Lines_Background
مینی‌دوره رایگان درآمد روزانه ۱۰۰ دلار از فارکس
00روز
00ساعت
00دقیقه
00ثانیه
ثبت‌نام رایگان
لوگو خانه سرمایه
آموزش ترید از صفر صفر

خلاصه کتاب

book
بهترین کتاب تحلیل بنیادی بورس ایران

یکی از دغدغه های مهم فعالان بازار سرمایه، عدم وجود منبع مطالعاتی مناسب برای تحلیل است. گاهی سرمایه گذاران، تنها با خواندن یک کتاب تحلیل بنیادی، گمان می کنند که با جزئیات بازار آشنا شده اند. در حالی که کتاب دریچه ای برای شناخت اولیه به روی سرمایه گذاران می گشاید. افزایش تعمق دانش افراد در حوزه بازارهای مالی، به ارتقای سواد جامعه سهامداری کمک می کند. همچنین بسیاری از موانع و مشکلات ناشی از ناآگاهی را مرتفع می سازد. در مقاله پیش رو، قصد داریم گزیده ای از بهترین کتاب تحلیل بنیادی را معرفی کنیم تا با مطالعه آن ها بتوانید دید بهتری نسبت به بازار سرمایه پیدا کنید و در این حوزه موفق تر عمل کنید.

معرفی کتاب هایی در حوزه تحلیل بنیادی

1- 23 اصل موفقیت وارن بافت (نویسنده: مارک تایر – مترجمان: سید محمد حسینی بهشتیان، امیر کامگار)

کتاب های تحلیل بنیادی

این کتاب یکی از پرفروش ترین کتاب های نوشته شده در مورد وارن بافت و دیگر بزرگان سرمایه گذاری است. مولف  کتاب، با گردآوری ۲۳ اصل و ۷ اشتباه بزرگ، اصولی که وارن بافت و دیگران را به ثروتمندترین سرمایه گذاران دنیا تبدیل کرد را مطرح می کند.

همان روش های ذهنی و استراتژی هایی که این افراد ایجاد کرده و در مدت ۵۰ سال به انجام آن ها پایبند بوده اند. اگر می خواهید این استراتژی ها را بدانید شما را دعوت به خواندن این کتاب می کنیم.

این کتاب اصول و روش های معامله صحیح در معاملات سهام و مانند آن و گزیده رازهای موفقیت وارن بافت و دیگر نابغه های سرمایه گذاری را به روشنی مطرح می کند. در این کتاب روش های منحصر بفرد وارن بافت و دیگر بزرگان سرمایه گذاری در معاملات سهام و غیره به طور روشن و کاربردی در قالب «23 اصل» و «7 اشتباه نابخشودنی» با شما در میان گذاشته خواهد شد و مقایسه روش های وی و دیگر افراد موفق با سرمایه گذاران شکست خورده در هر فصل، نکات جدید را به طور کاربردی در اختیار شما قرار می دهد.

90 درصد محتوای کتاب راجع به معاملات در بورس و راه های موفقیت هست. تاکید کتاب بر اهمیت اتخاذ روش های ذهنی مناسب و پایبندی به آن ها است.

مطالعه کتاب های مفید و انگیزه دهنده می تواند در انجام معاملات و تفکرات معامله گری نقش بسزایی داشته باشند “۲۳ اصل موفقیت وارن بافت و دیگر نابغه های سرمایه گذاری” عنوان کتابی است به قلم «مارک تایر» که توسط سیدمحمد حسینی بهشتیان و امیر کامگار ترجمه و از سوی نشر نوآور منتشر شده است.

2- شاه کلید بزرگان بورس (نویسنده: علی صابریان)

کتاب های تحلیل بنیادی

این کتاب مفید، توسط آکادمی خانه سرمایه تهیه و چاپ شده و شامل نکات غنی و کاملی برای سرمایه گذاران است که در حوزه تحلیل بنیادی و سرمایه گذاری می تواند راهنمای شما باشد.

در این کتاب، به کلیدهای موفقیت سرمایه گذاری اشاره می شود. نکاتی که شاید عده ی زیادی به آن توجه نمی کنند. مبحث مهم تنوع بخشی سبد سهام و چالش های مربوط به آن یکی از نکات مهم مطرح شده در این کتاب است.

همچنین نویسنده به اهمیت شناخت میزان ریسک پذیری و کسب دانش در این حوزه تاکید می کند.

اهمیت بازه ی زمانی در تحلیل و سرمایه گذاری، دیگر نکته مهم این کتاب ارزشمند است.

صابریان با طرح شش سوال طلایی، خواننده را به چالش می کشد تا بتواند فصل پنجم را به عنوان نقطه عطف کتاب خود به رشته تحریر درآورد.

در ادامه به اشتباهات رایج سرمایه گذاران و گام های طلایی جهت تحلیل دقیق تر و شناخت بازار پرداخته می شود.

در پایان نیز گام های طلایی بزرگان بازار و نکات مهم به نگارش درآمده است.

3- تکنیک های ساده و کاربردی در تحلیل بنیادی( نویسنده علی محمد مرادی)

کتاب تکنیک های ساده و کاربردی در تحلیل بنیادی

سومین کتاب نیز، یکی دیگر از محصولات ارزشمند آکادمی خانه سرمایه است که با رویکردی ساده و تحلیلی به نگارش درآمده است. با افزایش دانش مالی سرمایه گذاران و نگاه عمیق تر تحلیلگران، نیاز به منبع مطالعاتی قوی در بازار حس شد. این کتاب، سعی دارد با تکنیک های کاربردی و با بیان شیوا، راهنمای تحلیلگران باشد تا در یافتن ارزش ذاتی سهم و تحلیل شرکت ها مسیر بهتری بیابند.

یکی از مهم ترین ویژگی های این کتاب، بهره گیری از مثال های ملموس و واقعی است که در بازار سرمایه ایران رخ داده و می تواند در مسیر تحلیل کمک کننده باشد.

و ویژگی دیگر این کتاب، بیان ساده و روان آن است که با خواندن هر صفحه آن به ادامه مطالعه ترغیب می شوید.

همچنین در این کتاب از مطالب صرفا نظری پرهیز شده است. همچنین این کتاب از بیان مطالب صرفاً تئوریک و رسمی پرهیز کرده است. این سه ویژگی توانسته این کتاب را در زمره کتاب های محبوب آکادمی خانه سرمایه قرار دهد.

4- تحلیل بنیادی در بازار سرمایه (نویسنده: سید محمد علی شهدایی)

یکی از افراد شناخته شده در حوزه نگارش کتاب های تحلیل بنیادی، آقای شهدایی است. این کتاب یکی از کتاب های مشهور وی در این حوزه بوده و حاوی نکاتی مفید برای استفاده تحلیلگران بنیادی و فعالان بازار است.

کتاب تحلیل بنیادی در بازار سرمایه

در این کتاب، با نگاهی کاربردی و با اتکا به مبانی علمی به بررسی مجموعه عوامل تاثیر گذار بر تصمیم گیری های یک فعال در بورس خواهیم توانست به پرسش های بی پاسخی که شاید برای ما مطرح بوده پاسخ بدهیم. پرسش هایی مانند:

  • چگونه می توان از نرم افزار و اطلاعات رایگان در تجزیه و تحلیل های بورس استفاده نمود؟
  • چرا عده ای حاضر به سرمایه گذاری در بازارهای مالی می گردند؟
  • در بین استراتژی های معاملاتی متفاوت که پیش روی سرمایه گذاران قرار دارد کدام یک را انتخاب نماییم؟
  • زمان، هزینه های فرصتی، ریسک و… چه تاثیری می تواند بر تصمیم گیری های ما داشته باشد؟
  • بازده مناسب و معقول سرمایه گذاری چه میزانی است و چگونه می توان آن را تعیین نمود؟
  • چگونه بررسی صنایع می تواند در کـسب بازده متناسب از شرکت ها ما را یاری نماید؟
  • عکـس العمل های ما در مقابل شایعات، اخبار و …. چگونه باید باشد؟
  • بازده شرکت، رتبه نقد شوندگی و ترکیب سهامداران چه تاثیری در انتخاب سهام خواهد داشت؟
  • چگونه اعداد و ارقام صورت های مالی ارائه شده توسط شرکت ها را درک می نماییم؟
  • نسبت های مالی گویای چه حقایقی می باشند و چگونه ما را در انتخاب سهام یاری خواهند نمود؟
  • اطلاعیه های منتشره توسط شرکت ها چه می گویند؟

چگونه می توان با رتبه بندی مدیریت در شرکت ها زمینه مناسب انتخاب سهام را فراهم نمود؟

شما در این کتاب، مبانی مقدماتی تحلیل بنیادی را می آموزید. با نسبت های مالی و سایر پارامترهای مقایسه ای تحلیل بنیادی آشنا می شوید. همچنین قادر خواهید بود تحلیل صورت های مالی اساسی را نیز فرابگیرید.

