Lines_Background
مینی‌دوره رایگان درآمد روزانه ۱۰۰ دلار از فارکس
00روز
00ساعت
00دقیقه
00ثانیه
ثبت‌نام رایگان
لوگو خانه سرمایه
آموزش ترید از صفر صفر

خلاصه کتاب های موفقیت فردی

image1-31
خلاصه کتاب با آرامش ذهن به...

این مقاله از روی نسخه اصلی و انگلیسی کتاب خلاصه کتاب با آرامش ذهن به ثروت برسید خلاصه برداری شده است!

خلاصه کتاب با آرامش ذهن به ثروت برسید (Grow Rich With Peace Of Mind)

«با آرامش ذهن به ثروت برسید»، عنوان کتابی است که «ناپلئون هیل» آن را در 80 سالگی نوشت. او در این کتاب، نکات قابل توجهی را درباره موفقیت و مسیرهای رسیدن به آن توضیح داد و آن ها را با چاشنی تجربه هایش ترکیب کرد تا اثری خواندنی، به یادماندنی و مؤثر را برای خوانندگانش به یادگار بگذارد. در این قسمت از خانه سرمایه، گلچینی از این کتاب ارزشمند را با هم می خوانیم و سهم درس هایمان را از آن برمی داریم؛ پس با ما همراه باشید.

یاد بگیرید با ذهنتان کار کنید

می خواهید با آرامش ذهن به ثروت برسید و بدون دردسر، بدون عذاب، با شادی، راحتی و خیالی آسوده این مسیر را طی کنید؟ پس باید دوره آموزشی فشرده ای را برای خودتان ترتیب دهید و در آن، روی بازسازی ذهنتان کار کنید.

باید افکار منفی، محدودیت ها و باورهایی که شما را عقب می کشند، کشف کنید و آن ها را از ذهنتان بیرون بیندازید. قدرت واقعی، ثروتی که هیچ کس نمی تواند آن را از چنگتان دربیاورید در ذهنتان وجود دارد؛ بنابراین به جای تمرکز روی ماجراهایی که بیرون از ذهنتان رخ می دهند، روی احوالات و افکار درونی خودتان تمرکز کنید.

قلعه ای برای ذهنتان بسازید

برای آنکه با آرامش ذهن به ثروت برسید، باید بتوانید از مقر فرماندهی تان محافظت کنید. مقر فرماندهی زندگی شما، ذهنتان است. با این حساب، نباید بگذارید هر فردی با هر نوع نظر یا تفکری بتواند به اصلی ترین بخش زندگی تان یعنی ذهن شما نفوذ کند و افکار یا باورهایش را جایگزین افکار و باورهای شما کند. در این صورت، شما دیگر خودتان نیستید، بلکه برده ای بی جیره و مواجب برای دیگران خواهید بود که درست مطابق میل آن ها زندگی می کند.

برای خودتان قانون بگذارید. اجازه ندهید هیچ کس تا زمانی که خودتان به او اجازه نداده اید در ذهنتان نفوذ کند. به همه حرف ها، بایدها و نبایدهایی که دیگران می گویند و چیزهایی که به عنوان حقایق زندگی، جار می زنند تنها به چشم نظر دیگران نگاه کنید نه چیزی بیشتر از این؛ زیرا فقط شما هستید که می توانید حقیقت زندگی خودتان را بسازید؛ درست همان طور که دیگران این کار را بدون پرسیدن نظر شما انجام می دهند.

کتاب با آرامش ذهن به ثروت برسید: به شکست فکر نکنید

ناپلئون هیل در بخشی از کتاب «با آرامش ذهن به ثروت برسید» به رابطه میان انسان ها و شکست می پردازد. براساس قانون جاذبه، شما به هر چیزی که فکر کنید، آن را به سوی زندگی خود جذب خواهید کرد؛ بنابراین فکرکردن به شکست و نقشه کشیدن برای مقابله با آن، یعنی دقیقاً شکست را به زندگی تان جذب می کنید و نقشه هایی را که برایش کشیده اید، اجرا خواهید کرد!

در مقابل، اگر از موفقیت، صحبت کنید، آن را در ذهنتان به تصویر بکشید و از داشتنش خوشحال شوید؛ نه تنها آن موفقیت، بلکه تمام موقعیت های مشابهی که همین احساس شادمانی و رضایت را در وجودتان بیدار می کنند، در زندگی تان تجربه خواهید کرد؛ بنابراین منطقی نیست وقتی می توانید شادی را خلق کنید، به فکر تولید انبوه اندوه و اضطراب باشید!

گذشته را در گذشته جا بگذارید

خلاصه کتاب با آرامش ذهن به ثروت برسید

می خواهید با آرامش ذهن به ثروت برسید؟ گذشته را رها کنید! شاید شما هم در زندگی تان موقعیت های ناراحت کننده ای را از سر گذرانده باشید؛ مثلاً ممکن است کسی شما را آزار داده باشد، سرتان کلاه گذاشته باشند، در جایی حضور داشتید که اصلاً دوست نداشتید و برای مدتی، حضور آدم های سمی را در زندگی تان تحمل کرده باشید. این تجربه ها و ماجراها هرچه باشند، در گذشته مانده اند و تمام شده اند.

 اگر هنوز هم از سوی آن ها آسیبی به شما وارد می شود، تنها به این دلیل است که هنوز آن ها را رها نکرده اید. قانون جاذبه را به یاد داشته باشید. اگر هنوز در حال فکرکردن به اتفاقات ناخوشایند گذشته هستید، یعنی هنوز با احساستان آن ها را زنده نگه داشته اید و فرکانسی قدرتمند از این ماجرا را به کائنات می فرستید با این مفهوم که «من باز هم از این ماجرا می خواهم!».

بعد از این شما مانند پروانه ای که در تارهای عنکبوت گیر افتاده باشد در تارهای تنیده شده از افکار گذشته تان اسیر می شوید و عذاب می کشید. اگر این شجاعت را در خودتان ایجاد کنید که گذشته را در گذشته رها کنید، فرصتی طلایی برای ساخت آینده شگفت انگیزی که می تواند از آن شما باشد، به دست خواهید آورد.

از دریچه ای مثبت به زندگی نگاه کنید

«مثبت اندیشی» مورد مهمی بود که ناپلئون در کتاب «با آرامش ذهن به ثروت برسید» به آن اشاره کرد. هر طور به زندگی نگاه کنید، زندگی همان شکل و شمایل را به خود می گیرد. این مورد هم نتیجه قانون جذب است که به کمک آن می توانید با آرامش ذهن به ثروت برسید.

اگر نگاهی مثبت، امیدوار و زیبا به زندگی داشته باشید، قانون جاذبه تمام چیزهای مثبت، زیبا و شگفت انگیز دنیا را سر راه شما قرار می دهد؛ با آدم های شگفت انگیزی معاشرت خواهید کرد، موقعیت های پیشرفت فوق العاده ای را به دست خواهید آورد و سلامتی جسم و روحتان تضمین خواهد شد.

 در نقطه مقابل، اگر نگاهی منفی به زندگی داشته باشید، قانون جاذبه مطمئن می شود که هر روز بیشتر و بیشتر از این موقعیت های منفی، آدم های سمی و… در زندگی تان به وجود بیایند؛ چون شما همین دستور را به کائنات داده اید. یادتان باشد، مثبت یا منفی، هیچ فرقی به حال جهان هستی نمی کند. شما هر چه را که واقعاً خیلی دوست داشته باشید یا به شدت از آن متنفر باشید، در زندگی تان جذب خواهید کرد.

کتاب با آرامش ذهن به ثروت برسید: ترسیدن را از ذهنتان دور کنید

ترس، نیرویی با بار منفی است که شما را از دیدن و لمس زیبایی های زندگی محروم می کند. در نقطه مقابل، شمردن نعمت های زندگی و سپاس گزاری کردن بابت آن ها نیرویی مثبت و سازنده است که می تواند بهترین و زیباترین چیزها را وارد زندگی تان کند.

از این گذشته، وقتی از چیزی می ترسید، قدرت اقدام و ایجاد تغییر را به ترس هایتان واگذار می کنید و می روید! در این صورت، هیچ چیزی در زندگی تان تغییر نمی کند و شما در وضعیتی شبیه درجازدن گیر خواهید کرد. اجازه ندهید ترس ها، کنترل زندگی را از دستتان بگیرند. آرام باشید و با آرامش ذهن به ثروت برسید.

با خودتان فکر کنید اگر از چیزی نمی ترسیدید، اگر نگرانی هایتان وجود خارجی نداشتند و اگر می توانستید هر کاری را انجام دهید، زندگی تان چه تغییری می کرد؟ این تغییر بزرگ، همان واقعیتی است که می توانید با کنارگذاشتن ترس هایتان به آن دست پیدا کنید.

آرامش و پول باید در یک راستا باشند

این سخن که می گوید با آرامش ذهن به ثروت برسید، تنها یک شعار نیست، بلکه دستوری ساده برای به دست آوردن سعادتی بزرگ است. تلاش شما برای افزایش درآمد باید سبب آرامش ذهنی تان شود؛ چون با این کار، از غرور، امنیت مالی، آرامش، رفاه، راحتی و حتی سلامتی خودتان و خانواده تان محافظت می کنید.

اگر کاری که انجام می دهید و پولی که به دست می آورید چنین احساسات خوبی را در شما بیدار نمی کند و برعکس، هر روز در حال عذاب کشیدن و اضطراب هستید، آن شغل و شیوه درآمدزایی را رها کنید؛ زیرا در مسیری خلاف جهت آرامش ذهنی شما قرار دارد. این یعنی نه تنها تلاشی که می کنید ارزشمند نیست، بلکه بیهوده هم به شمار می رود! زیرا در راه به دست آوردن این پول، ذهنتان را از دست می دهید و روحتان را در عذاب نگه می دارید.

پس انداز کردن شما را از کمبود پول، نجات می دهد

فرقی نمی کند چه مقدار درآمد دارید، سعی کنید همیشه مقداری ثابت از درآمدتان را پس انداز کنید. این کار، احساس کمبود پول را در ذهنتان از بین می برد و آن را با شادی و احساس امنیت، جایگزین می کند.

 یکی از بهترین راه ها برای پس انداز کردن، تغییر برخی از رفتارهای تجمل گرایانه و جایگزین کردن آن ها با رفتارهایی است که هم به جسمتان و هم به روحتان کمک می کنند. در این میان، پول شما هم از بیهوده خرج شدن در امان می ماند.

قانون بخشیدن را فعال کنید

یکی از راه هایی که بتوانید با استفاده از آن ها با آرامش ذهن به ثروت برسید، فعال کردن «قانون بخشش» است. یکی از راه هایی که بتوانید با استفاده از آن ها با آرامش ذهن به ثروت برسید، فعال کردن «قانون بخشش» است. از هر چیزی که ببخشید و هر حسی که به دیگران منتقل کنید، بسیار بیشتر از آن را دریافت خواهید کرد. در این ماجرا هم خوب یا بد بودن چیزی که می بخشید و حتی مقدار آن مهم نیست. چون دقیقاً چیزی بیشتر از آنچه بخشیده اید با سرعتی باورنکردنی وارد زندگی تان می شود.

 اگر به دیگران کتاب ببخشید، چند کتاب خوب را به دست می آورید، اگر پول ببخشید چندین برابر آن را وارد زندگی تان خواهید کرد. اگر زمانتان را ببخشید، فردی که برایش اهمیت زیادی قائل هستید، زمانش را به شما اختصاص می دهد، اگر حس خوبتان را به دیگران ببخشید، افرادی سر از زندگی تان درمی آورند که احساس فوق العاده خوبی را در قلب شما ایجاد می کنند.

چرا قانون بخشش برای عده ای کار نمی کند؟

شاید با خواندن این جمله ها به یاد هزاران کار خوب و ببخشی بیفتید که هرگز بازگشتی در زندگی تان نداشته اند. حق با شماست. مردم هزاران کار خوب را در زندگی شان انجام می دهند، ولی اثری از آن ها را در زندگی شان پیدا نمی کنند. دلیل این ماجرا آن است که هنگام بخشیدن، حس درستی ندارند. اجازه بدهید بیشتر برایتان توضیح بدهیم.

اگر شما یک برگه سفید از دفترتان را با حسی سرشار از خوشحالی، بدون اجبار، بدون احساس کمبود یا هر حس منفی به کسی که دوستش دارید ببخشید، در مسیر درست قرار گرفته اید؛ یعنی چیزی را در لحظه ای که دوست داشتید، به هر اندازه که دوست داشتید به کسی که برایتان عزیز است و دوستش دارید بخشیده اید. فقط همین فرمول است که قانون بخشیدن را فعال می کند.

قدرت ذهنی شما در دستان خودتان قرار دارد

ناپلئون هیل در بخش دیگری از کتاب «با آرامش ذهن به ثروت برسید» به تربیت ذهن ثروت ساز می پردازد. ذهن شما می تواند بهترین دوست و بدترین دشمنتان باشد. با توجه به اینکه چه فکری درباره خودتان و زندگی تان می کنید، چه کتاب هایی می خوانید، با چه افرادی رفت و آمد می کنید و با چه ابعادی می اندیشید، می تواند از شما یک فرمانده بزرگ یا یک ترسوی تمام عیار بسازد. وقتی یاد بگیرید که بر ذهن خودتان مسلط شوید، دیگر کاری نیست که نتوانید از عهده انجامش بربیایید؛ چون هر چه بخواهید را با ذهنتان به دست خواهید آورد.

چه چیزی ذهن ثروت ساز را تقویت می کند؟

پیش از هر چیز باید این را در نظر داشته باشید که زندگی، یک بازی بزرگ است و شما در آن فیلم خودتان را می سازید. البته همه نقش های این زندگی از بازیگری و کارگردانی گرفته تا نویسندگی و طراحی صحنه بر عهده خودتان است. اگر می خواهید بازیگر شما در این فیلم، فردی موفق و ثروتمند باشد، باید قبل از هر چیز، روی ظاهر زندگی او، لباس هایی که می پوشد، حرف هایی که می زند و رفتارهایی که می کند متمرکز شوید.

هرگز در هیچ فیلمی یک فرد ثروتمند با تفکر قوی در یک اتاق زیر شیروانی نمدار با جیب های خالی و لباس های تکه و پاره، ظاهر نمی شود؛ بنابراین حالا که قرار است خودتان نقش آن فرد ثروتمند، با ذهنی قوی، عاشق، آرام و باهوش را بازی کنید، باید روی طراحی صحنه زندگی و ظاهرتان کار کنید.

 این تغییرات کوچک که می توانند با صرف پول نه چندان زیادی به دست بیایند، ذهن ثروت ساز شما را تقویت می کنند؛ چون همیشه اعتمادبه نفس و عزت نفستان را بالا نگه می دارند و اجازه نمی دهند سطح استاندارد افکار و زندگی تان پایین بیاید.

شما با خودتان به موفقیت می رسید نه با دیگران

چقدر به خودتان اهمیت می دهید؟ چقدر برای چیزهایی که دوست دارید ارزش قائل هستید؟ چه اندازه به خودتان احترام می گذارید؟ اصلاً دوست دارید که با آرامش ذهن به ثروت برسید؟ به طور خلاصه، چقدر از بودن در کنار خودتان احساس راحتی می کنید؟

بیشتر مردم، به ویژه آن هایی که هرگز به موفقیت های بزرگ دست نمی یابند، تمام تلاششان را می کنند که خودشان نباشند. آن ها مدام دنبال کسی می گردند تا دقیقاً مثل او رفتار و زندگی کنند؛ زیرا به خیال خودشان، کسی که هستند اهمیت چندانی ندارد؛ درحالی که تمام انسان های موفق، آن هایی که توانستند از خودشان اثری بر جای بگذارند، خودشان بودند و مثل خودشان رفتار کردند.

از دیگران الگو بگیرید، ولی به نسخه کپی آن ها تبدیل نشوید

خلاصه کتاب با آرامش ذهن به ثروت برسید

ما برای تکمیل شخصیت و رفتارمان به الگو نیاز داریم. این موضوع، ربطی به فراموش کردن خودمان یا تبدیل شدن به نسخه کپی دیگران ندارد. اجازه بدهید مثالی برایتان بزنیم. اگر یک فرد مشتاق آشپزی باشد و بخواهد به یک آشپز بسیار حرفه ای و خلاق تبدیل شود که غذاهای جدید درست می کند، نمی تواند بدون یادگیری اصول ابتدایی موفق شود.

ابتدا باید قانون ها، بایدها و نبایدها را از فردی که واقعاً در این کار حرفه ای است، یاد بگیرد. سپس به دنبال خلق دستورهای غذایی جدید باشد. همه ما برای تبدیل شدن به بهترین نسخه از خودمان به الگوگرفتن از موفق ترین افراد نیاز داریم. آن ها قوانین را به ما می آموزند؛ در این صورت می توانیم با استفاده از همان قوانین روی بهترکردن و ارتقای ویژگی های فردی خودمان کار کنیم.

یک گروه فکری برای خودتان بسازید

یک ذهن، قدرتمند است، اما چند ذهن، بسیار قدرتمند هستند. اگر می خواهید موفقیت بسیار بزرگی را برای خودتان بسازید، با آرامش ذهن به ثروت برسید و در جهان مؤثر باشید، باید آستین هایتان را بالا بزنید و افرادی را که با افکار شما هماهنگ هستند دور خودتان جمع کنید. این راهی است که می توانید از دریچه آن، به قدرت ذهن های دیگر دست یابید و با آن ها امپراتوری خودتان را بسازید.

باز هم تأکید می کنیم که مهم ترین نکته برای استفاده حداکثری از این گروه فکری، هماهنگی اعضای این گروه است. تک تک اعضای این گروه که البته پیشنهاد می کنیم تعداد آن ها خیلی کم باشد، باید در تمام جنبه های فکری با هم هماهنگی داشته باشند و دلشان بخواهد اطلاعاتشان را با اعضای دیگر در میان بگذارند.

کتاب با آرامش ذهن به ثروت برسید: به قانون جبران اهمیت بدهید

ناپلئون در کتاب «با آرامش ذهن به ثروت برسید» روی خواندن یک کتاب، تأکید زیادی داشت. «رالف والدو امرسون» نویسنده و فیلسوف معروف، کتابی به نام «جبران» دارد. به شما پیشنهاد می کنم حتماً این کتاب را تهیه کرده و صدها بار آن را بخوانید. امرسون در این کتاب از قانونی به نام «جبران» نام می برد. او باور داشت که انسان در زندگی اش همواره در چرخه ای از دادن و گرفتن قرار دارد.

منظور از این دادن، کارهایی است که انجام می دهد و منظور از گرفتن، روبه رو شدن با پاداش یا مجازاتی است که به دنبال آن کار می آید. به زبان ساده، اگر کار خوبی را در حق خودتان، دیگران یا حتی کره زمین انجام دهید، پاداش آن را به شکل های مختلفی و به صورتی بی اندازه دریافت خواهید کرد، ولی اگر کار ناپسندی انجام دهید یا به خودتان، دیگران و جهان ضرری برسانید، دیر یا زود مجازات آن به سراغتان می آید!

شما، هم مهم هستید و هم مهم نیستید!

اگر جهانی که در آن زندگی می کنید و تمام کائنات را در یک کفه ترازو و خودتان را در کفه دیگر این ترازو بگذارید، می بینید گذشته از قیل و قال های فراوانی که به عنوان یک انسان سر می دهیم، بسیار کوچک تر از چیزی هستیم که فکرش را می کنیم. با وجود این، قدرت ذهنی ما می تواند به شکلی متفاوت روی تمام کائنات و جهانی که در آن زندگی می کنیم تأثیر مستقیم بگذارد و به همین دلیل می توانیم با آرامش ذهن به ثروت برسیم.

 بنابراین بهترین واکنشی که می توانیم از خودمان نشان دهیم، این است که روی خودمان تسلط داشته باشیم، هرگز خودمان را فردی همه چیزدان و همه چیز تمام در نظر نگیریم؛ چون چیزهای زیادی وجود دارند که ما درباره آن ها نمی دانیم و حتی از ندانستن خودمان هم آگاه نیستیم. بهتر است هم زمان با تلاش بی توقف برای کنترل زندگی مان به بهترین شکل، تواضع و فروتنی به عظمت هستی را هم در ذهنمان جای دهیم. ما بخشی کوچک، اما بزرگ از این هستی شگفت انگیز هستیم که تجربه زندگی روی زمین به او داده شده است.

کتاب با آرامش ذهن به ثروت برسید: چه زمانی به ثروت می رسید؟

تبدیل شدن از انسانی فقیر به انسانی ثروتمند قبل از هر جا ابتدا در ذهن شما رخ می دهد. اگر نتوانید ذهنتان را کنترل کرده و از آن در مقابل فکرهای منفی، شک، ناتوانی و احساس شکست محافظت کنید، هر اندازه که تلاش کنید، راه به جایی نمی برید. یک ذهن ثروتمند همیشه به دنبال فرصت هایی است تا هم خودش و هم دیگران از آن ها به سود برسند.

 در عوض، یک ذهن فقیر نه تنها تمام داشته هایش را از دست می دهد، بلکه یک دنیا ثروت هم نمی تواند زندگی او را به سمتی که دوست دارد بکشاند؛ چون او با ذهن منفی و مخربی که دارد خیلی زود دوباره به جایگاه قبلی خودش که هم سطح با افکارش است برمی گردد. ذهنتان را تربیت کنید و بخواهید با آرامش ذهن به ثروت برسید. اگر آن را ثروت ساز بار بیاورید، سطح خودتان را بالا می برید و آنگاه همیشه به سمت ثروت حرکت خواهید کرد.

ذهن نیمه هوشیار شما، مشاور، راهنما و رئیستان است!

خلاصه کتاب با آرامش ذهن به ثروت برسید

یکی از جالب ترین بخش های کتاب «با آرامش ذهن به ثروت برسید» درباره ذهن نیمه هوشیار بود. همان طور که شاید تا به حال بارها شنیده باشید، ما دو ذهن خودآگاه و ناخودآگاه داریم. اگر بخواهیم موقعیت دقیق خودمان را میان این دو ذهن بیان کنیم به چنین چیزی می رسیم:

ما و ذهن ناخودآگاهمان در کنار هم هستیم و هر دو به ذهن خودآگاه دستور می دهیم. از این عجیب تر آنکه موقعیت ذهن ناخودآگاهمان اگر نگوییم از ما بالاتر است صد درصد با ما هم تراز است! زیرا به طور مستقیم با کائنات ارتباط برقرار می کند. ما می توانیم با ذهن ناخودآگاهمان مشورت کنیم، نظرش را درباره موضوعی بپرسیم و واقعاً پاسخ آن را دریافت کنیم.

اگر صحبت کردن با ذهن ناخودآگاهتان را شروع کنید و واقعاً منتظر دریافت پاسخ او بمانید، می بینید که از هر مشاور یا راهنمایی بهتر می تواند شما را به مسیر موفقیتتان سوق دهد؛ چون او از یک طرف، شما و توانایی هایتان را می شناسد و از سوی دیگر به سرچشمه اصلی شما متصل است. اگر بگوییم هیچ کس روی زمین به اندازه ذهن ناخودآگاهمان نمی تواند ما را راهنمایی کند، بیراه نگفته ایم! بنابراین، سؤال پرسیدن از خودتان را آغاز کنید و مطمئن باشید همیشه پاسختان را دریافت خواهید کرد.

آغاز همه ماجراهای واقعی با یک پرسش ساده شروع می شود

چه می خواهید؟ این سؤال ساده ای است که خیلی از مردم توانایی پاسخ دادن به آن را ندارند. آن ها نمی دانند چه می خواهند. شاید بخشی از این ماجرا به خاطر این است که می ترسند چیزی داشته باشند؛ زیرا این طور شنیده اند که اگر چیزی بخواهند باید چیزی بدهند. آن ها فکر می کنند در این ماجرای بده و بستان، حتماً ضرر خواهند کرد.

شاید هم فکر می کنند که نباید در این دنیا خواسته ای داشته باشند و تنها باید روزها را یکی پس از دیگری سپری کنند تا اینکه درنهایت وقتی به جهان دیگری رفتند، تمام خواسته هایشان را یک جا از خداوند طلب کنند، اما همه این تفکرها اشتباه هستند.

چرا «با آرامش ذهن به ثروت برسید» یک شعار نیست؟

چون شما با ذهنی روی زمین متولد شده اید که توانایی تغییر کائنات را دارد! آن هم در زمینی که سرشار از ثروت و نعمت است. شما به تنهایی یک معجزه بزرگ و بسیار لایق هستید. آنگاه می خواهید این همه نعمت و ثروتی را که تنها برای شما به وجود آمده است، به حال خودش رها کنید و به امید پس گرفتن خوشی هایی که اکنون از خود دریغ کرده اید، از خداوند غرامت بگیرید؟

اکنون زندگی کنید، اکنون لذت ببرید و به دنبال این باشید که با آرامش ذهن به ثروت برسید. پروردگار هر چه را که برای شادی، آرامش و یک زندگی عالی نیاز داشته باشید، روی زمین فراهم کرده است. یادتان باشد، محروم کردن خودتان از این همه فرصت، نعمت و بخشش، بزرگ ترین گناهی است که می توانید در حق خودتان مرتکب شوید و بزرگ ترین ناسپاسی در حق خالقتان به شمار می رود.

کاری را پیدا کنید که شما را سر شوق می آورد

اگر مثل بسیاری از مردم به دنبال راهی برای ثروتمند شدن هستید، پیشنهاد ما این است که اول از تربیت ذهنتان کار را شروع کنید. در گام بعدی، به سراغ انجام کاری بروید که دوستش دارید. چیز مهمی که باید در این باره بدانید، این است که قلبتان دریچه ای از کائنات است و راهی که شما را به سمت آن فرامی خواند همان مسیری است که سبب می شود به ثروت و قدرت برسید.

بنابراین، در مقابل خواسته قلبتان مقاومت نکنید، بلکه با آغوش باز و شجاعت به آن پاسخ مثبت بدهید. بی شک کاری که قلبتان شما را به سمت آن فرامی خواند همان تغییر بزرگ و مثبتی است که جهان به آن نیاز دارد. خودتان را دست کم نگیرید و با قدرت برای ساخت سرنوشتتان قدم بردارید.

در کتاب «با آرامش ذهن به ثروت برسید» چه گفتیم؟

  1. بازسازی ذهنتان، تنها روشی است که با استفاده از آن می توانید راهی به سمت خواسته هایتان باز کنید.
  2. برای ذهنتان دروازه ای درونی بسازید و اجازه ندهید دیگران به راحتی در ذهنتان نفوذ کنند.
  3. فکرکردن به شکست یا گذشته ناراحت کننده را رها کنید. تمرکز خود را روی زندگی ای بگذارید که می توانید در زمان حال و آینده برای خودتان بسازید.
  4. مثبت اندیشی به شما کمک می کند با دور هم جمع کردن نیروهای مثبت، قدرت ذهنی تان را برای به دست آوردن خواسته هایتان به وجود بیاورید و با آرامش ذهن به ثروت برسید.
  5. پس انداز کردن به شما کمک می کند تا با قدرت بیشتری از آرامش زندگی تان و تصمیم هایتان محافظت کنید.
  6. می توانید با فعال کردن قانون بخشش یعنی بخشیدن چیزی که دوست دارید در زمانی که دوست دارید به کسی که دوست دارید، زندگی تان را سرشار از شادی و برکت کنید.
  7. ظاهر شما، نمای مهمی از تفکرتان است. اگر می خواهید ذهن ثروت سازتان را تربیت کنید، قبل از هر چیز، دستی به سر و گوش زندگی تان بکشید و آن را از نمای فقر و نداری بیرون بیاورید.
  8. از اینکه خودتان باشید، خجالت نکشید. شما همان تغییر بزرگ و معجزه ای هستید که جهان به وجودش نیاز دارد. تنها کافی است این حقیقت را باور کنید.
  9. از دیگران الگو بگیرید، اما سعی نکنید خودتان را به یک نسخه کپی شده از آن ها تبدیل کنید.
  10. در زندگی از هر دست که بدهید خوب یا بد، از همان دست هم تحویل می گیرید. نام این ماجرا، قانون جبران است.
  11. ذهن ناخودآگاه شما مشاوری مهربان و راست گو است. از او سؤال کنید و اجازه بدهید شما را راهنمایی کند.
  12. انجام کاری که عاشقش هستید، بزرگراهی به سمت ثروت و آرامش را به رویتان می گشاید. به قلبتان اعتماد کنید.

شما چه تجربه ای دارید؟

آیا تاکنون چیزی را بخشیده اید که بعد از مدتی چند برابر آن به شکلی وارد زندگی تان شده باشد؟

ادامه مطلب
نردبان جادویی برای رسیدن به موفقیت
خلاصه کتاب نردبان جادویی برای رسیدن...

این مقاله از روی نسخه اصلی و انگلیسی کتاب “نردبان جادویی برای رسیدن به موفقیت” خلاصه برداری شده است!

کتاب «نردبان جادویی برای رسیدن به موفقیت»

کتاب «نردبان جادویی برای رسیدن به موفقیت»، سال های طولانی در گوشه ای از اتاق «ناپلئون هیل» دست نخورده باقی مانده بود. ناپلئون تا سال ها آن را به هیچ ناشری نشان نداد؛ چون می خواست ابتدا 17 اصل موفقیت این کتاب را در زندگی خودش پیاده کند و تأثیرش را ببیند سپس آن را در قالب یک دستورالعمل واقعی به مردم معرفی کند.

 اکنون ما در خانه ی سرمایه و شما که خواننده ی پیگیر این مجموعه ی آموزشی هستید، می توانیم صفحه های این کتاب را ورق بزنیم و سهم خودمان را از آن برداریم. با ما همراه باشید. 

  • اولین قانون برای رسیدن به موفقیت: قدرت ذهن و اشتیاق را به خدمت بگیرید؛

نقطه ی شروع تمام موفقیت ها داشتن اشتیاقی سوزان است. اشتیاق سوزان برای رسیدن به یک هدف قطعی و مشخص، نیرویی در وجود شما بیدار می کند که می تواند تمام موانع را کنار بزند و دست شما و موفقیت را در دست هم بگذارد. 

آرزوکردن با خواستن فرق دارد.

یکی از راه های یافتن نردبان جادویی برای رسیدن به موفقیت، فهمیدن تفاوت میان آرزو و خواستن واقعی است. همه ی ما در زندگی چیزهایی را دوست داریم و می خواهیم آن ها را به دست بیاوریم. در این مورد انسان ها به دو دسته تقسیم می شوند:

۱- افرادی که موارد موردعلاقه شان را در قالب یک خواسته مطرح می کنند؛

۲- افرادی که موارد موردعلاقه شان را آرزو می کنند.

دسته ی اول، اشتیاقی سوزان را در وجود خود روشن می کنند که به زودی آن ها را به موفقیت موردعلاقه شان می رساند؛ اما دسته ی دوم، هرگز به چیزی که علاقه دارند نمی رسند؛ چون آن را لای پارچه ای از حسرت و ایمان به اینکه فرسنگ ها از آن فاصله دارند، پیچانده اند. به همین دلیل است که شعله ی آن اشتیاق راه ساز و گره گشا در قلبشان روشن نمی شود. به زبان ساده، آن ها درب هایی که به سوی موفقیت موردعلاقه شان باز می شود، با دست های خودشان می بندند.

ما یک ایستگاه ارسال و دریافت سیار امواج رادیویی هستیم.

نردبان جادویی برای رسیدن به موفقیت

افکار ما درست مثل چیزهایی که در جهان وجود دارد، دارای فرکانس هستند. از نظر انیشتین، هر فکر نوعی شی ء است. بنابراین، ما همیشه، در همه ی ایام هفته و در 24 ساعت شبانه روز در حال ساخت جهان خود هستیم. اگر افکاری که ارسال می کنیم، مثبت، سازنده و سرشار از آرامش، شادی و ثروت باشند، افکاری از همان جنس را به سمت زندگی خودمان جذب خواهیم کرد و روزهایمان سرشار از معجزه و شگفتی خواهند شد. بخواهیم یا نخواهیم، باور داشته باشیم یا نداشته باشیم، عکس این ماجرا هم برقرار است؛ یعنی، اگر افکار بدی داشته باشیم، چیزهای بدی را هم در زندگی تجربه خواهیم کرد. 

همه ی ذهن ها به هم متصل هستند.

ما در کنار ذهن هایی که شبیه خودمان هستند، احساس راحتی و شادی می کنیم. درعوض، وقتی کنار ذهن هایی متفاوت از خودمان قرار می گیریم، احساس ناراحتی، نفرت یا حتی خشم می کنیم. ذهن ها با هم صحبت می کنند، ارتباط برقرار می کنند و رفتارهایی را در فیزیک ما شکل می دهند؛ چون همه ی ذهن ها در این جهان به هم متصل هستند. 

ذهن ها روی هم تأثیر می گذارند و این دلیلی است برای زمانی که از دیدن یک نفر، احساس شادی و خوشبختی می کنیم و در نقطه ی مقابل از اولین ملاقات با یک نفر، پریشان و ناراحت می شویم انگار که هزار سال است دشمن قسم خورده ی یکدیگر هستیم. هرچه یک ذهن قدرتمندتر باشد، اثری که از خود برجای می گذارد هم قوی تر خواهد بود. 

  • دومین قانون رسیدن به موفقیت: هدف داشته باشید؛

داشتن «هدف»، دومین اصل موفقیت در کتاب «نردبان جادویی برای رسیدن به موفقیت» است. براساس گفته های ناپلئون هیل در طول دودهه تحقیق و مصاحبه اش، حدود 95درصد افراد در زندگی خود شکست می خورند و حتی به نان شب خود هم محتاج می شوند و فقط 5درصد مردم به موفقیت دلخواهشان می رسند.

ذهن همه ی انسان ها می تواند برای رساندن آن ها به خواسته هایشان، راحت ترین، سریع ترین و مطمئن ترین راه را پیدا کند. 95درصد مردم، موفق نمی شوند؛ زیرا به خودشان زحمت نمی دهند تا یک هدف روشن و دقیق را مشخص کنند. شاید حتی شما هم فکر نمی کردید که دلیل این فاجعه اینقدر ساده باشد. حالا سؤال درست این است که هدف، چه تغییری به وجود می آورد؟

هدف داشتن چه تأثیری روی زندگی ما می گذارد؟

هدف ها چراغ انگیزه را در ذهن ما روشن می کنند تا به هر نحوی، چیزی را که برای خودمان تعیین کرده ایم، به دست بیاوریم. هنگامی که هدف خودمان را روی کاغذ می نویسیم و ایمان داریم که به آن می رسیم، آدم ها، ماجراها و رویدادهایی سر راهمان قرار می گیرند که حتی خودمان هم از چینش عجیب این ماجرا متعجب می مانیم. 

از هدف داشتن نترسید. از اینکه تغییر کنید، به شیوه ای متفاوت رفتار کرده و به فردی متفاوت از اکنونتان تبدیل شوید، هراسی نداشته باشید. شاید نتوانید هیچ وقت همه را از خودتان راضی نگه دارید ولی دست کم می توانید طبق خواسته ی خودتان رفتار کنید و به صلح درونی برسید. جالب این جاست که وقتی به این صلح شیرین درونی دست پیدا کردید، پیرامونتان هم به همان رنگ تبدیل خواهد شد. 

  • سومین قانون موفقیت: به خودتان اعتماد کنید؛

چه چیزی اعتمادبه نفس را از بین می‎برد؟

شما با کسی که اکنون هستید، از نردبان جادویی به سمت موفقیت بالا می روید. بنابراین، تا زمانی که به خودتان و توانایی هایتان ایمان و اعتماد نداشته باشید، نمی توانید به موفقیت برسید. در آن صورت، خودتان را به اندازه ی کافی لایق رسیدن به موفقیت نمی بینید. اعتمادبه نفس داشته باشید؛ اعتمادبه نفس به شما کمک می کند جسارت برنامه ریزی دقیق برای رسیدن به اهدافتان را به دست بیاورید. 

چه چیزی اعتمادبه نفس را از بین میبرد؟

ناپلئون هیل یکی از مهم ترین علت های نداشتن اعتمادبه نفس را در این کتاب آشکار می کند. چیزی که باعث می شود شما به خودتان و توانایی هایتان ایمان نداشته باشید،«ترس» است. 

انسان از چیزهای گوناگونی مثل بیماری، مرگ، تنهایی و بی پولی در هراس است ولی چیزی که از همه بیش تر باعث می شود قدم از قدم برندارد و در مسیر قبلی خود حرکت کند، ترس از شکست خوردن است. ترس از شکست ، گاهی در پشت صحنه ی خود، ترس از انتقاد و طردشدن و یا مواردی از این قبیل را پنهان می کند.

 این در حالی است که حتی اگر در تمام عمرمان مسیر فعلی زندگی مان را هم ادامه دهیم، باز هم ممکن است دیگران از ما انتقاد کنند و حتی به دلیل افکار یا شیوه ی زندگی مان ما را رها کنند. می بینید؟ زندگی کردن مطابق خواسته ی دیگران مانند  برده ی غل و زنجیردارِ نامرئی است که هرکسی می تواند آن را به سمت خودش بکشاند. وقتی در هر صورت دیگران ما را نقد خواهند کرد، پس چه بهتر این کار را زمانی انجام دهند که ما با اعتمادبه نفس در حال حرکت به سمت اهداف موردعلاقه ی خود هستیم.

  • چهارمین قانون موفقیت: پولتان را پس انداز کنید؛

پس اندازکردن پول، قانونی است که در کنار ساخت فرصت آزادی مالی، به شما اعتمادبه نفس بسیار زیادی می دهد و بالارفتن از نردبان جادویی را برای رسیدن به موفقیت آسان تر می سازد. این حس که می توانید از خودتان، اعتبارتان، آرزوهایتان و امنیتتان محافظت کنید، نه تنها اعتمادبه نفستان را سیراب می کند بلکه باعث افزایش عمق عزت نفستان هم می شود. مهم نیست درآمدتان چقدر است؛ عادت کنید همیشه مبلغی را از آن پس انداز کنید و برای حمایت از خودتان کنار بگذارید.

 در این صورت است که در کنارِ تلاشتان برای افزایش درآمد پیشرفت می کنید. «هنری فورد» مردی است که همه در مورد ثروت او و شیوه ی پولدار شدنش کنجکاو بودند. او به طور مرتب پس انداز می کرد و همین یکی از عوامل موفقیت او به شمار می رود. اینکه وقتی به درآمد بالا می رسید، دیگر نیازی به پس اندازکردن ندارید، فکر اشتباهی است و شما تا زمانی که زنده هستید به پول نیاز خواهید داشت. بنابراین، همیشه و در هر موقعیت مالی باید برای حمایت از خودتان و اعتمادبه نفستان پول پس انداز کنید. 

  • پنجمین قانون موفقیت: از یک پیرو به یک رهبر تبدیل شوید؛

کسانی که از پیرو و زیردست به یک رهبر تبدیل شده اند، در زندگی به موفقیت می رسند،. حالا سؤال اصلی این است که چرا از بین این همه انسان، فقط تعداد انگشت شماری، پیروبودن را کنار می گذارند و به سراغ رهبرشدن در گروه یا صنعت خود می روند؟

 بهترین پاسخ این است که مردم عادی فکر می کنند رهبران یا مدیران، افرادی هستند که همه چیز را می دانند؛ درحالی که اینطور نیست. افرادی که مدیر یا رهبر یک جامعه یا صنعت می شوند، مثل «اندرو کارنگی» که رهبر فولاد آمریکا شد، افرادی هستند که به دانسته های خود عمل می کنند. 

چرا دانستن خوب است اما کافی نیست؟

اگر فقط دانستن مهم بود، قطعاً اساتید دانشگاه ها یا دانشمندان و نخبگان جامعه باید از همه بیش تر ثروت داشتند. درحالی که همه ی ما دانشمندانی را می شناسیم که با فقر از دنیا رفتند و راهی برای بالارفتن از نردبان جادویی پیدا نکردند. مهم نیست چقدر می دانید؛ مهم این است که چقدر به دانسته های خودتان عمل می کنید.

تلاش برای تبدیل شدن به یک رهبر یا مدیر بزرگ، شما را وادار به فکر کردن چیزهایی غیر از سرپناه، خوراک و پوشاک می کند. وقتی به جای حقوق گرفتن، به دیگران حقوق می دهید، قدرت ابتکار عمل را به خدمت می گیرید و نه فقط زندگی خودتان بلکه روی زندگی دیگران هم تأثیر مستقیم می گذارید. شما قدرت تغییردادن شرایط، بهترکردن اوضاع و حرکت به سمت رشد را در دست می گیرید. این ها مواردی هستند که فقط وقتی یک مدیر هستید می توانید از پس انجامش بربیایید. یک پیرو یا کارمند، نمی تواند کاری جز بله و چشم گفتن انجام دهد. 

  • ششمین قانون موفقیت: از نیروی تخیل خودتان استفاده کنید؛

چگونه قوه ی تخیلمان را تقویت کنیم؟

بدون داشتن این قانون، یعنی «استفاده از قوه ی تخیل»، تمام اصل های موفقیت بی استفاده می مانند. 

چه فایده ای دارد اگر قدرت تصمیم گیری بالایی داشته باشید، بتوانید به صورت مرتب پس انداز کنید، قدرت به خدمت گرفتن دانسته هایتان را داشته باشید، به خودتان اعتماد کرده و هدفی داشته باشید ولی نتوانید خواسته های خودتان را در ذهنتان به تصویر بکشید. با این شرایط، آب از آب تکان نمی خورد.

کسی که برای پرورش قدرت تخیلش زمان می گذارد، خیلی زود به تمام چیزهایی که می خواهد می رسد. اگر نگاهی به زندگی افراد موفق، مخترعان و کسانی که تغییری ماندگار در جهان ایجاد کرده اند بیندازید، می بینید که همه ی آن ها بدون استثناء، تصویری روشن از چیزی که می خواستند، در ذهنشان به تصویر کشیده بودند و شوق رسیدن به آن تصویر را داشتند؛ اما نتیجه چه شد؟ آن ها این تغییر را به وجود آوردند و خواسته ی خودشان را عملی کردند. تخیل شما، راه ها را باز می کند و شما را درست در مسیر رسیدن به خواسته ای که در ذهنتان داشتید قرار می دهد.

چگونه قوه ی تخیلمان را تقویت کنیم؟

شاید شما جزو افرادی باشید که احساس می کنند نیروی تخیلشان چندان قوی نیست. بهترین توصیه برای شما این است که انبار ذهنتان را با انواع ایده های قدیمی و جدید در حوزه ی کاریتان و تمام حوزه هایی که به نوعی با کارتان ارتباط پیدا می کند و یا حتی نمی کند، پر کنید. 

شاید فکر کنید که این کار نشدنی است؛ چون تعداد این ایده ها بسیار زیاد است. در پاسخ باید گفت که این کار شدنی است؛ چون هرچیزی به چشم شما نمی آید. فقط ذهنتان را باز بگذارید و اجازه دهید در معرض ایده های مختلف قرار بگیرید. به این ترتیب، تخیلتان منبعی برای ترکیب کردن ایده های قدیمی و ساخت ایده های جدید خواهد داشت. 

  • هفتمین قانون موفقیت: اشتیاقی سوزان داشته باشید؛

عنصر موردنیاز برای رسیدن به موفقیت، داشتن قلبی سرشار از اشتیاق است. اشتیاق، نیرویی است که شما را در مسیر نگه می دارد، یکنواختی را از کارتان می دزدد و قلبتان را پر از انرژی می کند. هرکسی که تاکنون به موفقیت بزرگی رسیده است، سرشار از اشتیاق برای رسیدن به آن بوده است.

 اشتیاقی که برای انجام دادن یک کار یا رسیدن به یک هدف در انسان به وجود می آید، نیروی خلاقیت او را چنان به حرکت وادار می کند که می تواند از مسیر بسته، مسیری بزرگ برای حرکت خودش بسازد. 

اشتیاق، شدت ارسال فرکانس های ذهنی را چندین برابر می کند و قانون جاذبه را با سرعتی بسیار بیش تر به حرکت وامی دارد. به همین دلیل است که می گویند وقتتان را روی کاری بگذارید که به آن علاقه دارید و هرگز به خاطر پول، علاقه ی خودتان را دور نریزید. کاری که باعث تپش قلب شما می شود و حاضر هستید ساعت های طولانی با کمال میل آن را انجام دهید، همان کاری است که شما را به موفقیت بسیار بزرگی می رساند. 

نیروی اشتیاقتان را مدیریت کنید و از نردبان جادویی برای رسیدن به موفقیت بالا بروید.

بسیار عالی است که برای انجام یک کار یا رسیدن به یک هدف، سرشار از اشتیاق باشید ولی اگر آتش اشتیاقتان را مهار نکنید و آن را به یک هدف مشخص گره نزنید و با برنامه ریزی، آن را گام به گام پیش نبرید، نه تنها به هدف موردنظرتان نمی رسید بلکه اشتیاقتان باعث دردسرتان خواهد شد. 

  • هشتمین قانون موفقیت: خویشتن داری کنید؛

تلاش شما برای تقویت نیروی «خویشتن داری»، چیزی است که باعث مدیریت اشتیاقتان می شود. این نیرو، تکمیل کننده ی اشتیاق است و به شما کمک می کند تا به خودتان و احساستان مسلط شوید. 

استفاده کردن از این توانایی نه تنها باعث می شود قدرت کنترل نیروهای درونی خودتان را به دست بیاورید بلکه به شما قدرتی می دهد تا درمقابل دیگران به ویژه کسانی که شما را ناراحت یا عصبانی می کنند، واکنش هوشمندانه ای نشان دهید. 

  • نهمین قانون موفقیت: بیش تر از پولی که دریافت می کنید کار کنید؛

نردبان جادویی به سمت موفقیت

یکی از جالب ترین قانون هایی که ناپلئون هیل در کتاب «نردبان جادویی برای رسیدن به موفقیت» بیان کرده است، همین موضوع می باشد. این قانونی است که همیشه و بدون استثناء برای همه ی آدم های روی زمین در هر کشور با هر نژاد و فرهنگی صدق می کند. کارکردن بیش تر از پول، چندین مزیت دارد:

  • به کاری که وقت، عمر، تلاش و توجهتان را خرج می کنید، اهمیت می دهید. درواقع، با انجام کار به نحو احسن، به خودتان احترام قائل می شوید و ارزشمندبودن وجودتان را به نمایش می گذارید.
  • در چشم دیگران، فردی مسئولیت پذیر جلوه می کنید که کارتان را با یا بدون حضور دیگران عالی انجام می دهید.
  • با کارکردن بسیار بیش تر از پولی که دریافت می کنید، خیلی زودتر از آنچه که فکرش را کنید، مشغول به کار می شوید و بسیار بیش تر از زمان و تلاشی که برای آن صرف می کنید، پول و پاداش می گیرید. 

اگر کارفرما یا مدیر شما فردی خودخواه است و اهمیتی به کار فوق العاده ی شما نمی دهد، باز هم نباید از قدرت این قانون دلسرد شوید؛ زیرا با نمایش هنر و توانایی خود، افرادی که واقعاً برای کارتان ارزش قائل هستند، به سمت خودتان جذب می کنید.

برای گرفتن نتیجه، باید این کار را به یکی از عادت های خوبتان تبدیل کنید. اینطور نباشد که مدتی کارتان را درست انجام دهید ولی پس از چندین روز به سراغ انجام کارها با کیفیت پایین بروید. وقتی بدون چشم داشت کارتان را عالی انجام می دهید، این قانون را فعال کنید.  

  • دهمین قانون موفقیت: روی رشد شخصیتتان کار کنید؛

شخصیت شما هر چقدر مثبت تر باشد، به همان اندازه بیش تر و سریع تر از نردبان جادویی موفقیت بالا خواهید رفت. فردی عبوس، افسرده، غمگین، ناامید و بی انگیزه، با دستان خود تمام راه های موفقیت موردنظرش را می بندد. 

اولین چیزی که شخصیت شما را حتی قبل از زمانی که کلمه ای حرف بزنید به دیگران نشان می دهد، شیوه ی لباس پوشیدنتان است. اگر به ترکیب رنگ هایی که در کنار هم قرار می دهید، هماهنگی بخش های مختلف لباستان، تمیز و اتو کشیده بودن آن ها و در کل، نمایی که از خودتان به نمایش می گذارید اهمیت بدهید، تأثیری ماندگار را در ذهن مخاطب به یادگار باقی می گذارید. 

روی عادت های صحبت کردنتان وقت بگذارید.

استفاده ی درست از دستور زبان، دانستن اینکه چه زمانی و به چه کسی چه حرفی را بزنید و چه هنگامی به جای حرف زدن سکوت کنید، بخشی از دلنشین بودن یا نبودن شخصیت شما را به نمایش می گذارد. شما می توانید با انتخاب واژه های درست، ادب، وقار، متانت، جذابیت و اعتمادبه نفس خودتان را به دیگران نشان دهید. 

از این گذشته، واکنشی که به ماجراها و موقعیت های گوناگون نشان می دهید هم بخش قابل توجه و ماندگاری از شخصیت شما را به نمایش می گذارد. این موضوع که چه نگاهی به زندگی و روابط خودتان با دیگران دارید، چقدر به آن ها و شخصیتشان احترام می گذارید و درمقابل تفاوت ها چه واکنشی نشان می دهید، پازل تکمیل کننده ی شخصیت شما است. 

  • یازدهمین قانون موفقیت: دقیق فکر کنید؛

«تفکر دقیق»، یازدهمین قانونی است که در کتاب «نردبان جادویی برای رسیدن به موفقیت» به آن پرداخته شده است. حرف های شما زمانی قابل اعتماد خواهند بود که بر پایه ی اطلاعات درست و واقعی بنا شده باشند نه حدس و گمان، شنیده ها یا حتی تصورات. 

اگر می خواهید از گروه کسانی که تا آخر عمرشان در حال درجازدن هستند خارج شوید و به جرگه ی انسان های موفق بپیوندید، باید برای به دست آوردن اطلاعات درست و واقعی، تلاش کنید. اطلاعات درست، مسیر حرکت را به شما نشان می دهند و گرفتن تصمیم را برایتان آسان تر می کنند؛ اما اطلاعات غلط و شایعه ها، سرمایه ی شما را به باد می دهند و شما را با حجم بزرگی از تأسف تنها می گذارند. با این حساب، نه خودتان بدون داشتن اطلاعات درست و واقعی لب به سخن بگشایید و نه به کسانی که از روی هوا حرف می زنند اعتماد کنید.

  • دوازدهمین قانون موفقیت: تفکر خود را متمرکز کنید؛

ذهن انسان هر لحظه می تواند در جایی باشد. این یک اتفاق عالی است اما اگر می خواهید کاری را آغاز کرده و آن را به انتها برسانید، باید یاد بگیرید ذهنتان را روی کارتان متمرکز کنید. استفاده کردن از تمرکز ذهنی برای انجام کارها در بازه های زمانی مختلف، روشی است که تمام افراد موفق و بسیار ثروتمند تاریخ از آن استفاده کرده اند. 

  • سیزدهمین قانون موفقیت: قدرت پنهان شده در همکاری را به نفع خودتان بیدار کنید؛

سیزدهمین قانون موفقیت

برای به دست آوردن موقعیت های بزرگ و جهانی و بالارفتن از نردبان جادویی موفقیت به همکاری با دیگران نیاز دارید. ارتش تک نفره، فقط یک شعار توخالی است. ذات انسان ها به گونه ای نیست که بتوانند بدون استفاده از ذهن هم نوعانشان کارهایی بزرگ و جهانی انجام دهند. 

همکاری کردن، یعنی استفاده از قدرت ذهنی و توانایی تفکر دیگران در راستای رسیدن به یک هدف مشترک. وقتی چنین ذهن هایی دور هم جمع می شوند، هدفشان هر چه که باشد، راهی به سمت انجامش پیدا خواهند کرد. 

  • چهاردهمین قانون برای رسیدن به موفقیت: از شکست نترسید؛

شکست هایی که در طول رسیدن به هدفتان تجربه می کنید، تلاش های طبیعت برای نشان دادن مسیر درست به شما هستند. از شکست هایتان نترسید، درسی که برایتان به ارمغان آورده اند را با هوشمندی بردارید و سپس دوباره به مسیر خود ادامه دهید. 

  • پانزدهمین درس موفقیت: صبور باشید؛

مداراکردن با دیگران و صبوری کردن در لحظه هایی که پر از هیجان های منفی است، به شما کمک می کند تفکری عمیق را به دست آورید. انجام این کار به تمرین زیادی نیاز دارد ولی اگر بخواهید حتماً می توانید انجامش دهید.

  • شانزدهمین درس برای رسیدن به موفقیت: آگاهانه از قانون طلایی استفاده کنید؛

قانون طلایی، همان «قانون جاذبه» است و به شما کمک می کند به آسانی هرچه تمام تر از نردبان جادویی برای رسیدن به موفقیت بالا بروید. شما افراد، ماجراها و رویدادهایی را به سمت خودتان و زندگی تان جذب می کنید که شبیه خودتان، رفتارتان و افکارتان هستند. هیچ فرد فقیری مانند ثروتمندان رفتار و فکر نمی کند و برعکس، هیچ فرد ثروتمندی مانند فقرا فکر و رفتار نمی کند. 

به دنبال ثروت هستید؟ تفکر ثروت را در خودتان پرورش دهید. اگر به دنبال آرامش، عشق، زیبایی، رضایت، شادی و خوشبختی هستید، احساس کنید که اکنون تمام آن ها را در اختیار دارید. اگر در این مسیر متمرکز باشید، ذهنتان تغییر می کند و شما را به سمت و سویی هدایت می کند تا در دنیای فیزیکی هم آن ها را تجربه کنید.

  • هفدهمین قانون برای رسیدن به موفقیت: مراقب سلامتی خودتان باشید.

برای استفاده ی کامل از قدرت تفکر و حرکت در جهت افکار و رفتار، باید جسمی سالم داشت. با دقت به چیزهایی که می خورید، ورزش روزانه و خواب کافی، سلامتی خودتان را تضمین کنید.

از تمام انرژیتان برای پیروزشدن استفاده کنید.

بالای 90درصد توانایی انسان ها برای به دست آوردن چیزهایی که در زندگی می خواهند، به استفاده ی درست و همه جانبه از این 17 قانون موفقیت بستگی دارد. تصمیم خود را بگیرید، ذهنتان را آماده کنید و اولین قدم را برای تغییر زندگیتان بردارید. 

خلاصه ای از کتاب نردبان جادویی برای رسیدن به موفقیت

  • برای رسیدن به موفقیت باید نیروی اشتیاق را در خودتان روشن نگه دارید و آن را در قالب یک هدف مشخص به پیش ببرید.
  • در این مسیر باید به خودتان و توانایی هایتان اعتماد کرده و با پس اندازکردن پول، از آینده تان حمایت کنید. 
  • برای آنکه بتوانید قدرت تغییر را در دست داشته باشید، باید بتوانید قدرت تصمیم گیری را از دیگران گرفته و صفر تا صد تصمیم های زندگی تان را خودتان بگیرید.
  • استفاده از قدرت تخیلتان می تواند مسیر پیش رو را برایتان هموارتر کند و اشتیاق شما را شعله ورتر سازد.
  • خویشتن داری کردن یک نردبان جادویی برای رسیدن به موفقیت است که شخصیت شما را عمیق می کند. 
  • همیشه بیش تر از پولی که می گیرید کار کنید تا بیش تر از کاری که انجام می دهید پول بگیرید. 
  • تلاش برای داشتن شخصیتی دلنشین همراه با تمرکز فکر، شما را سریع تر به اهدافتان می رساند. 
  • از شکست خوردن نترسید. توشه ی درس هایتان را از آن بردارید و به راهتان ادامه دهید. 
  • صبوری کردن، شکیبایی و کنترل واکنش های هیجانی، از شما فردی عاقل می سازد که می توان به او اعتماد کرد. 
  • قانون جاذبه را آگاهانه برای رسیدن به خواسته هایتان به خدمت بگیرید.
  • مراقب سلامتی خود باشید؛ چون جسم شما تنها معبد روحتان است.

حال شما پاسخ دهید در زندگی فعلی خود کدام یک از 17 اصل موفقیت ناپلئون هیل را اجرا می کنید؟

ادامه مطلب
alt for image number
خلاصه کتاب جاده‌ی موفقیت؛ فاصله ما...

این مقاله از روی نسخه اصلی و انگلیسی کتاب جاده ی موفقیت خلاصه برداری شده است!

خلاصه ی کتاب «جاده ی موفقیت» (Road To Success)

هر کسی که از شرایط زندگی فعلی خودش راضی نباشد، به دنبال راهی برای یافتن جاده ی موفقیت خودش می گردد. اگر چنین فردی موانع ذهنی را جدی نگیرد و به دنبال ساخت حقیقت زندگی خود باشد، به زودی می تواند هر چیزی که ذهنش به تصویر کشیده است در زندگی خود ملاقات کند. 

در این قسمت از خانه ی سرمایه به سراغ کتاب «جاده ی موفقیت» از ناپلئون هیل می رویم. این کتاب، قبل از کتاب «بیندیشید و ثروتمند شوید» و هنگامی که هیل هنوز جوان بوده، نوشته شده است. دیدن دیدگاه های دوران جوانی این نویسنده ی جهانی در مورد موفقیت و شکار نکته هایی که در لابه لای حرف هایش نهفته، ماجرای جالبی است که شما را به خواندن خلاصه ای از آن دعوت می کنیم. 

یک هدف قطعی برای خودتان انتخاب کنید

برای قدم گذاشتن در جاده ی موفقیت، باید هدفی مشخص و روشن برای خودتان انتخاب کنید. این کار، شما را از سردرگمی های نداشتن هدف نجات می دهد، مسیر پیش رویتان را مشخص می کند، انرژی تان را مدیریت کرده و فرصت هایی را برای ایجاد تحول، مقابلتان قرار می دهد. 

جاده ی موفقیت؛ راه و رسم هدف گذاری چگونه است؟

جاده ی موفقیت

تا پایان امروز به خودتان وقت بدهید و قبل از رسیدن ساعت به دوازده نیمه شب، یک هدف را برای زندگی تان مشخص کنید؛ سپس، هدفتان را روی یک برگه کاغذ بنویسید. یادتان باشد، نباید نوشتن در مورد هدفتان آنقدر پیچیده و درهم باشد که در آخر متوجه نوشته ی خود نشوید. هدفتان را به زبان ساده، بدون حرف های قلمبه سلمبه و به شکل تعریف کردن یک ماجرای از قبل رخ داده بنویسید. می توانید کارتان را با چنین جمله ای شروع کنید:

من بسیار شاد، خوشحال و سپاسگزارم هستم که در طول 365 روز گذشته، درآمد ماهیانه ام را به یک میلیارد رساندم. من برای رسیدن به این درآمد در مسیر ارائه ی یک خدمت صادقانه به مردم قرار گرفتم. بسیار سپاسگزارم که همیشه تلاش کردم بهترین برای خودم باشم، بهترین خدمات را ارائه دهم و بسیار بیش تر از پولی که به دست آورده ام، خدمت رسانی کنم. من این مسیر را با قدرت ادامه دادم و ادامه می دهم. 

حالا، زیر برگه را امضا کرده و به مدت دوازده شب پیوسته قبل از خوابیدن، آن را بخوانید. روان شناس ها معتقد هستند کسانی که برای خودشان هدفی دقیق درنظر می گیرند، آن را می نویسند و حداقل دوازده شب قبل از خوابیدن، هدفشان را مرور می کنند، بدون شک به هدفشان خواهند رسید.

آیا شما شایسته ی اعتماد هستید؟

برای آنکه بتوانید در جاده ی موفقیت حرکت کنید، باید خودتان را به قدرت اعتمادبه نفس مسلح سازید. برای این کار باید به خودتان و توانایی هایتان باور داشته باشید و کاری کنید که دیگران هم چنین باوری نسبت به شما داشته باشند. درنهایت، برای ریشه کردن در ذهن دیگران به عنوان کسی که می توان به او باور و اعتماد داشت، باید شایستگی تان را اول به خودتان و سپس برای آن ها اثبات کنید. 

یادتان باشد که همه ی راه ها از درون خودتان می گذرد. شما برای برانگیختن تشویق دیگران باید قبل از هر کسی، خودتان بتوانید خودتان را تشویق کنید، به قول هایی که به خودتان می دهید عمل کرده و خودتان را ببخشید.

 با طی کردن این مسیر، شما توانایی تشویق دیگران، عمل کردن به قول ها و حتی بخشیدن افراد را به دست خواهید آورد. بعد از این ماجرا، بدون اینکه از کسی انتظار داشته باشید، خواهید دید که دیگران نسبت به شما به قول هایشان وفا می کنند، مشتاقانه تشویقتان می کنند و حتی شما را می بخشند. 

جاده ی موفقیت؛ قدرت ابتکار عمل را به خدمت بگیرید

کارها را چگونه انجام می دهید؟ آیا اهل تقلید کردن هستید یا دوست دارید الگوها را بیرون کشیده و سپس روش خاص خودتان را بسازید؟ اگر از دسته ی دوم هستید و می خواهید با استفاده از نیروی خلاقانه ی ذهن خود پیش بروید، بدانید که موفقیت را بسیار بزرگ تر از چیزی که تصور می کنید در آغوش خواهید گرفت.

 قدرت ابتکار عمل، یعنی انجام دادن کارها به شیوه ی خود، فکر کردن برای یافتن گام هایی بهینه تر و کاربردی تر برای انجام کارها. قدرت ابتکار عمل محبتی بزرگ تلقی می شود که با جسارت اقدام کردن ترکیب شده است. چهره ی دیگر ابتکار عمل آن جایی است که کارها را بدون توجه به کوچکی یا بزرگی شان، در همه حال، چه زمانی که کسی شما را ببیند و چه زمانی که کسی نبیند، درست انجام دهید.

از این گذشته، باید خودتان را به فردی تبدیل کنید که کارها را فقط یک بار به او می گویند و دیگر نیازی به تذکر دوباره وجود ندارد. تبدیل شدن به چنین انسانی به زمان، تلاش و صبوری نیاز دارد ولی درنهایت، شما نتیجه ی تلاشتان را با تبدیل شدن به انسانی ارزشمند، درنظر دیگران، به دست خواهید آورد. 

از خلاقیت خودتان کار بکشید

قوه ی تخیل شما می تواند به اندازهی چندین اتاق فکر به شما ایده بدهد. کافی است دست از غر زدن و شکایت کردن بردارید و اطرافتان را  با چشم حل کنندهی مسائل نگاه کنید. در آن صورت است که می توانید راهی برای راحت زندگی کردن مردم، کمک برای صرفه جویی در زمانشان همراه با افزایش کیفیت کارها پیدا کنید و یک مسیر درآمد شگفت انگیز را برای خود راه اندازی کرده و جاده ی موفقیت زندگی را آباد سازید. 

نترسید؛ شجاعتِ حرکت کردن در خلاف جریان همیشگی، یعنی قدرت نشان دادن راهی که دیگران نمی بینند یا حاضر نیستند خودشان را برای دیدن آن به زحمت بیندازند. وقتی این شجاعت را به خرج می دهید، پاداش آن را هم با کسب کردن درآمدی که فکرش را نمی کردید، دریافت خواهید کرد. 

خود را به رودخانه ی اشتیاق پرتاب کنید

خلاصه کتاب جاده ی موفقیت

به خودتان نگاه کنید؛ چقدر هنگام انجام کارها اشتیاق دارید؟ اصلاً کاری هست که هنگام انجام آن گذر زمان را حس نکنید و شادی وجودتان را فرا بگیرد؟ اگر چنین کاری را سراغ دارید و ازقضا توانسته اید آن را به منبع درآمدتان تبدیل کنید، باید به شما تبریک بگوییم. شما بسیار بیش تر از آنچه که فکرش را می کنید خوشبخت هستید. 

ولی اگر منبع درآمدتان با کاری که به آن علاقه دارید یکی نیست، باز هم می توانید نیروی اشتیاق را در خودتان فعال کنید. برای این کار، کافی است مدتی مشتاقانه کار کردن را تمرین کنید و به خودتان فرصتی بدهید تا طعم انجام کارها با نیروی اشتیاق را بچشید. در این صورت، ذهنتان کم کم از تمرکز روی بخش های ناخوشایند کارتان منصرف و به سمت یافتن نکته های جالب و مثبت کارتان متمایل می شود، وارد جاده ی موفقیت می شود و بخش های جالب کارتان را یکی پس از دیگری به شما نشان می دهد. 

چه بسا، پس از مدتی از کاری که انجام می دهید هم خوشتان بیاید و از آن به عنوان یکی از بخش های پر انرژی زندگی تان یاد کنید. جالب این جاست که نیروی اشتیاق و تلاش شما برای مشتاقانه کارکردن و مشتاقانه زندگی کردن، به راحتی در وجود اطرافیانتان هم نفوذ می کند. بعد از مدتی به خودتان می آیید و تحول بزرگ این تصمیم به ظاهر ساده و تلاش رایگان را در زندگی تان حس می کنید.

جاده ی موفقیت؛ به دنبال راهی برای خدمت به دیگران بگردید

 انسان موجودی اجتماعی است که نه به تنهایی بلکه با کنار یکدیگر بودن به موفقیت دست می یابد. به همین دلیل، وقتی بتوانیم راهی برای خدمت کردن به دیگران پیدا کنیم، نه تنها دیگران بلکه خودمان هم از این ماجرا سود می بریم. هر چقدر این خدمت رسانی بزرگ تر باشد، سودی که درنهایت به ما و همکارانمان می رسد، بزرگ تر خواهد بود و این ماجرا به صورت یک چرخه به حرکت مثبت و زیبای خود ادامه خواهد داد. 

یادتان باشد که تنها هدف گذاری کردن یا داشتن اشتیاق برای حضور در جاده ی موفقیت، کافی نیست. البته که شما چیزی به کائنات یا دیگر انسان ها بدهکار نیستید ولی ذات انسان به این صورت است که وقتی خدمتی به دیگران انجام می دهد و این خدمت به یک سود گاهی این سود پول است و گاهی چیزی مثل احساس شادی واقعی ختم می شود، احساس مفید بودن در تک تک سلول های بدنش جوانه می زند. 

از این گذشته، ما با خدمت کردن به دیگران، به نوعی در حال بخشیدن توانایی های خودمان هستیم. بخششمان نیز در جهان بی جواب نخواهد ماند و ما چندین برابر بیش تر از چیزی که بخشیده ایم به دست خواهیم آورد. می بینید؟ یک قدم از سوی ما چه سریالی از برکت، شکوه و عظمت سیستمی که در آن خلق شده ایم، به نمایش می گذارد؟

چقدر بر خودتان مسلط هستید؟

یکی از بزرگ ترین نشانه های ذهن عمیق، تسلط بر احساسات است. خشم، اندوه و نگرانی احساس هایی هستند که تمرین برای کنترل آن ها می تواند انسان را به فردی عمیق و ارزشمند تبدیل کند؛ فردی که فرمان ذهن و احساس خود را در دست دارد. چنین فردی بسیار قابل اطمینان و اعتماد است و دیگران از چنین فردی انتظار بالاتری دارند؛ چون درایت و حکمتی را  در او می بینند که در دیگران پیدا نمی کنند. 

فردی که احساس خود را کنترل می کند، در جاده ی موفقیت قدم می گذارد. او می تواند دیگران را بهتر درک کند؛ چون با مهار احساس های هیجانی خود به ذهنش این فرصت را می دهد که خودش را جای دیگران بگذارد و از دریچه ی نگاه آنها هم به ماجراها نگاه کند. چنین انسانی خودش را غرق در احساس و نگرش مثبت می کند. 

زیرا می داند که تفکر و ذهنیت منفی برای حرکت به سمت جلو مناسب نیست. تفکر منفی نه تنها ما را به جلو نمی برد بلکه کاری می کند تا در بهترین حالت، تا ابد سر جای خودمان درجا بزنیم و در بدترین حالت، هر چه زیبایی، شادی، موفقیت، عشق و دوستی که در کنارمان وجود دارد، با دستان خودمان ریشه کن کنیم. 

به کاری که انجام می دهید، ارزشی بیش تر از پول قائل باشید

در حالت معمولی و در مورد انسان های معمولی که کم تر احتمال دارد راهی به سوی جاده ی موفقیت پیدا کنند، انجام یک کار دقیقاً با مقدار دستمزد دریافتی برابری می کند؛ حتی گاهی دستمزد از مقدار کار انجام شده هم بیش تر است.

ولی در مورد انسان های موفق که راه خودشان را به سمت جادهی موفقیت هموار می کنند، مقدار خدمت و کار انجام شده چندین برابر پول دریافتی است. درواقع، این انسان ها کار را نه به خاطر پولی که دریافت می کنند بلکه به خاطر ارزشی که برای فعالیت خودشان و خدمت کردن به دیگران قائل هستند، انجام می دهند. آن ها کیفیت کارشان را به مقدار مزد دریافتی گره نمی زنند؛ چون می دانند که ارزش واقعی کار در تاثیری است که روی دیگران و زندگی شان باقی می گذارد. 

جالب این جاست که چنین افرادی خیلی زود به خاطر طرز تفکر ارزشمندشان و کار باکیفیتی که انجام می دهند، به موفقیت دست می یابند و میزان درآمد خود را بالا می برند. آن ها ارزشمندی وجودشان را به نمایش می گذارند و همین ماجرا از آن ها الماس های قیمتی می سازد.

آراستگی ظاهری را جدی بگیرید 

کتاب جاده ی موفقیت

بخشی از ماجرای موفق شدن و قدم زدن در جاده ی موفقیت به این بستگی دارد که چقدر موفق به نظر می رسید. شاید این موضوع عجیب باشد ولی حقیقت دارد. مردم قبل از آنکه در مورد تفکرات شما، میزان پول پس اندازی شما و… چیزی بدانند، با یک نگاه به ظاهر شما، در موردتان حدس هایی می زنند. اگر ظاهرتان ژولیده، نامرتب و ناهماهنگ باشد، شکلی از فقر، فلک زدگی و کمبود اعتمادبه نفس را در ذهن دیگران به یادگار باقی خواهید گذاشت. در آن صورت، نباید انتظار داشته باشید که دیگران حسابی جداگانه برایتان باز کنند یا احترامی که در ذهنتان دارید برایتان قائل شوند. 

در نقطه ی مقابل، اگر حساب بانکی شما حال و احوال چندان خوبی هم نداشته باشد. اما ظاهرتان مرتب، تمیز، هماهنگ و آراسته باشد، به زودی فرصت های خوبی برای پیشرفت کردن سر راهتان قرار می گیرند؛ چون شما در ذهن دیگران فردی با اعتمادبه نفس، موفق، توانا، خلاق و فرصت ساز را به تصویر کشیده اید. درواقع، هر کسی که بتواند خودش را مدیریت کند و با هر وضعیت مالی از شخصیت و اصالتش به عنوان یک انسان قابل احترام محافظت کند، ناخودآگاه درنظر دیگران، محترم جلوه خواهد کرد. 

افکارتان را ردیابی کنید

افکار شما سرنوشتتان را رقم می زند. این ماجرا در مورد افراد فقیر و ثروتمند، خوشحال و افسرده، امیدوار و ناامید و… صادق است. فکر شما هر چیزی که باشد، بر اساس قانون جذب، مثل یک آهنربا عمل می کند و چیزهایی که مشابه خودش هستند، با شدت و قدرت به سمتتان می کشاند.

بیش تر مردم، این کار را به صورت ناآگاهانه انجام می دهند. به این ترتیب که فکر می کنند روی ذهنشان هیچ کنترلی ندارند و افکار مثل اتوبوس های یک ایستگاه مدام از پی یکدیگر می آیند و می روند. این در حالی است که شما می توانید با کمی تلاش و لجبازی، ذهن خودتان را از اشغال فکرهای منفی و ناخواسته خالی کرده و خودتان دوباره قدرت خلق کردن را در دست بگیرید.

برای حرکت در جاده ی موفقیت، فکرهای خودتان را ردیابی کنید. با خودتان بیندیشید که اگر فکر کنونی تان تمام هم کیشان خودش را وارد زندگی تان کند، از حضور آن ها خوشحال می شوید یا اندوهگین؟ حتی شاید دلتان بخواهد که زندگی تان را به کس دیگری واگذار کرده و هر چه سریع تر آن را را به حال خودش رها کنید. افکار شما کلید دستیابی به گنج های درون و بیرون وجودتان هستند. این کلید را به دست هر رهگذری ندهید.

به ذهن و جسمتان فرصتی برای تجدید قوا بدهید

ما همراه با ذهن و جسممان در جاده ی موفقیت قدم می گذاریم. اگر می خواهیم همیشه با انرژی زیاد در این مسیر حرکت کنیم، باید در میان قدم هایمان ایستگاه هایی برای استراحت جسم و ذهنمان در نظر بگیریم. این ایستگاه ها می توانند انجام کار موردعلاقه، گذراندن زمان با فرد موردعلاقه، تفریح کردن، خواندن کتاب موردعلاقه یا حتی ورزش کردن باشند. 

پیشنهاد می کنیم حتی هنگام انجام کارتان هم چنین ایستگاه هایی را برای رفع خستگی و بالا بردن انرژی درنظر بگیرید. لطفاً این کار را با تلف کردن وقت برای عدم انجام مسئولیت و تنبلی یکی ندانید؛ زیرا با این کار قصد بالا نگه داشتن انرژی تان را دارید. این ماجرا درست مثل نفس کشیدن هنگام شنا کردن است. آیا شما می توانید بدون نفس گرفتن شنا کنید؟

شیوه ی فکری خودتان را دنبال کنید

مسیر حرکت در جاده ی موفقیت برای هر کسی یگانه است. این بدان معنا است که هر کسی با افکار و رفتار خود زندگی خودش را می سازد. زندگی شما و دیگران با هم فرق می کند. قرار نیست افکاری که زندگی دیگران را به شکل افتضاحی تبدیل کرده است، به قانونی برای زندگی شما با افکار متفاوتتان تبدیل شوند. 

مراقب دست اندازهای بزرگ در مسیر رسیدن به موفقیت موردعلاقه ی خود باشید. حرف دیگران را فقط در حد یک نظر شخصی که متعلق به خودشان است درنظر بگیرید؛ چون شما نویسنده و خالق دنیای خودتان با افکار و قانون های ویژه ی خودتان هستید. دقیقاً به همین دلیل است که شما می توانید معجزه هایی شگفت انگیز برای زندگی تان خلق کنید و دیگران را مات و مبهوت سازید. 

اصل تلقین را به کار بگیرید

دنیا پر از قوانین شگفت انگیز است تا ما را به جاده ی موفقیت، ثروت، سلامتی، عشق واقعی، آرامش و شادی برساند. یکی از این قوانین ویژه که بسیار ساده عمل می کند، «اصل تلقین» است. زندگی ما با افکارمان و احساسی که نسبت به آن ها داریم شکل می گیرد. برای موفقیت در زندگی مان باید افکارمان را به صورت انتخاب شده مهندسی کنیم. 

هر فکر با تمرکز کردن وارد ضمیر ناخودآگاه ما می شود و ماجراهایی از همان جنس را وارد زندگی مان می کند. بنابراین، اگر افکاری انتخاب شده را به صورت پیوسته در ذهنمان نگه داریم و با اصل تلقین، آن را وارد ضمیر ناخودآگاهمان کنیم، در آن صورت می توانیم کنترل زندگی مان را در دست بگیریم و چیزهایی که واقعاً می خواهیم به دست بیاوریم. 

استفاده کردن از اصل تلقین، بسیار ساده است. تنها کافی است فکری که می خواهیم در ذهنمان نگه داریم و بارها آن را تکرار کنیم. بعد از این گام، فکر جدیدمان به یکی از باورهای زندگی مان تبدیل می شود و ماجراهایی همسو با خودش را به سادگی و سرعت وارد زندگی مان می کند. 

جاده ی موفقیت؛ هیچ کاری را نیمه کاره باقی نگذارید

بسیاری از افراد که راهی به سمت جاده ی موفقیت پیدا نمی کنند، اعتقادی به تمام کردن کارها ندارند. در زندگی آن ها چندین کار وجود دارد که بلاتکلیف به حال خودشان رها شده اند. عجیب تر این جااست که آنها این کارهای نیمه را به عنوان یک شکست در زندگی شان تلقی می کنند. کمی فکر کنید؛ چطور ممکن است بدون تمام کردن یک کار و دیدن نتیجه ای که به دست می آید، برچسب موفقیت یا شکست را روی آن چسباند؟

این ماجرا درست مانند آن است که ساخت یک خانه را فقط تا پی ریزی آن ادامه دهیم؛ سپس، دست از کار کشیده و اقرار به شکست کنیم.

کارهایتان را تمام کنید. این کار نه تنها به شما فرصتی برای یک آغاز دوباره می دهد بلکه عادت تمام کردن کارها را که عادتی بسیار نیکو است در وجودتان نهادینه می کند. فردی که دوست نداشته باشد کارها را نصفه رها کند، از درون یک رهبر بزرگ، یک مدیر شایسته و انسانی است که برای موفق شدن به دنیا آمده است. او محکوم به این سرنوشت است که همیشه با موفقیت همسایه باشد. شما چطور؟ دوست دارید چنین محکومیت خوشایندی را از آن خود کنید؟ 

به نگاه ها و باورهای متفاوت احترام بگذارید

 

شما جاده ی موفقیت خودتان را می سازید و در آن حرکت می کنید اما این بدان معنا نیست که شما تنها هستید. در کنار شما و حتی یک وجب آن طرف تر، افرادی با افکار، باورها و نگرش های مختلف در حال زندگی کردن هستند. این سرنوشت ما به عنوان یک انسان است؛ چون ما تکمیل کننده ی نیازهای یکدیگر هستیم، از یکدیگر محافظت می کنیم، غذاهای مختلف را آماده کرده و برای یکدیگر سرپناه می سازیم. به زبان ساده، ما مدیون تفاوت ها و چرخه ی خدمت رسانی جهانی هستیم که به دلیل زندگی در کنار یکدیگر روی این کره ی خاکی به وجود آمده است. 

بنابراین، باید یاد بگیریم به تفاوت ها عجیب و غریب نگاه نکنیم. قرار نیست همه ی مردم مثل ما باشند. در آن صورت، دنیا به مکانی بسیار تکراری و خسته کننده تبدیل می شد. باید با خودمان تمرین کنیم تا به انسان ها ورای ملیت و مذهب و جنسیتشان و بدون هر شکلی از تعصب نگاه کنیم. تنها در آن صورت است که می توانیم خودمان را یک انسان مدرن، فهمیده و با عقل و شعور خطاب کنیم. 

خودتان را دست کم نگیرید

عبارت هایی مانند: «نمی شود»، «نمی توانم»، «غیرممکن است» و… برازنده ی شما نیست؛ زیرا شما به عنوان یک انسان وارد این دنیا شده اید. این یعنی در ذهنتان قدرتی برای تغییر پیرامونتان قرار داده شده است و تنها کاری که باید بکنید، شناخت خودتان و استفاده کردن از این قدرت است. در آن هنگام است که فرمان زندگی تان را به دست می گیرید و نیروهایی که در انتظار دریافت دستور از شما بوده اند رهبری می کنید. 

برای حضوری پربار در جاده ی موفقیت، خودتان را دست کم نگیرید. شما می توانید با افکارتان زندگی را به بهشت یا جهنم تبدیل کنید، می توانید با چیزی که دیده نمی شود، یعنی افکارتان، چیزهایی دیدنی خلق کنید. چه بخواهید و چه نخواهید، شما قدرتمند و شگفت انگیز هستید. هر چقدر که سریع تر این ماجرا را باور کنید، زندگی تان سریع تر به چیزی که می خواهید تبدیل می شود.  

خلاصه ای از کتاب جاده ی موفقیت

  • داشتن یک هدف قطعی در زندگی به تلاش هایتان جهت می دهد و شما را به جاده ی موفقیت می رساند.
  • یک هدف قطعی، هدفی روشن، مشخص، بدون ابهام، دارای زمان، مقدار و جهت است. 
  • همه ی راه ها از درون خودتان می گذرند. اگر می خواهید به فردی موفق تبدیل شوید، باید به خودتان و توانایی هایتان ایمان داشته باشید. 
  • داشتن ابتکار عمل و انجام دادن کارها به شیوه ی بهینه و خاص خودتان یکی از کلیدهای حضور در جاده ی موفقیت است.
  • از ایده هایی که به ذهنتان می رسند استقبال کنید. آن ها نتیجه ی به کار افتادن نیروی خلاقیتتان هستند و می توانند شما را ثروتمند و موفق کنند. 
  • قدرت اشتیاق، نیروی درونی شما برای حرکت کردن در مسیر موفقیت است. برای آنکه این نیرو را در بالاترین اندازه ی خود نگه دارید، افکار و آدم های منفی را از خودتان دور کرده و بهترین و هماهنگ ترین چیزها و آدم ها را دور خودتان جمع کنید. 
  • خدمت کردن به دیگران یکی از راه های میانبر برای رسیدن به موفقیت، ثروت و هر چیزی است که در زندگی می خواهید. 
  • یکی از نشانه های ذهن عمیق، تسلط داشتن بر احساس خشم، اندوه و نگرانی است. این احساس ها می توانند کنترل ذهنتان را در دست بگیرند و شما را از جاده ی موفقیت تبعید کنند. با هر روشی که می توانید، سعی کنید بر این احساس ها تسلط پیدا کنید. 
  • وقتی برای کاری که می کنید بیش تر از پولی که دریافت می کنید ارزش قائل باشید، به دنبال راهی برای بالاتر بردن کیفیت آن کار خواهید گشت. همین موضوع شما و کسب و کارتان را بسیار ارزشمند می سازد. 
  • ظاهر خودتان را با افکاری که در سر دارید همسو کنید. اگر در حال بازسازی ذهنتان برای تبدیل شدن به یک فرد ثروتمند هستید، ظاهرتان را هم از آشفتگی بیرون بیاورید و درمقابل دیگران، مرتب و آراسته ظاهر شوید. 
  • افکار شما زندگی تان را می سازند. ذهنتان را از افکار مسموم پاک کرده و فکرهای ثروت ساز را ملکه ی ذهنتان کنید. 
  • تفریح کردن هم درست به اندازه ی حرکت کردن به سمت هدف، مهم است. گاهی به خودتان و ذهنتان فرصتی برای استراحت کردن بدهید.
  • عادت به نیمه کاره رها کردن کارها مانع بزرگی برای حضور در جاده ی موفقیت است. کارها را یا شروع نکنید یا خودتان را متعهد کنید تا حتماً تمامشان کنید. 
  • به تفاوت هایی که میان انسان ها وجود دارد احترام بگذارید و سعی کنید با درک این تفاوت ها از خودتان فردی با ذهنی عمیق بسازید.

نظر شما چیست؟

آیا در خودتان این ظرفیت را می بینید که به تفاوت های دیگران احترام بگذارید و هیچ کاری را نصفه و نیمه به حال خود رها نکنید؟

ادامه مطلب
کتاب شما می‌توانید معجزه‌ی زندگی خود باشید
خلاصه کتاب شما می‌توانید معجزه‌ زندگی...

این مقاله از روی نسخه اصلی و انگلیسی کتاب شما می توانید معجزه زندگی خود باشید خلاصه برداری شده است!

خلاصه کتاب شما می توانید معجزه زندگی خود باشید

شما می توانید معجزه زندگی خود باشید. چند درصد فکر می کنید این سخن حقیقت داشته باشد؟ اگر یک دانشمند یا پزشک باشید، می توانید خیلی راحت تر به این موضوع پاسخ دهید؛ چون تحقیق های علمی فراوانی وجود دارند که این حقیقت را ثابت می کنند. نیروی تفکر و خواسته ی انسان جداً می تواند یک معجزه را رقم بزند.

در این بخش از خانه ی سرمایه، به سراغ کتاب «شما می توانید معجزه زندگی خود باشید» از ناپلئون هیل می رویم و صحبت های این نویسنده و مربی موفق را در آخرین کتابش مورد التفات قرار می دهیم. اگر می خواهید آخرین توصیه های یک معلم جهانی موفق را بخوانید و به سهم خودتان توشه ای از این ماجرا کسب کنید، تا پایان این ماجرا با ما همراه باشید. 

هر کسی می تواند معجزه ی زندگی خودش را رقم بزند

اما چگونه؟ پاسخ این است: «با کمک نگرش ذهنی مثبت».

ذهن شما می تواند در دو جبهه به فعالیت بپردازد. جبهه ی اول مثبت است. یک ذهن مثبت همیشه به دنبال یافتن بخش های سازنده و سرشار از امید در هر چیزی است. از نظر این ذهن، حتی بخش های به ظاهر منفی هم بذر فرصتی بسیار قدرتمند را در خودشان پنهان کرده اند. 

در نقطه ی مقابل این ماجرا، ذهن منفی وجود دارد. این ذهن که به طور پیش فرض در وجود ما فعال است، به ما کمک می کند تا خطرها را پیش بینی کرده و از جان و مالمان محافظت کنیم؛ اما در عین حال نیز می تواند ما را به بدترین دشمن خودمان تبدیل کند. 

ذهن منفی، تمام فرصت ها را از بین می برد، تمام زیبایی ها را نابود می کند، نیت های خوب را بد برداشت کرده و بذر جدایی، دروغ، نفاق، پلیدی و خساست را در جانمان می کارد. برای آنکه بتوانیم خودمان را از دام های ریز و درشت ذهن منفی نگرمان نجات دهیم و راهی به سوی ساخت معجزه های زندگی مان باز کنیم، چاره ای جز کوچ کردن از اردوگاه افکار منفی به بهشت افکار مثبت را نداریم.

چگونه دیدگاه های مثبت ذهنی را شناسایی کنیم؟

ناپلئون هیل در آغاز گفت وگو در کتاب «شما می توانید معجزه زندگی خود باشید»، اصرار دارد خوانندگانش  را با ویژگی های نگرش مثبت ذهنی و تاثیرات آن آشناتر کند. این دیدگاه به دلیل تفاوت بزرگی که با نگرش منفی دارد، به راحتی قابل شناسایی است اما گاهی مرز میان خوبی و بدی بسیار باریک و مبهم می شود. به همین دلیل، بهتر است قبل از هر چیزی، خودمان را با ویژگی های روشن این دیدگاه آگاه کنیم. 

  • نگرش مثبت ما را به سمت جلو هل می دهد؛

وقتی نگاهی مثبت به ماجراها و دنیای اطرافمان داشته باشیم، بیرون آمدن از دایره ی امن مان را به چیزی وحشتناک مانند نمی کنیم. 

در آن صورت است که مشتاق تجربه کردن چیزهای تازه خواهیم بود و نتیجه ی آن تجربه کردن، هر چه که باشد، برایمان سودمند خواهد بود. اگر تجربه ی ما منفی باشد، متوجه می ‍ شویم که آن چیز یا ماجرا ما با همسو نیست و اگر مثبت باشد، یک راه جدید و همسوی دیگر با خودمان را کشف می کنیم.

  • با ذهن مثبت می توانید ماجراهای شگفت انگیز را به سمت زندگیتان جذب کنید؛

شما می توانید معجزه زندگی خود باشید؛ زیرا افکارتان هر چیزی که باشند، معادل هایی فیزیکی را از جنس خودشان وارد زندگی تان می کنند. اگر بدون توجه به موجودی حسابتان تصور کنید که انسان ثروتمندی هستید، راهی به سمت جذب کردن ثروتی که همیشه حسش می کنید به سوی شما باز می شود. 

ولی اگر تصور کنید که اکنون فردی فقیر هستید و در آینده نیز زندگی فقیرانه ای خواهید داشت، درهای تمام فرصت ها به رویتان بسته می شود و به سمتی سوق داده می شوید تا دقیقاً چنین زندگی فقیرانه ای را تجربه کنید. بنابراین، هوشمندانه است که با انتخاب نگرش ذهنی مثبت، زندگی مورد علاقه ی خود را بسازید. 

  • ذهن مثبت، انرژی شما را مدیریت می کند؛

در بخش دیگری از کتاب به تأثیر ذهنیت مثبت روی مدیریت کردن انرژی اشاره شده است. تفکر ذهنی مثبت به شما کمک می کند تا به سرعت در هر ماجرا روی بخش هایی که می توانید به سهم خودتان تغییری در آنها ایجاد کنید، دست بگذارید. 

این در حالی است که یک فرد با ذهن منفی، به جای گشتن به دنبال فرصت ها، خودش را با آه و ناله کردن در مورد مشکل ها خسته و فرسوده می کند. فراموشی غر زدن و شکایت کردن، بزرگ ترین گام به سمت تفکر مثبت و داشتن یک زندگی رویایی است.

  • تفکر مثبت، چراغ انگیزه را در قلبتان روشن نگه می دارد؛

وقتی تفکر مثبت داشته باشید، نگاهی متفاوت به اهدافتان خواهید داشت. در این صورت است که وقتی به هدفتان برای ساخت آینده ی موردعلاقه ی خود نگاه می کنید، آن را به شکل یک کار قابل اجرا می بینید.

 ولی اگر تفکر منفی داشته باشید، نه تنها نمی توانید با شجاعت برای آینده ی خود هدف گذاری کنید، بلکه در هر لحظه به دنبال کشف مشکلاتی می گردید که شاید در آینده به وجود بیایند و شما را از زندگی دوست داشتنی خود دور کنند. هر چه سریع تر باید این تفکر مسموم را رها کنید. 

  • ذهن مثبت، نگاه شما را به انتقادها تغییر می دهد؛

معمولاً مردم از مورد نقد واقع شدن خوششان نمی آید. البته، این موضوعی طبیعی است؛ ولی وقتی ذهن مثبتی داشته باشیم، خوشحال می شویم که قبل از دیر شدن یک ماجرا از وجود اشکال در آن با خبر شده ایم و فرصتی ناب برای تغییر آن را در اختیار داریم.

 این در حالی است که یک فرد با دیدگاه منفی به محض شنیدن یک انتقاد، همه چیز را رها می کند؛ زیرا فکر می کند دیگر راهی برای تغییر وجود ندارد و یا برای انجام هر کاری دیر شده است. 

  • تعهد و مسئولیت پذیری از سوغاتی های داشتن یک ذهنیت مثبت هستند؛

ذهن مثبت از چالش ها فرار نمی کند بلکه همیشه به دنبال راه حلی برای حل کردنشان می گردد. ذهن مثبت شما را به فردی بسیار مسئولیت پذیر تبدیل می کند که به جای فرار از موقعیت های جدید و ترس از اشتباهات انجام داده، محکم در مقابل آن ها بایستید و آن ها را حل کنید.

چگونه ذهنمان را به مثبت فکر کردن عادت بدهیم؟

کتاب معجزه ی زندگی خود باشید

شما می توانید معجزه زندگی خود باشید؛ به شرطی که بتوانید ذهنتان را از پیچ و خم افکار منفی بیرون بکشید و آن را روی افکار مثبت قرار دهید. خوشبختانه چندین و چند روش برای این کار وجود دارد که در ادامه به آن ها خواهیم پرداخت.

1- هدفی مشخص برای خودتان داشته باشید؛

جالب است بدانید که حتی تفکر مثبت هم به هدف نیاز دارد. می توانید کارتان را با یک هدف کوچک اما اثرگذار مانند شادتر زندگی کردن آغاز کنید. 

2- در همه چیز به دنبال بخش های مثبت بگردید؛

برای این کار می توانید ذهنتان را به موضوع های گوناگونی مثل سلامتی، آرامش فکری، امنیت اقتصادی و… مشغول کنید تا همیشه به دنبال بخش های نیرومند و نیروبخش ماجرا و یا به عبارتی، نیمه ی پر لیوان برود. 

3- یاران حلقه را تشکیل دهید؛

تاثیر افرادی که با آن ها در حال معاشرت و زندگی هستیم، بخش جالب دیگری است که در کتاب «شما می توانید معجزه زندگی خود باشید» در موردش صحبت شده است. افرادی را پیرامون خودتان جمع کنید که مانند خودتان به دنبال افکار مثبت و نگرش سازنده باشند. در این صورت است که یکدیگر را به سمت داشتن ذهنیت مثبت تقویت خواهید کرد. 

اگر افرادی که پیوسته تفکرات منفی دارند از اعضای نزدیک خانواده تان هستند و نمی توانید با آن ها قطع ارتباط کنید، سعی کنید هنگام معاشرت با آن ها موضوع را در دست بگیرید و آن را به سمت و سویی که خودتان می خواهید بکشانید.

به این ترتیب، به شیوه ای مسالمت آمیز، خودتان را از آن فضای منفی نجات خواهید داد. البته، گاهی هم چاره ای جز مشغول کردن خودتان به کاری متفاوت مثل گوش دادن به موسیقی ندارید؛ چون تغییر دادن دیگران کاری بسیار زمان بر است. 

4- در مقابل قانون تغییر، جبهه نگیرید

در این دنیا، تنها چیزی که هیچ وقت تغییر نمی کند، تغییر کردن است. جسم ما از لحظه ای که به وجود می آید، پیوسته در حال تغییر و تحول است و این ماجرا حتی پس از مرگ نیز ادامه پیدا دارد. محیط پیرامونمان، آب و هوا، زمین، کهکشان ها و هر چیزی که برای ذهن ما قابل تصور است، در حال دگرگونی است. 

انسان با وجود اینکه در قلب این تغییرها زندگی می کند، ولی خودش را از آن ها جدا می داند. به همین دلیل، مثل یک زندانی که با زنجیر به دیوار زندان قفل شده است، به افکار و نگرش قدیمی خود می چسبد؛ غافل از آنکه تنها راه بیرون آمدن از آن زندان و چشیدن طعم آزادی و ثروت، باز کردن آن زنجیر است. شما می توانید معجزه زندگی خود باشید و برای این کار هر آن چه لازم دارید در اختیارتان قرار گرفته است. پس، از دیدن تغییرات نترسید و آن ها را به نفع خودتان رام کنید. 

چگونه با موج تغییرها همراه شویم؟

همه ی تغییرات خوشایند نیستند اما ذهن انسان این توانایی را دارد که الگوی اصلی تغییرها را استخراج کرده و برای ساخت الگوی موردعلاقه ی خود از آن نهایت استفاده را ببرد. این ماجرا میلیون ها بار بهتر از آن است که ترس تغییرها ما را مجبور به گوشه نشینی کند و یا تمام نیروی ما برای حفظ وضعیت قبلی و مقاومت کردن در برابر تغییرها صرف شود. 

تن دادن به تغییر برای ما انسان ها دردناک است؛ چون ما در عادت های قبلی خودمان غرق شده ایم. تغییر، طوفانی سهمگین است که می خواهد بخش قابل توجهی از عادت های ما را بگیرد و آن ها را با مواردی جدید جایگزین کند. کسانی که زودتر عادت های خودشان را رها کرده و به دنبال راهی برای هماهنگی با موج جدید می گردند، بیش تر از بقیه موفق به کشف فرصت های پنهان این ماجرا می شوند. 

شما می توانید معجزه زندگی خود باشید؛ درد و بیماری، نفرین نیستند بلکه موهبت هستند

خلاصه کتاب شما می توانید معجزه  زندگی خود باشید

شما می توانید معجزه  زندگی خود باشید؛ حتی این موضوع در مورد بیماری ها نیز صدق می کند. تقریباً انسانی وجود ندارد که از درد و بیماری خوشش بیاید. حتی انسان های سالم هم از فکر اینکه روزی به یک بیماری مبتلا شوند در هراس به سر می برند. اگر شما نوع نگاهتان به درد و بیماری را کاملاً تغییر دهید، شما می توانید معجزه  زندگی خود باشید. اگر کسی درد را احساس نمی کرد چه اتفاقی برایش می افتاد؟

 در آن صورت، اگر ناخواسته به یکی از اعضای بدنش آسیب می رساند، اصلاً متوجه این ماجرا نمی شد و چه بسا خون زیادی را از دست می داد یا در اثر آسیب های جدی درونی، بدون هیچ علائم و نشانه ای جان خود را از دست می داد. درد و بیماری ها برای از بین بردن ما به وجود نیامده اند. آن ها آمده اند تا راهی برای بیش تر و بهتر زندگی کردن در مقابل ما قرار دهند.

اگر از بلاهایی که توسط افکار آلوده یا شیوه ی زندگی ناسالم بر سر جسم و روح خود می آوریم آگاه باشیم، به خودمان می آییم و با قرار دادن هر چیز سر جای خودش، تغییر سبک زندگی و دگرگونی افکار، دوباره سلامت جسمی و روحی خودمان را به دست می آوریم و به دنبال این ماجرا، آگاهانه تر زندگی می کنیم. 

تلاش برای رشد و پیشرفت، یک پروژه نیست؛ یک فرایند است

شاید این طور به نظر برسد که برای رسیدن به موفقیت تنها کافی است در یک بازه ی زمانی مشخص، خودمان را آموزش دهیم و با رسیدن به هدف، دوباره به وضعیت قبلی خود بازگردیم.

 اما اگر می خواهیم به هدفی برسیم یا حتی اگر به هدفی رسیده ایم، برای حفظ و گسترش آن باید مسیرمان را ادامه دهیم. تا زمانی که زنده هستیم، باید تلاشمان برای یادگیری و اندازه گرفتن میزان پیشرفتمان را جدی بگیریم؛ زیرا هیچ چیز منتظر ما نمی ایستد. 

زمان به طور دیوانه کننده ای در حال حرکت رو به جلو است و توقف یا لحظه ای استراحت برایش معنا ندارد. بنابراین، از اینکه همیشه در حال یادگیری باشید، نترسید. شما می توانید معجزه  زندگی خود باشید. سرنوشت شما به عنوان یک انسان جویای موفقیت و ثروت است. هر چقدر که زودتر این حقیقت را بپذیرید، زودتر می توانید زندگی رویایی خودتان را بسازید. 

فقر یک وضعیت ذهنی است نه یک سرنوشت

خلاصه کتاب شما می توانید معجزه  زندگی خود باشید

بخش قابل توجهی از مردم جهان در وضعیت مالی نه چندان خوبی به سر می برند. فرزندان آن ها هم در فقر متولد می شوند و آن را سرنوشت زندگی خود می پندارند. اما واقعیت این است که فقر آن ها نتیجه ی تفکر منفی پدر و مادر و محیطی است که در آن متولد شده اند.

 بله، درست است. اصلاً عادلانه نیست؛ اما چه کسی گفته است که زندگی موهبت هایش را به طور عادلانه در میان مردم تقسیم می کند؟ شما می توانید معجزه زندگی خود باشید و این در مقایسه با تمام جهان هستی که چنین قدرتی را ندارند، باز هم عادلانه نیست. 

به طبیعت نگاه کنید. بخشی از جهان غرق در آب شیرین و جنگل های سرسبز است و بخشی دیگر بیابانی است که سال به سال فقط چند قطره آب در آن می بارد. حتی حیوانات نیز از این ماجرا در امان نیستند. پس ما به عنوان بخشی از همین طبیعت، چطور انتظار  تقسیم مساوی همه چیز را داریم؟ 

 خوشبختانه، جدا از وضعیت زندگی یا خانواده ای که در آن متولد می شویم، ما به موهبتی مجهز هستیم که می تواند زندگی را برای ما و فرزندانمان بسیار متفاوت کند. این موهبت چیزی جز قدرت تفکرمان نیست. 

تغییر برنامه ی ذهنی، مساوی است با تغییر زندگی

تصوری که ما از خودمان، شرایط قبلی، فعلی و آینده ی زندگیمان داریم، ماجراهایی را می سازد که در زندگی تجربه می کنیم؛ به همین دلیل است که شما می توانید معجزه  زندگی خود باشید. 

فکر و احساسی که ما در همین لحظه برای خودمان و زندگی مان داریم، آینده ای را می سازد که در آرزویش هستیم و حتی می تواند گذشته را هم تغییر دهد. شاید تغییر آینده معقول باشد اما به احتمال زیاد با خواندن امکان تغییر گذشته، حتماً تعجب کرده اید.

 بله، درست است؛ ما نمی توانیم به گذشته برگردیم و تصمیم هایی که گرفته ایم، تغییر دهیم اما می توانیم نگرشمان نسبت به خود را تغییر دهیم. آیا واقعاً در گذشته ی ما هیچ نکته ی مثبت یا درس بزرگی پنهان نشده است؟ 

آیا نمی توانیم از گذشته ی خود موهبت یا فرصتی برای حال و آینده بسازیم؟ شاید باورش سخت باشد ولی گذشته همچنان می تواند فرصت هایی را به سوی حال و آینده بفرستد. این ماجرا محتاج تغییر نگرشمان نسبت به گذشته است. 

شما می توانید معجزه زندگی خود باشید؛ از فقر نترسید اما با آن دوست هم نشوید

ناپلئون هیل در کتاب «شما می توانید معجزه زندگی خود باشید»، تلاش می کرد تا نگاه خوانندگانش به موضوع «فقر» را تغییر دهد. برخی فقر را به عنوان یک موهبت درنظر می گیرند تا از این طریق به خداوند نزدیک شوند یا حتی در دنیای پس از مرگ به دلیل فقرشان در زمین، به بالاترین درجه ها برسند. اندکی فکر کنید. 

پروردگاری که از همه چیز و همه کس ثروتمندتر است، کسی که نه تنها ما انسان ها بلکه تمام موجودات روی زمین و کهکشان ها را با کم ترین میزان انرژی به وجود آورده است، کسی که قدرت ساخت زندگی رویایی را در دست قدرت پنهانمان، یعنی نیروی افکارمان قرار داده است، چرا باید از فقر ما راضی بوده و برای آن پاداش درنظر بگیرد؟ 

او ثروتمند است و می خواهد مخلوقاتش با کمک این همه نعمت و فرصت، راه خودشان را بسازند و به نقطه ی کمال که برای آن ساخته شده اند، برسند. استفاده نکردن از این نعمت ها، عاشق فقر شدن، زندگی در شرایطی سخت آن هم به بهانه ی حضور در بهشت به معنای هدر دادن نعمت هایی است که پروردگارمان برای ما مهیا کرده است. 

از فقر نترسید اما آن را به عنوان دوست و یار خود نیز نپذیرید. آن را رها کنید. به فقر و ماجراهایی که می تواند در پی آن وارد زندگی تان شود، توجهی نکنید. شما بزرگ و بزرگ زاده هستید و رسیدن به شکوه و بزرگی در تقدیرتان است. کافی است این حقیقت را بپذیرید و ذهنتان را از افکار فقرساز پاکسازی کنید. نگران نباشید. راه ها یکی پس از دیگری برایتان باز خواهند شد و شما مسیر خودتان را پیدا خواهید کرد. 

نگاهتان به شکست را تغییر دهید

شکست چیز ترسناکی است؛ البته فقط این طور به نظر می رسد. می توانید آن را یک شکل کاغذی کوچک تصور کنید که سایه اش در مقابل نور، بسیار بزرگ دیده می شود. درحقیقت، شکست ترسناک نیست. اگر شکست نباشد، ما تا زمانی که زنده هستیم متوجه اشتباه بودن روش زندگی، نوع افکار و رفتار خودمان نمی شویم.

 شکست چیزی مانند زمین خوردن هنگام راه رفتن برای اولین بار است. اگر در زمان کودکی بارها و بارها زمین نمی خوردیم، هیچ وقت یاد نمی گرفتیم چطور پاهایمان را درست روی زمین بگذاریم و تعادلمان را حفظ کنیم. 

شکست یک مکمل دارد که فراموش کردن آن باعث بی اثر شدن موهبت های شکست می شود و آن دوباره تلاش کردن همراه با تغییر است. اگر بعد از شکست خوردن مدتی توقف کنیم، به راهی که آمده ایم نگاه کرده و روش ها یا عملکردمان را بازبینی کنیم، سپس با یافتن علت های اصلی شکست مان طرحی تازه برای ادامه ی مسیر طراحی کنیم، بدون شک می توانیم با موفقیت ملاقات کنیم. 

افکار شما درنهایت به اشیای فیزیکی تبدیل می شوند

کتاب شما می توانید معجزه  زندگی خود باشید

ناپلئون هیل در بخش انتهایی کتاب، که نتوانست کاملش کند، به بحث فرکانس افکار و تاثیر آن ها روی زندگی بشر پرداخته است. هر فکر، فرکانس یا ارتعاشی دارد که با قدرت ذهن انسان خارج می شود، در هستی می گردد، شکل فیزیکی خودش را می سازد و سپس دوباره به سوی خود فرد باز می گردد؛ کمی ترسناک است.

 زیرا اگر افکارمان در مورد فقر، بیماری، جدایی و ترس باشد، یعنی قرار است دقیقاً همان تفکرات وارد  زندگی ما شوند. خوشبختانه مسیر توقف این فرایند بسیار ساده و قدرتمند است. 

ما می توانیم با تغییر دادن نوع افکارمان، فرکانس هایی متفاوت را در پی ارتعاش های قبلی مان بفرستیم، آن ها را تغییر داده و به سویی کاملاً متفاوت هدایت کنیم. عظمت این کار، آن چنان بزرگ است که گاهی درک آن برایمان سخت می شود. 

ولی چه آن را باور کنیم و چه نکنیم، ما هر روز در زندگی مان در حال ارسال این ارتعاش ها به هستی و دریافت آن ها هستیم. ما زندگی خود را با افکارمان می سازیم؛ زیرا واقعی ترین چیز که به عنوان یک انسان در کنترل ما قرار دارد، همین نیروی افکارمان است و باید اعتراف کنیم که برایمان بسیار کافی است. 

نتیجه گیری از کتاب شما می توانید معجزه زندگی خود باشید

  • ذهن ما می تواند در دو جبهه ی «مثبت و سازنده» و «منفی و مخرب» فعالیت کند. این انتخاب با ما است که به کدام بخش توجه کنیم و زندگی مان را بر اساس کدام سبک فکری بسازیم.
  • هر ذهن و نگرش مثبتی، چند ویژگی دارد که با استفاده از آن ها می توانیم حسابشان را از افکار و نگرش منفی جدا کنیم. این ویژگی ها عبارتند از:
  1. «نگرش مثبت، ما را به سمت جلو هل می دهد»
  2. «ماجراهای شگفت انگیز را به سمت زندگی مان جذب می کند»
  3. «انرژی ما را مدیریت می کند»
  4. «چراغ انگیزه را در قلبمان روشن نگه می دارد»
  5. «نگاه ما را به انتقادها تغییر می دهد»
  6. «ما را به سمت تعهد و مسئولیت پذیری سوق می دهد»
  • برای اینکه ذهنمان را به مثبت فکر کردن عادت بدهیم، می توانیم هدفی روشن برای خودمان انتخاب کنیم، با افرادی معاشرت کنیم که به دنبال نگرش و ذهنیتی مثبت هستند. در هر ماجرایی به دنبال بخش های مثبت و سازنده ی آن بگردیم تا این وضعیت ذهنی برایمان به یک عادت تبدیل شود. 
  • مقاومت کردن در برابر تغییرات، کار اشتباهی است. به جای این کار باید هر چه سریع تر خودمان را به قلب این تغییرات وارد کنیم تا بتوانیم فرصت های موجود در این ماجرا را پیدا کنیم.
  • نگاهتان به درد و بیماری را تغییر دهید. آن ها برای کشتن یا عذاب دادن انسان ها به وجود نیامده اند بلکه می خواهند با نشان دادن روش اشتباه زندگی و افکار، راهی برای زنده ماندن پیدا کنند. آن ها فرصتی برای تغییر و شفا هستند. 
  • تلاش برای پیشرفت کردن، یاد گرفتن و تغییرات مثبت، چیزی است که باید در تمام طول زندگی خود در پی انجامش باشیم. 
  • فقر، نشانه ای از افکار منفی گذشته ی خودمان یا خانواده مان است اما سرنوشت ما نیست.
  • برای تغییر زندگی، گذر از فقر و رسیدن به ثروت، باید ذهنیت فکریمان را تغییر دهیم و دست از غر زدن و شکایت کردن برداریم. 
  • فقر یک موهبت نیست اما ترسناک هم نیست. به جای درگیر کردن ذهنتان با فقر، آن را هر چه سریع تر از افکارتان بیرون کرده یا بهتر آنکه رهایش کنید و هیچ انرژی را برای آن نفرستید. از تمام قوه ی ذهن و نگرشتان برای تمرکز کردن روی ثروت استفاده کنید.
  • نگاهتان به شکست را تغییر دهید و در آن به دنبال فرصت هایی برای ایجاد تغییرات بزرگ بگردید.  
  • افکار شما فرکانس هایی را به جهان می فرستند و خیلی زود آن فرکانس ها در شکل و شمایلی فیزیکی وارد زندگی تان می شوند. افکارتان را مدیریت کنید تا زندگی مورد علاقه ی خود را بسازید. این را فراموش نکنید؛ شما می توانید معجزه زندگی خود باشید. 

نظر شما چیست؟

کمی فکر کنید. افکار غالب در گذشته تان چه حال و هوایی داشتند؟ مثبت بودند یا منفی؟ اکنون چطور؟

ادامه مطلب
master-key-riches
خلاصه کتاب شاه کلید ثروت؛ چگونه...

این مقاله از روی نسخه اصلی و انگلیسی کتاب شاه کلید ثروت خلاصه برداری شده است!

خلاصه کتاب شاه کلید ثروت

شاه کلید ثروت در دست کیست؟ چه کسی روش درست و کاربردی رسیدن به موفقیت و ثروت را در دست دارد؟ آیا هرکسی با هر وضعیت مالی می تواند با آغاز تغییرات در افکار و باورهایش، فرصتی برای تغییر زندگی اش به دست بیاورد؟ در این قسمت از خانه سرمایه به سراغ کتاب «شاه کلید ثروت» از «ناپلئون هیل» می رویم و یکی دیگر از کتاب های این نویسنده بزرگ موفقیت را ورق می زنیم تا پاسخی برای پرسش های بالا پیدا کنیم.

اگر تصمیمتان برای تغییر زندگی تان و حرکت به سمتی که دوست دارید جدی است و مهم تر از همه اگر واقعاً اهل عمل کردن هستید، تا پایان این ماجرا که گلچینی از مهم ترین نکته های این کتاب است با ما همراه باشید.

شما یک ایستگاه رادیویی هستید

درون بدن هرکدام از ما دو فرستنده امواج رادیویی وجود دارد. بسته به اینکه در چه حس و حالی هستید، خوشحال، غمگین، باانگیزه، ناامید و … امواج رادیویی ارسال شده از سوی شما نیز مثبت یا منفی می شوند، ولی نکته جالب اینکه ایستگاه رادیویی کائنات، هیچ اهمیتی به ماهیت خوب یا بدبودن این امواج نمی دهد.

ر عوض، کاری می کند که شما ماجراهایی چند برابر بزرگ تر در محدوده همان امواج را در زندگی فیزیکی تان تجربه کنید. فکر می کنید بیشتر ما چه امواج رادیویی را به کائنات ارسال می کنیم؟ درحقیقت غریزه بقا سبب می شود که ما به طور خودکار، نوعی نگرش منفی به همه چیز داشته باشیم.

چیزی که باید آن را با آگاهی انتخاب کنیم که می تواند شاه کلید ثروت را در دستان ما بگذارد، نگرش مثبت به ماجراها و تلاش برای دیدن روی مثبت همه چیز است. این کار سبب می شود با هر کشف شیرین خودمان لبخند بزنیم، موجی از امیدواری در قلبمان به جریان بیفتد و احساس کنیم که هم اکنون ثروتمند، سلامت و لبریز از عشق هستیم؛ درنتیجه امواجی از همین حال و هوا را به سمت خانه- کائنات- می فرستیم و شگفتی هایی بسیار بزرگ تر از همان جنس را در زندگی مان تجربه می کنیم. ماجرا دقیقاً به همین سادگی است.

با 12 شاه کلید ثروت در زندگی آشنا شوید

شاید برای کسانی که اولین بار است کتاب «شاه کلید ثروت» را می خوانند، واژه «ثروت» فقط به معنای پول باشد، ولی درحقیقت، ثروت، بسیار گسترده تر از این حرف هاست. در ادامه، شما را با 12 ثروت واقعی زندگی که هر انسانی به وجودشان نیاز دارد، آشنا می کنیم.

ثروت اول: توانایی مثبت فکرکردن

تمام افرادی که توانستند زندگی خودشان را بسازند، به موفقیت مالی برسند، سلامتی خودشان را دوباره به دست بیاورند، عشق واقعی را در زندگی شان پیدا کرده، یک زندگی سرشار از شادی و آرامش را تجربه کنند و روی این مدار خوشبختی باقی بمانند، افرادی با تفکر مثبت بودند. تفکر مثبت دنیای شما را به چیزی که دوست دارید تبدیل می کند، اما تفکر منفی، حتی به داشته های فعلی تان هم رحم نمی کند!

جالب اینکه معمولاً فکرهای منفی با لباس «تفکر منطقی» یا «پذیرفتن واقعیت» در تلاش برای تصرف ذهن هایی هستند که می خواهند تغییری واقعی در زندگی خودشان به وجود بیاورند؛ درحالی که ذهن شما بی توجه به تمام چیزهایی که برچسب واقعیت خورده اند، می تواند حقیقت زندگی تان را از نو بسازد و آن را به واقعیت زندگی تان تبدیل کند.

ثروت دوم: سلامتی جسم و روح

سلامت جسم و روح، دو ثروت غیر قابل اندازه گیری هستند. شما با آگاهی از اینکه فردی سالم و سلامت هستید- حتی اگر واقعاً چنین نباشد- نه تنها می توانید سلامتی را در تک تک سلول های بدنتان به جریان بیندازید، بلکه آن را تا آخرین ثانیه مهلت سفرتان روی زمین، با تمام قوا حفظ کنید.

ثروت سوم: رسیدن به صلح درونی و بیرونی

سومین ثروت که در گنجینه شاه کلید ثروت نهفته است، صلح درونی است. اگر شما با خودتان روراست باشید، از هم صحبتی با خودتان لذت ببرید، بتوانید به خودتان احترام بگذارید و به قول هایی که به خودتان می دهید وفادار باشید، این توانایی را پیدا می کنید تا تمام این کارها را در حق دیگران هم انجام دهید. همان طور که می بینید، شما سرآغاز همه تغییرها هستید.

ثروت چهارم: مدیریت کردن ترس ها

به عنوان یک انسان، راهی برای رهاکردن ترس ها نداریم؛ چون از جایی به بعد، زندگی بدون ترس می تواند به خودمان و کسانی که دوستشان داریم آسیب بزند، ولی از آن طرف، اسیرشدن در دام ترس های بیهوده می تواند قدرت قدم برداشتن را از دستمان دربیاورد و به جای رو به جلو قدم برداشتن، ما را به سمت عقب سوق بدهد.

ثروت پنجم: امید به رسیدن به اهداف

امید به پیشرفت کردن، تغییردادن همه چیز آن طور که دلمان می خواهد و دیدن آینده روشنمان با قلبی امیدوار، گنجی است که در قلب هر انسان موفق و پیروزی می درخشد. کسانی که به تغییر شرایط و رسیدن به خواسته های قلبی شان امیدی ندارند و مدام نفوس بد می زنند از درون، انسان هایی شکست خورده و بسیار فقیر هستند.

ثروت ششم: ایمان داشتن

ایمان مهم ترین شاه کلید ثروت است. وقتی به خودتان، قدرتی که برای تغییر در وجودتان قرار داده شده است و نگرش پروردگار برای اینکه شما درنهایت شادی و خوشبختی زندگی کنید، ایمان داشته باشید، دروازه ای از معجزه ها و اتفاق های شگفت انگیز را به روی خودتان و زندگی تان باز می کنید که در حالت معمولی، روی دادن یکی از آن ها هم غیرممکن به نظر می رسد.

ثروت هفتم: بخشنده بودن

بخشش تکه ای از شاه کلید ثروت، دروازه ای است که اگر آداب ورود به آن را یاد بگیرید، می توانید بدون تلاش زیاد، شگفتی های بی حد و اندازه ای را وارد زندگی تان کنید؛ البته اشتباه نکنید. منظورمان این نیست که هر چه را دارید، ببخشید و خودتان را بینوا باقی بگذارید.

بخشیدن تنها زمانی می تواند قدرت های واقعی خودش را نشانتان دهد و چند برابر بیشتر از چیزی را که بخشیده بودید، در اختیارتان بگذارد که آن را از اعماق وجودتان و در حق کسانی که دوست دارید انجام بدهید. جالب اینکه برای فعال کردن قدرت بخشش، نباید چرتکه به دست بگیرید و به چیزهایی که قرار است در عوض این بخشش، نصیبتان شوند چشم بدوزید.

ببخشید، رها کنید و امیدوار باشید که در اثر این کار شما، گرهی از کار کسی باز می شود یا اتفاق خوبی برای عده ای می افتد. سپس با فکرکردن به اینکه خداوند شما را واسطه ای برای رساندن این خیر و نیکی کرده است، از کاری که کرده اید لذت ببرید. پاداش شما در زمانی که اصلاً انتظارش را ندارید، غافلگیرتان می کند و همان طور که شما دیگران را شاد کردید، نور شادی را در قلبتان روشن می کند.

ثروت هشتم: داشتن کاری که عاشق انجام آن هستید

 

کتاب شاه کلید ثروت

هرکسی در این دنیا به سوی انجام یک کار مشخص کشیده می شود. تکه ای از شاه کلید ثروت در دست کسانی است که انجام این کار را پشت گوش نینداخته اند و با تمام وجودشان زمانی را برای انجام آن کنار گذاشته اند. حتی اگر راهی برای گره زدن این کار به درآمد پیدا نکنند، باز هم آن را غذای روحشان و منبعی فعال از شادی زندگی شان می دانند.

ثروت نهم: داشتن فکر باز و رهاکردن تعصب در هر زمینه ای

بخشی از ماجرای دریافت کردن ثروت های بزرگ تر به گنجایش ذهن و فکر شما بستگی دارد. اگر شاه کلید ثروت را هم در دست داشته باشید، ولی از نظر فکری، فردی متعصب با فکری بسته و محدود باشید، ثروتی را که لایق آن هستید از دست می دهید.

فکر باز، نوعی از بلوغ است که برای دستیابی به آن باید مطالعه و تلاش کنید؛ به همین دلیل کسانی که از قدرت درک بالا و فکر باز برخوردار هستند، ثروتی غیر قابل اندازه گیری را در ذهنشان به وجود آورده اند.

ثروت دهم: داشتن انضباط شخصی

نظم بخش دیگری از شاه کلید ثروت است. کسی که می تواند با طراحی و اجرای برنامه ای مشخص از قدرت ها و پتانسیل های درونش به خوبی استفاده کند، خیلی سریع تر از آنچه فکرش را می کند به موفقیت مورد علاقه اش می رسد. درعوض کسانی که به انجام منظم کارها اعتقادی ندارند و به دنبال مدیریت توانایی های خودشان نیستند، به این راحتی ها روی خوشی، ثروت و موفقیت را نمی بینند.

ثروت یازدهم: توانایی درک دیگران

این ثروت که ترکیبی از توانایی رسیدن به صلح درونی و داشتن فکر باز است به فرد کمک می کند تا یک تنه به قاضی نرود، خودش را به جای دیگران بگذارد و از دریچه نگاه آن ها به ماجراها نگاه کند. چنین فردی نه تنها می تواند بهترین مدیر و رهبر تیم خود باشد، بلکه در نظر دیگران به یک فرد بسیار ارزشمند تبدیل می شود.

ثروت دوازدهم: به دست آوردن امنیت اقتصادی

ین آخرین تکه از شاه کلید ثروت است، ولی نباید آن را فقط با پول معنا کنید. درواقع داشتن امنیت اقتصادی به معنای انبارکردن میلیاردها میلیارد پول در بانک نیست. این امنیت در نتیجه ایجاد یک خدمت با بازده طولانی به وجود می آید. بهترین نمونه این ماجرا، «هنری فورد» است.

او با تولید انبوه خودرو به افراد زیادی کمک کرد تا ماشین شخصی خودشان را داشته باشند و در کنار این ماجرا، برای هزاران مرد و زن شغل ایجاد کرد. شما نیز برای داشتن امنیت اقتصادی به دنبال ارائه خدمتی باشید که مردم سال های سال از آن استفاده کنند.

چگونه ذهن خود را در وضعیت مثبت نگه داریم؟

می قبل با هم گفتیم که بخشی از شاه کلید ثروت، در داشتن ذهن مثبت نهفته است. برای این کار باید سیستمی شخصی طراحی کرده و آن قدر آن را اجرا کنید تا به عادت های شخصی شما تبدیل شوند. خبر خوب اینکه چهارچوب این سیستم درباره همه انسان هایی که می خواهند به موفقیت مورد علاقه خودشان برسند، یکسان است و شما با این چهارچوب آشنا خواهید شد. بیایید بدون معطلی، کار را شروع کنیم.

1- هر روز سپاسگزاری کنید

سپاسگزاری کردن کاری ساده است، اما تأثیراتی بر زندگی انسان می گذارد که بی نهایت بزرگ و حتی گاهی باورنکردنی هستند. هر روز تنها چند دقیقه کوتاه زمان بگذارید و در زندگی روزانه تان به دنبال چیزهای ریز و درشتی باشید که بابتشان سپاسگزار هستید.

مثلاً اینکه امروز هم زنده هستید، می توانید عزیزانتان را ببینید، فرصتی برای تغییر زندگی تان دارید. حتی می توانید با توجه به اتفاقات خیلی کوچک، مثل نشستن یک پروانه لب پنجره اتاقتان یا وزیدن نسیم وقتی که از گرما به تکاپو افتاده بودید، مجموعه ای از نور و انرژی مثبت را دور خودتان جمع کنید.

2- ذهنتان را برای دریافت ثروت و موفقیت مادی آماده کنید

برای ساخت شاه کلید ثروت باید قبل از هر چیز، ذهنتان را برای دریافت ثروت آماده کنید. هر روز با خودتان تکرار کنید که زندگی شما سرشار از نعمت و فراوانی است و این نعمت ها روز به روز بیشتر و عمیق تر می شوند.

تنها به این نکته توجه داشته باشید که نباید به سراغ ترس هایتان بروید و بگویید: «من از فقر نمی ترسم!» ترس ها را رها کنید و به آن ها هیچ انرژی ای ندهید. از تمام انرژی و نور حاصل از سپاسگزاری که در وجودتان ذخیره کردید، برای پرورش نگرش مثبت به سوی جذب ثروت و موفقیت مادی کمک بگیرید.

3- برای سلامتی جسمتان تلاش کنید

هر روز با خودتان قرار بگذارید که به سلامتی جسمتان اهمیت بدهید و بابت آن- حتی وقتی که انگار از دستش داده اید-سپاسگزاری کنید. به آنچه می خورید و تفکری که درباره آن خوراکی یا غذا دارید، توجه کنید. فکرهای منفی و توصیه های عجیب درباره سلامتی را کنار بگذارید. با نوشیدن آب و ورزش کردن دوست شوید و آرام آرام، چربی های اضافی را از بدنتان اخراج کنید.

4- محدودیت ها را تبعید کنید

به ذهنتان اجازه ندهید که با شمردن چیزهایی که در ظاهر محدودیت به شمار می روند، شما را از رسیدن به شاه کلید ثروت دور کنند. ذهنتان را این گونه متقاعد کنید که همیشه و در هر زمان، راهی برای ادامه دادن وجود دارد و از همه مهم تر اینکه شما آن راه را پیدا خواهید کرد.

5- امید را به همسایه قلبتان تبدیل کنید

هر روز بابت اینکه می توانید به اهدافتان برسید سپاسگزار باشید. شما تا زمانی که زنده هستید، فرصت دارید برای خودتان هدف گذاری کرده و برای رسیدن به آن اهداف تلاش کنید. به آینده و روزهای خوبی که از امروز در حال ساختشان هستید، امیدوار باشید و بگذارید این روند درست به حرکتش ادامه دهد.

6- عاشقانه زندگی کردن را امتحان کنید

عشق، بزرگ ترین تکه از شاه کلید ثروت است. به آن توجه کنید و در هر لحظه از زندگی تان به دنبال کشفش باشید. عشق در وجود کسی که قلبتان برایش می تپد، عشق به پدر و مادر، عشق به خواهر و برادر، عشق به حیوانات، گل ها، گیاهان، عشق به کره زمین و عشق به بشریت بدون نگاه های تبعیض آمیز، اما یادتان باشد که قبل از هر کس و هر چیز، ابتدا باید عاشق خودتان باشید.

خودتان را همان طور که هستید ببینید و دوست داشته باشید. این تنها راهی است که می تواند به شما جسارت و انگیزه تغییر بدهد؛ چون شما با کسی که هستید به کسی که می خواهید باشید تبدیل می شوید!

7- باتری انگیزه تان را شارژ نگه دارید

انگیزه چیزی است که شما را در مسیر رسیدن به اهدافتان سر پا نگه می دارد، ولی مقدار آن تنها تا زمانی که برایش تلاش کنید، بالا می ماند. بهترین کار این است که هر روز شور و شوق رسیدن به هدفتان را با نوشتن دلیل های تلاشتان برای این ماجرا بالا نگه دارید؛ مثلاً بنویسید: «من درآمدم را به ماهی 200 میلیون تومان می رسانم؛ چون این میزان از درآمد می تواند آغاز یک زندگی راحت برای خودم و خانواده ام باشد».

8- دیدگاهتان را وسعت ببخشید

توانایی نگاه کردن از دریچه های دیگر و گذاشتن خودتان جای دیگران به شما کمک می کند تا رفتارتان با خودتان و دیگران را به گونه ای عاقلانه تر، همراه با درک بیشتر و بدون هیجان های مخرب، مدیریت کنید.

آیا هدفتان به اندازه کافی روشن است؟

شاه کلید ثروت

دف شما اصلی ترین فلزی است که در ساخت شاه کلید ثروت به کار می رود. این هدف است که نیروهای درونی شما را به سمت و سویی جهت دار هدایت می کند و انگیزه ای برای حرکت کردن در اختیار ذهنتان می گذارد. جالب اینکه بسیاری از مردم، هنوز هدف مشخصی برای زندگی شان ندارند.

ن عده انگشت شماری هم که هدفی برای زندگی شان انتخاب کرده اند، تعهدی برای رسیدن به هدفشان ندارند. آن ها با اولین وزش باد مخالف یا سبز شدن یک چالش در مسیرشان، فرار را بر قرار ترجیح می دهند. هدف گذاری را جدی بگیرید و اهدافتان را کاملاً روشن و واضح انتخاب کنید. نگویید می خواهم موفق شوم. این یک هدف نیست، یک آرزوی سرشار از وهم و خیال است. چیزی مثل این بگویید: «می خواهم طی شش ماه، درآمدم را 50 درصد افزایش دهم». این هدفی روشن، واضح، دارای زمان و قابل دستیابی است که اگر تلاش کنید، حتماً به آن می رسید.

کمتر یا بیشتر؟ مسئله این است

چطور کار می کنید؟ مرام و منشتان هنگام کارکردن چیست؟ چه نگرشی در مقابل کاری که انجام می دهید و دستمزدی که می گیرید دارید؟ یکی از چیزهایی که در ساخت شاه کلید ثروت به شما کمک می کند، انجام دادن کارها با کیفیتی است که خودتان لیاقت آن را دارید و تحویل آن کار با نگرشی مثبت و سازنده؛ به طوری که احساس قربانی بودن نکنید.

شاید کار شما چند میلیون ارزش داشته باشد، ولی اکنون در ازای آن مبلغی بسیار کمتر را دریافت می کنید. اگر در این موقعیت، به جای غرزدن و شکایت کردن، فقط کارتان را با بالاترین کیفیت انجام دهید، نه تنها شخصیت خودتان را به عنوان یک فرد بسیار حرفه ای در جامعه کاری تان به نمایش می گذارید، بلکه به زودی، بسیار بیشتر از کاری که انجام می دهید، پول دریافت خواهید کرد.

این ماجرا قانونی است که در کل طبیعت وجود دارد و فقط مختص انسان ها نیست. درخت ها را در نظر بگیرید. یک دانه سیب با تلاش، صبوری و زحمت به درخت سیب تبدیل می شود و بعد از چند سال از همان یک دانه، چندین و چند سیب کامل به وجود می آیند. کار اکنون شما هم همان دانه سیب است. کیفیت کارتان را فدای کوچکی دستمزد نکنید تا دروازه هایی از فرصت های نادیدنی به رویتان باز شوند.

افکار، باورها و سرنوشت شما

هر انسان در ذهن خودش تعداد بی شماری فکر دارد. برخی از این فکرها، مهمان هستند؛ آن ها می آیند، عرض اندام می کنند و حتی شاید با شما وارد بحث شوند، اما به همان سرعتی که آمده بودند، می روند؛ چون موفق نشدند وارد عمق ذهنتان شوند، ولی برخی دیگر از افکار هستند که حکم صاحب خانه را دارند. آن ها همیشه جایی در ذهن شما حضور دارند و مدام خودشان را تکرار می کنند. تکرار برای آن ها چیزی در مایه های نفس کشیدن است.

اگر مدام خودشان را به یاد شما نیندازند، باوری که در الگوهای ذهنی تان ایجاد کرده بودند به راحتی از بین می رود و خودشان هم همراه با آن باور، نابود می شوند. باورها مهم هستند؛ چون به راحتی، شما را قانع می کنند تا بین دو یا چند چیز یکی را انتخاب کنید.

انتخاب ها مهم هستند؛ چون میان چیزی که هستید و چیزی که می توانستید باشید تفاوت ایجاد می کنند. درواقع ما با انتخاب هایمان جهت چرخش شاه کلید ثروت را مشخص می کنیم. فکر می کنید در طول زندگی تان چند انتخاب ریز و درشت انجام داده باشید که به طور مستقیم یا غیرمستقیم، آینده شما را تغییر داده باشد؟ درحقیقت تعداد آن ها بسیار بیشتر از چیزی است که فکرش را می کنید.

باورها چگونه خودشان را تقویت می کنند؟

هر باور به یک رفتار مشخص ختم شده و تکرار این رفتارها در گذر زمان، به یک عادت تبدیل می شود. وقتی کار یا رفتاری در وجود شما به یک عادت تبدیل می شود، دیگر بدون اینکه نیازی به تجزیه و تحلیل آن داشته باشید، خودتان آن را اجرا می کنید.

اینجا دقیقاً همان نقطه ای است که تفاوت میان انسان های موفق و شکست خورده را مشخص می کند. افراد موفق عادت های خوب بسیار زیادی دارند، اما انسان های شکست خورده و فقیر، کلکسیونی از عادت های مخرب و منفی هستند.

این موضوع را دست کم نگیرید؛ چون شما می توانید با تغییر یک فکر، باوری تازه را در ذهنتان به وجود بیاورید و به دنبال آن با ایجاد یک عادت تازه و سازنده، زندگی خودتان را به طورکلی دگرگون کنید. این قدرتی است که در عادت ها نهفته است.

چگونه ذهن خودمان را تصرف کنیم؟

کتاب شاه کلید ثروت

با وجود آنکه مغز شما در جمجمه خودتان قرار دارد و کسی نمی تواند آن را از شما بدزد، ولی عادت های منفی زیادی هستند که کنترل ذهن شما را در دست دارند. برای خارج کردن خودتان از دایره این عادت های منفی و به وجود آوردن عادت های مثبت برای تغییر زندگی تان، به نظم و برنامه ریزی نیاز دارید.

نظم می تواند ذهن شما را به یک روال مشخص و سازنده عادت بدهد. شاید در آغاز، ذهن شما از تن دادن به این نظم مهندسی شده شانه خالی کند و احساس کنید دیگر نمی توانید ادامه دهید. مژده اینکه به وجود آمدن چنین احساسی نشان می دهد شما تا تغییرکردن فقط یک قدم فاصله دارید.

اگر میدان را خالی نکنید، ذهنتان به شما و کاری که می خواهید انجام دهید اطمینان می کند. سپس انرژی و توانش را برای همسو شدن با خواسته ای که قصد بی خیال شدن از آن را ندارید به خدمت می گیرد. یادتان باشد، شما درنهایت باید با خودتان به صلح درونی برسید تا بتوانید به شاه کلید ثروت دست پیدا کنید. مثل همیشه، آغاز همه ماجراها از درون خودتان شروع می شود.

در خلاصه کتاب شاه کلید ثروت چه گفتیم؟

  • ما یک فرستنده سیار امواج رادیویی هستیم. ذهن ما می تواند فرکانس هایی از احساس های خوب یا بد را به سمت کائنات که گیرنده امواج رادیویی ذهنی ماست ارسال کند. کائنات نیز با گرفتن شکل جدیدی به خودش، کاری می کند که امواج رادیویی ذهن ما در زندگی مان ماهیت فیزیکی پیدا کنند.
  • کائنات به خوب یا بد بودن امواج رادیویی ارسال شده از سوی ما هیچ اهمیتی نمی دهد.
  • شاه کلید ثروت از 12 بخش تشکیل شده است: «توانایی مثبت فکرکردن»، «سلامتی»، «رسیدن به صلح درونی و بیرونی»، «مدیریت ترس ها»، «امید رسیدن به اهداف»، «ایمان داشتن»، «بخشنده بودن»، «داشتن کاری که عاشق انجام آن هستید»، «داشتن فکر باز و رهاکردن تعصب در هر زمینه ای»، «داشتن انضباط شخصی»، «توانایی درک دیگران» و «به دست آوردن امنیت اقتصادی».
  • برای مثبت نگه داشتن ذهنمان و حرکت پیوسته به سمت اهدافمان می توانیم از روش هایی مانند «سپاسگزاری کردن»، «آماده کردن ذهنمان برای دریافت موفقیت مالی»، «تلاش برای سلامتی جسم»، «باور نکردن محدودیت ها»، «حرکت کردن با امید»، «عاشقانه زندگی کردن»، «شارژکردن روزانه موتور انگیزه» و «وسعت بخشیدن به دیدگاه» استفاده کنیم.
  • هدف گذاری اولین کاری است که باید برای تغییر زندگی مان انجام دهیم. گام بعدی، پایبندی به اهداف و استفاده از راه های مختلف برای رسیدن به اهداف است. نباید به خودتان اجازه دهید که با اولین چالش، هدفی که می تواند زندگی تان را تغییر دهد، به حال خودش رها کنید و به دایره امن زندگی گذشته خودتان بازگردید.
  • اگر کیفیت کارتان را در اولویت قرار دهید و به دلیل دستمزد پایین فعلی تان آن را بی کیفیت نکنید، به زودی بسیار بیشتر از کاری که انجام می دهید پول دریافت خواهید کرد.
  • افکار شما باورهایتان را می سازند، باورهایتان سبب بروز یک رفتار می شوند و تکرار این ماجرا به نفوذ عادت های تازه به الگوی رفتاری تان می انجامد.
  • افراد موفق، کلکسیونی از عادت های سازنده و افراد شکست خورده و فقیر، کلکسیونی از عادت های مخرب هستند.
  • برای تغییر عادت های بد زندگی تان می توانید در کنار تکرار افکار سازنده، خودتان را به یک برنامه ریزی شخصی سازنده هم مجهز کنید.

نظر شما چیست؟ فکر می کنید بزرگ ترین عادت مثبت و منفی زندگی تان چیست؟ به نظرتان این دو عادت، چقدر روی زندگی تان تأثیر گذاشته اند؟

 

ادامه مطلب
zero limits
خلاصه کتاب محدودیت صفر؛ چگونه با...

این مقاله از روی نسخه اصلی و انگلیسی کتاب محدودیت صفر خلاصه برداری شده است!

خلاصه کتاب محدودیت صفر

آیا هدف دارید و برای رسیدن به آن برنامه ریزی هم کرده اید؟ چند روز طول می کشد تا ذوق و شوقتان برای ادامه دادن به برنامه ای که برای خودتان تنظیم کرده اید، تمام شود و ماشین امیدتان کم کم خاموش شود؟ کتاب «محدودیت صفر» نوشته «جو ویتالی» دقیقاً راه حل این ماجرا را نشان می دهد. 

در این کتاب، جو ویتالی با راز و رمز بومیان هاوایی برای رسیدن به اهداف، غرق شدن در سلامتی، ثروت، عشق و آرامش به استقبال ذهن های سرگردان و پریشان می رود. ما نیز در مهم ترین بخش های این سفر با او همراه خواهیم بود.

اگر شعله شوقتان برای انجام دادن و تمام کردن کارها خیلی زود خاموش می شود، اگر زود به زود انگیزه خودتان را از دست می دهید یا اصلاً برای انجام هیچ کاری انگیزه ندارید، تا پایان این ماجرا با خانه سرمایه همراه باشید. 

ماجرای آشنایی جو ویتالی با یک روان شناس جادویی و غریب 

داستان پر رمز و راز محدودیت صفر از شرکت کردن جو ویتالی به همراه دوست و همکارش در یک همایش هیپنوتیزم آغاز می شود. در این همایش، دوست ویتالی برای او از یک روان شناس عجیب حرف زد که بدون دیدن افراد، آن ها را شفا می دهد. ابتدا جو از شنیدن این ماجرا تعجب کرد، ولی وقتی فهمید این روان شناس اهل هاوایی از روشی به نام «هواوپونوپونو» برای این کار کمک می گیرد، تعجبش دو چندان شد. 

آن ها برای پیداکردن این روان شناس، تمام اینترنت را جست و جو کردند، ولی چیز زیادی نیافتند. جو آن قدر برای پیداکردن این روان شناس جدی بود که یک کارآگاه خصوصی را برای این کار استخدام کرد، اما به شکل عجیبی ناگهان سر و کله یک سایت اینترنتی که متعلق به همان روان شناس مرموز بود پیدا شد. 

به جز یک ایمیل، هیچ راه ارتباطی دیگری وجود نداشت. جو به تنها رشته ای که می توانست او را به آن روان شناس و ماجرای «هواوپونوپونو» وصل کند، چنگ زد. پس از آن، لحظه ها را می شمرد تا پاسخ ایمیلی که ارسال کرده بود را پیدا کند. 

هواوپونوپونو چه بود؟

درحالی که جو منتظر دریافت پاسخ ایمیلش بود از طریق مقاله هایی که در سایت نوشته شده بودند، به اطلاعات جالبی درباره «هواوپونوپونو» و «محدودیت صفر» دست پیدا کرد. او فهمید «هواوپونوپونو» فرایندی است که با استفاده از آن یک فرد، انرژی های سمی درون خودش را آزاد می کند. به دنبال این ماجرا، جسم، روح، افکار، باورها و رفتار او تحت تأثیر این پاک سازی به شکلی بسیار مثبت، تغییر می کنند.

 در این روش، فردی که «درمانگر» نامیده می شود، به شیوه ای کاملاً متفاوت با دیگران ارتباط برقرار می کند. درواقع یک درمانگر «هواوپونوپونو» خودش را مسئول به وجود آمدن مشکلات در بیمارانش می داند. سپس با متصل کردن ذهن و روحش به سرچشمه عشق، پذیرفتن این مسئولیت و عذرخواهی بابت افکار اشتباهی که سبب ایجاد این مشکلات شده اند، از نیروی الهی برای رفع مشکلات کمک می گیرد. 

این نیروی الهی نیز در پاسخ به رفتار درمانگر، روند ایجاد معجزه ها برای اصلاح این افکار و رفتارهای اشتباه را به شیوه ای که تنها خودش می داند، آغاز می کند. به زبان ساده، عشق، تمام آلودگی های جسمی و فکری را از میان برمی دارد و جای خالی ایجادشده را با حضور خودش پر می کند. آن هنگام معجزه ها یکی پس از دیگری به نمایش درمی آیند و نور، جسم و روح فرد را شفا می دهند. 

روان شناس مرموز محدودیت صفر، جواب می دهد!

بالاخره انتظار به سر رسید و جو توانست پیامی را که منتظر دریافتش بود، بخواند. روان شناس ماجرای ما یعنی «ایهالیاکالا هولن» که همچون جو ویتالی او را «دکتر هولن» صدا می زنیم، به جو درباره شیوه مشاوره دادنش توضیح داد و از او خواست اگر به این کار تمایل دارد، از طریق سایت اقدام کند. جو بدون معطلی این کار را کرد و فرایند مشاوره اختصاصی برای او آغاز شد. 

جو برای اینکه بهانه ای برای مشاوره گرفتن داشته باشد، از دکتر هولن درباره روش کاهش وزن پرسید. بعد از یک روز پاسخی با این حال و هوا دریافت کرد که برای کاهش وزن باید با بدنت به صلح برسی. باید از او به خاطر آزارهایی که در حقش روا داشتی، عذرخواهی کنی و به او بگویی دوستش داری. با بدنت مثل یک دوست و همراه در سفر روحت روی زمین رفتار کن نه خدمتگزاری که هر بلایی دوست داشته باشی بتوانی سرش بیاوری. 

کم کم وقتی بتوانی عشق واقعی ات را به خودت نشان دهی و با نوشیدن آب خورشیدی- آبی که در یک بطری شیشه ای آبی رنگ قرار دارد و حداقل به مدت یک ساعت جلوی تابش نور خورشید قرار گرفته باشد- می توانی به وزن موردنظرت برسی. 

گفتگو از فاصله نزدیک با مرد مرموز محدودیت صفر

بی شک این پاسخ با آنکه برای جو جذاب بود، برای سؤالاتی که در ذهنش پشت سر هم ردیف شده بودند، کفایت نمی کرد؛ به همین دلیل او چندین بار به دکتر هولن ایمیل زد و در طول این ماجرا از او توضیح های دقیق تری خواست. دست آخر جو دلش را به دریا زد و از او خواست تا در نوشتن یک کتاب با هم همکاری کنند.  

در ابتدا دکتر هولن تمایلی به همکاری با جو نداشت؛ زیرا مردم به جای روخوانی دستورالعمل پاک سازی به اجرای واقعی آن در زندگی شان نیاز دارند؛ به همین دلیل مشاوره ها برایشان بیشتر کارساز خواهد بود، ولی جو زیر بار نرفت و بالاخره توانست قرار یک ملاقات را با دکتر هولن ترتیب دهد. 

ماجرای شفای بیماران روانی خطرناک چه بود؟

جو از دکتر هولن خواست ماجرای بیمارستان روانی و شفادادن آن ها را برایش تعریف کند. دکتر هولن هم بدون هیچ مقاومتی شروع به صحبت کرد. او گفت تقریباً سه سال در یکی از بیمارستان های روانی هاوایی مشغول به کار بوده است. افرادی که در آن بیمارستان بستری بودند، آن قدر اوضاعشان خراب بود که راهی برای آزادی شان از بیمارستان و بهبودشان وجود نداشت.

 از این بدتر اینکه تمام پرستاران و پزشکان بیمارستان از این بخش فراری بودند. من در یک دفتر کار می کردم که پر از پرونده همان بیماران بود. هرگز آن ها را نزدیک ملاقات نکردم، ولی همان طور که پرونده تک تک آن ها را مطالعه می کردم، روی خودم کار کردم. بعد از مدتی، تغییرات آغاز شدند. بیماران روانی کم کم حالشان بهبود پیدا کرد. این ماجرا تا جایی پیش رفت که اکنون مدت هاست آن بخش دیگر بیماری ندارد و بسته شده است. 

وقتی جو ویتالی به یک علامت سؤال تبدیل می شود

بعد از گوش دادن به این ماجراجو جسارت بیشتری از خودش نشان داد و از دکتر هولن درباره روش دقیق کارش و سازوکار رسیدن به محدودیت صفر پرسید. او گفت تنها کاری که انجام داده بود، پذیرفتن مسئولیتش در قبال زندگی بوده است. جو از او توضیح بیشتری خواست. دکتر هولن در پاسخ توضیح داد که هر انسان، از دریچه نگاه خودش به دنیا می نگرد؛ این یعنی تنها یک دنیا وجود ندارد. 

بلکه به اندازه انسان های روی زمین، دنیاهای مختلفی وجود دارند. هرکدام از ما مسئول خلق تمام چیزهای ریز و درشت در دنیای خودمان هستیم. به زبان ساده، ما خالق دنیایی هستیم که در آن قرار داریم. این موهبتی است که از سوی سرچشمه هستی در دستان ما قرار گرفته است. 

وقتی ما بپذیریم خالق تمام دنیای خودمان هستیم، آنگاه با مسئولیت بزرگ پذیرفتن تمام ماجرای خوب و بد دنیایمان روبه رو می شویم. این بدان معناست که از گیرافتادن بی امان پشت چراغ قرمزها تا رئیس جمهوری که در یک بخش دیگر از دنیای ما در حال خرابکاری است ساخته و پرداخته ذهن خودمان است. 

مرز بین واقعیت و توهم، مه آلود است

دکتر هولن برای جو توضیح داد که تنها چیز واقعی در جهان ما، خودمان هستیم و هر چه غیر از درونمان یک توهم است. با این حساب اگر رئیس جمهور یکی از کشورهای دور جهان ما مشغول تصمیم گیری های اشتباه است مسئولیت 100 درصدش با ماست. ما نیز برای درست کردن این اشتباه دست به کار می شویم. 

درنتیجه در دنیایی که ما آن را ساخته ایم و درک می کنیم. آن فرد نیز برای زندگی ما دست به تغییر در رویه تصمیم هایش می زند؛ بدون آنکه ما 1 میلی متر از جایمان تکان بخوریم یا با او ملاقاتی داشته باشیم. 

چگونه می توانیم در دنیایی که خلق کردیم دست به تغییر بزنیم؟ 

این سؤالی بود که جو از دکتر هولن پرسید؛ زیرا هنوز نمی توانست چیزهایی را که درباره محدودیت صفر شنیده بود، هضم کند. ویتالی با مفهوم پذیرفتن مسئولیت زندگی خودمان آشنا بود، ولی فکرش را نمی کرد که از نظر دکتر هولن مسئولیت رفتارهای درست و غلط هرکسی که در جهانمان حضور دارد هم با ما باشد؛ بنابراین از دکتر هولن خواست تا روش این مسئولیت پذیری را به او نشان دهد. 

نکته جالب ماجرا اینجا بود که دکتر هولن هیچ فرمول پیچیده یا دستورالعملی قدیمی برای این کار نداشت و طبق چیزهایی که جو شنیده بود، این کار را خیلی راحت انجام می داد. دکتر هولن در پاسخ به سؤال جو گفت که من تنها سعی کردم از خودم عذرخواهی کنم و خودم را بیشتر دوست داشته باشم.

وقتی خالق بدی هستیم و از این موضوع خبر نداریم!

جو با شنیدن این پاسخ بسیار تعجب کرد. دکتر هولن گفت، وقتی می پذیریم ما خالق جهانمان هستیم، متوجه مشکلاتی می شویم که به دلیل افکار آلوده مان به وجود آورده ایم. درواقع ما از قدرتی که داشتیم درست استفاده نکردیم؛ تا جایی که می توانستیم از جسممان بیگاری کشیدم، او را با افکار آلوده و کمبود آب مسموم کردیم و آدم های دنیایمان را به سمت و سوی اشتباهی کشانیدم. 

وقتی این سلسله از اشتباه ها را می پذیریم و بابت به وجود آوردن آن ها در دنیایمان از سرچشمه هستی عذرخواهی می کنیم و می گوییم که دوستش داریم، او وارد عمل می شود و همه این پریشانی ها را با نیروی بی انتهای خودش شفا می دهد. هنگامی که بارها اجرای این فرایند را تکرار کنیم، مدت زمان حضورمان در محدودیت صفر بسیار بیشتر و درک معرفتی که از این ماجرا به دست می آوریم آسان تر می شود. 

حقیقت این است که نیروی خودآگاه ما توانایی درک، بررسی و تحلیل میلیاردها ماجرایی را که به دلیل افکارمان در زندگی مان رخ می دهند، ندارد؛ بنابراین وقتی مسئولیت به وجود آوردن آگاهانه یا ناآگاهانه این ماجرا را می پذیریم، از خالق خودمان کمک می گیریم. به دنبال این ماجرا، سلسله اشتباه ها جای خودشان را به معجزه هایی می دهند که از نظر بقیه بسیار عجیب و غیرممکن هستند. 

دکتر هولن از چه روشی برای پاک سازی و رسیدن به محدودیت صفر استفاده می کرد؟

«پاک سازی» نامی بود که دکتر هولن از آن برای صدازدن مجموعه کارهایی که در طول طلب بخشش و کمک گرفتن از سرچشمه هستی انجام می داد، استفاده می کرد. با وجود آنکه چندین روش برای پاک سازی وجود داشتند، او بیشتر از همه روی یک روش متمرکز بود و آن تکرار بی امان چهار جمله زیر بودند:

  • دوستت دارم
  • واقعاً متأسفم
  • لطفاً من را ببخش
  • سپاسگزارم

دکتر هولن این جمله ها را پشت سر هم، همراه با احساس واقعی و در خطاب به سرچشمه هستی تکرار می کرد. وقتی جو و دوستش در همایشی که دکتر هولن برگزار کرده بود، شرکت کردند، با دلیل اصلی نیاز به پاک سازی آشنا شدند. دکتر هولن برای حاضران در آن همایش مثالی آشنا زد.

رد خاطرات روی روح باقی می مانند؛ مگر آنکه آن ها را واقعاً پاک کنید

 او از حاضران پرسید آیا می دانند وقتی چیزی را در کامپیوترشان پاک می کنند، کجا می رود؟ هرکس پاسخی داد. درنهایت دکتر هولن گفت که این داده ها یا چیزهایی که ما دیگر آن ها را نمی خواهیم در ظاهر وارد سطل زباله کامپیوتر و از آنجا به ناکجاآباد می روند، ولی درحقیقت هنوز وجود دارند.

 شما می توانید با نصب یک نرم افزار، چیزهایی را که قبلاً در نظر خودتان پاک کرده بودید، سر جایشان برگردانید. خاطرات هم از این ویژگی برخوردارند. تا زمانی که پاک سازی را انجام ندهیم و وارد محدودیت صفر نشویم، آن ها پاک نمی شوند، بلکه تنها از جلوی دیدگان ما دور می شوند تا در یک لحظه و زمان مناسب، غافلگیرمان کنند. 

ین خاطرات تلنبارشده، خودشان را در قالب بیماری های وحشتناک، اختلالات جدی روحی، مشکلات ناتمام اقتصادی، دردسرهای عجیب خانوادگی و… نمایش می دهند. درواقع، آن ها به این شیوه به شما دهن کجی کرده و ثابت می کنند که هنوز حضور دارند. وقتی درگیر این خاطرات و اثرات آن ها هستیم، از شیوه زندگی با الهام های الهی که غرق در شادی، سلامتی، عشق، ثروت و آرامش است محروم می شویم. 

پاک سازی تا چه زمانی باید ادامه پیدا کند؟

این سؤالی بود که در ذهن جو ویتالی و حاضران در جلسه نقش بسته بود و با این پاسخ روبه رو شد؛ همیشه! دکتر هولن ادامه داد، خاطرات، افکار و احساس های متفاوت هر روز در زندگی شما حضور دارند.

 البته خاطرات به دلیل کهنگی، اثر عمیق تری بر شما دارند. از این گذشته، تا زمانی که از این آثار و غبارها راحت نشوید، وجودتان جلا پیدا نمی کند و تفاوت میان الهام الهی و خاطره را نمی فهمید. وقتی پیوسته و هر روز پاک سازی می کنید، در وضعیت صفر اردو خواهید زد؛ یعنی همان وضعیتی که میزان محدودیت در آن صفر و توانایی شما 100 است. 

چرا به عنوان خالق دنیای خودمان باز هم به سرچشمه هستی نیاز داریم؟

کتاب محدودیت صفر

جو ویتالی و دوستش در گوشه ای از سالن همایش نشسته بودند و همچنان از چیزهایی که می شنیدند، تعجب می کردند. دکتر هولن سخنش را با موشکافی این موضوع ادامه داد که چرا ما به پاک سازی پیوسته، رسیدن به محدودیت صفر و اتصال به سرچشمه هستی نیاز داریم. 

ذهن ما نه تنها درک محدودی از جهان دارد، بلکه همان مقدار درک اندک هم با نقص های فراوانی روبه روست و برای اثبات این ماجرا پای یک آزمایش علمی را که توسط «گای کلکستون» در کتابش توضیح داده شده بود، وسط کشید. 

تأثیر مستقیم ضمیر ناخودآگاه روی درک ما از چیزهایی که می خواهیم یا نمی خواهیم

ر این آزمایش، افراد مختلفی را به دستگاه های سنجش امواج مغزی متصل کردند تا ببینند در ذهنشان چه ماجراهایی روی می دهد. آن ها فهمیدند مدتی قبل از اینکه فرد بخواهد تصمیمی را بگیرد، امواجی عجیب در ذهنش شروع به فعالیت می کنند؛ سپس فرد به این نتیجه می رسد که مثلاً تشنه است و باید برای آب خوردن به سراغ بطری برود. 

ین ماجرا نشان می دهد قصد انسان برای انجام یک کار، نتیجه تجزیه و تحلیل آگاهانه خودش نیست، بلکه ندایی از سوی ضمیر ناخودآگاهش است که او را به سمت انجام یک کار، هدایت می کند. این ماجرا نشان می دهد که چرا ما بدون اینکه دلیلش را بدانیم از بعضی چیزها، مکان ها، زبان ها، آدم ها و ماجراها خوشمان می آید. نکته اینجاست که هیچ اجباری در این کار نیست. با وجود اینکه ذهنتان شما را به سمت نوشیدن آن یک لیوان آب دعوت می کند، شما می توانید آگاهانه این کشش و خواسته را رد کنید! 

بهترین روش پاک سازی، چیزی است که خودتان آن را کشف می کنید

گاه شما به ماجرای پاک سازی پیوسته و رسیدن به محدودیت صفر، ویژه خودتان است. به یاد دارید که گفتیم شما خالق دنیای خودتان هستید؟ بنابراین به هر روشی که دوست دارید، می توانید این پاک سازی را انجام دهید؛ برای مثالم اگر جسمتان بیمار شده است، به جای غرزدن و ناله کردن، سکوت کنید و در ذهنتان از جسمتان به دلیل سختی هایی که به او تحمیل کردید عذرخواهی کنید، به دلیل تلاشش برای زنده نگه داشتن شما تشکر کنید و به او بگویید چقدر دوستش دارید. به او بگویید متوجه اندوه و تأثیر منفی رفتارهای خودتان شده اید، بابت آن ها متأسف هستید و حالا جسمتان می تواند تمام آن تأثیرات بد را رها کرده و از جسمتان بیرون کند. 

سپس به سرچشمه هستی فکر کنید. بابت جسمی که برای حضور در زمین به شما هدیه داده است، تشکر کنید. بابت دوست نداشتن خودتان و دست کم گرفتن این هدیه بزرگ عذرخواهی کنید. بگویید متوجه عشقی که از کائنات به سمت شما روانه می شود شده اید و حالا که در وضعیت پاک سازی هستید و همه دغدغه ها را بیرون ریخته اید، می دانید شما هم عشق بزرگی به سرچشمه هستی دارید. 

از یک قطره شبنم برای پاک سازی کمک بگیرید

یکی از شرکت کنندگان همایش با کمک دکتر هولن از روشی بسیار ساده برای پاک سازی، رسیدن به محدودیت صفر و برطرف کردن مشکلاتش استفاده کرد. او سه بخش از زندگی اش را که در آن ها با مشکل روبه رو شده بود، در قالب سه واژه روی کاغذ نوشت. 

بعد از این کار، یک قطره شبنم را در ذهنش تصور می کرد و با استفاده از یک خودکار یا مداد روی آن واژه ها ضربه می زد. سپس تکرار می کرد: «متأسفم»، «من را ببخش»، «سپاسگزارم»، «دوستت دارم». انگار که با این کار و با هر ضربه ای که به مشکلاتش می زد، آن ها را پاک می کرد. معجزه هایی که برای آن شرکت کننده رخ دادند، از زمانی که او هنوز در همایش حضور داشت شروع شدند. 

یک نکته باریک تر از مو درباره پاک سازی به روش قطره شبنم

شکل شما چیست؟ بیماری تان؟ بدهی تان؟ دردسرهای تمام نشدنی فرزندانتان؟ نبود عشق در زندگی تان؟ کمبود آرامش در روزهایتان؟ هر چه باشد، شما خالق آن هستید و می توانید با پاک سازی کردن آن را از نو بسازید. فقط یادتان باشد اگر خواستید از روش قطره شبنم استفاده کنید، واژه هایی که روی کاغذ به عنوان بخش های مشکل دار زندگی تان می نویسید، به گونه ای مثبت یادداشت کنید؛ مثلاً اگر می خواهید از دست مشکلات مالی راحت شوید، بنویسید: «پول». اگر می خواهید در زندگی تان عشق و آرامش داشته باشید، بنویسید: «عشق»، «آرامش» و به همین ترتیب با ایمان به اینکه خالق کائنات همیشه منتظر و مشتاق کمک به شماست، خودتان را پاک سازی کنید. 

با عنصر اصلی که پاک سازی و محدودیت صفر در پی تغییر آن است آشنا شوید

«احساس» کلید اصلی ماجراست و پاک سازی با تغییری که روی احساس ما به وجود می آورد، سلسله ای از ماجراهای شگفت انگیز را رقم می زند. اجازه بدهید مثالی برایتان بزنیم. تصور کنید شما می خواهید درآمد فعلی تان را 100 برابر کنید. قبلاً از طریق پاک سازی و رسیدن به محدودیت صفر، این موضوع را با خودتان حل کرده اید و با وجودتان به صلح رسیده اید، اما در خانواده تان تنها شما هستید که چنین احساسی دارید.

 بقیه تا شما را گیر می آورند، به ناله کردن، غرزدن، شکایت کردن از اوضاع خراب اقتصادی و فاجعه هایی که در انتظار جهان است شروع می کنند. وقتی با خودتان خلوت می کنید و ناگهان به یاد آن ها و نگرش شان می افتید، چه احساسی به شما دست می دهد؟ همان احساس، چیزی است که با پاک سازی پیوسته و رهاکردن انرژی منفی اش می توانید مسیرتان به سوی کسب چیزی را که می خواهید و البته تغییردادن نگرش اطرافیانتان بدون آنکه حتی خودشان متوجه شوند، هموار کنید.

پاک سازی احساس به روش اصلی دکتر هولن برای درمان بیماران روانی خطرناک

دکتر هولن از روشی که کمی قبل برایتان گفتیم، برای درمان بیماران روانی با مشکلات فراوان استفاده کرد؛ بدون آنکه حتی یک بار با آن ها جلسه مشاوره داشته باشد. او پرونده بیمارانش را مطالعه می کرد، احساسی را که هنگام فکرکردن به آن ها در ذهنش نقش می بست شناسایی می کرد، مسئولیت ایجاد آن مشکل را در جهان خودش می پذیرفت و سپس آن را با تکرار همراه با احساس چهار جمله «متأسفم»، «لطفاً من را ببخش»، «دوستت دارم» و «سپاسگزارم» پاک سازی کرده و تغییر می داد. 

محدودیت صفر در انتظار شماست

فقط یک دلیل بیاورید که چرا نمی توانید مثل دکتر هولن چنین کاری را در زندگی تان انجام دهید! یادتان باشد، مسیر تغییر، همیشه از درون خودمان می گذرد، دنیای درون ما واقعی و چیزی که در جهان وجود دارد یک توهم است. شما خالق دنیایی هستید که آن را درک می کنید؛ بنابراین همان طور که از سوی خالقتان به شما قدرت خلق داده شده است، می توانید به بازسازی و از نو ساختن جهانتان هم دست بزنید. فقط یادتان باشد، شما اولین نفر نیستید و افراد زیادی قبلاً این کار را در زندگی شان کرده اند؛ بنابراین آستین هایتان را بالا بزنید و شروع کنید!

در خلاصه کتاب محدودیت صفر چه گفتیم؟

کتاب محدودیت صفر 

  • جو ویتالی در سال 2004 با یک روان شناس عجیب آشنا شد که با استفاده از روش امروزی شده بومیان هاوایی به نام «هواوپونوپونو» به نتایج حیرت انگیزی رسیده بود.
  • «هواوپونوپونو» و رسیدن به محدودیت صفر، فرایندی است که با استفاده از آن، یک فرد انرژی های سمی درون خودش را آزاد می کند. به دنبال این ماجرا، جسم، روح، افکار، باورها و رفتار او تحت تأثیر این پاک سازی به شکلی بسیار مثبت، تغییر می کنند.
  • ویتالی بعد از یک سال جست وجو بالاخره توانست نام و نشانی از آن روان شناس پیدا کند و به او برای تهیه یک کتاب درباره روش کارش پیشنهاد همکاری دهد.
  • در «هواوپونوپونو» هر فرد می تواند از طریق پاک سازی جسم، روح و احساسش، ثروت، سلامتی، آرامش، عشق و شادی را در زندگی اش به وجود بیاورد.
  • تکرار با احساس، متمرکز و پیوسته چهار جمله «متأسفم»، «لطفاً من را ببخش»، «دوستت دارم» و «سپاسگزارم» مسیر ارتباط با سرچشمه هستی را باز می کند، ما را در محدودیت صفر قرار می دهد و از سرچشمه هستی برای سر و سامان دادن به اوضاع و حل کردن سریع مشکلات کمک می طلبد. نکته جالب اینکه این کمک خواستن همیشه با پاسخ مثبت روبه رو شده و بسیار سریع تر از چیزی که فکرش را می کنیم، دست به کار می شود.
  • براساس روش «هواوپونوپونو» پاک سازی با از بین بردن و رهاکردن اثر خاطرات، جسم و روح را شفا می دهد و دروازه اتصال ما به سرچشمه هستی را غبارروبی می کند.
  • ما به پاک سازی پیوسته نیاز داریم؛ چون ذهن ما درک محدود و ناقصی از میلیاردها احتمالی دارد که می توانند در کسری از ثانیه رخ دهند. پاک سازی به ما کمک می کند تا با بیرون آمدن از اسارت خاطرات و طرح و نقشه هایی محدود، مسیری برای ورود الهام های الهی با قدرت و نگرش نامحدودشان به زندگی مان باز کنیم.

امتحان کنید

پیشنهاد می کنیم روش پاک سازی و رسیدن به محدودیت صفر را به مدت چند روز در زندگی تان اجرا کنید. این روش، هزینه ای ندارد و می توانید با صرف یکی دو دقیقه از وقتتان آن را به بهترین شکل اجرا کنید. اگر دوست داشتید بعد از چند روز، نتیجه این ماجرا را در قسمت نظرات همین مقاله برایمان بنویسید. 

ادامه مطلب
peaks-and-valleys
خلاصه کتاب قله‌ ها و دره‌...

این مقاله از روی نسخه اصلی و انگلیسی کتاب قله ها و دره ها خلاصه برداری شده است!

 

کتاب قله ها و دره ها

به چه فکر می کنید؟ آیا از فکرکردن به چنین چیزی احساس خوشایندی در وجودتان بیدار می شود یا غمگین تر و خشمگین تر می شوید؟ کجا هستید؟ آیا از حضور در جایی که هستید و کاری که می کنید احساس خوبی دارید یا در دور ناتمام بدبیاری ها اسیر شده اید؟ قله ها و دره ها، کتابی درباره همین موضوع است.

ر این قسمت از خانه سرمایه به سراغ کتاب «قله ها و دره ها» نوشته «اسپنسر جانسون» می رویم و به دنبال راهی برای تغییر جریان فعلی زندگی مان هستیم. اگر احساس می کنید تلاش هایتان برای تغییر زندگی راه به جایی نمی برند یا ذهنتان در بن بستی از ناراحتی ها و افسوس ها گیر افتاده است، تا پایان این خلاصه کتاب، پای صحبت های اسپنسر جانسون بنشینید؛ زیرا او نکته هایی جالب را برای خروج شما از این ماجرا در چنته دارد.

قله ها و دره ها؛ داستان مرد جوانی که رؤیاهایش در دره کودکی هایش جا نشدند

کتاب «قله ها و دره ها» از ملاقات کوچک دو دوست آغاز می شود. ماجرا از این قرار بود که فردی به نام «براون» در سریالی از مشکلات تمام نشدنی گرفتار شده بود. او از دوستش «آن» که قبلاً مشکلات بسیار سخت تری را پشت سر گذاشته بود، راهنمایی می خواهد؛ درحالی که «آن» با وجود مشکلات مذکور، اکنون بسیار خوشحال است و در زندگی کاری و شخصی اش احساس خوشبختی می کند. «آن» برای براون قصه ای کوتاه را تعریف می کند که قبلاً آن را از زبان فردی دیگری شنیده بود.

ولی قبل از هر کاری از براون قول می گیرد که این قصه را برای افراد دیگری که مثل خودش در گرفتاری هستند تعریف کند و از این راه دستشان را بگیرد. براون پس از قولی که به دوستش می دهد، سراپا گوش می شود تا سر از کار این داستان مشکل گشا دربیاورد. ما نیز جایی در کنار او به ماجرایی که می شنود، گوش می دهیم.

چرا دنیای بی نقص کودکی، ناپدید شد؟

آن ماجرای «قله ها و دره ها» را از یک کودک شاد در دل دره ای عمیق آغاز کرد. کودک داستان ما از زندگی در دره بسیار خوشحال بود. او فکر می کرد که این دره، تنها جایی در جهان است که در آن همه چیز سر جای خودش قرار دارد. پسر بچه قصه ما کم کم قد کشید و بزرگ شد، ولی هم زمان با این ماجرا، افرادی که در کودکی آن ها را بسیار دوست می داشت و مکانی که آن را بی نقص ترین جای جهان صدا می زد، کم کم تغییر کردند. او با چشمانش می دید که آدم ها رفتارهایی عجیب و غیرمنطقی از خودشان نشان می دهند و هیچ اهمیتی به تغییر زندگی نمی دهند.

از نظر آن ها زندگی تنها در دره جاری بود و فکر رفتن به مکان های دیگر برایشان دست کمی از کابوس نداشت. آن ها برای آینده ای که دوست داشتند زحمت نمی کشیدند و تنها در جریانی که به مسیر آینده ختم می شدند پارو می زدند، اما پسر این ماجرا را دوست نداشت.

دره؛ قفسی که دیوارهایی از سنگ و پرندگانی عاشق اسارت داشت

کتاب قله ها و دره ها

روزها یکی پس از دیگری می گذشتند و پسرک قصه ما هر روز با سؤالات بیشتری روبه رو می شد، ولی از آنجا که هیچ پاسخی نمی یافت و در اطرافش هم کسانی را نمی دید که دلشان بخواهد دنبال چنین پاسخی باشند، با ناراحتی به زندگی در دره ادامه می داد.

گاهی که از کلنجاررفتن با محیط پیرامونش و آدم هایی که انگار ساز مخالف می زدند به ستوه می آمد، سعی می کرد با تصور حضور در قله، خودش را آرام کند. درنهایت دیگر طاقت نیاورد و تصمیم گرفت به قله برود، ولی با مخالفت خانواده و دوستانش روبه رو شد. بعد از کمی وقفه فهمید نمی تواند بیش از این خودش را گول بزند؛ به همین دلیل یک روز صبح لوازمش را جمع کرد و به تنهایی راهی قله شد.

راه تو را می خواند…

مرد جوان سفرش را به سمت قله ها و دره ها آغاز کرد. با هر قدم نزدیک ترشدن به قله و دورترشدن از دره، فکرش به چیزهای زیادی گره می خورد. با خودش می گفت آیا حرکت کردن به سمت قله ها و دره هایی که آن ها را نمی شناسم، واقعاً کار درستی است؟ این راه من را تا کجا بالا می برد؟ در مقصد چه چیزی انتظارم را می کشد؟

در همین فکر و خیال ها بود که ناگهان فهمید جاده تمام شده است! روبه روی او جنگلی وسیع و پر از درختان سر به فلک کشیده بود که انگار دلشان نمی خواست غریبه ای را به دلشان راه بدهند، اما جوان قصه ما بنا نداشت به این راحتی ها میدان را خالی کند. او با جسارت به دل جنگل زد و از ناشناخته هایی که پیش رویش بودند، نترسید.

اولین ملاقات با غریبه ای اهل قله

مرد جوان خسته شده بود. با اینکه در دل جنگل راه تازه ای را پیدا کرده بود، با نزدیک شدن به تاریکی شب تصمیم گرفت جایی را برای ماندن پیدا کند. از این گذشته او به سختی زمین خورده بود و به فرصتی نیاز داشت تا خودش را منظم کند. همان طور که روی یک تخته سنگ استراحت می کرد، صدای غریبه ای از دل تاریکی به گوشش خورد. ابتدا ترسید، اما وقتی دید آن صدا به یک پیرمرد خنده رو تعلق دارد آرام گرفت.

آن دو با هم گرم صحبت شدند. کم کم مسیر گپ و گفتشان از غروب آفتاب به ستاره ها کشیده شد. پیرمرد به جوان گفت: «ستاره هایی که بالای سرمان سوسو می کنند، واقعاً عجیب اند؛ چون هم هستند و هم نیستند. در زندگی ما نور آن ها شب ها را روشن می کند؛ پس به خیال و درک ما آن ها همیشه بالای سرمان هستند. به ویژه وقتی که به قله نزدیک تر می شویم، انگار می توانیم آن ها را بهتر از قبل تماشا کنیم، ولی درحقیقت، بسیاری از این ستارگان نورانی، آخرین درخشش ستاره ای هستند که مدت ها قبل مرده است. حقیقت و واقعیت مرزهایی مه آلود دارند و ما جایی در میان آن ها زندگی می کنیم».