در مجموع اگر به دنبال کتابی مفید و پر محتوا در زمینه آموزش تحلیل بنیادی هستید، این کتاب می تواند راهنمای خوبی برای شما باشد.

5- چگونه سهام سودآور انتخاب کنیم؟ (نویسندگان: مورنینگ استار، پائول لارسون – مترجمان: قربان برارنیا ادبی، محمد روشندل)

Paul Larson, Morningstar

کتاب های تحلیل بنیادی

عنوان کتاب پنجم، بی شک می تواند برای فعالان این حوزه، شگفت انگیز باشد. شما در این کتاب با تجربیات سرمایه گذاران بزرگ دنیا آشنا می شوید. مهم ترین مطالبی که در این کتاب مطالعه می کنید شامل موارد زیر است:

  • تجزیه و تحلیل نسبت های مالی و استفاده از آن ها جهت مقایسه وضعیت شرکت ها
  • آشنایی با مزیت های رقابتی
  • اشنایی با جزئیات صورت های مالی اساسی(صورت سود و زیان و ترازنامه)
  • آشنایی با تفسیر ارقام مالی
  • آشنایی با مفهوم ارزش

همچنین این کتاب نگاهی به مفهوم تنزیل جریان های نقدی دارد. نکات مهم سرمایه گذاری و معرفی استراتژی های سرمایه گذاری و تشکیل سبد سهام از دیگر نکات مهم این کتاب است.

6- به بورس خوش آمدید (نویسنده: مهدی افضلیان)

کتاب های تحلیل بنیادی

کتاب ششم، یکی از ساده ترین و روان ترین کتاب های تحلیل بنیادی و آموزش بورس است که نشر دانش پژوهان جوان آن را منتشر کرده است. این کتاب دومین کتاب از مجموعه کتاب های هنر معامله گری در بورس است که توسط مهدی افضلیان به رشته تحریر درآمده است.

اگر به تازگی به جمع سهامداران بازار سرمایه ملحق شده اید و دنبال منبعی ساده جهت یادگیری هستید، ما به شما این کتاب را پیشنهاد می کنیم.

در این کتاب شما با لزوم سرمایه گذاری، مفاهیم سرمایه گذاری و فرآیند جزئی ورود به بورس آشنا خواهید شد. نگاهی به صندوق های سرمایه گذاری، اصطلاحات رایج بازار و تابلوخوانی از دیگر فصول این کتاب است.

در نیمه دوم کتاب شما با صورت های مالی اساسی و تحلیل آنها همراه خواهید شد.

یکی از بخش های مفید این کتاب، اشاره به مبحث افزایش سرمایه و معایب و محاسن هر کدام است.

ارزش گذاری و سرمایه گذاری موفق نیز فصول پایانی این کتاب را تشکیل می دهند.

7- از صفر تا تحلیل بنیادی (نویسنده: رویا درخشانی)

کتاب از صفر تا تحلیل بنیادی

هفتمین کتاب نیز راهنمای خوبی برای مبتدیان این حوزه است. شما در این کتاب می توانید، با جزئی ترین نکات در حوزه تحلیل بنیادی آشنا شوید. شما می آموزید برای تحلیل بنیادی از کجا شروع کنید و  در جستجوی بررسی چه مواردی باشید. هدف نویسنده از نگارش این کتاب، عمدتا کمک به سرمایه گذاران مبتدی است تا بتوانند راحت تر موضوعات مربوط به این حوزه را فرابگیرند.

وجه تمایز دیگر کتاب تحلیل بنیادی معرفی شده با سایر کتاب های معدود فارسی در مورد این موضوع، انجام تحلیل بنیادی بر اساس بازار سرمایه ایران و آماده به کار کردن فارغ التحصیلان و علاقمندان است. هر خواننده پس از خواندن این کتاب اعتراف خواهد کرد که میزان خلاقیت و حوصله نویسنده در ذکر جزییات کاربردی آموزش تحلیل بنیادی واقعا شگفت انگیز است.

شما در این کتاب با یازده گام اساسی در مسیر تحلیل بنیادی آشنا می شوید. نحوه استخراج میزان تولید و فروش شرکت ها و برآورد مبلغ فروش و پیش بینی کارشناسی از دیگر مباحث این کتاب است.

درخشانی همچنین به تحلیل افقی، عمودی و نسبت های مالی پرداخته است. پیش بینی سود بر مبنای سناریوهای مختلف و ارزش گذاری مبتنی بر قیمت به درآمد از دیگر نکات ارزشمند کتاب از “صفر تا تحلیل بنیادی” است.

8- انتخاب سهام برتر به روش تحلیل بنیادی (نویسنده: علینقی رفیعی امام)

کتاب انتخاب سهام برتر به روش تحلیل بنیادی

در هشتمین کتاب، می آموزیم چگونه با روش تحلیل بنیادی، سهام مناسب را انتخاب کنیم.

رفیعی در این کتاب نخست به معرفی شاخص های اقتصاد کلان و تاثیر آنها بر بازار سهام پرداخته است. در ادامه بازارهای مختلف را معرفی کرده و نحوه فعالیت شرکت های مختلف در آنها را شرح داده است.

ما می توانیم با صنایع مختلف و شاخص های کاربردی هر صنعت و ارتباط آن با فعالیت شرکت ها در این کتاب آشنا شویم. تجزیه تحلیل صورت های مالی شرکت ها و بانک ها از دیگر مباحث مهم این کتاب است.

اگر می خواهید با شاخص های کاربردی در روند تجزیه و تحلیل شرکت ها آشنا شوید، این کتاب به شما کمک خواهد کرد.

یکی از موضوعات مهم در تحلیل بنیادی، نحوه تعیین قیمت ذاتی سهام است که رفیعی در این کتاب به ان پرداخته است.

همچنین شما می توانید مثال های کاربردی و گوناگونی در این کتاب بیابید که در تحلیل بنیادی به شما کمک شایانی خواهد کرد. در پایان نیز تعارفی مربوط به قانون تجارت و شرکت های سهامی آورده شده تا راهگشای خوبی برای استفاده کنندگان این منبع اطلاعاتی باشد.

9- همه چیز درباره سهام (نویسنده: مایکل سینسر – مترجم: مهدی خادمی گراشی)

کتاب های تحلیل بنیادی

نهمین کتاب، راجع به کلیت سهام، دید جامعی به شما می دهد. نویسنده در این کتاب به آموزش شیوه جدید برای آشنایی با بازار سهام و خرید و فروش سهام پرداخته و به بیان شیوه هایی که مانع از ضرر زیاد افراد در بازار سهام می شود ، عوامل موثر بر قیمت سهام ، علت ضرر سرمایه گذاران و بیان عقاید خود در مورد بازار سهام پرداخته است.

در این کتاب، شما با نحوه طبقه بندی سهام و کارهایی که به واسطه آن می توانید انجام دهید، آشنا می شوید.

اگر دنبال کتاب خوبی در زمینه استراتژی های خرید و فروش هستید، این کتاب می تواند منبع خوبی برای شما باشد.

همچنین می تواند روش های متفاوت درخصوص یافتن سهام مناسب برای سرمایه گذاری را فرابگیرید.

ابزارها و الگوهای تحلیل بنیادی یکی دیگر از موضوعات مهم این کتاب است.

اگر می خواهید بدانید چه عوامل بنیادی بر قیمت سهام اثرگذار است، سینسر به بیان ساده و شیوا، پاسخ سوال شما را خواهد داد. در پایان، نویسنده به علل ضرر سرمایه گذاران و عقاید شخصی خود راجع به بازار سهام می پردازد.

10- کتاب تحلیل بنیادی کاربردی در بازارهای داخلی و بین المللی تالیف مت کرانتز ترجمه سیدعلی حسینی، شیما احمدی، حسین سیلسپور

کتاب حلیل بنیادی کاربردی

انتخاب دهم ما برای معرفی، کتابی است که رانتز در خصوص تحلیل بنیادی بازارهای داخلی و بین المللی نوشته است.