نصیحتی ناب که از قلب پیرمرد به ذهن مرد جوان نفوذ کرد

در ادامه ماجرای «قله ها و دره ها» مرد جوان داستان زندگی اش و دلیل آمدنش به قله را برای پیرمرد تعریف کرد. پیرمرد هم به او گفت اگر بخواهد به یک شرط حاضر است نصیحتی را که سبب تغییر زندگی اش شد، به او هم بگوید. مرد جوان که بسیار مشتاق شنیدن بود، شرط را با تردید پذیرفت. شرط پیرمرد این بود که اگر این نصیحت را به کار بست و فایده اش را در زندگی اش دید، آن را به فرد دیگری که مانند خودش به دنبال راه چاره می گردد، بگوید. آن حرف ارزشمند این بود:

قله ها و دره ها چیزهایی عجیب، آرزوهایی دست نیافتنی یا دردسرهایی تمام نشدنی نیستند. آن ها بخش هایی طبیعی از زندگی هر انسانی را تشکیل می دهند. هر فرد بسته به نوع واکنشی که به آن ها نشان می دهد، بازخورد متفاوتی را تجربه می کند.

مرد جوان پس از شنیدن این سخن، کمی تعجب کرد و با خود گفت این اصلاً چیز عجیب و غریبی نبود! اما سعی کرد یک بار شانسش را امتحان کند. او از پیرمرد خواست که بیشتر درباره قله ها و دره ها توضیح دهد. پیرمرد شروع به صحبت کرد.

چه در فراز یک قله و چه در قعر یک دره، تو ارزشمند هستی!

پیرمرد ادامه داد: «قله ها و دره ها در هر انسانی ویژه هستند؛ چون هرکسی در این دنیا با نگاه ویژه خودش به زندگی می نگرد. به همین دلیل، گاهی قله یک فرد، دره فرد دیگری است و برعکس». او تأکید داشت که نباید ماجرای منفی حضور در دره ها را به خودمان نسبت دهیم و وجود ارزشمندمان را به چیزهایی پست گره بزنیم؛ زیرا این قله و دره نیست که ما را ارزشمند می کند، بلکه احساسی که به خودمان داریم اصل و بنای ارزشمندی ما را تشکیل می دهند.

برای کشف راه نجات باید شیوه نگاهتان را تغییر دهید

کتاب قله ها و دره ها

پیرمرد در لابه لای سخنانش به نکته بسیار مهمی اشاره کرد و آن این بود که قله ها و دره ها تنها به اتفاق های خوب یا بد زندگی ما محدود نمی شوند. هر ماجرای خوب یا ناخوشایندی که در زندگی ما رخ می دهد، به تنهایی قله و دره خودش را دارد. وقتی ما در قله یک اتفاق خوب هستیم با تصمیم هایی که می گیریم، مدت زمان اقامتمان در آن قله یا سرعت سقوطمان به دره را تعیین می کنیم؛ به زبان ساده، ما تک تک قله ها و دره های زندگی مان را با دستان خودمان می سازیم.

برخی با قله ها و دره هایشان به شکلی هوشمندانه برخورد می کنند. به این ترتیب که وقتی در قله یک اتفاق ناخوشایند هستند، به دنبال دلیل ایجاد این مشکل، چیزهایی که اکنون برایشان در اولویت است و کارهایی که می توانند در آن لحظه برای بیرون آمدن از قله ها و دره های فعلی انجام دهند، هستند.

سپس با یک اقدام منطقی و هوشمندانه، خودشان را از دل آن ماجرا بیرون می کشند و به سمت دره یک اتفاق خوب حرکت می کنند؛ درحالی که برخی دیگر به جای اینکه به دنبال راه حل باشند، به دنبال کسی می گردند که او را مقصر تمام اتفاقات بدانند و او را به جای تصمیم های اشتباه خودشان مسئول نشان دهند. این افراد با دست های خودشان راه خروجشان از این موج سینوسی ماجراهای بد را می بندند و حتی آن را مهر و موم می کنند!

قله ها و دره های واقعی در ذهنتان هستند

با وجود اینکه پیرمرد رازهای بسیار جالب و نکته های ظریفی را به جوان گفته بود، هنوز هم احساس گیجی می کرد. حضور او در قله سبب نشده بود که احساس شادی کند. جوان تنها به این فکر می کرد که چقدر هوای قله بهتر است و مدام خاطرات روزهای بدی را که در دره داشت، کالبدشکافی می کرد.

پیرمرد باز هم نکته ای برای غافلگیرکردن جوان در آستینش داشت. به او گفت: «وقتی به قله رسیدی چه گفتی؟ چه کاری انجام دادی؟ اکنون که یک شب را در قله سپری کردی به چه فکر می کنی و چه احساسی داری؟»

جوان کمی فکر کرد و بعد یکی یکی کارهایش را به یاد آورد «از اینکه غروب آفتاب را از دست داده بودم، ناراحت بودم»، «از دیدن یک غریبه ترسیدم» و «حسرت روزهای تلف شده در دره را خوردم» بله این ها کارهایی بودند که کردم. درباره احساسم هم باید بگویم که درمجموع ناراحت هستم.

پاسخ پیدا شد. پیرمرد به جوان گفت: «با وجود آنکه اکنون پس از سال ها تلاش و زحمت به چیزی که می خواستی رسیدی، به جای خوشحال بودن و جشن گرفتن هنوز هم درگیر ناراحتی های گذشته ات هستی. درواقع، تو جسمت را به قله رساندی، ولی ذهنت را در دره جا گذاشته ای! زمانی که بتوانی جسم و ذهنت را در یک زمان نگه داری، تغییر واقعی زندگی ات شروع می شود».

چرا در لحظه زندگی کردن مهم است؟

پیرمرد هنوز داشت به جوان توضیح می داد، اما این بار چشمان جوان با تعجب بیشتری او را نظاره می کرد؛ چون انگار پیرمرد با حرف هایش در حال بازکردن دانه به دانه گره های ذهنی جوان بود. پیرمرد ادامه داد. یکی از راه هایی که می توانی به کمک آن از دره های ذهنی فاصله بگیری و به سمت قله ها حرکت کنی، دست برداشتن از مقایسه کردن است.

اگر در دام مقایسه کردن بیفتی، آن وقت همیشه چیزی برای ناراحتی پیدا می کنی. حتی اگر در یک مسابقه بزرگ که میلیون ها نفر شانس شرکت در آن را ندارند، نفر دوم شوی به جای شادشدن، مدام غصه می خوری که چرا نفر اول نشدی. حتی اگر نفر اول هم بشوی غصه می خوری که چرا امتیاز بیشتری نگرفتی!

اگر با خودت قرار بگذاری که همیشه به دنبال چیزهای شادی بخش در زندگی ات بگردی و هرگز کسی یا چیزی را با خودت مقایسه نکنی، آن زمان است که از نظر ذهنی در قله قرار می گیری. درحقیقت، تنها کسی که می توانی با آن به رقابت بپردازی و خودت را با آن مقایسه کنی، خودت هستی!

گذشته از این، باید با جست و جوی بخش های زیبا و خوشایند زندگی، انرژی و انگیزه درونی خودت را بالا نگه داری. در لحظه زندگی کردن و به یاد داشتن اینکه گذشته با وجود تمام اتفاق های خوب و بدش دیگر رفته و راهی برای بازگشت ندارد، تو را وارد فاز جدیدی از زندگی می کند.

بازگشت به دره برای آغازی متفاوت

بعد از مدتی که از گپ و گفت پیرمرد و جوان گذشت، ماجراجوی داستان ما متوجه یک نکته مهم شد؛ اینکه او در قله حضور داشت، ولی مقدمات حضور طولانی در این مکان را برای خودش فراهم نکرده بود؛ به همین دلیل باید به دره برمی گشت، اما جوان به خودش قول داد که به کمک نکته هایی که در قله از پیرمرد یاد گرفته است، زندگی متفاوتی را در دره برای خودش آغاز کند و چنان موفق شود که بتواند اقامتی بسیار طولانی در قله داشته باشد.

بعد از بازگشت به دره، او دوباره به کار قبلی خود برگشت و باز هم با همان آدم های قبلی رفت و آمد کرد، ولی فهمید وقتی نوع نگاهش را به همه چیز و همه کس تغییر می دهد، آن افراد و چیزها هم واقعاً متفاوت می شوند. او به کمک همین شیوه و داستان قله ها و دره ها توانست یکی از بزرگ ترین مشکلات شرکت را حل کند و از آن پلی به سمت موفقیت بیشتر کسب و کاری که در آن مشغول بود، بسازد. به دنبال این ماجرا، موقعیت شغلی، درآمد و حس او به خودش هم چندین درجه بهتر شدند.

تجربه صعود به قله و سقوط به دره در یک زمان کوتاه

مرد جوان مدتی در وضعیت خوبی زندگی کرد. ارتقای شغلی و موفقیت هایی که به دست آورد، چشم او را به روی نقطه ضعف هایی که کم کم داشتند جان می گرفتند بست. او دیدگاه هوشمندانه خود را از دست داد و غرور بیجا او را فرا گرفت. پس از این ماجرا مدت کوتاهی نگذشت که مشکل ها یکی پس از دیگری ظاهر شدند.

او دوستان خود را از دست داد، اعتبارش به دلیل مشکلاتی که نمی دانست از کجا آمده اند، تخریب شد و درنهایت از کارش بیرون رفت. جوان دوباره به یاد نصیحت های پیرمرد در قله افتاد، اما نمی فهمید که چرا به دره ای ناآشنا سقوط کرده و چرا مدت زمان حضورش در این قله این قدر کوتاه بوده است؟

ذهنتان را به تعطیلات بفرستید

بعد از مدتی تقلاکردن، غصه خوردن و سرگردان شدن، جوان تصمیم گرفت به همراه چند نفر از دوستانش به یک فلات برود و به بهانه این سفر کوتاه، حال و هوایش را عوض کند. وقتی به فلات رفت قبل از هر چیز به دلیل سکونی که آن مکان داشت و آرامش عجیبی که آنجا را در بر گرفته بود، توانست فرصتی برای بررسی شرایط گذشته پیدا کند.

بعد از چند روز چنان ذهنش را نظم و ترتیب داد که دیگر تاب و توان ماندن در فلات را نداشت. او فکرهای زیادی در سر داشت و می خواست پاسخ سؤالاتش را دوباره از پیرمرد بپرسد؛ پس دوباره راهی قله شد. وقتی ماجرا را برای پیرمرد تعریف کرد و از او درباره فلات پرسید، به نکته جالبی پی برد. پیرمرد به او گفت هوشیاری برای اقامت طولانی در قله همان قدر مهم است که استراحت دادن به ذهن برای پاک کردن نگرش قبلی و بررسی دوباره مشکلات گذشته اهمیت دارد.

درواقع جوان بدون آنکه خودش هم متوجه شود، با رفتن به فلات و خارج کردن ذهنش از ماجرای قله ها و دره ها تجدید قوا کرده بود. حالا او آماده یک شروع دوباره بود؛ چون همان طور که پیرمرد به او گفته بود، اگر خودتان را برای ماندن در قله آماده نکنید، حتی اگر با تلاش زیاد به قله برسید، باز هم نمی توانید مدتی طولانی در آنجا بمانید؛ چون از درون هنوز در دره زندگی می کنید؛ به همین دلیل دره نیز شما را با چنگ و دندان به سمت خودش می کشد و شما سقوط خواهید کرد.

ترس، دروازه شما برای ورود به دره های عمیق و حبس شدن در آن هاست

نکته دیگری که جوان از ماجرای قله ها و دره ها فهمید، تأثیر عجیب ترس بود. او فهمید اگر نتواند ترس های درونش را مدیریت کند، خیلی زود آن ها بر تمام تصمیم هایش تأثیر می گذارند. در این صورت، چه در قله باشد و چه در دره فرقی به حالش نمی کند.

چون همیشه یک مأمور عذاب به نام ترس، درست بالای سرش می ایستد. فردی که گرفتار ترس می شود و با توجه به این ماجرا تصمیم گیری می کند، نگران است که نکند برای همیشه در دره باقی بماند و تلاش هایش برای پیشرفت کردن به درجازدن تبدیل شوند. از طرفی، اگر به قله برسد همیشه نگران خواهد بود که نکند اتفاقی بیفتد و موقعیت خوبی را که در قله دارد، از دست بدهد.

ترس، دشمن شماره یک تمام انسان های موفق و عاشقان قله است. برای آنکه بتوانید قله های زندگی تان را هرچه زودتر فتح کنید، باید به دنبال راهی برای مدیریت ترس هایتان باشید، ترس های خوب را از بد تفکیک کنید و با توجه به این موضوع، مرزهایی روشن برای نگرانی هایتان به وجود بیاورید.

برای رسیدن به قله باید بتوانید آن را در ذهنتان تصور کنید

قله زندگی تان هرچه باشد باید بتوانید آن را در ذهنتان تصور کنید. این کاری است که تمام قله نشینان آن را به خوبی انجام می دهند. هرچقدر تصورتان از قله زندگی تان شفاف تر باشد و جزئیات بیشتری را برای آن در نظر بگیرید، به همان اندازه می توانید مسیر رسیدن به قله را بیابید.

فایده دیگری که این کار دارد، شارژکردن مخزن انگیزه تان است. وقتی بتوانید هدفتان را در ذهنتان به تصویر بکشید و از حال و هوای دستیابی به آن خوشحال شوید، هرگز بی خیال آینده سرسبزی که می توانید از آن خود کنید، نخواهید شد.

فتح هر قله و گذر از هر دره، شما را عمیق تر می کند

دیدگاه هر انسان با دیگری متفاوت است. دقیقاً به همین دلیل است که افراد تصمیم گیری های متفاوتی در زندگی شان دارند، به شیوه ای ویژه خودشان واکنش نشان می دهند و نتیجه هایی گوناگون را به دست می آورند. چیزهایی که دیدگاه انسان ها را ویژه و شخصی می کنند، باورها، قانون های شخصی، تجربه ها، اعتمادبه نفس و درنهایت نگاهی است که به خودشان و جهان دارند.

برخی هنگام ورود به یک دره، آن را عذاب الهی، سختی، دردسر و شکست معنا می کنند، ولی برخی دیگر، آن را فرصتی برای کشف جنبه های متفاوت خودشان در نظر می گیرند. به همین ترتیب، عده ای هنگام رسیدن به قله زندگی شان، مغرور می شوند و خودشان را مرکز عالم تصور می کنند و برخی دیگر، بعد از فتح یک قله و لذت بردن از هوای آن، نقشه فتح قله بلندتر بعدی را می کشند.

قله ها و دره ها به اندازه نگاه متفاوت آدم ها می توانند معنا و حتی شکل و شمایل متفاوتی داشته باشند. مهم این است که چه کسی و با چه هدفی به این ماجرا نگاه می کند و یادمان باشد که قله ها و دره ها همیشه به هم وصل هستند.

سخن اصلی نویسنده کتاب قله ها و دره ها چه بود؟

اسپنسر جانسون نویسنده کتاب قله ها و دره ها

«اسپنسر جانسون» با نوشتن این کتاب می خواست دریچه ای تازه به روی مفهوم موفقیت و شکست باز کند. از نظر او هرکدام از ما در موجی سینوسی از قله ها و دره ها به سر می بریم. نکته مهم این است که یاد بگیریم چگونه مدت حضورمان در قله های پیروزی را بیشتر کنیم و از زمان اقامتمان در دره اتفاق های ناخوشایند بکاهیم. گذشته از این با فهمیدن این نکته که 99 درصد موقعیت های خوب و بد با دستان مبارک خودمان ساخته می شوند، به دنبال ساخت برنامه ای برای مهندسی رفتارها، باورها و درنهایت زندگی مان باشیم.

در خلاصه کتاب قله ها و دره ها چه گفتیم و شنیدیم؟

  • کتاب قله ها و دره ها درباره یک جوان ساکن دره است که می خواهد قله نشین شود، اما از راه و روش انجام این کار اطلاعی ندارد؛ به همین دلیل در طول سفرش به قله با یک پیرمرد آشنا می شود و پای نصیحت های او می نشیند.
  • قله ها و دره ها بخش هایی طبیعی از زندگی هر انسانی را تشکیل می دهند که هر فرد بسته به نوع واکنشی که به آن ها نشان می دهد، بازخورد متفاوتی را تجربه می کند.
  • این قله و دره نیست که ما را ارزشمند می کند، بلکه احساسی که به خودمان داریم، اصل و بنای ارزشمندی ما را تشکیل می دهد.
  • هر ماجرای خوب یا بد، قله و دره ویژه خود را دارد.
  • قله ها و دره ها به هم متصل هستند. به این ترتیب که قله یک ماجرای بد، دره یک ماجرای خوب است.
  • قله ها یا دره های اصلی ابتدا در ذهن شما جای دارند. کسی که در ذهنش یک دره نشین است، هرگز نمی تواند خودش را برای زندگی روی قله آماده کند.
  • مقایسه نکردن خودتان با دستاوردهای دیگران به شما کمک می کند تا در مسیری سالم پیشرفت کنید.
  • ذهن شما برای یافتن راه حل مشکلات به مقداری زمان و فاصله نیاز دارد. این چیز ساده را از او دریغ نکنید.
  • ترس ها می توانند شما را از تصمیم گیری های عاقلانه ای که به صعود قله منجر می شوند، دور کند.
  • تصویرسازی ذهنی یکی از پیش درآمدهای موفقیت و صعود به قله هاست.
  • قله ها و دره ها به اندازه نگاه متفاوت آدم ها می توانند معنا و حتی شکل و شمایل متفاوتی داشته باشند؛ زیرا با چاشنی تجربه مستقیم ما ترکیب شده اند.

نظر شما چیست؟

نگاهی کوتاه به زندگی خودتان بیندازید. به نظر خودتان اکنون در دره زندگی می کنید یا قله؟

 

ادامه مطلب
کتاب غلبه بر شیطان
خلاصه کتاب غلبه بر شیطان؛ چگونه...

این مقاله از روی نسخه اصلی و انگلیسی کتاب غلبه بر شیطان خلاصه برداری شده است!

خلاصه کتاب غلبه بر شیطان اثر ناپلئون هیل (Outwitting The Devil)

افراد زیادی روی کره زمین می آیند و می روند، اما تنها تعداد انگشت شماری از آن ها می فهمند که واقعاً از زندگی شان چه می خواهند. مهم تر از همه اینکه آن ها جسارت دنبال کردن ندای درون خود را دارند. «ناپلئون هیل» در کتاب «غلبه بر شیطان» تجربه های خود در زمینه دنبال کردن بی چون و چرای صدای درونش را با مخاطبانش در میان می گذارد. ما هم در این قسمت از خانه سرمایه پای گلچینی از صحبت های او می نشینیم و سهم درک خودمان از آن گفته ها را برمی داریم؛ پس با ما همراه باشید.

از اولین ملاقات تا روشن شدن مسیری 20 ساله

آغاز کتاب «غلبه بر شیطان» با نگاهی کوتاه به اولین دیدار سرنوشت ساز ناپلئون با کارنگی پیش می رود. اولین باری که ناپلئون هیل با «اندرو کارنگی» ملاقات کرد، جوانی جویای دانش و تشنه یادگیری بود که با هدف جمع کردن پول برای تحصیل در رشته حقوق به دنبال کشف راز موفقیت زنان و مردان موفق بود.

او می خواست رازهای کشف شده را در قالب داستان و مقاله منتشر کند و از این راه به پول موردنظرش دست یابد. کارنگی می دانست که این راه صد درصد به موفقیت می رسد، اما راه رسیدن به این پیروزی از دل سال ها تحقیق و مصاحبه بیرون می آید. ناپلئون نمی توانست ظرف یک روز با هزاران نفر صحبت کرده، حرف هایشان را تحلیل کند و چکیده آنچه را که دریافته بود، به رشته تحریر دربیاورد؛ به همین دلیل کارنگی از همان ابتدا این حقیقت را به گوش ناپلئون رساند و دورنمایی از آنچه را پیش رو داشت، به وی نشان داد.

هیل، این موضوع را پذیرفت و در پی سال های آتی 17 دلیل موفقیت و 30 دلیل شکست را از دل صحبت های افراد موفق و شکست خورده آن روزگار بیرون کشید.

وقتی ناپلئون هیل از این شاخه به آن شاخه می پرد

در کتاب «غلبه بر شیطان» می خوانیم که هیل برای امرارمعاش به سراغ دنیای تبلیغات رفت، در آن به موفقیت رسید و سپس رهایش کرد. به همین ترتیب او کارهای زیادی مانند «راه اندازی مجله»، «تأسیس مدرسه تبلیغات»، «ریاست شرکت آب نبات سازی» و… را آغاز و باز هم به همان ترتیب وقتی در حال صعود به قله موفقیت بود، آن ها را رها کرد.

اطرافیانش که می دیدند او به راحتی منابع درآمدش را پس از به بار نشستن کنار می گذارد، به عقل او شک کردند. این ماجرا تا زمان جنگ جهانی ادامه یافت و ناپلئون هیل این بار آخرین کاری را که در آن به موفقیت رسیده بود، به هوای شرکت در جنگ رها کرد و هم زمان با این اقدام، کارش نابود شد.

سردرگمی، ترس و ناتوانی در به کارگیری آموخته ها! آیا هیل تنها یک سخنگو بود؟

هیل بعد از بازگشت از جنگ، به همراه خانواده اش به یک جزیره رفت، ولی اوضاع کاملاً فرق کرده بود؛ چون حالا به اندازه مایحتاج روزانه اش هم پولی در بساط نداشت. با خودش فکر می کرد کسی که روزی برای دیگران از رازهای موفقیت و خطرهای شکست سخنرانی می کرده، حالا این قدرت را ندارد تا یکی از آن راهکارها را در عمل به خدمت بگیرد.

در همین میان که از خودش مأیوس شده بود، جرقه یک فکر در ذهنش روشن شد. با خودش فکر کرد که چرا تا به حال به این فکر نیفتاده بود تا دانسته هایش را در قالب یک کتاب به گوش همه برساند؟ او با تردید شروع به نوشتن کرد.

بعد از آنکه نوشتن کتاب را به جایی رساند، به نیویورک برگشت، به کمک دوستانش یک کالج را خریداری کرد و مشغول تدریس شد. او باز هم داشت برخلاف میل درونی اش کار می کرد؛ به همین دلیل دوباره موقعیت شغلی خود را رها کرد و به عنوان سخنران موفقیت مشغول به کار شد.

وقتی قاتلان در به در به دنبال ناپلئون هیل می گردند!

کتاب غلبه بر شیطان

در کتاب «غلبه بر شیطان» ماجرای عجیب قاتلانی که به دنبال ناپلئون هیل می گشتند، از زبان خود او تعریف شده بود. ماجرا از این قرار بود که او در یکی از سخنرانی هایش با روزنامه نگاری کارکشته آشنا شد و قرار بود با هم یک تجارت جدید را شروع کنند، ولی درست چند روز بعد، تعدادی قاتل اجیر شده، آن مرد را به قتل رساندند و به دلیل ملاقات اخیر ناپلئون هیل، او را هم همدست آن روزنامه نگار تصور کردند و برای قتلش نقشه کشیدند.

ناپلئون که از این ماجرا بی خبر بود، با یک تماس تلفنی نجات پیدا کرد. فردی غریبه به او زنگ زد و به ناپلئون گفت اگر ظرف یک ساعت از شهر خارج و پنهان نشود، حتماً به دست چند قاتل کشته خواهد شد! او هم فرار را بر قرار ترجیح داد و به خانه اقوام دورش رفت! بالاخره قاتلان به کمک یک کارگاه خصوصی زبردست دستگیر شدند، ولی مدت ها پنهان شدن، روحیه ناپلئون هیل را آزرده بود. او یک بار دیگر به اصول موفقیتی که از آن ها حرف می زد شک کرد.

بازگشتی پرشتاب به سوی خوشبختی و موفقیت

یکی از جاذبه های کتاب «غلبه بر شیطان» تجربه هایی است که ناپلئون هیل آن ها را بدون خجالت یا رودربایستی با خوانندگانش از سراسر جهان در میان می گذارد. روح هیل بیمار شده بود، اما از آنجا که او می دانست چگونه خودش را سرپا کند، این بیماری قوت چندانی پیدا نکرد.

ر یکی از روزهای پس از آرامش، هیل کفش هایش را پوشید، از خانه بیرون زد و به خودش قول داد که تا صبح فردا، خودش را جمع و جور کند! او قدم می زد و مدام با خودش تکرار می کرد که «راه چاره را پیدا خواهم کرد!» در همان گیرودار، ندایی از درونش با او سخن می گفت.

خود هیل دیگر بیدار شده بود و حالا داشت او را به سمت بازگشت در مسیر موفقیت راهنمایی می کرد. هیل بدون آنکه اهمیتی به ندای عقل و منطقش بدهد، مو به مو به حرف های صدای درونش گوش داد. چند ساعت بعد، هیل خودش را در یکی از گران ترین هتل های «فیلادلفیا» دید؛ درحالی که تنها 40 دلار در جیب داشت!

راه باز می شود چون محدودیت وجود ندارد!

یل داشت به خودش در آینه اتاق هتل نگاه می کرد. از آخرین باری که این گونه خودش را در یکی از هتل های لوکس دیده بود، مدتی طولانی می گذشت. چهره اش طوری بود که انگار هیچ کدام از آن ماجراها را سر نگذرانده بود. او دوباره برق جسارت و شجاعت را در چشمان خود تماشا کرد. حالا نوبت انجام دستور بعدی صدای درونش بود. او به هیل گفته بود که باید لیستی از تمام افراد موفقی را که می شناسد تهیه کند؛ چون یکی از آن افراد به او کمک می کند تا کتاب موفقیتش را چاپ کند!

هیل دو شبانه روز به نوشتن لیست ادامه داد. موجودی جیب هایش در حال به صدا درآوردن زنگ خطر بودند! درنهایت وقتی از خستگی روی میز خوابش برده بود، با به یاد آوردن یک نام از جایش پرید. این فرد در ظاهر چندان ثروتمند نبود، اما به راحتی می توانست از عهده هزینه چاپ کتاب های او بربیاید!

ملاقات با مردی مرموز که همسو با صدای درونی هیل از آب درآمد

هیل بدون معطلی یک تلگراف تمیز نوشت و آن را به آدرس همان ثروتمند مخفی فرستاد. فردای همان روز تلگرافی با این محتوا دریافت کرد که «آقای ناپلئون هیل، من فردا برای دیدن شما به کالیفرنیا می آیم». ناپلئون تعجب کرد، ولی بعد از ماجراهای چند روز پیش دیگر به نظرش چندان چیز غیرمعقولی نمی آمد! صدای درونش او را به سمت و سوی درستی هدایت می کرد.

ردای آن روز، ملاقات انجام شد و آن مرد بدون آنکه چیزی بگوید یا حتی تمام کتاب را بخواند، مسئولیت انتشارش را بر عهده گرفت و همان جا هم به هیل مقداری حق تألیف داد! ناپلئون این بار واقعاً تعجب کرد! به خانه برگشت و بعد از گذشت 3 ماه توانست از مردی که با قرض گرفتن زندگی می کرد و دیگر از غرور و عزتش چیزی باقی نمانده بود، به یک مرد ثروتمند، نویسنده ای نام آشنا و موفق تبدیل شود. تمام این ها فقط به یک دلیل بود: «گوش دادن به صدای درونی و قدم گذاشتن در راهی که همیشه به سویش کشیده می شد».

یک غافلگیری دیگر در راه بود

قبل از آنکه هیل به خانه برگردد، صدای درون او راه دیگری را برای درآمدزایی و حل کردن مشکلات مالی به رویش گشود. هیل سال ها در دنیای تبلیغات کار کرده بود. از طرفی می دید که فروشندگان اتومبیل توانایی چندانی در فروش ندارند و با زحمت بسیار این کار را انجام می دادند. ناپلئون بدون آنکه وقت را از دست بدهد به مدیر فروش «جنرال موتورز» زنگ زد و درباره ایده اش به او گفت.

او هم بسیار از این ایده خوشش آمد و ناپلئون را به دفتر یکی از نمایندگی هایشان معرفی کرد. درنهایت هیل به عنوان مربی آموزشی فروشندگان اتومبیل شرکت جنرال موتورز استخدام شد. این موضوع سبب شد تا هیل از نظر درآمدی تا زمانی که سود فروش کتاب هایش به دستش می رسید، تأمین شود.

ایمان، شرط لازم برای رسیدن به موفقیت است

ایمان به خودتان، توانایی هایتان و اینکه شما هم لیاقت چشیدن طعم آرامش و آسایش را دارید یکی از چند فاکتور ضروری برای رسیدن به هدف است. بدون ایمان، وقتی زمین بخورید، دیگر نایی برای بلندشدن و دوباره از صفر شروع کردن را در خودتان پیدا نمی کنید. ایمان مانند یک نیروی کمکی و پشتیبان واقعی همراه با استعداد، اشتیاق و اقدام شما تیمی برای موفقیت تشکیل می دهد و در هر قدم از مسیرتان تا رسیدن به مقصد، شما را همراهی می کند.

ترس، منبعی برای فلج کردن قدرت تغییر در آدمی

کتاب غلبه بر شیطان

دشمنان شما، رقیبانتان، کسانی که از روبه روشدن با آن ها طفره می روید یا خدا خدا می کنید که نتوانند قدم از قدم بردارند، درست در ذهن شما و جایی لابه لای ترس هایتان حضور دارند. آن ها ابداً به آن اندازه ای که فکر می کنید، بزرگ، ترسناک و قدرتمند نیستند. شاید بهترین مثال برای آن ها سایه های بلند جسم های کوچک و کاغذی باشد که به دلیل ناآگاهی خیال برمان می دارد که بسیار تنومند و قوی هستند.

درحالی که با یک نسیم از جای کنده می شوند. برای غلبه بر شیطان ترس ها، به جای تماشا و لرزیدن به خود قدم بردارید و به قلب چیزهایی که از آن ها هراس دارید، یورش ببرید. در این صورت می فهمید چیزهایی که تمام عمرتان از آن ها می ترسیدید، بسیار کوچک و ناتوان بوده اند.

برای غلبه بر شیطان به سمت ثروتمندشدن پیش بروید نه فقر

رخی بر این باورند که راه رسیدن به خدا و بهشتی که به شکل های گوناگون آن را وعده داده است، زندگی در کمترین رفاه، عذاب کشیدن و سختی دادن به خود و دیگران است؛ درحالی که فقر، متهم شماره 1 تمام فسادها، دردها، اندوه ها و درنهایت راهی شدن به نقطه مقابل یعنی جهنم است.

فقر آتشی همیشه سوزان است. هیچ گلی در آتش رشد نمی کند، چه برسد به گلستان و بهشت. اگر واقعاً به دنبال رسیدن به بهشت هستید یا هزار مرتبه بالاتر از آن، به دنبال شناخت خودتان، رسیدن به حکمت، معرفت و دانش هستید، راه هایی درست برای ثروتمندشدن را بیابید و با ثروتتان آتش فروزان فقر را اول در زندگی خودتان و سپس در زندگی کسانی که در مسیر زندگی تان قرار می گیرند، خاموش کنید. به این ترتیب، همیشه در بهشت زندگی خواهید کرد.

انسان بی ثبات، طعمه خوبی برای شیطان است

ناپلئون هیل در کتاب «غلبه بر شیطان» گفت وگویی مجازی با شیطان به راه می اندازد تا به این واسطه بتواند برخی از بزرگ ترین علت های شکست را به زبانی جذاب تر برای خوانندگانش بازگو کند. در گیرودار همین گفت وگو، ناپلئون به ویژگی «بی ثباتی» به عنوان یکی از بزرگ ترین دلیل های شکست بشر اشاره می کند.

بی ثباتی همان راهی است که از شما به جای یک عقاب یک بادبادک می سازد. وقتی یک عقاب هستید، از قدرت بال هایتان برای داشتن ثبات در رفتار و تصمیم هایتان کمک می گیرید و به این راحتی ها خام حرف های دیگران یا شرایط بیرونی تان نمی شوید؛ چون تفکری بالای ابرها دارید و بالاخره خودتان را از آن شرایط بیرون می کشید.

ولی وقتی در رفتار، افکار، تصمیم ها و سخنانتان ثابت قدم نیستید، هر لحظه یک تصمیم تازه می گیرید، هر بار حرفتان را عوض می کنید و… درنهایت به فردی تبدیل می شوید که هیچ کس برای حرف هایش تره هم خورد نمی کند! بنابراین اگر این ویژگی را در خودتان سراغ دارید و از طرفی، می خواهید به موفقیت برسید، حتماً به دنبال راهکارهایی برای تغییر این وضعیت باشید.

جدی نگرفتن شکست، یکی از رمزهای پیروزی است

افراد زیادی هستند که شکست می خورند و جالب اینکه فکر می کنند شکست چیزی از سوی شیطان است و باید برای غلبه بر شیطان، زره نبرد بپوشند و ادامه دهند؛ درحالی که شکست هم نوعی نعمت طبیعی است؛ زیرا همه ما اولین بار است که روی کره زمین زندگی می کنیم. هر چیز تازه ای برایمان تجربه ای است که تا به حال با آن روبه رو نشده ایم؛ بنابراین عادی است که در بازی آزمون و خطا دچار اشتباه شویم.

ز شکست نترسید. شکست برای خردکردن شما نیامده است، بلکه می خواهد درس هایی را که نمی دانید یا نمی خواهید آن ها را بفهمید، به شما یاد بدهد و از این دریچه، مسیر پیشرفت های بزرگ را برایتان هموار کند. با این حساب، هر وقت با یک شکست کوچک یا بزرگ روبه رو شدید، به جای ناامیدشدن، سهم درس هایتان از این ماجرا را بردارید تا زندگی تان را به خاطر سر و کله زدن با شکست های تکراری به هدر ندهید.

شما با ذهنتان موفقیت یا شکست را به سوی خودتان جذب می کنید

کر می کنید چرا افراد فقیر مدام فقیرتر می شوند و افراد ثروتمند بدون تلاشی اضافی به موفقیت های بیشتری می رسند؟ این تنها به دلیل نوع تفکر آن ها و باورهایی است که پیوسته در ذهنشان همچون یک ریتم تکرار می شود. متأسفانه ذهن از تکرار این ریتم ها در پس زمینه خود احساس خستگی نمی کند.

جالب اینکه ناپلئون هیل هم در کتاب «غلبه بر شیطان» برای بیدارکردن قدرت درونی اش از تکرار بی امان یک عبارت ساده استفاده کرد. اگر آگاه نباشید، می توانید یک عبارت یا باور منفی را برای میلیون ها بار در ذهن خودتان تکرار کنید؛ در این صورت ناخواسته در جهت دریافت آن چیز قرار می گیرید.

فرقی نمی کند انرژی ای که از خود به سمت کائنات خارج می کنید، از چه نوعی است؟ چون مثبت یا منفی، خوب یا بد برای کائنات هیچ فرقی نمی کند. هرچه واقعاً بخواهید یا از آن متنفر باشید و به زبان ساده، هر چیز که به آن انرژی بدهید، به سمت شما فرستاده می شود.

شما به کائنات بدهکار نیستید

اگر فکر کنید برای هر موفقیت باید بهایی بپردازید، هیچ چیز خوبی را بدون از دست دادن چیز خوب دیگری که دوستش دارید، به دست نمی آورید. اگر فکر کنید شما برای تجربه بهترین چیزها روی زمین آمده اید و هر موفقیت، چیزی ذاتی است که موفقیت های بیشتر را با خود به دنبال می آورد، آنگاه موفقیت ها بدون هیچ دردسری، بدون هیچ بهایی یکی پس از دیگری وارد زندگی تان می شود.

یادتان باشد، شما به کائنات بدهکار نیستید و قرار نیست به دلیل موفقیت ها یا شادی هایی که به دست می آورید، چیزی بپردازید؛ چون این حق شما به عنوان یک انسان است و کائنات فقط برای خدمت گزاری به شما آفریده شده است. این را هرگز فراموش نکنید.

آیا واقعاً هدفتان را می خواهید؟

کتاب غلبه بر شیطان

در بخشی از کتاب «غلبه بر شیطان» به بخشی می رسیم که در آن به موضوع «هدف» پرداخته می شود. هدف واقعی شما چیست؟ دوست دارید وقتی به 99 سالگی رسیدید حسرت رسیدن به چه چیزی، چه کاری، تبدیل شدن به چه کسی در دلتان نمانده باشد؟

حالا فکر کنید و ببینید در زندگی امروزتان چقدر در مسیر رسیدن به همان هدف ها قدم برداشته اید؟ متأسفانه بیشتر انسان ها در جهت مخالف هدف واقعی شان قدم برمی دارند؛ یعنی درحالی که می دانند چه چیزی آن ها را خوشحال می کند، با تکیه بر منطقشان به سمت مسیری اشتباه می روند، اما مدتی بعد به دلیل نارضایتی قلبی، آن مسیر را رها می کنند. این بار هم بدون اینکه اعتنایی به مسیر قلبی شان کنند، باز به حرف منطقشان گوش می دهند و راهی جز آنچه هدف واقعی زندگی شان است، انتخاب می کنند.

یک بار دیگر از شما می پرسم که هدفتان چیست؟ از کجا مطمئن هستید دنبال کردن هدف قلبی تان کاری اشتباه و تن دادن به حساب و کتاب های سخت ذهنتان کاری درست است؟ برای یک بار هم که شده، به هدف قلبی تان اعتماد کنید، به دهان منطقتان چسب بزنید و سکان این ماجرا را به دست روحتان بسپارید. اگر وسط ماجرا پشیمان نشوید و عجولانه خودتان را از روی کشتی به درون اقیانوس پرت نکنید، مطمئن باشید روحتان شما را به سرمنزلی که همیشه آرزویش را داشتید، می رساند.

لطفاً نگاهتان به ماجرای وظیفه را تغییر دهید

ناپلئون هیل در کتاب «غلبه بر شیطان» نگاهی به موضوع وظیفه کرده و آن را از دریچه دیگری بررسی می کند. بسیاری از مردم فکر می کنند در قبال همه چیز و همه کس وظیفه دارند، به جز خودشان؛ درحالی که شما تنها زمانی می توانید برای عزیزان و حتی جامعه مفید باشید که قبل از هر چیز، وظیفه ای را که به خودتان دارید، جدی بگیرید. شما وظیفه دارید تا زمانی که زنده هستید، راهی برای شادی، آرامش و خوشبختی خودتان پیدا کنید. فداکردن خودتان و شادی هایتان به هوای شادکردن دیگران، هیچ کس را خوشحال نمی کند.

دعاکردن با ترس و تردید به جایی نمی رسد

بسیاری از مردم ادعا می کنند که دعاهایشان به درگاه پروردگار راه به جایی نمی برد. انگار که خداوند درهای رحمتش را به رویشان بسته است و گوشی برای شنیدن دعاهای آن ها ندارد، اما اشکال کار اینجاست که آن ها هنگام دعاکردن یک کار اشتباه را انجام می دهند و به همین دلیل، چیزی که می تواند خیلی راحت به آن برسد، فرسنگ ها از آن ها فاصله می گیرد. این کار اشتباه «با ترس دعاکردن» است. وقتی ما با ترس دعا می کنیم، به زبان بی زبانی در حال انتشار چند باور هستیم:

  1. من باور ندارم که حتی خداوند بتواند خواسته بزرگ من را برآورده کند!
  2. من باور ندارم که لیاقت دریافت این خواسته را دارم!
  3. من فکر می کنم که برای دریافت خواسته ام باید خودم را خار و کوچک کنم.

هر سه باور اشتباه هستند و تمام انرژی و توان دعای شما را از بین می برند؛ انگار از همان ابتدا در حال زمزمه کردن چیزهایی بی معنی با خودتان بودید. دعای همه انسان ها برآورده می شود، فقط و فقط اگر باور به اجابت و لیاقت دریافت دعایشان را در خودشان به وجود بیاورند. از این گذشته، نباید هنگام دعاکردن حالتی التماس گونه به خودتان بگیرید.

زیرا انرژی ای که در این وضعیت در حال ارسال به کائنات هستید، به این معناست که «من به این چیز ناخوشایند خیلی اهمیت می دهم. لطفاً از آن بیشتر و بیشتر به من بده!» همیشه به یاد داشته باشید که ارتباط شما با سرچشمه هستی، هرگز قطع نمی شود و این ارتباط نه با زبان و استفاده از واژه ها بلکه با احساس و افکارتان صورت می گیرد.

تقدیر چیست؟ آیا انسان می تواند تقدیرش را عوض کند؟

بخش جالب دیگری که ناپلئون هیل در کتاب «غلبه بر شیطان» به آن پرداخته، موضوع «تقدیر» است. انسان ها به دلایل مختلف فکر می کنند تقدیرشان از قبل نوشته شده است؛ به همین دلیل، عده ای بسیار موفق می شوند و عده ای دیگر در بیچارگی به سر می برند.

حقیقت این است که انسان ها با شرایط خاصی پا به زمین می گذارند. برخی در خانواده های ثروتمند و کشورهای توسعه یافته با فرهنگ غنی به دنیا می آیند و برخی دیگر در کشورهایی فقیر و خانواده هایی غرق در مشکلات متولد می شوند.

برخی از کودکی استعدادی خارق العاده دارند و آن را کشف می کنند و برخی دیگر فرصتی برای کشف این ماجرا در کودکی نمی یابند. تا اینجای ماجرا چیزی است که همه ما به آن آگاهیم، ولی نکته اینجاست که عاقبت انسان ها مثل پکیجی که در آغاز زندگی شان در اختیار داشتند، از پیش تعیین شده نیست.

شما می توانید همه چیز را تغییر دهید!

شما به عنوان یک انسان اختیار دارید که سرنوشت خودتان را تعیین کنید. متولدشدن در یک خانواده ثروتمند به این معنا نیست که شما تا آخر عمرتان ثروتمند باقی می مانید. متولدشدن در یک خانواده فقیر هم به این معنا نیست که شما محکوم به فقر و زندگی با مشکلات هستید. شما با تصمیم ها، انتخاب ها و اقدام های که می کنید آینده خودتان را می سازید.

اینکه در چه مکانی و در چه خانواده ای به دنیا بیایید، دست شما نیست، ولی اینکه چگونه زندگی کنید، چطور زندگی تان را بسازید و چه آینده ای را برای خودتان ترتیب دهید کاملاً دست شماست. به زبان ساده شما همان طور که راه می روید، با هر قدمتان تقدیرتان را می سازید.

چرا ناپلئون هیل به سراغ نوشتن کتاب «غلبه بر شیطان» رفت؟

کتاب غلبه بر شیطان

ناپلئون هیل که تا قبل از نوشتن کتاب هایش مشغول انجام کارهای مختلف و سخنرانی های گوناگون بود، در یک بازه زمانی دچار سختی های عجیب و غریبی شد. او در قلب آن تصمیم ها متوجه شد که نمی تواند آنچه برای سال ها در گوش دیگران می خوانده است، یعنی قوانین موفقیت و علت های شکست را در زندگی خودش اجرا کرده یا از آن ها دوری کند.

همین موضوع سبب شد تا او به یک جست وجوی درونی مشغول شود که نتیجه آن بیدارکردن خود دیگرش بود. ناپلئون هیل توانست به کمک خود دیگرش کاستی های روحی و مالی را که در زندگی دچارشان شده بود، به سرعت جبران کند. او با نوشتن کتاب «غلبه بر شیطان» می خواست ماجرای تلاش های خودش و تأثیر حرف شنوی از خود درون را به دیگران نشان دهد تا آن ها هم بتوانند توشه خودشان را از قلب تجربه های واقعی ناپلئون هیل بردارند.

ناپلئون هیل در غلبه بر شیطان چه گفت و ما چه شنیدیم؟

  1. ناپلئون بعد از ملاقات با اندرو کارنگی و به پیشنهاد او تصمیم گرفت با زنان و مردان موفق و حتی شکست خورده زمانشان مصاحبه کند و دلیل موفقیت یا شکستشان را از آن ها جویا شود.
  2. هیل برای امرارمعاش به سراغ تجارت رفت، ولی هر بار که به موفقیت می رسید، به دلیل نارضایتی درونی همه چیز را رها می کرد.
  3. بعد از آنکه چند قاتل به دنبال هیل افتادند و او مدتی را در خفا زندگی کرد، نتوانست اصول موفقیتی که سال ها آن ها را به دیگران توضیح می داد، درباره خودش اجرا کند.
  4. ناپلئون با گوش دادن به صدای درونی خود دیگرش و راهنمایی های او توانست در عرض چند روز دوباره با موفقیت روبه رو شود.
  5. ایمان به خودتان، توانایی هایتان و اینکه شما هم لیاقت چشیدن طعم آرامش و آسایش را دارید، یکی از چند فاکتور ضروری برای رسیدن به هدف است.
  6. برای غلبه بر شیطان ترس ها، به جای تماشا و به خود لرزیدن قدم بردارید و به قلب چیزهایی که از آن ها هراس دارید یورش ببرید.
  7. فقر، نیروی کمکی شیطان و ثروت، نعمتی از سوی پروردگار است. گول حرف هایی که متضاد این موضوع را بیان می کنند، نخورید.
  8. ثبات نداشتن در زندگی از شما فردی آماده شکست می سازد.
  9. از شکست ها برای خودتان غول نسازید، بلکه آن ها را با اقدامتان مدیریت کنید.
  10. رسیدن به موفقیت هیچ بهایی ندارد؛ زیرا شما برای موفق شدن به دنیا آمده اید!
  11. اولین و مهم ترین وظیفه شما یافتن شادی زندگی تان است.
  12. تقدیر، پیش بینی آینده شما نیست. تعریفی از داستان ورود شما به زمین است؛ از جایی که به دنیا آمده اید و امکاناتی که در جسم و مکانتان وجود دارند. کنترل الباقی ماجرا در دستان خودتان و برنامه ای است که برای زندگی تان می چینید.

راستی، شما چطور؟ چقدر به صداهای درونی تان اهمیت می دهید؟

ادامه مطلب
فکر کردن سریع و آهسته
خلاصه کتاب فکر کردن سریع و...

این مقاله از روی نسخه اصلی و انگلیسی کتاب فکر کردن سریع و آهسته خلاصه برداری شده است!

فکر کردن سریع و آهسته، دو بخش جالب از داستان پر پیچ و تاب مغز ما هستند؛ البته اگر اولین بار است که در این باره چیزی می شنوید، باید بگوییم حدس های فعلی تان با حقیقت چیزی که در طول این خلاصه کتاب با آن ها روبه رو می شوید، تفاوت های بسیاری دارند و چه بسا از خواندن بعضی بخش ها بسیار شگفت زده شوید؛ زیرا می فهمید گاهی ما سوار بر افکارمان هستیم و گاهی آن ها بر ما سوار می شوند و در کمال تعجب، این سواری ها به شکلی عادلانه میان ما و افکارمان تقسیم نشده اند.

خلاصه کتاب فکر کردن سریع و آهسته (Thinking Fast And Slow)

در این قسمت از خانه سرمایه، به سراغ کتاب «فکر کردن سریع و آهسته» از دنیل کانمن رفته ایم و نکته های ظریفی را که این دانشمند درباره ذهنمان به ما می گوید، بررسی کرده ایم. اگر تصمیم هایی که در زندگی مالی، عشقی یا روزمره خودتان می گیرید، برایتان مهم هستند و می خواهید با آگاهی بیشتری تصمیم گیری کنید، تا پایان این ماجرا در کنار خانه سرمایه باشید.

تفکر سریع و آهسته چه تفاوتی با هم دارند؟

ذهن ما به دو شکل متفاوت فکر می کند:

  1. خودکار و بدون اتلاف وقت
  2. هوشمندانه و زمان سوز

در حالت اول، ما بدون اینکه زمان را از دست بدهیم، با دیدن چند نشانه، تصمیم می گیریم و براساس آن تصمیم اقدام می کنیم؛ مثلاً اگر هنگام راه رفتن در پیاده رو نفر جلویی ما ناگهان دستش را روی سرش بگذارد و با یک حرکت ناگهانی از چیزی که ما نمی بینیم جا خالی دهد، ما هم ناخودآگاه همان رفتار را تکرار می کنیم؛ زیرا اگر وقتمان را برای یافتن آن چیز خطرناک هدر دهیم، چه بسا جان عزیزمان را بر سر این اکتشاف از دست بدهیم.

در حالت دوم، قبل از اینکه دست به کار شویم یا حتی تصمیم بگیریم حسابی با خودمان دو دو تا چهار تا کنیم، موضوع را از همه جنبه هایی که می توانیم زیر ذره بین می گذاریم تا مبادا چیزی از زیر نگاه تیزبین ما دور بماند و درنهایت تصمیم گیری می کنیم؛ البته شاید بعد از تصمیم خود وارد عمل شویم و شاید نه. این ماجرایی است که در بازی فکر کردن سریع و آهسته با آن روبه رو هستیم.

فانتزی ما درباره خودمان چیست؟

ما فکر می کنیم دست کم 90 درصد تصمیم های زندگی مان را براساس نوع دوم تفکرمان، یعنی به شکلی هوشمندانه می گیریم؛ درحالی که حقیقت ماجرا دقیقاً عکس این موضوع را بیان می کند. درواقع در بیشتر موارد، سنگینی بار تصمیم گیری در زندگی ما روی دوش تفکر سریع است. البته ماجرا به همین سادگی هم نیست.

ذهن ما برای تصمیم گیری های سریع از الگوهای پیچیده، تجربه های قبلی و زنجیره ای از افکار استفاده می کند. حتی محققان بر این باورند که منبع اصلی تصمیم گیری های هوشمندانه ما الگوهای پیچیده ای است که در پس زمینه تفکر سریعمان وجود دارند.

ماجرای فکر کردن سریع و آهسته و پیاده روی

شاید شما هم شنیده باشید که می گویند: «بهترین راه برای به دست آوردن ایده های خوب، فکر کردن هنگام قدم زدن است». حق با آن هاست؛ البته این ماجرا چند شیوه اساسی دارد که به طور مستقیم با فکر کردن سریع و آهسته ارتباط دارند. اجازه بدهید این موضوع را با یک مثال برایتان توضیح بدهیم. تصور کنید شما می خواهید برای کتاب جدیدتان به دنبال موضوعی جذاب باشید؛ به همین دلیل شال و کلاه می کنید تا در طول پیاده روی کردن به این ایده برسید.

ماجرا تا جایی خوب پیش می رود که شما نه آن قدر تند قدم بردارید که چشم انداز اطرافتان مانند برق و باد از کنارتان بگذرد و نه آن قدر آهسته بروید که گویی در حال راه رفتن روی یک طناب نازک میان دو قله هستید؛ به زبان ساده، راه رفتن با سرعت معمولی به ایده پردازی کمک می کند؛ زیرا در این وضعیت، ذهن خودکار شما مسئولیت راه رفتن را بر عهده می گیرد؛ درنتیجه شما برای کنترل قدم هایتان به دقت یا حواس جمع نیازی نخواهید داشت.

مین موضوع به شما کمک می کند تا درحالی که گردش خون در بدنتان با شدت بیشتری به جریان افتاده است و خون بیشتری به مغزتان می رسد، درباره کار یا چالش هایتان عمیق تر و خلاقانه تر فکر کنید.

چرا تفکر عمیق و سریع قدم زدن با هم سازگار نیستند؟

اگر سرعت گام هایتان را بیشتر کنید، نمی توانید هم زمان به ایده پردازی مشغول شوید؛ زیرا ذهنتان برای محافظت از شما در برابر خطرهای ناشناخته حرکت با این سرعت، مجبور است از تمام حواسش برای این کار کمک بگیرد. البته همیشه سریع قدم برداشتن نیست که ماجرا را از آهنگ طبیعی خود خارج می کند.

برای مثال اگر بخواهید هنگام راه رفتن چیزی بنویسید یا حتی به یک موضوع خیلی عمیق فکر کنید، ذهن خودکارتان شما را متوقف می کند تا از همه منابع برای انجام این کارها استفاده کنید؛ به زبان ساده، ذهن ما براساس موقعیتی که در آن قرار می گیرد، مدام بین حالت خودکار و هوشمندانه در حال سوییچ کردن است.

ذهن بی اعصاب خودکار در مقابل ذهن صبور هوشمند

ذهن خودکار ما تنبل است. او نمی خواهد خودش را درگیر کارهای تکراری یا پرزحمتی کند که نمی داند در انتها چه نتیجه ای خواهند داشت. از طرف دیگر، خیلی هم بی حوصله است و می خواهد بدون طی کردن مسیر، یک راست به سمت مقصد بپرد؛ درحالی که گاهی عجله کردن به جای آنکه ما را سریع تر به مقصد برساند، فاصله مان را با آن بیشتر می کند.

نقش ذهن خودکار و هوشمند ما در برابر پرسش ها چیست؟

خلاصه کتاب فکر کردن سریع و آهسته

طی مسیرمان برای درک بهتر فکر کردن سریع و آهسته، گذرمان به پرسش ها می افتد. ذهن خودکار، نگاهی کلی به پیرامون ما دارد. درواقع، او دقیقاً به دنبال پرسش یا پاسخ خاصی نیست؛ چون نمی خواهد خودش را در این مورد به زحمت بیندازد. ذهن خودکار ما انرژی خود را صرف تحلیل، بررسی و کشف چیزهای ناشناخته پیرامونمان می کند.

درواقع، کار او چیزی شبیه جمع آوری و دسته بندی اطلاعات برای ذهن هوشمندمان است. او داده ها را از محیط می گیرد و آن ها را در دسته های مختلفی مثل «خطرناک»، «بی خطر»، «قدرتمند»، «ضعیف»، «سودمند»، «بی فایده» و… جای می دهد. گذشته از این، اگر زمانی بخواهد درباره یک موضوع تصمیمی بسیار سریع بگیرد، به راحتی به این داده ها مراجعه می کند.

در نقطه مقابل این ماجرا، ذهن هوشمند ما قرار گرفته است. این بخش، دستگاهی برای تولید و پاسخ دادن به پرسش های بی انتهایی است که در زندگی مان به وجود می آیند. جالب اینجاست که ذهن هوشمند برای یافتن پاسخ پرسش ها به سراغ اطلاعاتی که از قبل توسط ذهن خودکار ما جمع آوری شده بودند می رود و با کندوکاو درون آن ها پاسخ را پیدا می کند یا حتی می سازد!

چه زمانی ذهن ما لنگر می اندازد؟

بخش جالب دیگری که هنگام فکر کردن سریع و آهسته پا به میدان می گذارد «اثر لنگراندازی» است. در این اثر ما درباره چیزی که نمی دانیم به نزدیک ترین اطلاعات پیرامون آن چشم می دوزیم و بر پایه آن پیش بینی می کنیم؛ مثلاً اگر به شما بگویند فاصله شهر «A» از «B» بیشتر از 100 کیلومتر است یا کمتر از آن، شما پیش بینی خود را بر پایه همین 100 کیلومتر ارائه می دهید. جالب تر اینکه هر دو بخش از شیوه تفکر ما، یعنی خودکار و هوشمند نوع ویژه ای از اثر لنگراندازی را تجربه می کنند.

وقتی غافلگیری ها دیگر چندان غافلگیرکننده نیستند

ذهن خودکار ما استاد کنترل کردن شرایط غافلگیرکننده است و آن قدر در این ماجرا دقیق و عمیق است که اگر رویدادی عجیب تنها برای یک بار در زندگی مان رخ بدهد، آن را به الگو تبدیل می کند. به این ترتیب، اگر این رویداد عجیب بار دیگر در زندگی مان تکرار شود، چنان تعجب نمی کنیم.

البته در این میان، ذهن هوشمند ما به دنبال دلایل منطقی است تا سر از کار این تکرار عجیب رویدادها دربیاورد، ولی تا آن زمان، ذهن خودکار ما چندین و چند الگوی دیگر را هم به ذهنمان اضافه کرده است.

چطور ذهن خودکارمان ما را فریب می دهد؟

همان طور که کمی قبل گفتیم، در فکر کردن سریع و آهسته، مسئولیت نتیجه گیری سریع بر عهده بخش خودکار ذهن ماست. این ماجرا خوبی ها و بدی هایی دارد؛ مثلاً یکی از خوبی هایش این است که ما قدرت زیادی برای سریع تصمیم گرفتن و سریع تر واکنش نشان دادن به دست می آوریم، ولی این تمام ماجرا نیست.

چون ذهنمان با سریع فکر کردن و نتیجه گرفتن، چشم ما را به روی اطلاعات بسیار زیادی که می توانند نتیجه ای کاملاً متفاوت را برایمان به دنبال داشته باشند می بندد؛ مثلاً اگر یک سهم با استقبال سرمایه گذاران روبه رو شود و حجم خرید و فروش قابل توجهی داشته باشد، آن را یک سهم خوب در نظر می گیریم و انتظار داریم این سهم همچنان با قدرت به رشد خود ادامه دهد؛ درحالی که شاید یک یا دو عامل بیرونی سبب این رشد ناگهانی شده باشند که از بین رفتنشان عاقبت بدی را برای آن سهم به وجود بیاورد.

جالب تر اینکه ما از این قابلیت برای پیش بینی کردن یا دست کم، ادعای دانستن ماجرایی که اکنون رخ داده است نهایت سوءاستفاده را می کنیم؛ مثلاً اگر سهام یک شرکت دچار کاهش ارزش شود و دست بر قضا ما روز قبل از این ماجرا تمام پولمان را از آن سهم بیرون کشیده باشیم، بادی به غبغب می اندازیم و می گوییم: «من از قبل می دانستم که چنین ماجرایی پیش می آید!» در اینجا ما نیز به دنبال فریبکاری ذهن خودکارمان، ذهن دیگران را درباره اطلاعاتی که نداریم، فریب می دهیم!

اثر هاله ای و تأثیر آن بر ذهن

خلاصه کتاب فکر کردن سریع و آهسته

در ادامه ماجرای فکر کردن سریع و آهسته به «اثر هاله ای» می رسیم. می توانیم در این اثر هم ردپای ذهن خودکارمان را به روشنی ببینیم. ماجرای اثر هاله ای از این قرار است که ما براساس ویژگی های مثبت و منفی که از ظاهر موضوع ها برداشت می کنیم- درنتیجه همان سیستم جمع آوری اطلاعات که ذهن خودکارمان پیوسته آن را انجام می دهد- درباره آن ها نتیجه گیری می کنیم؛ مثلاً اگر فردی زیبا باشد، بی گمان فکر می کنیم که مهربان و خوش قلب است یا اگر فردی از استانداردهای زیبایی شناسی ما فاصله داشته باشد یا با سر و وضعی نامرتب با ما روبه رو شود، احتمال می دهیم او فردی با صفت های اخلاقی نامناسب است.

درحالی که واقعیت زندگی، سرشار از نمونه های متضاد این ماجراست. همه ما افراد زیبارو و خوش لباسی را دیده ایم که بویی از انسانیت نبرده اند و در نقطه مقابل، افراد نه چندان زیبایی را دیده ایم که قلبی از الماس داشته اند. اگر افسار ذهن خودکارمان را در دست بگیریم و او را با ذهن هوشمندمان مهار نکنیم، به راحتی می توانیم خودمان را از حضور آدم های خوب زندگی مان محروم کنیم.

ذهن ما گذشته، حال و آینده را چطور قضاوت می کند؟

در فکر کردن سریع و آهسته، باز هم سهم ذهن خودکار ما بیشتر از ذهن هوشمندمان است. بیایید این ماجرا را از دو دریچه بررسی کنیم:

  1. وقتی افکار و نتیجه کارهای خودمان را روی ترازو می گذاریم

در حالت اول، براساس نتیجه ای که می بینیم، افکار گذشته و پیش بینی های آینده مان را دست کاری می کنیم. ما در این ماجرا به قدری پیش می رویم که دیگر یادمان نمی آید از اول چه فکری داشتیم و چگونه شد که این همه تغییر کردیم. تأثیر این ماجرا زمانی بیشتر می شود که نتیجه با آن چیزی که فکرش را می کردیم، تفاوت زیادی پیدا می کند.

تصور کنید شما درباره سهام دو شرکت، اطلاعات قابل قبولی دارید. با توجه به اطلاعاتتان به این نتیجه می رسید که سهام شرکت «الف» حتماً با رشد جدی روبه رو می شود و سهام شرکت «ب» سقوط خواهد کرد، ولی در کمال تعجب می بینید که عکس این ماجرا اتفاق می افتد و سهام شرکت «ب» رشد بسیار زیادی می کند.

این ماجرا در ذهن شما یک دوگانگی به وجود می آورد. درنهایت، ذهن خودکارتان الگوی تازه ای با این مفهوم می سازد که شرکت «ب» بسیار قدرتمندتر از شرکت «الف» بوده است. اگر در آینده باز هم تصمیم بگیرید که میان شرکت «ب» و شرکت دیگری دست به مقایسه بزنید، در ذهنتان شرکت «ب» را پیروز میدان پیش بینی خواهید کرد! به زبان ساده، الگوی ذهنی قبلی تان شما را به سمت این پیش بینی جهت دار سوق می دهد.

  1. وقتی افکار و نتیجه کارهای دیگران را روی ترازو می گذاریم

در حالت دوم که باز هم به دلیل وجود ذهن خودکارمان رخ می دهد، ما درباره نتیجه تصمیم های دیگران خیلی قاطعانه سخن می گوییم. به دنبال این ماجرا به شرایطی که دیگران هنگام تصمیم گیری داشتند، اهمیتی نمی دهیم و تأثیر آن شرایط را خنثی در نظر می گیریم.

درحالی که شاید اگر خودمان در آن هنگام حضور داشتیم، با توجه به شرایط و حتی نیتمان دقیقاً همان تصمیم را می گرفتیم، ولی از آنجا که دوست داریم زود به نتیجه برسیم، دلمان نمی خواهد با سپردن کارها به ذهن هوشمندمان خستگی بررسی اطلاعات بیشتر را به جان بخریم.

بازار سرمایه؛ دوئلی جهانی بر پایه توهم

تقریباً در تمام کشورهایی که اقتصاد خوبی راهی دارند، بازار بورس، تب و تاب زیادی دارد. سرمایه گذاران بدون استراحت کردن در حال بررسی اطلاعات شرکت های گوناگون و خرید و فروش سهم ها هستند. حالا سؤال اصلی این است که آن ها بر چه اساسی یک سهم را برای خرید یا فروش انتخاب می کنند؟

چه چیزی به آن ها نشان می دهد که بازار درباره قیمت یک سهم دچار اشتباه شده است و آن ها با کشف این اشتباه می توانند سود کنند و مهم تر از همه اینکه آیا بررسی آمار و ارقام عملکرد سرمایه گذاران هم درستی انتخاب ها و تصمیم های آن ها را ثابت می کند؟

در کمال تعجب باید بگوییم پاسخ، منفی و بازار، غیر قابل پیش بینی است. حتی کسانی که فکر می کنند بازار سرمایه را به خوبی می شناسند و قادر به شکار بهترین و کشف نشده ترین سهم ها هستند، نمی توانند ادعا کنند که با داشتن نوعی مهارت یا تجربه به این موقعیت دست یافته اند.

بررسی آمار عملکرد سرمایه گذاران نشان می دهد آن ها در بیشتر مواقع، تصمیم های خرید و فروش اشتباهی را می گیرند و موفقیت آن ها بیشتر از آنکه به مهارتشان بستگی داشته باشد، مدیون شانس است. تحلیل ها یا پیش بینی ها در بازار سرمایه بسیار ناپایدار هستند. همان طور که نمی توانیم درباره جزئیات ماجراهای روز بعدمان حرفی دقیق بزنیم و آن را با قطعیت پیش بینی کنیم، نمی توانیم درباره رشد یا سقوط یک سهم، نظری قاطعانه داشته باشیم.

چه ترفندی در مقابل عدم قطعیت بازار سهام از ما محافظت می کند؟

بازار سرمایه سرشار از ماجرا، اخبار ضد و نقیض و داستان هایی است که می توانند در یک آن، همه چیز را تغییر دهند. حتی گاهی همه چیز به دلیلی نامعلوم دستخوش تغییر می شود و هیچ کس نمی تواند مسئولیت آن را بر عهده بگیرد. بدترین و دیوانه کننده ترین چیز در این بازار بی ثبات، داشتن اطلاعات فراوان و میل به استفاده از این دانستن هاست؛ زیرا حتی اگر یک سهم از روی داده ها، اخبار و اطلاعات، موردی بسیار مناسب برای خرید باشد و روی کاغذ از آن انتظار رشد 100 درصدی داشته باشیم، هیچ چیزی نمی تواند به ما تضمین دهد که این سهم در بازار همچنین رشدی را تجربه می کند. بهترین راه چاره در این ماجرا، دنبال کردن قیمت است.

چرا دنبال کردن قیمت سهم ها طلایی ترین استراتژی در بازار سهام است؟

خلاصه کتاب فکر کردن سریع و آهسته

بیایید از زاویه دیگری و از دریچه فکر کردن سریع و آهسته به ماجرای تغییرها در بازار سهام نگاه کنیم. کمی قبل با هم گفتیم که هر چیزی می تواند بر ارزش سهم ها تأثیر مثبت یا منفی بگذارد و درنهایت، این تأثیرها هم بر قیمت سهم ها تأثیر می گذارند.

پس اگر از دریچه ذهن خودکارمان که عاشق سرعت و نتیجه گیری سریع است، به این ماجرا نگاه کنیم، بدون در نظر گرفتن تمام اطلاعات، اخبار، داده ها و ماجراهای پیدا و پنهان بازار سرمایه و تنها با دنبال کردن روند حرکت قیمت سهم ها می توانیم در این بازار دست به معامله بزنیم و از متوسط بیشتر سرمایه گذاران حرفه ای هم که سال ها با این بازار دست به یقه هستند جلو بزنیم!

چگونه «مالکیت» منطق معامله گری ما را زیر سؤال می برد؟

انسان ها برای چیزهایی که مالک آن هستند و دوستشان دارند، ارزشی بسیار بیشتر از ارزش واقعی آن ها قائل می شوند؛ مثلاً شاید یک ساعت مچی قدیمی که از پدربزرگشان برای آن ها به یادگار مانده باشد، از یک ساعت «رولکس» بیشتر برایشان ارزش داشته باشد.

اگر قرار باشد این ساعت را به کسی بفروشند، قیمتی سرسام آور برایش در نظر می گیرند؛ درحالی که فرد خریدار، ارزش پنهانی این ساعت را درک نمی کند. در نظر هرکسی غیر از آن فرد، این ساعت، یک چیز قدیمی است که نباید پول زیادی بابتش داد. همین ماجرا درباره بازار بورس هم رخ می دهد.

گاهی پیش می آید که سرمایه گذاران، علاقه عجیبی به سهام یک شرکت پیدا می کنند و حاضر نمی شوند آن را به این سادگی ها از دست بدهند. حتی مواردی وجود داشته که سرمایه گذار با وجود ضرری که از سوی آن سهم به او وارد شده است باز هم با اصرار زیاد سهم خود را نگه داشته است.

این پایان است که اهمیت دارد

ماجرای فکر کردن سریع و آهسته در کوچک ترین بخش های زندگی ما جریان دارد. ذهن خودکار و عاشق نتیجه ما به طور پیوسته در حال سانسورکردن ماجراهایی است که اطراف ما رخ می دهند. درواقع، ذهن ما علاقه ای به داستان های طولانی که برایش تعریف می کنیم یا موضوع های خسته کننده ای که می شنود ندارد. تنها بخش هایی که برای ذهن خودکار ارزش دارند، قسمت های مهم، لحظه های خاطره انگیز یا غم انگیز و درنهایت، پایان ماجرا هستند.

هر چیزی غیر از این ها، چنان در نظرمان کمرنگ می شود که چند لحظه یا در بهترین حالت، چند روز بعد، آن را فراموش می کنیم؛ به همین دلیل به یاد آوردن ناهاری که هفته پیش خوردیم برایمان سخت است، ولی دقیقاً به یاد داریم که یک ماه پیش در روز تولدمان چه ساعت های شادی را با دوستانمان سپری کردیم.

پیام اصلی دنیل کانمن از نوشتن کتاب فکر کردن سریع و آهسته چه بود؟

خلاصه کتاب فکر کردن سریع و آهسته

دنیل کانمن، روان شناس و برنده جایزه نوبل اقتصاد است. خدماتی که او به علم اقتصاد و دنیای روان شناسی کرد، در صفحه های تاریخ این دو علم حک شده است. کانمن در کتاب «فکر کردن سریع و آهسته» به دنبال آشناکردن مردم با یکی از اصلی ترین دلایلی بود که ما به خاطرش تصمیم های عجیبی در زندگی مان می گیریم.

دو بخش از ذهن ما که به زبان خودمان آن ها را «ذهن خودکار» و «ذهن هوشمند» می نامیم، دو سوی طناب تصمیم گیری ما را در دست دارند. کانمن می خواست ما را از این ماجرا باخبر کند که در این ماجرا قدرت ذهن خودکارمان بسیار بیشتر از ذهن هوشمندمان است؛ به همین دلیل، گاهی تصمیم هایی می گیریم که گویا هیچ منطقی پشت آن ها نیست. آگاه بودن از این ماجرا به ما قدرت بیشتری در تصمیم گیری به ویژه در زمینه مالی می دهد.

نظر شما چیست؟ به عنوان یک سرمایه گذار، کدام بخش از ماجرای فکر کردن سریع و آهسته برای شما جذاب بود؟

ادامه مطلب
سوسیالیسم-و-سرمایه-داری
معرفی و خلاصه کتاب سوسیالیسم و...

این مقاله از روی نسخه اصلی و انگلیسی کتاب سوسیالیسم و سرمایه داری خلاصه برداری شده است!

چپ گرا هستید یا راست گرا؟ از اصلاحات حمایت می کنید یا به دنبال ساخت جامعه ای بر مبنای سرمایه داری هستید؟ نظرتان درمورد سوسیالیسم و سرمایه داری چیست؟ شاید بپرسید این ها چه ربطی به بازار سرمایه دارند؟ درحقیقت آنچه هستید و تصمیمی که براساس آن افکار می گیرید، تأثیر مستقیمی بر سرنوشت آینده شما و عزیزانتان دارد. از سوی دیگر، سیاست و اقتصاد، همیشه به هم گره خورده اند؛ بنابراین باخبرشدن از رابطه پنهان پشت برخی افکار سیاسی برای سرمایه گذاران فایده های بسیاری دارد.

خلاصه کتاب سوسیالیسم و سرمایه داری

در این قسمت از خانه سرمایه به کتاب «سوسیالیسم و سرمایه داری» از «هانس هرمان هوپ» پرداخته و نگاه او به ماجرای سوسیالیسم و سرمایه داری را بررسی کرده ایم؛ پس تا پایان این ماجرای جذاب با ما همراه باشید.

ثروت و سوسیالیسم چه ارتباطی به هم دارند؟

ثروت و سوسیالیسم رابطه ای معکوس با یکدیگر دارند؛ یعنی وقتی غلظت سوسیالیسم در یک جامعه کاهش پیدا کند، میزان ثروت آن منطقه بیشتر می شود. نمونه روشن این ماجرا کشور «آمریکا» است. وقتی دولتمردان آمریکایی به ایده هایی که سبب افزایش سرمایه و دارایی در کشورشان می شد توجه کردند، کم کم سطح زندگی مردم بهتر شد و رفاه در جامعه افزایش پیدا کرد. البته نمی توان این طور برداشت کرد که هر کشوری با روی خوش نشان دادن به ایده هایی از جنس سرمایه می تواند چنین تجربه ای را تکرار کند؛ چون عواملی دیگری مانند «تاریخ پیشرفت یک ملت»، «باورها»، «عقاید» و نوع نگاهی که به ثروت و سوسیالیسم دارند، می توانند مسیر این تحول را تندتر یا کُندتر کنند.

حق مالکیت، اولین و پایه ای ترین اصل در ماجرای سوسیالیسم و سرمایه داری

خلاصه کتاب سوسیالیسم و سرمایه  داری

حق مالکیت و محترم شمردن آن، نقطه پرگار ماجرای سوسیالیسم و سرمایه داری است که با مفهوم «کمیابی» گره خورده است. این حق به چند دسته تقسیم می شود که ما به سه مورد از مهم ترین آن ها اشاره می کنیم:

  1. حق مالکیت مادی

کالا، محصول یا حتی ملک شما چیزی کمیاب است؛ به همین دلیل، تلاش ها یا اقدامات شما برای به دست آوردن آ ن ها ارزشمند است. اگر عنصر کمیابی وجود نداشت، مثلاً زمین های کشور به طور مساوی بین همه مردم تقسیم می شدند یا همه هر وقت که می خواستند می توانستند همه چیز را به رایگان داشته باشند، مالکیت شما روی آن زمین ها، محصولات یا کالاها کاملاً بی معنا می شد؛ زیرا شما به هیچ تلاشی برای به دست آوردن و حفظ کردن آن ها نیاز نداشتید؛ درنتیجه داشتن آن ها ارزش محسوب نمی شد.

  1. حق مالکیت جسمی

فقط کالاها، زمین یا ارز و طلا کمیاب نمی شوند، جسم شما هم چیز کمیابی است؛ زیرا تنها یک عدد از آن را در اختیار دارید و آن هم عمر و کارایی محدودی دارد. اگر عضوی از بدن شما دچار مشکل شود، برای درمان یا جایگزین کردن آن باید دردسرهای زیادی را تحمل کنید

  1. حق مالکیت زمان

سومین موردی که کمیابی آن بر همه ما اثبات شده، زمان است. با وجود اینکه همه ما به یک اندازه ثابت و عادلانه زمان داریم، باز هم کمبود زمان، موضوعی جدی به شمار می رود. درواقع همه ما نمی توانیم آن طور که می خواهیم از زمانمان استفاده کنیم. گاهی مجبور می شویم زمانمان را در ازای دریافت پول به دیگران یا کار آن ها اختصاص دهیم. این موضوع درباره جسممان هم صادق است؛ یعنی وقتی در حال انجام کار برای دیگران هستیم، آن بازه محدود از زمان و کارایی جسم مان را به دیگران می فروشیم تا با پول دریافتی از این راه به نیازهای دیگرمان پاسخ دهیم.

سوسیالیسم چه بلایی بر سر مالکیت می آورد؟

بیایید برای روشن ترشدن ماجرا و درک بهتر تأثیر سوسیالیسم و سرمایه داری بر ثروت، مالکیت شما بر یک قطعه زمین را در دنیایی که سوسیالیسم، حرف اول و آخر را در آن می زند، بررسی کنیم. در حالت معمولی، زمین یک دارایی کمیاب است؛ درنتیجه حق مالکیت شما روی آن به ارزش های مادی تان اضافه می کند. این شما هستید که تصمیم می گیرید با زمین خود چه کاری انجام دهید؛ آن را به یک مزرعه تبدیل کنید، در آن برج بسازید، حق استفاده از آن را به یک مؤسسه خیریه واگذار کنید یا حتی آن را برای آینده و زمانی که قیمت زمین بالا می کشد سرمایه گذاری کنید. سوسیالیسم به عنوان سیاستی که به حق مالکیت شما تجاوز می کند، اختیار انجام هر کاری در زمینتان را از شما می گیرد. در آن صورت، شما حق هیچ نوع دخالت، تصرف یا نظردهی درمورد سرنوشت آن را ندارید. دولت – در اینجا منظورمان واحد قدرتمند جامعه است که توانایی اجرای این تجاوز به حق مالکیت را دارد- هر کاری که بخواهد با زمین شما انجام می دهد. اگر هم بخواهید با این وضعیت مقابله کنید، شما را سرکوب خواهد کرد.

بررسی یک نمونه واقعی از تجاوز به حق مالکیت زمین و نتیجه آن

جالب اینجاست که این نوع از سلب مالکیت زمین در دوران حکمرانی «مائو» در چین به صورت عملی اجرا شد. در این ماجرا زمین های کشاورزی مردم چین از آن ها گرفته شد و هیچ کس حق نداشت به اختیار و علاقه خود کشاورزی کند. حتی اجاق تمام خانه های کشاورزان خاموش شد و آن ها مجبور بودند در رستوران های تأسیس شده از سوی جمهوری خلق چین غذا بخورند. نتیجه این تجاوز به حق مالکیت به جای آنکه سبب رونق اقتصادی چین شود، به مرگ میلیون ها کشاورز چینی در اثر گرسنگی منجر شد. کشاورزان زمین خود را می دیدند، اما دیگر نمی توانستند کاری در آن انجام دهند. کشاورزانی که حق کشت و کار روی زمین خودشان از آ ن ها گرفته شد و از یک مالک به یک کارگر ملی تبدیل شدند، احساس پوچی می کردند.

در کنار این ماجرا، مائو نیز با دنبال کردن سیاست های غلطی که رنگ و بوی مارکسیسم و سوسیالیسم در آن ها موج می زد، کشاورزان را به انجام کارهایی طاقت فرسا با حداقل غذا مجبور کرد. فاجعه حاصل از این تجاوز چنان بزرگ بود که هنوز هم به عنوان یک لکه ننگ بر چهره از دنیا رفته مائو خودنمایی می کند!

سرمایه داری چه برخوردی با حق مالکیت می کند؟

کمی قبل، دیدگاه و نتیجه سوسیالیسم بر حق مالکیت را دیدیم. حالا به این سو برمی گردیم و نگاه سرمایه داری به حق مالکیت را بررسی می کنیم؛ زیرا سوسیالیسم و سرمایه داری، دو موج مخالف هستند که هرکدام به سوی هدفی متفاوت حرکت می کنند. نظام سرمایه داری به حق مالکیت افراد بر دارایی ها، جسم و زمانشان احترام می گذارد و حتی آن را ضروری می داند. در این نظام، هرکس حق دارد در چارچوب تعریف شده در قانون اساسی روی دارایی یا چیزهایی که با توجه به اسناد، مالک آن ها محسوب می شود، به دلخواه خودش تصمیم بگیرد. هرگونه میان بر یا تلاش برای ایجاد تغییر در این ماجرا، نوعی سوسیالیسم به شمار می رود که آسیب های خود را به مردم یک جامعه تحمیل می کند.

وقتی سوسیالیسم، عدالت را بر سر مردم می کوبد!

خلاصه کتاب سوسیالیسم و سرمایه  داری

 

سوسیالیسم و سرمایه داری دو قطب متفاوت از مالکیت هستند. جامعه های بشری در طول دوران حیات خود بارها شاهد به قدرت رسیدن سوسیالیسم بوده اند. روسیه و چین هنوز هم دو نمونه زنده از این ماجرا به شمار می روند. سوسیالیسم به حق مردم درمورد مالکیت خصوصی منابع یورش می برد. در این سیاست، همه منابع تولید، ملی محسوب می شوند و هیچ کس حق ندارد با تلاش برای تولید خصوصی و ارزش آفرینی به دنبال برتربودن از دیگران باشد. برخی این دیدگاه را «عدالت» معنا می کنند و بسیار خوشحال هستند که هیچ کس نمی تواند به طور شخصی در پی کارآفرینی و مال اندوزی باشد.

سرمایه گذاران در کجای این ماجرا قرار دارند؟

البته در این ماجرا هم می توانیم نام و نشانی از سرمایه گذاران پیدا کنیم، اما آن ها نیز حق ندارند مالک چیزی در جامعه شوند. تمام منابع تولید در صورتی به خدمت گرفته می شوند و از آن ها برای ساخت محصولات و خدمات استفاده می شود که سرمایه گذاران تنها در حد و اندازه یک کارگزار و نه صاحب کسب و کار به فعالیت مشغول شوند. حتی در آن صورت هم سرمایه گذار باید متعهد شود که تا مبلغ نهایی سود به دست آمده از این فعالیت را بین مردم یا متصدیانی که نماینده مردم هستند- یعنی اهالی دولت- تقسیم کند. با اندکی فکر درباره شکاف عمیق میان سوسیالیسم و سرمایه داری می بینیم که سوسیالیسم نوع مدرن زورگویی، باج خواهی و حتی برده داری به شمار می رود. شاید در ظاهر، همه چیز متعلق به همه باشد، در عین حال، هیچ کس صاحب چیزی نیست!

تلاش برای پخت سوسیالیسم با طعم دموکراسی!

سوسیالیسم برای دولتمردان کشورهایی که هنوز نتوانسته بودند مردمشان را به سمت این ماجرا سوق دهند، حکم میوه سر شاخه را داشت که متأسفانه دستشان به آن نمی رسید. برخی از کشورها برای به دست آوردن این میوه که تنها دولتی ها طعم آن را درک می کردند، دست به دامان دو روش متفاوت شدند:

  1. خشونت و سرکوب مخالفان به هر روش ممکن

در روش اول، آن ها به دنبال القای خشونت آمیز افکار سوسیالیستی به مردم بودند؛ به زبان ساده یعنی سعی می کردند از روش خشن مائو برای تزریق این نوع افکار جدید به مردم استفاده کنند. در این روش، تکلیف همه مشخص بود. اگر این افکار را می پذیرفتید، جزئی از افراد جامعه هستید و در قلب این حزب جای دارید، اما اگر ساز مخالف بزنید یا بخواهید از واژه های ممنوعه ای مانند «چرا؟!» یا «مگر دیوانه شده اید؟!» استفاده کنید، دشمن ملت، طرفدار سرمایه داران و بدخواه هستید. در این صورت هم چاره ای جز تنبیه شَدید – اعدام – شما وجود ندارد!

  1. کشاندن سوسیالیسم به پارلمان و قانونی کردن آن

در روش دوم، دولتی ها سعی می کردند با کشاندن مفاهیمی سوسیالیستی به قلب پارلمان و گرفتن رأی اعتماد از نمایندگان ملت، حرف خود را روی کرسی بنشانند. آن ها با خودشان فکر می کردند وقتی این افکار را در میان لقمه های قانونی بگذارند، کسی متوجه منظور مستقیم آن ها نخواهد شد؛ درنتیجه نه گویی شکسته و نه آبی ریخته! جالب اینجاست که بعد از رویدادهای بزرگی که در روش اول یعنی ایجاد خشونت علیه ملت صورت گرفت، بسیاری از اهالی قدرت، خودشان را زیر سایه روش دوم پنهان کردند و حتی به جای سوسیالیست، خودشان را «اصلاح طلب» و «لیبرال» صدا زدند.

آیا محافظه کاری همان سوسیالیسم است؟

شاید کمی عجیب باشد، ولی پاسخ این پرسش یک بله بزرگ است. جالب تر اینکه ریشه این ماجرا به زمانی قبل از قرن 18 میلادی برمی گردد؛ یعنی هنگامی که نظام «فئودال» بر جامعه حکمفرما بود. در این وضع، مردم عادی جامعه صاحب چیزی نبودند؛ چون خانه و زمینی که روی آن زندگی و کار می کردند، دارایی حاکمان محلی- ارباب های منطقه ای- به شمار می رفت. مردم به عنوان مستأجر به این ارباب ها اجاره پرداخت می کردند و همیشه سهم قابل توجهی از محصولات کشاورزی و دامداری خود را به ارباب ها می دادند. در این رابطه، هیچ قرارداد یا حقوق عادلانه ای در کار نبود. ارباب ها هر زمان که دلشان می خواست اجاره بها یا میزان برداشت خود از محصولات را افزایش می دادند. اگر هم جان مردم به لبشان می رسید، با گردن کلفت هایی که برای ساکت کردن مردم از ارباب ها پول می گرفتند روبه رو می شدند.

محافظه کاری چیزی بود که ارباب ها برای حفظ دارایی های بادآورده خود از آن استفاده می کردند. آن ها مجبور نبودند به هیچ مقام بالاتری گزارش دهند یا پاسخ گوی رفتارهای خود باشند. با وجود آنکه چند تلاش ناکام از سوی تاجران برای کم رنگ کردن این نظام به وجود آمد، حرکت اصلی و تغییر واقعی زمانی شکل گرفت که مردم درمورد نظام فئودالی، سوسیالیسم و سرمایه داری آگاهی پیدا کردند. در این هنگام، موج انقلاب یکی پس از دیگری «انگلستان»، «آلمان» و «فرانسه» را درنوردید.

چرا لیبرالیسم مدام سقوط می کند؟

 

خلاصه کتاب سوسیالیسم و سرمایه  داری

لیبرالیسم نسخه ای نرم تر و مهربان تر از سوسیالیسم بوده که ردای آزادی و پیشرفت را بر تن کرده است. بسیاری از لیبرال ها از اینکه آن ها را سوسیالیسم صدا بزنند نفرت دارند، اما این ماجرا چیزی از حقیقت درونی این تفکر کم نمی کند. لیبرالیسم به دلیل این ضعف درونی، هر چقدر تلاش کند باز هم نمی تواند به رشد و پیشرفت پایدار برسد؛ چون افکار سوسیالیستی پنهان در وجودش، زمینه تفرقه، تصمیم های اشتباه، رفتارهای زورگویانه، سرکوب و… را ایجاد می کند. این گزینه ها در کنار هم می توانند تمام تلاش های صورت گرفته در جهت پیشرفت را به باد فنا دهند.