شما در این کتاب با چیستی و چگونگی استفاده از تحلیل بنیادی آشنا می شوید. شاید برخی از شما با درک تحلیل بنیادی دستیابی به اطلاعات آن مشکل داشته باشید. این کتاب مشکل شما را حل خواهد کرد. رانتز در ادامه به چگونگی تحلیل شرکت ها می پردازد و اشاره می کند چطور می توان با استفاده از ترازنامه، پایداری یک شرکت را اندازه گیری کرد.

ردیابی وجه نقد و نحوه تحلیل صورت جریان وجه نقد و معرفی نسبت های مالی از دیگر مباحث این کتاب است.

شاید ندانید تحلیل بنیادی چطور می تواند به شما سود برساند، پس این کتاب را بخرید تا به شما بگوید.  شما با دلایل سرمایه گذاری از طریق تحلیل بنیادی آشنا می شوید.

همچنین می آموزید چگونه با جریان وجه نقد تنزیل شده، قیمت مناسب سرمایه گذاری را محاسبه کنید.

بررسی اطلاعات صنعت، روندها، پیوند تحلیل بنیادی با تحلیل تکنیکال از دیگر نکات برجسته این کتاب است. در پایان نویسنده، ده موردی که هنگام تحلیل یک شرکت باید بررسی کنیم و ده کاری که تحلیل بنیادی نمی تواند انجام دهد، را مورد بحث و چالش قرار می دهد.

ادامه مطلب
کتاب صد سال تنهایی
خلاصه کتاب صد سال تنهایی؛ داستانی که نوبل ادبیات را قاپید!

خلاصه کتاب صد سال تنهایی (One Hundred Years of Solitude)

کتاب «صد سال تنهایی» یکی از آثار بسیار معروف نویسنده ای اسپانیایی به نام «گابریل گارسیا مارکز» (Gabriel García Márquez) است که جایزه نوبل ادبیات را برای او به ارمغان آورد. در این خلاصه کتاب، نگاهی به هسته اصلی ماجرای این رمان معروف می اندازیم. اگر می خواهید بدون خواندن این کتاب قطور از ماجرای آن سردربیاورید، با ما همراه باشید. 

ماکوندو کجا است؟ بوئندیا کیست؟

ماجرای کتاب صد سال تنهایی از یادآوری خاطرات فردی به نام «سرهنگ اورلیانو بوئندیا» یکی از دو پسر فردی به نام «خوزه آرکادیو بوئندیا» آغاز می شود. او روستای زمان کودکی اش را آن طور که بود و دوست داشت به یاد می آورد.

 زمانی که همراه با پدر، مادر و برادرش در روستای خوش آب و هوایشان «ماکوندو» زندگی می کردند و دوره گردی به نام «ملکیادس» با موجی از کنجکاوی که در ذهن پدرش به راه می انداخت آرامش را از تمام مردم روستا می گرفت. خوزه آرکادیو بوئندیا به خاطر همنشینی با این فرد از یک مرد خانواده و رئیس روستا به فردی نیمه دیوانه که فکر می کرد دنیای آنسوی دریا بسیار متمدن تر از روستای کوچک و ساده آنها است تبدیل شد.

تلاش های خوزه آرکادیو بوئندیا برای ماکوندو گُشایی!

با وجود آنکه ماکوندو به دلیل دوری از جامعه های دیگر و محاصره شدن در میان کوه ها و مرداب ها به منطقه ای دور افتاده تبدیل شده بود ولی مردم آنجا از زندگی در آن منطقه که سرشار از نعمت، آسایش و آرامش بود راضی بودند. خیلی زود، این خوشی با تلاش های پدر خانواده برای کشف جهان، از بین رفت!

 در این میان، مادر خانواده یعنی «اورسولا ایگوآران» هر چه از دستش برمی آمد انجام می داد تا نقشه های دیوانه کننده شوهرش نقش بر آب شوند و او نتواند آرامش را از زندگی شان برباید. البته تلاش های او با حضور وقت و بی وقت دوره گردها و سخنان پر از آب و تابی که درباره دنیای بیرون از ماکوندو تعریف می کردند دود می شد و به هوا می رفت. 

چرا خوزه آرکادیو بوئندیا روستای ماکوندو را ساخت؟

در طول کتاب «صد سال تنهایی» گابریل گارسیا یک فلاش بک بزرگ به چند سال قبل از ازدواج خوزه آرکادیو و اورسولا می زند. سال ها قبل، زمانی که اورسولا و خوزه آرکادیو عاشق هم شده بودند، هیاهویی در روستای قدیمی شان به راه افتاد.

 آن دو دختر عمو، پسر عمو بودند و پدر و مادرشان می ترسیدند که ثمره ازدواجشان هر چیزی باشد به جز آدمی زاد! به همین دلیل، بعد از اینکه با اصرار این دو با هم ازدواج کردند مادر اورسولا از هر راهی که می توانست برای دور کردن این دو از هم استفاده کرد. 

ترسی که با یک قتل به پایان رسید!

خلاصه کتاب صد سال تنهایی

چندین ماه به همین ترتیب گذشت تا آنکه روزی در جریان مسابقه خروس جنگی، خوزه آرکادیو، برنده شد. مرد شکست خورده هم از شدت حسادت چیزهایی در مورد ناقص بودن خوزه آرکادیو گفت و خون او را به جوش آورد. آن دو با هم دوئل کردند و در این ماجرا مرد شکست خورده جانش را از دست داد. 

مرد شکست خورده حتی بعد از مرگش هم خوزه آرکادیو را به حال خود رها نکرد! روح او هر شب در جای جای خانه ظاهر می شد و با نمایش زخمی که باعث مرگش شده بود آن دو را عذاب می داد! در نهایت خوزه آرکادیو تصمیم گرفت که به همراه همسر و چند نفر دیگر از اهالی روستا آنجا را به مقصد سرزمین های پشت دریا ترک کند. بعد از 26 ماه سفر، وقتی فهمیدند که حالا حالاها دریایی پیدا نخواهند کرد در یک منطقه خوش آب و هوا اطراق کردند. آن منطقه جایی نبود جر ماکوندو. 

خوزه آرکادیو روی اعصاب اورسولا آزمایشگاه زد!

از اینجا بعد، ماجرای کتاب «صد سال تنهایی» جایی در میان گذشته و حال، جلو عقب می رود. بعد از گذشت سال ها دوره گردها همچنان می آمدند و می رفتند و ملکیادس با اختراع های عجیب و غریبی که با خود می آورد آنقدر در ذهن خوزه آرکادیو نفوذ کرد که بالاخره آزمایشگاهی رسمی برای کنجکاوی های او بنا شد. 

اورسولا هم که دیگر آب از سرش گذشته بود و زبانش از این همه مخالفت و نیرنگ برای درست شدن اوضاع، مو درآورده بود بی خیال ماجرا شد و خودش را با دو پسرش، باغچه و حیواناتشان سرگرم کرد. بعد از چند سال، پسر کوچک خانواده یعنی «اورلیانو» همچون پدرش مشغول کیمیاگری شد اما در نهایت، زیبایی رشته طلاسازی او را به خود جذب کرد. 

وقتی اورسولا راهی را باز کرد که شوهرش در تب آن می سوخت!

پسر بزرگ خانواده یعنی خوزه آرکادیو که شیفته یک دختر کولی شده بود همراه با گروه کولی ها و بدون اینکه به خودش زحمت خبر دادن بدهد، ماکوندو را ترک کرد. وقتی اورسولا از این ماجرا با خبر شد به هوای یافتن پسرش و بازگرداندن او به خانه، راهی جاده شد. تا پنج ماه خبری از او نبود. همه فکر می کردند او دیگر مرده است تا اینکه اورسولا همراه با یک گروه بزرگ انسان های عادی به ماکوندو بازگشت. 

او در طول این پنج ماه نتوانسته بود پسرش را پیدا کند ولی راهی به سمت آنسوی مرداب پیدا کرده بود. اوضاع در ماکوندو با ورود این انسان های متمدن تغییر کرد. به زودی پای عرب ها و دولتی ها هم به این روستا که دیگر از آرامش گذشته آن چیزی باقی نمانده بود باز شد. 

پسری که تنها یادگار پدرش شد

بعد از رفتن خوزه آرکادیو، پسر بزرگ خانواده، معلوم شد که او با یک دختر فالگیر روی هم ریخته بود و حالا نوزادی وجود داشت که جز پدربزرگ و مادربزرگ پدری اش کسی او را نمی خواست حتی مادرش! اورسولا با آنکه خودش هم به تازگی فرزند دختری به دنیا آورده بود نگهداری از نوه خودش را عهده دار شد. آنها نام این نوزاد پسر را به یاد پدرش که معلوم نبود کجاست، «آرکادیو» گذاشتند. 

ربکا با دو کیسه استخوان وارد ماکوندو شد

کتاب «صد سال تنهایی» با هر بار عادی شدن ماجرا یک داستان متحیر کننده را در دستان خواننده می گذارد. این بار نوبت یک کودک عجیب است! اورلیانو، پسر کوچک خانواده که از قضا دستی بر پیشگویی هم داشت چند روزی بود که به مادرش می گفت مسافری می آید! از آنجا که خانه آنها مثل بازار شام بود و همیشه مردم در حال رفت و آمد بودند مادرش به این ماجرا اهمیت چندانی نداد. تا آنکه باز هم سر و کله یک گروه دوره گرد به ماکوندو باز شد اما آنها این بار به جای چیزهای عجیب و غریب یک دختربچه با مُشتی استخوان و یک نامه را برای خانواده بوئندیا آوردند. 

ظاهرا این دختر بچه، فرزند یکی از همسایه های دور آنها در روستای قدیمی شان بود که پدر و مادرش در بستر مرگ ترجیح دادند خوزه آرکادیو و اورسولا او را بزرگ کنند. با وجود آنکه این دو اصلا آن همسایه را به یاد نمی آوردند ولی دخترک را که معلوم بود گرسنگی کشیده است پناه دادند. نام او را «ربکا» گذاشتند. ربکا بسیار غریبی می کرد و عادت های عجیبی هم داشت؛ مثلا به جای غذا، خاک می خورد! اما اورسولا بالاخره توانست در دل او نفوذ کند.

بیماری خوابگردی، ماکوندو را بلعید!

عکسی از کتاب صد سال تنهایی

گابریل گارسیا در این بخش از صد سال تنهایی، غافلگیری عجیب تری را رو می کند! درست زمانی که همه فکر می کردند ربکا دیگر به خانواده جدیدش عادت کرده است سر و کله یک بیماری عجیب در خانه آنها پیدا شد که همراه با ربکا آمده بود. بیماری ای که پرستار سرخپوست خانواده برای فرار از آن، قبیله خودش را ترک کرده بوده یعنی «بی خوابی» آن هم نه یک بیخوابی معمولی. بیخوابی که در انتها به فراموشی ختم می شد. 

کم کم این بیماری از خانه خوزه آرکادیو شروع شد و تمام روستا را درگیر کرد. مردم وارد فاز فراموشی شده بودند و برای آنکه بتوانند همچنان نام چیزها را به خاطر بیاورند روی همه چیز اسم گذاشته بودند؛ از در و دیوار و مرغ و خروس گرفته تا قاشق و ملاقه و نمکدان، همه چیز را با یادداشت برچسب گذاری می کردند. ماجرا داشت به جاهای باریک کشیده می شد که ناگهان با حضور یک غریبه همه چیز تغییر کرد. 

بازگشت مُرده ای که از عالم اموات خسته شده بود!

مُرده ها هم در صد سال تنهایی می توانند از عالم اموات برگردند! پیرمردی به ماکوندو آمده بود. خوزه آرکادیو هر چه به مغزش فشار آورد نتوانست او را بشناسد؛ اما پیرمرد به خوبی این دوست قدیمی را می شناخت. او کیفش را باز کرد و از دارویی که داشت چند جُرعه را به خوزه آرکادیو خوراند. در عرض چند دقیقه، تمام آثار آن بیخوابی و فراموشی از میان رفت.

 پیرمردی که روبه روی خوزه ایستاده بود همان ملکیادس بود! خوزه فکر می کرد او مرده است که البته درست هم فکر می کرد اما حالا با وجود آنکه کمی شکسته شده بود درست جلوی او ایستاده بود.

 ملکیادس به خوزه گفت که ماهی ها در دریا داشتند جسدم را می خوردند اما دیدم این ماجرا هیچ لطفی ندارد. به همین دلیل یک بار دیگر از عالم اموات برگشتم. آن دو دوست قدیمی، یکدیگر را در آغوش گرفتند. ملکیادس در خانه ی خوزه مستقر شد و تمام ماکوندو به خاطر دارویی که ملکیادس با خود آورده بود به روز اولش برگشت!  

 اورسولای همه فن حریف و خوزه آرکادیو بی خیال

در نگاه گابریل گارسیا، زنان خانواده، ستون خانواده بودند. او این تفکر را در جای جایِ صد سال تنهایی به رخ کشید. ربکا و دختر اورسولا مثل دو خواهر با هم بزرگ شدند. آرکادیو هم از عموی خود خواندن، نوشتن و کمی طلاکاری را یاد گرفت و برای خودش کارگاهی زد تا تمرین کند.

 در این میان که بچه ها در حال بزرگ شدن بودند و خوزه آرکادیو همچنان فکری به حال خرج و مخارج نمی کرد اورسولا هم به کاری که از مادرش یاد گرفته بود یعنی آبنبات سازی روی آورد. خیلی زود آبنبات های او بسیار معروف شدند و توانست نه تنها از پس مخارج خانه و بچه ها بربیاید بلکه پولی هم دور از چشمان نابودگر شوهرش پس انداز کند!

چند سالی به همین ترتیب گذشت. ناگهان اورسولا به خودش آمد و دید فرزندانش بزرگ شده اند و خانه کوچکش دیگر کفاف این جمعیت را نمی دهد. به همین دلیل، پس انداز چندین ساله اش را به کار گرفت تا خانه را بزرگ کند. بازسازی خانه، چندین ماه طول کشید ولی نتیجه نهایی چیزی شد که اورسولا از تماشای آن احساس غرور می کرد. 

ماجرای تبدیل شدن اورلیانو به سرهنگ اورلیانو

می توان نگاه مخفی گابریل گارسیا در مورد کشیش ها را در این بخش از صد سال تنهایی به تماشا نشست. مدتی بعد، سر و کله یک پدر روحانی در ماکوندو پیدا شد. او مردم ماکوندو را کافر صدا زد و به آنها گفت که زندگی شان از اول تا آخر غلط است! در عوض مردم هم گفتند که ما کارهایمان را بدون واسطه با خودِ خداوند حل می کنیم و نیازی نداریم کسی واسطه میان ما و خدا شود یا راست و غلط را به ما یاد بدهد! 

ولی کشیش از رو نرفت و با التماس به جمع آوری اعانه مشغول شد تا کلیسا بسازد و مردم را از مسیری که به جهنم ختم می شد به بهشت برساند. در این میان، دعوای دو حزب «آزادی خواه» و «محافظه کار» در کشور بالا گرفت. انتخاباتی سوری در ماکوندو برقرار شد و بعد از دستکاری آرا توسط کلانتر جدید ماکوندو، صندوقِ مُهر و موم شده به سمت پایتخت رفت!

اورلیانو که در تمام این مدت، مشغول تماشای این دغل کاری بود دیگر تاب نیاورد و با گروهی از جوانان که همگی پسران موسسان اصلی ماکوندو بودند با کارد آشپزخانه به سربازخانه حمله کردند و کنترل ماکوندو را در دست گرفتند. حالا اورلیانو که دیگر خودش را «سرهنگ اورلیانو» صدا می زد از یک فرد آرام و مرد خانواده به یک شورشی مسلح و دشمن دولت تبدیل شده بود.

از حکومت ظالمانه آرکادیو تا تیرباران او وسط میدان شهر

خلاصه کتاب one hundred years of solitude

ماکوندو که بعد از گذر سال ها از یک روستا با 300 نفر به شهری کوچک اما زیبا تبدیل شده بود، حوادث عجیبی را به خود دید. بعد از آنکه اورلیانو همراه با پسران موسسان شهر به عنوان نیروهای شورشی برای نبرد با محافظه کاران رفتند، اداره شهر به دست آرکادیو یعنی پسر خوزه آرکادیو که همراه با کولی ها ماکوندو را ترک کرده بود افتاد.

 با آنکه اورسولا نوه خود را مثل فرزندش بزرگ کرد ولی خلاءهای روحی او هرگز پُر نشدند. به همین دلیل، وقتی اوضاع به گونه ای شد که فرصت حکومت کردن به عده ای در اختیار او قرار گرفت، از نهایت قدرتش برای زورگویی به مردم و انتقام گرفتن از کسانی که در طول این سال ها داشتند روی اعصباش یورتمه می رفتند استفاده کرد. 

وقتی طاقت مادربزرگ، طاق می شود!