آیا سوسیالیسم، اقتصادی است؟

در کتاب «سوسیالیسم و سرمایه داری» به رابطه جالب اقتصاد و سوسیالیسم پرداخته شد. «مالیات» و «قیمت» دو ابزار بزرگ در دست لیبرال ها و انواع مختلف سوسیالیسم ها هستند که از آن ها برای دخالت در بازارها و اعمال زور به یاد دوران شیرین فئودالیسم استفاده می کنند. گرفتن مالیات از مردم – به ویژه مالیات بر درآمد – چیزی مانند همان کرایه هایی است که مردم در قرن 18 مجبور بودند برای زندگی و کار به ارباب های هر منطقه بپردازند. در دوران ما نیز هرکس که راهی برای درآمدزایی پیدا می کند، قبل از چشیدن طعم شیرین زحمت هایش باید دهان همیشه باز دولت های سوسیال و لیبرال را پر کند. تنها آن زمان است که اجازه پیدا می کند باقی مانده آن درآمد را برای خودش بردارد. البته اهالی سیاست برای گرفتن مالیات ها بهانه های خوبی دارند؛ مثلاً اینکه ما از این مالیات برای زیبایی، امنیت و محافظت از شهرها استفاده می کنیم، ما برایتان اشتغال ایجاد می کنیم، به فکر درمانتان هستیم و … ولی برای کسی که خودش یک کار را راه انداخته است و به خاطر کیفیت پایین خدمات درمان دولتی، تا تمام هزینه های درمانش را خودش پرداخت می کند، دادن مالیات، چیزی در مایه های پول زوری است که گردن کلفت های محله از اهالی ضعیف می گیرند!

سوسیالیسم ها چگونه با دست کاری قیمت، سبب فقر و آشوب می شوند؟

سوسیالیسم برای حفظ قدرت خود روی جامعه و با شعار ایجاد عدالت، تلاش می کند قیمت ها را ثابت نگه دارد. در حالت معمولی، قیمت ها همیشه در حال نوسان هستند؛ چون به ماجراهای جاری در بازار و چرخه تولید واکنش نشان می دهند. این موج سینوسی، قله ها و دره های خاص خودش را دارد و همین موضوع سبب جذاب شدن سرمایه گذاری و تولید می شود. وقتی سوسیالیسم قیمت ها را ثابت نگه می دارد، هر نوع افزایش یا کاهش قیمت را غیرقانونی اعلام می کند. به این ترتیب، بازار از حرکتی که طبیعتش آن را می طلبد، محروم می شود. حالا بیایید نگاهی به آثار منفی این دست کاری بیندازیم. این ماجرا با بر هم زدن رابطه میان عرضه، تقاضا و سود به جای آنکه به نفع قشر ضعیف جامعه باشد و ترازوی عدالت را ثابت نگه دارد، سبب بر هم زدن نظم بازار، کمبود کالا، بازار سیاه و… می شود! در این وضعیت، مردم دیگر انگیزه چندانی برای ادامه دادن فعالیت های اقتصادی خود ندارند، چرخه تولید و سرمایه گذاری از حرکت بازمی ایستد و آشوبی بزرگ در جامعه به وجود می آید.

چرا سوسیالیسم هنوز هم وجود دارد؟

شاید با خودتان فکر کنید وقتی یک سیاست یا سیستم می تواند این قدر زیان بار باشد، به چه دلیل از ذهن بشر یا دست کم اهالی سیاست بیرون نمی رود؟ در پاسخ باید بگوییم سوسیالیسم خودش را پشت یک فلسفه به نام «تجربه گرایی» پنهان کرده است. براساس این فلسفه، تمام اشتباهاتی که در طول دوران به کار بستن سوسیالیسم رخ داده اند، تنها نوعی تجربه هستند؛ درنتیجه هر اشتباه یک تجربه جدید است که می تواند یک مسیر اشتباه را در جاده رسیدن به هدف برای ما روشن کند. سوسیالیسم همیشه به کمک این فلسفه، خودش را از وادی نابودی نجات داده است و همچنان به سریال تمام نشدنی اشتباه های خود ادامه می دهد.

چرا اخلاق و سوسیالیسم با هم سر جنگ دارند؟

سوسیالیسم و سرمایه داری با هم سر ناسازگاری دارند و بزرگ ترین علت این جنگ و جدل بر سر حق مالکیت است. سرمایه داری بر این باور است که حق مالکیت با کسی است که برای داشتن چیزی، بهایی را پرداخت کرده است و براساس قراردادها مالک آن چیز به شمار می رود، اما سوسیالیسم بر این باور است که همه چیز باید متعلق به همه مردم یک جامعه باشد؛ اراضی ملی، نفت ملی، آب و برق ملی، اینترنت ملی و… مشکل اینجاست که برخلاف ظاهر گول زننده سوسیالیسم در قلب آن افکار فئودالیسمی جریان دارند؛ این بدان معناست که شاید در ظاهر همه چیز به نام ملت (ملی) باشد، اما در پشت صحنه، همه چیز باید یک صاحب اصلی داشته باشد و آن کسی نیست جز دولت! به همین دلیل شاید بتوان سوسیالیسم را بزرگ ترین فریبی دانست که دولت ها می توانند آشکارا برای ملت اعمال کنند؛ چون شاید همه چیز ملی باشد، اما مردم بدون اجازه از دولت ها و حساب پس دادن به آن ها حقی برای استفاده کردن از چیزهای ملی ندارند.

حق آن ها در روز روشن و شب سیاه زیر پا گذاشته می شود، تلاش هایشان بی معنا جلوه می کنند و انگیزه ادامه دادن را از دست می دهند؛ از این رو سوسیالیسم به اتهام یورش بردن به ذهن، روان و حقوق ابتدایی انسانی، چیزی غیراخلاقی است.

چه سخنانی رنگ و بوی سوسیالیسم می دهند؟

 

خلاصه کتاب سوسیالیسم و سرمایه  داری

در کتاب «سوسیالیسم و سرمایه داری» به چند مورد از قوانین عجیب و غریبی که از مرداب سوسیالیسم بیرون آمده اند اشاره شد. سوسیالیسم بی اعتبار است؛ به همین دلیل دست به دامان هر روشی می شود تا اعتبار خود را به مردم تحمیل کند. برخی دولت های جهان دست در دست هم، دور مرداب سوسیالیسم نشسته اند و مشغول ماهیگیری هستند. مشکل اینجاست که آن ها مردم را مجبور می کنند تا ماهی هایی را که از این مرداب بیرون می آیند، با میل و اشتیاق بخورند. به چند نمونه از این ماهی ها توجه کنید:

  1. ما می دانیم چه چیزی برای مردم خوب است. آن ها راه رسیدن به بهشت را گم کرده اند و ما وظیفه داریم آن ها را به مسیر بهشت بازگردانیم؛ حتی اگر مجبور شویم برای رسیدن به این هدف از زور بازو و قانون اساسی هم استفاده می کنیم!
  2. ما همیشه در مسیر درست قدم برمی داریم و هرگز گمراه نمی شویم یا اشتباه نمی کنیم؛ به همین دلیل، مردم حق ندارند د مورد راست و دروغ یا گناه و ثواب ما نظر بدهند.
  3. قرار نیست تمام مردم- از جمله اهالی قدرت و دولت – مالیات بدهند. مالیات تنها از عده خاصی گرفته می شود. از آن طرف، مردم حق ندارند درمورد اینکه ما چطور پول مالیات ها را خرج می کنیم، حرفی بزنند؛ چون عقلشان به این چیزها نمی رسد. ما به جای آن ها هم فکر می کنیم و این وظیفه سنگین را بر عهده می گیریم.
  4. مردم هیچ وقت مشکل دشمنان بزرگ ملی را درک نمی کنند، ولی ما از آن ها و دسیسه هایی که می توانند بر سر ملت ما بیاورند، به خوبی آگاه هستیم؛ بنابراین هر وقت صلاح بدانیم، دسترسی آن ها به چیزهایی که ممکن است پای دشمن های ملت را به فکر آن ها باز کند، قطع می کنیم. ما خودمان هر خبر یا دانشی که مردم نیاز داشته باشند به آن ها می دهیم؛ البته اگر به این نتیجه برسیم که آن خبر، مانع از رسیدن آن ها به بهشت برین نمی شود!

سوسیالیسم از چه ابزارهایی برای پیشبرد اهدافش استفاده می کند؟

در کتاب «سوسیالیسم و سرمایه داری» از سه ابزار کلیدی برای این کار نام برده شده است:

  1. خشونت

استفاده از این روش، قدمتی طولانی دارد. از قدیم رسم بر این بوده که فرد زورگوی قدرتمند با نشان دادن زور بازو، تهدیدکردن، زندانی کردن، دادگاهی کردن و حتی اعدام کردن، مخالفان خود را سرکوب کند. نمونه های بسیار وحشتناک این ماجرا را در دوران قرون وسطی و سرکوب های بسیار خشن مائو در جمهوری خلق چین به یاد داریم. سوسیالیسم با تمام قدرت و تا جایی که بتواند از این روش برای پیشبرد اهداف خود نهایت استفاده را می کند.

  1. هم دست کردن مردم با خودشان

آن ها برای انجام این کار از روش های مختلفی مثل «رشوه دادن» و «قدرت دادن» استفاده می کنند. وقتی مردم به شکل های گوناگون از چنین دولتی رشوه یا حق السکوت بگیرند، دیگر تمایلی برای تغییر وضع موجود و به دردسر انداختن خودشان ندارند. از طرفی، وقتی مزه قدرت زیر زبان تعدادی از نمایندگان مردم برود، بازگشت به مسیر قبلی و ایجاد تغییر برایشان بسیار سخت می شود.

  1. شست وشوی ذهنی مردم و قبولاندن اینکه تنها راه بقا همین است!

این راه با وجود آنکه دردسرهای زیادی برای سوسیالیسم دارد، اثری ماندگار بر جای می گذارد که شاید تا چند نسل باقی بماند. وقتی مردم از نظر ذهنی به خوبی های سوسیالیسم ایمان بیاورند و آن را حقیقتی درست در نظر بگیرند، دیگر نیازی به استفاده از زورگویی یا رشوه نخواهد بود؛ چون مردم به بزرگ ترین ارتش سوسیال دوران تبدیل می شوند.

سخن اصلی «هانس هرمان هوپ» در کتاب سوسیالیسم و سرمایه داری چه بود؟

 

خلاصه کتاب سوسیالیسم و سرمایه  داری

«هانس هرمان هوپ» یک اقتصاددان و فیلسوف شناخته شده به شمار می آید که آثار موفق زیادی را به رشته تحریر درآورده است. برخی از آثار او به 22 زبان زنده دنیا ترجمه شده اند. او مخالف سرسخت سوسیالیسم است و به ارزش هایی که نظام سرمایه داری می تواند برای جامعه داشته باشد، توجه بسیاری دارد. او در کتاب «سوسیالیسم و سرمایه داری» به دنبال آگاهی بخشیدن بیشتر به مردم دنیا بود تا دور از واژه های پر از ابهام اهالی سیاست، آن ها را با واقعیت سوسیالیسم و سرمایه داری آشنا کند.

او در بخش های مختلفی از کتاب به نگاه های مسموم سوسیالیسم، فئودالیسم و… پرداخت و جنبه های تاریک بسیاری از آن ها را روشن کرد. هانس از افکار و باورهای سوسیالیسم گرفته تا نتیجه ای که برای تمدن بشر به بار می آورند و تأثیری که روی فقر می گذارد، بررسی می کند. در انتها هم تصمیم گیری درباره تغییر نگاه به این سبک های سیاسی، یعنی سوسیالیسم و سرمایه داری را به خوانندگان واگذار کرد.

نظر شما چیست؟

فکر می کنید در جامعه ما غلظت کدام سیاست یا جریان فکری شدیدتر باشد؟ سوسیالیسم یا سرمایه داری؟

ادامه مطلب
کارل مارکس سرمایه
معرفی و خلاصه کتاب سرمایه اثر...

ترکیب فلسفه و اقتصاد، باعث ایجاد واژه ها، عبارت ها و مفهوم های پیچیده ای شده است که هر کدامشان اثری ماندگار – مثبت یا منفی – در بستر ذهن بشری باقی گذاشته اند.

خلاصه کتاب سرمایه اثر کارل مارکس

در این قسمت از خانه سرمایه به سراغ کتاب «کارل مارکس سرمایه» از «تام راکمور» می رویم. راکمور در طول این کتاب که برداشتی آزاد از اندیشه های اقتصادی مارکس در باب سرمایه و اقتصاد بوده اند به دنبال کشف نگاه تازه ای به تفکرات مارکس می گشت. ما نیز در این خلاصه کتاب با او هم قدم می شویم.

مارکس که بود و چرا باید از اندیشه اقتصادی او خبر داشته باشیم؟

«کارل مارکس» یک فیلسوف، اقتصاددان، متفکر، منتقد و سیاست مدار بود. می توانیم بگوییم که او مثل یک ماهی جسور بر خلاف جریان رودخانه فکری دوران خودش شنا می کرد. به دلیل این ماجرا، دردسرهای زیادی کشید، تبعید شد، از سرزمین مادری اش آلمان اخراج شد، با فقر دست به گریبان گشت و حتی چند فرزندش را در این راه از دست داد؛ اما اثر و تکانشی که او روی تفکر جهان گذاشت تا به امروز باقی مانده است.

البته مارکس چه در زمان حیات و چه پس از مرگش مخالفان و منتقدان بزرگی داشت که هر کدام به سهم خود به بخشی واقع بینانه از آثار تفکر مارکس اشاره می کردند. از نمونه های منفی این تاثیر می توان به سرکوب سرمایه داری، دولتی سازی همه صنعت ها، ایجاد دوران خفقان برای بخش خصوصی و حتی تاثیر منفی افکار او در معماری اشاره کرد.

نکته های مثبت اثر تفکر مارکس بر جهان چه بودند؟

ولی مارکس، نکته ها و تاثیرهای مثبت زیادی را هم روی جهان گذاشت؛ مثلا:

  1. توجه کردن به کودکان و سرنوشت آنها فارغ از هر طبقه اجتماعی
  2. امکان تحصیل و تفکر آزادانه برای تمام مردم جامعه
  3. توجه کردن به مشکلات طبقه کارگر و راه اندازی اولین اتحادیه بین المللی کارگران
  4. جدا کردن ساعت کار از زندگی و مجبور کردن سرمایه داران به قبول این واقعیت که کارگرانشان برده های آنها نیستند
  5. ارزش قائل شدن به اوقات فراغت و اینکه هر کس باید خودش در مورد شیوه گذراندن زمانش تصمیم بگیرد
  6. تعطیل کردن آخر هفته و گذراندن وقت با خانواده
  7. باز کردن موضوع هایی مانند رضایت شغلی و تاثیر آن روی روح و روان مردم
  8. مبارزه برای آزادی بیان و آزادی اعتراض های مدنی بدون خشونت و درگیری
  9. راه اندازی کارزارهای مختلف برای نشان دادن اعتراض و گرفتن حق مردم
  10. هشدار دادن به مردم در مورد رابطه بین شرکت های بزرگ و دولت ها
  11. آگاه شدن نسبت به تاثیر منفی و جهت دهنده رسانه ها

وقتی خوب نگاه می کنیم می بینیم بیشتر چیزهایی که اکنون برایمان حق مسلم هستند، روزی بذری بودند که به وسیله مارکس در ذهن نسل های گذشته مان کاشته شد و ما اکنون بی دردسر از میوه های آن استفاده می کنیم. به همین دلیل است که خواندن کتاب سرمایه اثر کارل مارکس برای ما که سرمایه گذار هستیم خالی از لطف نخواهد بود.

اصل حرف کارل مارکس چه بود؟

خلاصه کتاب سرمایه

مارکس به دنبال این بود تا با راه اندازی مبارزه میان طبقه کارگر و طبقه سرمایه دار، وضعیتی جدید در جهان به وجود بیاورد. با وجود آنکه کارل از طبقه مرفه جامعه به شمار می رفت اما هرگز نتوانست با ظلمی که به طبقه کارگر می شود کنار بیاید. او بر این باور بود که جامعه باید به وسیله طبقه کارگر اداره شود و مفهوم «دولت» حذف گردد.

با دو واژه مهم در حال و هوای مارکس، آشناتر شوید:

در کتاب «کارل مارکس سرمایه» نظریه های سیاسی، اقتصادی و فلسفی مارکس نسبت به سرمایه را با هم زیرورو می کنیم. به همین دلیل بهتر است قبل از هر چیزی، تکلیفمان را با چند عبارت پر تکرار در طول این گفتگو روشن کنیم:

  • سوسیالیسم

«Socialism» عبارتی است که می توان معنی های زیادی را به آن برچسب زد. ولی در ساده ترین حالت، سوسیالیسم، نوعی اندیشه است که در آن به دنبال کمرنگ کردن سرمایه داری و اهمیت دادن به طبقه کارگری است. در نتیجه این اندیشه، سیستمی به وجود می آید که در آن دولت، صاحب تمام ابزارهای اصلی صنعت در کشور خواهد شد. چون با این کار، بخش خصوصی را کنار می زند، سرمایه داری را سرکوب می کند و با قدرتی که در دستکاری پول، ارزش آن و بازار دارد در ظاهر به نفع قشر ضعیف جامعه دست به عمل می زند.

  • مارکسیسم

به مجموعه اندیشه ها و سخنان مارکس «مارکسیسم» گفته می شود. البته خود مارکس به دنبال چنین چیزی نبود. می توان اینطور گفت که مارکسیسم، برداشت های شخصی یا بخشی گزینش شده از کل افکار و سخنان کارل مارکس است که توسط طرفداران و حتی مخالفان او مورد استفاده قرار گرفتند. در واقع، هر قشری به نوبه خودش سهم خود را از اندیشه های مارکس برداشته است.

موشکافی نگاه ویژه مارکس به کالا

در کتاب «کارل مارکس سرمایه» به بخشی از نظریه ها و اندیشه های کارل در مورد کالا و سرمایه پرداخته شده بود. از نظر مارکس، کالا فقط محدود به اجناسی که قابل لمس هستند نمی شد. او باور داشت که کارگران یک کارخانه، کار خود را به عنوان یک کالا به کارفرما می فروشند و در قبال آن از او پول می گیرند. مشکل از اینجا آغاز می شود که میان پول پرداخت شده به کارگر و پولی که در نهایت مشتری بابت آن کالا می پردازد فاصله زیادی وجود دارد. این فاصله دو نکته را روشن می کند:

  1. کارفرما همیشه سعی می کند که پول کمتری را بابت کار خریداری شده از کارگر بپردازد و کالا را به قیمت بسیار گرانتری به فروش برساند
  2. کارگر نیز به عنوان مشتری مجبور می شود که قیمت بالایی را برای چیزی که خودش تولید کرده بپردازد
  3. در این کشمکش، کارفرما روز به روز ثروتمندتر می شود و کارگر هم که با مشکل کمبود دستمزد و افزایش قیمت کالاها رو به رو می گردد، زندگی سخت تری را تجربه می کند

مهم ترین نکته ای که نباید از این قافله جا بماند، ماجرای رقابت میان کارخانه ها است. کارفرماها برای آنکه بتوانند سهم بیشتری از بازار را به خود اختصاص دهند، نهایت تلاششان را برای کاهش هزینه تمام شده تولید کالا می کنند. یکی از راحت ترین کارهایی که در این ماجرا انجام می دهند، کاهش دستمزد کارگران است.

ارزش مصرف و ارزش مبادله چه فرقی با هم دارند؟

در کتاب «کارل مارکس سرمایه» فاکتور مهم دیگری به نام «ارزش مصرف» مورد بررسی قرار گرفت. مارکس بر این باور بود که همه چیزهای مهم و ضروری که انسان به آنها نیاز دارد، قابلیت خرید و فروش ندارند؛ مثلا همه مردم روی کره زمین به اکسیژن برای نفس کشیدن و نور خورشید نیاز دارند.

ولی هیچ مغازه یا کارخانه ای را پیدا نمی کنید که نور خورشید یا هوای معمولی را به دیگران بفروشد. هوا و نور خورشید فراوان و در دسترس همه هستند بنابراین راهی برای خرید و فروششان وجود ندارد. این قبیل چیزها با وجود آنکه زندگی مان به آنها وابسته است ولی فقط ارزش مصرف کردن دارند.

در نقطه مقابل، مفهوم «ارزش مبادله ای» قرار می گیرد. این ارزش به کالاهای کمیابی اشاره می کند که به این راحتی ها در دسترس مردم قرار نمی گیرند. ما برای داشتن آنها به یک کالای واسطه – مثل پول – نیاز داریم. با این حساب، تنها زمانی می توانیم از ارزش پنهان در آن کالا استفاده کنیم که بهای آن را پرداخته باشیم.

چرا مارکس به سوسیالیسم اهمیت می داد؟

مارکس هم مثل دیگر اقتصاددان ها و فیلسوفان، سهم خود را از ارزشِ مفهومیِ هر عبارت بر می داشت. کمی قبل با هم تعریف ساده ای از سوسیالیسم را خواندیم؛ یعنی اندیشه ای که در نهایت ماجرا را به نفع طبقه کارگر جامعه تمام می کند. در کتاب «کارل مارکس سرمایه» به برداشت مارکس از این ماجرا می رسیم.

او معتقد بود که وقتی در اثر رقابت، دستمزدهای پرداخت شده به کارگران کاهش پیدا می کند، یک تلنگر کوچک کافی است تا کارگران غرق در فقر و بدبختی، بالاخره از خواب بیدار شوند، با یکدیگر متحد شده و برای گرفتن حق خود از کارفرماها مبارزه کنند. یکی از شعارهای همیشگی مارکس که اکنون در کشورهایی مثل «چین» و «روسیه» آن را زیر مجسمه کارل نوشته اند این است: «کارگران جهان، متحد شوید!»

انگشت چه انتقاد هایی به اندیشه سرمایه ای مارکس نشانه رفته اند؟

خلاصه کتاب سرمایه

هر اندیشه ای طرفداران و مخالفان خودش را دارد. مارکس هم از این قافله سوا نیست. در کتاب «کارل مارکس سرمایه» چند مورد از این انتقادها زیر ذره بین رفته بودند. بیایید آنها را با هم بررسی کنیم:

  1. بحران های اقتصادی که مارکس از آنها دم می زد، اشتباه هستند

اولین نقدی که به آن پرداخته شد در مورد پیش بینی های مارکس درباره بروز بحران های اقتصادی به دلیل افزایش فاصله طبقاتی و ایجاد فشارهای غیر قابل تحمل روی مردم ضعیف بود. برخی این بحران ها را نه به دلیل نظام سرمایه داری بلکه به خاطر ورود به دوره مدرن می دانند.

  1. اقتصاد بر اساس گفته های مارکس، تقاضا محور نیست

کارل بر این باور بود که نقطه اصلی کنترل کننده سرمایه و بازار، میزان تقاضای حاکم بر آن است. این در حالی است که بسیاری از اقتصاددان ها بر این باور هستند که عامل محدود کننده، کمیابی منابع است نه تقاضا.

  1. نگاه مارکس به ماجرای ارزش، بسیار محدود و حتی ناکافی است

سومین نقد بزرگ به افکار مارکس در مورد نگاه او به ماجرای ارزش، خلق و فروش آن است. برخی بر این باور هستند که مارکس نکته های مهمی مثل «نظریه کمیابی» و «بُعد روانی انسان» را نادیده گرفته است.

هر نفر یک اثر

با وجود تمام بخش های مثبت و منفی – البته از نظر ذهن اقتصاددان ها و اهالی سیاست – که در اندیشه های مارکس دیده می شدند، هنوز هم سخنان او و تاثیر تغییرهایی که در نگاه مردم به سرمایه داری و کارگری ایجاد کرد بر جای خود باقی است. شاید حتی بتوان گفت که مارکس، هنوز هم جایی در میان سخنانش، زنده است و نفس می کشد.

نظر شما چیست؟

چقدر با مارکس و اندیشه های او آشنا هستید؟ آیا از نظر شما طرفداری متعصبانه کشورهایی مثل چین و روسیه از اندیشه های مارکس تا چه اندازه به ماجرای تحولات این کشورها در گذشته ارتباط دارد؟

ادامه مطلب
کتاب پول
معرفی و خلاصه کتاب پول اثر...

این مقاله از روی نسخه اصلی و انگلیسی کتاب پول خلاصه برداری شده است!

خلاصه کتاب پول

پول و ماجراهایی که به دلیل بازی کردن با آن به وجود می آیند، بخش هایی جدایی ناپذیر از زندگی ما را تشکیل می دهند. ما بدون پول نمی توانیم زندگی کنیم و پول هم بدون ما معنی و اعتبار ندارد. در این قسمت از خانه سرمایه به سراغ «کتاب پول» از «اریک لونرگن» می رویم و پای نگاه جالب او به ماجرای دارایی های مالی می نشینیم. اگر به دنبال دریچه ای تازه برای نگاه کردن به ماجرای اسکناس ها و اعتبارها می گردید پیشنهاد می کنیم که تا پایان این ماجرا با ما همراه باشید.

پول از کجا می آید؟

شاید اگر ماشینی برای سفر در زمان داشتیم و می توانستیم به گذشته برگردیم می گفتیم که پول، فقط یک ورق کاغذ است؛ اما به ما این اطمینان را می دهد که هر وقت بخواهیم می توانیم آن را با مقدار مشخصی طلا یا نقره عوض کنیم. در واقع، پول، رسید طلاهای ما است که در خزانه قرار دارد.

ولی حالا واقعا نمی دانیم چطور پرسش هایی که در مورد چیستی و منبع ایجاد پول پرسیده می شوند را پاسخ دهیم. چون دیگر هیچ خزانه ای وجود ندارد که در قبال تحویل دادن اسکناس به ما طلا یا نقره بدهد. اکنون دستگاه های چاپ اسکناس، ضرب سکه یا حتی ماشین حساب های کامپیوترها هستند که با مفهوم پول، بازی می کنند. یک صفر بیشتر، هورااا شما میلیونر هستید؛ یک صفر کمتر، وااای شما ورشکست شدید!

چرا بانک ها و مردم به پس انداز کردن نیاز دارند؟

در بخشی از «کتاب پول» به ماجرای نیاز بانک ها به پس اندازها می رسیم. پس انداز، آغاز یک چرخه از گردش های جالب اقتصادی است. اجازه بدهید این موضوع را با یک مثال برایتان توضیح دهیم. یک زوج جوان را تصور کنید که اکنون با کمک نیروی جوانی خود هر دو مشغول کار و تلاش هستند. به همین دلیل بیشتر از میزان مخارجشان درآمد دارند. از طرفی آنها به فکر آنها آینده خود هم هستند.

به همین دلیل، مقدار اضافی پولشان را در بانک پس انداز می کنند. بانک این اعتبار پس انداز شده را در قالب وام با بهره مشخص به کسانی که برای خرید خانه، خودرو یا راه اندازی و گسترش کسب و کار به اعتبار بیشتری نیاز دارند می دهد. در نتیجه این بده و بستان، مقداری سود روی اعتبار پس انداز شده زوج جوان می آید، بانک هم سود می کند و مردم نیز می توانند خانه یا چیزهای گرانی که نیاز دارند را خریداری کنند. بدون وجود پس انداز، هیچ کدام از این اتفاق ها نمی افتاد.

درسی بزرگ که دولت ها از رکودهای بزرگ یاد گرفتند

«اریک لونرگن» در کتاب پول، سری هم به میانبر دولت ها برای تکرار نکردن آشوب های پس از رکود می زند. هر کجا که پول باشد، حرف از رکود هم وجود دارد. کشورهای مختلف در سرتاسر جهان، فصل های مختلفی از رکود اقتصادی را تجربه کرده اند. در این میان، یکی از اولین کارهایی که مردم درمانده برای نجات آخرین ذره از دارایی خود انجام می دهند یورش بردن به بانک ها و خالی کردن حساب بانکی شان است. این ماجرا می توانست در عرض چند ساعت یک بانک با چند دهه قدمت را ورشکست کند. رفته رفته دولت ها یاد گرفتند که چطور از روی دادن این ماجرا جلوگیری کنند.

راه چاره باز هم در بازی کردن با صفرهای جلوی عددها و روشن کردن ماشین چاپ اسکناس بود. در یکی از آخرین رکودها که در سال 2008 رخ داد مردم فقط یک قدم تا هجوم به بانک ها و خالی کردن حسابشان فاصله داشتند. دولت ها نیز برای جلوگیری از این ماجرا اعلام کردند که هر چقدر لازم باشد اسکناس چاپ می کنند تا تمام مردم بتوانند پول های خود را از بانک بیرون بکشند. در نتیجه این اعلام، حتی بدون روشن کردن دستگاه های چاپ اسکناس هم قائله ختم به خیر شد. چون پول از وضعیت کمیابی خارج گشت و مردم نفس راحتی کشیدند.

آیا می توان به همین راحتی و بدون دردسر، پول چاپ کرد؟

اگر در مورد سختی چاپ اسکناس یا اضافه کردن اعتبار به بانک ها کنجکاو هستید باید بگوییم که بله، این موضوع خیلی هم ساده است و حتی با توجه به مثالی که کمی قبل برایتان گفتیم، می تواند از آشوب های بزرگ هم جلوگیری کند. ولی چاپ اسکناس، یک شمشیر دو لبه است. اگر بیش از اندازه و به شکلی افسار گسیخته این کار را انجام دهیم، دچار گرانی غیر قابل تحمل و تورم می شویم.

تجارت، بزرگراهی برای پیشرفت که با پول امکان پذیر می شود

کتاب پول

بررسی رابطه میان پول و تجارت، بخش دیگری بود که در کتاب پول به آن پرداخته شده بود. سرنوشت انسان ها این است که در کنار هم و با کمک یکدیگر زندگی کنند. اگر انسان های اولیه سعی می کردند که هر کدام به تنهایی از پس زندگی بر بیایند به احتمال زیاد نسل بشر تاکنون منقرض شده بود. تجارت هم یکی از روش هایی است که انسان ها با کمک آن توانستند از کمک یکدیگر نهایت استفاده را ببرند. در هر زمان از تاریخ که دولت ها تصمیم گرفتند با شعارهایی همچون «خودکفایی» خودشان را از دیگر کشورها جدا کنند چرخ اقتصادشان به شماره افتاد و به جای پیشرفت کردن مشغول درجا زدن شدند.

در این میان، پول به ابزاری تبدیل شد که می توانست تجارت میان کشورها را بسیار راحت تر کند. به ویژه این ماجرا زمانی بیشترین تاثیر خود را گذاشت که کشورهای مختلف با هم به توافق رسیدند که در یک دایره مشخص جغرافیایی به پول کشورها اعتبار دهند. در این صورت، یک تاجر می توانست با اسکناس کشور خودش در کشورهای دیگر هم به تجارت آزاد مشغول شود.

پول یک قرارداد اجتماعی است

رابطه ساده ولی در عین حال، پیچیده انسان ها با یکدیگر به نقش پول در جامعه، رنگی متفاوت می بخشد. «اریک لونرگن» در کتاب پول، اعتبار و مفهوم آن را ارزش مشترکی می داند که مردم یک کشور یا حتی جهان از آن به صورت مشترک استفاده می کنند. در واقع، اگر جامعه وجود نداشت، پول هم به وجود نمی آمد. وجود این قرارداد اجتماعی که همه بر سر ارزش آن به توافق رسیده اند، چرخ های اقتصاد را به حرکت در می آورد.

چون هر کس دوست دارد با ارائه چیزی ارزشمند، مقدار بیشتری از این قرارداد اجتماعی را به دست بیاورد و از آن برای رفع بازه گسترده ای از نیازهایش استفاده کند. پول، تجارت را به وجود می آورد، ما را به سمت وضع قوانین برای استفاده منصفانه و عادلانه از منابع سوق می دهد و دریچه نگاه ما به دیگر مردم جهان را دستخوش تغییر می کند.

ارزشی که این دارایی مادی در میان انسان ها به وجود می آورد آنها را از جمع کوچک خانواده به جامعه بزرگ جهانی هُل می دهد. به این ترتیب که هر چقدر ارتباط بیشتر و گسترده تر باشد، به دست آوردن اعتبار، راحت تر می شود.

آیا پول ما را به آدم های بهتری تبدیل کرده است؟

نمی توان پاسخ روشنی به این پرسش داد. همه ما نمونه های زیادی از پاسخ های مثبت و منفی به این پرسش را در ذهنمان داریم. ما افرادی را می شناسیم که بعد از ثروتمند شدن به خیرانی بزرگ و کارآفرینانی نامدار تبدیل شدند. در نقطه مقابل، افرادی را هم می شناسیم که قبل از پولدار شدن، افرادی به ظاهر محترم بودن اما به محض اینکه دستشان به پول رسید، روی ناخوشایندی از خودشان را به دیگران نشان دادند.

این موضوع در مورد فقر هم به همین ترتیب است. گاهی مردم فقیری را می بینیم که با آخرین حد از توانایی هایشان در پی حفظ ارزش های اخلاقی هستند. در نقطه مقابل افراد فقیری را در برخی جوامع می بینیم که حاضر هستند برای به دست آوردن پول اندکی، جان بقیه را بگیرند.

شاید بهتر باشد به جای نگاه کردن به تاثیر پول روی اخلاق آدم ها به طور مستقیم به گوهر وجودی انسان ها نگاه کنیم. چون اسکناس، چیزی نیست که به خودی خود کسی را به فردی خوب یا بد تبدیل کند. دارایی ها یک وسیله هستند. باید دید چه کسی، به چه شکلی و برای رسیدن به چه هدفی از این وسیله استفاده می کند.

آیا پول باعث جنگ می شود یا جلوی آن را می گیرد؟

در این مورد هم نمی توان به پاسخ دقیقی رسید. ولی یک چیز بر همه ما روشن است. بشر، پیشرفت کرده است. تلاش برخی کشورها برای خط کشی میان مردم کشورشان با مردم دیگر کشورها، بگو مگوهای خنده دار سران کشورها، بازی ها و نمایش هایی که برای گرفتن بیشترین امتیاز از دیگری انجام می دهند و موارد بسیاری از این دست، دست و پا زدن هایی بی فایده برای مهار کردن جهانی شدن است. با وجود تمام این تلاش ها این حقیقت که همه ما روی یک کره خاکی در کنار هم زندگی می کنیم چیز تازه ای نیست. وقتی از این دریچه به ماجرا نگاه می کنیم ترس برخی کشورها از جهانی شدن، بسیار خنده دار به نظر می رسد. چون آنها از تبدیل شدن به چیزی می ترسند که هستند!

اینترنت، دروازه ای به سوی جهانی شدن

پیشرفت بشر و باز شدن راه های ارتباطی تازه ای مانند «اینترنت» باعث شده است که مردم کشورهای مختلف جهان، آشنایی بیشتری با یکدیگر پیدا کنند. وقتی عمق آشنایی بیشتر می شود، یافتن نقطه های مشترک، زیبایی های مشترک و سخن های یک دل، بسیار آسان تر می شود.

از طرفی، این گستردگی ارتباط، امکان تجارت های گسترده را میان کشورهای مختلف جهان به وجود آورده است. در بسیاری از این موارد، مردم یاد گرفته اند که بدون توجه مستقیم به سران کشورهایشان با هم تجارت و معاشرت کنند. به همین دلیل، بسیاری از مورخان، روی دادن جنگ های جهانی در آینده بشر را بسیار کمرنگ می بینند.

نگاهی کوتاه به مرز باریک میان قرض و پس انداز

کتاب پول

بخش دیگری که در کتاب پول به آن پرداخته شده بود، نگاه سنتی و مدرن به قرض دادن و پس انداز کردن بود. در حالت معمولی، وقتی تمام دانش مالی خود را در گنجه می گذاریم، پس انداز کردن کاری خوب و قرض گرفتن کاری نه چندان خوب است. البته در اینجا منظور از خوب و بد، تاثیری است که به طور مستقیم روی آینده ما می گذارد؛ مثلا وقتی پس انداز می کنیم خیالمان را از بابت آینده راحت می کنیم. شاید ندانیم که در آینده چه اتفاقی می افتد ولی دست کم می دانیم که برای آن زمان پول داریم. در مورد قرض گرفتن هم به همین ترتیب است. ما با قرض گرفتن، خودمان را مجبور می کنیم تا در آینده ای نه چندان دور، پولی که اکنون گرفته ایم را پس دهیم؛ چه از این کار خوشمان بیاید و چه نیاید!

ولی در کل، وقتی دانش مالی مان را از گنجه بیرون می آوریم می بینیم که مرز میان پس انداز کردن و قرض گرفتن بسیار باریک تر از چیزی است که تصورش را می کردیم. ما با پس انداز کردن در حال قرض دادن پولمان به بانک ها و متقاضیان وام هستیم. از طرفی با سرمایه گذاری در بازار سهام و خرید اوراق قرضه، در حال خرید نوعی از قرض و تبدیل کردن آن به پس اندازمان هستیم.

با این حساب نمی توانیم خیلی روی نگاه سنتی که به پس انداز یا قرض دادن داریم حساب باز کنیم. چون اگر قرار باشد همه پس انداز کنند و در مقابل، هیچ کس پولی را از دیگری قرض نگیرد، اقتصاد جهانی به یک بُن بست بزرگ برمی خورد.

بهره، بخشی غیر قابل حذف از ماجرای بازارهای مالی

شما به عنوان پس انداز کننده، انتظار دارید که بانک در طول بازه های زمانی مشخصی به شما سود دهد. این سود، بخشی از همان بهره ای است که بانک هنگام قرض دادن پول شما به متقاضیان وام از آنها می گیرد. بهره، تنها علتی است که انجام این بده و بستان را منطقی می کند. در این هنگام، پول اندکی تغییر نقش می دهد و از یک اعتبار به یک وسیله تبدیل می شود. وسیله ای که برای استفاده از آن باید کرایه ای به صاحبش پرداخت شود.

کتاب پول در مورد رابطه میان بهره و بانکداری اسلامی هم سخن می گوید. کشورهایی که اقتصاد اسلامی در آنها جاری است تلاش کردند تا با پیچاندن این موضوع، امضا کردن قراردادهای گوناگون و تغییر نام آن، هویت بهره را تغییر دهند. ولی این تقلای بیهوده به جایی نرسیده است. بهره، بهره است. شما هر اسمی هم که روی آن بگذارید باز هم پولی است که از وام گیرنده دریافت می شود و میان بانک و صاحب پس انداز تقسیم می شود. اگر بهره و انگیزه ای که برای دریافت آن وجود دارد حذف شود، ضربه های مهلکی به چرخه اقتصاد وارد می شود. حتی می توانیم بگوییم که از حرکت باز می ایستد.

فعالیت مالی روی درک و شناخت ما از خودمان تاثیر می گذارد

حرکت کردن در جاده شناخت خودمان، موضوعی جنجال برانگیز است. بسیاری از ما با خودمان غریبه ایم. به همین دلیل، وقتی در مقابل یک چالش یا رویداد تازه قرار می گیریم ممکن است به واکنشی که از خودمان نشان دهیم با چشمی سرشار از تعجب نگاه کنیم. فعالیت در بازارهای مالی نیز چنین اثری را روی ما می گذارد.

هر چقدر که بیشتر در مورد اسکناس و اعتبار می خوانیم و می شنویم هر اندازه که بیشتر به سرمایه گذاری حرفه ای در بازارهای مالی نزدیک تر می شویم، با هر بار شکست، هر پیروزی، هر سود و هر ضرر، با شکل های تازه ای از شخصیتمان آشنا می شویم. این موضوع به ما کمک می کند تا مسیرهای رشد و فرصت تغییرهای مثبت را با چشمی بازتر و آگاه تر پیدا کنیم. با این حساب، پول و بازی با آن، بسیار بیشتر از آنچه که فکرش را می کنیم روی ما، زندگی مان و جهانی که در آن نفس می کشیم تاثیر می گذارد.

نظر شما چیست؟

آیا بازی کردن با پول و دارایی های مالی دریچه ای به سوی شناخت بیشتر خودتان به رویتان باز کرده است؟

ادامه مطلب
چین چگونه سرمایه داری شد؟
معرفی و خلاصه کتاب چین چگونه...

این مقاله از روی نسخه اصلی و انگلیسی کتاب چین چگونه سرمایه داری شد خلاصه برداری شده است!

«چین چگونه سرمایه داری شد؟» شاید این پرسش مشترک افراد زیادی باشد. چه شد؟ چه اتفاقی افتاد که ناگهان چین، بازار جهانی را قبضه کرد و به یک قدرت اقتصادی تبدیل شد؟ آنها از چه فرمولی برای این تحول بزرگ استفاده کردند و آیا می توان آن نسخه را برای تمام کشورهای جهان پیچید؟

خلاصه کتاب چین چگونه سرمایه داری شد (How Did China Become Capitalist)

در این قسمت از خانه سرمایه به سراغ کتاب «چین چگونه سرمایه داری شد؟» نوشته «رونالد کوز» و «نینگ وانگ» می رویم تا سر از کار تحول بزرگ چین از کشوری غرق در فقر تا تبدیل شدن به یک قدرت اقتصادی در بیاوریم و پاسخی برای سوال هایمان بیابیم. اگر به ماجرای تحول اقتصادی کشورهایی مثل چین، علاقه مند هستید یا می خواهید نگاه عمیق تری به بازی قدرت و سیاست کشورها بیندازید، حتما تا پایان این خلاصه کتاب با ما همراه باشید.

مائو، انقلاب فرهنگی و نتیجه ای که به دنبال داشت

برای یافتن پاسخ این سوال که: «چین چگونه سرمایه داری شد؟» باید نگاهی به ماجرای «مائو» و تلاش هایی که برای تغییر ملت چین کرد بیندازیم. مائو، رهبر کمونیسم چین بود. او در دوران جوانی تحت تاثیر اندیشه های کمونیسم روسیه قرار گرفت و به طرفدار دو آتیشه این مکتب تبدیل شد. البته این کافی نبود که فقط خودش کمونیسم باشد. مائو می خواست تمام ملت چین را که برای سال ها درگیر جنگ های داخلی و خارجی بودند به سوی کمونیسم سوق دهد. چون آن زمان، این مسیر را تنها راه رسیدن به آزادی، رفاه و صلح می دانست.

کم کم، دانشجویان و افرادی که داد روشنفکری را سر می دادند به کمونیسم، مائو و اندیشه هایی که در سر داشت علاقه مند شدند. مائو و پیروانش جلسه های خود را در مکان های مخفی برگزار می کردند. چون دولت آن هنگام چین، به شدت از کمونیسم بیزار بود و نمی خواست ملت چین را با آن گرفتار کند. ولی مائو و پیروانش طور دیگری فکر می کردند. در نهایت، مائو به پیروزی رسید و قدرت را در دست گرفت.

مسیر اشتباه مائو در انقلاب فرهنگی

چین چگونه سرمایه داری شد؟

در ادامه کتاب «چین چگونه سرمایه داری شد؟» به ماجرای مخالفت مائو با تحصیلات دانشگاهی می رسیم. این در حالی است که جامعه سنتی چین بر اساس آموزه های «کنفوسیوس» به افراد تحصیل کرده اجر و قرب زیادی می داد. مائو به دلیل تجربه های بدی که در دوران کودکی و نوجوانی داشت با خودآموزی بیشتر کنار می آمد و از تحصیلات آکادمیک دل خوشی نداشت. به همین دلیل، وقتی جمهوری خلق چین به وجود آمد و نخبگان چینی از سرتاسر جهان برای خدمت به کشورشان برگشتند با سرزمینی متفاوت روبه رو شدند که دیگر به دانش و مهارت آنها اهمیتی نمی داد.

موضوع مهم دیگری که باعث می شد این بخش فعال جامعه به حاشیه کشانده شوند، تفکر غیر کمونیستی و آزادشان بود. در حقیقت، بسیاری از این نخبگان نتوانستند با سلطه گری و خشونت های بی رحمانه جمهوری خلق چین به رهبری مائو و ماجرای انقلاب فرهنگی کنار بیایند. بسیاری از آنها در جریان اعتراض هایشان به این ماجرا جان خود را از دست دادند یا سر از زندان ها در آوردند. این سرنوشت مشترک تمام کسانی بود که در دل یا سرشان نظری مخالف مائو داشتند.

مائو و تقسیم قدرت بین مسئولان استانی

یکی دیگر از مواردی که در کتاب «چین چگونه سرمایه داری شد» آمده بود ماجرای تمایل شدید مائو به تمرکز زدایی و انتقال قدرت بین مقامات استانی بود. چین، کشور پهناوری است. مائو می دانست که نمی تواند با یک قدرت مرکزی از پس مردمی که شاید با نظرات و روش های خشن او مخالفت کنند بر بیاید. به همین دلیل، برای هر منطقه، مقام هایی از طرفداران خود را انتخاب کرد و قدرت محلی را به آنها را داد.

مقامات محلی از ترس برکنار یا کشته شدن، هیچ مخالفتی با دستورات مائو نمی کردند. به همین دلیل مائو توانست برای سال های طولانی ریاست جمهوری خلق چین را در دست بگیرد. او در هر استان، چشم ها و گوش های فراوان داشت و نمی گذاشت کنترل ماجرا از دستش خارج شود.

دروغ پشت دروغ در یک سیاست اشتباه

یکی از سیاست هایی که مائو به خیال خودش برای پیشرفت اقتصادی چین انجام می داد «حرکت رو به جلو» نامیده می شد. این ماجرا که با تصرف کردن تمام دارایی کشاورزان به نفع جمهوری خلق، خاموش کردن اجاق های درون خانه ها، دستور کشتن گنجشک ها در سطح کشور و مجبور کردن کشاورزان به خوردن وعده های غذایی در مکان های مشخص بود، بذر دردسرهای فراوانی را در دل نهفته داشت.

ماجرا از آن آنجا بیخ پیدا کرد که مقامات محلی برای نشان دادن درستی سیاست های مائو، آمارهای غلطی را از سطح زیر کشت غلات و محصولاتی که به دست می آمدند ارائه دادند. البته آنها مجبور به این کار بودند چون هیچکس نمی خواست بر سر جان یا موقعیت شغلی اش ریسک کند. از طرفی، حتی اگر کسی پیدا می شد و خبرهای واقعی را به بسترهای دیگری مانند روزنامه می فرستاد تا به قول خودش روشنگری کند، سانسورچی های مائو تمام آن اخبار را حذف می کردند!

صادرات غله به جهان و گرسنگی کشاورزان

چین چگونه سرمایه داری شد؟

رساندن اخبار اشتباه تنها یک طرف ماجرا بود. در واقع، همه بالا دستی ها می دانستند که این اخبار اشتباه است؛ ولی نمی خواستند به اشتباه بودن این سیاست و ظلمی که در حق کشاورزان کردند اعتراف کنند. به همین دلیل، مقامات محلی مجبور بودند تا آخرین دانه غله ای که گزارش دروغین آن را اعلام کرده بودند به دولت تحویل دهند. این یعنی کم کردن وعده های غذایی کشاورزان و مجبور کردن آنها به انجام کار بیشتر.

سرنوشت کشاورزان و صادرات غله چه شد؟

این ماجرا هر سال بدتر از سال قبل اجرا می شد. چون مائو انتظار داشت زمین های کشاورزی هر سال دو یا چند برابر بیشتر از سال قبل، بهره وری داشته باشند. کار به جایی رسید که محققان و برخی دانشمندان آن زمان به شکلی نامحسوس با انتشار مواردی همچون «قابلیت حاصلخیزی زمین»، «میزان نور طبیعی» و «آب» حداکثر میزان بازدهی زمین های کشاورزی را در گوش مقامات بالایی فرو کنند! اما پُر واضح است که این تلاش ها به جایی نرسیدند.

در کنار تمام بلبشوهای انسانی، ماجرای کشتن گنجشک ها باعث رشد کردن بی حد و اندازه آفات شد. خیلی زود، موج های عظیمی از حشرات در نبود گنجشک ها به مزرعه ها حمله کردند و محصولات زراعی را به تاراج بردند. ادامه این سیاست ظالمانه و صادر کردن دیوانه وار غلات که با خشونت زیادی همراه بود تا جایی پیش رفت که دست کم 40 میلیون کشاورز از گرسنگی جان دادند. چون چیزی که صادر می شد، تولید بیشتر محصولات کشاورزی نبود بلکه وعده های غذایی کشاورزانی بود که تا آخرین ذره انرژی خود را برای کشت محصولات خرج کرده بودند.

مرگ مائو؛ زمانی که همه فرصتی برای دیدن و بیان حقیقت پیدا کردند

ما با هدف یافتن این سوال که «چین چگونه سرمایه داری شد؟» نگاهی به ماجرای مائو انداختیم؛ اما این تمام حقیقت نبود. بعد از دسته گل های بزرگی که مائو در زمینه اقتصاد و سیاست داخلی به آب داد، کم کم صدای اعتراض ها از گوشه و کنار شنیده می شد. مردم، ناراضی، خسته، گرسنه و عصبانی بودند.

می توان گفت که مرگ مائو به مانعی برای شورش مردم چین تبدیل شد. چون مردم با خودشان فکر کردند که شاید فرد جدید بعدی که قدرت را در دست می گیرد افکاری بهتر و عاقلانه تر از مائو داشته باشد. تاریخ نشان داد که این بار حق با مردم بود. البته اهالی سیاست هم به خوبی درک کرده بودند که در حال حرکت روی لبه یک تیغ هستند. اگر ملت چین علیه دولت کمونیست با هم متحد می شدند هیچ چیزی نمی توانست جلوی آنها را بگیرد.

چین چگونه سرمایه داری شد؟

حالا وقت آن رسیده است که به پاسخ این پرسش بپردازیم. مائو مواردی همچون مفاهیم «ضد مردمی»، «ضد دانش»، «احترام به تضاد طبقاتی»، «محکوم کردن مالکیت خصوصی»، «زورگویی و کشتن مخالفان»، «بستن چشم ها در مقابل حقیقت»، «پافشاری روی ایدئولوژی»، «تمرکززدایی» و «فقر» را در چین خسته از جنگ های داخلی و خارجی گسترش داد. نتایج این کار فاجعه بار بودند اما مائو تا لحظه ای که زنده بود نمی خواست این واقعیت را بپذیرد که اشتباه بزرگی کرده است.

پس از مرگ مائو و خاموش شدن آتش رقابت بر سر جانشینی او، دولت جدید با انبوهی از مشکلات و نارضایتی روبه رو شد. تنها راه چاره برای نجات چین از نابودی، روی آوردن به تغییر بود. ولی به دلیل سیاست های غلط مائو، ارتباط مردم چین با کشورهای خارجی که مائو آنها را زورگو و سرمایه دار صدا می زد، کاملا قطع شده بود. به همین دلیل دولت جدید، هیچ ایده یا الگویی نداشت که چطور باید سیستم جدیدی را روی کار بیاورد. به همین دلیل، به ناچار باز هم به همان تفکرات دوران مائو برگشت و سعی کرد با انجام اصلاحات گسترده، سیستمی نو و کارا را به وجود بیاورد.

آنچه می خواستند و آنچه شد

دولت جدید چین که بعد از مائو قدرت را به دست گرفت یک هدف بزرگ داشت و آن این بود که به نماد سوسیالیسم در جهان تبدیل شود. ولی در عمل، حرکت هایی که برای توسعه اقتصاد، فقر زدایی و توقف تضاد طبقاتی برداشت آن را به یک کشور قدرتمند از نظر اقتصادی تبدیل کند. اگر بخواهیم خیلی ساده به سوال «چین چگونه سرمایه داری شد؟» پاسخ دهیم به این می رسیم که: «با قبول نیاز به تغییر، پذیرفتن اشتباه های گذشته و انجام اصلاحات بزرگ به یک کشور سرمایه داری تبدیل شد.»

دولت چین به جای تمرکز روی قدرت محدود خودش، بازار را به دست بخش خصوصی و مردم داد. نتیجه این ماجرا چین را به یکی از قدرتمندترین اقتصادهای جهان تبدیل کرد. شاید در ظاهر اینطور نباشد اما چین تنها زمانی توانست تکانی به اوضاع اقتصادی خود بدهد که از کمونیسم و اندیشه های پیرامون آن دور شد و به سمت سرمایه داری حرکت کرد.

سفر رهبران چین به خارج از کشور و دیدن حقیقت!

در کتاب «چین چگونه سرمایه داری شد؟» به موضوع جالب سفر رهبران چینی بعد از سال های طولانی به کشورهای قدرتمند جهان می رسیم. چینی ها که به دلیل سیاست های کمونیسم وار مائو برای چند دهه، ارتباط خود را با دنیا قطع کرده بودند و به دنبال خودکفایی می گشتند، ناگهان دروازه های دنیا را به روی خودشان باز دیدند.

از آنجا که به دنبال یک الگوی مناسب برای تغییر و تحول ماندگار می گشتند و می خواستند مسئله فقر را از چین ریشه کن کنند، سفرهای تحقیقاتی خود را آغاز کردند. یکی از اثرگذارترین سفرهای خارجی رهبران چینی به انگلستان بود. آنها از انگلیس، جز آنچه در کتاب های «مارکس» خوانده بودند چیزی نمی دانستند. به همین دلیل فکر می کردند که هر چه باشند، وضعشان در چین بهتر از انگلیسی ها است.

ولی وقتی پایشان را در لندن گذاشتند فهمیدند که حتی خود انگلیسی ها هم به مارکس و عقاید او پایبند نماندند و گام های بزرگی را در خلاف جهت توصیه های او برداشتند. مردم در انگلیس، رفاه نسبی داشتند، نظام طبقاتی بسیار کمرنگ بود و کشور در یک نگاه، آباد و زیبا به نظر می رسید. این سفر و چیزهایی که از آن یاد گرفتند، چینی ها را برای حرکت به سمت سرمایه داری و کمرنگ کردن کمونیسم، تشویق کرد.

آیا اصطلاحات پس از مائو باعث حذف کمونیسم از چین شد؟

در متن کتاب «چین چگونه سرمایه داری شد؟» به این نتیجه می رسیم که دولت جدید چین با وجود تلاش برای حفظ ارز ش های کمونیستی خود و حرکت به سمت سوسیالیسم در گیرودار تغییرات و سر درآوردن از سرمایه داری، باز هم ماهیت اصلی کمونیستی خود را با چنگ و دندان حفظ کرد. در نتیجه، پاسخ این سوال «خیر» است.

هدف اصلی نویسندگان کتاب «چین چگونه سرمایه داری شد؟» چه بود؟

چین چگونه سرمایه داری شد؟

چین و ماجراهایی که در طول قرن معاصر از سر گذراند، از چندین جهت، قابل بررسی هستند و نکته های قابل توجهی را برای دولت ها، ملت ها و کارآفرین های سرتاسر جهان دارند. نویسندگان کتاب «چین چگونه سرمایه داری شد؟» می خواستند با بررسی علت مشکلات بزرگ چین، یافتن بزرگ ترین مقصرها، موشکافی خسارت ها و بازبینی راه حل های تازه ای که جانی دوباره به اقتصاد چین بخشیدند، الگوهای درست و غلط نهفته در این ماجرا را استخراج کنند و پیش چشم دولت ها بگذارند.

مواردی همچون: «تاکید زیاد روی خودکفایی در همه چیز»، «قطع کردن ارتباط مردم با دیگر مردم جهان»، «زورگویی»، «تجاوز به اموال خصوصی»، «ایجاد کردن محدودیت »، «دیکته کردن عقاید به مردم» و «ممنوع بودن تفکر و حرف زدن آزادانه» از ذهن مشوش مائو بیرون آمدند و نتیجه آن مرگ چند صد میلیون چینی از انسان های معمولی گرفته تا نخبگان، نظامیان و …  بود.

آیا می توان نسخه چین را برای دیگر کشورهای جهان پیچید؟

چین، هنوز در ابتدای مسیر آزمون و خطای روش های مدیریتی خود است. بنابراین، نمی توان موفقیت اقتصادی فعلی را به عنوان پیروزی نهایی تفکر جدید آنها در نظر گرفت. چون دولت چین هنوز هم درگیر سانسورهای شدید، محدودسازی مردمش و سرکوب مخالفان است.

با این حساب، کشورهایی که به دنبال پیروری بی حساب و کتاب از مسیر چین هستند تا بتوانند به موقعیت اقتصادی فعلی او برسند، چه بسا ندانسته خودشان را در دام یک آشوب بزرگ می اندازند و ملتشان را دچار رنج های بی دلیل می کنند. باید با چشم های باز و با توجه به عصر جدید، قدم برداشت. چون روزگار دیکته کردن عقاید و سرکوب کردن سخن ها گذشته است.

نظر شما چیست؟

با توجه به وضعیت فعلی چین، برخی آشوب های داخلی و میزان بالای بدهی آن، پیش بینی می کنید که چه آینده ای در انتظار این ملت باشد؟

ادامه مطلب
اخلاق تولید پول
معرفی و خلاصه کتاب اخلاق تولید...

این مقاله از روی نسخه اصلی و انگلیسی کتاب اخلاق تولید پول خلاصه برداری شده است!

خلاصه کتاب اخلاق تولید پول (The Ethics Of Money Production)

میان اقتصادی که اکنون در جهان وجود دارد و اقتصادی که می تواند باشد، از زمین تا آسمان فاصله است. اخلاق تولید پول، ماجرایی است که در اقتصاد فعلی، آگاهانه نادیده گرفته می شود. به همین دلیل، اقتصادها بیمار هستند و نمی توانند پتانسیل واقعی خود را به نمایش بگذارند.

در این قسمت از خانه سرمایه به سراغ کتاب بسیار جالب «اخلاق تولید پول» نوشته «یورگ گوئیدو هولسمن» می رویم و در کنار شما این کتاب جالب را ورق می زنیم. اگر شما هم احساس می کنید که دخالت دولت ها در اقتصاد به ضرر این بخش است و گاهی در ذهنتان به رویای اقتصاد آزاد فکر کرده اید، حتما تا پایان این خلاصه کتاب با ما همراه باشید.

نگاهی به علت تولد پول؛ تهاتر و دردسرهای آن

در کتاب «اخلاق تولید پول» قبل از هر چیزی به ریشه نیاز به پول پرداخته شده است. قبل از حضور پول، مردم به صورت تهاتری و با مبادله کالا به کالا نیازهای خود را برطرف می کردند؛ اما این شیوه معامله، کم و کسری های زیادی داشت. به عنوان مثال، مردم نمی تواند فقط به دلیل داشتن یک نوع کالا، حتما کالای مورد نظر خود را از طریق تهاتر به دست بیاورند.

این موضوع، باعث تهاترهای پیچیده ای می شد تا در نهایت بعد از مشقت فراوان، فرد مورد نظر بتواند کالای مورد نظرش را به دست بیاورد. از این نظر، پول توانست تا حدودی مشکلات را برطرف کند. در این صورت دیگر فرقی نداشت که شما چه کالایی می خواهید. چون اگر می توانستید به اندازه ارزش آن پول پرداخت کنید، آن کالا به شما تعلق می گرفت.

پول، واقعا چیست؟

برای رسیدن به درک درستی از اخلاق تولید پول باید درک عمیق تری نسبت به چیستی پول داشته باشیم. با هم گفتیم که مردم برای برطرف کردن نیازهایشان دست به دامان تهاترهای غیر مستقیم شدند. وقتی یک گزینه – طلا، نقره، نوعی سنگ کمیاب، میخ، گاو و گوسفند و … – در یک جامعه به عنوان کالای واسطه آن هم با ارزش مشخصی پذیرفته شود، آنگاه می توانیم آن را «پول» صدا بزنیم.

در کنار پول واقعی، مفهومی به نام «پول اعتباری» هم وجود دارد. این پول با وجود آنکه به صورت فیزیکی در دسترس نیست اما ارزش وعده داده شده آن در دست مردم و حتی ملت ها گردش می کند.

آزاد شدن تولید پول توسط افراد جامعه؛ یکی از چند راه حفظ اخلاق تولید پول

در حالت معمولی – یعنی چیزی که اکنون در جهان رواج دارد – فقط دولت ها اجازه چاپ پول و ضرب سکه را دارند. دولت ها بر این باور هستند که وقتی قدرت کنترل پول و حتی ارزش گذاری آن در دست یک جبهه باشد، فساد، تقلب و ماجراهایی از این دست در آن اتفاق نمی افتد. ولی همه ما خوب می دانیم که با وجود قدرت مطلق دولت ها برای چاپ پول و ضرب سکه، باز هم فساد مالی، پول شویی، رانت خواری و موارد بسیاری از این دست اتفاق می افتند.

بنابراین، اگر بستری فراهم شود که مردم و افراد علاقه مند به حوزه مالی نیز بتوانند وارد کسب و کار ضرب سکه و چاپ پول شوند، بعد از مدت کوتاهی که از فراز و فرودها بگذرد و مردم بتوانند با این روند آشنا شوند، شاهد بهتر شدن ارزش پول ها خواهیم بود. البته بدون شک آن هنگام هم مشکلاتی وجود خواهند داشت اما به پای دسیسه چینی های فعلی قدرتمندان زمان ما نمی رسند!

ارزش پول و ماجرای کمیابی

یکی از نظریه های معروف جهانی که در کتاب «اخلاق تولید پول» به آن و رابطه ای که با پول دارد اشاره شد «نظریه کمیابی» بود. بر اساس این نظریه، تمام منابع جهان که خودمان هم شاملش می شویم بسیار محدود هستند. به همین دلیل، ما همیشه در حال پرداخت «هزینه فرصت» هستیم.

به زبان ساده، وقتی داشتن چیزی را انتخاب می کنیم ناخواسته، نداشتن چیزهای دیگر را هم انتخاب خواهیم کرد. نظریه کمیابی فقط محدود به دنیای اقتصاد نمی شود. اگر سری به کتاب های تاریخ، زیست شناسی، جغرافیا و … هم بزنید می تواند با مثال های متفاوت آن آشنا شوید.

حالا بیایید در مورد ارتباط ارزش پول و نظریه کمیابی صحبت کنیم. در حالت معمولی و برای انسان های معمولی که هر 30 روز یک بار منتظر دریافت حقوق یا دستمزدشان هستند، هر اسکناس، چیزی ارزشمند است که می تواند با کمک آن چیزهای مورد نیازش را تا حدودی تامین کند. تا اینجای کار همه چیز عادی است. بیایید زمانی را تصور کنیم که یک فرد در ازای کاری که انجام می دهد پول بیشتری به دست می آورد. در این صورت، قوانین بازی تغییر می کنند.

افزایش نقدینگی چه ارتباطی به افزایش قیمت ها دارد؟

اخلاق تولید پول

وقتی مردم پول بیشتری داشته باشند، سطح متفاوت تری از نیازهایشان بروز پیدا می کند. اگر تا قبل از آن زمان، حاضر بودند در خانه ای 60 متری با اجاره ماهانه زندگی کنند، ترجیح می دهند که در شرایط جدیدشان دست کم یک خانه 250 متری را رهن کامل کنند یا یک آپارتمان برای خودشان بخرد.

به موازی این ماجرا و افزایش قدرت خرید مردم، اهالی هر صنعت نیز دست به کار می شوند تا به قول خودشان سهمشان را از جیب مردم بیشتر کنند. در راس این گروه، دولت ها ایستاده اند.

شاید شما هم دقت کرده باشید که همزمان با افزایش حقوق تصویب شده، ناغافل قبض های آب، برق، گاز و تلفن دچار افزایش هزینه می شوند، اپراتورها به اسم و رسم های گوناگون – مثلا افزایش ناگهانی مالیات – خدمات خود را با هزینه بیشتری ارائه می دهند و … . خلاصه هر چیز مربوط و نامربوطی که فکرش را بکنید، دچار افزایش قیمت می شود.

حالا سوال اصلی این است که چرا مردم دچار این دردسر می شوند؟

اخلاق تولید پول؛ اقتصاد مریض و مردم خسته

برخی از اقتصاددان ها و اهالی پارلمان به جای پیدا کردن ریشه این مشکل، انگشت اتهام را به سمت مردم می گیرند و به آنها می گویند که علت گرانی ها و افزایش هزینه خدمات، وجود پول نقد در دست شما است. به زبان ساده، آنها به مردمشان می گویند که اگر می خواهید قیمت ها سر جای خودشان باقی بمانند – که البته هیچ وقت این اتفاق نمی افتد – شما باید پول کمتری برای خرج کردن داشته باشید.

این یعنی کاهش رفاه، افزایش مشکلات و بند نشدن سنگ روی سنگ! این در حالی است که یک جامعه پیشرفته، از افزایش درآمد مردمش استقبال می کند و حتی مالیات کمتری را از آنها می گیرد. چون می داند که افزایش ثروت مردم، نه تنها باعث افزایش رشد اقتصادی می شود بلکه سکان حرکت کشور را به سمت اهداف بلندتر و پُر معناتری حرکت می دهد.

بنابراین با یک حساب سر انگشتی می توان فهمید که مشکل اساسی در چنین ماجرایی، وجود یک اقتصاد مریض و تب دار است که کسی به فکر مداوای او نیست! اخلاق تولید پول، زمانی در یک جامعه به طور نسبی رعایت می شود که چرخ اقتصاد و پیشرفت در حال گردش باشد.

با هفت مورد از انحراف های اخلاقی در تولید پول آشنا شوید

در بخشی از کتاب «اخلاق تولید پول» گذری به تاریخ تولید و عرضه پول انداخته شد. با وجود آنکه افراد مختلف، اقتصاددان ها و ثروتمندانی که به بازی های اقتصادی علاقه داشتند، حرف ها و نظریه های زیادی در مورد تولید پول زدند اما یک نکته در میان همه آنها مشترک بود.

همه آنها می دانستند که با آزادسازی تولید پول، جامعه از مشکلات بسیاری نجات پیدا می کند اما در نقطه مقابل، این قدرتمندان، پادشاهان و ثروتمندان غیر مشروع بودند که به طور اساسی ضرر می کردند. به همین دلیل، از نهایت تلاش خود برای معتبر نشان دادن این ماجرا استفاده کردند. به زبان ساده، آنها آسمان و ریسمان را به هم می بافتند تا کسی حرفی از آزادسازی تولید پول نزند! در ادامه، شش مورد از این بهانه ها را با هم مرور می کنیم:

  1. هر چقدر که تولید پول بیشتر شود، رشد اقتصاد هم بیشتر می شود

کاپ زرین اولین حمله جانانه به اخلاق تولید پول، به این بهانه تعلق می گیرد. بر اساس این سخن، وقتی یک اقتصاد به اندازه مثلا 10 درصد رشد می کند، ما نیز باید به اندازه 10 درصد پول جدید تولید کنیم. چون مقدار پول جاری در کشور برای خرید کالاهای تولید شده در اثر این رشد اقتصادی کافی نخواهد بود. از طرف دیگر، منابع تولید طلا و نقره بسیار محدود هستند. پس ما نمی توانیم بعد از هر رشد اقتصادی، طلای جدیدی را وارد بازار کنیم. نتیجه آخر اینکه: «دستگاه های چاپ پول کاغذی را روشن کنید!»

این بهانه از بیخ و بُن اشتباه است. حتی می توانیم بگوییم که نوعی دستکاری برای ایجاد تورم در بازار هم به حساب می آید. اگر یک اقتصاد در حال رشد باشد و باز هم اگر میزان پول در گردش کم باشد، نتیجه این می شود که قیمت ها پایین می آیند و خودشان را با موجودی جاری، سازگار می کنند. این ماجرا که بیشتر دولت های فعلی جهان با تمام قوا از روی دادن آن جلوگیری می کنند باعث رشد اقتصادی بیشتر و افزایش رفاه در سطح جامعه می شود!

  1. وقتی مردم پولشان را پس انداز کرده یا آن را به صورت نقد نگه دارند، با اقتصاد کشورشان می جنگند!

بهانه بعدی که به جز اخلاق تولید پول، پای اموال خصوصی و مالکیت افراد بر آنها را هم وسط می کشد، این است که اگر مردم ثروتشان را به صورت پول نقد نگهداری کنند، دچار نوعی احتکار شده اند. آنها جلوی حرکت چرخ های اقتصاد را گرفته اند، صندوق های سرمایه گذاری و خیریه ها را خالی گذاشته اند و نمی گذارند دیگران از ثروت آنها سودی ببرند. به همین دلیل آنها پول را احتکار کرده اند و باید با روش هایی مانند مصادره اموال یا کاهش ارزش پول، ادبشان کرد!

اگر تمام بحث های حقوقی در مورد حق مالکیت تمام و کمال افراد بر دارایی هایشان و کنترل آنها را فاکتور بگیریم، باز هم این بهانه کاملا اشتباه است. چون چرخیدن چرخ های اقتصاد کلان یک کشور، لَنگِ پول های بخشی از مردم نیست. حتی پول های ثروتمندترین فرد یک کشور هم در مقابل ثروت های ملی، چیز خاصی به حساب نمی آید.

از این گذشته، اقتصاد می تواند با هر مقداری از پول، خودش را وفق دهد. حتی اگر این خیال محال را در نظر بگیریم که تمام مردم یک ملت، پول هایشان را به صورت نقد نگهداری کنند و بازار را با کمبود پول رایج روبه رو سازند در آن صورت خیلی زود یک واحد پولی دیگر جایگزین آن خواهد شد یا دوشادوش واحد پول قبلی به گردش درخواهد آمد. حتی در این وضعیت هم نیازی به چاپ پول توسط دولت ها و دستکاری بازار نیست!

  1. باید پیوسته پول تولید کنیم تا با رکود مقابله کند

واژه «رکود» از آن دست کلمه هایی است که هر کس به نفع خودش و با توجه به هدفی که دارد از آن معنا استخراج می کند! مثلا زمانی این واژه برای مفهوم «کاهش قیمت ها در بازار» مورد استفاده قرار می گرفت و اکنون نویسندگان اقتصادی دنیای مدرن از آن برای انتقال مفهوم «کاهش تورم» استفاده می کنند.

ولی در هر صورت، از هر طرف که این واژه را می تکانیم، معنی «افزایش تولید پول» از آن بیرون نمی ریزد! ولی قدرتمندان و دولتمردان کشورهای مختلف با کمک چوب های جادویی خود این معنی را از آن استخراج کرده اند و در عمل هم به کار بسته اند. از نظر آنها وقتی تورم پایین باشد باید با تولید پول آن را بالا برد و وقتی قیمت ها کم باشند باز هم باید با تولید پول، آنها را بالا کشید!

  1. پیش به سوی غافلگیری اتحادیه های کارگری و البته بازار!

اخلاق تولید پول

چهارمین بهانه ای که در کتاب «اخلاق تولید پول» از آن یاد شده بود «چسبندگی قیمت» است. در توضیح این ماجرا آمده است که فرض کنید، اتحادیه های کارگری در مبارزه های خود برای افزایش دستمزد کارگران پیروز شده اند و کار را به جایی رسانده اند که کارخانه داران و کارفرماها دیگر نمی توانند از پس دستمزد کارگران بربیایند.

در این وضعیت، دولت ها باید با چاپ پول و کم ارزش کردن پولی که در بازار، جاری است قیمت تمام شده کالاهای بازار را بالا بکشد. در این صورت، کارفرماها باز هم می توانند کارگران را با همان قیمت پیروز شده اتحادیه های کارگری استخدام کنند.

در اینجا نکته ای پنهان شده است. وقتی دولت، پول را بی ارزش می کند به دنبال آن قدرت خرید مردم را کاهش می دهد. به زبان ساده یعنی دولت با چاپ پول بی اعتبار و بالا بردن قیمت ها تمام تلاش های اتحادیه های کارگری برای بهتر کردن زندگی کارگران را به باد می دهد. ناگفته نماند که این بازی مثل یک چرخه تا مدت نامعلومی ادامه پیدا می کند. چون اتحادیه های کارگری باز هم برای افزایش دستمزد کارگران، مبارزه تازه تری را به راه می اندازند!

  1. جاری کردن پول ارزان در بازار باعث کاهش نرخ بهره و افزایش رشد اقتصادی می شود

پنجمین موردی که اخلاق تولید پول را زیر سوال می برد، چاپ پول به بهانه ارزان تر کردن میزان بهره در بازار است. دولت های مختلف در جهان بر این باور هستند که وقتی اعتبار به بازار اضافه شود و مردم به اعتبارهای بسیاری دسترسی داشته باشند خود به خود بهره این اعتبارها کم می شود. در نتیجه، سرمایه گذاران با دیدن بالا رفتن بازدهی های اسمی، اشتیاق بیشتری برای سرمایه گذاری کردن پیدا خواهند کرد. در نهایت هم اقتصاد رشد می کند.

پُر واضح است که این بهانه یک حباب توخالی است. چون ملاک اصلی برای سرمایه گذاران، بالا رفتن بازدهی اسمی نیست. آنها به دنبال بازدهی واقعی و کسب سودی هستند که بتوانند آن در حسابشان ببینند! در نتیجه، دولت ها با چاپ پول، نه تنها کمکی به اقتصاد نمی کنند بلکه باعث کاهش تولید و آسیب های جدی به بازار می شوند.

این در حالی است که اگر دولت ها از دستکاری بازار دست بردارند و اجازه بدهند که این ماجرا روند طبیعی خودش را دنبال کند، بعد از مدتی نرخ بهره و میزان اعتبار در بازار به تعادلی نسبی می رسند. به دنبال آن اقتصاد سالم تر می شود و با سرعت بیشتری مسیر رشد را طی می کند.

  1. پول کاغذی، هزینه تولید کمتری دارد پس بهتر است

بخشی از ماجرای اخلاق تولید پول به هزینه های تولید پول برمی گردد. کسانی که کلید چاپخانه های پول را در دست دارند – دولت ها – ادعا می کنند که تولید پول های طبیعی – سکه های طلا، نقره یا حتی مس – هزینه بالایی دارد؛ اما در عوض، تولید کردن پول های کاغذی بسیار راحت تر و ارزان تر است. شاید وقتی از یک جنبه به این ماجرا نگاه کنیم بتوانیم کمی به دولتی ها حق بدهیم؛ اما خیلی زود ، پای نکته های دیگری به این میدان باز می شوند؛ مثلا اینکه:

  1. ارزان نبودن هزینه تولید پول های طبیعی در نهایت باعث حفظ قدرت خرید فعلی مردم یا مقابله با کاهش آن خواهد شد. چون اجازه نمی دهد که قیمت ها به دلیل افزایش حضور پول در بازار به شکلی افسار گسیخته بالا بروند.
  2. تورم کنترل می شود و حتی در سراشیبی کاهش قرار می گیرد.
  3. و … .

البته این ماجرا جنبه های دیگری هم دارد؛ مثلا اینکه دست اهالی قدرت و دولتی ها از بازار و اقتصاد کوتاهتر می شود و به دنبال آن قدرت کنترل مردم و اعمال زور به روش اقتصادی یا حتی سیاسی توسط آنها به حداقل ممکن می رسد. اگر از اهالی دولت باشید حتما شنیدن این خبر، شما را حسابی می ترساند!

پیام اصلی نویسنده کتاب «اخلاق تولید پول» چه بود؟

اخلاق تولید پول

«یورگ گوئیدو هولسمن» در کتاب «اخلاق تولید پول» به دنبال افزایش آگاهی اجتماعی از ماجرای تولید پول بی حد و اندازه توسط دولت ها و نتیجه های این تصمیم نادرست بود. او می خواست به مردم و حتی اهالی دنیای اقتصاد نشان دهد که وقتی یک اقتصاد آزاد به سمت تولید پول طبیعی قدم بر می دارد، چه نتیجه های مثبتی در بازار به وجود می آیند و به دنبال آن زندگی و سطح رفاه مردم چقدر افزایش پیدا می کند.

هر چند که این ماجراها در سطح جهان هنوز در حد و اندازه چند جمله در کتاب ها هستند اما آگاهی داشتن از شکل و شمایل دیگری که می تواند در چهره اقتصاد و بازار بنشیند، روزنه هایی را به سمت این تحول بزرگ باز خواهد کرد.

نظر شما چیست؟

آیا شما با حرکت به سمت تولید پول طبیعی و کاهش دخالت دولت ها در اقتصاد و بازار، موافق هستید؟

لطفا به عنوان یک سرمایه گذار یا فردی که به اقتصاد علاقه دارد، نظرتان را برایمان بنویسید.

ادامه مطلب
فراسوی ترس و طمع
معرفی و خلاصه کتاب فراسوی ترس...

این مقاله از روی نسخه اصلی و انگلیسی کتاب فراسوی ترس و طمع خلاصه برداری شده است!

خلاصه کتاب فراسوی ترس و طمع (Beyond Fear And Green)

معامله کردن در بازار سرمایه، ترکیبی از ترس، ریسک و طمع است. ولی برای متفاوت عمل کردن یا گیر نیفتادن در چاله چوله های تکراری باید رویکرد تازه تری را در پیش گرفت. حتی شاید مجبور باشیم که به فراسوی ترس ها و طمع های خود چشم بدوزیم تا شاید از میان بیراهه ها راهی هموارتر برای حرکت کردن بیابیم. در این قسمت از خانه سرمایه به سراغ کتاب «فراسوی ترس و طمع» از «هرش شفرین» می رویم و دیدگاه او برای معامله با چشمِ باز را بررسی می کنیم. اگر می خواهید از چند خطای ذهنی و اشتباه دانه درشت در بازارهای مالی و دنیای سرمایه گذاری سر در بیاورید، تا پایان این خلاصه کتاب در کنارمان باشید.

مالی رفتاری از کجا به وجود آمد؟

وقتی روان شناس ها به حوزه های مالی و اقتصاد علاقه مند شدند، مالی رفتاری هم به وجود آمد. در واقع، بازارهای مالی، بستری بکر برای روان شناس ها به شمار می رفتند. چون معمولا سرمایه گذارها خودشان را افرادی منطقی و با حساب و کتاب تصور می کنند که هیچ درزی برای خطا در رفتارهای مالی آنها و تصمیم هایی که می گیرند دیده نمی شود.

وقتی روان شناس ها بازارهای مالی و رفتار سرمایه گذاران را بررسی کردند متوجه سریال هایی طولانی از اشتباه های تکراری و قابل پیش بینی سرمایه گذاران شدند. کم کم بازارهای مالی و افراد فعال در آنها هم به این موضوع توجه نشان دادند. چون شناخت این خطاهای ذهنی می توانست سرمایه آنها را نجات دهد!

چرا باید به فراسوی ترس و طمع خودمان توجه کنیم؟

بسیاری از اهالی بازار سرمایه یا نویسندگان کتاب های معروف مالی رفتاری بر این تاکید دارند که سرمایه گذاران با شناخت خطاهای ذهنی خودشان می توانند با چشمی بازتر، مسیر پیش رویشان را بررسی کنند. این موضوع به آنها کمک می کند تا تصمیم هایی عاقلانه و حتی هوشمندانه برای سرنوشت سرمایه خود بگیرند.

اما در کتاب «فراسوی ترس و طمع» می خوانیم که فقط شناخت خطاهای ذهنی خودمان برای گرفتن تصمیم های هوشمندانه در بازارهای مالی کافی نیست بلکه باید آگاهی عمیقی نسبت به کشف خطاهای ذهنی دیگر سرمایه گذاران در بازارهای مالی هم داشته باشیم. چون بخواهیم یا نخواهیم، آنها با خطاهای ذهنی شان روی قیمت بازار و جهت حرکت آن تاثیر مستقیم می گذارند. این موضوع یعنی چند قدم عقب ایستادن و نگاه کردن به تصویر بزرگ تر.

قضاوت بر مبنای کلیشه ها؛ خطایی در کمین سرمایه گذاران

خطاهای ذهنی قابل توجهی بر مسیر تصمیم گیری مالی سرمایه گذران بساط پهن کرده اند. «قضاوت بر مبنای کلیشه ها» یکی از آنها به شمار می رود. بر اساس این خطای ذهنی، سرمایه گذار به جای آنکه روی داده های واقعی و علت وقوعشان تمرکز کند، به دنبال پیدا کردن یک نسبت بین ماجرای سهم و نتیجه رشد یا سقوط فعلی آن می گردد.

اجازه بدهید بیشتر برایتان توضیح دهیم؛ مثلا وقتی یک سهم در بازار سرمایه، دچار افت قیمت می شود، سرمایه گذاران معمولی یک برچسب با عنوان «سهم بد» به آن می چسبانند و دیگر پیگیرش نمی شوند. آن سهم در نظرشان به نماینده تمام سهم های واقعا بد تبدیل می شود. ولی اگر به این خطای ذهنی آگاه باشند و فراسوی ترس و طمع خود را هم در نظر بگیرند آن سهم را فوری در دسته بدها قرار نمی دهند و آینده آن را منفی پیش بینی نمی کنند.

بلکه نگاهی خنثی به ماجرا دارند و دست کم سعی می کنند که عجولانه تصمیم گیری نکنند. دقت کنید که این موضوع وقتی در مورد بهترین سهم های فعلی بازار اجرا می شود هم به همان اندازه آسیب زننده است؛ مثلا آینده سهمی که در گذشته، عالی عمل کرده است را به شکلی افراطی مثبت پیش بینی می کنند و اصلا احتمال نمی دهند که این شرکت هم دچار اشتباه شود و ارزش سهم های خود را به باد دهد.

ماجرای فرار از ضرر و سریع تر فرو رفتن در باتلاق ضرر!

فراسوی ترس و طمع

هیچ انسان عاقلی از ضرر کردن خوشش نمی آید. همه عاشق موفق شدن، سود کردن و کسب ثروت هستند؛ اما قدم گذاشتن در بازارهای مالی به معنای پذیرش این واقعیت است که حتی اگر باهوش باشید باز هم امکان دارد که ضرر کنید! اما از آنجا که ما انسان ها – از جمله سرمایه گذارها – از شنیدن حقیقت، چندان دل خوشی نداریم آن را زیر سبیلی رد کرده و خیلی راحت، نادیده اش می گیریم.

به همین دلیل، وقتی سهممان در حال ضرر دادن است، به جای فروختن سهم و خارج شدن از آن، در دلمان خدا خدا می کنیم که سهممان دوباره رشد کند و سرمایه ما یک بار دیگر زنده شود. با این کار، به جای حرکت کردن فراسوی ترس و طمع، تنها فرصت های باقی مانده برای نجات الباقی سرمایه مان را از دست می دهیم.

این پدیده که روان شناس های مالی رفتاری به آن «زیان گریزی» می گویند هر روز و در ابعاد کوچک و بزرگ در حال رخ دادن است. راه چاره برای مقابله کردن با این خطای ذهنی و امید واهی، آگاهی داشتن از وجود آن است. چون این توانایی را پیدا می کنید که سر بزنگاه، مُچ خودتان را بگیرید و ضررها را مدیریت کنید.

چرا سرمایه گذاران باید از اعتماد به نفس بیش از حد، گریزان باشند؟

مورد بعدی که در کتاب «فراسوی ترس و طمع» با آن روبه رو می شویم ماجرای «اعتماد به نفس بیش از حد» است. در حالت معمولی، هنگامی که از موضوع هایی مانند «توسعه شخصی» یا «هدف گذاری» سخن می گوییم، همه به دنبال این هستند که با افزایش اعتماد به نفسشان تغییری در زندگی خود به وجود بیاورند. ولی وقتی از سرمایه گذاری کردن در بازارهای مالی سخن می گوییم افزایش اعتماد به نفس می تواند کاملا به ضرر فرد تمام شود.

یک سرمایه گذار با اعتماد به نفس بالا، خودش را درگیر موقعیت های معاملاتی پر ریسک می کند، تعداد معاملاتی که انجام می دهد بالا است و بیشتر موارد، خوش بینی بیش از اندازه ای نسبت به آینده سهم ها دارد.

ترکیب خوش بینی و اعتماد به نفس بالا، سمی مهلک برای سرمایه است. زیرا درک عمیق و آگاهی سرمایه گذار را از او می گیرد و یک خروار، ریسک را به او تحمیل می کند. شاید بهترین توصیه ای که بتوانیم به سرمایه گذاران بازارهای مالی بکنیم این باشد که به هنگام معامله در بازار سرمایه، بدبین باشید و به جای مثبت اندیشی، خنثی بودن را انتخاب کنید. این کار به شما کمک می کند تا بدون جهت گیری، فرصتی برای دیدن واقعیت بازار بیابید.

تحلیل تکنیکال خوب است اما نه به اندازه تحلیل بنیادی

برای حرکت کردن فراسوی ترس و طمع، بهتر است قبول کنیم که تحلیل تکنیکال با وجود سر و صدای بلند طرفدارانش، نوعی قمار کردن روی نمودارها به شمار می رود. چون به جای گشتن به دنبال علت صعود یا سقوط ارزش سهم ها به دنبال پیش بینی شکل بعدی نمودارها می گردد. شاید به همین دلیل باشد که بیشتر وقت ها آب تحلیلگران بنیادی و تکنیکال در یک جوی نمی رود و اختلاف نظرشان شوخی بردار نیست. تحلیلگران تکنیکال به تاریخ و احساسشان تکیه می کنند اما تحلیلگران بنیادی به اعداد، ارقام و داده ها توجه دارند.

نکته جالب اینجا است که گاهی بازار بر اثر فشار احساسی معامله گران، روندی عجیب و به دور از پیش بینی اعداد و ارقام را به نمایش می گذارد. اینجا است که تکنیکالی ها قدرت پیش بینی خود را به رخ بنیادی ها می کشند. با این وجود، بهترین کار این است که به جای حرکت کردن متعصبانه در یکی از دو سر طیف تکنیکال یا بنیادی، جایی در میانه های این طیف بایستید.

مالی رفتاری و غول بی شاخ و دمی به نام تورم!

برخورد کردن با تورم هم نیاز به رفتاری فراسوی ترس و طمع دارد. چون به راحتی می تواند روی ارزش سهام تاثیر بگذارد. شاید بتوان گفت که بیشترین آسیب تورم در بازارهای مالی به واکنش های افراطی افراد باز می گردد. به ویژه وقتی قرار باشد به خاطر تورم، مبلغ بیشتری را برای خرید یک سهم بپردازیم و به دنبال آن، سود کمتری بگیریم این ماجرا را با نارضایتی بیشتری درک می کنیم.

از این گذشته، وقتی یک اقتصاد در سرازیری تورم قرار می گیرد سرمایه گذاران باید به هر شکلی که می توانند تاثیر تورم روی سرمایه هایشان را در نظر بگیرند. این در حالی است که واقعا چنین اتفاقی نمی افتد. به زبان ساده، سرمایه گذاران اگر هم تورم را در نظر بگیرند، روی تصورشان از تورم گذشته بالا می روند و مقدار عددی تورم فعلی را نادیده می گیرند.

دل بستن به روندها، یک اشتباه قدیمی اما تکراری

فراسوی ترس و طمع

بخش قابل توجهی از سرمایه گذاران برای گرفتن تصمیم های مالی خودشان به سخن یا تحلیل تحلیلگران تلویزیون یا رسانه ها دل بسته اند. آنها فکر می کنند که تحلیلگران به داده هایی مخفی مسلط هستند و هر صحبت آنها حکم اشاره ای پنهان برای انجام یک کار سودآور را دارد. این در حالی است که حتی بهترین تحلیل گران هم نمی توانند بهتر از خود شما در مورد سهمتان نظر بدهند. نکته ای که نباید آن را فراموش کنیم این است که هیچ کس نمی تواند بازارهای مالی را به طور کامل و قطعی پیش بینی کند. چون این ویژگی از ابتدا هم در جسم و ذهن بشر قرار داده نشده بود.

این درست مانند آن است که بگویید یک تحلیل گر موفق می تواند با چشم هایش پشت دیوارهای فولادی را هم ببیند. در حالی که اگر شما نتوانید، او هم نمی تواند. بنابراین، حتی اگر نمی توانید حریف علاقه تان در زمینه دنبال کردن تحلیل های مالی باشید، دست کم یک لطف را در حق خودتان بکنید و آن این است که قبل از دست به کار شدن و اقدام کردن بر اساس تحلیل هایی که شنیده اید، یک بار هم اعتبار آنها را نزد خودتان بسنجید و سپس اقدام کنید. این کار به معنای واقعی، حرکت کردن فراسوی ترس و طمع خواهد بود.

مراقب مومنتم باشید و آن را جدی بگیرید

«مومنتم» وضعیتی است که در آن سرمایه گذاران به اطلاعاتی که می بینند، به دست می آورند یا می شنوند بیش از حد واکنش نشان می دهند؛ مثلا وقتی یک تحلیلگر در مورد رشد فلان سهم صحبت می کند، ناگهان اقبال فراوانی به سمت آن سهم روانه می شود یا برعکس، گاهی سهام داران با دیدن یکی دو نشانه از کاهش قیمت سهم، آن را می فروشند و خارج می شوند.

پدیده مومنتم، رابطه مستقیمی با حجم معاملات دارد. این بدان معنا است که اگر بعد از وقوع یک جریان یا شنیدن یک توصیه، شاهد افزایش غیر عادی حجم معاملات روی یک سهم خاص شدید می توانید با درصد قابل قبولی آن را مومنتم در نظر بگیرید. شاید برایتان جالب باشد که بدانید، بیشتر از همه، سرمایه گذاران کوتاه مدت، دچار این پدیده می شوند و در بسیاری از موارد هم به جای آنکه سودی دست و بالشان را بگیرد، مجبور به پرداخت مالیات و کارمزد معامله می شوند. این یعنی حتی اگر آن خبرها و رویدادها باعث ایجاد سود شوند اما در نهایت، هزینه ها و سود سر به سر می شوند و چیزی دست سرمایه گذار را نمی گیرد!

چرا امید داشتن در بازار سرمایه، کار اشتباهی است؟

ترس و طمع، دو حس آشنا در بازارهای مالی هستند. دست کم برای کسانی که از دور این بازارها را تماشا می کنند ماجرا از همین قرار است؛ اما چیزی که واقعا رخ می دهد فراسوی ترس و طمع یعنی ترس و امید است. سرمایه گذاران امید دارند که سهم سقوط کرده دوباره به میانگین بازگردد، از آن فاصله بگیرد و حتی به سوددهی بیشتر برسد.

امید، آنها را به پیش بینی هایی عجیب و معجزه وار دلخوش می کند و به دنبال آن اعتماد به نفسی کاذب را در ذهنشان به وجود می آورد تا بر اساس پیش بینی های امیدوارانه خود دست به اقدامی عجیب تر بزنند. جالب تر اینکه ترس ها هم به نوبه خودشان، سرمایه گذاران را به سمت امید کاذب سوق می دهند.

ترس، در دل سهامدار به اضطرابی در پس ذهنش تبدیل می شود. به دنبال آن از اینکه روزی به دلیل ترس هایش و پشت پا زدن به روزنه امید، فرصت را از دست بدهد و دچار افسوس شود بیشتر و باز هم بیشتر می ترسد. در اینجا ترس، به جای آنکه نقش بازدارندگی خود را بازی کند بیشتر به آتش امیدهای کاذب دامن می زند و اوضاع را خراب می کند. پیشنهاد ما این است که به جای امید، هدف خود از سرمایه گذاری را در نظر بگیرید و اندکی بدبینانه به ماجرای بازار نگاه کنید.

معامله گران آنلاین و توهم کنترل

فراسوی ترس و طمع

این خیلی خوب است که اکنون می توانیم با یک لپ تاپ، تبلت یا حتی تلفن همراهمان به خرید و فروش سهام مشغول شویم اما این ماجرا روی دیگری هم دارد و آن «توهم کنترل» است. به زبان ساده، وقتی تمام نمودارها، اطلاعات و داده ها به راحتی زیر دستمان باشند، این توهم ما را فرا می گیرد که می توانیم اتفاق های پیش رو در بازار سهام را کنترل کنیم.

این در حالی است که داده های زیاد در بیشتر موارد به جای آنکه کمک حال ما باشند، دست و پایمان را می بندند و تصمیم گیری را برایمان سخت تر می کنند. جالب تر اینکه سرمایه گذاری آنلاین، آتش اعتماد به نفس کاذب، امید و خوش بینی را بیشتر کرده است.

البته حرف ما این نیست که نباید از تکنولوژی استفاده کرد یا معامله گری آنلاین باعث از دست رفتن سرمایه شما می شود. حرف ما این است که باید با آگاهی نسبت به این خطاهای ذهنی، وارد بازار آنلاین سهم ها شوید. چون در این صورت می توانید اصل سرمایه را حفظ کنید و به دنبال شکار سودهای نهفته باشید.

نظر شما چیست؟

آیا شما هم با نظر نویسنده کتاب در مورد حرکت کردن فراسوی ترس و طمع در بازارهای مالی موافق هستید؟

ادامه مطلب
خلاصه کتاب پول شادی بخش
معرفی و خلاصه کتاب پول شادی...

این مقاله از روی نسخه اصلی و انگلیسی کتاب پول شادی پخش کن خلاصه برداری شده است!

ما از پول، چیزی نمی دانیم. هر چقدر که بیشتر در مورد پول می خوانیم، متوجه می شویم که اطلاعاتمان در مورد دنیای پول، بسیار سطحی بوده است. «درک پول» چیزی است که باید برای آن تلاش کنیم.

خلاصه کتاب پول شادی پخش کن (Happy Money)

در این قسمت از خانه سرمایه به سراغ کتاب «پول شادی بخش» از «کِن هُندا» می رویم و به شکلی تازه، ماجرای پول را ورق می زنیم. اگر می خواهید با چهره جدیدی از پول آشنا شوید و درکی عمیق تر نسبت به آن پیدا کنید، تا پایان این ماجرا با ما همراه باشید.

آیا پول شما می خندند؟

پول ها نیز شاد و خوشحال یا ناراحت و غمگین می شوند. پول های شاد، همان بخشی از درآمدتان هستند که با شادی و رضایت قلبی آنها را به دست می آورید و خرج می کنید. این پول ها دوست داشتنی هستند و در جریانی از برکت قرار دارند. شما بهترین خریدهای عمرتان را با پول های شاد انجام می دهید و البته شیرین ترین درآمدهایتان هم در همین دسته قرار می گیرند.

عبارت هایی که پیرامون پول شادی بخش می گردند هم شادی خاصی را با خود به دوش می کشند:

  • عجب پول با برکتی!
  • این پول حقت است. نوش جانت باشد
  • به خوشی خرج کنی
  • به خوشی استفاده کنی

اما پول های ناراحت، غمگین و عصبانی، آن دسته از درآمدتان هستند که با ناراحتی آنها را به دست می آورید و به بدترین شکل ممکن هم خرجشان می کنید. معمولا در مورد این پول ها چنین عبارت هایی را می شنویم:

  • یک مو از خرس کندن هم غنیمت است!
  • حقم را از حلقومش بیرون کشیدم!
  • از این دست آمد و از آن دست رفت!
  • پول بی برکت!
  • چطور این پول ها را می خوری و هنوز زنده ای؟!
  • این پول حقت نیست!

پول شادی بخش و غمگین چه ویژگی هایی دارند؟

پول شاد، سرشار از عشق و انرژی مثبت است. وقتی این پول را خرج می کنید، خودتان و اطرافیانتان غرق در احساس خوب و شادی می شوید. این پول با خودش قدرت آبادانی دارد و می تواند نقش یک مرهم را روی زخم های روحی و جسمی دیگران بازی کند.

پول غمگین، خشمگین و ناراحت، درست در نقطه مقابل پول شاد قرار دارد. این پول، غرق در انرژی منفی است و آنقدر باعث دردسرتان می شود که آرزو می کردید هیچ گاه وارد زندگی تان نمی شد. جالب اینجا است که شما می توانید پول شادی بخش را با خرج کردن در محلی که دوستش ندارید، به یک پول ناراحت و عصبانی تبدیل کنید؛ مثلا وقتی مالیات بر درآمد را می پردازید، قبض های تلنبار شده را پرداخت می کنید یا به اجبار برای کسی چیزی می خرید در حال ساخت پول های خشمگین هستید.

قایق خود را در کدام رود به جریان می اندازید؟

انتخاب اینکه در جریان کدام نوع پول، شاد یا ناراحت، کار و زندگی کنید، شکل و شمایل آینده تان را دستخوش تغییرات بسیار بزرگی می کند؛ مثلا اگر به کاری مشغول باشید که از سپری کردن هر لحظه در آن احساس عذاب کنید، سر مشتریانتان را کلاه بگذارید یا مشتریانی داشته باشید که با اکراه، پول خدمات و محصولات شما را می پردازند در آن صورت با دستان خودتان قایق زندگی تان را به جریان پول های غمگین و خشمگین انداخته اید.

ولی وقتی به کاری مشغول باشید که آن را عاشقانه دوست داشته باشید، کارتان را خدمت به مردم معنا کنید، مشتریانی داشته باشید که خدماتتان را ارزشمند می شمارند و پول را با کمال میل و احترام به شما می دهند آن هنگام است که در رودخانه پول شادی بخش و زندگی راحت در حال پارو زدن هستید. جالب تر اینکه جریان پول های شادی بخش، شما را به سوی به دست آوردن پول های بیشتر و خوشحالی عمیق تر سوق می دهد.

به گوش باشید که وضعیت مالیتان، آینه باورتان در مورد پول است!

در مورد پول چگونه فکر می کنید؟ با آن سر جنگ دارید؟ در به در به دنبالش می گردید؟ او را دوست دارید؟ با نگاهی حسرت آلود به آن می نگرید؟ آن را به چشم دروازه ای از برکت می بینید؟ بدون آنکه بخواهید وارد زندگی تان می شود و خوشحالتان می کند؟ کم است؟ زیاد است؟ محدود است؟ بی حد و اندازه است؟

هیچ فرقی نمی کند که چطور در مورد پول فکر می کنید. چون تمامشان درست هستند و نمود فیزیکی شان را در زندگی تان خواهید دید. پس هوشمندانه این است که فکرمان را مهندسی کنیم و با تغییر دادن نوع نگاهمان به پول با چهره تازه ای از آن آشنا شویم. آرزوهایمان، زندگی مان، خانواده مان و خودمان ارزش این تلاش را داریم.

نظریه کمیابی؛ بزرگترین متهم احساس های منفی پیرامون پول

کتاب پول شادی بخش

اگر خوب به ماجرای پول و احساس های مثبت و منفی پیرامون آن نگاه کنیم می بینیم که دست «نظریه کمیابی» تا آستین در این ماجرا دخیل است! جالب اینجا است که شاید خیلی از مردم جهان این موضوع را با نام «نظریه کمیابی» نشناسند اما آن را به شکلی بسیار دقیق در زندگی و کارشان پیاده می کنند. بر اساس این نظریه، همه چیز در دنیا مقدار محدودی دارد.

از آب و هوای سالم گرفته تا سلامتی، شادی، عشق و حتی پول! این نظریه، پایه و اساس این صحبت است که می گوید: «اگر دیگری پولدار شود، من فقیر می شوم!» به دنبال این ماجرا برخی از مردم چشم دیدن افراد ثروتمند را ندارند و به آنها همچون دشمنی که به دشمنش می نگرد نگاه می کنند. نظریه کمیابی، یکی از علت های به وجود آمدن پول خشمگین و غمگین است.

با رفیق فابریک کمیابی، آشنا شوید!

یکی از محصولات جانبی این نظریه، حسادت نسبت به داشته دیگران است. وقتی باور داشته باشیم که از همه چیز فقط تعداد محدودی وجود دارد و از قضا، همسایه، همکار، دوست یا حتی نزدیک ترین فامیلمان آن چیز را به مقدار زیادی دارد بی برو برگرد با خودمان اینطور فکر می کنیم که او حق ما را خورده است. وگرنه چه دلیلی داشت که بتواند بسیار بیشتر از ما در نعمت و خوشی زندگی کند؟ این موضوع هم می تواند به نوبه خود، ما را به منبع تولید پول های خشمگین و ناراحت تبدیل سازد.

به زبان ساده، وقتی تفکر کمبود و حسادت یقه مان را بگیرد رابطه مان با پول، بسیار شکراب می شود؛ به حدی که یا پول را به زحمت گیر می آوریم یا اگر هم آن را داشته باشیم به بدترین شکل ممکن و برای بدترین دلیل ها خرجش می کنیم. این نوع زندگی کردن چیزی کمتر از دست و پا زدن در جهنم ندارد. با این تفاوت که این جهنم را خودمان به وسیله افکار منفی و محدودمان به وجود آورده ایم!

ریشه را پیدا کنید، واکنشتان را تغییر دهید

یکی از اصلی ترین کارها برای تغییر دادن وضعیت رابطه مان با پول و به دست آوردن پول شادی بخش، یافتن علت احساس فعلی مان است. در بیشتر موارد، این احساس، ریشه در کودکی مان دارد. شاید پدر یا مادرمان دیدگاهی منفی نسبت به پول داشتند؛ شاید در مدرسه، زیر نظر معلمان یا مربیانی بودیم که پول را عامل بدبختی، بیچارگی، حرص و آز یا حتی گناه می دانستند و ما را به سمت توجه نکردن به مادیات سوق می دادند. کمی فکر کنید.

وقتی شما در کودکی در معرض چنین تفکری در مورد پول قرار گرفتید، چگونه ممکن است که در بزرگسالی، پول را به چشم یک برکت، دریچه ای برای تجربه احساس امنیت، آزادی و آرامش در نظر بگیرید. با وجود آنکه برای کودکی های از دست رفته مان کاری نمی توانیم بکنیم اما می توانیم با تغییر دادن ذهنیت مان و قدم به قدم آشتی کردن با پول، آینده مالی بسیار متفاوتی را برای خودمان رقم بزنیم.

سپاسگزاری، اولین قدم برای تغییر اساسی رابطه تان با پول

برای به دست آوردن پول شادی بخش، پولی که بتواند لبخند را بر لبانتان بیاورد، پر از برکت باشد و زندگی تان را سرشار از آرامش کند به یک زمین لرزه 12 ریشتری در وجودتان نیاز دارید. این تکان باید چنان عمیق و بزرگ باشد که چشمتان را باز کند و زیبایی ها را پیش چشمتان هویدا سازد. بهترین راه حلی که می توانید برای این تکانش عظیم از آن بهره بگیرید، سپاسگزاری کردن است.

چگونه از سپاسگزاری کردن برای تغییر نگرش، کمک بگیریم؟

به زندگی تان نگاه کنید. به روزهایی که آمدند و رفتند و روزهای بسیاری که در پیش دارید. یک ورق و کاغذ جلویتان بگذارید و بابت تمام موقعیت های مالی که در گذشته داشته اید سپاسگزاری کنید. به خاطر تمام لطف هایی که در حقتان شد تا بتوانید پیشرفت کنید، به خاطر هر اسکناسی که شرافتمندانه به دست آوردید و خرج کردید سپاسگزاری کنید.

سپس به زمان حال بیایید. زندگی تان را زیر رو کنید و به دنبال دلیل هایی برای سپاسگزاری کردن از وضعیت مالی تان بگردید. باور کنید یا نه، حتی در تاریک ترین وضعیت های مالی هم روزنه ای برای شکرگزاری وجود دارد. آن همان نوری است که شما را نجات می دهد.

سپس به آینده سفر کنید و از زبان گذشته به خاطر موقعیت های شگفت انگیز مالی، تحولاتی که بیشتر به معجزه شباهت دارند تا واقعیت و آزادی مالی سپاسگزاری کنید؛ مثلا می توانید بنویسید: «بسیار سپاسگزارم که توانستم درآمد خالصم را به میزان 100 برابر افزایش دهم. چون حالا می توانم از خودم، خانواده ام و آرزوهایم حمایت کنم و احساس شگفت انگیزی داشته باشم.» سپاسگزاری کردن بسیار سریع تر از چیزی که فکرش را می کنید شما را از تاریکی های درونتان نجات می دهد و به سمت روشنایی می کشاند. فقط یادتان باشد که به هنگام این کار، احساس خوبی داشته باشید. هر چقدر که احساس خوبتان بیشتر و عمیق تر باشد، زودتر به خواسته هایتان می رسید.

IQ و EQ دو نوع هوش با دو مسیر متفاوت

به احتمال زیاد بیشتر شما با «IQ» آشنا هستید. همان چیزی که با مقداری داده سعی دارد میزان هوش ذهنی ما را بسنجد. در نقطه مقابل با «EQ» روبه رو می شویم؛ یعنی نوعی از هوش که به احساس ما و مدیریت واکنش هایمان نسبت به پول باز می گردد. وقتی پای پول شادی بخش در میان باشد، نوع متفاوتی از این هوش هم پیدا می شود.

از نظر نویسنده کتاب، افرادی «IQ» پولی خوبی دارند که بتوانند در کار مورد علاقه شان به خدمت کردن مشغول شوند، از آن لذت ببرند و دانششان را با دیگران به اشتراک بگذارند. به زبان ساده، وقتی سعی می کنید با انجام کاری که دوستش دارید به رشد دیگران کمک کنید با به هر شکلی، زندگی را برایشان ساده تر و راحت تر کنید آنگاه پول های شادی بخش بدون آنکه صدایشان بزنید سر از زندگی تان در  می آورند.

در کنار این مورد، افرادی که «EQ» پولی خوبی دارند می دانند که چطور از روش کسب درآمدشان، به دست آوردن، خرج کردن و سرمایه گذاری کردن پولشان لذت ببرند.

یک فرد باهوش چگونه با پول رفتار می کند؟

یک فرد باهوش چگونه با پول رفتار می کند؟

بیایید چند مورد از این رفتارها را با هم بررسی کنیم:

  1. به شکلی هوشمندانه از پولش محافظت می کند

همه کسانی که شغل و درآمد دارند با یک حس پنهانی برای محافظت کردن از پولشان در اعماق وجودشان آشنا هستند. آنها برای پولشان تلاش کرده اند، منتظرش بوده اند و حالا که به دستش آوردند نمی خواهند به این راحتی ها از دستش بدهند. البته این کار اشتباهی نیست؛ اما ماجرایی وجود دارد که می توان این را از وضعیت سالم که پول شادی بخش در آن حضور دارد به وضعیت ناسالم تغییر دهد.

این وضعیت هنگامی پیش می آید که افرادی به جز شما برای خرج کردن پولتان نقشه می کشند و حتی بیشتر از شما منتظر واریز آن به حساب بانکی تان هستند. اگر پدر، مادر یا مدیر یک مجموعه باشید با این حس و حال آشنایی دارید. چیزی که می تواند هم از پول شما محافظت کند و هم به روابط شما و اطرافیانتان آسیب نرساند، بی پرده و با صداقت سخن گفتن است.

این درست است که شما به عنوان والدین باید نیازهای مادی و روحی فرزندانتان را تامین کنید اما این بدان معنا نیست که گوش به فرمان تک تک خواسته هایشان باشید و هر چه طلب کردند را در کسری از ثانیه مهیا کنید. به جز نیازهای پایه، خوراک، پوشاک، مسکن و آموزش، شما باید با رفتارتان ارزش پول را به فرزندانتان بیاموزید. این به معنای خسیس بودن، اخم و تَخم کردن یا سرزنش کردن نیست. رفتار با پول نیز بخشی از آموزشی است که شما باید به فرزندانتان بیاموزید. در این بین، می توانید از پولتان هم محافظت کنید و به این حس درونی پاسخ دهید.

  1. به صورت متعادل سرمایه گذاری می کند

بخشی از ماجرای به دست آوردن پول شادی بخش در بیشتر کردن آن نهفته است. یک فرد باهوش در چیزی سرمایه گذاری می کند که دوستش دارد؛ مثلا شما عاشق سهام هستید؟ آن را کاری سودمند و حتی ارزشمند می دانید؟ عالی است. آموزش را شروع کنید، بهترین سهم ها را بیاید و سرمایه گذاری کنید. بدون شک، شما از کسانی که با نفرت به سهم ها نگاه می کنند و فقط به دنبال محاسبه لحظه ای سودشان هستند موفق تر خواهید شد. مهم نیست چه بازاری، مهم این است که فکر، سرمایه و علاقه تان را در یک جهت به کار بیندازید. آن هنگام است که وقتی دیگران در حال ضرر کردن هستند، شما به شکلی عجیب و باورنکردنی در حال سود کردن خواهید بود.

پول وجود دارد، گیرنده هایتان را چک کنید!

گاهی مشکل بسیاری از مردم این نیست که پول ندارند یا موقعیت های به دست آوردن پول در مقابلشان قرار نمی گیرند. مشکل آنها این است که احساس نمی کنند لیاقت چنین پولی را داشته باشند. آنها به دست آوردن پول بیشتر را نوعی اِشکال در نظر می گیرند و با خودشان فکر می کنند الان است که مشکلی ایجاد شود و انتقام آن پول را از ما بگیرد!

آنها به خودشان اجازه نمی دهند که از پولشان لذت ببرند. اگر می خواهید پول هایی که در اطرافتان اردو زده اند بتوانند راهی برای ورود به زندگی تان پیدا کنند، خودتان را کناری بکشید و بگویید: «من لیاقت این پول ها را دارم!» شما همیشه ارزشمند بوده و هستید؛ حتی از تمام پول های عالم هم بیشتر قیمت دارید. وقتی این حقیقت را باور کنید، دیگر به پول همچون ارباب نمی نگرید بلکه آن را غلامی حلقه به گوش و فرمانبردار می بینید که تمام هَم و غمش، فراهم کردن اسباب راحتی شما است.

پنجره داشته هایتان را باز بگذارید

هر کدام از ما داشته ها، دانش و مزیتی داریم که دیگران ندارند. راز به دست آوردن پول شادی بخش در این است که تا می توانیم این داشته ها، دانش و استعداد را با دیگران به اشتراک بگذاریم. این راهی است که جریانی قدرتمند از پول شادی بخش را به سویتان روانه می کند.

با وجود این راه ساده، عده قابل توجهی از مردم، خلاف این موضوع عمل می کنند؛ مثلا چیزهایی که یاد می گیرند را فقط برای خودشان نگه می دارند و خیال می کنند که دیگران هرگز نمی توانند آن چیز تازه را یاد بگیرند. این در حالی است که اگر دانش اندک خود را با دیگران به اشتراک می گذاشتند می توانستند راهی برای بیشتر و عمیق تر آموختن پیدا کنند. در گردش بودن، ذهن و روح شما را از اسارت مرداب بودن نجات داده و نوید پیوستن به اقیانوس های بیکران استعداد، دانش و پول را به شما می دهد.

EQ پولی شما چگونه است؟

اگر هرگز این فرصت را نداشتید تا در مورد پول آموزش ببینید، به احتمال زیاد تیپ شخصیتی خام شما در مورد پول، یکی از سه شکل زیر را به خود گرفته است:

  1. افرادی که با پول شادی بخش، ارتباط عمیق برقرار می کنند!
  2. افرادی که نسبت به پول، بی تفاوت هستند!
  3. افرادی که با پول، سر جنگ دارند!

هر کدام از این دسته ها در خودشان دسته های بیشتری را به وجود می آورند؛ ولی رویکرد کلی از این سه دسته خارج نمی شود؛ مثلا:

  • در دسته اول، افرادی هستند که پول زیادی به دست می آورند، آنها را جمع کرده و سپس به یکباره تمام آن را خرج می کنند.
  • دسته دیگر، پول هایشان را با قدرت پس انداز می کنند، ولی این کار را با نگرانی انجام می دهند و اصلا به فکر خرج کردن پس اندازشان نیستند. آنها از چک کردن حساب پس اندازشان لذت می برند و با صرفه جویی وحشتناکی که به خودشان و خانواده شان تحمیل می کنند، روزگار می گذرانند. مردم عادی این افراد را «خسیس» صدا می زنند.
  • در نقطه مقابل افراد خسیس، افراد ولخرج قرار دارند. که هر چه در می آوردند را ظرف سه سوت خرج می کنند. تیپ و زندگی شان عالی است اما هیچ پولی در حساب پس اندازشان ندارند و با سرمایه گذاری کردن هم قهر هستند.

فرقی نمی کند که شما در کدام یک از این دسته ها قرار دارید. چون از زمانی که شروع به آموزش مالی خودتان بکنید، ورق برمی گردد و شما قدم گذاشتن در دنیای متفاوت را تجربه خواهید. دنیایی که در آن پول شادی بخش، مایه آرامشتان است، راحت زندگی می کنید و از گذران هر لحظه خود احساس شگفت انگیزی دارید.

چگونه تیپ شخصیتی پولیمان را پرورش دهیم؟

برای تغییر دادن یا بهتر است بگوییم پرورش تیپ شخصیت پولیمان باید با چیزهایی که می توانند آن را به بیراهه بکشند آشنا شویم و سپس به دنبال متعادل سازی آنها باشیم. پس شاید سوال درست این باشد که چه چیزی می تواند ارتباط ما را با پول شادی بخش، تیره و تار کند؟

  • ترس و نگرانی

بسیاری از کسانی که نگاهی افراطی به پس انداز یا حتی خرج کردن پول دارند، در پس زمینه ذهنشان تجربه ای نگران کننده در مورد پول، اردو زده است. آنها بیشتر از آنکه عاشق پول باشند از آن می ترسند.

  • دو به شک بودن

احساس دیگری که می تواند رابطه میان ما و پول را تیره و تار کند، تردید است. ما با خودمان می گوییم:

  • اگر به آن سهم اعتماد کنم و سقوط کند چه؟
  • اگر آن محصول را بخرم و خوب نباشد چه؟
  • اگر آن پیشنهاد کاری را قبول نکنم و دیگر کاری پیدا نکنم چه؟

تردید، باعث می شود که ما نتوانیم با توجه به چیزی که هستیم و چیزهایی که دوست داریم داشته باشیم دست به عمل بزنیم. تردیدها ما را پشت دروازه فرصت ها معطل نگه می دارند و نمی گذارند قدم از قدم برداریم.

  • تلاش برای راضی کردن همه

ما باید با این حقیقت روبه رو شویم که در زندگی مان نمی توانیم همه را راضی کنیم. همیشه افرادی هستند که با وجود تلاش هایمان باز هم از ما و عملکردمان راضی نیستند و حتی ما را به باد انتقاد می گیرند. اگر در رابطه مان با پول و تک تک تصمیم های مالی که برای زندگی مان می گیریم به دنبال جلب رضایت دیگران باشیم، هرگز نمی توانیم راه خودمان را پیدا کرده و پیشرفت کنیم. راضی کردن همه یک رویای بیهوده است. بهترین کاری که می توانید در حق خودتان انجام دهید، حرکت آگاهانه در مسیر افکار، اهداف و احساستان است.

  • دوست نداشتن خودمان

نقطه مشترک میان تمام کسانی که با مشکلات مالی دست و پنجه نرم می کنند این است که خودشان را دوست ندارند. آنها به خودشان، خواسته هایشان و توانایی هایشان اهمیتی نمی دهند. این ماجرا خودش به تنهایی می تواند زمینه ترس، نگرانی و این احساس که آنها لیاقت پول شادی بخش بیشتر و زندگی در رفاه را ندارند دو چندان کند.

گام نهایی برای پرورش تیپ شخصیتی پولی

پس از آنکه علت یا علت های شکراب شدن ارتباطتان با پول را کشف کردید، باید قدم به قدم در پی اصلاح آن باشید. کنترل کردن این شرایط باعث می شود که شما ارتعاش های متفاوتی را نسبت به پول از خودتان بروز دهید. وقتی به جای تنفر یا ترس، احساستان به علاقه و اشتیاق نسبت به پول شادی بخش تغییر می کند، جهان اطرافتان شکل تازه ای به خودش می گیرد. آن هنگام است که پول های نادیدنی اطرافتان راهی برای ورود به زندگی تان پیدا می کنند. در طول مسیر پیش رویتان چند چیز می تواند کمکتان کند:

  • از یک مربی کمک بگیرید

گاهی وقت ها ما نیاز داریم که به حرف های یک فرد آگاه در دنیای پول گوش دهیم. این فرد می تواند با نگاه ویژه ای که به پول و ماجرای جذب آن دارد راه درست را پیش چشممان روشن کند. اگر آمادگی شنیدن حرف های یک مربی را داشته باشید و واقعا بخواهید که چیزهای تازه را در مورد پول یاد بگیرید، مربی خودتان را پیدا خواهید کرد.

  • روی خودسازی کار کنید

مواردی همچون افزایش اعتماد به نفس، تغییر باورهای محدود کننده در مورد پول و تمرکز روی پول شادی بخش به شما کمک می کند تا بتوانید معادله میان خودتان و پول را تغییر دهید.

به دنبال آزادی مالی هستید؟ به این چند نکته توجه کنید

به دنبال آزادی مالی هستید؟

شاید اجرا کردن تمام این روش ها برای شما کارساز نباشد. به همین دلیل پیشنهاد می کنیم که از میان این روش ها به دنبال روش مورد نظر خودتان بگردید و آن را به کار بگیرید.

  • از زندگی مدرن فاصله بگیرید

یکی از روش هایی که خیلی زود، طعم آزادی مالی را به شما می چشاند، دور شدن از محیط مدرن شهری و زندگی کردن در یک مزرعه است. به این ترتیب، دیگر نیازی به راه انداختن مهمانی های آنچنانی، خریدن لباس های بسیار گران یا خوردن غذاهای کم خاصیت اما پر زرق و ندارید. می توانید در باغچه خودتان میوه ها و سبزیجات سالم بکارید و پول رستوران ها، لباس ها و مهمانی های پرخرج را در حساب پس اندازتان نگه دارید.

  • دلیلتان برای پس انداز کردن پول را تغییر دهید

برخی از مردم به هنگام پس انداز کردن پولشان احساس بدی دارند. آنها پولشان را با هدف حمایت از خانواده در زمان بیماری، داشتن پول در زمان کهنسالی یا در کل، برای روز مبادا نگه می دارند. این طرز تفکر، پول شادی بخش آنها را به پولی نگران، بیمار و خسته تبدیل می کند. پول را پس انداز کنید اما دلیلی زیباتر و شادتر برای آن داشته باشید؛ مثلا می توانید یک خانه زیبا را در نظر بگیرید و پولتان را با هدف خرید آن خانه پس انداز کنید یا یک سفر دور دنیا را برای خودتان تصور کنید که به همراه خانواده از تمام دیدنی های جهان لذت می برید، در رستوران های عجیب غذا می خورید و از زندگی کردن لذت می برید. در هر صورت، شما باز هم باید پس انداز کنید اما این بار با هدفی دلنشین که هر بار به آن فکر می کنید لبخند بر لبانتان جاری می شود.

  • سپاسگزارانه به پول بنگرید

هر اسکناسی که در می آورید برکتی است که با قدردانی، چندین برابر می شود. این معامله ساده و پر سودی است. آن را از دست ندهید.

  • خودتان را درست قیمت گذاری کنید

شما گران هستید. بسیار بسیار گران. اگر خدمات و محصولاتتان هم مثل خلقت خودتان با کیفیت و کاربردی باشند، نباید آنها را با قیمت های اندک کم ارزش کنید. شما با قیمت گذاری خوب محصولات یا خدماتتان، مشتری های ارزان را از دست می دهید. این هزینه فرصتی است که باید بپردازید؛ اما در عوض، مشتری های گران قیمتی را پیدا می کنید که حاضر هستند با کمال میل، هزینه خدمات و محصولات درجه یک شما را بپردازند. تصمیم با شما است که کدام مشتری و کدام دریچه مالی را انتخاب می کنید.

برایمان بگویید

آیا پول هایی که در حساب بانکی یا کیف پولتان دارید از نوع پول شادی بخش و در حال خندیدن هستند یا پولی ناراحت و خشمگین؟

ادامه مطلب
معرفی 10 کتاب تأثیرگذار که زندگی شما را متحول می‌کند
معرفی 10 کتاب تأثیرگذار که زندگی...

امروزه مهم ترین عامل موفقیت در زندگی این است که بتوانیم خود را بشناسیم و با پرورش استعدادهایمان در مسیر موفقیت گام برداریم؛ از این رو داشتن راهنما در این مسیر می تواند بسیار مؤثر باشد تا در لحظات دشوار به آن رجوع کنیم و راه درست را جویا شویم. اگر می خواهید برگ جدیدی از زندگی خود را آغاز کنید، ما فهرست 10 کتاب تاثیرگذار را به شما معرفی کنیم که سبب تغییر در زندگی شما می شوند. این کتاب ها به شما کمک می کنند تا در راه تحول شخصی خود گام بردارید و با گسترش دنیای پیش رویتان، به اهداف بزرگ خود نزدیک تر شوید؛ پس در این مقاله همراه ما باشید تا با این 10 کتاب تأثیرگذار آشنا شوید.

1) کتاب Emotional Intelligence نوشته Daniel Goleman

اولین کتاب تاثیرگذار «هوش هیجانی» نوشته «دنیل گلمن»، روان شناس و نامزد دریافت جایزه پولیتزر است. نویسنده در این کتاب، هوش هیجانی و تأثیر آن بر جنبه های مختلف زندگی را بررسی کرده است. با مطالعه این کتاب درمی یابید که چطور هوش هیجانی تکامل پیدا کرده و تقویت شده است. کتاب گلمن برای افرادی مناسب است که به دنبال زندگی براساس توانمندی های شخصی هستند. این کتاب به شما می آموزد که رابطه میان موفقیت، توانایی های شناختی و دیدگاه مثبت چگونه است.

2) کتاب Flow نوشته Mihaly Csikszentmihalyi

اگر می خواهید پاسخ این پرسش را بدانید که کلید کسب لذت بیشتر در زندگی چیست، کتاب تاثیرگذار Flow را مطالعه کنید. نویسنده این کتاب می گوید، هنگامی که زمان خود را به موضوعی اختصاص می دهید که خیلی سخت نیست و سبب اضطراب و نگرانی شما نمی شود، یا اینکه به دلیل آسان بودن موضوع بی حوصله نمی َ شوید، در آن موضوع غرق می شوید؛ در این صورت می توانید در عین خلاق بودن تمرکز خود را نیز حفظ کنید. نویسنده در زمینه مثبت اندیشی، خلاقیت و افزایش انگیزه فعالیت کرده و کتاب های بسیاری در این باره نوشته است تا به افراد کمک کند که با خودآگاهی بتوانند به امور زندگی خود تسلط بیابند.

3) کتاب How To Stop Worrying and Start Living نوشته دیل کارنگی

این کتاب مجموعه ای خودیاری است که در مقایسه با دیگر کتاب های این نویسنده کمتر شناخته شده است. کتاب «نگرانی را متوقف کرده و شروع به زندگی کنید» به وضوح شرح می دهد که نگرانی می تواند چه عواقب آزاردهنده ای داشته باشد، اما شما با استفاده از ابزارهایی که نویسنده معرفی می کند، می توانید گامی مثبت برای کاهش نگرانی و اضطراب خود بردارید. دیل کارنگی برای اثبات سخنان خود اتفاقات واقعی مختلفی را در کتاب روایت کرده است تا خواننده بهتر بتواند تأثیر منفی نگرانی را درک کند.

4) کتاب Drive نوشته Daniel Pink

انگیزه یکی از مواردی است که بیشتر مدیران آن را به اشتباه به کارمندان خود آموزش می دهند. نویسنده در این کتاب تاثیرگذار، انگیزه درونی و بیرونی را شرح داده و تفاوت این دو را مشخص کرده است. به اعتقاد Daniel Pink امروزه بسیاری از کسب وکارها به جای تمرکز بر انگیزه های درونی، سعی دارند از روش های غیرکاربردی برای افزایش انگیزه های بیرونی استفاده کنند. در این کتاب شرح داده شده که چگونه با استفاده از درک انگیزه درونی و پرورش آن می توانیم بیشترین تأثیر و بهره وری را در زمینه کاری و زندگی شخصی خود داشته باشیم.

5) کتاب تاثیرگذار How Will You Measure Your Life? نوشتهClayton M. Christensen, James Allworth and Karen Dillon

معرفی 10 کتاب تأثیرگذار که زندگی شما را متحول می کند

اگر به تازگی به این موضوع فکر کرده اید که چگونه بین زندگی شخصی و کاری خود تعادل ایجاد کنید، باید بدانید که این کتاب دقیقاً برای شما نوشته شده است. Clayton M. Christensen تجربه فراوانی در زمینه تجارت داشته و به تازگی نیز از بیماری سرطان نجات یافته است؛ بنابراین شخص مناسبی است تا به این پرسش ما پاسخ دهد. این شخص بینشی منحصر به فرد درباره نحوه مدیریت زندگی و کار دارد. با استفاده از توصیه های او می توانیم در زندگی حرفه ای به موفقیت دست یابیم و شادی واقعی را در زندگی شخصی خود تجربه کنیم. نویسندگان این کتاب به شما کمک می کنند تا بتوانید روابط ازدست رفته خود با اطرافیانتان را از نو بسازید.

6) کتاب آیین دوست یابی نوشته دیل کارنگی

کتاب تاثیرگذار «آیین دوست یابی» به قلم «دیل کارنگی» با بیان اصول مهم و مؤثر در ارتباط با دیگران و نحوه تأثیرگذاری بر آن ها به شما می آموزد تا بتوانید دوستی های عمیقی داشته باشید. در این کتاب، داستان هایی از افراد مشهور مانند رؤسای جمهور، سیاستمداران و تاجران مختلف روایت شده تا با تجربه های آنان آشنا شویم. اگر شما هم مدیر مجموعه ، کارمند، مشاور یا معلم هستید و به طورکلی به صورت روزانه با افراد مختلف سروکار دارید، باید این کتاب را در فهرست مطالعه خود قرار دهید.

7) کتاب 59 ثانیه نوشته Richard Wiseman

ریچارد وایزمن روان شناس، نویسنده کتاب 59 ثانیه و یکی از مبتکرترین روان شناسان تجربی در جهان است. او در کتاب 59 ثانیه نکات مفیدی را ارائه می دهد که شما با مطالعه و تمرین آن ها می توانید زندگی خود را تغییر دهید.

8) کتاب Active Your Brain نوشته Scott G. Halford

از دیدگاه نویسنده این کتاب، ساده ترین و حیاتی ترین گامی که همه ما می توانیم برای زندگی خود برداریم، این است که از هم اکنون تصمیم بگیریم طوری زندگی کنیم که خودمان می خواهیم. اگر منتظر بمانیم تا همه امور بر وفق مراد ما شوند، ممکن است دیگر زمانی برای زندگی کردن باقی نماند. با وجود همه پیشرفت های علمی که در دهه های اخیر صورت گرفته، هنوز نتوانسته ایم سازوکار دقیق مغز را کشف کنیم. این کتاب تاثیرگذار با استناد به تحقیقات دانشمندان، مثال ها و تمرین های عملی به شما آموزش می دهد تا بتوانید به بهترین شکل از سلول های خاکستری مغز خود استفاده کنید. در این صورت می توانید هوشیارتر بوده و احساس رضایت بیشتری از زندگی داشته باشید.

9) کتاب 13 Things Mentally Strong People Don’t Do نوشته Amy Morin

آیا تا به حال رؤیای این را داشته اید که صاحب کسب وکار شخصی خود باشید؟ آیا تاکنون به نوشتن یک رمان فکر کرده اید؟ اگر به شما بگوییم که می توانید همین امروز این کار را آغاز کنید، آیا مانعی سر راه شما قرار دارد؟ در این کتاب نویسنده به شما می گوید که چرخه عدم موفقیت چیست و چگونه می توانید آن را بشکنید. با از بین بردن بهانه ها می توانید قدرت ذهنی خود را افزایش دهید، بر ترس هایتان غلبه کنید و آن ها را به موتور متحرکی برای شروع یک هدف جدید تبدیل کنید.

10) کتاب تاثیرگذار Finding Your Elements نوشته Ken Robinson

معرفی 10 کتاب تأثیرگذار که زندگی شما را متحول می کند

از دیدگاه نویسنده این کتاب، مشکل بیشتر ما انسان ها این نیست که اهداف بزرگی برای خود در نظر می گیریم و در رسیدن به آن ها شکست می خوریم، بلکه مشکل اصلی این است که اهداف انتخابی ما بسیار کوچک هستند و به راحتی می توان به آن ها دست یافت. Ken Robinson نویسنده و سخنران TED در این کتاب به شما کمک می کند تا استعدادهای واقعی خود را پیدا کنید. قلم این کتاب بسیار روان بوده و نویسنده در نگارش آن از لحنی طنز استفاده کرده است؛ بنابراین مطالعه آن می تواند برای بسیاری از افراد سرگرم کننده باشد. این کتاب نه تنها سبب افزایش بهره وری شما می َشود، بلکه کیفیت زندگی شما را نیز بهبود می بخشد.

سخن آخر

نکته ای که نباید آن را فراموش کنید این است که فقط مطالعه چند جلد کتاب باعث تحول زندگی شما نخواهد شد بلکه باید بتوانید نکات ذکر در آن ها را در لحظات زندگی خود عملی کنید. علاوه بر این بسیاری از افراد نمی دانند تا مطالعه کتاب های موفقیت را از کجا شروع کنند در این صورت این مقاله می تواند راهنمای خوبی براش شروع مطالعه باشد. با پیشرفت در این مسیر توانایی این را پیدا خواهید کرد تا خودتان کتاب های مفید را تشخیص داده و مطالعه کنید.
از بین کتاب های گفته شده در این مقاله کدام یک را تاکنون مطالعه کرده اید؟ آیا این کتاب ها توانسته اند تاثیر مثبتی روی زندگی شما بگذارند؟ نظراتتان را در بخش کامنت ها با ما به اشتراک بگذارید.

ادامه مطلب
تختخوابت را مرتب کن
معرفی و خلاصه کتاب تختخوابت را...

این مقاله از روی نسخه اصلی و انگلیسی کتاب تختخوابت را مرتب کن خلاصه برداری شده است!

خلاصه کتاب تختخوابت را مرتب کن

یک شاگرد واقعی، درس خود را از هر کسی که می بیند می آموزد. گاهی این فرد، اندیشمندی است که هزاران سال از مرگش می گذرد یا کهنه سربازی است که در نبردهای مختلف شرکت کرده است. وقتی سعی کنیم به جای قضاوت کردن یا خط کشی دیگران از تجربه آن ها توشه ای برداریم با ابعاد جالبی از وجود خودمان آشنا می شویم. در واقع، این موضوع ما را به یک قرار ملاقات با خودمان دعوت می کند. در این قسمت از خانه سرمایه به سراغ کتاب «تختخوابت را مرتب کن» از «ویلیام اچ مک ریون» می رویم و سری به تجربه های او می زنیم. با ما همراه باشید.

جان سی. مکسول:

گاهی وقت ها کوچکترین قدم در مسیر درست، تبدیل به بزرگترین قدم در زندگی شما می شود.

از کوچک ترین چیزها برای تغییر خودتان بهره بگیرید

نکته ای که در کتاب «تختخوابت را مرتب کن» بر ان تاکید می شود قدرت پنهان در کارهای کوچک است. برخی از ما برای تغییر کردن به دنبال بهانه های بزرگ می گردیم. چون فکر می کنیم زندگی مان با وجود آنها حتما تغییر خواهد کرد. مثلا پول زیادی خرج می کنیم تا در فلان همایش خارجی شرکت کنیم چون فکر می کنیم که سخنران آن چیزی تازه برای تغییر ما در چنته دارد. غافل از آنکه مهم ترین چیزهایی که می توانند به آهستگی زندگی ما را تغییر دهند بسیار به ما نزدیک هستند. در نتیجه لازم نیست به جای دوری برویم یا پول زیادی خرج کنیم تا آن حقیقت مهم را از زبان فرد دیگری بشنویم.

ما باید به اولین کار روزانه خود بازگردیم و واکنشمان را نسبت به آن اقدام تغییر دهیم. اولین کاری که هر روز می کنید چه چیزی است؟ باز کردن چشم هایتان؟ فکر کردن به کارهایی که باید در آن روز انجام دهید؟ مرتب کردن خودتان و تختخوابتان؟ اولین کار، اولین مبارزه در دقیقه های آغازین روز شما است. این کار، بسیار ساده اما بسیار قدرتمند و تاثیرگذار است. چون ذهن شما را برای ادامه یک روز سرشار از انگیزه و امید آماده می کند. پس اولین کار خود را به بهترین شکلی که می توانید انجام دهید. سپس بگذارید انرژی این موفقیت صبحگاهی بقیه روزتان را سرشار از زیبایی و قدرت کند.

صدای یک گروه، بلندتر از صدای یک نفر است

اصرار به تنها انجام دادن کارها، مسیری مستقیم به سمت نابودی و تجربه راندمان پایین است. بزرگ ترین موفقیت ها و شادی هایی که تاریخ زمین به خود دیده است، نتیجه انجام کارهای گروهی بوده اند. خاموشی آتش جنگ های جهانی، لذت تماشای مسابقه های جام جهانی، تغییر حکومت های فاسد و زورگو و پیشرفت های شگفت انگیزی که مسیر حرکت جامعه را تغییر دادند تنها نمونه هایی کوچک از قدرت کار گروهی به شمار می روند.

یکی از علت هایی که افراد را به سمت انجام کارهای انفرادی سوق می دهد، ترس از انتقاد است. به قول «ناپلئون هیل»: «نگران آنچه دیگران می گویند، می اندیشند یا انجام می دهند نباشید. بلکه گردن ترس از انتقاد را بفشارید.» وقتی وارد یک گروه می شوید همانند تکه سنگی هستید که به تازگی در مسیر رودخانه قرار گرفته است. اگر استقامت کنید و سر جایتان بمانید، گوشه های تیز سنگ وجودتان با آب و سنگ های دیگر آن قدر به هم سابیده می شوند که دیگر جای تیزی در وجودتان باقی نمی ماند. البته این بدان معنا نیست که شما به شکل دیگران درمی آیید. بلکه به معنی هماهنگی شما با دیگران و تبدیل شدن من به ما است. رابطه ای که در اثر این هماهنگی و هارمونی میان شما و اعضای آن تیم به وجود می آید به شما این امکان را می دهد که از پس سخت ترین کارها بربیایید و حتی اگر بخواهید، جهان را تغییر دهید.

مارتین لوتر کینگ:

معیار واقعی انسان، جایی نیست که هم اکنون در آن ایستاده است. مهم این است که در وقت چالش و در زمان مشکلات در کجا قرار می گیرد.

شما به اندازه شجاعت قلبتان پیروز می شوید

تختخوابت را مرتب کن

کتاب «تختخوابت را مرتب کن» ماجرایی آشنا اما جدید از شجاعت قلب ها است. در این کتاب آمده که: «تنها معیاری که میزان بزرگی ما را مشخص می کند، وسعت قلبمان است.» البته افراد کوچک زیادی هستند که این مورد را قبول ندارند. بیشتر آنها حتی یک بار هم به بزرگ تر شدن، برداشتن یک قدم بیشتر و تحمل شرایط دشوار فکر نکرده اند. من هم به این موارد فکر نکردم. چون تک تک آنها را در طول سال هایی که در ارتش بودم با پوست و گوشت و استخوانم تجربه کردم. بعد از گذشت سال ها و تجربه روزهای خوب و بد، پیروزی و شکست به این نتیجه رسیدم که ما انسان ها نه به اندازه پول، تجهیزات، امکانات و نه حتی به اندازه قدرت سیاسی بلکه به اندازه بزرگی و وسعت قلبمان به موفقیت می رسیم. قلب شجاع و بزرگ، تنها دارایی واقعی ما به هنگام سختی است. یک قلب بزرگ، چراغ امید را در وجود ما روشن نگه می دارد و این همان دلیلی است که باعث می شود عده ای در زندگی خود دست به انجام کارهای فوق العاده بزرگ بزنند.

به دنبال یک زندگی عادلانه نباشید، بجنگید!

زندگی جنگ نیست، اما گاهی به میدان جنگ تبدیل می شود. در این میان تلاش های شما برای داشتن یک زندگی بهتر، ثروت بیشتر یا موقعیت مناسب تر در کمتر از یک لحظه به باد فنا می روند؛ گویی که از ابتدا وجود نداشته اند. هر کدام از ما دست کم یک بار در چنین موقعیت هایی قرار گرفته ایم. اما تنها تعداد انگشت شماری می توانند در مقابل این طوفان های ناگهانی مقاومت کنند.

شاید با خودتان فکر کنید که این افراد، حتما انسان هایی قوی هستند. اما موضوع اصلی، قوی بودن نیست. چیزی که باعث می شود عده ای این بحران ها را به خوبی سپری کنند و چشمشان به جمال آفتاب بعد از طوفان روشن شود، هدفی است که به آن نگاه می کنند. بیشتر ما به هنگام درگیر شدن با ناعدالتی های زندگی، دست از همه چیز می کشیم و روزگار خود را با گریه و زاری، خشم، غر زدن یا ناسزا گفتن سپری می کنیم.

اما واکنش درست به این موقعیت ها، صبور بودن و چشم دوختن به صبح آفتابی آینده است. به عنوان کسی که بیش از سی سال در سخت ترین طوفان های عمرش زنده مانده است.

به شما یک جمله را می گویم:

«هرگز تسلیم نشوید. طوفان هر چقدر هم که سخت و خشن باشد، آفتاب دوباره طلوع می کند.»

شکست، غول نیست

در بخشی از کتاب «تختخوابت را مرتب کن» به ماجرای ترس از شکست اشاره شده است. ترس از شکست، آن را به یک غول بی شاخ و دم تبدیل می کند. در حالی که اگر به آن نزدیک شویم به جای یک موجود ترسناک، دوستی مهربان و معلمی دلسوز را پیدا می کنیم. قبول دارم که شکست خوردن ماجرایی دردناک است اما هیچ شکستی بی دلیل نیست. اگر مسافری کنجکاو باشید، می توانید به قلب شکست نفوذ کرده و جایزه پنهان خودتان را از آن بگیرید.

بزرگ ترین تاجران جهان و موفق ترین کسانی که روی این کره خاکی زندگی می کنند رکورددار بیشترین و بزرگ ترین شکست ها هستند. نصیحت مشترک آنها هم این است که تا می توانید در زندگی تان شکست بخورید. زیرا این شکست ها هستند که حرکت در مسیر درست را به شما نشان می دهند. از این گذشته، شکست شما نشانه برتری تان نسبت به دیگران است. چون در مقایسه با کسانی که فقط حرف می زنند، شما جانانه وارد میدان شده اید و مبارزه کرده اید. در نتیجه، کمترین دستاورد شما از شکست هایتان آشنایی با میدان نبرد است. نترسید. چیزی که شما نکشد، قوی ترتان می کند.

ادگار گست، شاعر آمریکایی:

هزاران نفر به تو می گویند، نمی تواند بشود. هزاران نفر شکست را پیش بینی می کنند. هزاران نفر یک به یک به تو اشاره می کنند و خطرهایی را نشانت می دهند که دوست دارند تو را احاطه کنند. اما کافی است کت خود را دربیاوری و دوباره به تن کنی. کافی است شروع به خواندن کنی و بگویی: «شاید نتوان انجامش داد اما من می توانم!»

امید، شما را زنده نگه می دارد

گاهی خشم، ناراحتی و انبوهی از مشکلات به یک باره بر سر انسان آوار می شوند. این همان زمانی است که تقلای چشمانتان برای یافتن کور سویی از روشنایی راه به جای نمی برد. چون در تاریکی مطلق قرار گرفته اید. در این هنگام هیچ چیزی به جز امید، نمی تواند شما را نجات دهد؛ امید به تمام شدن مشکلات، رسیدن به روشنایی، کشیدن یک نفس راحت و آزادی.

امید نیرویی است که انسان را زنده نگه می دارد و با نشان دادن چشم اندازهای زیبای آینده، قدرت اقدام را در وجودش بیدار می کند. این موضوعی است که نویسنده در کتاب «تختخوابت را مرتب کن» بارها به آن اشاره کرده است. گذشته از این، روشن کردن چراغ امید در قلب دیگران هم کار سختی نیست. یک نفر به تنهایی می تواند به هزاران نفر امید بدهد. چون امید مانند لبخند به شدت مسری است. شاید علت قدرت آن این باشد که بدون واسطه با قلب انسان ها ارتباط برقرار می کند.

امیدوار باشید. یک انسان امیدوار، ذهن خود را زلال و شفاف نگه می دارد و به نیروهای منفی اجازه نمی دهد که جلوی دیدگانش را بگیرند و آینده را به سرنوشت زمان حال دچار کنند. سرنوشت روزهای سخت چیزی جز تمام شدن نیست. پس بُرد با کسانی است که امیدوار زندگی می کنند.

به قول «جان سی. مکسول»:

«اگر امید در آینده باشد، قدرت در زمان حال خواهد بود.»

تسلیم شدن آسان است؛ اما هر کار آسانی درست نیست

تختخوابت را مرتب کن

در زندگی، موقعیت های کوچک و بزرگ زیادی پیش می آیند که با تمام وجودتان دوست دارید همه چیز را کنار بگذارید و تسلیم شوید. در حقیقت، تسلیم شدن همیشه راحت ترین کار ممکن است. اما آیا همه کسانی که تسلیم می شوند زندگی خوبی خواهند داشت؟ تسلیم شدن، یک شکست بزرگ درونی است. وقتی تسلیم می شوید، در عمل نشان می دهید که به توانایی هایتان هیچ اعتمادی ندارید. این موضوع، ته مانده اعتماد به نفستان را نابود می کند و شما را چندین درجه از چیزی که بودید پایین تر می کشاند.

در نقطه مقابل، تسلیم نشدن و جنگیدن کار بسیار دشواری است. شاید در طول لحظه هایی که با مشکلات، شرایط سخت و حتی گاهی با خودتان، مبارزه می کنید درد بکشید، اشک بریزید و آرزو کنید که ای کاش زودتر همه چیز تمام شود. اما در واقع شما در حال ساختن خودتان هستید. هر لحظه که می گذرد ناخالصی های بیشتری را از طلای وجودتان خارج می کنید و با گوهرهای تازه ای از درونتان آشنا می شوید.

شاید بد نباشد حقه ای کوچک از کتاب «تختخوابت را مرتب کن» را به شما یاد بدهم. هرگاه شرایط آن قدر سخت شد که تا تسلیم شدنتان فقط یکی دو ثانیه باقی مانده بود، به خودتان بگویید: «فردا تسلیم می شوم؛ فردا دست از این کار می کشم، دیگر تمرین نمی کنم، درد نمی کشم، خُرد نمی شوم. اما امروز، فقط همین امروز تسلیم نمی شوم. فقط همین امروز به مبارزه کردن ادامه می دهم و به همه دنیا ثابت می کنم که من می توانم.» وقتی روزبه روز مبارزه کنید، تسلیم نشوید و به جنگیدن ادامه دهید، پیروز خواهید شد.

سایمون سینک، نویسنده:

تسلیم نشو. هرگز از ساختن دنیایی که می توانی ببینی منصرف نشو، حتی اگر دیگران نمی توانند آن را ببینند.

شما می توانید دنیا را تغییر دهید

هر حرکتی که در زندگی خود می کنید روی این جهان تاثیر می گذارد. مثلا وقتی بی تفاوت از کنار یک پوست موز رد نمی شوید و آن را از وسط خیابان بر می دارید، دنیا را تغییر می دهید. چون با این کارتان جان راننده ای که قرار است در این مسیر حرکت کند را نجات می دهید. آن راننده که زندگی اش را مدیون شما است، صاحب فرزندی می شوند. فرزند او به یک پزشک تبدیل می شود و در طول زندگی خود جان هزاران انسان را نجات می دهد. هر کدام از انسان های نجات یافته به شیوه خودشان افراد دیگری را نجات می دهند یا امید را به زندگی میلیون ها نفر دعوت می کنند. می بینید چقدر قدرتمند هستید؟

ما انسان ها در اثر یک سوءتفاهم بزرگ، فکر می کنیم از یکدیگر جدا هستیم. در حالی که تک تک ما مثل دانه های زنجیر به هم متصل هستیم و روی یکدیگر تاثیر می گذاریم. در واقع، شما به اندازه خودتان و بسیار فراتر از چیزی که فکرش را می کنید در حال تغییر دادن دنیا هستید.

پیام اصلی نویسنده در کتاب «تختخوابت را مرتب کن» چه بود؟

تختخوابت را معرفی کن

«ویلیام اچ مک ریون» فرمانده بازنشسته نیروی دریایی ایالات متحده آمریکا است. او که اکنون ریاست دانشگاه تگزاس را بر عهده دارد، کارش را با یک سخنرانی ویژه برای دانشجویان همین دانشگاه آغاز کرد. او می خواست نکته هایی که در دوره های سخت آموزشی و روزهای حضور در جنگ های مختلف آموخته بود را در اختیار این دانشجویان قرار دهد.

بعدها وقتی فهمید مردم عادی چقدر تحت تاثیر تجربه های او قرار گرفته اند دست به قلم شد و سخنرانی خود را به کتاب کوچکی تبدیل کرد. درس هایی که ویلیام در کتاب «تختخوابت را مرتب کن» برای مردم غیرنظامی نوشت برآیندی از تجربه های شخصی او بودند که استقامت و قدرت ذهنی اش را به سختی فولاد کردند. او می خواست مردم عادی با خواندن تجربه هایش امیدی تازه برای تاب آوردن در مقابل مشکلات به دست بیاورند.

نظر شما چیست؟

کدام یک از درس های گفته شده در این خلاصه کتاب می تواند زندگی شما را تغییر دهد؟ آیا برنامه ای برای اجرای آن در زندگی تان دارید؟

ادامه مطلب
خلاصه کتاب پول و قانون جذب
معرفی و خلاصه کتاب پول و...

این مقاله از روی نسخه اصلی و انگلیسی کتاب پول و قانون جذب خلاصه برداری شده است!

خلاصه کتاب پول و قانون جذب (Money And The Law Of Attraction)

ما چه هستیم؟ ترکیبی از شگفتی، معجزه، زیبایی و توانایی که در شکل و شمایلی کاربردی روی یک کره خاکیِ سرشار از آب که در کائنات معلق است زندگی می کنیم. بنابراین، اصلا جای تعجب ندارد که بتوانیم با کمک نیروی ذهنمان چیزهایی که می خواهیم را به زندگی مان جذب کنیم. در این قسمت از خانه سرمایه به سراغ کتاب «پول و قانون جذب» از «استر هیکس» می رویم و به دنبال راهی برای باز کردن مسیر جریان پول به زندگی مان می گردیم. اگر در مورد پول و رابطه آن با قانون جذب سوالی در ذهنتان دارید یا می خواهید به ماجرای قانون جذب از زبان یک استاد جهانی گوش دهید تا پایان این ماجرا با ما همراه باشید.

یک جای کار می لنگد؛ اما کجا؟!

بسیاری از ما می خواهیم به موفقیتِ آرزوهایمان برسیم. به همین دلیل، سخت تلاش می کنیم، آموزش می بینیم، شب های زیادی را بیداری می کشیم و صبح ها قبل از طلوع آفتاب از خواب بیدار می شویم. اما انگار اوضاع هیچ تغییری نمی کند و ما در همان جایگاه قبلی خود ایستاده ایم. در این جور وقت ها کمی به خودمان دلداری می دهیم و می گوییم: «اشکالی نداره، همه این طوری هستن.» اما این دلداری کوتاه با دیدن اولین کسی که بسیار کمتر از ما تلاش کرده اما خیلی راحت به موفقیت مورد علاقه ما دست پیدا کرده است، بر باد فنا می رود.

آن هنگام است که از خودمان، زندگی و تلاش هایی که انگار انتهایی ندارند دلزده می شویم و به سمت ناامیدی قدم برمی داریم. ولی اگر هوشمندی خودمان را به کار بیندازیم، به جای ناامید و افسرده شدن باید به شدت کنجکاو شویم. باید بفهمیم چه ایرادی در کار ما وجود دارد که همچون زنجیر بر پایمان بسته شده و اجازه جلوتر رفتن را به ما نمی دهد. اندکی عمیق تر نگاه کردن ما را به رابطه جالب میان پول و قانون جذب می رساند.

وقتی تلاش ها کافی هستند اما هدفمند نیستند

منظور از «هدفمند بودن تلاش» هماهنگی میان ذهن و جسم است. کمی فکر کنید. آیا خواسته هایی که برای رسیدن به آنها سخت تلاش کردید را واقعا دوست داشتید؟ آیا در مورد آنها فکرهای قدرتمندی می کردید یا مدام جایی در گوشه ذهنتان این تلاش ها را شماتت می کردید و عاقبت آنها را تیره و تار می دیدید؟ آیا به ذهنتان اجازه می دادید تا از دیوار محدودیت هایی که برایش ساخته اید خارج شود و مسیر موفقیت هایی که اکنون آنها را خواب و خیال می پندارید را به شما نشان دهد؟

بیشتر ما این کار را نمی کنیم. ما در ظاهر، بسیار برای کارمان تلاش می کنیم اما از درون، خودمان را یک قربانی می بینیم که در میان کارهایش غرق شده است. وقتی تمام فاکتورهای لازم برای موفقیت را به درستی اجرا کرده اید اما هنوز هم سر جای قبلی تان هستید باید جایی در درونتان به دنبال خرابکار اصلی بگردید و یقه او را دو دستی بچسبید.

به اصلتان باز گردید

کسی که واقعا هستید، موجود کاملی است که تنها برای پیروزی برنامه ریزی شده است. شما قدرتمندترین آفریده هستید؛ یعنی کسی که می تواند بدون برداشتن حتی یک قدم بر کائنات حکم‎فرمایی کند. اما آن قدر خودتان را دست کم می گیرید که تمام قدرت های شگفت انگیز درونتان زیر خروارها «نمی توانم و نمی شود و نمی گذارند» دفن می شود. به دنبال ثروت هستید؟ پول و قانون جذب را به هم گره بزنید و چیزی که می خواهید را از کائنات طلب کنید. به دنبال سلامتی هستید؟ سلامتی و قانون جذب را به هم گره بزنید و شفا را در تک تک سلول های وجودتان احساس کنید. مسیر پیشرفت، به دست آوردن ثروت، سلامتی و عشق همیشه به روی شما باز است. این شما هستید که می خواهید به جای عبور از در، بالا رفتن از دیواری 1000 متری را امتحان کنید و به خودتان سختی بدهید.

تفکر محدود کننده را شناسایی کنید

اولین قدم شما برای تغییر زندگی تان و ایجاد یک جهش بزرگ در اوضاع مالی، سلامتی و روابطتان یافتن فکرهای محدود کننده است. برای یافتن این فکرها با یک چالش بزرگ روبه رو هستید. چون آنها خیلی خوب بلدند که خودشان را از نگاه شما پنهان کنند. به همین دلیل باید خودتان را زیر ذره بین بگذارید و تمام فکرهایی که از دروازه ذهنتان وارد می شوند را بررسی کنید تا بتوانید سر بزنگاه، مُچ خودتان را بگیرید!

برای این کار می توانید از یک دفتر و قلم کمک بگیرید و هر فکر منفی که از سرتان گذر کرد را روی آن یادداشت کنید. در پایان روز به راحتی می بینید که با چه جور فکرهایی سر و کار دارید. این فکرها متهمان ردیف اول درجا زدن، بیماری، فقر و ناراحتی شما هستند. باید پس از شناسایی آنها، تک تکشان را با فکرهایی کاملا برعکسشان جایگزین کنید.

قانون جذب را به نفع خودتان به کار بگیرید

قانون جذب، اصلی ثابت است که از زمان خلقت کائنات تا به حال، بدون تغییر به کار خودش ادامه داده است. این بدان معنی است که اگر می خواهید از این قانون به نفع خودتان استفاده کنید باید یاد بگیرید که چگونه آن را در راستای رسیدن به آرزوهایتان به کار بیندازید. اگر به دنبال رسیدن به ثروت هستید باید پول و قانون جذب را با کمک ارتعاش های ذهنیتان به شکلی هدفمند و مثبت مورد استفاده قرار دهید.

فرقی نمی کند که موجودی حساب شما چقدر است. خودتان را از هم اکنون، فردی بسیار ثروتمند تصور کنید. چیزی که درستی این تصور کردن را به شما نشان می دهد، احساسی است که به دست می آورید. اگر نگاه کردن به خودتان در حالی که به آرزوهایتان رسیده اید و ثروت را در دستانتان دارید باعث می شود که لبخند بر لبانتان بنشیند و احساس بی نیازی کنید، در مسیر درستی قرار گرفته اید. یادتان باشد، احساس شما چراغ راهنمای وضعیت ذهنی شما است. از آن به خوبی استفاده کنید.

نیازی نیست چرخ را دوباره اختراع کنیدخلاصه کتاب پول و قانون جذب

تعداد کسانی که روی کره زمین مشغول اختراع کردن و پیش بردن تمدن بشری هستند شاید کمتر از یک درصد باشند. الباقی مردم جهان، پیوسته در حال استفاده کردن از نتیجه های این اختراع ها هستند. این موضوع در مورد قانون جذب هم جاری است. برای استفاده کردن از این قانون نیازی نیست که خودتان را به آب و آتش بزنید و ارتعاش ها را درک کنید. شما فقط باید یاد بگیرید که از این قدرت بی انتها نهایت بهره را ببرید و آن را آگاهانه مورد استفاده قرار دهید.

شما بازیگر اصلی صحنه زندگیتان هستید

در دنیای شما، نقش اول داستان متعلق به خودتان است. تمام کسانی که در زندگی تان می بینید، حتی کسانی که عاشقانه دوستشان دارید در بهترین حالت نقش مکمل را در داستان زندگی شما بازی می کنند. گذشته از این، شما کارگردان و تهیه کننده زندگیتان هم هستید. این یعنی مسئولیت مستقیم 90 درصد اتفاق های خوب و بدی که در زندگی تان رخ می دهد به طور مستقیم به شما برمی گردد. آن 10 درصد هم به عوامل طبیعی مانند تولد یا مرگ مربوط است؛ یعنی چیزهایی بسیار فراتر از قدرت اختیار شما. اما حتی در آن موارد هم این قدرت اختیار شما است که نوع واکنشتان را رقم می زند. با این حساب، اینکه بگویید فلانی باعث موفقیت یا شکست من شد، چیزی جز یک بهانه یا دروغ نیست. چون شما مسئول مستقیم تمام آن جریان ها هستید. این اصل در مورد پول و قانون جذب هم جاری است.

واکنش هایتان را هوشمندانه مدیریت کنید

عده ای فکر می کنند که باید اول موفق شوند و پس از آن احساس موفقیت را تجربه کنند. این یعنی آنها زندگی شان را محدود به واکنش نشان دادن به نتیجه تصمیم های گذشته شان می کنند و قدمی برای تغییر آینده شان بر نمی دارند. یادتان باشد، شما هم اکنون در نتیجه تصمیم های گذشته خود زندگی می کنید. با این حساب اگر می خواهید آینده تان تغییر کند باید از حالا احساس متفاوتی را مهندسی کنید و تصمیم های تازه ای بگیرید تا بتوانید آینده دیگری را برای خودتان رقم بزنید. بنابراین، باید تفکر خودتان را از امروز یا دیروز به فردایی که خودتان آن را ساخته اید تغییر دهید و احساس متفاوتی را تجربه کنید.

احساس آزادی، پول و قانون جذب به هم گره خورده اند

پول، خوشبختی نمی آورد اما نبودش حتما باعث بدبختی می شود. چون پول می تواند بخش بسیار زیادی از نیازهای انسان را تامین کند و او را از قید و بند محدودیت ها نجات دهد. بنابراین، برای بسیاری از مردم جهان، پول، کلیدی است که آنها را از اسارت نجات می دهد. تنها راه برای رسیدن به این کلید و به دست آوردن آزادی واقعی، هم جهت کردن فرکانس های درونی با چیزی است که می خواهید به آن برسید.

این کار، هماهنگی را به زندگی شما باز می گرداند و ماجراهای واقعی زندگی تان را با چیزهایی که واقعا می خواهید همراستا می کند. وقتی تلاش برای این تغییر بزرگ را آغاز کنید، فرقی ندارد که در چه سنی هستید، چون خیلی زود آثار این تغییر را در زندگی تان خواهید دید. گویا با این کارتان درب را به روی کسی که سال ها منتظرتان مانده بوده است باز می کنید. در این میان شاید افسوس بخورید که وقتی می توان به این راحتی زندگی را تغییر داد چرا تاکنون زندگی تان را این قدر سخت و ملال آور کرده بودید؟

همین الان به چه فکر می کنید؟

افکار شما بسیار مهم هستند. چون فکرتان احساستان را به وجود می آورد و احساستان به طور مستقیم با قانون جذب ارتباط برقرار می کند. نتیجه این می شود که هر روز با نتیجه مستقیم، هماهنگ و کاملا مشابه افکارتان روبه رو می شوید. اگر به خلاص شدن از گرفتاری فکر کنید، گرفتارتر می شوید، اگر به جای خالی عشق واقعی در زندگی تان نگاه کنید، همیشه تنها می مانید، اگر به کمبود پول نگاه کنید، هیچ وقت مقدار کافی از آن را در اختیارتان نخواهید داشت و اگر به خلاص شدن از بیماری فکر کنید، بیشتر بیمار می شوید. شاید از کوره در بروید و بگویید: «پس چه کار کنم؟!»

جهت افکارتان را تغییر دهیدخلاصه کتاب پول و قانون جذب

شما نمی توانید فکر کردن را متوقف کنید. چون افکارتان کلید نیروی خلقت را در اختیار دارند. در عوض باید جهت افکارتان را تغییر دهید و به یک ماجرا از دریچه دیگری نگاه کنید. ماجرای پول و قانون جذب را در نظر بگیرید. برای به دست آوردن پول، خلاص شدن از گرفتاری، پرداخت کامل بدهی ها و زندگی کردن در آرامش و آسایش بیشتر باید به وجود فراوان ثروت در زندگی تان فکر کنید. به این مثال ها نگاهی بیندازید:

  • چگونه از دست بدهی هایم نجات پیدا کنم؟ (اشتباه)
  • چگونه پول بیشتری را به دست بیاورم و به ثروت برسم؟ (درست)
  • چرا من همیشه مریض هستم؟ (اشتباه)
  • چگونه سلامتی ام را قدرتمندتر کنم؟ (درست)
  • چرا همیشه در حال درجا زدن هستم؟ (اشتباه)
  • چگونه از خود دیروزم جلو بزنم؟ (درست)

با تغییر دادن سبک و جهت افکارتان زندگی را به شکلی متفاوت تجربه کنید.

قانون جذب، بهترین بیمه برای سلامتی

به جز ترکیب زیبا و دلنشین پول و قانون جذب، چیزهای دیگری هم مثل «سلامتی و قانون جذب»، «عشق و قانون جذب»، «آرامش و قانون جذب» و … هم وجود دارند. برای لذت بردن از زندگی و تلاش برای قدم برداشتن در مسیر اهداف بزرگتان باید جسم سالمی داشته باشید. در واقع، جسم شما بزرگ ترین سرمایه زندگی تان است. چون معبدی است که روحتان در آن زندگی می کند. با این وجود، افراد کمی هستند که واقعا احساس سلامتی و جوانی می کنند. بیشتر مردم به محض اینکه از دهه 20 زندگی شان خارج می شوند، خودشان را در سرازیری مرگ می بینند. از این جا است که داستان افسوس خوردن در مورد جوانی، زیبایی، تندرستی و انرژی از دست رفته آغاز می شود.

این در حالی است که جسم انسان به جای طی کردن روند فرسایشی، مدام در حال نوسازی سلول های خودش است؛ یعنی شما مدام در حال جوان تر شدن هستید. اما چون ذهنتان را به تعداد گردش های کره زمین به دور خورشید و مفهومی به نام «سن» گره زه اید خیلی راحت، تلاش های معجزه وار جسمتان برای جوان ماندن را از بین می برید و او را دچار بیماری و فرسایش می کنید. چرا وقتی که می توانید جوان بمانید و با نیروی سلامتی تان از زندگی کردن لذت ببرید، مدام در مورد سلامتی تان فکرهای بد می کنید؟

چگونه از قانون جذب برای سلامتی خودمان استفاده کنیم؟

روش کار دقیقا مثل زمانی است که به دنبال پول و قانون جذب هستید. برای این کار تنها کافی است افکار خودتان را در مورد سلامتی و سن و سالتان زیر ذره بین ببرید. آن هنگام است که فکرهای منفی، یکی یکی خودشان را نشان می دهند. پس از آن باید این فکرهای ناخوشایند را با چیزهایی که دوست دارید عوض کنید و احساستان را سر و سامان بدهید. به جای اینکه در آرزوی سلامتی باشید، هم اکنون آن را با تک تک سلول های بدنتان احساس کنید. یادتان باشد، در تمام سلول های بدنتان نیروی پنهان شفا وجود دارد. این ماجرا از آغاز تولدتان به این شکل بوده و تا لحظه مرگتان هم به همین ترتیب باقی می ماند. بنابراین، وقتی افکارتان را در مورد خودتان، سلامتی تان، پوستتان، وزنتان و … به سمت و سویی که دوست دارید می برید، سلول های بدنتان هم به این ندا پاسخ مثبت می دهند و این یعنی آغاز انقلابی از معجزه ها درون شما. آن هم هنگامی که هیچ خبری از این ماجرا ندارید.

ماشین جسمتان را روغن کاری کنید

جسم چیست؟ در بهترین حالت، جسم شما یک وسیله است که برای حضور روحتان روی زمین به او داده شده است. وقتی در حال خواندن واژه ها هستید، این کار را با جسمتان انجام می دهید اما کسی که واقعا در حال خواندن آنها است روحتان است. می توانید این ماجرا را به یک خودرو و سرنشین آن تشبیه کنید با این تفاوت که شما نمی توانید با فکرتان موتور خودروی خودتان را تعمیر کنید. اما وقتی پای جسمتان در میان باشد، روحتان می تواند آن را شفا دهد.

روح شما این کار را با افکارتان انجام می دهد. به این ترتیب که در آغاز ماجرا به انتهایی که دوست دارد فکر می کند و مسیر ورود آن به دنیای فیزیکی را هموار می سازد. اجازه بدهید مثالی برایتان بزنم. تصور کنید جسم شما به یک بیماری مبتلا شده است. در این هنگام اگر خودتان را به قانون جذب مسلح کرده باشید، می توانید به جای تمرکز روی بیماری و غصه خوردن بابت آن، روی سلامتی که دوستش دارید و انتظار ملاقات دوباره آن را می کشید تمرکز کنید. به این ترتیب، فرکانس هایی که ارسال می کنید تغییر می کنند و نتیجه آن چیزی می شود که شما دستور داده اید.

بیماری ها از کجا می آیند؟

کتاب پول و قانون جذب

 

شما به همان راحتی که می توانید با کمک رابطه پول و قانون جذب دروازه ورود ثروت را به زندگی تان باز کنید، قادر هستید که جسمتان را شفا دهید. این یکی از ویژگی های دلنشین متولد شدن به عنوان یک انسان است که در دسترستان قرار دارد. با این حساب، بیماری ها از کجا می آیند؟ در پاسخ باید بگویم از همان جایی که فقر و بی پولی می آید یعنی افکار شما. البته ماجرا همیشه به این سادگی نیست؛ مثلا این طور نیست که کسی از قصد به بیماری فکر کند تا بیمار شود.

در واقع، بیماری ها عوارض جانبی افکار منفی ما در مورد زندگی هستند. وقتی ناراحت هستیم، اضطراب داریم، غصه می خوریم، خشمگین هستیم و بدتر از همه نفرت، وجودمان را فرا گرفته است، خیلی راحت دچار بیماری می شویم. شدت ابتلا به بیماری ها هم ارتباط مستقیمی با عمق و شدت افکار منفی دارد؛ یعنی هر چقدر که بیشتر و عمیق تر به چیزهای منفی فکر کنیم، بسیار گسترده تر و وحشتناک تر دچار بیماری می شویم. برای خلاصی از این ماجرا، شکستن این دور باطل و جذب سلامتی باید ذهنمان را از این فکرها خالی کرده و جای آنها را با فکر به چیزهایی که دوست داریم پر کنیم.

آیا شغل شما در راستای افکارتان است؟

تعداد کسانی که شغل خود را دوست ندارند فراتر از حد تصور است. بسیاری از مردم فقط به این دلیل سر کار می روند که می خواهند با پول آن به سراغ خرید چیزها یا انجام کارهای مورد علاقه شان بروند. در واقع، آنها خودشان را مصرف می کنند تا به پول برسند. این کار درست در نقطه مقابل پول و قانون قرار دارد. شما نمی توانید با انجام دادن کاری که هر روز برایتان مثل یک عذاب است به موفقیت یا ثروت برسید. چون برای موفق شدن به عشق نیاز دارید نه نفرت. عشق شما به کاری که دوستش دارید می تواند دروازه های ورود ثروت را به زندگی تان باز کند. در آن هنگام، نیازی نیست که به دنبال پول بدوید چون پول به دنبال شما می گردد و می خواهد هر طور شده وارد زندگیتان شود.

چرا انجام شغلی که دوستش نداریم، اشتباه است؟

وقتی کاری را دوست ندارید، مدام در حال ارسال فرکانس های منفی در مورد آن هستید. به این ترتیب، نه تنها هیچ راهی برای ایجاد هماهنگی میان پول و قانون جذب پیدا نمی کنید بلکه در کارتان شرایط عجیب و مسخره ای به وجود می آیند تا شما را بیشتر عذاب بدهند. پولی که از چنین عذابی به دست بیاید نه تنها شما را به آرزوهایتان نمی رساند بلکه نگاه شما به پول را سرشار از حسرت و کمبود می کند. به دنبال این ماجرا اصلا دلتان نمی خواهد پولی که با این بدبختی و زحمت به دست آورده اید را خرج کنید. در نتیجه، افکارتان سرشار از محدودیت، کمبود و نگرانی می شود.

اما وقتی کاری که دوست دارید را به منبع درآمدتان تبدیل می کنید، از انجام لحظه به لحظه آن لذت می برید. به دنبال این ماجرا، فرکانس هایی که به جهان هستی ارسال می کنید، سرشار از انرژی های سازنده می شوند. در نتیجه، آدم هایی سر راهتان قرار می گیرند، موقعیت هایی برایتان مهیا می شوند و ماجراهایی برایتان به وجود می آیند که حتی در خیالتان هم آنها را تصور نمی کردید؛ این یعنی زندگی واقعی، یعنی لذت بردن از گذران عمر و زندگی کردن به عنوان یک انسان.

وظیفه خودتان را همیشه به یاد داشته باشید

گاهی در زندگی دچار سوءتفاهم هایی می شویم که مسیر حرکتمان را به کلی تغییر می دهند. به برخی از این سوءتفاهم ها دقت کنید:

  • ما باید کاری کنیم تا دیگران از ما راضی باشند. چون این تنها راه برای زندگی کردن در آرامش است
  • باید تا جایی که می توانیم احساس کمبود در دیگران را از بین ببریم
  • باید برای خوشحالی دیگران خوشحالی خودمان را فدا کنیم. چون این تنها راهی است که می توانیم خوب بودن خودمان نشان دهیم
  • نباید وقتی بقیه فقیر هستند به دنبال کسب ثروت باشیم
  • و …

اما چرا این کارها اشتباه هستند؟ برایتان می گویم:

  • تلاش برای راضی کردن دیگران یک اشتباه بزرگ است. چون هیچ وقت نمی توانید همه را راضی کنید.
  • این وظیفه ما نیست که احساس کمبود را در دیگران از بین ببریم. چون این راهی است که هر کس به تنهایی باید در آن قدم بردارد. وظیفه ما این است که افکارمان را سر و سامان بدهیم و فرکانس هایمان را با چیزهایی که می خواهیم همسو کنیم.
  • نقش بازی کردن به عنوان یک قربانی باعث نمی شود که دیگران شادتر شوند. شما می توانید به جای غمگین بودن کنترل افکارتان را در دست بگیرید تا راهی برای مدیریت کردن موقعیت ها پیدا کنید.
  • فقیر بودن ما شاید آتش حسادت افراد فقیر را خاموش کند اما باعث بهتر شدن اوضاع یا ثروتمند شدن آنها نمی شود. بزرگ ترین دلیلی که باعث می شود آنها بی پول باشند، فقر فکری شان است. وقتی پول و قانون جذب در یک راستای سازنده قرار نگرفته باشند، افراد روز به روز فقیرتر می شوند. پس چیزی که باید تغییر کند، فکر است.

تلاشی اثرگذار برای رشد دیگران

کمی قبل در مورد نبایدهای قربانی کردن خودتان پیش پای رضایت دیگران صحبت کردیم. اما این بدان معنا نیست که باید نسبت به زندگی دیگران بی اهمیت باشیم یا کاری برای رشد آنها انجام ندهیم. چون همه ما روی یک کره خاکی زندگی می کنیم و بخواهیم یا نخواهیم کارهایمان روی یکدیگر تاثیر می گذارد. در این میان، راهی وجود دارد که می توانید با کمک آن به این هدف برسید و آن تلاش برای رسیدن به هماهنگی با خودتان است. اگر افکار، رفتار و گفتار شما در یک راستا باشند، به موجودی تبدیل می شوید که راه می رود و زندگی خودش را بر اساس چیزهایی که می خواهد می سازد. در آن صورت، این قدرت را پیدا می کنید تا به شکلی اثربخش روی دیگران تاثیر بگذارید.