پایان صد سال تنهایی در قلب کودکی که هیچ کس او را واقعا ندید، رخ داد. آرکادیو قبل از هر کاری کشیش شهر را تهدید کرد تا مراسم های مذهبی را متوقف کند و دست از ارشاد مردم بردارد وگرنه او را در درخت وسط شهر تیرباران خواهد کرد! سپس به بهانه های مختلف از مردم مالیات گرفت و هر کسی که اعتراض می کرد را اعدام کرد.

 اورسولا که در این مدت، خاموش مانده بود وقتی فهمید نوه اش در حال آزار و اذیت یکی از فامیل ها است و دختران فامیلش در حال شلاق خوردن هستند دود از سرش بلند شد و با شلاق به جان آرکادیو افتاد. اورسولا چنان عصبانی بود که هیچ کدام از سربازان مسلح همراه آرکادیو جرات نکردند به او نزدیک شوند. 

آرکادیو همان طور که شلاق می خورد مادرش (او حقیقت را نمی دانست و فکر می کرد مادر بزرگش مادرش است) را تهدید می کرد که او را هم تیرباران خواهد کرد. اما اورسولا که بدون هیچ ترسی در حال ادب کردن نوه خود بود به او گفت: «اگر جرات داری بگو این کار را بکنند 

در نهایت، اورسولا مدیریت شهر را به دست گرفت و آرامش به ماکوندو بازگشت. مدتی بعد، آتش خانمان سوز جنگ به ماکوندو رسید و شهر به اشغال دشمن درآمد. آرکادیو دستگیر شد و عجز و لابه های اورسولا برای نجات او راه به جایی نبرد. آرکادیو چند روز بعد به درخت وسط شهر بسته شد و او را به تیربار بستند. او قبل از مرگش به همسرش گفت که نام دخترشان را به یاد مادرش «اورسولا» بگذارند و اگر فرزندی که در راه داشتند پسر بود او را مثل پدربزرگش «خوزه آرکادیو» بنامند. 

اعدام سرهنگ اورلیانو در میدان وسط ماکوندو و توطئه برادرش

گابریل در جای جای کتاب صد سال تنهایی تلاش کرد تا سرهنگ اورلیانو را به کام مرگ بکشاند اما انگار سرهنگ از گابریل هم جان سخت تر بود! اورسولا که هنوز از داغ نوه کوچکش در تب و تاب بود با شنیدن خبر دستگیری و حکم اعدام سرهنگ اورلیانو به مرز جنون رسید. خبر آورده بودند که مراسم اعدام او را در میدان شهر انجام خواهند داد. چند روز بعد، گروهی سرباز، سرهنگ اورلیانو را به همراه دوستش با پای برهنه، بدن زخمی و در حالی که دستهایشان را با طناب بسته و از پشت می کشیدند وارد ماکوندو شدند. 

مردم شهر، اورلیانو را فرزند خلف خود و شیرمردی می دیدند که به آنها آرامش و آزادی داده بود. اورسولا به زحمت توانست با فرزندش دیدار کند. خوزه آرکادیو، برادر بزرگ که مدتی بود از همراهی با کولی ها خسته شده و همراه با ربکا در ماکوندو برای خودش زندگی تشکیل داده بود از دور این ماجرا را زیر نظر داشت. 

روزها یکی پس از دیگری می آمدند و می رفتند اما کسی جرات نمی کرد سرهنگ اورلیانو را اعدام کند. در نهایت به دلیل فشار مقامات دولتی قرار شد صبح روز بعدی حکم را اجرا کنند. در همین زمان بود که خوزه آرکادیو با لباس مبدل در حالی که تفنگ دولول در دست داشت و جمعی از پسران خانواده های ماکوندویی او را همراهی می کردند بر سر جوخه اعدام ریخت و برادرش را فراری داد!

سرهنگ اورلیانو، مردی با ارتشی از سرخپوست ها

سرهنگ اورلیانو، مردی با ارتشی از سرخپوست ها در کتاب صد سال تنهایی

ماه ها از این ماجرا گذشت. ماجرای صد سال تنهایی هنوز هم در گوشه و کنار ماکوندو جریان داشت. سرهنگ اورلیانو فرار کرد و در طول این مدت، ارتشی از هزار سرخپوست را با خود همراه ساخت. آوازه ی پیروزی های او تا پایتخت هم رسید و در کمال تعجب، حزب آزادی خواه برای سرش جایزه تعیین کرد! او که حالا دیگر فقط برای غرورش می جنگید شهرها را یکی پس از دیگری فتح کرد تا به ماکوندو رسید. 

بعد از یک نبرد کوچک، توانست کنترل شهر را در دست بگیرد و تمام آن نظامی های مغرور را از ماکوندو بیرون کند. مردم ماکوندو بار دیگر عاشق او شدند. در این میان، خوزه آرکادیو بوئندیای بزرگ هم از دنیا رخ بربست و اورسولا را با ماجراهای ماکوندو تنها گذاشت. 

از فرزندی که دو قلو از آب درآمد تا زنده به گور کردن یک اعدامی!

با گذشت زمان و ورق خوردن صفحه های کتاب صد سال تنهایی، خانواده بوئندیا بزرگتر از قبل شد. فرزندی که آرکادیو منتظر تولدش بود دو قلوهایی از آب درآمدند که آنها را «اورلیانوی دوم» و «خوزه آرکادیو دوم» نامگذاری کردند. البته اورسولا با ماجرای نامگذاری تکراری اعضای خانواده اش موافق نبود. چون فکر می کرد سرنوشت آنها با نامشان گره می خورد. البته همینطور هم شد. 

اورلیانوی دوم به کارهای دستی علاقه پیدا کرد و خوزه آرکادیو دوم به نظامی گری و طغیان. ولی یک ماجرا باعث شد تا خوزه آرکادیو دوم در همان دوران نوجوانی از مسیر شوم پدر، عمو و پدربزرگش فاصله بگیرد و به سمت چیزی آرامتر و صلح آمیزتر مثل سروکله زدن با کشیش و خروس های جنگی روی بیاورد.

 ماجرا از این قرار بود که یک روز خوزه آرکادیو دوم با وجود ناراضی بودن اورسولا از افسر سابقی که دوست پدرش هم بود خواست که او را به تماشای مراسم اعدام ببرد. در ابتدا همه چیز برایش هیجان انگیز بود تا آنکه دید مرد بیچاره را به تیربار بستند و او را با چشمان باز در حالی که اثری از لبخند بر لبانش بود در مخلوطی از محلول داغ آهک گذاشتند!

 از آن روز به بعد روحیه خوزه آرکادیو دوم تعادل خود را از دست داد. کمی طول کشید تا به وضع قبلی برگردد ولی به خودش قول داد که از حزب آزادی خواه دوری کند! نه به این خاطر که یک نفر را اعدام کردند به این دلیل که او را زنده زنده در آهک داغ گذاشتند!

سوغاتی هایی که سرهنگ اورلیانو از جنگ برای مادرش می فرستاد!

به یکی از جالب ترین بخش های کتاب صد سال تنهایی رسیدیم! سرهنگ اورلیانو در تمام طول 20 سال جنگ و مخالفتی که با دولت محافظه کار داشت در جای جای کشور و حتی خارج از آن رفت و آمد داشت و با زن ها زیادی روزگار گذراند؛ به همین دلیل، 17 پسر از 17 شهر و ملیت مختلف، یکی پس از دیگری همراه با مادرشان به ماکوندو می آمدند تا اورسولا به عنوان مادربزرگشان آنها را برای غسل تعمید آماده کند و نام بوئندیا را برایشان بگذارد.

 با وجود اینکه آن کودکان، نگاه نافذ سرهنگ اورلیانو را به ارث برده بودند ولی اورسولا اجازه نداد نام بوئندیا را داشته باشند. تنها کاری که می کرد این بود که نام «اورلیانو» یعنی پدرشان را روی آنها می گذاشت، آنها را برای غسل تعمید به کلیسا پیش پدر روحانی می برد و در عوض نام خانوادگی مادرانشان را برایشان انتخاب می کرد. اورسولا بدون اینکه خم به ابرو بیاورد به دخترش می گفت وقتی سرهنگ اورلیانو از جنگ برگردد خودش این ماجرا را سر و سامان می دهد!

ملاقات ناگهانی سرهنگ اورلیانو با فرزندانش

بعد از کشمکش های فراوان، بالاخره سرهنگ اورلیانو در قامت مردی که دیگر از جنگ خسته شده بود به خانه برگشت. درب کارگاه طلاسازی خود را باز کرد و از نو مشغول ساخت ماهی های طلایی شد. در یکی از همین روزها وقتی در کارگاه خود مشغول کار بود کسی درب را به آرامی زد.