اما باز هم این بدان معنا نیست که شما در زندگی دیگران دخالت کنید یا آنها را مجبور سازید تا افکارشان را تغییر دهند. این آگاهی باید از اعماق وجود هر فرد شعله ور شود تا بتواند زندگی اش را تغییر دهد. شما می توانید آنها را تشویق کنید و با زندگی متفاوتی که برای خودتان می سازید نتیجه واقعی تغییر افکار را به آنها نشان دهید. تاثیری که یک اقدام واقعی روی زندگی دیگران می گذارد با هیچ واژه ای برابری نمی کند. در حقیقت، شما با ساخت زندگی خودتان و هماهنگی میان پول و قانون جذب، زندگی اطرافیانتان و حتی دنیا را بهتر می‎ کنید.

پیام اصلی «استر هیکس» در کتاب «پول و قانون جذب» چه بود؟خلاصه کتاب پول و قانون جذب

«استر هیکس» و همسرش «جری هیکس» دو نفر از اثرگذارترین مربیان جهانی قانون جذب هستند. آنها به معنای واقعی، از قانون جذب در زندگی شان استفاده کردند و فقط به بیان مطالب تئوری بسنده نکردند. از میان کتاب هایی که توسط این دو نفر نوشته شد، کتاب «پول و قانون جذب» موفقیت بسیار زیادی را به دنبال آورد. استر و جری در این کتاب به دنبال این بودند تا آگاهی انسان ها را نسبت به قدرت بی انتهای ذهنشان و فرکانس هایی که ناآگاهانه به سمت جهان هستی ارسال می کنند افزایش دهند. به باور آنها این راهی است که می تواند مسیر زندگی افراد را به سمت و سویی سازنده، سرشار از ثروت، تندرستی و عشق تغییر دهد.

تجربه شما چیست؟

آیا تجربه ای از به کار بردن قانون جذب در زندگی خودتان دارید؟ لطفا ماجرایتان را برایمان تعریف کنید.

ادامه مطلب
خلاصه کتاب کسب درآمد فوری
معرفی و خلاصه کتاب کسب درآمد...

کتاب کسب درآمد فوری

هر کسی با هر سن و سالی، دوست دارد در سریع ترین زمان ممکن به ثروت برسد. این ماجرا باعث شد تا افراد زیادی بدون حساب و کتاب، سرمایه های یک عمر خود را دو دستی تقدیم کلاهبرداران کنند یا آنکه با دستان خودشان آنها را به باد دهند. با این وجود، در دوره ای که ما زندگی می کنیم افراد زیادی هستند که توانستند خیلی زود به ثروتی که می خواستند برسند و به میلیونرها و میلیاردرهای زمان خودشان تبدیل شوند. پس این موضوع رویا نیست. در این قسمت از خانه سرمایه به سراغ کتاب «کسب درآمد فوری» از «کریستوفر هوارد» می رویم و پای نکته های کاربردی و واقعی سریع ثروتمند شدن می نشینیم. اگر نمی خواهید داستان ثروتمند شدنتان تا زمان پیریتان طول بکشد، حتما تا پایان این ماجرا با ما همراه باشید.

لطفا شکسته نفسی نکنید

ما عادت کرده ایم که خودمان و توانایی هایمان را کوچک و باز هم کوچک کنیم. فکر کردن به اینکه وضع زندگی مان از این بدتر شود برایمان ساده تر از نوشیدن یک لیوان آب خنک است اما اگر قرار باشد به خودمان در وضعیتی بهتر و فوق العاده تر فکر کنیم، جانمان به لبمان می رسد! تازه باید جواب ذهنمان را بدهیم که مدام زیر گوشمان می گوید: «تو را چه به این کارها! تو چه چیز عالی و خارق العاده ای داری که بخواهی آن را به گوش دیگران برسانی؟!» مشکل اینجا است که ما واقعا این چنین هستیم! تنها وجود ما روی زمین به اندازه کافی عجیب و معجزه وار است. ما روی یک سیاره معلق در جهانی پر از سوال و غرق در شگفتی زندگی می کنیم. زندگیمان به دوستی چند مولکول که آنها را «آب» می نامیم بستگی دارد و درون بدنمان هر لحظه با چیزی پر و خالی می شود که نمی توانیم آن را ببینیم! ما شگفت انگیز خلق شده ایم و در این موضوع، جای هیچ بحثی نیست.

چه چیزی ما را عقب نگه می دارد؟

سوال به جایی بود. چون حالا که ما شگفت انگیز خلق شده ایم، چرا دقیقا برعکس وجودمان قدم برمی داریم؟ چرا فکر می کنیم یاد گرفتن یک موضوع ساده برایمان غیر ممکن است؟ چرا از امتحان کردن یک کار تازه، رفتن به یک مکان عجیب و حتی بهتر فکر کردن راجع به خودمان دوری می کنیم؟ واژه ای سه حرفی، پاسخ این ماجرا را در خودش نگه داشته است و آن «ترس» است. خنده دارتر از همه اینکه ترس، اصلا وجود خارجی ندارد. شما نمی توانید ترس را دستگیر کرده و او را به حبس بیندازید، نمی توانید با او حرف بزنید، در چشمانش نگاه کنید یا او را به صرف یک فنجان چای دعوت کنید. چون ترس، چیزی نیست جز یک وضعیت ذهنی! شما ترس را می سازید و تنها کسی که می تواند ترس ها را نابود کند، خودتان هستید. شغلی به نام «ترس گیر» یا «ترس کُش» وجود خارجی ندارد. این شما هستید که باید همچون یک مبارز به شکار ترس هایتان بروید. تنها پس از این ماجرا است که می توانید به کسب درآمد فوری بپردازید.

برای کسب در آمد فوری باید لجباز باشید!

معمولا از ویژگی «لجباز بودن» به نیکی یاد نمی شود. هر بار که فردی در مقابل خواسته دیگران – چه درست و چه اشتباه – مقاومت می کند می گویند فلانی آدم لجبازی است! اما همین ویژگی به افراد ثروتمند کمک می کند تا راهی برای کسب درآمد فوری پیدا کنند و به جای ثروتمند شدن در زمان پیری که دیگر به جز وارثان به درد کسی نمی خورد، در جوانی از ثروتی که به دست آورده اند لذت ببرند. بدون شک، شما هم چنین آرزویی را در سر دارید. گذشته از این، شما چیز دیگری هم دارید که شاید به آن چندان توجه نکنید و آن خواسته قلبی تان است. لحظه ای فکر کنید. چه کاری در این دنیا وجود دارد که شما آن را از اعماق قلبتان دوست دارید؟ چه کاری است که همیشه دوست داشتید آن را انجام دهید اما به هزار و یک علت، هنوز موفق به انجامش نشده اید؟ مهم نیست چه کاری، مهم این است که شما آن را دوست دارید. اگر می خواهید همچون افراد ثروتمند از انجام کاری که دوستش دارید به کسب درآمد فوری بپردازید باید به لجبازترین آدم منطقه خودتان تبدیل شوید!

چه رابطه ای میان پولدار شدن و لجبازی وجود دارد؟

باید بگویم که این رابطه یک خط مستقیم گردن کلفت است! شما تنها زمانی می توانید کار مورد علاقه تان را به منبع درآمدتان تبدیل کنید که از خواسته تان در مقابل چالش ها، حرف و حدیث دیگران، حرف های منفی که ذهنتان به خوردتان می دهد و افرادی که فکر می کنند کارتان دیوانگی است محافظت کنید. می پرسید سخت است؟ البته که هست! نباید با یک مُشت حرف قشنگ که سختی کارهای بزرگ را زیر سوال می برند تلاش و زحمت ارزشمند خودتان را بی ارزش جلوه دهید. نکته مهم این است که با وجود سختی، شما می توانید از پس آن بربیایید و این بسیار ارزشمند است.

چگونه برای کسب درآمد از چیزی که دوستش داریم، لجباز باشیم؟

بهترین منبع شما برای یادگیری لجبازی، کودکان هستند! به بچه ای که یک بستنی می خواهد اما پدر یا مادرش اصلا خیال خریدن آن را برایش ندارند توجه کنید. او در آن لحظه و از میان تمام چیزهایی که در دنیا وجود دارند فقط یک چیز را می خواهد؛ یک بستنی! کودک ماجرای ما از هر حیله ای که به ذهنش می رسد برای رسیدن به خواسته خود استفاده می کند؛ پایش را به زمین می کوبد، اشک می ریزد، کف زمین می نشیند و حتی اگر بداند که کارگر می افتد به کشیدن جیغ های بنفش هم متوسل می شود! به من بگویید، برای کدام یک از خواسته های دوران بزرگسالی خود چنین عزم راسخی داشته اید؟ اجازه بدهید من به جای شما بگویم: «تقریبا هیچ کدام!» وگرنه الان به جای خواندن محتوایی در مورد کسب درآمد فوری در حال انجام یکی از همان لجبازی هایتان بودید. خبر خوب اینکه در این زمینه تا زمانی که نفس می کشید فرصت دارید. برای این کار باید کاری که دوست دارید را پیدا کنید و سپس با کمک لجبازی کردن به دنبال راه هایی برای کسب درآمد فوری از آن بگردید. هر بار که مشکلی سر راهتان سبز شد، با لجبازی آن را از میدان به دَر کنید!

پُلی که از معنویت به ثروت می رسدخلاصه کتاب کسب درآمد فوری

عده ای علاقه زیادی به انتخاب کردن دارند. آنها فکر می کنند که زندگی همچون ناظمی سرسخت بالای سرشان ایستاده و آنها را مجبور می کند که از میان چیزهای خوب، تنها یکی را انتخاب کنند. مثلا از میان معنوی بودن، ثروتمند بودن و دنبال کردن اهدافی که دوستش دارند فقط مجاز به انتخاب یک گزینه هستند. به این ترتیب، هیچ فرد معنوی نمی تواند به دنبال ثروت برود و هیچ فرد ثروتمندی نمی تواند معنوی باشد. گزینه های دیگری هم برای این ماجرا وجود دارند، مثلا فردی که به دنبال علاقه اش می رود نمی تواند ثروتمند باشد و در راه رسیدن به علاقه اش، معنویت و حتی کانون خانواده اش را به باد فنا می دهد! تمام این خط و نشان کشیدن ها و محدودیت ها چیزی جز مُشتی دروغ و توهم نیستند.

چرا اصرار دارم که شما می توانید هر دو بخش را داشته باشید؟

یادتان هست که گفتم شما فوق العاده خلق شده اید؟ پس چه دلیلی وجود دارد که یک موجود شگفت انگیز مثل شما نتواند به طور همزمان چند چیز را داشته باشد؟ نکته جالب تر اینجا است که داشتن هدف های والا – یعنی همان چیزهایی که به قلب و روحتان بستگی دارد – موتور انگیزه شما را برای رسیدن به ثروت و کسب درآمد فوری روشن می کند. چون پول به شما کمک می کند تا خیلی راحت تر به چیزهای مورد علاقه تان برسید و آن طور که دوست دارید به مردم جهان یاری برسانید. تازه اگر از پتانسیل های درونتان کمک بگیرید می توانید چیزی که دوستش دارید را به دروازه ورود ثروت به زندگی تان تبدیل کنید. واقعا چه چیزی بهتر از این؟

از خودتان سوال های درستی بپرسید

می خواهید یکی از ساده ترین راه ها برای کسب درآمد فوری را یاد بگیرید؟ این راه ساده که قدرت تغییر زندگی تان را در دلش پنهان کرده «پرسیدن سوال های جدید» است. کاری که بیشتر انسان های گرفتار در فقر یا بدهی انجام می دهند این است که مدام از خودشان سوال های اشتباه می پرسند، مثلا:

  • من کِی از دست این همه قرض و قوله راحت می شم؟
  • چه جوری این همه بدهی رو پرداخت کنم؟
  • چرا هیچ چیزی تو زندگی من سر جای خودش نیست؟
  • چرا این همه گرفتاری تو زندگی من وجود داره؟

اگر شما هم از این پرسش ها در ذهنتان دارید، باید بگویم که ماجرای درجا زدنتان در میان کوهی از گرفتاری ها تا ابد ادامه پیدا می کند مگر اینکه سوال هایتان را تغییر دهید؛ مثل بگویید:

  • از چه راهی می توانم بدهکاری های خودم را تسویه کنم؟
  • چه برنامه ای به من کمک می کند تا در کنار پرداخت بدهی هایم، راهی برای ثروتمند شدن باز کنم؟
  • چگونه می توانم به زندگی ام نظم بدهم؟
  • چطور می توانم چالش های زندگی ام را با موفقیت حل کنم؟
  • چگونه می توانم راهی برای ثروتمند شدن پیدا کنم و زندگی ام را تغییر دهم؟

پس در یک جمله، سوال هایتان را عوض کنید تا زندگی تان عوض شود!

شما به اندازه سطح تفکر ذهنی تان ثروتمند می شوید

به خود فعلی تان نگاه کنید. آیا کسی که اکنون هستید، همان شخصیتی است که 10 سال پیش دوست داشتید به او تبدیل شوید؟ آیا سطح درآمد کسی که اکنون هستید، به همان اندازه ای است که 10 سال پیش آرزوی آن را داشتید؟ اگر پاسختان به این پرسش ها مثبت است، پس شما استاد رشد کردن در زندگیتان هستید و دیگر نیازی نیست که ادامه این گفتار را بخوانید؛ اما اگر با کسی که تصور می کردید فاصله دارید یا اصلا در گذشته، تصویری از آینده خودتان نداشتید، حتما پیگیر ادامه این گفتگو باشید. چون به جرات می توانم بگویم که آینده 10 سال بعدتان به این واژه ها بستگی دارد. بیایید کارمان را با یک سوال شروع کنیم:

چرا به کسی که می خواستید یا آن درآمدی که آرزو می کردید نرسیدید؟

شاید اگر پاسخ دادن به این پرسش را بر عهده خودتان بگذارم، چنین چیزهایی را تحویلم دهید:

  • اوضاع اقتصادی خراب شد.
  • هیچ چیز اونطوری که من پیش بینی کرده بودم پیش نرفت.
  • شریکم کسب و کارمون رو به نابودی کشوند.
  • اصلا نفهمیدم کی این 10 سال گذشت! چون همش تو گرفتاری بودم!

اما خودم فقط یک جواب به این ماجرا می دهم: «چون شما کوچک فکر می کردید و البته هنوز هم می کنید!» کوچک فکر کردن در مسیر زندگی کسانی که به دنبال کسب درآمد فوری هستند، جایی ندارد. چون این ماجرا نوعی گُل به خودی محسوب می شود! انگار که با دستان خودتان، ثروت، قدرت، عشق و خوشبختی آینده تان را رد می کنید. بزرگ فکر کنید و باز هم بزرگ تر. اجازه بدهید رویاهایتان مجالی برای نمایش آینده شگفت انگیزی که می توانید داشته باشید را به شما نشان دهند.

به جای گنجشکک اَشی مَشی، یک عقاب طلایی باشیدخلاصه کتاب کسب درآمد فوری

گنجشک ها مدام از این شاخه به آن شاخه می پرند. اگر چند دقیقه به آنها خیره شوید، حتما سرسام می گیرید! چون انگار بدون اینکه هدفی داشته باشند مدام جایشان را عوض می کنند. گویی گنجشک ها به دنبال هیچ چیزی نیستند. حتی ممکن است ناغافل از روی شاخه ای که نشسته اند پر بکشند و بروند؛ اما ماجرای عقاب ها فرق می کند. آنها بیخود از اینجا به آنجا نمی روند. عقاب ها سر جای خودشان می مانند، یک هدف را زیر نظر می گیرند و با قدرت هر چه تمام تر به سمت آن خیز برمی دارند.

بسیاری از آدم ها با سودای کسب درآمد فوری به گنجشک تبدیل می شوند. آنها مدام از این کار به کار دیگری می روند، هدف مشخصی ندارند و تنها به فکر امتحان کردن راه های گوناگون هستند. در نقطه مقابل، کسانی قرار می گیرند که به معنای واقعی، ثروتمند هستند. آنها به جای دنبال کردن چندین هدف و نرسیدن به هیچ کدامشان، تنها روی یک هدف تمرکز کرده و برای رسیدن به آن راه های مختلف را امتحان می کنند. این تفاوت باعث می شود که آنها زودتر و راحت تر از بقیه به ثروت برسند.

روی هدف های بلند مدت، سرمایه گذاری کنید

شاید در ظاهر، داشتن هدف های بلند مدت و کسب درآمد فوری، با هم صَنَمی نداشته باشند اما در حقیقت، آنها به هم گره خورده اند. به پنج سال گذشته خودتان نگاه کنید. اگر اکنون می توانستید به پنج سال قبل در چنین روزی برگردید، چه کاری را متفاوت انجام می دادید؟ چه کاری را شروع نمی کردید؟ یا روی انجام چه کاری اصرار می ورزیدید؟ آینده و هدف های بلند مدت، بسیار نزدیک تر از چیزی هستند که به آنها فکر می کنید. از همین امروز برای دو، سه یا پنج سال آینده خودتان هدف گذاری کنید. سپس به زمان حال برگردید و تمام سعیتان را به کار بگیرید تا یک قدم به سمت اهدافتان بردارید. همین اندازه پیشرفت هم می تواند شما را به چیزهایی که سال ها است آرزویشان را دارید، برساند.

می خواهید سریع ثروتمند شوید؟ مسئولیت کارهایتان را برعهده بگیرید!

معمولا انسان ها میانه خوبی با مسئولیت پذیری ندارند. ما دوست داریم بی هوا تصمیم بگیریم اما هیچ خوش نداریم که مسئولیت همان تصمیم ها را به دوش بکشیم. دلمان می خواهد فرد دیگری، گروه یا سازمانی بسیار بزرگ تر یا کوچکتر از خودمان را گیر بیاوریم تا کاسه کوزه ها را بر سرش بشکنیم. ادامه دادن به این روش، نه تنها اعتبار نام ما را زیر سوال می برد بلکه تمام مسیرهای کسب درآمد فوری را به رویمان می بندد و ثروت را فرسنگ ها از ما دور می کند.

مسئولیت پذیری کار ساده ای نیست؛ اما اگر این کار را یاد بگیرید و غرور بیجای خودتان را کنار بگذارید، سِیلی خروشان از انسان های ارزشمند، موقعیت های بی مانند و ثروتی که آرزویش را دارید به سمتتان جاری می شود.

بهانه آوردن شما را از موفقیت دور می کند

بسیاری از ما گاهی حتی بدون اینکه بدانیم، در نقش یک قربانی فرو می رویم. چون یاد گرفته ایم که این موضوع در بسیاری از موارد، انگشت اتهام را از سوی عملکرد ضعیف ما برمی دارد و آن را به سمت ماجرایی فراتر از ما نشانه می رود. همین عادت رفتاری، مثل یک سد، جلوی رسیدن به موفقیت را می گیرد. اگر مدام بهانه بیاوریم و با نتیجه کارهایمان روبه رو نشویم، هیچ وقت به فکر اصلاح قدم هایمان یا عوض کردن روند تصمیم گیریمان نمی افتیم. بهانه آوردن، باتلاقی است که آینده ما را در خودش غرق می کند! پس با سرعت هر چه تمام تر از آن فاصله بگیرید. به جای اینکه بهانه بیاورید یا پای این و آن را وسط بکشید، محکم سر جایتان بایستید و اشتباه یا کم کاری خودتان را بپذیرید. برای این کار باید نهایت شجاعت خودتان را جمع کنید؛ شاید سخت باشد، شاید اذیت شوید و حتی غرورتان خدشه دار شود اما در عوض، بزرگ می شوید، یاد می گیرید و در گام های بعدی زندگی تان با صبر، حوصله و هوشمندی بیشتری تصمیم گیری می کنید.

وقتی اوضاع سخت می شود، محکم سر جایتان بایستیدخلاصه کتاب کسب درآمد فوری

شجاع بودن کار سختی است. چون باید با وجود ترس هایی که داریم، اقدام کنیم؛ اما این کاری است که ما را به سمت کسب درآمد فوری سوق می دهد. بنابراین، اگر موانعی که از دور به سمتتان خیز برداشته اند آن قدر ترسناک هستند که دلتان می خواهد همه چیز را رها کرده و با سرعت هرچه تمام تر فرار کنید، مثل میخی که در چوب فرو می رود یا درختی کهنسال که در دل زمین ریشه دوانده است، لجوجانه سر جای خودتان بایستید. اگر پا به فرار بگذارید، شاید در آن لحظه خاص از دست مشکلاتتان خلاص شوید اما آنها به دنبالتان می آیند و در بخش های دیگر زندگی تان کمین می کنند. پس بهترین کار آن است که در همین مسیر، تکلیفتان را با آنها روشن کنید. یاد بگیرید که وقتی خسته می شوید، استراحت کنید نه اینکه همه چیز را به حال خودش وا بگذارید. هیچ کس شجاع به دنیا نمی آید. شجاعت، یک وضعیت ذهنی است که در اثر تمرین کردن حاصل می شود. بدون شک، شما هم می توانید شجاع باشید.

مانع ها همیشه هم بد نیستند

یکی از کارهایی که می تواند شما را به سمت کسب درآمد فوری سوق دهد، داشتن نگاهی متفاوت به مانع ها است. اجازه بدهید مثالی برایتان بزنم. خودتان را در یک میدان مین تصور کنید. این امکان وجود دارد که با برداشتن یک قدم اشتباه به پودر تبدیل شوید. بنابراین، نهایت تلاشتان را می کنید تا قدم هایتان حساب شده باشند. در این بین، تعدادی مانع بر سر راهتان سبز می شوند. شما از سر ناچاری به دنبال راه حلی می گردید تا این مانع ها را دور بزنید. وقتی به آن سوی مانع ها می رسید می بینید که مین هایی بسیار بزرگتر و وحشتناک تر پشت این مانع ها بوده اند. در واقع، شما به وسیله این مانع ها به سمت مسیری امن تغییر مسیر دادید. کارآفرین های بسیاری بودند که فقط به علت وجود مانع ها مجبور به انتخاب مسیری شدند که آنها را به موفقیت های بسیار بزرگی رساندند. گاهی خدمتی که یک مانع به شما می کند با هیچ مسیر همواری قابل مقایسه نیست. به همین دلیل است که باید همیشه خوش بینی خودتان را با چنگ و دندان حفظ کنید و پیوسته به دنبال راه حل های گوناگون باشید.

چرا نباید از روش کاری افراد موفق کپی برداری کنید؟

بیشتر کسانی که به دنبال کسب درآمد فوری هستند با ذوق و شوق، روش کار افراد موفق را بررسی می کنند، سازوکارها را بیرون می کشند و به دنبال اجرای مو به موی آنها می روند. این روش، کاملا اشتباه است. چون روش دیگران در انجام کارهایشان به درد وضع و حال شما نمی خورد. در واقع، یکی از دلیل هایی که حساب افراد موفق را از دیگران سوا می کند، شیوه شخصی سازی شده آنها در انجام کارهایشان است. بهترین پیشنهادی که می توانم به شما بکنم این است که زندگی افراد موفق در زمینه کاری خودتان را مطالعه کنید، روش آنها را استخراج کرده و سپس از آن روش ها به عنوان یک الگوی خام برای زندگی و کار خودتان استفاده کنید. به این ترتیب می توانید با ساخت روش ویژه خودتان به موفقیتی که تنها از آن شما است برسید.

برای کسب درآمد فوری به نگاهی گسترده تر نیاز دارید

زمینه کاری شما چیست؟ در چه صنعتی فعالیت می کنید؟ آیا کسب و کار شما تمام نیازهای مشتریانتان را پوشش می دهد یا آنکه آنها برای دریافت خدمات تکمیل کننده، راهی شرکت های دیگر می شوند؟ کسب درآمد فوری همیشه امکان پذیر است البته به شرطی که شما چشمتان را به روی فرصت های ثروتمند شدن پیرامونتان باز کنید. اگر مشتریتان به خدمتی نیاز دارد که شما می توانید آن را پوشش دهید، چرا این کار را نکنید؟ حتما لازم نیست که خودتان یک شرکت جانبی برای این کار تاسیس کنید. بلکه می توانید با شرکت های دیگر در این زمینه همکاری کنید و در کنار هم ثروتی بیشتر را به وجود بیاورید.

با یک راه ساده برای حل کردن مشکلات آشنا شوید

هر کدام از ما روش های خاصی برای روبه رو شدن با چالش های زندگی مان داریم. برخی از این روش ها بسیار کارآمد هستند و برخی دیگر فقط گاهی خوب جواب می دهند. در این بخش به شما روشی را آموزش می دهم که در عین سادگی می تواند بسیار هم اثرگذار باشد. برای انجام این کار، به یک قلم و کاغذ و کمی زمان برای فکر کردن نیاز دارید. آماده اید؟

  • مشکل، خواسته یا هدفتان را در قالب یک سوال در بالای برگه بنویسید؛ مثلا بیایید تصور کنیم که هدف شما رسیدن به درآمد ماهیانه 150 میلیون تومان است. با این حساب باید هدف خود را به این شکل بنویسید: «چطور راهی پیدا کنم که بتوانم به سرعت و راحت، درآمدم را به مبلغ 150 میلیون تومان در ماه افزایش دهم؟»
  • حالا باید ذهنتان را آزاد بگذارید تا هر جوابی که گیر می آورد را به شما تحویل دهد. این ماجرا چیزی شبیه به نوعی فعالیت آزاد است. هیچ جوابی را رد نکنید. حتی اگر خیلی احمقانه یا خنده دار به نظر می رسد همه را بنویسید. در این هنگام کیفیت پاسخ ها اصلا مهم نیستند. نکته مهم، آزاد گذاشتن ذهنتان برای ترکیب کردن پاسخ های مختلف است. نکته کلیدی دیگر این است که باید تعداد این پاسخ ها را به 20 عدد برسانید. نه حتی یک عدد کمتر!
  • در گام سوم، باید نگاهی خریدارانه به راه حل هایتان بیندازید و از میان آنها بهترین راه حل را انتخاب کرده، دور آن خط بکشید و با تمام جدیتی که دارید به سراغ عملی کردن آن بروید.

راز صد میلیارد دلاری برای کسب درآمد فوری!

لطفا به چیزهای سخت و پیچیده فکر نکنید. پول درآوردن از شکافتن هسته اتم بسیار ساده تر است. «وارن بافت» هم این موضوع را تایید می کند. راز صد میلیارد دلاری برای سریع ثروتمند شدن، چیزی نیست جز «خلق ارزش برای مردم». تمام کسب و کارهای بزرگ، تمام شرکت های غول آسا و هر منبع درآمدی که فکرش را بکنید به این عبارت بستگی دارند: «خلق ارزش». حالا کمی فکر کنید. کسب و کار شما چه ارزشی را برای مردم خلق می کند؟ آیا مشتریانتان هم محصولات یا خدمات شما را ارزشمند می پندارند یا فقط خودتان این طور فکر می کنید؟ این پرسش بسیار بزرگی است. چون شما به اندازه بزرگی و کیفیت ارزشی که برای مردم خلق می کنید ثروتمند می شوید. با این حساب باید در هر گام از خودتان بپرسید: «کسب و کار من در حال خلق چه ارزشی برای مردم است و این ارزشمندی چقدر می ارزد؟»

پیام اصلی «کریستوفر هوارد» در کتاب «کسب درآمد فوری» چه بود؟

هوارد، نویسنده و سخنرانی جهانی است که توانست خودش را از میان فقر و بدهی چند هزار دلاری به فردی ثروتمند و کارآفرینی موفق تبدیل کند. او دور دنیا را سفر می کند و نکته های ناب ثروتمند شدن را به افرادی که خواهان آن هستند آموزش می دهد. هوارد در این کتاب، چکیده ای از ارزشمندترین نکات برای سریع ثروتمند شدن را کنار هم قرار داد تا افرادی که فرصتی برای شرکت در سخنرانی هایش پیدا نمی کنند هم بتوانند با کمک این پندهای از آب گذشته، تکانی اساسی به زندگی شان بدهند.

نظر شما چیست؟

آیا باور دارید که ماجرای کسب درآمد فوری، واقعی است و می توان قبل از کهنسالی به ثروت رسید؟ لطفا نظرتان را برایمان بنویسید.

ادامه مطلب
معرفی و خلاصه کتاب عادت ‌های پولساز اثر استلان موریرا
معرفی و خلاصه کتاب عادت ‌های...

خلاصه کتاب عادت های پولساز

عادت ها ما را می سازند. آنها ما را از کسی که بودیم به کسی که اکنون هستیم تبدیل می کنند. با این حساب، اگر می خواهیم از کسی که هستیم به کسی که می خواهیم باشیم تبدیل شویم، باید به سراغ عادت های خودمان برویم. در این قسمت از خانه سرمایه، کتاب «عادت های پولساز» اثر «استلان موریرا» را ورق می زنیم و گلچینی از سازنده ترین عادت ها را با هم دنبال می کنیم. اگر فکر می کنید که می توانید به کسی بسیار بهتر و بسیار ثروتمند از اکنون تبدیل شوید، حتما تا پایان این ماجرا با ما همراه باشید.

قدرت ذهنتان را به رسمیت بشناسید

ذهن شما بزرگ ترین کلکسیون از عادت های پولساز است. البته اگر مراقبش نباشید به مجموعه ای ترسناک از عادت های فقرساز هم تبدیل می شود. همان طور که بدون وجود هوا نمی توان نفس کشید، بدون وجود فکرهای سازنده هم نمی توان راهی به سوی ثروتمند شدن باز کرد. در واقع، شما چاره ای جز تغییر دادن مسیر افکارتان ندارید. چون فکر شما تنها چیزی است که می توانید با تغییر آن زندگی تان را عوض کنید. اگر همیشه در حال غر زدن هستید، از زمین و زمان شکایت دارید یا فکر می کنید که روزگار هر روز برای شکست دادن شما از ترفندهای جدیدتر و خلاقانه تری استفاده می کند باید جایی  در درون خودتان به دنبال مقصر بگردید.

فرصت های بیشتری می خواهید؟ سیستم ذهنی خود را تغییر دهید!

آدم هایی که هوشمندی خودشان را حفظ کرده باشند از فرصت های بیشتر خوششان می آید؛ اما چطور می توان فرصت های بیشتری را به زندگی جذب کرد؟ چرا زندگی برای عده ای برعکس عمل می کند و به جای آنکه آنها به دنبال فرصت ها باشند، فرصت ها به دنبالشان می دوند؟ نکته طلایی این ماجرا، همان چیزی که ورق را برمی گرداند و حساب خوش شانس را از بدشانس سوا می کند در «ساخت سیستم ذهنی» نهفته است.

برخی سیستم ذهنی خود را روی جریان های مثبت می سازند. به همین دلیل، فرصت های باور نکردنی و اتفاق های شگفت انگیز در زندگی شان رخ می دهند. عده ای دیگر هم سیستم ذهنی خود را روی جریان های سیاه و منفی می سازند. به همین دلیل، ذهن آنها بدترین اتفاق های ممکن را دستچین می کند و برایشان پدید می آورد. حالا سوال درست و جذاب ماجرا این است که چطور می توانیم سیستم ذهنی خود را نوسازی کنیم؟ این همان نکته مهمی است که در ادامه برایتان خواهم گفت.

2 گام تا ساخت و نوسازی سیستم ذهنی

خوشبختانه ماجرای ساخت عادت های پولساز و تغییر سیستم ذهنی به آن سختی که فکرش را می کنید نیست. چون ذهن شما بر خلاف ظاهرش، از چیزهای پیچیده خوشش نمی آید. شما می توانید با دو گام اصلی و انجام چند تمرین، تغییری واقعی در سیستم ذهنی قبلی خودتان ایجاد کنید. برای قدم گذاشتن در این تحول آماده هستید؟

گام اول: بذر باورهای موفق را در ذهنتان بکارید

معرفی و خلاصه کتاب عادت  های پولساز اثر استلان موریرا

همین اول کار باید تکلیفمان را با عبارت «غیر ممکن» روشن کنیم. وقتی از ممکن بودن یا نبودن حرف می زنیم به آن دسته از شرایطی در زندگی مان اشاره داریم که واقعی هستند نه چیزهای مبهمی که با رویا ترکیب شده اند. اجازه بدهید مثالی برایتان بزنم؛ مثلا این خیلی رویایی است که شما بتوانید به سن 10 سالگی خودتان برگردید، در زمان سفر کنید، با اقوام فوت شده خود گپ و گفت کرده یا چهره خودتان را تغییر دهید. خودتان هم به خوبی می دانید که چنین چیزی امکان پذیر نیست؛ اما این واقعیت وجود دارد که شما می توانید با ورزش و تغذیه سالم، جسم و خودتان را جوان کنید، می توانید به فردی بسیار ثروتمند تبدیل شوید، خانواده ای شاد داشته باشید و عشق واقعی را در زندگی تان تجربه کنید. پس در دنیای واقعی، چیز غیر ممکنی وجود ندارد. با این پیش زمینه به سراغ روش هایی می رویم که باورها را در ذهنمان تغییر می دهند:

باورهای منفی را شناسایی کنید

قبل از اینکه به سراغ کاشت باورهای مثبت برویم باید باورهای منفی را شناسایی کرده و از چند و چونشان خبردار شویم. تنها در این صورت است که می توانیم آنها را ببینیم، دستمان را به طرفشان دراز کنیم و آنها را با باورهای مثبت جایگزین سازیم.

برای این کار هم کافی است در یک بازه زمانی مشخص – مثلا یک هفته – خودتان را زیر نظر بگیرید و تک تک افکار یا باورهای منفی که در طول روز و در موقعیت های گوناگون خرجشان می کنید را بنویسید.

باورهای منفی را اعتبارسنجی کنید

حالا وقت آن است که باورهای منفی تان را گوشه رینگ گیر بیندازید و آنها را به رگبار سوال ببندید! باید از خودتان بپرسید که چرا چنین باوری دارید؟ آیا این باور در همه شرایط به کارتان می آید؟ اصلا آیا این افکار متعلق به خودتان هستند یا کسی آنها را در ذهنتان کاشته است؟

از خودتان سوال های چَپَکی بپرسید

وقتی سیستم ذهنی شما روی عادت های پولساز متمرکز نباشد، به طور پیوسته از خودتان سوال های بدی می پرسید؛ مثلا می گویید: «ای وای چرا این کار رو کردم؟»، «من واقعا عقل هم دارم؟»، «چرا این راه حل به ذهنم نرسید؟» و … . هنگامی که شما چنین سوال هایی را از خودتان می پرسید، ذهنتان شروع به گشتن می کند و نمونه های تمام رنگی از سریال اشتباه های شما را پیش چشمتان هویدا می سازد. به همین دلیل است که می گویند ذهن شما دوست یا دشمنتان نیست.

ذهن ما دقیقا چه کسی است؟

ذهن شما، خدمتکار شما است. آفریده شده است تا بدون چون و چرا چیزهایی که به او فرمان می دهید را اجرا کند. شما با احساستان به ذهنتان فرمان می دهید. حالا وقت آن رسیده است که با پرسیدن نوع متفاوتی از سوال ها، دستور جدیدی به ذهنتان بدهید و او را به سراغ انجام کاری مفیدتر بفرستید. این بار از خودتان بپرسید: «چه زمان هایی بهترین خودم بودم؟»، «هنگام انجام چه کارهایی شاد هستم؟»، «چه چیزی به من قدرت می دهد؟»، «چه کسانی از من تعریف کردند؟» و … . یادتان باشد، پرسیدن سوال درست، مهم تر از یافتن پاسخ درست است.

با خودتان یکه به دو کنید!

معرفی و خلاصه کتاب عادت  های پولساز اثر استلان موریرا

وقتی برای اولین بار به سراغ ساخت عادت های پولساز می روید، ذهنتان در مقابل ایجاد تغییر مقاومت می کند. اگر در چنین شرایطی کوتاه بیایید، ذهنتان پیروز می شود و کارها را به همان منوال قبلی انجام می دهد. پس نباید کم بیاورید! باید همچون یک قهرمان تنیس، پاسخی کوبنده به تمام پرتاب های ذهنتان بدهید. اجازه بدهید مثالی برایتان بزنم:

  • شما: من حتما در این کار موفق می شم!
  • ذهنتان: دفعه قبلی هم همین رو گفتی!
  • شما: این دفعه فرق می کنه. من کلی چیز یاد گرفتم
  • ذهنتان: یاد گرفتن اصلا ملاک نیست! دفعه قبل کلی ضرر کردی
  • شما: عوضش فهمیدم کجای کارم اشتباه بوده
  • ذهنتان: عوضش کل پس اندازت رو به باد دادی!
  • شما: هی! یا با من بیا! یا ساکت شو!
  • ذهنتان: این بار واقعا جدی هستی؟!
  • شما: بله!
  • ذهنتان: خب… یکبار دیگه امتحان کردن که ضرری نداره…

در پایان این گفتگو شما پیروز میدان می شوید و ذهنتان را با خودتان همراه می سازید. از این گفتگوی فرضی به عنوان یک نمونه برای حاضر جوابی به ذهنتان استفاده کنید. هر چه در پاسخ دادن به ذهنتان حرفه ای تر شوید، راحت تر و سریع تر تصمیم های خوب را می گیرید.

گام دوم: باور تازه خود را تایید کنید

باورها هم مثل خیلی چیزهای دیگر به تایید شدن از طرف شما نیاز دارند. در واقع، این کافی نیست که فقط یک باور جدید را برای خودتان بسازید. شما باید به باورهایتان جان بدهید. بهترین روش برای انجام این کار، تکرار پیوسته آن باورها با خودتان است. باید تا زمانی که باورتان را باور کنید آن را همچون یک وِرد برای خودتان بخوانید! این روش به طرز عجیبی جواب می دهد! چون بعد از چندین بار تکرار کردن، ناخودآگاهتان متوجه وجود این باور می شود و آن را به صندوق خانه خودش راه می دهد. وقتی ذهن ناخودآگاهتان چیزی را قبول می کند، فرایند ورود چیزهایی از جنس آن باور را در زندگی تان به راه می اندازد. شما صاحب تجربه های جدید، فرصت های تازه، آدم های خیلی بهتر، عادت های پولساز قدرتمندتر و نگرشی متفاوت تر خواهید شد.

از استرس نترسید، آن را مدیریت کنید

مدیریت اضطراب و فشارهای کاری یکی از جالب ترین و اثربخش ترین عادت های پولساز است. کسی که بتواند ذهن خود را در دست بگیرد، توانایی هر کاری را خواهد داشت. وقتی حرف از استرس می شود، انسان ها دو حالت بیشتر ندارند؛ یا بر استرس پیروز می شوند و آن را مدیریت می کنند یا اینکه اجازه می دهند استرس، کنترل زندگی شان را در دست بگیرد. در هر دو حالت، افرادی هستند که به موفقیت رسیده اند. با این تفاوت که مسیر گروه اول -یعنی کسانی که استرس را مدیریت کردند – هموار و آفتابی و مسیر گروه دوم – یعنی کسانی که اجازه دادند استرس زندگی شان را یک لقمه چپ کند – سنگلاخی و ابری است. بدون شک، یک انسان عاقل، مسیر آفتابی و هموار را انتخاب می کند. به همین دلیل باید با راه هایی که افسار مدیریت استرس را به دستتان می دهند آشنا شوید. در ادامه، یکی از معروف ترین روش های مدیریت اضطراب را به شما معرفی می کنیم.

مدیتیشن؛ میانبری به درون

مراقبه کردن یا مدیتیشن، اسم و رسم با کلاسی دارد. به همین دلیل، افرادی که در مسیر رشد و ساخت عادت های پولساز هستند، سراغی از این مسکن و آرامبخش بی عوارض نمی گیرند. آنها فکر می کنند که مدیتیشن کردن متعلق به افراد بیکار است که نمی دانند با وقت های اضافه خود چه کاری انجام دهند! این در حالی است که مراقبه کردن، یکی از عادت های پولساز است که افراد بسیار ثروتمند از آن برای سر و سامان دادن به افکار خود و مدیریت کردن فشارهای کاری، نهایت استفاده را می برند. مراقبه کردن روش های گوناگونی دارد. شما باید هر کدام از آنها را دست کم چند بار انجام دهید تا بتوانید مراقبه ویژه خودتان را پیدا کنید.

دیگران را نه به خاطر آنها، به خاطر خودتان ببخشید

گاهی برخی دانسته یا ندانسته باعث رساندن آسیب های مختلف به ما می شوند. چه این آسیب ها روحی باشند و چه مالی در هر حال، آتشی از خشم و سرزنش را در وجودمان شعله ور می سازند. نکته تلخ ماجرا این است که چنین آتشی می تواند ما را از درون بسوزاند و اندوخته انرژی مان را به یغما ببرد. پس بهترین راه برای ما و نه آنها، بخشیدنشان است.

در مورد معنای بخشیدن باید نکته ای بسیار مهم را گوشزد کنیم. وقتی می گوییم دیگران را ببخشید به این معنا نیست که با بخشیدن آنها عمل اشتباهشان را تایید کرده یا آن را فراموش کنید. این کار اشتباه است و باعث می شود که آن فرد نه تنها از انجام عملش پشیمان نشود بلکه دوباره فکر تکرار آن کار در ذهنش چرخ بزند! منظور دقیق ما از بخشیدن این است که به جنجال فکری خودتان با اشتباه آن فرد پایان دهید و آن را رها کنید. با این کار، آتش داغی که برای مدتی طولانی در مشتتان نگه داشته بودید را به زمین می اندازید و راحت می شوید. به همین دلیل است که بخشیدن هم جزو عادت های پولساز به شمار می رود. چون نگاه شما را از دردها و ناراحتی های گذشته برمی دارد و آن را به سمت فرصت های تازه آینده متوجه می کند.

سپاس گزاری، دروازه ای به سمت نعمت های بی انتها

معرفی و خلاصه کتاب عادت  های پولساز اثر استلان موریرا

سپاسگزاری کردن، گل سرسبد عادت های پولساز است. تمام کسانی که ثروت خود را با شادی و با کمک اتفاق هایی باور نکردنی ساخته اند، سپاسگزارهایی واقعی بوده اند. در حقیقت، روند درست هم همین است. شما نباید برای به دست آوردن ثروت، چیزی که جوهره اش را در وجودتان دارید به خفت و خواری بیفتید یا عذاب بکشید. فرایند به دست آوردن ثروت باید در مسیری جذاب، دوست داشتنی و هیجان انگیز باشد. می توانید با سپاسگزاری کردن، این لطف را در حق خودتان انجام دهید.

چرا سپاسگزاری کردن باعث رسیدن به ثروت می شود؟

این ماجرا چندین و چند دلیل دارد. بیایید آنها را با هم بررسی کنیم:

1. چشم ما را به جمال فرصت ها روشن می کند

مشکل ما این است که فکر می کنیم فرصت ها در جنگلی دور و دراز، زیر سنگی جادویی که توسط دو اژدها محافظت می شوند پنهان شده اند. در حالی که بهترین و پولسازترین ثروت ها جایی درست بیخ گوش ما هستند. وقتی در مورد چیزهایی که اکنون در دست داریم سپاسگزاری می کنیم قدر آنها را بیشتر می دانیم و می فهمیم که آنها واقعا بهترین فرصت های زندگی ما هستند که به رایگان در اختیارمان قرار گرفته اند.

2. به ما کمک می کند تا رابطه های قدرتمندی با آدم های فوق العاده بسازیم

سپاسگزاری کردن در مدت کوتاهی، امواج ارسال شده از سوی افکار ما را اصلاح می کند. این موضوع باعث می شود که ما افرادی با انرژی بالا و همراستا با امواج جدید ذهنی مان را به سوی خودمان جذب کنیم. این همان چیزی است که واقعا در مسیر رسیدن به ثروت به آن نیاز داریم؛ یعنی درست کردن حلقه ای بزرگ از افرادی که ذهنشان به جای فقر و نیستی روی ثروت و فزونی تنظیم شده است. چنین افرادی ما را هم با خودشان بالا می کشند و مسیر بازگشت به سمت فقر را به روی ما می بندند. چه چیزی از این بهتر؟!

3. انعطاف پذیری ما را افزایش می دهد

عادت های پولساز، نتیجه های گسترده ای روی زندگی ما می گذارند. سپاسگزاری کردن هم به عنوان یکی از همین عادت های مهم، بخش های زیادی از زندگی مان را مثل یک معجزه، بهبود می بخشد. قدردانی کردن باعث می شود که ذهن ما نگرش مثبتی به ماجراها پیدا کند. این قضیه به شکلی مستقیم روی انعطاف پذیری ما تاثیر می گذارد و به ما کمک می کند تا در شرایط گوناگون، بهترین تصمیم را شناسایی کنیم.

با آغوشی باز به استقبال چیزهای تازه بروید

استقبال کردن از تغییرات، نیازمند داشتن نگاهی دوراندیشانه است تا بتوانید از میان تازگی یک ماجرا به سودمندی آن پُل بزنید. این کار یکی از عادت های پولساز است که طلایی ترین فرصت ها را درست در کف دستانتان قرار می دهد. بنابراین، وقتی برای اولین بار با چیزهای تازه روبه رو می شوید، سعی کنید بدون قضاوت کردن به دنبال کشف فرصت های رشد در آن بگردید. این همان کاری است که افراد پیش رو انجام می دهند. هیچ دلیلی وجود ندارد که شما نتوانید این کار انجام دهید.

در لحظه زندگی کنید، چون آن تنها زمانی است که دارید

شاید بتوان گفت که این مورد، یکی از سخت ترین عادت های پولساز باشد. چون بیشتر ما یا در زمان گذشته یا در آینده زندگی می کنیم و اصولا کار خاصی با زمان حال نداریم. این در حالی است که زمان حال، تنها زمان واقعی در زندگی ما است که می توان بر قالیچه آن سوار شد و به آینده رسید. برای زندگی کردن در لحظه باید به زمان حال خود، جان بدهید. باید آن را به عنوان بهترین بخش از عمرتان به رسمیت بشناسید و اجازه بدهید که در آن لحظه های ارزشمند به شما خوش بگذرد. البته منظورم این نیست که هر روز به گردش بروید یا چند ساعت در روز بازی کنید. بدون شک با این کارها دیگر فرصتی برای کار کردن و کسب ثروت باقی نمی ماند. منظور من این است که کارتان را به تفریحتان تبدیل کنید یا دست کم، به دنبال بخش هایی جذاب در کارتان بگردید. این موضوع به شما کمک می کند تا عاشق لحظه به لحظه زندگی تان شوید و به جا فرار کردن به آینده یا پناه بردن به گذشته در زمانی که واقعا وجود دارید زندگی کنید.

سخن اصلی «استلان موریرا» در کتاب «عادت های پولساز» چه بود؟

معرفی و خلاصه کتاب عادت  های پولساز اثر استلان موریرا

«استلان موریرا» کتاب «عادت های پولساز» را با هدف کمک کردن به افراد عادی برای ساخت عادت های قدرتمند در زندگی شان نوشت. او بارها و در جای جای کتابش به این اشاره کرده بود که عادت های کوچک و ساده می توانند تغییرات بزرگی را در زندگی انسان به وجود بیاورند. عادت هایی که استلان به آنها پرداخته بود چیزهای تازه ای نبودند اما بیشتر افراد عادی و حتی فقیر، آنها را به رسمیت نمی شناسند و دقیقا به همین دلیل است که به جای ثروتمند شدن مدام در فقر غوطه ور می شوند. اگر می خواهید بزرگ ترین قدم را برای تغییر زندگی تان و حرکت به سمت ثروتمند شدن بردارید، کار را از عادت های خودتان شروع کنید؛ خیلی ساده، خیلی تاثیر گذار!

نظر شما چیست؟

در مورد عادت های پولساز خودتان برایمان بگویید. مهم ترین آنها کدامند؟

ادامه مطلب
پول آفرینی
معرفی و خلاصه کتاب سرسختی در...

پول آفرینی بیشتر از آنکه یک موهبت باشد یک مهارت است که می توان آن را آموخت. خوشبختانه افراد موفق زیادی در طول دهه های گذشته دست به قلم شده اند و نکته های نابی را در مورد ثروتمند شدن در اختیار مردم عادی قرار داده اند.

در این قسمت از خانه سرمایه به سراغ کتاب «سرسختی در زمین پول آفرینی» از «آنتونی رابینز» می رویم و پای صحبت های این مربی جهانی می نشینیم. اگر می خواهید عصاره ای از رازهای موفقیت سرمایه گذاران بزرگ را بخوانید حتما تا پایان این ماجرا با ما همراه باشید.

در دوران بد اقتصادی هم می توان به ثروت رسید

پس از فاجعه فروپاشی اقتصاد جهان در سال 2008، زندگی عده بسیاری از مردم، شکل قدیمی خود را از دست داد. بسیاری از کسانی که برای خودشان ثروتی اندک جمع کرده بودند به یکباره آواره خیابان ها شدند.

حتی بسیاری از افراد ثروتمند نیز بخش زیادی از دارایی های خود را برای همیشه از کف دادند. سال ها از این ماجرا گذشت.

کم کم مردم و اقتصاد یاد گرفتند که با وضع جدید کنار بیایند و دوباره تلاش خود را برای پول آفرینی از سر بگیرند. اما چه تضمینی وجود دارد که این ماجرا دوباره تکرار نشود؟

این ترس پنهان من را بر آن داشت تا به سراغ بهترین و ثروتمندترین تاجران آمریکایی بروم و این پرسش را از آنها جویا شوم. در پایان به یک نتیجه جالب رسیدم که آن را با شما به اشتراک می گذارم. آن نتیجه این است: «تلاش برای پیش بینی آینده اقتصاد، کار بیهوده ای است. به جای آن تمرکزتان را روی انجام کاری بگذارید که توانایی مدیریت و کنترل آن را دارید.»

این توصیه با وجود ظاهر ساده اش در عمل بسیار سخت است. چون بیشتر ما به هنگام بروز شرایط نابه سامان، به هر دری می زنیم تا شرایط را به حالت طبیعی باز گردانیم.

چیزی مثل اقتصاد جهانی، بسیار بزرگ تر از آن است که ما به تنهایی بتوانیم آن را مهار کنیم. اما زندگی مان و کارهایی که در آن مهارت داریم به راحتی قابل کنترل هستند.

طلایی ترین قانون پول آفرینی؛ تشخیص زمان درست

بسیاری بر این باور هستند که سخت کوشی همیشه پاداش مناسب را برای انسان به ارمغان می آورد. به من بگویید، وقتی یک کشاورز در سیاه زمستان با بیل و چنگک سراغ زمین کشاورزی خود می رود، می تواند انتظار داشته باشد که از دل آن همه سرما فقط به دلیل سخت کوشی او، خوشه های گندم رشد کنند؟ خیر چنین اتفاقی نمی افتد و هیچ کشاورز عاقلی هم چنینی کاری را نمی کند.

سخت کوشی زمانی به پاداش منتهی می شود که کار درست را در زمان درست و به شیوه ای درست به سرانجام برسانیم. در غیر این صورت، تنها خودمان را آزار داده ایم و منابعمان را نابود کرده ایم.

چیزی که در این میان به کمک ما می شتابد، توانای تشخیص و درک الگوها است. بیایید دوباره به مثال کشاورزمان بازگردیم. کشاورز با دنبال کردن فصل ها بهترین زمان برای کاشت بهترین بذر را در زمینی که از قبل آن را با کود آماده کرده تشخیص می دهد. ما نیز باید برای قدم برداشتن در سرزمین پول آفرینی از چنین روشی پیروی کنیم.

باید دست به کار شویم و الگوهایی که ما را به ثروت می رسانند کشف کنیم. بازار سرمایه را در نظر بگیرید.

وقتی شما بتوانید با کمک آموزش درست، راهی برای تشخیص الگوهای مالی پیدا کنید، می توانید بهترین فرصت ها برای سرمایه گذاری را از آن خود کرده و از این راه به سود برسید.

این در حالی است که یک فرد مبتدی یا بدتر از آن، کسی که هیچ اعتقادی به یادگیری و آموزش مالی ندارد، سعی می کند با آزمون و خطا یا دنباله روی کور کورانه از حرکت های مالی دیگران به پاداش برسد. چنین چیزی دور از ذهن است.

چرا در آمد زیاد، تضمینی برای ثروتمند شدن نیست؟پول آفرینی

برخی از مردم خودشان را به آب و آتش می زنند تا با کار کردن در چند بخش مختلف، میزان درآمد ماهانه خود را افزایش دهند. چون فکر می کنند افزایش درآمد، تنها راه برای رسیدن به رهایی مالی است. البته این موضوع درست است.

وقتی شما دریچه های درآمدی متفاوتی داشته باشید می توانید با فراغت بال بیشتری زندگی کنید. مشکل اینجا است که مدیریت کردن آن درآمدهای افزوده شده بسیار مهم و برای کسانی که به دنبال آموزش مالی نیستند، گاهی بسیار سخت خواهد بود.

حتما شما هم افرادی را دیده اید یا درباره شان شنیده اید که درآمدهای هنگفتی از کارشان به دست می آوردند، اما در نهایت به عنوان یک بدهکار یا فردی فقیر از دنیا رفتند.

چه اشکالی در این میان وجود دارد که اجازه نمی دهد درآمد زیاد به ثروت منتهی شود؟

مشکل اصلی، فراموش کردن چند نکته است:

باید همیشه و به طور ثابت بخشی از درآمدتان را پس انداز کنید. خیلی ها هنوز این کار را شروع نکرده اند. یکی از بهانه هایشان هم این است که پولشان آن قدر زیاد نیست که بخواهند بخشی از آن را پس انداز کنند.

من به شما می گویم، با هر اندازه که توان دارید شروع کنید. مهم نیست چقدر؛ یک دلار، 10 دلار، 30 دلار یا حتی 300 دلار. مهم این است که شما در یک بازه چند ساله، حتما مبلغی را کنار بگذارید و به آن دستبرد نزنید.

  1. آموزش ببینید. یادتان باشد، هر مبلغی که برای آموزش خودتان هزینه می کنید بعدها همراه با سودهای فراوانی به زندگی تان باز می گردد. بنابراین، نباید اجازه بدهید که ذهنتان به یک برکه راکد تبدیل شود. یاد بگیرید و با آموزش دیدن به خودتان اجازه بدهید تا به جریان رودهای پر خروش پول آفرینی بپیوندید.
  2. سرمایه گذاری کنید. فقط پس انداز کردن کافی نیست. شما باید سرمایه خودتان را از تورم نجات دهید و آن را به کارمند تمام وقت خودتان برای پول آفرینی تبدیل کنید. در این مورد نیز بهترین کار، یادگیری و آموزش دیدن است.

دوباره و دوباره در مورد سرمایه گذاری در صندوق های سرمایه گذاری مشترک فکر کنید

کمی قبل به شما گفتم که یکی از راه های پول آفرینی، سرمایه گذاری است. از آنجا که بازار سهام یکی از بهترین مکان ها برای سرمایه گذاری به شمار می رود، عده زیادی همراه با پس اندازهایشان به سراغ سهم های مختلف می روند و آنها را می خرند؛ اما در پایان به جای اینکه سود کنند و اندوخته شان افزایش پیدا کند، دچار ضرر می شوند و حتی شاید تمام پس انداز ارزشمندشان را از کف بدهند. چرا چنین ماجرایی رخ می دهد؟

باز هم می توانم مقداری از این ماجرا را بر گردن ناآگاهی و نداشتن اطلاعات کافی بیندازم. بیشتر مردمی که در آمریکا زندگی می کنند تصور اشتباهی از سرمایه گذاری در وال استریت دارند.

آنها فکر می کنند تمام شرکت های سرمایه گذاری و صندوق های سرمایه گذاری مشترک با هدف خدمت به آنها و پر کردن جیبشان راه اندازی شده اند. این در حالی است که هدف اول و آخر و اصلی تمام این شرکت ها و صندوق ها پر کردن جیب خودشان است.

کسی که باید تمام هزینه ها را بپردازد، ریسک 100 درصدی را تحمل کند و 100 درصد سرمایه لازم را تامین سازد شما هستید. در حقیقت، تنها کاری که مدیران شرکت ها و صندوق های سرمایه گذاری انجام می دهند گرفتن سود و هزینه های هنگفتشان است.

شاید در نهایت به شما لطف کنند و زیر 40 درصد از سودی که به دست سرمایه شما ایجاد شده است را در اختیارتان بگذارند. آنها مالک بی چون و چرا و قانونی 60 درصد از سود شما خواهند بود!

به همین دلیل است که تعداد صندوق های سرمایه گذاری مشترک از تعداد شرکت هایی که وارد بازار بورس شده اند پیشی گرفته است! چون سود واقعی آنجا است.

صندوق های سرمایه گذاری مشترک یا غیر مشترک؟

وقتی نظر «دیوید سوئنسن» مدیر سرمایه گذاری دانشگاه «ییل» را در این مورد جویا شدم او به من گفت: «بهتر است به جای دادن پول به مدیران صندوق های سرمایه گذاری مشترک و سهیم شدن در بخش اندکی از سودتان، پول خود را در صندوق های سرمایه گذاری غیر مشترک سرمایه گذاری کنید و سود واقعی خودتان را بگیرید.»

نباید فکر کنید که مدیر یک صندوق سرمایه گذاری علم غیب دارد و می تواند بسیار بهتر از شما آینده بازار سرمایه را پیش بینی کند. یادتان باشد کُمیت تمام انسان ها در پیش بینی کردن به طور اساسی لنگ می زند.

گذشته از این، گاهی دانسته هایشان آنها را مغرور می کند و با سرمایه شما دست به سرمایه گذاری های بسیار خطرناک می زنند! در نهایت هم خیالشان تخت است که اگر اشتباهی رخ بدهد، آنها سود عملکرد اشتباه و زیانی که خودشان باعث و بانی اش بودند را از شما می گیرند!

چرا نباید 100 درصد به مشاوران مالی اعتماد کنید؟

پول آفرینی

معمولا کسانی که سرمایه خوبی برای خودشان دست و پا می کنند سرشان شلوغ تر از این حرف ها است که هر روز زمان قابل توجهی را برای مدیریت سرمایه شان کنار بگذارند.

به همین دلیل به سراغ شرکت های مالی می روند و یک مشاور مالی را برای سر و سامان دادن به امور مالیشان استخدام می کنند. در ابتدای این مسیر، تقریبا همه چیز خوب بود و مردم روز به روز بیشتر به سمت استخدام آن مشاورها پیش می رفتند؛ اما رفته رفته، ورق برگشت و اعتماد مردم به این مشاوران مالی کاهش پیدا کرد.

در واقع، مشخص شد که این مشاوران به جای آنکه برای سرمایه مردم دل بسوزانند، در جهت منافع شرکتشان و سودآوری آن قدم بر می داشتند.

به دنبال این ماجرا، پیشنهادهایی که به سرمایه داران می کردند نه تنها آنها را به سمت پول آفرینی هدایت نمی کرد، بلکه حتی به شکلی برنامه ریزی شده در جهت منافع شرکت و ضرر سرمایه داران قدم بر می داشت.

ذهنیت اشتباه درباره مشاوران مالی

این به معنای واقعی یک فاجعه و کلاهبرداری بود و البته هنوز هم هست. در حقیقت، این مشاوران مالی، سلسله مراتبی دارند که مشتریانشان چیزی از آن نمی دانند. اولین اولویت برای آنها شرکتشان، سپس خودشان و اگر در انتها چیزی باقی ماند برای سرمایه گذار است.

چیزی که باعث شد مردم به سمت استخدام مشاوران مالی سوق داده شوند، نوعی اشتباه در درک حیطه کاری این مشاوران بود.

برای مردم و کسانی که سرمایه ای برای خودشان دست و پا کرده اند، سِمَت مشاور مالی، فردی دلسوز و دانا است که به آنها کمک می کند بهترین تصمیم را برای سرنوشت سرمایه های خودشان بگیرند.

این در حالی است که مشاوران مالی در معنای اصلی خود، چیزی جز نماینده یک شرکت سرمایه گذاری نیستند. آنها نه برای مردم بلکه برای خوشایند شرکتشان موقعیت های مالی متفاوت را پیشنهاد می دهند.

این سوءتفاهم بزرگ باعث شد تا عده بسیار زیادی از مردم به پلی برای ترقی این شرکت های سرمایه گذاری و علتی برای از دست دادن سرمایه خودشان تبدیل شوند.

با توجه به این موارد و حقیقت های تلخ به شما دو توصیه می کنم:

  1. اگر می توانید زمانی را به سر و سامان دادن امور مالیاتی خودتان اختصاص بدهید و با آموزش امور مالی، بدون اینکه به کسی باج بدهید یا ناآگاهانه از سرمایه خود برای پر کردن جیب شرکت های سرمایه گذاری استفاده کنید، مسئولیت کامل صفر تا 100 سود و زیان خودتان را در مسیر پول آفرینی بر عهده بگیرید. در این روش، حداقل خیالتان راحت است که خودتان به خودتان دروغ نمی گویید!
  2. اگر واقعا زمان کافی برای انجام این کارها را ندارید می توانید به دنبال یک مشاور مالی مستقل بگردید تا در عوض مشاوره هایی که به شما می دهد درصدی از سود سرمایه گذاری یا به طور ثابت، حقوقی را دریافت کند. البته باید به شما هشدار دهم که پیدا کردن چنین افرادی واقعا سخت است. ناگفته نماند که برخی از مشاوران شرکتی، خودشان را در قالب مشاوران مستقل جا می زنند و در نهایت، پیشنهادهای سرمایه گذاری شرکتشان را به شما قالب می کنند. پس شش دانگ حواستان را جمع کنید.

به دنبال پیدا کردن یک مسیر تعریف شده برای پول آفرینی نباشید

من بیش از چهار دهه از عمرم را صرف تحقیق و بررسی علت موفقیت افراد بزرگ کرده ام. در ابتدا فکر می کردم که موفقیت، یک فرمول جهانی و ثابت دارد که وقتی کسی آن را به دست می آورد می تواند بی چون و چرا به پیروزی برسد؛ اما وقتی تحقیق روی زندگی افراد معروف و موفق واقعی را آغاز کردم در نهایت حیرت دیدم که هر کدام از آنها روش ویژه ای برای موفقیت دارند.

برخی به دنبال سرمایه گذاری های بلند مدت بودند، برخی به تولید علاقه داشتند، برخی فعالیت در بازارهای جهانی را می پسندیدند و … .

این ماجرا به من ثابت کرد که یک راه تکراری برای موفقیت وجود ندارد و این یعنی هر کدام از ما می توانیم به تنهایی، موفقیت ویژه خودمان را به جهان معرفی کنیم. این واقعا شگفت انگیز است.

البته با وجود تفاوت هایی که افراد موفق در مسیر رسیدن به موفقیت دارند، اما در لایه های زیرین عملکردشان به چهار اصل مشترک پایبند بودند که آنها را برایتان توضیح خواهم داد.

اصل شماره یک: به هنگام سرمایه گذاری به جای چشم دوختن به سود به دنبال حفظ سرمایه تان باشید

در نگاه نخست، این اصل، کمی غیر عادی به نظر می رسد. چون معمولا هدف اصلی از سرمایه گذاری، افزایش سرمایه، به دست آوردن سود و پول آفرینی است؛ اما در حقیقت، وقتی شما سرمایه خود را در اثر یک تصمیم اشتباه سرمایه گذاری از دست می دهید، باید برای بازگشتن به نقطه اولتان تلاشی دوچندان داشته باشید. چون باید سودی که در این مدت می توانست به سرمایه تان تعلق بگیرد را هم جبران کنید.

اصل شماره دو: سود 100 درصدی وجود خارجی ندارد. سود و زیان در کنار هم زندگی می کنند

بسیاری از سرمایه گذارهای کوچک به دنبال این هستند که با سرمایه گذاری کردن روی سهم هایی که ریسک بالایی دارند به سود بالایی هم دست پیدا کنند یا اینکه بدون هیچ گونه ریسکی به سود برسند.

این در حالی است که سرمایه گذاران بزرگ، به دنبال فرصت های سرمایه گذاری می گردند که در آنها میزان سود بسیار بیشتر از ضرر باشد.

به زبان ساده، آنها وجود ضرر را از ذهنشان پاک نمی کنند اما می خواهند میزان سودشان از ضررشان پیشی بگیرد. این ماجرا به شما کمک می کند تا همچنان از اصل سرمایه تان محافظت کنید.

یکی از راه های ساده برای انجام این کار، پیروی کردن از قانون 5 به 1 است. بر اساس این قانون، شما زمانی اجازه سرمایه گذاری دارید که مطمئن باشید به ازای هر یک دلاری که وسط می گذارید، 5 دلار به دست می آورید.

اصل شماره سه: به سودتان تنها پس از کسر مالیات نگاه کنید و از خودتان بپرسید: «آیا هنوز هم سود کرده ام؟»

یکی دیگر از خنجرهایی که شرکت های سرمایه گذاری از پشت به سرمایه گذاران نابلد می زنند اعلام کردن سود آنها قبل از برداشت مالیات و هزینه هایشان است.

در واقع آنها به شما یک کیک بزرگ را نشان می دهند و شما را صاحب آن می خوانند اما چیزی که در انتها از آن کیک نصیبتان می شود تنها یک برش بسیار باریک است.

چیزی که شما را از این ماجرا نجات می دهد سر درآوردن از قوانین مالیاتی است. باید بدانید که چه راه های قانونی و اخلاقی برای کاهش مالیات ها وجود دارند و از تک تک آنها به نفع خودتان استفاده کنید.

اصل شماره چهار: به دنبال تنوع بخشیدن در سرمایه گذاری هایتان باشید

هرگز به دنبال این نباشید که تمام سرمایه خود را روی یکی از دسته های املاک، فلزات گرانبها، سهام یا ارزها سرمایه گذاری کنید. بلکه باید آن را در تمام این بخش ها یا دست کم بیشتر آنها پخش کنید.

این راه به شما کمک می کند تا در صورت ضرر از یک دسته، سود دسته دیگر به کمکتان بشتابد. گاهی این موضوع در مورد سهام نادیده گرفته می شود؛ مثلا یک سهام دار، تمام سرمایه خود را روی یک سهم خاص سرمایه گذاری می کند و با این کار، سرنوشت خودش و دارایی اش را به خطر می اندازد.

چهار اصلی که برایتان نام بردم، چیزهای عجیب و غریبی نبودند. حتی شاید بیشتر شما از من خرده بگیرید که چرا چنین ماجرای ساده ای را برایتان بازگو کردم. درست است.

شاید همه ما چنین چیزی را بدانیم اما تعداد کسانی که به آنها عمل می کنند، بسیار کمتر از چیزی است که فکرش را می کنید.

در حقیقت، دانستن فقط زمانی ارزشمند به شمار می رود که به یک اقدام ختم شود. آیا شما در زمینه عمل کردن به این چهار اصل، قدمی واقعی برداشته اید؟

پول آفرینی و خوشبختی را با هم داشته باشید

پول آفرینی

تلاش شما برای ثروتمند شدن، حرکتی بزرگ برای تغییر زندگی تان و رسیدن به آزادی مالی است؛ اما قبل از هر چیز و حتی مدت ها قبل از اینکه طعم فیزیکی ثروتمند شدن را بچشید باید در اعماق وجودتان خودتان را به فردی ثروتمند تبدیل کنید.

وقتی احساس شما سرشار از حسرت باشد، تفکر فقر، ناراحتی و محدودیت بر روحتان چیره می شود. در آن صورت، حتی اگر به ثروت واقعی هم برسید، نمی توانید شادی استفاده از آن را پیدا کنید.

شادی واقعی، ثروت حقیقی و خوشبختی ماندگار ابتدا در وجودتان شکل می گیرد. پس وقتی در مسیر پول آفرینی قدم بر می دارید حتما به دنبال تغذیه روحتان هم باشید.

نظر شما چیست؟

فکر می کنید چند درصد از مسیر پول آفرینی را طی کرده باشید؟

ادامه مطلب
معرفی و خلاصه کتاب کیمیاگر اثر پائولو کوئیلو
معرفی و خلاصه کتاب کیمیاگر اثر...

زندگی کردن برای هر کسی معنایی دارد. برخی فقط به دنبال آسایش و گذران ساده زندگی هستند و برخی دیگر می خواهند سرنوشت خود را کشف کنند. «پائولو کوئیلو» در کتاب «کیمیاگر» درباره دسته دوم حرف می زند. این اثر که سرشار از نکته ها و ماجراها است، می تواند تلنگری ماندگار برای روح های سرگردان باشد. اگر نداهای قلبتان هنوز وجود دارند و به دنبال راهی برای کشف سرنوشت خویش می گردید، تا پایان این گفتار با ما همراه باشید.

سانتیاگو، چوپانی که عاشق سفر بود

ماجرای کتاب کیمیاگر در مورد جوانی به نام سانتیاگو است. او چوپانی با سواد است که همراه با گوسفندان خود در دشت های آندلس سفر می کند. هیچ چراگاهی در آن حوالی از تیررس نگاه او پنهان نمانده است.

گوسفندانش هم خوب می دانند که هر جا سانتیاگو باشد، علف تازه هم پیدا می شود. او علاقه زیادی به مطالعه داشت. در واقع، اصلا از اول قرار نبود که چوپان شود.

او در صومعه، تحصیل کرده بود و پدر و مادرش که کشاورزانی فقیر بودند، آرزو داشتند پسرشان کشیش شود. اما وقتی زمان انتخاب فرا رسید، سانتیاگو به پدرش گفت که علاقه ای به شغل روحانیت ندارد و می خواهد سفر کند.

تلاش های پدرش برای راضی کردن او راه به جایی نبردند. دست آخر او با چند گوسفند که با اندوخته پدرش آنها را خریده بود و چند کتاب، راهی دشت های ناشناخته آندلس شد.

خواب تکراری چوپان و تعبیر ساده آن

سانتیاگو، هر شب یک خواب تکراری را می دید. در خوابش پسر بچه ای به میان گله گوسفندانش می آمد و با آنها بازی می کرد. بعد به سمت سانتیاگو می آید، دستش را می گیرد، او را به سمت اهرام مصر می برد و می گوید: «تو گنج خودت را اینجا پیدا خواهی کرد.»

اما درست قبل از اینکه سانتیاگو بتواند جای دقیق گنج را ببیند، از خواب می پرد. ماجرای این خواب تکراری، او را بسیار کنجکاو کرده بود.

در نهایت دلش را به دریا زد و تصمیم گرفت که تعبیر خواب خود را از پیرزنی که در دهکده زندگی می کند بپرسد. به گفته اهالی، او از علم تعبیر خواب با خبر بود.

سانتیاگو به ملاقات پیرزن می رود، اما تنها چیزی که دستگیرش می شود یک شریک است. پیرزن بعد از شنیدن ماجرای خواب، به او می گوید که باید به مصر سفر کند و گنج را بیرون بیاورد.

اما قبل از اینکه لب به سخن بگشاید از سانتیاگو قول می گیرد که یک دهم گنج را به او بدهد. چوپان داستان ما از حرف های پیرزن، چیزی بیشتر از آنچه خودش می دانست دستگیرش نشد. احساس می کرد کلاه گشادی بر سرش رفته و وقتش تلف شده است.

او به گوشه ای از میدان رفت و سعی کرد روی کتابی که به تازگی گرفته بود تمرکز کند. در همین میان، پیرمردی کنار او نشست و شروع به صحبت کرد. سانتیاگو سعی کرد با جواب های سربالا او را از سرش باز کند اما پیرمرد ول کن نبود و مدام سوال می پرسید.

معامله سر جای گنج

بالاخره سانتیاگو تصمیم گرفت که جول و پلاسش را جمع کند و در جای دیگری به دنبال کمی آرامش بگردد. همین که بلند شد، پیرمرد به او گفت: «جای گنج را به تو نشان می دهم. در عوض، یک دهم آن را به من بده!»

سانتیاگو فکر کرد که این پیرمرد، شوهر همان پیرزنی است که برای تعبیر خواب به سراغش رفته بود.

به همین دلیل برافروخته شد و خواست حرف تندی بزند که دید پیرمرد تمام ماجرای زندگی او را از زمانی که در صومعه درس می خوانده تا همین امروز که به دنبال تعبیر خوابش آمده بود، روی زمین نوشته است. ظاهرا حقه ای در کار نبود و پیرمرد از چیزی خبر داشت.

قرار شد که فردا همین موقع، سانتیاگو به جای نقشه گنج، یک دهم از گوسفندانش را به او بدهد.

وقتی سانتیاگو از او پرسید که چرا نظرش برگشته و به جای یک دهم گنج، یک دهم از گوسفندان را می خواهد، در پاسخ شنید: «شاید وقتی ببینی که واقعا در این مورد بهایی پرداخت کرده ای بیشتر قدر آن را بدانی.» پیرمرد این را گفت و در میان جمعیت ناپدید شد.

سفر به مصر، سرزمین سنت ها و مردمی با زبانی بیگانهمعرفی و خلاصه کتاب کیمیاگر اثر پائولو کوئیلو

بالاخره روز معامله فرا رسید. سانتیاگو که تصمیم خود را برای سفر به مصر گرفته بود، قبل از رفتن سر قرار، به جز سهم پیرمرد، الباقی گوسفندانش را به دوستش فروخت.

سپس به محل قرار رفت و شش گوسفند خود را به پیرمرد داد. در پاسخ، همان سخنانی را شنید که روز گذشته از پیرزن شنیده بود. با این تفاوت که پیرمرد، کمی از آن بانوی فرتوت دست و دلبازتر بود و دو سنگ سیاه و سفید که خاصیتشان یافتن نشانه ها بود را به او داد.

خیلی زود، سانتیاگو خودش را سوار بر قایقی دید که رو به سوی مصر داشت. وقتی پایش را روی زمین گذاشت با مردمی روبه رو شد که به زبان عربی حرف می زدند و زنانشان به جز چشم ها همه جای بدنشان را پوشانده بودند.

سانتیاگو می دید که در زمان های مشخصی، کسی بر سر یک بلندی، فریاد می کشد و بقیه خودشان را به نزدیک او می رسانند، کمی خم و راست می شوند و ناگهان صورت خود را به خاک می زنند. مردها در قهوه خانه به دور هم جمع شده بودند و به جای شراب، چای تلخ می نوشیدند.

او راه می رفت و تعجب می کرد. یادش می آمد که در کشور خودش به این افراد کافر می گفتند. کفر و دین در هر ملتی، بسته به نگاهشان به جهان، معنایی متفاوت پیدا می کند. حالا جا عوض شده بود و او کافری در میان دینداران آنجا به شمار می رفت.

وقتی دزد سر گردنه، سر از بندر درمی آورد

سانتیاگو برای خستگی در کردن به یکی از آن قهوه خانه ها رفت. با ایما و اشاره یک استکان چای سفارش داد و مشغول تماشای مردم شد. داشت با خودش فکر می کرد که چطور می تواند خودش را به اهرام مصر برساند که ناگهان جوانکی با زبان اسپانیولی، احوال او را جویا شد.

سانتیاگو از این که یک عرب به زبان مادری اش صحبت می کند تعجب کرد. آن دو کمی با هم گفتگو کردند و قرار بر این شد که این جوان به عنوان راهنما او را تا اهرام برساند. با هم به بازار رفتند تا شتر بخرند.

غافل از آنکه این جوان، دزدی بیش نبود و تمام دار و ندار سانتیاگو را در عرض چند ثانیه ربود. حالا او مانده بود با جیب های خالی، کشوری ناآشنا و مردمی که به زبانی بیگانه سخن می گفتند.

خیلی زود، باز یک نفر بر بالای بلندی رفت، با صدای بلند چیزی را خواند و ناگهان همه مردم بازار، صورت های خود را بر خاک زدند. تنها چند دقیقه پس از آن، همه اهل بازار، کار و کاسبی را جمع کردند و رفتند.

سانتیاگو عصبانی، خسته و شرمسار از سادگی اش، جایی وسط میدان ایستاده بود. دیگر نمی توانست این وضع را تحمل کند و تِقی زد زیر گریه. از ته دل گریست و از خدا دلگیر بود که چرا در عرض یک روز از چوپانی با 60 گوسفند به فقیری بی چیز در مملکتی غریبه تبدیل شده است.

وقتی اشک هایش تمام شد، به یاد سنگ هایی که آن پیرمرد به او داده بود افتاد. فهمید که آن قدرها هم بدبخت و فقیر نشده است. خودش را جمع و جور کرد و منتظر فردا صبح ماند تا بتواند سفری که آغاز کرده بود را به انتها برساند.

ماجرای آشنایی سانتیاگو با مرد شیشه فروش

صبح شد. بازار دوباره به جنب و جوش افتاد. چوپان ماجرای ما بی آنکه که بداند کجا می رود، در کوچه های ناآشنای مصر قدم می زد. گرسنه بود و به جز یک شیرینی پیشکشی از سوی یک شیرینی فروش بازاری، چیزی نخورده بود.

ناگهان جلوی یک نوشته میخکوب شد. این نوشته روی در مغازه یک بلور فروشی چسبانده شده بود که می گفت: «در این مغازه به زبان خارجی هم صحبت می شود.»

سانتیاگو نگاهی به ویترین مغازه کرد. خاک از سر و کول بلورها بالا می رفت. فکری به سرش زد. یک نفس عمیق کشید و داخل مغازه رفت. به بلور فروش پیشنهاد کرد که در ازای مقداری غذا، مغازه اش را تمیز کند.

مغازه دار چیزی نگفت. سانتیاگو هم منتظر پاسخ نماند. خیلی زود دست به کار شد و تمام ظرف های بلوری پشت ویترین را برق انداخت. در این فاصله چند مشتری داخل شدند و خرید کردند.

نزدیک ظهر، سانتیاگو از مغازه دار کمی غذا خواست. هر دو با هم به کافه رفتند و غذا خوردند. مغازه دار به او پیشنهاد کرد که برایش کار کند. سانتیاگو به او گفت یکی دو روز پیش او کار می کند و با پول جمع شده به سمت اهرام می رود.

او خیلی زود فهمید که اگر یک سال هم اینجا بماند و دستمال بکشد، باز هم نمی تواند خرج سفر به اهرام را جمع کند. در یک لحظه، تمام شور و شوقی که با هزار زحمت در خودش جمع کرده بود، دود شد و به هوا رفت. حالا او دوباره سر خانه اول برگشته بود. بی پول، بی انگیزه و بی زبان در میان غریبه ها.

پیشنهاد ردنشدنی سانتیاگو

سانتیاگو پیشنهاد مرد بلور فروش را پذیرفت. او تصمیم گرفت تا زمانی که بتواند دوباره گله ای برای خودش بخرد، اینجا بماند و کار کند. او رویای اهرام و یافتن گنج را کنار گذاشت و تنها دلخوشی اش این بود که بتواند دوباره به وضعیت قبلی اش برگردد.

ماه ها یکی پس از دیگری می آمدند و می رفتند. حالا سانتیاگو می توانست به زبان عربی با مردم صحبت کند. خوش برخوردی و ایده های تازه ای که می داد باعث شده بود تا مغازه بی رونق بلور فروش به دوران اوج خود بازگردد.

مغازه دار هم که از این اوضاع بسیار راضی بود، سانتیاگو را در فروش شریک کرد. حالا سکه های دزدیده شده یکی یکی به کیسه سانتیاگو باز می گشتند. او آنقدر پول درآورده بود که می توانست به جای 60 گوسفند، 120 گوسفند بخرد و با آفریقا هم وارد تجارت شود.

سانتیاگو تصمیم گرفت که به اسپانیا برگردد. همان طور که داشت لباس هایش را جمع می کرد چشمش به ردای چوپانی افتاد. همان لباسی که روز اول رسیدن به مصر بر تن داشت.

چیز مهم دیگری هم یادش آمد؛ سنگ ها! او پیرمرد راهنما، رویای سفر به اهرام و یافتن گنج را به یاد آورد. چیزی در اعماق قلبش او را به سمت رویایش سوق می داد.

او با خودش فکر کرد که همیشه می تواند به اسپانیا برگردد، چوپان شود و حتی همیشه می تواند بلور فروشی کند. اما همیشه نمی تواند به اهرام برود. تصمیمش را گرفت. حالا مقصد او دیگر اسپانیا نبود. او به سمت اهرام قدم برمی داشت.

قدم به قدم تا یافتن سرنوشت

سانتیاگو به سراغ یکی از کاروان ها رفت که از قرار معلوم می خواست به سمت اهرام مصر حرکت کند. در طول راه با یک مرد جستجوگر انگلیسی آشنا شد.

این مرد می خواست کیمیاگر عربی را پیدا کند که به راز زندگی طولانی و دانش تبدیل فلز به طلا دست یافته بود. راه طولانی بود.

خطر، زندگی آنها را تهدید می کرد. اما با این وجود، نیرویی که قلبشان را به تپش وا می داشت قوی تر از تمام ترس هایی بود که می شناختند.

وقتی در میانه های راه بودند، خبر آمد که قبیله های صحرا نشین در حال جنگ با یکدیگر هستند. هر کاروانی که سر راهشان قرار می گرفت طعم تیز شمشیر را می چشید.

مسئول کاروان، تمام تلاش خود را می کرد تا اهالی کاروان و بارهایشان را به سلامت به نزدیک ترین منطقه بی طرف برساند. در آن صورت، فرصتی برای زنده ماندن پیدا می کردند. چون این رسمی در میان قبیله ها بود که به منطقه های بی طرف دست درازی نکنند.

بعد از چندین روز و شب، قدم برداشتن در ترس، بالاخره نزدیک ترین منطقه بی طرف جلوی دیدگان اهالی کاروان پدیدار شد. همه خوشحال بودند و از فرط شادی یک جا بند نمی شدند.

مسئول کاروان، اهالی کاروانش را دور هم جمع کرد تا چند کلمه ای برایشان صحبت کند. قرار بر این شد که تا روشن شدن جنگ در همین روستا بمانند.

گذشته از این، چون حمل هر گونه سلاح در روستا ممنوع بود، تمام کاروانیان باید شمشیر، خنجر یا تپانچه خود را تحویل افراد ویژه ای می دادند. به این ترتیب، وقفه ای بزرگ در رسیدن سانتیاگو به اهرام ایجاد شد.

عشقی که در واحه، انتظار سانتیاگو را می کشیدمعرفی و خلاصه کتاب کیمیاگر اثر پائولو کوئیلو

هر کدام از کاروانیان به یک چادر مجزا رفتند. بعد از کمی استراحت، مرد انگلیسی به دنبال سانتیاگو آمد تا با هم به دنبال کیمیاگر بگردند. یافتن کیمیاگر، علت اصلی سفر مرد انگلیسی بود.

او می خواست روش تبدیل فلزات به طلا را بیاموزد. آن دو تمام واحه را زیر پا گذاشتند. اما هیچ خبری از کیمیاگر نبود. کسی هم نمی خواست در مورد او چیزی بشنود. در میان جستجویشان سانتیاگو و مرد انگلیسی به یک چاه نزدیک شدند که بانوهای آن واحه برای بردن آب دور آن جمع می شدند.

سانتیاگو سعی کرد با یکی از آن خانم ها صحبت کند. آن خانم بعد از توضیح بسیار کوتاهی که داد گفت: «نباید با خانم هایی که سیاه پوشیده اند صحبت کنید. آنها همسر دارند و در واحه این کار درستی نیست.»

آن دو نزدیک چاه منتظر نشستند تا زمانی که بالاخره یک خانم با لباس های رنگی برای بردن آب آمد. سانتیاگو خودش را به او رساند.

اما به جای به دست آوردن نشان کیمیاگر، نیمه گمشده خودش را در چشمان آن دختر پیدا کرد. بالاخره بعد از کمی مکث، جرات کرد و اسم آن دختر را پرسید. اسمش فاطمه بود. سانتیاگو یک دل نه صد دل، عاشقش شد.

نیمه گمشده سانتیاگو

مرد انگلیسی که دید آبی از دیگ این پسر جوان گرم نمی شود، راهش کشید و رفت. چوپان ماجرای ما صبح بعد با امید به دیدار دوباره فاطمه، جایی نزدیک چاه منتظر شد.

ناگهان چشمش به مرد انگلیسی افتاد که داشت به صحرا نگاه می کرد. مرد انگلیسی به او گفت که دیشب کیمیاگر به ملاقات او آمده است. البته به جز چیزی که خودش می دانست دانش دیگری به او نیاموخته بود.

کیمیاگر به او گفته بود که باز هم امتحان کند. مرد انگلیسی حال و هوای زمانی را داشت که سانتیاگو گوسفندانش را به پیرمرد داده بود و باز هم همان حرف های تکراری پیرزن را تحویل گرفته بود.

در همین زمان، فاطمه برای پر کردن کوزه آبش آمد. سانتیاگو هم بدون معطلی به او گفت که دوستش دارد و می خواهد تا آخر عمر در کنارش باشد. فاطمه شوکه شد و آب از دستش روی زمین ریخت.