 ابتدا فکر کرد مادر یا خواهرش هستند که برای او غذا آورده اند ولی وقتی درب را باز کرد با 17 پسر هم قد و اندازه روبه رو شد که بدون استثنا نامشان «اورلیانو» بود و همگی شبیه به خودش بودند.

 گویا داشت از پشت یک شیشه صاف و صیقلی به خودش با اندکی تغییر در رنگ مو و ته چهره، نگاه می کرد. اورسولا از همه آن 17 نوه پسری خود استقبال گرمی کرد. آنها با خودشان قرار گذاشته بودند که برای یک بار هم که شده همدیگر را ملاقات کنند و پدرشان را ببینند. 

17 پسر، 17 داغ صلیب روی پیشانی

این بخش هم یکی دیگر از غافلگیری های گابریل در صد سال تنهایی بود! اورسولا نوه های خود را با ذوق و شوق پیش کشیش برد تا با خاکستر مقدس، آنها را برکت دهد. کشیش هم دست به کار شد و یک به یک روی پیشانی تمام آن 17 پسر و البته آمارانتا و یکی دیگر از بچه های خانه با همان خاکستر مقدس، علامت صلیب کشید. آن 17 برادر، سرخوش از اینکه برکت یافته اند به خانه مادربزرگشان برگشتند.

 تنها بَدِ ماجرا آنجا بود که وقتی تلاش کردند آن خاکستر را از روی پیشانی خود پاک کنند، موفق نشدند! بعد از مدتی تلاش بیهوده 16 نفر از آنها با علامت صلیب روی پیشانی به خانه هایشان برگشتند. فقط یکی از پسران سرهنگ اورلیانو در ماکوندو ماندگار شد و بی آنکه خبر داشته باشد رویای پدر بزرگش یعنی خوره آرکادیو بوئندیا را که ساخت کارخانه یخ بود به واقعیت تبدیل کرد. 

ورود قطار و تحول به ماکوندو و کشف اتفاقی فرمول بستنی!

ورود قطار و تحول به ماکوندو و کشف اتفاقی فرمول بستنی!

نوه ای که در صد سال تنهایی، آرزوهای کهنه را برآورده می کرد، اورلیانو نام داشت. کار و کاسبی اورلیانوی پسر، حسابی گرفت. او نه تنها تمام مردم ماکوندو را از نعمت یخ بی نیاز کرد بلکه مقدار زیادی یخ اضافه تولید می کرد که دیگر کسی در ماکوندو به آن نیاز نداشت. در این میان، باز هم آن 16 پسر برای ملاقات مادربزرگ و پدرشان به ماکوندو برگشتند و یکی دیگر از برادرانش هم ماندگار شد. 

اورلیانو، مدیریت کارخانه یخ سازی را به برادرش داد تا خودش با خیال آسوده برای راه اندازی مسیر قطار به ماکوندو با دولت وارد مذاکره شود. مدت زیادی از این ماجرا گذشت و اورلیانو فکر کرد که دیگر برادرش قصد برگشت ندارد. در این میان به طور اتفاقی، آبمیوه را با یخ ترکیب کرد و به محصول جدیدی رسید که تا ابد در گرمای سوزان ماکوندو مشتری داشت یعنی «بستنی میوه ای

بعد از مدتی، اورلیانو از سفر برگشت و همراه با خودش قطار را هم آورد. این ماجرا آغازی برای بدبختی مردم صلح طلب و آرام ماکوندو بود. چون حالا مردم شهرها و کشورهای مختلف به راحتی می توانستند وارد ماکوندو شوند. آن مردم عجیب که بیشترشان فرانسوی بودند با خودشان رسم و رسوم های عجیبی را به ماکوندو آوردند. در عرض چند ماه، محله های قمار و فساد در ماکوندو رونق گرفتند. خیلی زود دولتی ها هم به ماکوندو علاقه مند شدند و ماموران رنگارنگ و بی رحمی را برای مدیریت این شهر و گرفتن مالیات به آنجا فرستادند. 

وقتی نباید روی خط قرمزها راه رفت!

در میان ورق زدن کتاب صد سال تنهایی به بخشی می رسیم که ترکیبی از واقعیت و خیال در جامعه اسپانیا است. در یکی از روزهایی که این ماموران دولتی بی رحم در حال گشت زنی در میدان ماکوندو بودند، کودکی در حال خوردن بستنی میوه ای به همراه پدرش در حال گذر از میدان بود که ناگهان به زمین خورد و مقداری از بستنی میوه ای اش روی لباس مامور ریخت. مامور که یک سلاخ و آدمکش حرفه ای بود انگار که کسی بهانه ای برای آدمکشی در دامنش انداخته باشد، با ساطور آن کودک را تکه تکه کرد و در پاسخ به مقاومت های پدرش هم گردن او را زد! 

سرهنگ اورلیانو با شنیدن این ماجرا دود از سرش بلند شد و با خودش گفت انگار 20 سال برای آرامش ماکوندو جنگیدم تا در پیری اینگونه رکب بخورم. او شالش را از دوشش کنار زد به بیرون خانه دوید و در حالی که از شدت عصبانیت سرخ شده بود فریاد کشید: «یکی از همین روزها با 17 پسر رشید خودم دوباره جنگی را برپا می کنم و تک تک شما یاغیان و آدمکش های بی رحم را از ماکوندو بیرون خواهم کرد

 همین حرف، باعث شد تا تعدادی قتل زنجیره ای در ماکوندو اتفاق بیفتند. تعدادی قاتل که هیچ وقت هویتشان آشکار نشد، تک تک پسران سرهنگ اورلیانو را غافلگیر کرده و به قتل رساندند. تنها یکی از آنها که از قضا بزرگترین شان بود و در یک روستای خوش آب و هوا فرسنگ ها دورتر از ماکوندو زندگی می کرد توانسته بود از دست قاتل اجیر شده به سلامت فرار کند!

معشوقه ای که با خودش شانس می آورد!

مردی که در صد سال تنهایی میان دو زن، گیر کرد، یکی از دوقلوهای قصه بود. اورلیانوی دوم یکی از دو قلوهای اورلیانو که وسط میدان ماکوندو تیرباران شد، با زنی به نام «پترا کوتس» آشنا شد و ماجرای عاشقانه ای را آغاز کرد که حتی بعد از ازدواج او و تا زمان مرگش به درازا کشید. اورلیانوی دوم توانست با کمک معشوقه خود که از نیروی شانس عجیبی برای ثروتمند شدن برخوردار بود به مردی بسیار ثروتمند تبدیل شود که برای درآوردن لج مادرش، اسکناس ها را با چسب به تمام دیوارهای خانه می چسباند!

اما او در کمال تعجب با معشوقه خودش ازدواج نکرد. در عوض وقتی با دختری به نام «فرناندا» که از اهالی یک روستای دوردست و ماتم زده بود آشنا شد معشوق قدیمی خود را کنار گذاشت و با فرناندا ازدواج کرد. البته ازدواج آنها به دلیل اعتقادات عجیب مذهبی و تعصبات دینی این دختر که به اورلیانوی دوم اجازه نمی دادند در خانه خودش و با همسر رسمی خودش یک آب خوش از گلویش پایین برود دوام چندانی نیاورد.

فرناندا، وصله ای تا ابد ناجور به خاندان بوئندیا بود!

معلوم شد که فرناندا هیچ صنمی با اهالی صد سال تنهایی ندارد. چون بسیار بد اخلاق و غیرقابل انعطاف بود. او اوضاع خانه را به شدت کنترل می کرد، قانون های جدیدی به وجود می آورد و اورسولا را با آن همه قدرت و اقتداری که در خانواده خودش داشت به راحتی نادیده می گرفت. 

اورلیانوی دوم که دید از این زندگی چیزی دستگیرش نمی شود و با آوردن این دختر به این خانه زندگی را برای همه زهر کرده است خیلی یواشکی هر بار بخشی از اسباب و وسایلش را به بهانه های مختلف به خانه پترا کوتس منتقل کرد تا اینکه دست آخر کلا به خانه به او رفت! 

با این وجود اورلیانوی دوم و فرناندا صاحب یک پسر و دو دختر شدند. پسرک بعد از مدتی و با اصرار اورسولا و فرناندا با هدف اینکه یک پاپ شود و به سرنوشت شوم خاندان بوئندیا گرفتار نگردد راهی رم شد!

سرهنگ بزرگ از دنیا رفت

پایان صد سال تنهایی برای سرهنگ پر حاشیه ی ماجرا رخ داد. بعد از آنکه سرهنگ با تهدید خودش باعث شد 16 جوان رعنایش از دستش بروند، گوشه گیرتر از همیشه، خودش را در کارگاهش حبس کرد. او مدام ماهی طلایی می ساخت، سپس آنها را با الماس و سنگ های قیمتی تزئین می کرد و وقتی کار به انتها می رسید دوباره آنها را در کوره ذوب می ریخت! این چرخش تمام نشدنی تنها راهی بود که سرهنگ را از عذاب وجدان مرگ فرزندانش نجات می داد.

 بعد از مدتی درب کارگاهش را به اصرار مادرش اورسولا باز کرد و کارهای ساده ای مثل حمام کردن و عصرها با یک صندلی بیرون از درب خانه نشستن را انجام می داد. البته بی اعصاب تر از همیشه شده بود و کسی جرات نمی کرد حتی احوال این سرهنگ بزرگ را بپرسد! در یکی از همین روزهای تکراری سرهنگ در حالی که داشت آماده حمام کردن می شد در کنار درخت بلوط وسط حیاط از دنیا رفت. 

مِمِه، دختر سر به راهی که چندان هم سر به راه نبود

وقتی نوه ها در صد سال تنهایی زیرآبی رفتن را یاد می گیرند، آشوبی برپا می شود. فرناندا که خودش را از عشق و همراهی همسرش محروم دید، با خشم و وسواس بیشتری خانه را اداره می کرد. او دختر بزرگش را به یک مدرسه خارج از ماکوندو فرستاد که توسط خواهران روحانی اداره می شد. با این فکر که حداقل در سرنوشت فرزندانش نقشی داشته باشد با دقت، رفتار و وضعیت تحصیلی او را زیر نظر می گرفت.

 در نهایت وقتی درس دخترش تمام شد و به خانه برگشت با خودش فکر می کرد که شیوه خاص و غیرقابل انعطاف تربیتی اش توانسته از دخترشان یک بانوی با وقار بسازد. البته تمام این ماجرا یک سراب بیشتر نبود. 

چون «مِمِه» تمام این سالها داشت ادای یک دختر خوب و حرف گوش کن را از خودش در می آورد و منتظر یک فرصت بود تا کمی آزادی به دست بیاورد. پدرش اورلیانوی دوم که غرق در ثروت با معشوقه خودش پترا کوتس زندگی می کرد این فرصت را برایش به وجود آورد. رابطه پدر و دختری آنها روز به روز عمیق تر می شد.

ماجرای عشق دردسرساز مِمِه که او را به راهبه شدن کشاند

ماجرای عشق دردسرساز مِمِه که او را به راهبه شدن کشاند

سریال عشق های ناکام در صد سال تنهایی ادامه دارد. اورلیانو عاشق دختر بزرگش بود و از هر فرصتی برای خوشحال کردن او و برآورده کردن نیازهایش استفاده می کرد. او اتاقی بزرگ با اسباب و اثاثیه ای بسیار گران قیمت را در خانه پترا کوتس برایش آماده کرد. هر روز او را به سینما می برد و برایش زیباترین لباس ها را می خرید. 

در یکی از همین رفت و آمدها مِمِه با پسری مکانیک آشنا شد و داستان عاشقانه شان دور از چشم مادر سختگیرش آغاز گشت. غافل از آنکه مادرش در طول سالها زیر نظر داشتن دیگران و امر و نهی کردن برای خودش یک پا کارآگاه شده بود و خیلی زود فهمید که دخترش چه رابطه ای با آن پسر دارد. 

توطئه فرناندا برای از بین بردن عشق دخترش

فرناندا برای آنکه بتواند خیلی زود، شر این پسر را که داشت به قانون های زندگی او هجوم می آورد از سرش کم کند، به ماموران نگهبان شهر خبر داد یک مرغ دزد، هر شب از دیوار خانه آنها بالا می آید! ماموران هم در کمین این جوان بخت برگشته نشستند و به محض اینکه دیدند او دارد از دیوار بالا می رود با شلیک گلوله به ستون فقراتش او را از پای درآوردند. جوان عاشق بیگناه بعد از چند روز درد و عذاب تمام نشدنی، از دنیا رفت. 

مِمِه که گویا دیگر به این جهان تعلق نداشت و در صد سال تنهایی خودش غرق شده بود با اندوهی وحشتناک، تسلیم فرمان های مادرش شد. فرناندا هم برای آنکه آخرین انتقام را از روح جوان عاشق که می توانست بهترین داماد دنیا باشد بگیرد، دخترش را سوار قطار کرد و او را به دورترین صومعه برد تا بقیه عمرش را به عنوان یک راهبه ی تارک دنیا زندگی کند. مدتی بعد، یک راهبه به همراه نوزادی که در سبد قرار داشت به ماکوندو آمد. آن وقت بود که فرناندا فهمید دختر بزرگش از دنیا رفته است و لکه ننگی به این بزرگی را برای او به یادگار گذاشته است!

کودک مخفی خانواده بوئندیا در کارگاه سرهنگ اورلیانو

مادربزرگ ظالم و کودک از همه جا بی خبر که لابه لای صد سال تنهایی و تنفر، پنهان شدند، غافلگیری جدید گابریل برای خوانندگانش بودند. فرناندا با دیدن این نوزاد پسر که انگار آخرین انتقام آن پسر عاشق بود، رنگ از رخسارش پرید. ابتدا تصمیم داشت که او را در آب خفه کند و قبل از اینکه کسی از این مایه ننگ با خبر شود قافله را بخواباند؛ اما آخرین ذره هایی که از وجدانش باقی مانده بودند به او اجازه این کار را با نوه خودش نداد.

 به همین دلیل، نوزاد را مخفیانه در کارگاه سرهنگ اورلیانو گذاشت و درب را به رویش قفل کرد. تنها روزی یکی دو بار به آن کارگاه سر می زد و به نوزاد بینوا شیر می داد. چندین سال از این ماجرا گذشت و خانواده بوئندیا آنقدر درگیر زندگی تکراری و بی حاصلشان شده بودند که اصلا نفهمیدند زیر گوششان یک پسربچه از خون خودشان در یک کارگاه تاریک و نمور حبس شده است. 

باران سیل آسای ماکوندو و کشف شدن پسربچه توسط پدربزرگش

آسمان ماکوندو از حال و هوای صد سال تنهایی و عطش پنهان زیر پوست شهر با بارش باران، انتقام گرفت. نزدیک پنج سال بدون وقفه در ماکوندو، شهری که آفتاب همیشه بی امان بر سرش می تابید باران بارید. در اثر این ماجرا تقریبا تمام ماکوندو در غم و اندوهی بی پایان غرق شد. مردم هر روز انتظار می کشیدند که باران بند بیاید اما وقتی از این کار ناامید شدند دیگر دست از شمردن تعداد روزهایی که باران می بارید برداشتند و فقط به امید دیدن آفتاب به آسمان زل زدند. 

در این میان، اورلیانوی دوم به خانه برگشت. هیچ کس نفهمید چرا این اتفاق افتاد حتی پترا کوتس هم از این ماجرا چیزی سردرنیاورد. اورلیانو که در اثر شکم چرانی به فردی بسیار چاق تبدیل شده بود در آن روزهای بارانی سر خودش را با تعمیر کردن وسایل خانه، ور رفتن با دست نوشته های عجیب ملکیادس و مبارزه با قورباغه ها گرم کرد. در یکی از همین روزها که در اتاق ملکیادس مشغول بود، ناگهان پسربچه کوچک و بامزه ای جلویش پرید! او همان نوه بینوایش بود که مادربزرگ بدجنسش سالها او را در کارگاه حبس کرده بود و حالا به دلیل باران توانسته بود به ایوان بیاید. 

اورلیانوی دوم بدون اینکه فرناندا را بازخواست کند، نوه اش را در آغوش گرفت و او را همراه با دختر کوچک خودش که تازه دندان درآورده بود و «آمارانتا اورسولا» نام داشت از این طرف خانه به آن طرف خانه می بُرد. حالا اورلیانو یک دلیل بهتر برای ماندن و زندگی کردن در آن خانه داشت! نام این پسربچه هم به رسم قدیمی خاندان بوئندیا که اورسولا از آن دل خوشی نداشت «اورلیانو» گذاشته شد. 