از آن روز به بعد، سانتیاگو، شب ها را به این امید سر می کرد که صبح زود چند کلمه ای با فاطمه صحبت کند. در یکی از همین روزها، رئیس کاروان به اهالی کاروانش خبر داد که زمان تمام شدن جنگ مشخص نیست و شاید سال ها طول بکشد.

همه چیز برای اینکه سانتیاگو رویای رسیدن به اهرام و گنجش را رها کند، دوباره به یک چوپان تبدیل شود و با فاطمه در واحه زندگی تازه ای را شروع کند، مهیا شده بود. اما یک اتفاق، همه چیز را تغییر داد.

شاهین هایی که خبر جنگ را آوردند

سانتیاگو روی شن ها نشسته بود و داشت به زندگی در واحه فکر می کرد که چشمش به دو شاهین افتاد. آنها درست بالای سرش پرواز می کردند. سانتیاگو با دنبال کردن الگوی پرواز آنها دچار نوعی هپنوتیزم شد و ناگهان در نظرش لشکری از عرب ها را دید که به سمت واحه یورش می برند.

او سراسیمه به سمت رئیس کاروان رفت و ماجرا را برایش تعریف کرد. بر خلاف انتظار سانتیاگو، رئیس کاروان اصلا تعجب نکرد. در عوض، به او گفت که باید با رئیس قبیله صحبت کند. چون تصمیم نهایی بر گردن او است.

سانتیاگو شجاعتش را جمع کرد و موضوع را به رئیس قبیله گفت. بعد از گفتگویی طولانی که میان عرب ها انجام گرفت، قرار بر این شد که آنها آماده نبرد شوند. اما دو گزینه را برای این آمادگی در نظر گرفتند.

گزینه اول اینکه اگر واقعا کسی به واحه حمله کرد، به ازای نفراتی که از دشمن کشته می شوند به سانتیاگو طلا بدهند. گزینه دوم در صورتی فعال می شد که کسی به واحه حمله نمی کرد. در آن صورت، این سانتیاگو بود که باید جانش را از دست می داد.

ترس، وجود سانتیاگو را فرا گرفت. با عجله به طرف خیمه فاطمه حرکت کرد. می خواست قبل از اینکه خیلی دیر شود با او خداحافظی کند که ناگهان مردی سوار بر اسب، جلوی او ظاهر شد، غریبه بود. او را نمی شناخت

. غریبه از سانتیاگو پرسید: «چه کسی به خودش جرات داده که راز شاهین ها را بر ملا کند؟» سانتیاگو به او گفت: «من بودم» غریبه شمشیرش را بیرون آورد و آن را بلند کرد. سانتیاگو فرار نکرد و در کمال ناباوری، خودش را برای مرگ آماده کرده بود.

غریبه، شمشیر را روی پیشانی او گذاشت اما کاری نکرد. غریبه به سانتیاگو گفت که اگر فردا زنده ماند، به سراغ او بیاید. سپس به همان سرعتی که آمده بود ناپدید شد. آن غریبه، کیمیاگر بود.

فردای آن روز، دو هزار مرد جنگی به سمت واحه آمدند. اما نتوانستند کاری از پیش ببرند. چون مردان واحه از قبل آماده بودند. تمام آن سربازها به دست مردان واحه کشته شدند. رئیس قبیله به قول خود عمل کرد و به ازای سربازان کشته شده به سانتیاگو طلا داد. حالا او بیش از گذشته، ثروتمند شده بود.

سانتیاگو و دو راهی انتخابمعرفی و خلاصه کتاب کیمیاگر اثر پائولو کوئیلو

غروب همان روز، سانتیاگو به سمت نشانی که از کیمیاگر گرفته بود به راه افتاد. بالاخره بعد از اینکه ماه بالا آمد، سر و کله کیمیاگر هم پیدا شد. آن دو با هم به سمت خیمه ای در وسط بیابان رفتند.

قرار بر این شد که کیمیاگر به سانتیاگو کمک کند تا به اهرام برود و گنجش را بیاید. اما سانتیاگو نمی توانست فاطمه را رها کند. او برایش بسیار ارزشمند بود. کیمیاگر به او گفت که عشق واقعی، هرگز مانع پیشرفت تو نمی شود.

فاطمه هم که از قبل به تو گفته بود باید جستجویت را تمام کنی. سانتیاگو به واحه برگشت. به سراغ فاطمه رفت و تمام ماجرا را برایش تعریف کرد. فاطمه با روی باز، سانتیاگو را تشویق کرد تا به دنبال سوالش برود و همراه با کیمیاگر، اهرام را ببیند.

صبح روز بعد، سانتیاگو به سراغ کیمیاگر رفت. هر دو بار سفر را بستند و به سمت اهرام، حرکت کردند. سفر پیش رویشان سرشار از خطر بود. آنها با هر قدمی که برمی داشتند بیشتر به قلب جنگ نزدیک می شدند.

تقریبا در انتهای مسیرشان بودند که یک دسته عرب جنگجو، جلوی راهشان را گرفتند و گفتند که اگر می خواهند به راهشان ادامه دهند باید هر آنچه دارند رو کنند. کیمیاگر و سانتیاگو اجازه دادند.

وقتی عرب ها کیف کیمیاگر را می گشتند یک وسیله شبیه تخم مرغ و مایعی زرد رنگ یافتند. کیمیاگر به آنها گفت که این ها سنگ فلاسفه و اکسیر زندگی هستند. عرب ها فکر کردند او دیوانه است و حسابی خندیدند. سپس اجازه صادر شد و آنها توانستند به راه خود ادامه دهند.

دیدار با اهرام و یافتن گنج

کیمیاگر و سانتیاگو به یک صومعه رسیدند. در آنجا با استقبال یک راهب روبه رو شدند. کیمیاگر با استفاده از سنگ فلاسفه، مقداری طلا درست کرد و آن را بین راهب، سانتیاگو و خودش تقسیم کرد. چون طلاهای سانتیاگو به دست قبیله جنگجو غارت شده بود. فردای آن روز، کیمیاگر و سانتیاگو از هم خداحافظی کردند. چون تا رسیدن به اهرام، چیزی باقی نمانده بود.

سانتیاگو صدای قلبش را دنبال کرد و بالاخره توانست اهرام را ببیند. او از بزرگی و شکوه این سازه بسیار تعجب کرد. به یاد آورد که پیرمرد و کیمیاگر به او درباره نشانه ها گفته بودند. در همین زمان سوسک هایی را دید که جلوی پایش حرکت می کنند.

آن سوسک ها در مصر، نوعی خدا به شمار می رفتند. سانتیاگو این را به عنوان یک نشانه پذیرفت و شروع به کندن زمین کرد. فایده ای نداشت. دستانش زخمی و جسمش خسته شده بود.

ناگهان، سایه سه انسان روی او و چاله افتاد. آنها دزدان صحرا بودند و به دنبال طلا می گشتند. تمام طلاهایی که کیمیاگر به او داده بود را دزدیدند و سانتیاگو را مجبور کردند که به کندن زمین ادامه دهد. چون فکر می کردند که اگر گنج پیدا شود، به راحتی ثروتمند می شوند. اما گنجی در کار نبود. راهزن ها هم سانتیاگو را یک کتک مفصل زدند.

قبل از اینکه او را در صحرا رها کنند، رهبر راهزن ها به سانتیاگو گفت: «بیخود وقتت را در این صحرا تلف نکن. گنج وجود ندارد. خود من بارها خواب دیدم که در یک کلیسای قدیمی، زیر یک درخت انجیر، جایی که یک چوپان با 60 گوسفند خوابیده، گنجی نهفته است. اما هرگز اهمیتی به این خواب ها نمی دهم.»

سانتیاگو، آن مکان و آن چوپان خفته را به خوبی می شناخت. مدتی طول کشید تا دوباره به کشورش و همان کلیسای قدیمی برگردد. وقتی رسید، زیر درخت انجیر را کَند و جعبه ای پر از طلا و جواهر را به دست آورد. حالا او می توانست با دستی پر و قلبی آرام از اینکه گنج خود را یافته است پیش فاطمه برود. چیزی که سانتیاگو می خواست، نه در میان اهرام مصر، بلکه در نزدیک ترین و آشناترین مکان زندگی اش پنهان شده بود. او برای درک این مفهوم ساده، چه رنج ها که به جان نخرید.

آیا شما هم موافق هستید؟

ماجرای کیمیاگر، جدا از سخنان حکیمانه و ماجرای تازه ای که داشت، یک مفهوم آشنا را برای ما ایرانی ها تکرار می کرد: «آب در کوزه و ما تشنه لبان می گردیم/ یار در خانه و ما گرد جهان می گردیم» نظر شما چیست؟ آیا با این نظر موافق هستید؟

ادامه مطلب
خلاصه کتاب بی حد و مرز از جان سی مکسول
خلاصه کتاب بی حد و مرز...

هر کدام از ما گنجایش درونی ویژه ای داریم. شاید شما هم این جمله را شنیده باشید که: «من ظرفیتم تکمیله. دیگه نمی کشم!» یا «فلانی ظرفیت انجام این کار رو نداشت؛ برای همین ولش کرد.» این ظرفیت چیست که عده ای آن را دارند و برخی ندارند؟ آیا ظرفیت، چیزی غیرقابل تغییر است؟ یا می توان آن را به شکلی بی حد و مرز افزایش داد؟ در این قسمت از خانه سرمایه، سری به کتاب «بی حد و مرز» از «جان سی مکسول» می زنیم و به دنبال پاسخی مناسب برای این پرسش ها می گردیم. تا انتهای این ماجرا با ما همراه باشید.

ظرف وجودتان چقدر گنجایش دارد؟

ظرفیت وجودی ما ساختنی است. البته بخش قابل توجهی از ساخت آن به زمانی مربوط می شود که ما در دوران کودکی به سر می بردیم. وضعیتی که در روزهای کودکی مان داشتیم، ماهیت ابتدایی ظرفیت وجودی ما را شکل داده اند. مثلا اگر در کودکی با جمله هایی مانند: «تو نمی توانی» یا «سخت تر از آن است که تو از پس آن بربیایی» روبه رو شویم، ظرف وجودمان کوچک و محدود می شود.

بعد از گذر روزها و سال ها وقتی آن قدر بزرگ می شویم که بتوانیم برای خودمان تصمیم بگیریم، بدون آنکه این نداهای دیوارساز را به یاد بیاوریم، به هنگام روبه رو شدن با موقعیت هایی ویژه، احساس درونی مان غوغا به پا می کند و با نهیبی ترسناک، ما را عقب می کشد.

به همین دلیل است که عده ای از ریسک کردن، رفتن به مکان های جدید یا قرار گرفتن در موقعیت های هیجان انگیز، دوری می کنند. در واقع، این ظرفیت درونی شان است که آن ها را از بقیه جدا می کند.

در نقطه مقابل، افرادی که در کودکی خود به جای رشد کردن با این موانع ذهنی، در کنار کسانی بزرگ شدند که به رشد کردن، اعتماد کردن به توانایی ها و بلند شدن بعد از زمین خوردن باور داشتند، در بزرگ سالی به افرادی قوی، با اعتماد به نفس و بی حد و مرز تبدیل می شوند که هیچ مانعی را به رسمیت نمی شناسند.

خوشبختانه ظرف درونی ما از سنگ ساخته نشده است. این بدان معنا است که هر قدر هم ظرفیت درونی ما محدود باشد، باز هم می توانیم آن را افزایش دهیم.

چراغی که آگاهی برای جویندگان پیروزی روشن می کندخلاصه کتاب بی حد و مرز از جان سی مکسول

تمام ماجراهای درونی شما قابل تغییر هستند. در این زمینه هیچ محدودیتی وجود ندارد. چون شما بی حد و مرز هستید. اما تنها زمانی می توانید خودتان را تغییر دهید که پیش از هر چیزی، این نیاز به تغییر را در وجود خودتان احساس کنید. وقتی چشمتان توانایی دیدن دیوارهای نامرئی پیرامونش را پیدا کند، می تواند آنها را از میان بردارد. اما این آگاه شدن چطور رخ می دهد؟

هر یک از ما برای آغاز این تغییر بزرگ درونی به یک تلنگر نیاز داریم. گاهی این تلنگر درونی را یکی از دوستانمان در ما ایجاد می کند، گاهی یک غریبه، جمله ای از یک کتاب، بخشی از یک کلیپ یا حتی یک آهنگ، نوای بیدار باش را در وجودمان به صدا در می آورد. اما نکته ای در این میان وجود دارد که باید به آن توجه کنیم.

درست است که ما برای آگاه شدن از محدودیت هایمان به یک تلنگر بیرونی نیاز داریم. اما نباید از یاد ببریم که آن افراد هم ظرفیت های ویژه خودشان را دارند. در واقع، هر کدام از ما با توجه به ظرفیت های درونی مان به دنیا نگاه می کنیم.

گاهی ناخواسته، محدودیت هایی که در نگاهمان وجود دارد را به تمام مردم جهان نسبت می دهیم. پس حواستان باشد که یک وقت ظرفیت خود را به مقیاس کسی گره نزنید.

نبایدهایی که باید در مورد ظرفیت خودتان بدانید

هر مسیر تازه و ناشناخته، دست اندازهایی دارد. وقتی قبل از حرکت کردن با آنها آشنا باشیم، می توانیم هوشمندانه تر تصمیم بگیریم. در ادامه به چند اشتباه در مورد ظرفیت درونی اشاره می کنیم.

۱- ظرفیت شما در تقدیرتان نوشته نشده است

برخی از افراد با این تصور اشتباه که ظرفیت هایشان حقیقت وجودی شان هستند سعی می کنند با آنها کنار بیایند. مثلا به دلیل ترس از شکست و ضرر کردن، هرگز به سمت سهم های ریسک دار نمی روند. چون به خیال خودشان ظرفیت تحمل خسارت مالی را ندارند.

آنها با این دید، خودشان را از سودهای درخشانی که در پس بعضی از این سهم ها پنهان شده اند، دور می کنند. یادتان باشد، ظرفیت شما چیزی نیست که از ابتدا تا انتهای عمرتان دست نخورده و غیرقابل تغییر باشد.

شما هر زمان که اراده کنید، می توانید با برداشتن گام هایی ساده و پیوسته – که در ادامه این گفتار برایتان خواهیم گفت – دست به تغییرهای بزرگی در ابعاد ظرفیت وجودی خودتان بزنید.

۲- سازگار شدن، همیشه خوب نیست

جهان، هر لحظه در حال تغییر است. سازگاری با شرایط تازه ای که در آن قرار می گیرید به شما کمک می کند تا با تحمل کمترین تنش، زنده بمانید و زندگی کنید. اما نباید کنار آمدن با ظرفیت های محدود خود را سازگار شدن با تغییرات معنا کنید. چون این دو مورد هیچ نقطه اشتراکی با هم ندارند. اجازه بدهید مثالی برایتان بزنم.

تلاش شما برای همراه شدن با پیشرفت تکنولوژی و استفاده از ابزارهایی که هر روز برای ساده تر شدن زندگی انسان ها اختراع می شوند شیوه ای از سازگار شدن معنا می شود.

اما اینکه شما مرزی ذهنی برای موفقیت یا جلوتر رفتن خود در نظر بگیرید به این معنا است که ظرفیت محدود امروز خود را باور کرده اید. به یاد داشته باشید، تنها چیزی که می تواند چهارچوب ظرفیت شما را تعیین کند، افکار خودتان است. چون چیزی ظرفیتی که در اختیار دارید بی حد و مرز است.

۳- نباید از نقطه های ضعف خود فرار کنید

وقتی قطعه ای در یک سیستم، کار خود را درست انجام نمی دهد تمام آن مجموعه را به زحمت می اندازد. نقطه های ضعف شما هم برای سیستم وجودتان قطعه ای مشکل دار هستند.

اولین قدم برای افزایش ظرفیت درونی این است که با نقطه های ضعف و قوت خود آشنا شوید. هیچ انسانی روی زمین وجود ندارد که نقطه های ضعف نداشته باشد.

حتی موفق ترین انسان ها نیز چندین و چند نقطه ضعف دارند. اما رمز پیروزی آنها بهتر کردن نقطه های قوتشان است نه تمرکز روی قوی تر کردن نقطه های ضعفشان. این نکته مهمی است که درک آن می تواند مسیر زندگی شما را تغییر دهد.

۴- دل به دل دروغ های ذهنتان ندهید

ذهن شما دوست شما نیست. او برنامه ریزی شده تا بهترین، سریع ترین و کارآمدترین راه را برای زنده ماندنتان انتخاب کند. بنابراین گاهی مجبور می شود در مورد توانایی هایتان به شما دروغ بگوید تا از این راه بتواند شما را در جایی که هستید – و از نظر ذهنتان امن به شمار می رود – نگه دارد.

ذهنتان آن قدر دروغ مصلحت آمیز تحویلتان می دهد تا باور کنید که توانایی انجام کار تازه، چالشی هیجان انگیز یا تغییری غیرقابل پیش بینی را ندارید. جالب اینجا است که وقتی هر کدام از ما به نقطه انتهایی محدودیت خودمان می رسیم، تازه در آستانه به کار گرفتن ۵۰ درصد از توانایی هایمان قرار گرفته ایم.

پس یک قدم بیشتر برداشتن، یک دقیقه بیشتر تحمل کردن و یک کار را بیشتر انجام دادن فرسنگ ها با ظرفیت طبیعی بی حد و مرز شما فاصله دارد.

با انواع دیوارهای سنگی ظرفیت خود آشنا شویدخلاصه کتاب بی حد و مرز از جان سی مکسول

ظرفیت وجودی بی حد و مرز ما با سه دیوار مختلف محدود شده است:

1. دیواری که از کودکی پیرامون ما کشیده می شود

این قسمت از ظرفیت که در دوران کودکی ما شکل می گیرد در دو حالت ساده خلاصه می شود؛ در حالت اول، پدر و مادر و اطرافیانمان انسان هایی بلند پرواز و فوق العاده هستند که در ذهن ما راه می سازند نه دیوار. در حالت دوم، پیرامون ما را افرادی گرفته اند که محدودیت های خودشان را به ما تحمیل کردند. همان طور که کمی قبل با هم گفتیم، نتیجه این بخش هر چه که باشد می تواند تغییر کند.

2. دیواری که جامعه آن را پایه ریزی می کند

جامعه، مجموعه ای از انسان ها است که با طرز تفکرهای متفاوتشان در کنار هم زندگی می کنند. ذهن برخی از این افراد، سرشار از «نمی شود» و «غیر ممکن» است. مشکل از اینجا آغاز می شود که این افراد، محدودیت های خودشان را به عنوان یک اصل به خورد دیگران می دهند.

کسانی که خودشان را باور نداشته باشند به راحتی تسلیم این محدودیت های دروغین می شوند. اما کسانی که قوی هستند، خودشان را باور دارند و روی پاهای خودشان ایستاده اند به این محدودیت ها ذره ای اهمیت نمی دهند و راه خودشان را می روند. صمیمانه آرزو می کنیم شما جزو گروه دوم باشید.

3. دیواری که با دستان مبارک خودمان بالا می رود

این دیوار که ترکیبی از چند دیوار دیگر است با آجرهایی از جنس ترس هایمان بالا می رود. ما خودمان و توانایی هایمان را دست کم می گیریم و به همین علت، بیشتر از آنکه به دیگران «نه» بگوییم به خودمان و آرزوهایمان پاسخ منفی می دهیم. در حقیقت، ما اصلا به خودمان امیدوار نیستیم.

شاید بپرسید: «چگونه می توان این دیوارهای درونی را از میان برد؟»

روش برداشتن این دیوارها بسیار ساده است. باید به دنبال کسانی بگردید که محدودیت هایی شبیه شما داشته اند اما توانستند آنها را کنار بزنند و به خواسته های خود برسند. وقتی این نمونه ها را یکی پس از دیگری به ذهنتان نشان می دهید، دیوارهای سنگی درون آن سست می شوند و با یک فکر تازه از سوی شما فرو می ریزند؛ این فکر که: «من هم می توانم…»

مدیریت زمان یک بیراهه است، انرژی را مدیریت کنید!

بیشتر کسانی که دغدغه افزایش بهره وری را در سر دارند، با موضوع «مدیریت زمان» درگیر هستند. آنها راه های مختلفی را امتحان می کنند و از استراتژی های گوناگونی برای مدیریت اندوخته زمانی خود بهره می گیرند. اما بیشتر راهکارهای مدیریت زمان، آن طور که از آنها انتظار می رود جواب نمی دهند.

چون موضوع اصلی، نه زمان بلکه انرژی است. درست است که ما هر روز ۲۴ ساعت زمان در اختیار داریم اما انرژی ما در روزهای مختلف یکسان نیست.
در واقع، کاری که ما با مدیریت زمان انجام می دهیم، از بین بردن انرژی مفیدی است که می توانست با برنامه ریزی درست، صرف انجام کارهای دیگر شود.

شما می توانید انرژی خود را با یک رژیم درست غذایی و فکری، همیشه در اندازه بالایی نگه دارید. رژیم غذایی به خوردن مواد طبیعی و رساندن ویتامین ها به بدنتان برمی گردد. گذشته از این، نباید سهم ورزش کردن در افزایش انرژی را نادیده بگیرید. اما رژیم فکری به شارژ روزانه انگیزه های شما باز می گردد.

شما باید روز خود را با آهنگ ها، جمله ها یا کلیپ هایی انگیزشی آغاز کنید؛ حتی بهتر از آن، می توانید چند دقیقه کوتاه زمان بگذارید و لحظه شیرین رسیدن به اهدافتان را در ذهن خود به تصویر بکشید. این کار به شما کمک می کند تا با شارژ انگیزه های خود روزتان را با انرژی زیادی شروع کنید.

بدون تردید نمی توان «زمان بندی کارها» را از زندگی روزانه حذف کرد. اما با مدیریت انرژی می توان کارهای زیادی را در زمانی اندک به سرانجام رساند.

ظرفیت عاطفی چیست و چگونه می توان آن را افزایش داد؟

خلاصه کتاب بی حد و مرز از جان سی مکسول

اولین واکنش شما در برخورد با مشکلاتی که سر از زندگی تان درمی آورند چیست؟ اگر مشکل شما چیزی نباشد که به این راحتی ها یا در زمان کوتاهی برطرف شود چه کار می کنید؟ شیوه واکنش شما در برابر این مشکلات، نشان دهنده ظرفیت عاطفی شما است.

اگر در برابر این مشکلات خورد شوید، خودتان را ببازید و دست به رفتارهایی بزنید که بعدا از آنها پشیمان شوید، یعنی ظرفیت عاطفی شما محدود است. اما اگر بر خودتان مسلط شوید و به دنبال راه چاره ای بگردید، از نظر عاطفی، قوی به شمار می روید.

با این وجود می توان با انجام چند تمرین، ظرفیت عاطفی را در طول زندگی افزایش داد. بیایید نگاهی به این راهکارها بیندازیم:

خودتان را یک قربانی در نظر نگیرید

برخی از افراد به هنگام بروز مشکلات ناخواسته، رفتارهای عاطفی خاصی را از خودشان نشان می دهند. مثلا مانند یک زغال داغ، برافروخته می شوند و به خودشان و دیگران آسیب می رسانند. وقتی هم که آتش این خشم هیجانی خاموش می شود در پاسخ به اعتراض دیگران شانه هایشان را بالا می اندازند و می گویند:

«اخلاق من این طور است، دست خودم نیست و کاری برای تغییر آن نمی توانم بکنم.»

در واقع آنها با این روش، مسئولیت را از گردن خودشان باز کرده و دیگران را وادار به تحمل این وضعیت می کنند.

اگر شما هم درگیر این مشکل هستید می توانید به شیوه معکوس عمل کنید و خودتان را از این وضعیت نجات دهید. به این ترتیب که رفتارتان را از احساس خود جدا کرده و روی تغییر آن تاکید کنید.

به زبان ساده، باید مدتی نقش بازی کنید. مثلا وقتی در یک موقعیت احساسی قرار می گیرید، با وجود آنکه آتشفشان درونتان سرشار از قلیان است، ادای انسان های آرام و منطقی را دربیاورید. شاید این موضوع به نظرتان خنده دار باشد اما این رفتار، یک اصل واقعی در دنیای شیرین روان شناسی است.

بر اساس این اصل، رفتار باعث ایجاد احساس می شود. البته بیشتر ما برعکس این موضوع را باور داریم. مثلا با خودمان فکر می کنیم برای خوشحال بودن باید دلیلی برای خوشحالی وجود داشته باشد؛ وگرنه ما که سرخوش نیستیم!

اما آدم های واقعا خوشحال، قبل از آنکه احساس خوشحالی کنند لبخند می زنند، قبل از آنکه واقعا آرام باشند، نفس عمیق می کشند و قبل از اینکه معیارهای خوشبختی را به چشم ببینند خود را فرد خوشبختی می پندارند.

اتفاقی که می افتد این است که این افراد واقعا به انسان هایی خوشحال، آرام و خوشبخت تبدیل می شوند. در نتیجه، نباید منتظر این باشید که کسی راهش را کج کند و شما را از وضعیت کنونی تان نجات دهد. شما ظرفیتی بی حد و مرز دارید. پس خودتان دست به کار شوید. این تنها راه چاره واقعی است.

برای خودتان روضه نخوانید

شاید شما هم کسانی را دیده باشید که وقتی مشکلی برایشان پیش می آید، ناراحتی مشکل کنونی خود را با مشکلی که در گذشته داشتند روی هم می گذارند و ساعت ها با سخنان سوزناک از خودشان و بخت برگشتگانی که در اطرافشان هستند پذیرایی می کنند.

این کار چیزی جز عذاب دادن خودتان و بقیه نیست. سوزناک کردن ماجرایی که در آن گیر افتاده اید چیزی از حجم آن کم نمی کند؛ حتی شاید با این رفتار شما ابعاد مشکلتان به شکلی غیرمنطقی افزایش پیدا کند.

اگر می خواهید ظرفیت عاطفی خودتان را کنترل کنید باید یاد بگیرید که همه ماجراها نیاز به واکنش شما ندارند. لازم نیست سینه خود را در برابر تمام تیرهایی که به سمتتان پرتاب می شوند ستبر کنید.

گاهی باید آن تیرها را با دستانتان بگیرید، کمی وراندازشان کنید و آن ها را به زمین بیندازید. گاهی هم تنها کاری که باید انجام دهید جا خالی دادن است. پس بیهوده غصه خوردن را کنار بگذارید.

همرنگ جماعت نشوید

همه ما انسان هستیم و دوست داریم در گروه های مختلف پذیرفته شویم. گاهی این گروه، تیم ورزشی مدرسه و دانشگاه است و گاهی گروهی از همکارانمان را تشکیل می دهد؛ گاهی هم گروهمان به اندازه ما و کسی که دوستش داریم کوچک می شود.

در میان این اشتیاق به پذیرفته شدن و گرفتن نمره قبولی از دیگران، یک مسیر انحرافی وجود دارد. اگر می خواهید از نظر عاطفی قوی بمانید باید از آن پرهیز کنید. این مسیر انحرافی، فراموش کردن خود واقعی تان و تبدیل شدن به کسی است که دیگران دوست دارند.

در انتهای این مسیر، شما ضعیف، غمگین و آسیب پذیر می شوید و چیزی از خود واقعی تان باقی نمی ماند؛ در عوض به یک عروسک نخی تبدیل می شوید که هر کس، سر یکی از نخ هایش را گرفته و آن را به سویی می کشد.

درست است که ما در طول ارتباط با دیگران از آنها تاثیر می پذیریم؛ اما این ماجرا باید دو طرفه یا چند طرفه باشد. این بدان معنی است که اگر در شخصیت شما رنگی از دیگران می نشیند، در دیگران هم چنین اثری مشاهده شود. این یک رابطه درست و سالم است.

به سنگ های کف رودخانه فکر کنید؛ همه آن سنگ ها در اثر برخوردی که با هم دارند آن قدر ساییده می شوند تا همگی به شکلی صاف و صیقلی تبدیل شوند. اگر قرار باشد در یک گروه فقط شما ساییده شوید، بهتر است که هر چه زودتر گارد خود را بالا بگیرید و از کسی که هستید محافظت کنید.

خودتان را به یاد بیاورید؛ کسی که هستید، چیزهایی که دوست دارید، مسئولیت هایی که آنها را برعهده گرفته اید. به یاد داشتن نقش هایی که دارید، مثلا یک فرزند، یک رئیس یا حتی یک دوست به شما کمک می کند تا بتوانید از مرزهای احساسی میان خود و دیگران به درستی محافظت کنید.

ظرف بزرگ تری برای تفکر خود برداریدخلاصه کتاب بی حد و مرز از جان سی مکسول

این زور بازو، لوله کلفت تانک ها یا صداهای بلندتر از آستانه شنوایی نیستند که بر انسان ها و خواسته هایشان تاثیر می گذارند. اگر خوب نگاه کنیم می فهمیم که این جهان و حتی فراتر از آن، تمام کائنات بر اساس نیروی فکر و فرکانس های آن در گردش هستند.

پس گسترش ظرفیت فکری، راهی برای رسیدن به زندگی آرزوهایمان و بهره برداری گسترده تر از ظرفیت بی حد و مرز درونی مان است. در ادامه این گفتار، چند راهکار را برای گسترش این ظرفیت به شما پیشنهاد می دهیم:

جبهه نگیرید، زندگی میدان جنگ نیست

شما تنها موجود زنده این جهان نیستید. این بدان معنی است که افراد بسیار زیادی با فکرهای بسیار متفاوتی در کنار شما روی این کره خاکی زندگی می کنند.

اگر همیشه ساز خود را بزنید، افکار خودتان را درست و شایسته و افکار دیگران را ناپسند و اشتباه بدانید نه تنها هیچ گاه دروازه رشد فکری را پیدا نخواهید کرد بلکه در آتش باوری که اکنون به تعصب تبدیل شده است محدود خواهید شد.

فکرهای متفاوت را بشنوید، سعی کنید از نگاه دیگران به ماجراها بنگرید، ردای قضاوت را کنار بگذارید و به دیگران حق بدهید که مثل شما فکر یا زندگی نکنند. این بزرگ ترین قدمی است که می تواند نه تنها ظرفیت فکری بلکه زندگی تان را متحول کند.

از خودتان سوال کنید

بیشتر ما برای پیدا کردن پاسخ پرسش هایمان به دیگران مراجعه می کنیم. اما نزدیک ترین فردی که در کنارمان وجود دارد را به رسمیت نمی شناسیم. پرسیدن سوال از خودمان و شنیدن پاسخی که از درونمان بلند می شود، تجربه ای شگفت انگیز است.

هر چقدر که این پرسش های درونی بیشتر شوند، عمق دریچه ذهنتان هم بیشتر می شود. به خودتان اعتماد کنید و سوال هایتان را از خودتان بپرسید. سپس پاسخ هایتان را تحلیل کرده و آنها را به بوته آزمایش بکشانید.

این کار مانند این است که بخواهید با بیل و کلنگ مسیری از دریچه کوچک ذهنتان به سمت اقیانوس باز کنید. شاید در ابتدا برایتان عجیب باشد، اما بعد از مدتی کوتاه، اولین کاری که انجام می دهید پرسیدن سوال از خودتان است.

پیام اصلی جان سی. مکسول در کتاب «بی حد و مرز» چه بود؟

خلاصه کتاب بی حد و مرز از جان سی مکسول

«جان سی. مکسول» (John C. Maxwell) در کتاب «بی حد و مرز» به دنبال راهکارهایی بود تا بتواند ظرفیت های نهفته درونی خوانندگانش را گسترش دهد. او باور دارد که افزایش این ظرفیت های درونی می تواند زندگی افراد را به سمت موفقیت های بزرگ هدایت کند.

به قول «جان سی. مکسول»: «تا زمانی که نفس می کشید، می توانید راه هایی برای رشد کردن پیدا کنید. لازم نیست زندگی تان را در حصار محدودیت ها ببینید.»

خلاصه ای از آنچه با هم گفتیم:

  • ظرفیت وجودی ما مرزهایی هستند که میزان تحمل یا آستانه رشد ما را مشخص می کنند.
  • گنجایش ظرفیت های درونی هر فرد با دیگری متفاوت است ولی اگر از اندازه شان بپرسید، آنها بی حد و مرز هستند.
  • چیزی که باعث می شود تا ما نسبت به افزایش این ظرفیت ها دست به عمل بزنیم، آگاه شدن نسبت به ابعاد واقعی این ظرفیت ها است.
  • ظرفیت های وجود ی تان شما را تعریف نمی کنند. اگر از آنها راضی نیستید می توانید تغییرشان دهید.
  • تنها چیزی که می تواند ظرفیت های درونی شما را محدود کند، افکاری است که نسبت به خودتان دارید.
  • تمرکز روی قوی تر کردن نقطه های قوت، رمز پیروزی و پیشرفت سریع است.
  • نباید گنجایش توانایی های درونی تان را با ابعادی که در ذهنتان تعریف می کنید بسنجید. گاهی ذهنتان به شما دروغ می گوید تا در جای امنی که برایتان ساخته است باقی بمانید.
  • ظرفیت های وجودی هر فرد با سه چیز محدود شده است: ۱) برچسب ها و باورهای دوران کودکی ۲) باورهای جامعه و ۳) باورهای اشتباه و محدود خودمان.
  • مدیریت کردن زمان، شما را فرسوده می کند و چراغ انگیزه تان را به خاموشی سوق می دهد. به جای زمان، انرژی خود را مدیریت کنید.
  • ظرفیت عاطفی به آستانه تحمل و شیوه واکنش هر فرد نسبت به مشکلات بازمی گردد. کسانی که از نظر عاطفی قوی هستند ظرفیت بالاتری در این بخش دارند.
  • تفکر قربانی بودن در یک ماجرا کمکی به حل موضوع نمی کند. باید خودتان را از این افکار دور کرده و حتی اگر مجبور شدید، رفتار دیگری را مانند نقش یک فیلم بازی کنید. کم کم احساس درست از رفتارتان به شما منتقل می شود.
  • مته به خشخاش گذاشتن و بزرگ نمایی کردن مشکلات، فقط موضوع را پیچیده تر می کند. باید یاد بگیرید که مشکلات را با توجه به چیزی که هستند نه چیزی که می توانند باشند مورد بررسی قرار دهید.
    پرسیدن سوال از خودتان به شما کمک می کند تا ظرفیت تفکر خود را به شکل قابل توجهی افزایش دهید.

نظر شما چیست؟

آیا به محدودیت های خود فکر کرده اید؟ فکر می کنید چند درصد از محدودیت های زندگی تان واقعی و چند درصد آنها ساخته و پرداخته ذهنتان باشند؟ آیا برنامه ای برای تبدیل شدن به یک فرد بی حد و مرز دارید؟

ادامه مطلب
سحرخیزی
خلاصه کتاب باشگاه پنج صبحی ها...

این مقاله از روی نسخه اصلی و انگلیسی کتاب باشگاه پنج صبحی ها خلاصه برداری شده است!

سحرخیزی در باشگاه پنج صبحی ها

زندگی، ریزه کاری های زیادی دارد. به همین دلیل است که گاهی انسان ها با وجود تلاش های فراوان به موفقیت دلخواهشان نمی رسند یا اگر هم آن را به دست بیاورند به شکلی از دستش می دهند. در این میان، افرادی هستند که گویی سهمی بزرگ از موفقیت را برای خودشان رزرو کرده اند. آنها شکست نمی خورند، پیوسته رشد می کنند و در زندگی شان به هر چیزی که اراده کنند می رسند. راز آنها چیست؟ چرا زندگی به شکلی دیگر با آنها تا می کند؟ این افراد در زندگی شان چه کار متفاوتی انجام می دهند؟ برای یافتن پاسخ این پرسش به سراغ «رابین شارما» رفتیم. او نویسنده کتاب «باشگاه پنج صبحی ها» است و در کتابش در مورد سحرخیزی و رازهای موفقیت صبحگاهی، سخن های ارزشمندی را بیان کرده است. اگر به دنبال تجربه شکل متفاوتی از موفقیت هستید با این قسمت از خانه سرمایه، همراه باشید.

جاناتان سویفت، نویسنده قرن 17

هیچ کسی را نمی شناسم که به بزرگی یا اهمیت رسیده باشد و صبح ها تا دیر وقت در رختخواب بماند.

از تلاش برای خودکشی تا شرکت در همایش خودسازی

کارآفرین، شکست خورده بود. در واقع، تعریف درستش این می شد که از نظر فنی، شرکایش سهم وی را بالا کشیده بودند و او را از شرکتی که خودش از صفر به راه انداخته بود بیرون کردند.

تمام اعتبار و ثروتش از دست رفته بود و دیگر دلیلی برای زندگی کردن نداشت. به همین دلیل فکر کرد که بهتر است زندگی اش را تمام کند و خودش را از زیر بار این همه فشار و خفت، نجات دهد.

همان طور که به دنبال راه های مناسب برای خودکشی می گشت، چشمش به بلیط کنفرانسی در مورد خودسازی و خودشناسی افتاد. خانم کارآفرین، اعتقادی به این کنفرانس ها نداشت و آنها را چیزی در حد و اندازه نوعی سرگرمی برای افراد بیکار در نظر می گرفت. اما حالا که می خواست به زندگی اش خاتمه دهد با خودش فکر کرد که بد نیست این مورد را هم امتحان کند.

به همین دلیل، مُردن خود را کمی عقب انداخت تا بتواند به موقع در کنفرانس حاضر شود. او خبر نداشت که با قدم گذاشتن در این کنفرانس، دیگر هرگز به زندگی قبلی اش باز نخواهد گشت.

آخرین سخنران، آخرین سخنرانی

بالاخره، روز شرکت در کنفرانس فرا رسید. کارآفرین به همراه هزار نفر دیگر روی صندلی ها نشست و با بی اعتمادی آماده گوش دادن شد. با خودش فکر کرد که نشستن روی این صندلی و گوش دادن به صحبت های کسی که فکر می کند چیزی برای گفتن دارد بهتر از خوابیدن در تابوت است.

سخنران روی صحنه آمد. با یک نگاه می شد گفت که بیشتر از هشتاد سال سن دارد. او آرام، با صلابت، شمرده و با اعتماد به نفس، سخن می گفت. سخنران رو به کسانی که در سالن نشسته بودند کرد و به آنها گفت: «زندگی کوتاه تر از آن است که آن را صرف اندوه، ناامیدی و افسوس برای روزهای تلف شده کنید. شما باید محدودیت هایی که در ذهنتان ساخته اید را بُکشید و به سمت روزهای روشن آینده قدم بردارید.

هر کدام از شما در زندگی تان روزهای باشکوه و حتی روزهایی پر از شکست داشتید؛ اما به شکلی توانستید آنها را پشت سر بگذارید و به امروز برسید.

باید به خودتان افتخار کنید. ولی نباید در همان نقطه متوقف شوید. شما می توانید به موفقیت، ثروت، سلامتی، عشق و توانمندی هایی فراتر از گذشته خود دست پیدا کنید. برای این کار باید بهانه ها را کنار بگذارید، با ترس هایتان بجنگید و ایمانتان را از یاد نبرید؛ ایمان به خودتان، توانایی هایی که خداوند در وجودتان به امانت گذاشته است و ایمان به اینکه شما برای پیروز شدن آفریده شده اید.»

همه افراد حاضر در سالن، سراپا گوش بودند و از شدت هیجان، قلب هایشان به تپش افتاده بود. حتی کارآفرین هم مات و مبهوت به سخنران نگاه می کرد و اشتباه های گذشته اش همچون فیلم سینمایی از جلوی دیدگانش عبور می کردند. او به این نتیجه رسید که شکستش در نتیجه تصمیم های نادرستش بوده است و اگر بخواهد باز هم می تواند به پیروزی برسد. ناگهان، اتفاقی غیرمنتظره افتاد. سخنران پس از چند سرفه کوچک، نقش بر زمین شد و دیگر به هوش نیامد. گویی روشن کردن قلب مردم، آخرین کار زیبایی بود که در زندگی اش انجام داد.

کارآفرین، هنرمند و مرد بی خانمان؛ سه گانه ای عجیب در یک روز عجیب

بعد از اتفاقی که برای سخنران افتاد، سالن پر از هیاهو شد. هر کسی حرفی می زد و از این ماجرا اظهار تاسف می کرد. در این میان، خانم کارآفرین با یک مرد هنرمند آشنا شد. البته این موضوع اصلا عجیب نبود. چون در آن سالن، افراد مختلفی برای رسیدن به اهداف گوناگون دور هم جمع شده بودند. برخی به دنبال الهام های از دست رفته خود در هنر بودند، برخی می خواستند کسب و کارشان را توسعه دهند و برخی مثل خانم کارآفرین به دنبال انگیزه ای برای زندگی کردن می گشتند.

آن دو در مورد سرنوشت سخنران با هم کردند. هر دوی آنها امیدوار بودند که او واقعا نمرده باشد. از نظر آنها سخنران، انسان جالب و پر از امیدی بود. او طوری حرف می زد که انگار به تمام واژه هایی که بر زبانش جاری می شوند ایمان دارد. در این بین که خانم کارآفرین و آقای هنرمند مشغول صحبت کردن بودند، مردی ژولیده، با لباس های کثیف و چهره ای ناآراسته به آنها نزدیک شد.

کارآفرین فکر کرد که او گدا یا دست کم، فردی بی خانمان است که برای کمک گرفتن آمده است. اما کاشف به عمل آمد که او هم یکی از افراد حاضر در جلسه است و می خواهد در مورد حرف های آقای سخنران با آن دو نفر سخن بگوید. مرد ژولیده، ظاهر واقعا سوال برانگیزی داشت. با وجود اینکه لباس هایش کثیف بودند و اصلا ظاهر مرتبی نداشت ولی یک ساعت بسیار گران قیمت دستش کرده بود. هنرمند حدس می زد که او یا یک ثروتمند بی علاقه به مد است یا آنکه بلیط کنفرانس و آن ساعت را از کسی کِش رفته است! کارآفرین هم تقریبا همین طور فکر می کرد. اما هر دو ترجیح دادند که حدس هایشان را در دلشان نگه دارند و تا جای ممکن فاصله شان را از این آدم عجیب حفظ کنند.

بعد از کمی صحبت، مرد ژولیده به آنها گفت که نه تنها فقیر نیست بلکه بسیار ثروتمند و بی نیاز از مال دنیا است. هیچ کس حرف او را باور نکرد. اما مرد ژولیده به حرف هایش ادامه داد. او به طرز عجیبی می خواست بداند که کارآفرین و هنرمند از کدام بخش سخنرانی خوششان آمده بود. هنرمند که در پاسخ دادن به این پرسش، ایرادی نمی دید گفت: «من از تمام سخنان او خوشم آمد. برای همین همه آنها را ضبط کردم!»

با شنیدن این حرف، مرد ژولیده و خانم کارآفرین از جا پریدند! خانم کارآفرین گفت: «این کار غیرقانونی است تو نباید حرف های او را ضبط می کردی!» اما هنرمند گوشش بدهکار این حرف ها نبود و در مورد آزادی، آزادگی، قانون و خلاصه اینکه هر کاری دلش بخواهد انجام می دهد حرف زد. بعد از یک بگومگوی کوتاه و صلح آمیز، مرد ژولیده و خانم کارآفرین سراپا گوش شدند تا به بخش های مهم ضبط شده از سخنرانی گوش دهند.

یک صبح پر انرژی، پازل گمشده موفقیت

سحرخیزی

مرد ژولیده، کارآفرین و هنرمند در مورد چیزهای زیادی با هم صحبت کردند. از آموزش، کتاب و موسیقی بگیر تا تجارت و روش های مدیریت. اما موضوعی وجود داشت که مرد ژولیده اهمیت خاصی برایش قائل بود؛ سحرخیزی.

او با چشمانی پر از اطمینان به هنرمند و کارآفرین نگاه کرد و گفت: «تنها چیزی که برای موفقیت بزرگتان به آن نیاز دارید، سحرخیزی است. وقتی یک صبح پر از انرژی داشته باشید، می توانید به راحتی چند برابر روزهای دیگر کار کنید و به پیش بروید.»

مرد ژولیده ادعا می کرد که سحرخیزی، باعث افزایش کیفیت زندگی انسان ها می شود، ویژگی های مثبت را در وجود انسان تقویت می کند و سلامتی و ثروت را به ارمغان می آورد.

با صحبت های مرد ژولیده، کم کم نگاه کارآفرین و هنرمند نسبت به او تغییر کرد. حالا او را نه یک بی خانمان بلکه یک فرد آگاه، باتجربه و البته بی اهمیت نسبت به نظر دیگران می دیدند. او مدام در لابه لای صحبت هایش از افراد بزرگ و پندهایشان حرف می زد.

این موضوع نشان می داد که مرد ژولیده، بسیار اهل مطالعه است و البته حافظه بسیار خوبی برای یادآوری چیزهایی که خوانده است دارد.

مرد ژولیده دوباره صحبت را به سمت سحرخیزی کشاند و گفت که رمز موفق شدن در ساعت های آغاز صبح، زمانی که بیشتر مردم در خواب ناز هستند پنهان شده است.

ورود به بهشت برای گذراندن دوره فشرده آموزش سحرخیزی

کمی قبل از آنکه این گفتگوی سه نفره به پایان برسد مرد ژولیده از کارآفرین و هنرمند خواست که مدتی به خانه او بیایند. او به آنها قول داد که در مدت اقامتشان تمام فوت و فن سحرخیزی را به آنها یاد می دهد و روش ساخت امپراطوری خودش را به آنها می آموزد. شنیدن این پیشنهاد برای کارآفرین و هنرمند شوکه کننده بود.

با وجود آنکه هر دوی آنها تحت تاثیر صحبت های مرد ژولیده قرار گرفته بودند اما اعتماد کردن به غریبه ای که تنها چند ساعت از آشنایی شان با او می گذرد کار ساده ای نبود. ناگفته نماند که این ناآشنایی در مورد خانم کارآفرین و آقای هنرمند هم صدق می کرد. در نهایت، آنها این دعوت را پذیرفتند. قرار بر این شد که مرد ژولیده، صبح روز بعد، جایی نزدیک درب ساختمان کنفرانس به دنبال آنها بیاید.

روز بعد، مرد هنرمند و خانم کارآفرین که بعد از مدت های طولانی، حال و هوای آن هنگام از صبح را تجربه می کردند پشت درب های بسته ساختمان کنفرانس، منتظر ایستاده بودند. کم کم داشتند فکر می کردند که مرد ژولیده آنها را سر کار گذاشته و تمام آن ماجراها و حرف ها را از خودش درآورده است. تا اینکه یک خودروی شیک، جلوی پایشان توقف کرد. راننده ای از طرف مرد ژولیده به دنبال هنرمند و کارآفرین آمده بود. ظاهرا همه چیز داشت به واقعیت تبدیل می شد.

غافل گیری در سفر

بعد از سفر کردن با یک هواپیمای شخصی، آنها به جزیره «موریس» رسیدند. هنرمند و کارآفرین از اینکه به مرد ژولیده اعتماد کرده بودند احساس رضایت می کردند.

گذشته از این، فهمیدند که نام واقعی او آقای «رایلی» است و آن ظاهر ژولیده یکی از روش های جالب او برای فراموش نکردن زندگی معمولی است. منظره های این جزیره زیبا مسافران ماجرای ما را در خودش غرق کرده بود. اما این تمام هیجان سفرشان به شمار نمی رفت. چون غافلگیری بزرگ تری انتظارشان را می کشید.

قبل از اینکه کارآفرین و هنرمند به خانه آقای رایلی برسند، مردی را در ساحل دیدند. ابتدا فکر می کردند که او خودِ آقای رایلی است. اما با کسی روبه رو شدند که فکر نمی کردند هرگز او را ببینند.

او کسی نبود جز آقای سخنران! بله، او نمرده بود و حالا سالم و تندرست به آنها نگاه می کرد. سخنران برای آن دو تعریف کرد که از گذشته های دور با آقای رایلی آشنا است و او را به عنوان مردی شریف، بزرگ، بخشنده و بسیار ثروتمند می شناسد.

کارآفرین و هنرمند که حسابی غافلگیر شده بودند روی شن های زیبای ساحل موریس نشستند و چند دقیقه به اتفاق هایی عجیبی که در طول یک روز برایشان رخ داده بود فکر کردند. گویی کسی همه چیز را برایشان برنامه ریزی کرده بود.

ملاقات با آقای رایلی و وعده های عجیبش

بالاخره مسیر دور و دراز به انتها رسید و آن دو مسافر هیجان زده به خانه آقای رایلی رسیدند. او از آنها به گرمی استقبال کرد و از همان بدو ورود در مورد سحرخیزی برایشان حرف زد.

رایلی برایشان تعریف کرد که عادت به سحرخیزی را از آقای سخنران یاد گرفته است. در واقع، سخنران، مشاور رایلی بود. آنها از دوران جوانی با هم آشنا شدند و دوستی خود را تا حالا ادامه دادند. رایلی گفت: «وقتی صبح زود از خواب بیدار می شوید و مراسم صبحگاهی را انجام می دهید می توانید چند برابر یک فرد معمولی بهره وری و نشاط داشته باشید. دیگر نگران کمبود زمان نخواهید بود.

با این کار، شما همیشه برای کارتان و خودتان وقت کافی خواهید داشت. سحرخیزی، شما را وادار می کند در ساعتی که ذهنتان بیشترین میزان خلاقیت را دارد به فعالیت مشغول شوید. گذشته از این، جسمتان هم از این وضعیت، نهایت استفاده را می برد و سلامتی تان هم تضمین می شود.»

به عمق دریاچه نگاه کنید

صبح روز بعد، آقای رایلی کارآفرین و هنرمند را به ساحل برد تا درس های سحرخیزی را به آنها بیاموزد. او برای آنها در مورد سطحی نگری و مشکلاتی که برای انسان ها به وجود می آورد صحبت کرد.

رایلی گفت: «بیشتر مردم جهان دچار سطحی نگری هستند. آنها علاقه ای ندارند که با چهره عمیق ماجراها، کارها و حتی زندگی شان آشنا شوند. به همین دلیل، زندگی شان هیچ پیشرفتی نمی کند و همیشه در جایگاهی که هستند باقی می مانند.»

رایلی بر این باور بود که اگر انسان ها در کارهایشان عمیق شوند می توانند به گونه ای کاملا متفاوت زندگی کنند. در این هنگام بود که خانم کارآفرین لب به شکایت گشود و گفت: «اما همه نمی توانند در همه کارهای زندگی شان عمیق شوند. مثلا من نمی توانم در تک تک پیام هایی که برایم می آیند عمیق شوم و با دقت به همه آنها پاسخ دهم.» رایلی حرف او را تایید کرد و گفت: «دقیقا به همین دلیل است که شما باید به یک کار بچسبید و از انجام چند کار با هم خودداری کنید.»

داشتن استعداد به معنای موفقیت نیست

چند روزی از اقامت هنرمند و کارآفرین در جزیره موریس می گذشت. در طول این روزها، رایلی هر روز صبح راس ساعت پنج، درس هایی در مورد سحرخیزی به مهمانانش می داد. در یکی از این روزها در مورد رابطه میان استعداد و موفقیت صحبت کرد. او گفت: «افراد زیادی در دنیا هستند که استعدادهای جالبی دارند. اما همه آنها به موفقیت نمی رسند. چون اعتقادی به تلاش کردن و تعهدی برای پایبندی به اهدافشان ندارند.

در نقطه مقابل، کسانی که استعداد چندانی ندارند اما با تلاش و تعهد به سمت اهدافشان قدم برمی دارند بدون شک با موفقیت ملاقات خواهند کرد.» پس از این گفتگو، خانم کارآفرین از کمبود زمان برای توسعه فردی شکایت کرد.

رایلی به او گفت: «حق با شما است. زندگی در روزگار ما به شکل عجیبی فشرده شده است. ما برای انجام تمام کارهایمان به اندازه کافی زمان نداریم.

به همین دلیل است که باید به سحرخیزی روی بیاوریم. چون با این کار می توانیم زمانی هر چند اندک اما بسیار مفید را به خودمان اختصاص دهیم. بیدار شدن راس ساعت پنج صبح، گنجینه های درونی شما را بازسازی می کند و یک روز پر انرژی را به شما نوید می دهد.

یادتان باشد، برای اینکه بتوانید بیشترین بهره را از این زمان های طلایی ببرید باید تمام باورهای محدودکننده را از ذهنتان پاک کنید. چون شما به همان چیزی تبدیل می شوید که فکرش را می کنید.

اگر احساس کنید که سحرخیزی و انجام مراسم صبحگاهی چیزی جز اتلاف وقت نیست، هرگز در زندگی تان تغییری به وجود نمی آید. پس، قبل از هر کاری، تکلیفتان را با باورهایتان روشن کنید.»

در تمام طول مدتی که رایلی در حال صحبت کردن بود، خانم کارآفرین نکته های طلایی سخنان او را در دفترچه اش یادداشت می کرد. او به معنی واقعی به روزگار دانشجویی خود برگشته بود و داشت در محضر استادش درس هایی واقعی را می آموخت.

جلسه فشرده تغییر عادت ها در تاج محل

سحرخیزی

مرد ژولیده که حالا میلیاردر داستان به شمار می رود خانم کارآفرین و آقای هنرمند را به هندوستان برد تا بخش دیگری از پکیج آموزش سحرخیزی را به آنها بیاموزد. او باور داشت که در هر مکان، روحیه منحصر به فردی برقرار است و این موضوع روی درک عمیق آموزش هایش تاثیر مثبتی می گذارد. به همین دلیل، آموخته هایش را در کشورهای مختلفی به شاگردانش آموزش می داد.

میلیاردر به آن دو گفت که پیوستن به باشگاه پنج صبحی ها کار ساده ای نیست. به همین دلیل، عده زیادی از مردم، تمام زمان ارزشمند صبحشان را در خواب و بی خیالی به سر می برند بی آنکه از گنج ارزشمند خود آگاه باشند.

شما باید سحرخیز شدن را به یک عادت تبدیل کنید و برای این کار باید بیش از دو ماه به صورت پیوسته هر روز راس ساعت پنج صبح بیدار شوید.

این کار به شما کمک می کند تا دروازه های نظم و اراده پولادین برای مقابله با وسوسه ها را بگشایید. او تاکید می کرد که شروع کردن هیچ وقت به معنای موفقیت نیست. بلکه پیوسته ادامه دادن و حرکت کردن در مسیر است که به آن شروع، جان می دهد و فرصت ملاقات با چهره موفقیت را در اختیارش می گذارد.

یادتان باشد، برای ایجاد یک عادت جدید باید عادتی قدیمی را خراب کنید و روی خرابه های آن، پله های عادت جدید خود را بسازید. اگر در ساخت پله های جدیدتان کمی تنبلی کنید، حتی یک نسیم هم می تواند آن را به راحتی ویران کند. پس هوشیار باشید و اجازه ندهید که هرج و مرج های ذهنی تان شما را از مسیر بیرون کنند.

یک برنامه قدرتمند برای صبح های جادویی

میلیاردر برای درس بعدی، کارآفرین و هنرمند به را ایتالیا برد. او تصمیم داشت در این کشور زیبا، مهم ترین درس سحرخیزی را به شاگردانش بیاموزد.

مرد میلیاردر به آنها گفت که فقط صبح زود بیدار شدن از آنها افرادی ثروتمند و سلامت نمی سازد و اگر نتوانند این بازه زمانی ارزشمند و کوتاه را مدیریت کنند، به چیزی نمی رسند. مرد میلیاردر به آن دو توضیح داد که باید بازه صبحگاهی خود را به سه دسته تقسیم کنند:

  1. تلاش برای تندرستی
  2. تغذیه روح و عمق بخشیدن به تفکر
  3. رشد و توسعه شخصی

شاگردانش کنجکاوتر از همیشه به او نگاه می کردند. مرد میلیاردر ادامه داد: «شما بدون سلامتی جسمتان نمی توانید به جایی که می خواهید برسید. بنابراین باید همیشه اولین بخش از بازه صبحگاهی خود را به ورزش کردن اختصاص دهید.

بعد از آن باید زمان اندکی را به دعا و مدیتیشن بپردازید تا روحتان هم از این ماجرا بی بهره نماند. دست آخر هم باید به سراغ کتاب های خوب یا آموزش های آنلاین بروید تا بتوانید عمق دانش و آگاهی خود را افزایش دهید.»

برنامه ای که مرد میلیاردر برای شاگردانش توضیح می داد یک تحول اساسی بود. چون هنرمند و کارآفرین، هیچ کدام از آن کارها را در هیچ بازه ای از عمرشان انجام نمی دادند.

آنها شب ها دیر می خوابیدند، تقریبا بیشتر زمان صبح را خواب بودند، بعد از مدرسه و دانشگاه دیگر به سراغ کتاب ها و یادگیری نرفته بودند و اعتقادی به تغذیه روحشان نداشتند. اما حالا جایی در زیباترین بخش ایتالیا روبه روی غریبه ای بسیار ثروتمند ایستاده بودند و در مورد این کارها آموزش می دیدند.

اعضای افتخاری باشگاه پنج صبحی ها عاشق هم می شوند

دوره آموزش فشرده سحرخیزی بیشتر از یک ماه طول کشید. در طول این روزها، خانم کارآفرین و مرد هنرمند ماجراهای زیادی را از سر گذراندند و اولین های زیادی را با هم تجربه کردند.

کم کم بدون آنکه بدانند به یکدیگر دل بستند. مرد میلیاردر هم صمیمانه از تصمیم آنها حمایت کرد و تمام مخارج عروسی آنها را بر عهده گرفت. غافل از آنکه ماجرایی فراتر از حد تصورشان انتظارشان را می کشید.

درست در روز عروسی، چند فرد مسلح به قصد کشتن خانم کارآفرین وارد مراسم شدند و در یک لحظه مناسب او را ربودند. آنها فرستاده هایی از سوی سهامداران شرکت خانم کارآفرین بودند و می خواستند با به قتل رساندن او سهامش را تصاحب کنند. در این بین بود که چند محافظ مسلح، وارد میدان شدند و کارآفرین را از چنگ آن افراد نجات دادند.

درگیری بالا گرفت و هر دو طرف در حال شلیک به سمت هم بودند. افراد مسلح که دستشان از کارآفرین کوتاه شده بود، داماد را گروگان گرفتند. خانم کارآفرین با دیدن این صحنه، شتابان به سمت گروگان گیرها رفت و در یک فرصت مناسب، همسرش را از دست آنها نجات داد.

کارآفرین، زنی که تا همین یک ماه پیش می خواست به خاطر پول، خودش را از بین ببرد، حالا چنان روح قدرتمندی پیدا کرده بود که برای نجات فرد دیگری خودش را به خطر می انداخت. گویا اعضای باشگاه پنج صبحی ها بی آنکه بدانند به فرد دیگری تبدیل شده بودند.

مرد ژولیده و میراثی که روی زمین باقی گذاشت

چند روز بعد از آن ماجرا، آنها دوباره مراسم ازدواج خود را برگزار کردند. این بار خبری از گروگان گیری یا شلیک گلوله نبود و کسی نمی خواست عروس یا داماد را به قتل برساند. همه شاد بودند و به این زوج تبریک می گفتند. مرد میلیاردر برای آنها دو هدیه عروسی آماده کرد بود.

اولین هدیه، تمام سهامی بود که شرکای خانم کارآفرین از چنگش درآورده بودند. میلیاردر همه آن سهم ها را خرید و به کارآفرین هدیه داد. هدیه دوم، یک نقاشی کمیاب و بسیار ارزشمند بود.

مرد میلیاردر گفت که اگر این نقاشی را بفروشند می توانند تا آخر عمرشان راحت زندگی کنند. کارآفرین و هنرمند از گرفتن این هدیه ها بسیار هیجان زده شدند. مرد میلیاردر از آنها خواست که تمام گفته ها، شنیده و چیزهایی که در طول این سفر آموخته اند را به دیگران هم بیاموزند.

این تنها خواسته مردی بود خالصانه تمام تجربه های زندگی ارزشمندش را به آنها آموخته بود. مرد میلیاردر بعد از چند سال از دنیا رفت. اما یادگاری هایی که او در دنیا باقی گذاشته بود همچنان زنده و سرشار از زندگی بودند.

حالا نوبت شما است!

معمولا صبح ها چه ساعتی از خواب بیدار می شوید؟ در آن بازه زمانی چه کاری انجام می دهید؟ آیا کارهایی که در آن هنگام می کنید کمکی به رشد مالی و معنوی شما می کنند؟

ادامه مطلب
خلاصه کتاب حکایت دولت و فرزانگی
خلاصه کتاب حکایت دولت و فرزانگی...

این مقاله از روی نسخه اصلی و انگلیسی کتاب حکایت دولت و فرزانگی خلاصه برداری شده است!

حکایت دولت و فرزانگی

دوست دارید ثروتمند شوید؟ اگر می توانستید بدون معطلی به رازهای ثروتمند شدند دست بیابید، حاضر بودید چقدر برایش هزینه کنید؟ در حقیقت، سال ها است که رازهای ثروتمند شدن از زبان انسان های گوناگون فاش شده است. دیگر کسی نمی تواند ادعا کند که دست کم یک بار هم این رازها را نشنیده است. چیزی که باعث می شود با وجود دانستن این رازها هنوز هم فقر در زندگی بسیاری از مردم جهان جولان دهد، باور نداشتن و اقدام نکردن است. در این قسمت از خانه سرمایه به سراغ کتاب خواندنی حکایت دولت و فرزانگی از «مارک فیشر» می رویم و نگاهی متفاوت به رازهای ثروت می اندازیم. با ما همراه باشید.

یک ملاقات سرنوشت ساز

ماجرای کتاب حکایت دولت و فرزانگی از دغدغه های یک جوان حسابدار آغاز می شود. با وجود آنکه او به عنوان دستیار حسابدار در یک شرکت مشغول به کار است اما خوب می داند که حتی اگر تا پایان عمرش هم این کار را انجام دهد، رنگ ثروت را نخواهد دید.

گذشته از این، او تا گردن در قرض و بدهی فرو رفته بود و هیچ روزنه امیدی جلوی دیدگانش سوسو نمی زد. اوضاع شرکت و کارش هم چندان روبه راه نبود. رئیسش به بهانه های گوناگون از مقام پایین او سوءاستفاده می کرد و تمام کارهایش را بر گردن او می انداخت. حقوقی که جوان دریافت می کرد با کاری که در طول هفته انجام می داد هیچ تناسبی نداشت.

تصمیم کوچک اما تاثیرگذار

بی تفاوتی و ناامیدی مثل یک ویروس به جان تمام کارکنان شرکت افتاده بود. همه آنها از سر ناچاری و تنها به بهانه آن حقوق بخور و نمیر، هر روز صبح شال و کلاه می کردند و سر کار می آمدند.

مرد جوان، دیگر نمی توانست به این وضع ادامه دهد. برای همین با خودش فکر کرد که اگر به سمت نویسندگی برود می تواند راه نجاتی برای خودش باز کند. اما با این وجود، می ترسید که کارش را رها کند و از واکنش همکارانش نسبت به نویسنده شدن وحشت داشت.

بارها همراه با برگه استعفایش تا پشت درب رئیسش رفت اما نتوانست شجاعتش را جمع کند و استعفایش را تحویل دهد. روزها و ماه ها بی وقفه پشت سر هم می آمدند و می رفتند، اما او هنوز به آن میز پر از پرونده، زنجیر شده بود.

در این گیرودار، به یاد یکی از عموهایش افتاد. با خودش فکر کرد که شاید صحبت کردن با عموی ثروتمندش بتواند راهی را به او نشان دهد.

او با عمویش تماس گرفت و قرار ملاقات گذاشت. وقتی عموی مرد جوان از مشکلات برادرزاده اش با خبر شد، به جای آنکه که ناراحت شود، بسیار تعجب کرد. او از شیوه تفکر مرد جوان انتقاد کرد و گفت که کار زیاد، هیچ ارتباطی به ثروتمند شدن ندارد.

مرد جوان، حسابی گیج شده بود. چون در 32 سالی که از عمرش می گذشت، هر روز با این امید که کار بیشتر او را از این مخمصه نجات می دهد زندگی می کرد.

میلیونر فوری و جستجویی پنهان برای رسیدن به دولت و فرزانگی

حالا عمویش با چند سوال ساده، تمام باورهای او را زیر سوال برده بود. وقتی عموی مرد جوان او را در این حال و روز دید به او اطمینان داد که برای راهنمایی کردن وی از هیچ کمکی دریغ نخواهد کرد. اما نباید از او انتظار داشته باشد که کمک دریافتی اش پولی باشد. چون تا وقتی که نتواند ارتباط میان خودش و پول را اصلاح کند، هیچ مقدار پولی او را به ثروت نمی رساند.

عموی مرد جوان، آدرس فردی به نام «میلیونر فوری» را روی کاغذ نوشت و از برادرزاده اش خواست تا به ملاقات او برود.

تلاش های مرد جوان برای متقاعد کردن عمویش فایده ای نداشت چون او به جز این آدرس و نوشتن یک توصیه نامه چیز بیشتری به مرد جوان نگفت. او از برادرزاده اش قول گرفت که تحت هیچ شرایطی توصیه نامه را نخواند.

مرد جوان در حالی از خانه عمویش بیرون می آمد که یک پاکت مُهر و موم شده در دست داشت، آدرس خانه یک غریبه در جیبش بود و شعله های امید در قلبش زبانه می کشیدند.

میلیونر فوری، باغبانی که باغبان نبود!

خلاصه کتاب حکایت دولت و فرزانگی

مرد جوان به راه افتاد و به سمت خانه میلیونر فوری رفت. در راه با خودش فکرهای گوناگونی کرد و درباره این مرد پر از رمز و راز خیال پردازی می کرد. وقتی به نزدیکی خانه میلیونر فوری رسید، نتوانست در مقابل کنجکاوی اش مقاومت کند و بر خلاف قولی که به عمویش داده بود، توصیه نامه را باز کرد.

با دیدن برگه خالی، تمام تصوراتش در هم ریخت و حتی با خودش فکر کرد که نکند عمویش برگه توصیه نامه را با یک برگه دیگر اشتباه کرده باشد. با این وجود، کاغذ را به پاکت برگرداند و به سمت خانه میلیونر فوری رفت.

نگهبان خانه که فردی بسیار جدی به نظر می رسید، با او حال و احوال کرد. مرد جوان توصیه نامه را به نگهبان نشان داد و در کمال تعجب توانست وارد منزل میلیونر فوری شود. وقتی در باغ، منتظر فرصتی برای ملاقات بود، با یک پیرمرد باغبان آشنا شد.

آشنایی با باغبان

پیرمرد، علت آمدن مرد جوان به آن مکان را پرسید. مرد جوان هم گفت که می خواهد از نصیحت های میلیونر فوری برای زندگی اش استفاده کند. کمی بعد خدمتکار خانه آمد و از پیرمرد خواست که برای پرداخت حقوق یکی از کارکنان به او 10 دلار بدهد.

پیرمرد دستش را در جیبش کرد و از میان مُشتی صد دلاری ، 10 دلار به او داد. مرد جوان با دیدن این موضوع فهمید که این باغبان عجیب، همان میلیونر فوری است.

با تاریک شدن هوا، میلیونر فوری، جوان را به صرف شام دعوت کرد و از او در مورد شغلش پرسید. کاشف به عمل آمد که او شغلش را دوست دارد فقط از اوضاعی که در آن گیر افتاده شاکی است.

در واقع، مرد جوان می دانست که مشکلی وجود دارد اما دقیقا نمی فهمید که مشکل از کجا است. میلیونر فوری معتقد بود که باور به ثروتمند شدن و امید به به دست آوردن دولت و فرزانگی، اولین گام برای شکستش حصار فقر و بدهی است.

او ادامه داد: «بسیاری از مردم، هر روز بیش از هشت ساعت کار می کنند اما نه هدفی در زندگی شان دارند و نه حتی امید دارند که روزی شاید به ثروت برسند. به این ترتیب، آنها تمام راه های رسیدن به ثروت را به روی خودشان می بندند. یادت باشد، وقتی کسی آمادگی شنیدن رمز و رازهای ثروتمند شدن را نداشته باشد، حتی اگر چشم در چشم او بایستی و آن رازها را برایش بازگو کنی او باز هم به همان زندگی قبلی اش ادامه می دهد و آب از آب تکان نمی خورد.»

جوان آس و پاس و چک 25 هزار دلاری

میلیونر فوری از جوان خواست که در مقابل شنیدن رازهای ثروتمند شدن به او پول بدهد. مرد جوان که بسیار جا خورده بود به او گفت که هیچ پول قابل توجهی ندارد. اما پیرمرد راضی نشد و جوان را وادار کرد که چکی به مبلغ 25 هزار دلار برای او بکشد.

مرد جوان که از این قضیه احساس خوبی نداشت، به پیرمرد گفت که باید در عوض این مقدار پول به او ضمانت نامه بدهد، مبنی بر اینکه با کمک این رازها در عرض یک سال 100 هزار دلار درآمد مستقیم به دست خواهد آورد.

میلیونر فوری ابتدا این معامله را قبول کرد. اما در یک لحظه، قرارداد را کنار گذاشت و ماجرا را به انداختن سکه و آوردن شیر یا خط خلاصه کرد. با قرار گرفتن در این موقعیت، جوان در ذهنش شروع به حساب و کتاب کرد و به دنبال راه هایی گشت که اگر ماجرا خوب پیش نرفت، بتواند خودش را نجات دهد. اما فایده ای نداشت.

پیرمرد سکه را بالا انداخت و در کسری از ثانیه، مرد جوان به یک بدهکار 25 هزار دلاری تبدیل شد. کمی بعد، میلیونر فوری دست به کار شد و روی همان کاغذ توصیه نامه، رازهای ثروتمند شدن را نوشت. البته به مرد جوان گفت که نباید تا وقتی که کاملا تنها باشد به محتوای نامه سرک بکشد. جوان قول داد و همراه با خدمتکار به سمت اتاق مهمان رفت.

راز ثروتمند شدن  و به دست آوردن دولت و فرزانگی

مرد جوان بالاخره این فرصت را پیدا کرد که در خلوت، رازهای ثروتمند شدن را که بابتشان 25 هزار دلار زیر قرض رفته بود بخواند. اما باز هم چیزی به جز یک برگه سفید دستگیرش نشد. با خودش گفت لابد این دو پیرمرد دست به یکی کرده اند تا من را دیوانه کنند. احساس می کرد کلاه گشادی بر سر گذاشته اند و داشت از عصبانیت منفجر می شد.

او مدام خودش را سرزنش می کرد که چرا به این سادگی، خام حرف های یک غریبه شده است. از طرف دیگر، فکری ترسناک از ذهنش عبور کرد. او با خودش گفت نکند تمام این ماجرا مُشتی نیرنگ و فریب برای قتل او باشد؟

بعد از چند ثانیه فکر کردن به این موضوع، ترس تمام وجودش را دربرگرفت. حالا دیگر پولدار شدن موضوع مهمی نبود. او فقط می خواست زنده بماند!

سعی کرد بدون جلب توجه از اتاق خارج شود، اما درب از بیرون قفل شده بود. تنها پنجره اتاق هم چندین متر از زمین باغ فاصله داشت و ممکن نبود که بتواند از پنجره فرار کند. دلش را به دریا زد و با کشیدن زنگ، پیشخدمت را صدا کرد. اما این کار هیچ فایده ای نداشت. مرد جوان در حالی ترس و خشم در وجودش زبانه می کشیدند از شدت خستگی به خواب رفت.

عجیب است ولی باور کن!

صبح روز بعد، مرد جوان دوباره برای بیرون رفتن تلاش کرد اما این بار نیازی نبود که خودش را به آب و آتش بزند. چون درب باز شده بود. او سراسیمه به طبقه پایین رفت.

با خودش می گفت که الان حساب این پیرمرد شیاد را کف دستش می گذارم. برخلاف تصورش، در چهره پیرمرد هیچ نشانی از حیله گری دیده نمی شد. او درست مثل روز قبل، آرام و آسوده در پذیرایی نشسته بود.

جوان به سراغش رفت و درباره برگه کاغذ از او پرسید. به او گفت که حسابی از این رفتار ناراحت شده است و می خواهد که همین الان چکش را پس بگیرد.

اما پیرمرد اصرار داشت که واقعا تمام رمز و راز ثروتمند شدن و به دست آوردن دولت و فرزانگی را در اختیار او گذاشته است. گویی مرد جوان در مقابل فن سخنوری و دلایلی که پیرمرد برایش توضیح می داد کاملا بی دفاع شده بود.

او در عرض یک شب، چکی 25 هزار دلاری را کشید، برگه ای سفید را خریداری کرد و حالا داشت باور می کرد که روی آن برگه سفید، رمز و راز ثروتمند شدن نوشته شده است.

با آنکه می دانست کارهایش بسیار عجیب و غریب شده اند اما چیزی در اعماق وجودش می گفت: «امتحان کن!»

کجا هستی و قرار است به کجا بروی؟

خلاصه کتاب حکایت دولت و فرزانگی

میلیونر فوری، یک قلم و کاغذ به جوان داد و از او خواست تا هر سوالی را که دارد بپرسد. اما قبل از همه، خودش پرسیدن را آغاز کرد. پیرمرد فهمید که مرد جوان، هدف بسیار مبهمی دارد.

در واقع، او فقط می خواهد پولدار شود. اما اینکه ثروت را با چقدر پول معنا می کند یا اینکه می خواهد در طول چه زمانی به این ثروت برسد را هنوز مشخص نکرده است. میلیونر فوری از جوان خواست که روی کاغذ هر دوی این موارد را مشخص کند.

جوان در ابتدا کمی مقاومت کرد اما بعد دست به قلم شد و روی کاغذ مبلغ 50 هزار دلار را نوشت. با وجود اینکه چنین مبلغی از نظر پیرمرد چندان خوب نبود و او انتظار رقم بالاتری را داشت اما در نهایت، پذیرفت.

میلیونر فوری به مرد جوان گفت که مسیر ثروتمند شدن و رسیدن به دولت و فرزانگی از درون انسان ها می گذرد اما بیشتر مردم بدون توجه به این موضوع، تنها به دنبال انجام کارهای بیشتر هستند و امید دارند که بتوانند با روزی 12 ساعت کار مداوم به ثروتی که می خواهند برسند. در حالی که تمام این ها خیالی خام است.

جدالی میان عاقل بودن و حقیقت

میلیونر فوری معتقد بود، رقمی که افراد برای ثروتمند شدن در طول یک سال در نظر می گیرند – البته اگر این کار را انجام بدهند – همان ارزشی است که برای خودشان قائل هستند.

اگر آنها از زندگی فعلی شان راضی نیستند یا فکر می کنند که بسیار بیشتر از این اعداد و ارقام می ارزند راهی به جز تغییر دادن نگرششان به زندگی ندارند. شاید در این میان، عقلشان که به دنبال امن ترین و راحت ترین کار است، آنها را از حرکت بازدارد.

در این صورت باید توجه شان را از عقل به سمت ندای قلبشان تغییر دهند. البته این بدان معنا نیست که نباید عاقلانه فکر کرد یا تحلیل و بررسی در فرایند رسیدن به موفقیت بی تاثیر است.

منظور این است که نباید نگاهمان به عقل، تجزیه و تحلیل فراتر از نگاهمان به چکش باشد. آنها فقط ابزار هستند نه چیزی بیشتر.

مرد جوان همان طور ساکت نشسته بود و به حرف های میلیونر فوری گوش می داد. او ادامه داد: «بزرگ ترین مشکل تو این است که ذهن خود را سرشار از محدودیت های رنگارنگ کرده ای و جایی برای بیشتر حرکت کردن باقی نگذاشته ای. اولین قدم برای تغییر وضعیت مالی ات این است که روی ذهنت کار کنی.»

بعد از تمام شدن صحبت های میلیونر فوری، مرد جوان با یک تکلیف به اتاقش بازگشت. قرار شد تا زمانی که پیرمرد به سراغ گل سرخ هایش می رود، مرد جوان زمان و مقدار ثروتش را بارها و بارها با خودش مرور کند و در این میان تمام چیزهایی که از ذهنش می گذرند را بنویسد.

نوسازی نگرش، آغاز تحول ذهنی از فقر به ثروت

مرد جوان تکلیفش را انجام داد و قرار شد در باغ با میلیونر فوری ملاقات کند.

جوان از نگرانی ها و سختی انجام این تمرین برای پیرمرد صحبت کرد و به او گفت که واقعا داشتن چنین ذهنیتی برای او بسیار دشوار است. میلیونر فوری به او گفت: «کمی با خودت فکر کن؛ تو چطور توانستی فقر و بدهی را در ذهنت جای دهی؟ آیا غیر از این بوده که هر بار به هنگام فکر کردن به بدهی هایت، چهره طلبکاران خود را به وضوح می دیدی؟ انگار که آنها همین الان جلوی روی تو تمام قد ایستاده اند؟ راز بازسازی نگرش در همین است. تو باید واژه های تازه ای که بر زبان جاری می کنی را با کمک تصاویر ذهنی، به دنیای واقعیت راه بدهی.»

کمی بعد میلیونر فوری با مرد جوان درباره قدرت واژه ها صحبت کرد. او به جوان گفت که استفاده مداوم از واژه های قدرتمند، ذهن او را قوی می کنند و مسیر رسیدن به ثروت را برایش هموارتر می سازد. اما مرد جوان هیچ اعتقادی به قدرت واژه ها نداشت.

او حتی پیرمرد را نقد کرد که حرف هایش بیش از اندازه، قدرت واژه ها را بزرگ نمایی می کنند. به همین دلیل میلیونر فوری نقشه ای کشید تا به صورت عملی، قدرت واژه ها را به مرد جوان ثابت کند.

قدرت کلمات

او جوان را به اتاقی فرستاد و بدون آنکه متوجه شود، درب را پشت سرش قفل کرد. مرد جوان که هنوز نفهمیده بود در اتاق زندانی شده است با شنیدن صدای پرینتر به خودش آمد. دستگاه بدون وقفه در حال پرینت جمله ای بود که می گفت: «تو به زودی خواهی مُرد.»

جوان با دیدن این وضعیت بسیار ترسید، به سمت درب رفت اما دوباره قفل بود. او با تمام توانش فریاد کشید، درب را با مُشت کوبید و حتی سعی کرد به پلیس زنگ بزند. اما هیچ کدام از این کارها فایده ای نداشت.

پیرمرد طوری صحنه سازی کرد که گویی یک قاتل حرفه ای در حال آمدن به سمت اتاق است. چیزی نمانده بود که مرد جوان قالب تهی کند. اما ناگهان پیرمرد در آستانه درب ایستاد و به جوان لبخند زد.

وقتی جوان فهمید که تمام این ماجرا صحنه سازی بوده، حسابی از دست پیرمرد شاکی شد.

میلیونر فوری به او گفت: «من کاری نکردم، فقط از چند واژه برای ترساندن تو کمک گرفتم. ببینم، مگر تو نبودی که می گفتی واژه ها قدرتی ندارند و نمی توان از دل آنها به دولت و فرزانگی رسید؟ یک نگاه به خودت بینداز. آیا باز هم همین طور فکر می کنی؟» مرد جوان متوجه اشتباه خودش شد و به آرامی به صندلی تکیه کرد.

قدرت پنهان در تصویرسازی ذهنی

خلاصه کتاب حکایت دولت و فرزانگی

کمی بعد میلیونر فوری شروع به صحبت کرد. او گفت: «تو ناخواسته ضمیر ناخودآگاهت را با تصویرهای ذهنی منفی پُر کرده ای و این کار را سال ها بدون وقفه انجام داده ا ی. به همین دلیل است که دو برابر کردن درآمدت در طول یک سال یا ثروتمند شدن در طول شش سال برایت چیزی غیرقابل باور و حتی خنده دار است. تو باید در ذهنت جای واژه «نمی توانم» را با «می توانم» عوض کنی.»

مرد جوان که حسابی گیج شده بود پرسید: «ولی واقعا نمی توانم این کار را انجام را بدهم. چطور امکان دارد مدام با خودم بگویم «می توانم» وقتی که هنوز این توانایی را باور نکرده ام.»

پیرمرد گفت: «تو باید کمی سر خودت را شیره بمالی تا بتوانی از دست آثار خرابکاری چندین ساله ات نجات پیدا کنی. قبل از اینکه دوباره سوال کنی پاسخ تو را می دهم. برای این کار باید مثل یک بازیگر، نقش فردی که می خواهی باشی را با همان احساس، بازی کنی. یعنی باید خودت را فرد ثروتمند شش سال آینده در نظر بگیری و از همین الان احساس کنی که به ثروت مورد علاقه ات و حتی بیشتر از آن رسیده ای. به این ترتیب، ذهن تو هم به شکل قالب جدیدی که برایش تعریف می کنی درمی آید. این راهی است که آدم های درست، موقعیت های باور نکردنی، ثروت، دولت و فرزانگی را در مسیر زندگی ات قرار می دهد.»

میلیونر فوری به جوان توصیه کرد که از قدرت تلقین واژه های قدرتمند و هدفمند برای تغییر حال و هوای منفی ذهنش استفاده کند.

او ادامه داد: «افکار منفی، برای ذهنی که طالب ثروت و موفقیت است همانند ترمز اتومبیل عمل می کنند. فرقی نمی کند که تو چقدر پای خود را روی پدال گاز فشار می دهی، اگر پای دیگرت را از روی ترمز بر نداری، اتومبیل زندگی ات یک سانتی متر هم از جایش تکان نمی خورد. یادت باشد که باید برای تک تک سال های پیش رویت به دقت و با استفاده از اعداد و ارقام، برنامه ریزی کنی. تنها در این صورت است که حرکت تو به سمت هدفت، شکلی واقعی به خودش می گیرد. وقتی مدام مبلغ مورد نظر و زمان رسیدن به آن را تکرار کنی، ذهن ناخودآگاهت آن را می پذیرد و برنامه ای قدرتمند برای ثروتمند شدن و رسیدن به دولت و فرزانگی تو فراهم می کند. درست همان طور که برنامه ای فوق العاده برای شکست، بدهی و فقر تو چیده بود.»

میلیونر فوری به جوان توصیه کرد که هر روز بارها و بارها برنامه ریزی یکساله و اهدافش را با صدای بلند برای خودش تکرار کند و آن را به عنوان یک تمرین مهم در نظر بگیرد.

راز واقعی زندگی

پیرمرد رو به جوان کرد و گفت: «راز واقعی زندگی، شاد بودن و احساس آزادی است. اگر از کاری که انجام می دهی لذت نبری، اسیر هستی، اگر در لحظه حال زندگی نکنی، باز هم اسیر هستی. باید به پول و ثروت فقط به چشم یک ابزار نگاه کنی و از آن برای رسیدن به آزادی و خوشبختی، نهایت بهره را ببری.»

جوان با شنیدن این سخنان، کمی به فکر فرو رفت. سپس گفت: «اما من برای تغییر زندگی ام هیچ راه نجاتی نمی بینم. پولی در بانک ندارم، بدهکار هم هستم و درآمد ماهیانه من آن قدر نیست که بتوانم به سراغ کار مورد علاقه ام بروم.»

پیرمرد گفت: «من به تو 25 هزار دلار می دهم. این دقیقا همان مبلغی بود که استادم به من داد تا بتوانم به میلیونر فوری تبدیل شوم. حالا من این امانت را به تو می دهم تا از آن برای ساخت ثروتت استفاده کنی. اما باید به من قول بدهی که تو هم روزی این کار را در حق یک نفر که مثل خودت به دنبال کشف راز ثروت می گردد انجام دهی.»

جوان که نمی توانست این ماجرا را باور کند با اشتیاق این قول را داد.

صبح روز بعد، خبری از پیرمرد نبود. او وصیتنامه ای را برای مرد جوان گذاشته بود و در آن تمام کتاب های کتابخانه اش را به او بخشیده بود.

مرد جوان، پیرمرد را در میان بوته های گل سرخش در حالی که دیگر جانی در بدن نداشت پیدا کرد. او توانست قبل از شش سال به ثروت مورد نظرش برسد.

بعدها مرد جوان، کتابی در مورد ماجرای ملاقات با میلیونر فوری نوشت و رازهایی که آموخته بود را در اختیار مردم جهان قرار داد.

پیام اصلی «مارک فیشر» در کتاب «حکایت دولت و فرزانگی» چه بود؟

«مارک فیشر» در کتاب حکایت دولت و فرزانگی به دنبال این بود تا راه های واقعی ثروتمند شدن را در اختیار کسانی که جویای این دانش هستند قرار دهد.

به گفته او، سادگی بیش از اندازه این رازها باعث شده اند که بیشتر مردم قدرتشان را نادیده بگیرند و بدون ایجاد تغییر در زندگی شان، روزگار بگذرانند. این کتاب، چکیده ای از دانش واقعی ثروتمند شدن است که باید بارها و بارها آن را خواند.

نظر شما چیست؟

آیا برنامه ای واقعی برای ثروتمند شدن دارید؟ قصد دارید در طول چند سال به آن برسید؟

ادامه مطلب
خلاصه کتاب کاش وقتی بیست ساله بودم می‌دانستم
خلاصه کتاب کاش وقتی بیست ساله...

این مقاله از روی نسخه اصلی و انگلیسی کتاب کاش وقتی بیست ساله بودم می دانستم خلاصه برداری شده است!

هر انسانی که متولد می شود، یک فلش مموری خام با بی نهایت گنجایش است. وقتی در گذر زمان و در اثر آزمون و خطا چیزهای تازه ای می آموزد، اندک اندک از این حجم خام می کاهد. اما فرصت زندگی، محدود و چیزهایی که برای یادگیری وجود دارند نامحدود است. گذشته از این، سردرگمی ها و درجا زدن ها نیز به شکلی فرصت زندگی را از ما می ربایند. اینجا است که خواندن تجربه های مفید دیگران همچون گنجی ارزشمند جلوه می کند که می تواند عصاره ها سال ها زندگی را در چند جمله کوتاه انتقال دهد. در این قسمت از خانه سرمایه به سراغ خلاصه کتاب «کاش وقتی بیست ساله بودم می دانستم» از «تینا سیلیگ» می رویم و به پیشنهادهای او برای رویارویی با چالش زندگی، نگاهی می اندازیم. با ما همراه باشید.

آلبرت انیشتین

تنها منبع دانش، تجربه است.

محدودیت ها را به چالش بکشید

ذهن ما با وجود قدرت شگفت انگیزی که دارد در یک چهارچوب مشخص عمل می کند. در واقع، این محدوده ای است که خودمان برای عملکرد ذهنمان تعیین کرده ایم. مثلا انتظار نداریم که بتوانیم از میزان درآمد ماهانه خود مبلغی بیشتر پول دربیاوریم یا یک مشکل قدیمی را که در طول سال ها به سوهان روحمان تبدیل شده است در عرض یک ساعت حل کنیم.

انتظار نداشتن ما به معنای ناتوانی ذهنمان نیست. بلکه نشان دهنده اطمینان نداشتن ما به خودمان و توانایی هایمان است. وقتی از قدرتی که داریم استفاده نمی کنیم، مشکلات هم ما را در گوشه رینگ گیر می اندازند و هر یک ناجوانمردانه، مشتی را به سمتمان حواله می کنند.

اگر نگرش ذهنی خود را تغییر دهیم، به گونه دیگری با چالش زندگی برخورد کنیم و به جای «نمی توانم» و «نمی شود» بگوییم: «شاید شد و اگر بشود چه می شود!» دری را به سمت خودمان باز می کنیم که از درون آن ثروت، آرامش و یک زندگی سرشار از هیجان به سمتمان روانه می شود.

در چالش زندگی، مراقب مسیر انحرافی باشید

وقتی سخن از تغییر نگرش ذهنی و در نظر گرفتن راه های دیگر برای حل مشکلات و ایجاد فرصت ها می شود، بدان معنا نیست که اگر نگاه خود به ماجراها را تغییر دهیم بدون تردید راه درست در مقابلمان قرار می گیرد. در واقع، پاسخ درست تر این است که راه های بیشتری در مقابلمان قرار می گیرند که خوشبختانه بیشتر آنها حرفی برای گفتن و فرصتی برای بهره برداری دارند.

مسیر زندگی شما – البته اگر خودتان دست به انتخاب بزنید – برای شما شخصی سازی شده است. این مسیر که سرشار از غافلگیری، فرصت، تهدید، چالش و نکته است شما را به سمتی هدایت می کند که از قبل، آن را به زندگی تان فرا خوانده اید.

اگر از دور به این ماجرا بنگرید یک پازل بزرگ را می بینید که تصویر نهایی آن به دست خود شما انتخاب شده است. در این بازی، تمام تلاش های شما به یافتن قطعه مناسب و قرار دادن آن در جای درستش محدود می شود.

هر چه این پازل بزرگ تر و باشکوه تر باشد، قطعه های بیشتری را در دل خود جای می دهد و به همان اندازه تلاش بیشتری را از شما طلب می کند.

برخی ترجیح می دهند به جای کار روی یک پازل بزرگ، چندین پازل کوچک را انتخاب کنند. برای آنها لذت تمام کردن یک بازی و آغاز یک بازی تازه تر بسیار جالب تر و پرنشاط تر از تلاش روی حل کردن یک بازی بزرگ است.

در هر دو روش، ویژگی ها و دنیاهای مختلفی وجود دارند. در نتیجه، نمی توان گفت که مسیر انتخابی شما در زندگی اشتباه است و مسیر یک فرد دیگر خالی از خطا به شمار می رود. خوب یا بد، به احساس شما و کیفیت نتیجه ای که از کارتان می گیرید بستگی پیدا می کند.

برای خلاق بودن به دستگاه عصاره گیری نیاز ندارید

چالش زندگی

یکی از رویکردهای جالبی که مانع بروز خلاقیت به هنگام رویارویی با چالش زندگی می شود، این است که فکر می کنیم باید یک راهنما یا مربی در کنارمان داشته باشیم تا بتوانیم آن طور که درست و شایسته است به راه حل های خلاقانه برسیم.

در واقع، ما فکر می کنیم خلاقیت، عنصری است که تنها وقتی تحت فشار نظارت فرد دیگری باشیم در وجودمان جوانه می زند. در صورتی که خلاقیت اصلا به زور و تحت فشار گذاشتن ذهن و روحمان نیازی ندارد.

نباید خودتان را دانه ای تصور کنید که تنها وقتی در دستگاه عصاره گیری انداخته می شود، عنصر وجودی خود را عرضه می کند. شما انسان هستید و تنها چیزی که به خلاقیت شما پر و بال می دهد، احساس آزادی و نادیده گرفتن محدودیت ها است.

بهترین نقاش ها، به یاد ماندنی ترین تصاویر خود را هنگامی رسم کردند که بدون هیچ نوع فشار روحی و فقط برای دل خودشان دست به قلم شده بودند.

زیباترین متن ها و رمان ها هنگامی به دنیای انسان ها راه پیدا کردند که نویسنده آنها در ذهنش دکمه «آزاد نویسی» را روشن کرد تا بدون توجه به هیچ فاکتوری هر آنچه در ذهن شلوغش می گذرد را روی کاغذ پیاده کند.

شاید بتوان گفت که بزرگ ترین متهم این طرز تفکر و علاقه به محدودیت های آگاهانه، کمبود اعتماد به نفس و ترس از چالش زندگی است. برای این کار هم چاره ساده ای وجود دارد. تنها کافی است چالش های کوچک را مورد هدف قرار دهید و از قوه خلاقیت خود برای حل کردن آن کمک بگیرید.

در این صورت، وقتی ذهنتان طعم «انجام دادن» و «تمام کردن» را بچشد، آن را به پله ای تبدیل می کند که با قدم گذاشتن روی آن چالش های بزرگ تر را به میدان می طلبد.

یادتان باشد، خلاقیت، از بطن علاقه شما برای حل مشکل به وجود می آید. اگر مشکل را چالشی قابل حل یا معمایی جایزه دار در نظر بگیرید، تمام ترس ها و نگرانی هایتان به اشتیاقی وسوسه انگیز برای کشف راه حل های خلاقانه تغییر ماهیت می دهند.

شاید بگویید: «چطور ممکن است که من مشکلم را دوست داشته باشم؟ مشکلات، دوست داشتنی نیستند.» البته، حق با شما است. مشکلات، دوست داشتنی نیستند. اما زندگی شما بعد از حل این چالش ها و شکل جدیدی که به خود می گیرد دوست داشتنی است. اگر به هنگام رویارویی با مشکلات، تصویر زندگی خودتان را بدون حضور آنها جلوی دیدگانتان بگیرید، شوق و انگیزه حل کردنشان را پیدا خواهید کرد.

به هنگام ملاقات با چالش زندگی از قوانین خودتان استفاده کنید

همه انسان ها از لحظه ای که به درکی معمولی از محیط اطرافشان می رسند، یعنی همان دوران کودکی با فهرستی تمام نشدنی از قانون ها روبه رو می شوند. این قوانین از شیوه درست سلام کردن گرفته تا خط کشی های فکری افراد را دربرمی گیرند.

جهش زندگی شما زمانی اتفاق می افتد که این قوانین را بشکنید و از دل آنها قانون های خودتان را بیرون بیاورید. آن هنگام است که به عنوان یک انسان، قلمرویی برای افکار و چالش زندگی خود تعیین می کنید.

البته وضع قوانین شخصی به معنای هنجار شکنی و آسیب زدن به دیگران نیست. در واقع، هدف این است که قبل از هر تصمیمی که بر مبنای قانون های تعیین شده از سوی دیگران گرفته می شود، کمی فکر کنیم و آن را از دریچه نگاه خودمان مورد بررسی قرار دهیم.

گذشته از این، گاهی تعداد قانون هایی که خودمان برای خودمان وضع می کنیم هم دست کمی از قانون های بیرون از وجودمان ندارند.

شاید بد نباشد گاهی قانون های محدودکننده درونی تان را شناسایی کرده و از آنها عبور کنید. چون خلاقیت، فرصت های تازه و شکل جدیدی از زندگی در ورای این قوانین دست و پا گیر و بی محتوا به انتظار شما نشسته است. اجازه بدهید چند مورد از این قانون های دست و پاگیر درونی را برایتان مثال بزنم:

  • فکرت را به دیگران نگو. در غیر این صورت یا مسخره ات می کنند یا ایده ات را می دزدند.
  • پایت را از گلیمت درازتر نکن. تو باید در حد و اندازه خودت رفتار کنی.
  • به چیزهای محال و آرزوهای دور و دراز فکر نکن. واقع بین باش.
  • همیشه به حرف دیگران گوش بده. وگرنه تو را از جمع خودشان طرد می کنند.
  • تلاش زیاد نشانه طمعکاری است. به چیزی که داری قانع باش.
  • تو نمی توانی با سرنوشتت بجنگی. تسلیم شو.
  • مثل بقیه باش. تو نباید ساز مخالف بزنی.

انسان های زیادی روی کره زمین زندگی می کنند که ثابت کرده اند شکستن چنین قوانینی نه تنها پیامدهای شگفت انگیزی دارد بلکه برای پیشرفت در زندگی، گامی ضروری است.

در نتیجه، نیازی نیست که از شکستن چنین قوانینی بترسید. به نظر من، دیدن خودتان در سن 99 سالگی، آن هم در حالی که سرشار از حسرت و اندوه برای انجام کارهایی هستید که هیچ وقت جرات رفتن به سمتشان را نداشتید، بسیار ترسناک تر از پذیرفتن ریسک شکستن این قوانین است!

فقط انجامش دهید

نقشه کشیدن و طرح ریختن در شمار مواردی هستند که هر کسی می تواند با کمی تحقیق و بررسی از عهده آنها بربیاید. اما آن چیزی که بسیاری از مردم را پشت دروازه های موفقیت منتظر نگه داشته است، دست به کار نشدن و انجام ندادن است.

برخی برای این کار خود بهانه جالبی دارند. در واقع، آنها منتظر هستند تا کسی پیدا شود و به آنها اجازه انجام یک کار تازه را بدهد. گویی آنها در ذهنشان نسبت به اجازه گرفتن از دیگران شرطی شده اند.

اگر می خواهید زندگی تان با بادهای موسمی نظر و عقیده دیگران به راحتی تغییر جهت ندهد، منتشر اجازه آنها برای انجام دادن کارهای تازه نمانید. چون در بسیاری از موارد، آنها هم در مورد یک موضوع شرطی شده اند و آن این است که فکر می کنند اگر خودشان نتوانسته اند کاری را انجام دهند یا حتی فکر انجام چنین کاری به ذهنشان خطور نکرده است، پس دیگران هم نمی توانند و طبق قوانین ذهنی آنها اصلا نباید دست به انجام چنین کارهایی بزنند.

خوشبختانه یا متاسفانه، فرصت ها منتظر صدور اجازه دیگران نمی مانند. در واقع، دو حالت بیشتر ندارد؛ یا از فرصت ها استفاده می کنید یا آن را به فرد دیگری می دهید که از شما مشتاق تر و بی باک تر است.

به ندای قلبتان گوش دهید

چالش زندگی

اصولا ما انسان ها در طول زندگی خود دست به هر کاری می زنیم تا به ندای قلبمان گوش ندهیم و آن را بپیچانیم. چون با خودمان فکر می کنیم که گوش دادن به ندای درونمان برایمان نان و آب نمی شود. به دنبال این ماجرا، سال ها با خودمان می جنگیم، خود را با انجام کارهایی که دوست نداریم زجر می دهیم، با چالش زندگی کُشتی می گیریم و عمرمان را سر هیچ و پوچ تلف می کنیم.

در این میان، اگر دست بخت و اقبال با ما همراه باشد، با سر به زمین می خوریم و در اثر این ضربه، تمام صداهای پیرامونمان به یکباره خاموش می شوند. در آن هنگام، آنچه که شنیده می شود، ندای درونمان است. بعد به خودمان می آییم و می گوییم: «پُر بیراه هم نیست! یعنی، واقعا جالبه!»

اما لازم نیست چنین مسیر پر پیچ و خمی را برای گوش دادن به ندای قلبتان طی کنید. در اینجا هم می توانید از ترفند تصور خودتان در سن 99 سالگی، نهایت بهره را ببرید.

فکر کنید که اکنون 99 سال سن دارید و چیزی به تولد 100 سالگی تان باقی نمانده است. چه احساسی دارید؟ چه حسرت هایی در قلبتان همچون آتشی گداخته شعله می کشند و آه را از نهادتان بیرون می فرستند؟ خود 99 ساله شما، چه توصیه و پیشنهاد ملتمسانه ای به خود کنونی شما دارد؟ این همان کاری است که باید در زندگی تان انجام دهید.

هر کاری که می کنید، هر تصمیمی که می گیرید به خود 99 ساله خودتان فکر کنید و ببینید دوست دارید حسرت انجام دادن یا ندادن این کار را تا 99 سالگی در دلتان نگه دارید و آن را تا زمانی کِش دهید که دیگر هیچ کار مفیدی از عهده تان برنمی آید؟

خطرپذیر بودن، چیزی ژنی یا حتی یکنواخت نیست

افراد مختلف در مورد موضوع های گوناگون، سطح غیریکنواختی از خطرپذیری را به نمایش می گذارند. مثلا یک سرمایه گذار ریسک پذیر بورس، روی سهم های جنجالی که بیشتر از سود، احتمال ضرر در آنها پیش بینی می شود سرمایه گذاری می کنند. اما همین فرد، هرگز ریسک پریدن از ارتفاع چند هزار پایی را نمی پذیرد یا به هیچ قیمتی راضی نمی شود که در مقابل سه هزار نفر سخنرانی کند.

بنابراین، نباید با دیدن یک چهره از زندگی مردم، آنها را در دسته های ریسک پذیر یا ریسک گریز طبقه بندی کرد یا این طور برداشت کرد که افراد خطرپذیر موفق تر از افراد خطر گریز هستند.

بهترین راه این است که جنبه های مختلف خودمان را زیر ذره بین ببریم و به یک جمع بندی از میزان و گستردگی ریسک پذیری خودمان دست پیدا کنیم. چنین شناختی می تواند به هنگام گرفتن تصمیم های مهم، کمک حالمان باشد.

یادتان باشد، استفاده کردن از تجربه کسانی که روزی در مسیر کنونی شما قدم برمی داشتند، بهترین راه برای پیش بینی خطرها، برنامه ریزی برای مواجه با چالش زندگی و گرفتن تصمیم های بزرگ است.

بین طرفدار بودن و مشتاق بودن، یکی را انتخاب کنید

همه ما در زندگی مان کارهایی داریم که با فکر کردن به انجامشان، قند در دلمان آب می شود. مثلا عده ای دوست دارند به یک سرآشپز بین المللی تبدیل شوند که افراد زیادی از سرتاسر دنیا برای خوردن غذاهایشان سر و دست می شکنند، برخی دیگر عاشق خوانندگی، موسیقی، فوتبال یا حتی سرمایه گذاری در بازارهای مالی هستند. اما همه این افراد در کارهای مورد علاقه شان به موفقیت نمی رسند.

چون میان اشتیاق آنها و توانایی هایشان تناسب یا حتی نقطه اشتراکی وجود ندارد. مثلا شاید کسی فکر و ذکرش تبدیل شدن به یک دروازه بان فوتبال باشد، اما شرایط جسمی او مانند قد، وزن و حتی استقامت قلبش به او این فرصت را نمی دهد که به عنوان دروازه بان تیم فوتبال فعالیت کند.

از آن طرف، عده ای فقط در ذهنشان انجام یک کار را دوست دارند و هنگامی که پای عمل به میدان باز می شود، می فهمند که آن قدرها هم مشتاق نیستند. مثلا ممکن است فردی در ذهنش دوست داشته باشد که سرآشپز یک هتل پنج ستاره شود. اما هرگز حاضر نیست که ساعت ها پای اجاق بایستد و با مواد غذایی کار کند.

در حقیقت، درک این واقعیت که ما تا چه اندازه به موضوع های مختلف علاقه داریم می تواند از تلف شدن عمرمان و درجا زدن جلوگیری کند.

اگر واقعا به کاری علاقه داریم اما نمی توانیم زیر بار مشقت های انجامش برویم، پس ما مشتاق به آن کار نیستیم و فقط طرفدار پروپاقرص آن ماجرا به شمار می رویم.

اشتیاق و تجربه، جریانی به هم پیوسته هستند

چالش زندگی

برخی از انسان ها با استعداد خاصی یا علاقه وصف ناپذیری به یک موضوع متولد می شوند. شاید شما هم کودکانی را دیده باشید که از قبل از حرف زدن، نقاشی می کشند یا قبل از راه رفتن، پیانو می زنند. اما در حقیقت، تعداد چنین استعدادهای ناب و خالصی بسیار کم است.

متاسفانه، بیشتر مردم هم استعدادهای خودشان و فرزندانشان را با توجه به این معیار و گروه اندک محک می زنند.

به این ترتیب، اگر توانایی هایشان از کودکی بروز کند، خود را با استعداد و در غیر این صورت، خودشان را فردی بی استعداد و شکست خورده در نظر می گیرند. در حالی که روند طبیعی استعدادیابی، کسب تجربه های گوناگون است.

به زبان ساده، شاید در وجود شما استعدادهای بسیار شگرفی نهفته باشند که تنها به وسیله تجربه کردن، راهی به سوی بیرون پیدا می کنند. فکر می کنید استعدادی در موسیقی ندارید؟ آیا تاکنون با دستان خودتان کلاویه های پیانو را لمس کرده اید؟ فکر می کنید استعدادی در سفال گری و هنرهای تجسمی ندارید؟ آیا تاکنون با دستان خودتان یک لیوان سفالی ساخته اید؟

تجربه، کلیدی است که درب استعدادهای نهفته را باز می کند. اگر تاکنون متوجه استعداد خودتان نشده اید به این معنا است که به اندازه کافی تجربه کسب نکرده اید.

باید خوش اقبالی را به چنگ بیاورید

شانس، موضوعی چالش برانگیز است. افراد زیادی در طول زندگی خود به دنبال شانس هستند و فکر می کنند که به دست آوردن شانس به معنای موفقیت، شادکامی و بهروزی است. با این وجود، آنچه که در قلب چالش زندگی جریان دارد و رویدادهایی که شاهد آنها هستیم چیزی خلاف این موضوع را ثابت می کنند.

شانس، پرنده ای جادویی نیست که با به دست آوردنش بتوانیم بهترین موقعیت ها را از آن خود کنیم.

در حقیقت، حجم تلاش ها، میزان اشتیاق و هدفمندی ما در رسیدن به یک موفقیت خاص است که شانس را به وجود می آورد.

البته باز هم به نظر من دور از انصاف است که نتیجه تمام تلاش های شبانه روزی خودمان را پای مفهومی به نام شانس بگذاریم.

در واقع، ماجرا از این قرار است که ترکیب اشتیاق، علاقه، تلاش و هدفمندی ما انرژی ارسالی از سوی ما به کائنات را تغییر می دهد. در نتیجه، کسانی سر راه ما سبز می شوند که حتی در خیالمان هم هم کلام شدن با آنها را تصور نمی کنیم، در مکانی قرار می گیریم که افراد معمولی نمی توانند حضور داشته باشند و پیشنهادهای کاری را دریافت می کنیم که خواب یا بیدار بودنمان را به چالش می کشند.

استارت کار از سوی ما زده می شود، به پیش می رود و به اندازه قدرتی که به آن داده ایم ما را از ماجراهای باورنکردنی سرشار می کند.

میان خودتان و دیگران، پل های سنگی بسازید

ما در طول زندگی خود هر روز در حال ساخت شبکه ای از ارتباطات هستیم. برخی از این ارتباط ها خوب و قدرتمند هستند و برخی دیگر چنان سست به نظر می رسند که هر لحظه احتمال می دهیم تاروپود آن از هم بشکافد.

در گذر زمان، این رشته های نامرئی قدرتمند و سست به پل هایی چوبی تبدیل می شوند که ما و دیگران از میانشان عبور می کنیم.

با این وجود، گاهی نتیجه می گیریم که باید تعدادی از این پل ها را آتش بزنیم تا دیگر میان ما و طرف مقابل، هیچ راهی برای ارتباط باقی نماند.

در نقطه مقابل، تصمیم می گیریم که برخی از پل های چوبی را به پل های سنگی تبدیل کنیم و رابطه دوستی یا همکاری مان با دیگران را با اندازه سال هایی که نفس خواهیم کشید گسترش دهیم.

پل هایی که میان شما و دیگران ایجاد شده اند، حالا چه چوبی یا سنگی، مسیرهایی هستند که بیشتر از دیگران، خودتان روی آنها حرکت می کنید. بنابراین نباید به این راحتی تصمیم به نابودی پل های میان خودتان و دیگران بگیرید.

حتی اگر رابطه شما با یک شرکت یا شخص در حد و اندازه یک پل چوبی سست است، باز هم نگه داشتن آن برایتان بیشتر از آتش زدنش منفعت دارد.

هیچ چیزی در این جهان مطلق و ابدی نیست. شاید روزی تصمیم بگیرید که با پُتک به جان یک پل سنگی بیفتید و از قطعه های آن برای سنگی کردن یک پل سست چوبی استفاده کنید. پس تا می توانید پل بسازید و تنها اگر هیچ چاره ای نداشتید، پل ها را خراب کنید.

در سپاسگزاری کردن یا طلب بخشش، گشاده دست باشید

چالش زندگی، سرشار از روزهای گوناگون با ماجراهای خوب یا چالش برانگیز است. این شیوه نگرش ما است که آن روزها را خوب و به یاد ماندنی یا عذاب آور و ناراحت کننده می کند.

در میان این الاکلنگ تمام نشدنی میان خوبی ها و چالش ها، آدم هایی سر راهمان قرار می گیرند که مانند یک فرشته، کمک حالمان می شوند یا در بدترین موقعیت ممکن به سراغمان می آیند و باعث می شوند که برای آنها نقش یک دیو یا فردی بدجنس را بازی کنیم.

گاهی این موارد و واکنش هایی که نشان می دهیم برای خودمان هم عجیب و غیرقابل پذیرش هستند. شاید در آن هنگام که درگیر ماجرای خود هستیم روی واکنش هایمان کنترل چندانی نداشته باشیم، اما بعد از آنکه قائله ختم به خیر شد باید به خودمان بیاییم و رفتارهایمان را زیر ذره بین ببریم.

در آن صورت، اگر کسی فرشته وار و به اندازه توانش به ما کمک کرده بود باید مراتب سپاسگزاری را برای او به جا بیاوریم و دست مریزادی گرم نثارش کنیم. اگر هم در آن وضعیت باعث آزار به کسی شدیم، باید غرورمان را پشت درب خانه بگذاریم و با قلب نادم و معترف به اشتباهمان از طرف مقابل عذرخواهی کنیم.

این دو رفتار انسانی، یعنی سپاسگزاری و عذرخواهی، ما را به فردی تبدیل می کند که شایسته دریافت بهترین فرصت ها و همکاری یا زیستن با بهترین افراد روی زمین است.

یادتان باشد، هر چقدر که سپاسگزاری کردن را عقب بیندازید، تنور شعله وری که در اختیار دارید کم جان تر می شود و هر چقدر که عذرخواهی و طلب پوزش از دیگران را پشت گوش بیندازید، عمق آسیبی که به دیگران زده اید افزایش پیدا می کند.

انجام هر کار در زمان خودش، کلید بهره مندی از موهبت های این جهان است.

پیام اصلی نویسنده در کتاب «کاش وقتی بیست ساله بود می دانستم» چه بود؟

چالش زندگی

«تینا سیلیگ» در کتاب «کاش وقتی بیست ساله بودم می دانستم» درباره تجربه های کاری خود از آموزش کارآفرین های خلاق برای برترین شرکت های جهان و تجربه های چالش زندگی خود به عنوان یک فرد جستجوگر سخن گفته است.

او معتقد است تنها مدرسه و تحصیلات آکادمیک نمی توانند تمام دانش و نکته های مورد نیاز افراد برای حضوری فعال، مفید و موفق در جامعه را پوشش دهند. به همین دلیل، تینا حاصل تجربه های خود را در قالب این کتاب گردهم آورد تا بتواند راهی برای آموزش این نکته های به دیگران پیدا کند.

نظر شما چیست؟

اگر این فرصت را داشتید که به 5، 10 یا حتی 30 سال قبل بازگردید، چه درس یا نکته ای را به خودتان یادآوری می کردید؟

ادامه مطلب
نابخردی
معرفی و خلاصه کتاب نابخردی‌ های...

این مقاله از روی نسخه اصلی و انگلیسی کتاب نابخردی های پیش بینی پذیر خلاصه برداری شده است!

انسان، مدعی قدرتمند خردمندی است. ما خودمان را اشرف مخلوقات می پنداریم و قدرت تصمیم گیری خودمان را همچون چماقی بر سر مخلوقات عالم می کوبیم. هر چه که باشد، ما انسانیم و بهتر از هر موجودی می توانیم از قوه تفکر خود استفاده کنیم. البته به طرز عجیبی، نتیجه ای که در زندگی مان به دست می آوریم، با خردمندی ای که از ما انتظار می رود سر جنگ دارد. تاریخ، پر از انسان های خردمندی است که بزرگ ترین، خنده دارترین و پُر هزینه ترین اشتباه ها را مرتکب شده اند. در حقیقت، داشتن عقل و خرد یک موضوع و توانایی استفاده از آنها موضوع دیگری است. در این قسمت از خانه سرمایه به سراغ خلاصه کتاب «نابخردی های پیش بینی پذیر» اثر دکتر «دن اریلی» می رویم و به دنبال نشانه های استفاده از خردمندی یا نابخردی در تصمیم های خودمان می گردیم. اگر خودتان را انسان کاملی نمی دانید و به دنبال کشف نابخردی های ناخواسته خودتان می گردید، تا پایان این گفتار، همراهمان باشید.

کشف حقیقتی جالب درباره خودِ پیچیده ما

اندر احوالات نابخردی ما همین بس که چیزی را می خواهیم اما نمی دانیم خواستن آن چیز از کجا ریشه می گیرد؛ چیزی را انتخاب می کنیم اما نمی فهمیم چرا از میان آن چیز و دیگری، دست به چنین انتخابی زده ا یم. اصلا چرا پیشنهاد می شود که از میان بد و بدتر، به سراغ بد برویم و دل از بدترهای بی معنی بشوییم.

چه چیزی، چه مفهومی یا چه رازی در پشت پرده تصمیم های ما جا خشک کرده است و خِرد ما را به طرز پیش بینی پذیری هدایت می کند؟ در واقع، حقیقت انتخاب و تصمیم گیری ما به چیزی غیر از خوب و بد بودن یک گزینه برمی گردد. ما در هر لحظه از زندگی مان در حال مقایسه چیزهای مشابه هستیم و بر این اساس، ارزشمندی یا بی ارزشی یک کار، هدف یا چیزها را تشخیص می دهیم.

مثلا به هنگام خرید یک خودکار آبی، آن را با یک خودکار آبی دیگر مقایسه می کنیم. هرگز به ذهنمان خطور نمی کند که یک خودکار آبی را با یک خودروی آبی، یک دریاچه یا خانه خودمان مقایسه کنیم. چون سطح ارزشمندی و ماهیت ذاتی آنها از زمین تا آسمان با هم فرق می کنند.

در همین موضوع انتخاب ها، نکته ای بَس ظریف اما بسیار تاثیرگذار پنهان شده است. در واقع، ما انسان ها در انتخاب چیزهایی که مطلق باشند، ضعیف عمل می کنیم. مثلا برایمان سخت است که از میان دو لیوان هم شکل و هم قیمت دست به انتخاب بزنیم. اما وقتی پای یک گزینه دیگر به میدان باز می شود، رفتاری عجیب از خودمان نشان می دهیم و خیلی سریع و راحت، انتخاب می کنیم. اجازه بدهید مثالی برایتان بزنیم.

تصور کنید که شما می خواهید یک خودرو بخرید. فروشنده، به شما سه خودرو پیشنهاد می دهد که از نظر قیمت مناسب هستند. خودروی اول، برقی است و بسیار زیبا جلوه می کند.

خودروی دوم بنزینی است و خودروی سوم هم با بنزین می سوزد اما به یک تعمیر جزئی نیاز دارد. به احتمال بسیار زیاد، شما خودروی دوم را انتخاب می کنید. چون گزینه ای برای مقایسه آن دارید. اجازه بدهید کمی بیشتر توضیح بدهیم. ذهن شما در اولین قدم، ماجرای انتخاب را به سه قسمت خلاصه می کند: «خودروی برقی»، «خودروی بنزینی» و «خودروی بنزینی». خودروی برقی از همان اول، کنار گذاشته می شود. چون در میان گزینه های انتخابی ما نمونه ای برای مقایسه آن پیدا نمی شود. اما خودروهای بنزینی دو تا هستند و می توان آنها را با هم مقایسه کرد. حالا دیگر کار راحت تر می شود. بین یک خودروی بنزینی سالم و آماده حرکت با خودرویی که باید به تعمیرگاه سپرده شود، شما گزینه میانی را انتخاب خواهید کرد؛ یعنی خودروی بنزینی سالم. این ماجرا برای تمام انتخاب های زندگی ما رخ می دهد.

ساحل ذهن ما و انبوه لنگرهای کاشته شده در آن!

هر چیزی قیمتی دارد. اما این قیمت همیشه به معنی ارزشمندی آن نیست. این مورد، به ویژه درباره چیزهایی که برای اولین بار به سمتشان می رویم جاری است. اجازه بدهید سوالی از شما بپرسیم. به نظر شما ارزش یک کوزه باستانی چند هزار ساله، چقدر است؟ 1000 دلار؟ 100 هزار دلار؟ یک میلیون دلار؟

به سادگی نمی توان عددی را برای قیمت این کوزه باستانی پیشنهاد داد. چون به احتمال زیاد، تا قبل از این گفتار، شما تصمیمی برای خرید یک کوزه باستانی نداشتید. در نتیجه، ذهنتان معیاری برای قیمت گذاری ندارد. اما اگر بر حسب اتفاق، چشمتان به یک کوزه باستانی بیفتد که قیمت آن در زیرش نوشته شده باشد، به راحتی می توانید در مورد قیمت کوزه مورد نظرتان اظهار نظر کنید و حتی در لباس یک کارشناس کوزه ها به قیمت گذاری مشغول شوید.

ذهن شما از کوزه با قیمت، به عنوان لنگری برای تعیین قیمت یک محصول مشابه دیگر استفاده می کند. اگر شما قیمت یک کوزه باستانی را بدانید، از آن پس، تمام کوزه های باستانی دنیا را با همین لنگر قیمتی خواهید سنجید.

جالب اینجا است که ذهن ما عدد زیر یک محصول را به عنوان لنگر در نظر نمی گیرد. ماجرا زمانی به سمت لنگراندازی تغییر جهت می دهد که ما واقعا در مورد خرید یک محصول جدی یا کنجکاو شده باشیم.

داستان پر پیچ و خم صِفر

نابخردی

در ذهن ما انواع و اقسام متفاوتی از هوش، زرنگ بازی و البته نابخردی، تعریف شده اند. یکی از جالب ترین آنها به دست آوردن حجم بی نهایتی از چیزهای رایگان است.

ما به سختی می توانیم در مقابل پیشنهاد چیزهای رایگان مقاومت کنیم. حتی اگر به آن چیز، پیشنهاد یا محصول رایگان اصلا نیازی نداشته باشیم، باز هم با یک حساب سرانگشتی به این نتیجه می رسیم که داشتن این چیز رایگان، بسیار بهتر از نداشتنش است.

چیزی که ما را به سمت تهیه چیزهای رایگان سوق می دهد، درد ناشی از خرید است. وقتی چیزی را می خریم، پول خود را در مقابل دریافت یک ارزش تعریف شده، به طرف مقابل می دهیم.

با وجود آنکه در این معامله، چیزی را که خواهانش بودیم به دست آوردیم، اما درد ناشی از خالی شدن جیبمان، لحظه ای ما را به حال خودمان رها نمی کند.

چیزهای رایگان با حضورشان معادله این بازی را بر هم می زنند. وقتی چیزی را رایگان به دست می آوریم، در مقابل ارزشی که دریافت می کنیم، چیزی نمی پردازیم. این بدان معنا است که قرار نیست چیزی را از دست بدهیم و دردی را تجربه کنیم.

به همین دلیل، ذهن ما شیفته چیزهای رایگان است. حتی اگر در این میان، ارزشی که واقعا به دنبالش باشد را به دست نیاورد، باز هم نمی تواند در مقابل شیرینی دستیابی به ارزشی که هیچ بهایی برایش پرداخت نشده است، مقاومت کند. دقیقا به همین دلیل، بخش قابل توجهی از چیزهای رایگان، خطرناک هستند. چون ما را به سمت گرفتن تصمیم هایی سوق می دهند که در حالت عادی و بدون حضور فاکتوری به نام «رایگان بودن» هرگز به سمتشان نمی رفتیم.

برخی چیزها با پول محاسبه نمی شوند

می گویند چیزی نیست که نتوان آن را با پول خرید. اما رفتار مردم نشان می دهد که چیزهای بزرگ و بسیار ارزشمندی در جهان وجود دارند که نمی توان بهایی برای آنها در نظر گرفت. مثلا وقتی دوستتان شما را در غذایش شریک می کند، غریبه ای برای بلند کردن یک کارتن به کمکتان می آید، مادرتان برایتان غذایی گرم و خوشمزه می پزد یا زمانی که عشقی واقعی در میدان قلبتان یکه تازی می کند، تلاش برای پرداختن پول، نوعی توهین به شمار می رود. اگر این افراد بخواهند محبت و لطفشان را شامل حالتان کنند، با هیچ مقدار پولی نمی توانید واقعیت این محبت و لطف را به چنگ آورید.

البته شما همیشه می توانید یک پرس غذای خوشمزه را از بهترین رستوران شهر خریداری کنید، اما هرگز با غذای مادرتان که فقط برای شما پخته شده است، برابری نمی کند. شما همیشه می توانید برای بردن وسایلتان کارگر استخدام کنید، اما هیچ کدامشان به دلسوزی فردی که با میل خودش می خواهد به شما کمک کند، کار نمی کنند.

شما همیشه می توانید با پولتان حضور دیگران را در زندگی تان بخرید، اما هرگز نمی توانید عشق واقعی را با پول های کاغذی به دست بیاورید. در حقیقت، وقتی کسی کاری را برای شادی قلب خودش انجام می دهد، بسیار بیشتر و بهتر از زمانی که برای انجام آن کار، پولی دریافت می کند، کار خواهد کرد.

پس، همه چیز را با معیار پول نسنجید. اما یادتان باشد که در این کار، زیاده روی نکنید. مثلا وقتی دوستتان به شما کمک می کند تا محصولی را به صورت قسطی بخرید، نباید از لطف او سوءاستفاده کرده و چند نفر از همکارانتان را دنبال خودتان قطار کنید و دوباره چنین چیزی را از وی طلب کنید یا وقتی می خواهید برای کسی هدیه ای بخرید، نباید قیمت آن را به رخ طرف مقابلتان بکشید و پای پول را به میدان باز کنید.

این کار، مسیری مستقیم برای خراب کردن رابطه خوب شما با دیگران است و اگر شما را فردی پولکی خطاب کردند نباید تعجب کنید.

رزم جانانه انسان با پشت گوش اندازی و نابخردی

حواله کردن کارهای گوناگون به فردایی که معلوم نیست چند روز دیگر از راه می رسد، یکی از عادت های انسانی مان و نشانه ای دیگر از نابخردی ما است. شاید با خودمان خیال می کنیم که با پشت گوش اندازی انجام کارها به آینده، درد و زحمت انجامش را می کاهیم و اندکی بیشتر در خوشی و آسایش خواهیم بود.

غافل از آنکه این کارهای انجام نشده، در تمام زمانی که به خیالمان آنها را به آینده سپرده ایم، جایی در گوشه ذهنمان شلنگ تخته می روند و لحظه ای ذهن بینوای ما را راحت نمی گذارند. برای رها شدن از دست این عادت پنهان و مخرب باید کاری کنیم تا یک نیروی اجبار خارجی بر روند انجام کار ما نظارت کند.

در این حالت، ما خودمان را در یک منگنه زمانی می یابیم و بسیار بهتر می توانیم از دست پشت گوش اندازی و فشار ناشی از انجام کارهای تلبار شده، نجات پیدا کنیم.

تاثیر نابخردی مالکیت بر روح و روانتان را جدی بگیرید

احساس مالکیت، اشتیاقی درونی است که می خواهد حساب چیزهایی که دوست داریم را از باقی آنها سوا کند. ماجرا تا جایی پیش می رود که ما ارزش مالکیت یک چیز را به خاطره ها و تجربه هایمان گره می زنیم و از این راه به احساس مالکیت خود عمق می بخشیم.

اگر کسی پیدا شود که به چیز مورد علاقه ما به عنوان یک وسیله قابل خرید و فروش بنگرد، چنان قیمتی به او پیشنهاد می دهیم که از همان ابتدا گوشی دستش بیاید و بفهمد که ما چقدر برای آن شی، ارزش قائل هستیم.

غافل از آنکه طرف مقابل ما بدون اینکه احساس مالکیت، قدرت منطق را از وی ربوده و دچار نابخردی شده باشد، قیمت خود را بر اساس ارزش واقعی آن محصول اعلام می کند.

عشق ما به چیزی که داریم، عمق وابستگی ما را به آن افزایش می دهد و درد از دست دادنش را جان کاه می کند. گذشته از این، چون تمرکزمان را روی از دست دادن آن چیز می گذاریم، در برآورد ارزش واقعی آن دچار خطا می شویم. اشکال این جا است که همه چون خود ما به این موضوع نگاه نمی کنند.

به همین دلیل، چیزی که برای ما بسیار ارزشمندتر از تمام دارایی های جهان است از نظر دیگری، یک وسیله بی ارزش جلوه می کند. اگر می خواهید در یک معامله واقعی پیروز شوید، باید ذهنتان را از تمام انواع احساس های مالکیت که خردتان به نابخردی تبدیل می کند، خالی کرده و به ارزش واقعی آن چیز در لحظه حال و ارزش آن در آینده بنگرید. در این صورت، در بسیاری از تصمیم هایتان تجدیدنظر خواهید کرد.

داشتن گزینه های فراوان، خوب یا بد؟

نابخردی

از نظر یک انسان عاقل، داشتن گزینه های متنوع روی میز، حرکتی هوشمندانه به شمار می رود. چون این کار، پل های بازگشت را به روی ما باز می گذارد. اما در حقیقت، داشتن گزینه دوم یا حتی سوم چیزی جز سرگردانی، تلف کردن عمر و پرداخت هزینه های مادی و معنوی گزاف عادی مان نمی کند.

نکته مهم این است که بدانیم تمام گزینه های روی میز ما مهم و با ارزش نیستند. گذشته از این، انتظار برای کشف بهترین گزینه، توهمی پوچ است که فقط فرصت ها را از چنگمان درمی آورد.

با درک این موضوع می توانیم رفته رفته تعداد این گزینه ها را کم کنیم تا راه را برای گرفتن یک تصمیم قاطعانه در زندگی مان بازتر سازیم. تنها در آن زمان است که می توانیم بر اساس تصمیمی که گرفته ایم دست به عمل بزنیم، نابخردی را کنار بگذاریم، بازخورد بگیریم و مسیرمان را اصطلاح کنیم.

باورها، انتظار ما را از همه چیز تغییر می دهند

شیوه نگاه ما به دنیا و تمام ماجراهای ریز و درشتی که در آن رخ می دهد به باورهایمان گره خورده است. اگر ما باور داشته باشیم که چیزی خوب، خوشمزه، خوشبو، کارآمد و مفید است، بدون تردید به چنین نتایجی دست خواهیم یافت. اما اگر باور داشته باشیم که چیزی بد، بدمزه، بدبو، ناکارآمد و زیان بار است، دقیقا همین نتیجه ها یقه مان را می گیرند.

چون ذهن ما فیلتر تازه ای روی دیدگانمان می گذارد و ما را به سمت رسیدن به این نتیجه ها سوق می دهد. خوب یا بد، تلخ یا شیرین، شکست خورده یا پیروز، تمام این ها در نتیجه مستقیم باور ما در مورد موضوع های گوناگون به دست می آیند. نکته جالب این است که باورها می توانند از طریق تلقین کردن به دیگران منتقل شوند.

مثلا اگر به کسی که تاکنون یک نوع غذای جدید را نخورده است بگوییم که طعم این خوراکی، بسیار لذیذ و دلپذیر است، او با انتظار و باور یک طعم خوشمزه، غذا را در دهانش می گذارد و به احتمال بسیار زیاد از آن خوشش خواهد آمد. چون از قبل، باور کرده که این طعم، خاص و دوست داشتنی است.

در این هنگام، باور تلقین شده بر تجربه، پیشی می گیرد و همه چیز را تغییر می دهد. این هم نوعی نابخردی است که بساط آن در ذهنمان پهن شده است.

مرز باریک میان درستکاری و بزهکاری

اگر سری به منابع خبری بزنید، گزارش های مفصلی در مورد افزایش آمار بزهکاری، سرقت، کلاهبرداری و مواردی از این دست به چشمتان می خورد. آنها طوری این گزارش ها را می نویسند که گویی این دزدها باعث و بانی تمام بدبختی ها، ورشکستگی ها، اختلاس ها و فرارهای جانانه از پرداخت مالیات هستند. نکته جالب این است که کسی به یک اختلاس گر مانند دزد ضبط صوت ماشین، سخت نمی گیرد. چرا؟ مگر کاری که هر دوی آنها انجام داده اند، حرکت در جهت بی قانونی نبوده است؟ پس علت این رفتارهای متفاوت چیست؟ آیا بزهکاری برای هر قشر به شکل تازه ای معنا می شود؟

در واقع، می توان این طور گفت که دو نوع بزهکاری وجود دارد. در نوع اول، بزهکاری توسط یک فرد خلافکار انجام می شود. او با زیر پا گذاشتن قانون، انجام کارهایی مانند دزدی، زورگیری و چپاول دیگران روزگار می گذراند. بنابراین، وقتی چنین فردی دست به انجام کار خلاف می زند، تمام کارای خلاف گذشته او هم جلوی دیدگان بقیه رژه می روند.

او خلافکار است و جامعه از او انتظار دارد که همچنان به کارهای خلافش ادامه دهد. نوع دوم بزهکاری توسط افرادی انجام می شود که درستکار و دوست داشتنی هستند. کار خلاف آنها یا به چشم نمی آید، یا زیرسیبیلی رد می شود یا اصلا به عنوان یک حق به آنها داده می شود. چون هر چه نباشد، آنها درستکار، بخشنده و بری از خطا هستند. کسی نباید به آنها و اعمال نادرستشان شک و شبه ای وارد کند.

حالا گیریم یک خطایی هم کردند! نباید تا کسی پایش را کج می گذارد به او خُرده گرفت! در این که کاسه کوزه ها همیشه بر سر مردم ضعیف جامعه شکسته می شوند، شکی نیست. آنها با ضعف خود به پایه ای برای خلافکارهای درستکار و قابل ستایش جامعه تبدیل می شوند.

در این میان، افرادی هم هستند مثل من و شما که نه دزدی و بزهکاری پیشه مان است و نه آن قدر بزرگ و درستکار هستیم که هیچ خلافی انجام ندهیم. افرادی مثل ما تا جایی خوب می مانند که به نفعشان باشد. چیزی در درون ما آدم های عادی وجود دارد که مقاومت در برابر انجام کار خلاف را راحت تر می کند.

ما به دنبال خشنودی قلبی از انجام کارهای خوب هستیم. مثلا به کسی که زمین خورده و کیف پولش روی زمین افتاده است کمک می کنیم و به ذهنمان هم خطور نمی کند که کیفش را قاپ بزنیم. چون می خواهیم از انجام این کار خوب و ستایش شده اجتماعی، احساس خوشایندی را تجربه کنیم. اما خود ما، شاید به هنگام امتحان دادن، یکی دو سوال را تقلب کنیم، به دوستمان دروغ بگوییم و صورت حساب مالیاتمان را کمی دستکاری کنیم.

خلاصه اینکه تا زمانی که کار خلاف خیلی بزرگ و زیان باری در حق خودمان و دیگران انجام ندهیم، خیالمان راحت است و وجدانمان یقه مان را نمی گیرد!

به همین ترتیب، تقلب کردن در مورد چیزهایی که با پول نقد سروکار ندارند برایمان بسیار آسان تر از برداشتن مشتی اسکناس از جیب دیگران است. چون خیلی راحت می توانیم برای خودمان بهانه هایی درست و درمان دست و پا کنیم که بله، اینها که برداشتن پول از جیب خلق خدا نیست.

ما فقط کمی با سهام بازی کردیم، آن حساب را دستکاری کردیم، یک خودکار برداشتیم و پس ندادیم و … . اصلا اشکالی ندارد، چون خیلی ها هم با سهم های ما بازی کردند، حساب های ما را دستکاری کردند، خودکارهای ما را قرض گرفتند و دیگر پس ندادند.

حجم بهانه هایی که برای خودمان می تراشیم تا تقلب کردن، ریاکاری و نابخردی را خوب و منطقی جلوه دهیم، سرسام آور است. تنها کافی است یک بار دست به چنین اقدام هایی بزنیم و با بهانه های خوش آب و رنگ، خودمان را قانع کنیم. از آن پس، دیگر انجام چنین کارهایی برایمان عادی می شود و حتی شاید آنها را حق خودمان و انتقامی نامحسوس از زندگی به شمار بیاوریم.

یک نابخردی نامحسوس برای استقلال

بسیاری از ما بیشتر از آنچه که فکر می کنیم برای استقلال افکار، ایده ها و نظرهای خودمان ارزش قائل هستیم. این ارزشمندی پنهان، ما را به سمت گرفتن تصمیم هایی مستقل از افکار دیگران سوق می دهند.

در این راه و با هدف گرفتن تصمیم هایی مخالف جمع، گاهی از چیزهایی که دوست داریم دست می شوییم و آنها را قربانی می کنیم. نتیجه کار این می شود که به جای به دست آوردن چیزهایی که دوست داریم، خودمان را مجبور به دوست داشتن چیزهایی می کنیم که داریم.

ما این روش را در تصمیم های کوچک و بزرگ زندگی مان به اجرا درمی آوریم. مثلا وقتی می خواهیم غذا سفارش دهیم، اگر بشنویم که میز بغل دستمان غذای نوع «الف» را سفارش داده است، حتما مطمئن می شویم که ما غذای نوع «ب» را دریافت می کنیم؛ حتی اگر بدانیم که غذای نوع «ب» اصلا با ذائقه ما جور درنمی آید.

اما اگر روند گرفتن سفارش به گونه ای باشد که هیچ کدام از مشتریان از سفارش دیگری بویی نبرد، خیلی راحت و بدون دغدغه به سراغ غذایی می رویم که دوستش داریم. در واقع، اگر چیزی استقلال فکری ما را دستکاری نکند، خیلی راحت به شیوه معمول خودمان زندگی خواهیم کرد.

صرف ناهار رایگان به حساب اقتصاد رفتاری

در یک تقسیم بندی ساده، می توانیم اقتصاد را به دو دسته «اقتصاد استاندارد» و «اقتصاد رفتاری» تقسیم کنیم. در اقتصاد استاندارد، انسان به عنوان موجودی بسیار خردمند و بَری از هر گونه نابخردی در نظر گرفته می شود.

او فردی است که تمام تصمیم هایش بر اساس خرد، بررسی دقیق آمار و برخواسته از کشف ارزشمندی واقعی هر چیزی است. چنین انسانی، خیلی کم دچار اشتباه می شود و بی درنگ پس از هر اشتباه، از آن درس گرفته و هرگز دوباره تکرارش نمی کند. در واقع، اقتصاد استاندارد به دنبال ساخت یک الگوی انسانی آرمانی است تا آن را چماق کرده و بر سر انسان های معمولی بکوبد.

این اقتصاد به مردم می گوید که باید چگونه باشند. اما راهی برای انجام این چگونگی به آنها نشان نمی دهد. اقتصاد استاندارد بر مبنای مفهوم های مانند «کمیابی» بنا شده است. این بدان معنا است که شما هرگز راهی برای به دست آوردن رایگان فرصت ها پیدا نمی کنید. چون همه منابع رو به نابودی هستند. می توان این حس و حال را به قوانین جنگل شبیه دانست؛ بخور یا خورده می شوی!

اما اقتصاد رفتاری، انسان را به عنوان موجودی در نظر می گیرد که تصمیم هایش را چندان هم خردمندانه نمی گیرد. انسانی که اقتصاد رفتاری سعی در تعریف آن دارد، تصمیم های نادرست بسیار زیادی می گیرد، زندگی اش سرشار از نابخردی است و بدتر از همه اینکه از اشتباه هایش درس نمی گیرد.

به همین دلیل، بارها و بارها یک اشتباه تکراری را مرتکب می شود. اقتصاد رفتاری به انسان آرمانی اعتقادی ندارد. این اقتصاد به دنبال آن است که به مردم شیوه گرفتن تصمیم های درست را نشان دهد.

از طرفی، اقتصاد رفتاری بر این باور است که در دل اشتباه های انسانی، فرصت هایی برای رشد و حرکت رو به جلو وجود دارند. این یعنی شما می توانید با کندوکاو در اشتباه هایی که کرده اید و نابخردی هایی که مرتکب شده اید به فرصت هایی ناب و در اصلاح، ناهاری رایگان دست پیدا کرده و با همان وعده رایگان، راه دستیابی به وعده های دیگر را هم باز کنید.

پیام دن اریلی در کتاب نابخردی های پیش بینی پذیر چه بود؟

نابخردی

کتاب «نابخردی های پیش بینی پذیر» مجموعه ای ارزشمند از تجربه ها و آزمایش های «دن اریلی» است که در زمینه رفتارشناسی انسان ها انجام شده است.

اریلی با نوشتن این کتاب سعی کرد تا با نشان دادن ریشه رفتارهای انسانی قدمی برای گرفتن تصمیم های هوشمندانه تر بردارد و از حجم اشتباه ها یا همان نابخردی بکاهد. او معتقد است که آگاهی ما از نابخردی هایمان می تواند به اندازه قابل توجهی روی شیوه تصمیم گیری ما تاثیر سازنده بگذارد.

خودتان را جست و جو کنید

آیا می توانید ماجرای یکی از تصمیم های استقلال طلبانه خودتان یا ماجرایی که از نابخردی ریشه می گیرد را برایمان تعریف کنید؟ نتیجه این تصمیم چه بود؟ آیا چیزی که انتخاب کردید با خواست و تمایل قلبی شما همراستا بود یا در جبهه مخالف، زندگی می کرد؟

ادامه مطلب
خلاصه کتاب ایده عالی مستدام
معرفی و خلاصه کتاب ایده عالی...

این مقاله از روی نسخه اصلی و انگلیسی کتاب ایده عالی مستدام خلاصه برداری شده است!

در ذهنتان چه می گذرد؟ آیا در پستوخانه افکارتان، ایده ای ناب در حال خاک خوردن است؟ چه دلیلی وجود دارد که برای عرضه این ایده به جهان تردید می کنید؟ ایده ها مهم هستند. چون قدرت تغییر و شکستن الگوهای کهنه و پوسیده را دارند. آنها می توانند دری به سوی دنیایی بهتر، شادتر و سالم تر به روی مردم بگشایند. اما این اتفاق خیلی کم روی می دهد. علت اصلی آن آشنا نبودن با شیوه های ارائه یک ایده است. در این قسمت از خانه سرمایه به سراغ خلاصه کتاب «ایده عالی مستدام» از «چیپ هیث» و «دن هیث» می رویم تا از این گریز، راهی برای بیان ایده هایمان پیدا کنیم. اگر شما هم ایده های نابی در ذهنتان دارید حتما تا پایان این ماجرا با ما همراه باشید. شاید ایده ای که در ذهنتان وجود دارد بتواند دنیا را به جایی بهتر برای زندگی کردن تبدیل کند.

چگونه یک ایده، پایدار می شود؟

هر روز در جهان، ایده های فوق العاده ای به وجود می آیند. اما همه این ایده ها راه به جایی نمی برند. در واقع، بیشتر آنها خیلی زود بار و بندیل خود را جمع می کنند و ناپدید می شوند.

یکی از دلیل های اصلی برای چنین ماجرایی این است که بیشتر ایده ها ویژگی های لازم برای پایدار شدن را در خود ندارند. مثلا آنها به اندازه کافی جذاب، ساده و قابل درک نیستند. به همین دلیل، حتی اگر در ابتدا تحسین شوند، در خاطر کسی باقی نمی مانند.

چنین ایده هایی قلاب ندارند و نمی توانند ذهن مخاطب را به دام بیندازند. تلاش برای پایدار کردن ایده ها فقط در زمینه کارآفرینی یا راه اندازی کسب و کار کاربرد ندارد. در واقع، بیشتر موضوع هایی که برای ما کمی جالب، صادقانه و مهم باشند به پایدار شدن نیاز دارند.

اما پایدار شدن به چه معنا است؟ شاید بتوان این گونه پاسخ داد که هدف واقعی ما برای پایدار کردن ایده هایمان این است که حرفمان فهمیده شود، روی دیگران تاثیر بگذارد و بتواند زندگی ما و بقیه مردم را به شکلی واقعی تغییر دهد.

استعداد ایده ها را کشف کنید

ایده هایی که فرصت پایداری را قاپ می زنند، در چند ویژگی با هم مشترک هستند. بیایید آنها را با هم بررسی کنیم:

1- سادگی را دوست دارند و از پیچیدگی بویی نبرده اند

نگاهی به ایده های فراموش شده یا حتی ایده هایی که خودتان در سر دارید بیندازید. آیا این ایده ها به راحتی در ذهن باقی می مانند؟ بسیاری از ایده ها بیش از اندازه پیچیده هستند. ایده شما باید آن قدر ساده باشد که مثل یک تیر در ذهن کسانی که یک بار آن را می شنوند بنشیند.

مهم نیست که ایده طولانی شما چقدر جذاب است یا حتی مهم نیست که چند سال از عمرتان را پای آن گذاشته اید. اگر نتوانید ایده تان را ساده و کوتاه کنید، راهی برای پایداری آن پیدا نخواهید کرد.

2- ایده خود را غیر قابل پیش بینی کنید

قدم بعدی، استفاده از فرمول «غافلگیری + ایجاد اشتیاق + حس کنجکاوی» است. ایده شما باید در اولین قدم، بسیار غافلگیر کننده باشد. چون این بهترین و مستقیم ترین راه برای جلب توجه کاربران است.

شاید لازم باشد که برای ایجاد این غافلگیری، دست به انجام کارهای عجیبی بزنید یا آمار و ارقام را به صورتی متفاوت و شوکه کننده بیان کنید. در هر صورت، ریش و قیچی این غافلگیری در دست خودتان است. باید تا جایی که می توانید آتش این غافلگیری را داغ تر و کاربر را متعجب تر کنید. تنها در این صورت است که می توانید وارد بخش بعدی فرمول خود شوید.

یادتان باشد، آتش این غافلگیری درست به همان تندی که ایجاد می شود از میان می رود. بنابراین باید تا فرصت هست و مخاطب با آبنبات غافلگیری سرگرم است، دو حس دیگر را هم در او روشن کنید. حس دوم، ایجاد اشتیاق و حس سوم، کنجکاوی است.

اشتیاق و کنجکاوی، دو عنصر بسیار مهم و سازنده تمدن هستند. اگر بشر برای کشف چیزهای جدید اشتیاق نداشت، هرگز کنجکاوی اش را به کار نمی گرفت تا غیرعاقلانه ترین چیزها را با هم ترکیب کند، نرفتنی ترین مسیرها را بپیماید و سخت ترین کارها را به سرانجام برساند.

3- ایده های پایدار، بخش مه آلود ندارند

ذهن ما و تمام کسانی که ایده ای تازه را می شنوند، به طور مداوم در حال حذف چیزهای مبهم است. ایده هایی که پایدار می شوند، کاملا روشن و قابل درک هستند. آنها معنی می دهند، مفهومی را منتقل می کنند و سعی در پیچاندن مخاطب ندارند. برخی به اشتباه فکر می کنند که اگر ایده شان خیلی قلمبه سلمبه و در قالب واژه هایی کمیاب بیان شود، بیشترین تاثیر را روی مخاطب می گذارد.

غافل از آنکه ایده های پایدار باید آن قدر ساده و روشن باشند که بدون حضور شما هم بتوانند از پس انتقال مفهوم خود بربیایند. به ضرب المثل ها نگاه کنید. آنها در قالب یک جمله کوتاه، ساده و روشن، مفهوم بزرگ و قابل تاملی را به مخاطب خود انتقال می دهند. مثلا: «یک دست صدا ندارد»، «حساب حساب است کاکا برادر» و … شما هم چند تا مثال بزنید. ساده، گیرا، روشن و مستقیم!

4- توپ معتبرسازی ایده تان را در زمین مخاطب بیندازید

فکر می کنید چه ایده هایی همیشه معتبر می مانند؟ آیا مخاطبان شما با نشان دادن فهرستی بلندبالا از اعداد و ارقام به معتبر بودن ایده تان ایمان می آورند؟ پاسخ این پرسش چنین است: «شاید آری و شاید نه!» اما می توانید کاری انجام دهید که ایده شما خیلی راحت، اعتبار مورد نیاز خود را به دست بیاورد.

برای این کار باید راهی پیش پای مخاطبتان بگذارید تا خودشان ایده شما را محک بزنند. البته بهتر است گوشزد کنیم که اگر ایده شما کاسه ای زیر نیم کاسه پنهان کرده باشد، با اجرایی کردن این راهکار، اعتبار خودتان را از میان خواهید برد.

5- با ایده خود یک احساس را نشانه بگیرید

هر ایده ای برای پایداری باید به یک احساس، گره بخورد. انتخاب هوشمندانه این احساس می تواند ایده شما را به یک جت ببندد و با سرعت به پیش ببرد. اما اگر در انتخاب این احساس، اشتباه کنید، به راحتی ایده خود را نابود خواهید کرد.

بیایید با هم تمرینی انجام دهیم. تصور کنید شما می خواهید یک اپلیکیشن ارائه خدمات نظافتی را راه اندازی کنید. در این وضعیت، شعاری مانند: «تمیزی با یک کلیک» را برمی گزینید.

حالا چه احساسی را باید به این ایده کاری گره بزنید؟ می توانید از تنبلی، عجله یا نداشتن وقت کافی برای نظافت منزل استفاده کنید. همه این ها یک موضوع را نشانه می روند: «تمیزی خوب است اما من نمی توانم انجامش دهم!»

6- برای مخاطبانتان داستان بگویید

ایده شما چه داستانی را برای شنوندگانش تعریف می کند؟ آیا این داستان به اندازه کافی جذاب است؟ آیا می تواند چیزی به تجربه های ذهنی کاربر اضافه کند؟ می تواند مسیری برای همزاد پنداری کاربر با ماجرای داستان بگشاید؟ آیا داستان شما آنقدر دلنشین و تازه است که کسی بخواهد آن را برای دیگری تعریف کند؟

بسیاری از ایده های جالب به این دلیل فراموش می شوند که داستان جالبی پشت آنها وجود ندارد. آیا شما مادربزرگ یا پدربزرگی را می شناسید که برای نوه هایش داستانی تازه در آستین نداشته باشد؟ آن ها همان طور که راه می روند داستان سرایی می کنند. تردید نداشته باشید که شما هم می توانید چنین کاری را انجام دهید.

چرا گاهی درک ایده ها برای کاربران سخت می شود؟

وقتی ایده ای می سازید در آن غرق می شوید. به همین دلیل دچار یک نوع خطا می گردید و به اشتباه فکر می کنید که بقیه مردم هم درست مثل شما در ایده تان غرق شده اند.

در حالی که ماجرا کاملا برعکس است. کسانی که به عنوان مخاطبان ایده شما، برای اولین بار با آن روبه رو می شوند، هیچ پس زمینه ای در مورد آن ندارند. گاهی این موضوع در درک موضوع ایده و روش انتقال مفهوم ها از سوی شما دردسرهایی را ایجاد می کند. حتی شاید این فکر از ذهنتان بگذرد که مخاطبان اشتباهی را برای ایده خود انتخاب کرده اید. چون گویا کسانی که روبه رویتان نشسته اند از هیچ چیزی سر در نمی آورند.

برای آنکه بتوانید مخاطب را با ایده خود همراه کنید باید از شش راهکاری که برای ساخت ایده های پایدار گفتیم بهره بگیرید. در آن صورت می توانید پیچیدگی سخن خود را با سطح درک مخاطبتان همسو سازید و آنها را با خودتان هم رای کنید.

چگونه با کمک فشرده سازی، اطلاعات را به خاطر بسپاریم؟

خلاصه کتاب ایده عالی مستدام

ما در دنیایی پر از اطلاعات زندگی می کنیم. این عالی است. اما قرار است چگونه از این اطلاعات استفاده کنیم؟ چطور آنها را به خاطر بسپاریم تا در زمان نیاز بتوانیم از قدرتشان کمک بگیریم؟ یا از این مهم تر، چگونه حجم قابل توجهی از اطلاعات را در پیامی کوچک و کوتاه به دیگران انتقال دهیم؟

بهترین راه برای این کار، تبدیل کردن داده های خام به مفهوم های معنی دار است. این کار به ذهن ما سرنخی برای سنجاق زدن داده ای جدید به مفهوم های قدیمی می دهد.

به این ترتیب، نه تنها می توانیم داده های زیادی را از این راه به خاطر بسپاریم بلکه اجازه نمی دهیم به این راحتی از ذهن ما فراموش شوند. گذشته از این، استفاده از مثال ها هم می توانند در ساخت پیام های فشرده و عمیق به ما کمک کنند.

این مورد به ویژه زمانی کاربرد دارد که ما با مفهوم بسیار تازه ای روبه رو شده ایم و بدون یک نمونه مشابه نمی توانیم به درک درستی از گزینه جدید برسیم. کافی است یک نفر در مورد آن چیز جدید، مثالی آشنا بزند. در آن صورت ما تمام بخش های ناآشنای آن را با بخش ها آشنای مثال، جایگزین می کنیم و به یک مدل ذهنی قابل درک می رسیم.

در جستجوی توجه

توجه، کالایی ناب و گرانبها است که نمی توانید آن را در هیچ بازاری پیدا کنید. شغلی به عنوان «فروشنده توجه» وجود خارجی ندارد. حتی توجه را به رایگان هم به کسی نمی دهند.

توجه باید از سوی کسی که به آن نیاز دارد جلب شود. شما یا می توانید توجه دیگران را جلب کنید یا نمی توانید. چیزی میان این توانایی وجود ندارد. اما به راستی چطور می توان توجه دیگران را به یک موضوع جلب کرد؟

شاید بد نباشد موضوع را وارونه کنیم و از خودمان بپرسیم که چرا دیگران توجه نمی کنند؟ پاسخ های متفاوتی برای این پرسش وجود دارد؛ مثلا اینکه آن ها نسبت به موضوع، بی تفاوت هستند و بال بال زدن ما هم تفاوتی در این ماجرا ایجاد نمی کند یا اینکه هیچ نقطه اشتراکی میان ایده ما و زندگی آنها وجود ندارد.

شاید هم گوششان پر از حرف های این چنینی باشد و با دیدن ما با خودشان بگویند: «این هم یکی مثل بقیه!» در واقع، همه آنها به یک نکته اشاره دارند: «توجه در قالب الگوهای تکراری اسیر شده است.» بنابراین، تنها راه برای آزاد کردن توجه این است که الگوهای قدیمی را بشکنیم.

در آن صورت، مردم به آنچه که ارائه می دهیم توجه خواهند کرد. البته این الگوی شکسته شده هم در مدت کوتاهی به یک الگوی قدیمی تبدیل می شود. اما تا آن زمان، ما اندک توجهی که نیاز داشته ایم را به دست آورده ایم و به یک الگو تبدیل گشته ایم.

یک میانبر ساده برای جلب توجه دیگران

برانگیختن حس کنجکاوی، گزینه ای است که می تواند ما را به سمت جلب توجه تمام عیار افراد، سوق دهد. برای این که بتوانیم غول خفته کنجکاوی را در وجود دیگران بیدار کنیم باید یک نقطه مبهم در دانش آنها به وجود بیاوریم.

ما طرف مقابلمان را به سمت این بخش مبهم می کشانیم، آن را برایش مبهم تر می کنیم و نیاز به این ابهام زدایی را در او به وجود می آوریم.

می توانیم برای به رخ کشیدن این نقطه های مبهم از پرسش هایی گیج کننده استفاده کنیم. نکته جالب این است که هر کدام از این پرسش های عجیب و گاهی خنده دار، یک سوال را در ذهن مخاطب ایجاد می کنند؛ مثلا:

آیا می دانید راز اصلی ثروتمند شدن چیست؟

نه! چیست؟

  • با خوردن این ماده غذایی، بدن خود را در مقابل ویروس ها ایمن کنید!

کدام ماده غذایی؟!

  • چرا تختخواب جای مناسبی برای خوابیدن نیست؟!

مناسب نیست؟! پس لابد تخته سنگ مناسب است! بگذار ببینم این دیوانه چه می گوید!

قلاب انداخته می شود، ابهام به وجود می آید و ماهی ما – همان مخاطبمان – بی تاب یافتن طعمه به دنبالمان می آید. هر چقدر که قلاب شما ابهام و تعجب بیشتری را در مخاطب به وجود بیاورد، حس کنجکاوی او بیشتر تحریک می شود و به دنبال آن، توجه بیشتری را نثار ما و ایده مان می کند.

چگونه ایده هایمان را از ابرها پایین بیاوریم؟

بسیاری از ایده ها از بین می روند چون بسیار دست نیافتنی جلوه می کنند. به این نمونه ها دقت کنید:

  • ایجاد سرپناه میان سیاره ای برای نسل های آتی بشر
  • حفاظت از زیرساخت های بومی منطقه فلان
  • لزوم نصب و توجه به دستگاه های خودپرداز سیار واقع در اتوبوس های شهری
  • و…

جدا از اینکه درک ابتدایی و سریع چنین نوشته هایی سخت است، بسیار هم دور از دسترس جلوه می کنند. چون ذهنمان راهی برای تجربه آنها نمی یابد. حالا بیایید این موارد را روشن تر کنیم:

  • ساخت خانه در مریخ یا سیاره های دیگر
  • حفظ آثار باستانی منطقه فلان
  • گذاشتن دستگاه کارتخوان در اتوبوس ها

مفهوم ها روشن تر شدند. حالا ما می توانیم در ذهنمان برایشان معادل های فیزیکی در نظر بگیریم. حتی شاید از آن هم فراتر رویم و در ذهنمان روی یک دیوار باستانی چند هزار ساله دست بگذاریم. یادتان باشد، مخاطبتان هیچ تصویر ذهنی در مورد ایده یا سخنتان ندارد.

شاید شما در اثر نزدیکی زیادی که با ایده تان دارید، بتوانید آن را در لابه لای واژه ها و توصیف های سفت و سخت بپیچید. اما مخاطبتان  کوچک ترین خبری از ماجرای درون این پیچیدگی ندارد. او به دنبال یک نشانه روشن می گردد تا بتواند به نتیجه ای که شما از آن حرف می زنید برسد.

ساده ترین کار برای آشنا کردن مخاطب با چیزهای تازه این است که آن موضوع را با چیزهای آشنا و ملموس برای مخاطب همراه سازید. او که تا قبل از این گیج و بسیار کنجکاو شده است، خیلی زود، سرنخی که به او می دهید را می گیرد و بالا می رود.

چگونه می توانیم به یک ایده، اعتبار بدهیم؟

اعتبار دادن به یک ایده بدان معنا است که آن را باور کنیم. هر روز ایده های زیادی می آیند و می روند. مثلا یک روز می گویند زمین گرد است، روز دیگر از خواب برمی خیزند و می گویند که زمین تخت است. یک روز حرف از سوراخ گشاد لایه اوزون می زنند و روز دیگر می گویند این لایه در حال ترمیم است.

یک روز می گویند کاکتوس می تواند اثرات منفی امواج وای فای را کم کند، روز دیگر می گوید که گول نخورید این ها همه شایعه هستند. خوشبختانه ما فقط تعداد اندکی از این ایده ها را باور می کنیم. بنابراین، شاید بهتر باشد به جای بررسی ایده ها به دنبال علت های باور کردن یا نکردن یک ایده برویم.

به راستی چرا ما برخی از ایده ها را رد کرده و آغوشمان را برای برخی دیگر باز می گذاریم؟ شاید بتوانیم علت اصلی این موضوع را «نگاه به منابع مورد اعتمادمان» در نظر بگیریم.

بیشتر چیزهایی که با آنها روبه رو می شویم دست کم از یک جهت، تازه هستند و اطلاع چندانی از آنها نداریم. بنابراین، چشممان را به واکنش افرادی می دوزیم که سخن و رفتارشان را قبول داریم. مثلا اگر برادر بزرگمان که چندین سال در بازار بورس فعالیت می کند، نظر مثبتی در مورد یک سهم تازه وارد داشته باشد، به سادگی این ایده که فلان سهم در حال رشد است را باور می کنیم. حتی اگر بعدها خلاف این موضوع ثابت شود می گوییم: «خوب، اولش که کمی رشد کرد، نکرد؟»

این منابع مورد اعتماد، فقط به انسان ها محدود نمی شوند. چیزهایی مانند «دین» و «تجربه» هم می توانند کاری کنند که ما چشم بسته یک موضوع را قبول کنیم.

حالا پرسش اصلی این است که اگر هیچ کدام از افرادی که آنها را می شناسیم، این ایده تازه را تایید نکنند چه؟ آیا آن ایده محکوم به رد شدن است؟ ایده هایی که در این وضعیت گیر می کنند باید از یک اعتبار درونی برخوردار باشند. این اعتبار درونی به آنها فرصتی می دهد تا شانس خود را برای جلب اعتماد افراد گوناگون امتحان کند. اما چگونه؟ برایتان خواهیم گفت.

راهی ساده برای افزایش اعتبار درونی یک ایده

ضرب المثلی وجود دارد که می گوید: «شیطان در جزئیات نهفته است.» آیا این موضوع، اشاره ای نه چندان مناسب به قدرت پنهان در جزئیات نیست؟ اگر ایده ما کسی را برای حمایت کردن ندارد باید با بیان جزئیات ساده، دقیق، صادقانه، معنادار و داستان گونه، اعتبار لازم را به آن بدهیم.

ایده شما دقیقا چه کاری انجام می دهد؟ چه چیزی را بهتر می کند؟ چگونه به این بهتر شدن جهت می دهد؟ آیا داستانی از بهتر شدن شرایط، آدم ها و موقعیت ها در اثر استفاده از این ایده وجود دارد؟ توضیح بدهید. جزئیات را بیان کنید. هیچ چیز را از قلم نیندازید.

تمام نکته های مثبت ایده خود را به خدمت فرا بخوانید و کاری کنید که ایده تنهای شما در کنار لشکری قدرتمند از جزئیات قدم بردارد. همین موضوع باعث می شود که ایده شما بدون تکیه به کسی، معتبر به نظر برسد و تمام تردیدها را از میان ببرد.

کشف قطعه گمشده میان ایده و عمل

خلاصه کتاب ایده عالی مستدام

ایده هایی که پایدار می شوند به شکلی ساده و مستقیم، احساس مخاطب را نشانه می روند و کاری می کنند که او با تمام وجود به آن موضوع توجه کند. بخش مهم این ماجرا آن است که ایده های گره خورده به احساس، خیلی سریع تر به یک اقدام تبدیل می شوند.

شاید با خودتان فکر کنید که برای گره زدن ایده تان به یک احساس، باید آستین هایتان را بالا بزنید و یک احساس تازه خلق کنید. اما نیازی به این همه تلاش نیست.

ذهن ما پر از احساس های قدیمی و تعریف شده است. تنها کاری که باید انجام دهید این است که ایده خود را به یک احساس قدیمی در ذهن مخاطب سنجاق بزنید.

البته نیازی نیست راه دوری بروید. ادبیات مردم معمولی سرشار از نمونه های ناب برای تمرین کردن است. مثلا وقتی چیزی خیلی جالب، عالی و مهم باشد، می گویند: «در حد لالیگا است!» یا وقتی چیزی بسیار روشن و واضح باشد می گویند: «تابلو شده!» این عبارت های کوتاه و ساده، یک احساس را خلاصه کرده و آن را با مثالی روشن به مخاطب ارائه می دهند.

بیشتر مخاطب ها چه آنهایی که فوتبالی هستند و چه آنهایی که علاقه ای به فوتبال ندارند می دانند که لالیگا، بیانگر چیزی بسیار مهم و هیجان انگیز است. به همین دلیل، درک آن مفهوم تازه نیز برایشان ساده می شود.

ایده خود را در قالب یک داستان تعریف کنید

داستان ها مجموعه سخنانی هستند که در قلب خود، هدفی روشن را به تصویر می کشند. مثلا:

  • بز زنگوله پا جستی زد و کودکان خود را نجات داد

پیام مخفی: در مواقع خطر، عقل خود را به کار بگیرید و با شجاعت اقدام کنید.

  • چوپان دروغ گو تمام گوسفندان خود را از دست داد

پیام مخفی: دست آخر، دود آتش دغلکاری به چشم خودتان فرو می رود. پس دروغ نگویید!

نمونه هایی از این دست، فراوان هستند. تمام آنها ایده هایی جذاب برای گفتن یک موضوع به طور مستقیم، جذاب، غیرمنتظره، فراموش نشدنی و دوست داشتنی به شمار می روند.

همه ما هر روز تعدادی زیادی واژه را می شنویم. اما وقتی پای داستان به میان می آید – چه داستان هایی که شبیه ماجراهای هزار و یک شب هستند و چه آنهایی که نقل قول دوستمان در مورد یک رویداد را شامل می شوند – همیشه آماده شنیدن هستیم. بنابراین، شما هم باید ایده خود را در قالب یک داستان به مخاطب ارائه دهید.

به یاد داشته باشید که مخاطب شما دوست ندارد نصیحت شود، تعدادی قانون را بشنود یا از جدیدترین پیشرفت های علم سردر بیاورد. او می خواهد سرگرم شود، داستانی جذاب را بشنود و با یک ماجرای تازه آشنا گردد. آیا ایده شما می تواند این پکیج را در اختیار مخاطب قرار دهد؟

دستی که مخاطب، روی ایده شما می کشد

یکی از نتیجه های روشن پذیرفته شدن یک ایده به دست مخاطب، تغییر یافتن آن است. ایده هایی که بر دل و ذهن مخاطب نفوذ می کنند، به دلیل های زیادی، دستخوش تغییر می شوند. شاید معنی آن ها عوض شود، شکل استفاده از آن ها تغییر کند و حتی ایده ابتدایی شما در دست مخاطب پرورش یابد و به چیزی در خور ارائه تبدیل گردد.

در هر حال، این سرنوشت ایده های پذیرفته شده است. آن ها ثابت باقی نمی مانند. چون هر مخاطبی در اثر نگاهی که به دنیا و خودش دارد، آن ایده را به شکلی خاص درک می کند. در این میان درمی یابد که بخش هایی از ایده اضافی هستند یا حتی اضافه کردن چند بخش جدید می تواند ایده را کامل تر کند. به همین دلیل، تغییر دادن یک ایده به معنای شخصی سازی آن به تعداد مخاطبان موجود روی زمین است.

هر چقدر که یک ایده بیشتر شخصی سازی شود، عمق ارتباط مخاطب با او افزایش می یابد. این بدان معنا است که ایده شما بالاخره مسیر خود را به سمت پایدار شدن و پایدار ماندن پیدا کرده است.

وظیفه شما به عنوان کسی که ایده را خلق کرده این است که از مفهوم اصلی ایده تان – البته تا جایی که می توانید – پاسداری کنید. شاید مخاطب شما ایده را به همان شکلی که تحویل گرفته مورد استفاده قرار ندهد اما اگر او مفهوم را درک کرده باشد، شما را به موفقیتی که در جستجویش بوده اید رسانده است.

پیام «چیپ هیث» و «دن هیث» در کتاب «ایده عالی مستدام» چه بود؟

کتاب «ایده عالی مستدام» یک راهنمای کامل را در مورد چگونگی پایدارسازی ایده ها در اختیار خالقان آنها قرار می دهد. این کتاب با بیان نمونه های واقعی و استفاده از راه حل های بیرون کشیده شده از دل ایده های پایدار تاریخ، راهی برای زنده ماندن ایده های تازه نفس باز می کند.

نظر شما چیست؟

چالشی ترین ایده ای که اکنون به ذهنتان می رسد در چه موردی است؟ فکر می کنید چرا این ایده در ذهن شما باقی مانده است؟

ادامه مطلب
48 قانون قدرت
معرفی و خلاصه کتاب 48 قانون...

این مقاله از روی نسخه اصلی و انگلیسی کتاب 48 قانون قدرت خلاصه برداری شده است!

نقش قدرت در زندگی افراد

قدرت، نیرویی است که انسان ها در تمام طول عمر به دنبال آن هستند. عده ای به دنبال قدرت می گردند تا در رقابت های سیاسی پیروز شوند. عده ای دیگر قدرت را در آزادی مالی می بینند و تمام تلاش خود را می کنند تا با استفاده از ثروت به قدرت دلخواه شان برسند. ظاهرا هر واژه ای در دنیای ما آدم ها، هزار و یک معنی دارد. اما این موضوع چیزی از اصل این واژه کم یا به آن اضافه نمی کند. به همین دلیل، یاد گرفتن اصول و قانون قدرت و دنبال کردن تجربه هایی که افراد قدرتمند تاریخ در اختیارمان قرار داده اند، می تواند مسیری تازه به ما نشان دهد تا هر کس بسته به ظرفیتش توشه ای درخور را برای خود بردارد. در این قسمت از خانه سرمایه به سراغ کتاب 48 قانون قدرت می رویم و صفحه های این کتاب پربار را ورق می زنیم. با ما همراه باشید.

رابرت گرین:

اگر باور دارید که جهان امروز، دربار توطئه بزرگی است که درونش به دام افتاده اید، تلاش برای خروج از بازی فایده ای ندارد. بهتر است به جای گله و شکایت، قدرتتان را افزایش دهید. هر چقدر که قدرتمندتر باشید به دوست، عاشق، همسر و شهروند بهتری تبدیل خواهید شد.

نگاهی برق آسا به 48 قانون قدرت

بیایید قبل از آغاز گفتگویمان نگاهی به این48 قانون قدرت بیندازیم:

  1. هرگز بیشتر از رئیستان ندرخشید
  2. هرگز بیش از حد لازم به دوستان خود اعتماد نکنید و بیاموزید که از دشمنانتان بهره ببرید.
  3. قصد و نیت خود را پنهان کنید.
  4. همیشه کمتر از نیاز صحبت کنید.
  5. اعتبار و شهرت، سهم مهمی در موفقیت دارند، آن را با چنگ و دندان حفظ کنید.
  6. به هر شکلی که شده توجه همه را به خود جلب کنید.
  7. از دیگران کمک بگیرید و هدف خود را پیش ببرید، اما آن را به نام خودتان تمام کنید.
  8. دیگران را جذب خود کنید و اگر لازم دیدید از آن ها به عنوان طعمه استفاده کنید.
  9. هرگز با بحث و مجادله، پیروزی خود را به رخ نکشید؛ بلکه آن را با عمل نشان دهید.
  10. از افرادی که زانوی غم بغل می کنند و بداقبال هستند، دوری کنید.
  11. دیگران را به خودتان متکی کنید.
  12. برای خلع سلاح قربانی خود از صداقت و بخشندگی گزینشی استفاده کنید.
  13. وقتی از کسی درخواست کمک دارید روی منافعی که از این کمک نصیبش می شود تاکید کنید و به قدرشناسی و مهربانی او اهمیت ندهید.
  14. مثل دوست باشید اما مانند جاسوس رفتار کنید.
  15. دشمن خود را قلع و قمع کنید.
  16. از نبود خود برای بالا بردن احترام و عزت استفاده کنید.
  17. دیگران را در تردید و ترس نگه دارید و فضایی غیرقابل پیش بینی ایجاد کنید.
  18. برای مراقبت از خود دیوار نکشید؛ انزوا خطرناک است.
  19. رقیب یا دشمن خود را بشناسید و به اشتباه مزاحم فرد دیگری نشوید.
  20. به هیچ کس متعهد نباشید.
  21. برای فریب دادن آدم های احمق، احمقانه رفتار کنید.
  22. از تاکتیک تسلیم بهره بگیرید؛ ضعف را به قدرت تبدیل کنید.
  23. توان خود را متمرکز کنید.
  24. مانند یک درباری رفتار کنید.
  25. خود را از نو خلق کنید.
  26. دست هایتان را آلوده نکنید.
  27. از نیازها و نقطه های ضعف دیگران نهایت بهره را ببرید تا بی چون و چرا از شما پیروی کنند.
  28. متهورانه وارد عمل شوید.
  29. تمام مسیر را از ابتدا تا انتها برنامه ریزی کنید.
  30. دستاوردهایتان را ساده نشان دهید.
  31. گزینه ها را تحت کنترل درآورید؛ دیگران را وادار کنید که همان کارت های انتخاب شما را بازی کنند.
  32. تخیل مردم را به بازی بگیرید.
  33. نقطه ضعف دیگران را پیدا کنید.
  34. شاهانه رفتار کنید.
  35. مدیریت زمان را بیاموزید.
  36. هر آنچه را که نمی توانید به دست بیاورید، حقیر کنید. زیرا نادیده گرفتن، بهترین انتقام است.
  37. نمایشی تمام عیار به راه بیندازید.
  38. هر جور دوست دارید بیندیشید اما مانند دیگران رفتار کنید.
  39. از آب گل آلود ماهی بگیرید.
  40. ناهار مجانی را قبول نکنید.
  41. پایتان را در کفش بزرگان نکنید.
  42. چوپان را بترسانید تا گوسفندان فرار کنند.
  43. روی قلب و ذهن افراد کار کنید.
  44. با استفاده از اثر آینه، دیگران را خلع سلاح و خشمگین کنید.
  45. در مورد تغییر صحبت کنید اما سریع آن را به اجرا درنیاورید.
  46. هرگز خیلی کامل به نظر نرسید.
  47. بیاموزید که کجا ترمز کنید.
  48. خود را به هیچ فرم و قالبی محدود نکنید.

شیپور را زمین بگذارید

یکی از چیزهای مورد علاقه عده بسیاری از مردم، به ویژه کسانی که چیزی در چَنته ندارند این است که تمام افکار و هدف های خود را جار می زنند. آن ها با این کار، نه تنها قبل از اینکه دست به اقدامی بزنند، نقطه ضعفشان را به انسان های فرصت طلب نشان می دهند، بلکه شاید تحت تاثیر افکار منفی دیگران قرار بگیرند و دست از هدفشان که ممکن است زندگی آن ها را تغییر دهد، بکشند.

بهترین کار این است که همیشه، قصد و نیت خود را در هاله ای از ابهام نگه دارید. فریاد کشیدن آن هم وقتی چیزی برای نشان دادن ندارید، کاری عاقلانه نیست. توانایی های خود را نه با زبانتان بلکه با رفتار و عملتان به دیگران نشان دهید.

گذشته از این، وقتی تمام نقشه ها و چیزهایی که در چنته دارید را برای دیگران بازگو می کنید، به فردی قابل پیش بینی تبدیل می شوید. در این هنگام، هر کسی می تواند از نقشه