حکمرانی مطلق فرناندای پیر روی تنها یادگار دخترش

فرناندا، تنهاترین زن در صد سال تنهایی بود که گذر سال های طولانی هم نتوانست قلب او را نرم کند. اورلیانو عاشق و شیفته دست نوشته های ملکیادس شده بود و هر روز بدون وقفه در آن اتاق نمور و تاریک وقت می گذراند. آمارانتااورسولا به خرج پدرش به یک مدرسه دینی رفته بود. مدت ها از مرگ اورسولا، اورلیانوی دوم و الباقی اهل منزل گذشته بود. حالا فقط فرناندا مانده بود با همان اورلیانوی کوچک که با سبد وارد خانه شد. فرناندا همچنان روی او نفوذ داشت. 

اورلیانو حق نداشت از خانه بیرون برود و با آنکه نوجوان بزرگی شده بود همچنان در تنهایی غذا می خورد و زندگی می کرد. گویا تلاش برای زندگی مثل بقیه مردم، کسانی مثل پدربزرگش و آمارانتااورسولا مدت ها قبل در وجودش مرده بود. او هم مانند مادرش تسلیم فرمان های مادربزرگش شده بود و به ندرت با کسی به جز روح ملکیادس که آنجا رفت و آمد می کرد حرفی می زد. 

در میان همین روزهای بی معنی که یکی پس از دیگری برای بازماندگان خاندان بوئندیا می گذشتند، فرناندا در بستر خود از دنیا رفت و به حکومت چند ده ساله ظالمانه خودش پایان داد. خوزه آرکادیو، پسر فرناندا که با هدف تبدیل شدن به یک پاپ به رم رفته بود چند روز بعد از شنیدن خبر مرگ مادرش شال و کلاه کرد و بی معطلی به ماکوندو برگشت. گویا او نیز از راه دور یکی از زندانی های فرناندا بود که با مرگش به طور خودکار، آزاد شده بود.

اولین ملاقات دایی و خواهرزاده در ماکوندو

ملاقات دو غریبه ی آشنا در صفحه های پایانی صد سال تنهایی اتفاق افتاد. خوزه آرکادیو بعد از ورود به خرابه ای کپک زده که روزی خانه بزرگترین و بهترین خانواده در ماکوندو بود، بدون اینکه احساس عجیبی داشته باشد یکراست به اتاق مادرش رفت و پیشانی او را بوسید. 

در همین حین بود که متوجه شد یک نفر از خاندان بوئندیا با همان چشمان با نفوذ که صاحبان نام «اورلیانو» داشتند به او زل زده است. قبل از اینکه خوزه چیزی بگوید، او خود را معرفی کرد: «من خوزه اورلیانو بوئندیا هستم». خوزه آرکادیو با آنکه فهمید این همان فرزند ناخوانده و تنها خواهرزاده اش است، با او رفتاری سخت و سرد داشت و از اورلیانو خواست که بدون سر و صدا به اتاقش برگردد!

تلاشی بیهوده برای بازگرداندن زندگی به خانه

مدتی به همین ترتیب گذشت. خوزه آرکادیو مشغول تعمیر کردن خانه شد و سبک زندگی قدیمی خودش را که شباهت بسیار زیادی به مادرش داشت در پیش گرفت. او هر روز با عطر گل های مختلف به مدتی طولانی حمام می کرد، قهوه بدون شکرش را می نوشید و در خانه قدم رو می رفت. بالاخره یک روز طاقتش طاق شد، به خیابان رفت و دست پسربچه هایی که در خیابان مشغول بازی بودند را گرفت و به خانه آورد.

 آن کودکان که در این خانه اثری از تنبیه نمی دیدند هر کاری که دلشان می خواست را می کردند. حتی اثر این آزار و اذیت ها به اورلیانوی بی آزار که در اتاقش مشغول یادگیری زبان «سانسکریت» برای رمزگشایی یادداشت های ملکیادس بود هم رسید. بچه ها در اتاق او جانوران گوناگون می انداختند تا عکس العملش را ببینند، حتی یک بار درب اتاق و پنجره های او را با میخ و تخته بستند و به خیال خودشان او را زنده به گور کردند!

طلاهایی که در بهترین زمان از زیر پارکت بیرون آمدند!

عکسی از کتاب صد سال تنهایی

 در یکی از همین روزهای شلوغ و سرسام آور، خوزه آرکادیو به طور اتفاقی نوری طلایی را از زیر پارکت های خانه دید. بعد از کنار زدن پارکت ها متوجه شد این ها همان سه کیسه سکه طلا بودند که اورسولا آنها را از درون یک مجسمه ناشناس پیدا کرده بود و تا آخر عمرش منتظر بود تا صاحبان این مجسمه به سراغش بیایند و امانتی را پس بدهد.

 خوزه آرکادیو با آن سکه های طلا دست به تعمیراتی اساسی در خانه زد. او وسایل خانه را هم نو نورا کرد و بساط جشن و هوس رانی را در خانه به راه انداخت. در یکی از همین شب های جشن، بچه ها که همچنان به خانه رفت و آمد می کردند تا آنجا که توانستند همه چیز را نابود کردند. 

آنها یک شیشه سالم، یک بشقاب نشکسته و یک نرده را در خانه باقی نگذاشتند. خوزه آرکادیو با دیدن این آشوب کنترلش را از دست داد و همه بچه ها را با شلاق از خانه بیرون کرد. بعد از این ماجرا، چشمش به تنها موجود زنده در خانه که از قضا همخونش و یادگار خواهرش بود افتاد. کم کم رابطه میان دایی و خواهرزاده گرم شد و آنها بدون اینکه بدانند به حضور یکدیگر عادت کردند.

تنها بازمانده از 17 پسر صلیب دار به خانه بازگشت!

گابریل گارسیا در صد سال تنهایی، برای یک لحظه هم که شده خواننده بینوا را به حال خودش باقی  نمی گذارد و هر بار که همه فکر می کنند همه چیز در حال عادی شدن است با یک ماجرای جدید، همه را متعجب می کند! در ادامه می خوانیم که یک روز مردی غریبه، درب خانه را با شدت به صدا درآورد. 

خوزه آرکادیو و اورلیانو شتابان به سمت در رفتند و با مردی غریبه، ژنده پوش و ترسان روبه رو شدند. او همان پسر فراری سرهنگ اورلیانو بود که می خواست بعد از سالها فرار کردن، روزهای آخر عمر خود را در خانه پدری اش بگذراند. ولی سِن خوزه آرکادیو و اورلیانو کمتر از آن بود که آن داستان عجیب و این مرد را به خاطر بیاورند.

 به همین دلیل او را از خانه بیرون کردند و به خیابان انداختند. در همان حال و به طرز مسخره ای یکی از ماموران نگهبان ماکوندو که هنوز در آنجا باقی مانده بود، اورلیانو و داستان دستور قتل برادرانی که نشان صلیب بر پیشانی دارند را به یاد آورد و بدون معطلی چند گلوله را به طرف تنها اورلیانوی بازمانده شلیک کرد. او هم بعد از چند سال وقفه به جوخه برادران به قتل رسیده خودش پیوست.

قتل خوزه آرکادیو، پایانی تلخ برای یک مرد تقریبا آرام در صد سال تنهایی

مدتی از زندگی آرام خوزه آرکادیو و اورلیانو گذشت. آنها هر روز با هم غذا و قهوه می خورند و صحبت می کردند. در یکی از همان روزها که خوزه آرکادیو در حمام معطر خود در حال آرامش یافتن بود و اورلیانو سر خود را با یادداشت های ملکیادس گرم کرده بود چهار نفر از آن پسربچه ها که با زور شلاق از خانه بیرون رفته بودند ناغافل وارد حمام شدند و قبل از اینکه خوزه آرکادیو بتواند از خودش عکس العملی نشاند دهد او را غرق کردند. 

سپس به سراغ کیسه های طلا رفتند و آنها را دزدیدند. اورلیانو تا موقع ناهار که از اتاقش بیرون آمد، عدم حضور دایی خود را احساس نکرد. بعد از کمی جستجو جسد او را در حمام یافت. 

آمارانتا اورسولا به خانه برگشت!

اورلیانو دوباره تنها شد؛ اما تنهایی اش خیلی طول نکشید چون آمارانتا اورسولا، خاله ای که هرگز ندیده بود همراه با شوهرش به ماکوندو آمد. آمارانتا اورسولا روحیه شاداب تمام زنانی که خون بوئندیا را در رگ هایشان داشتند را به ارث برده بود. او یکی از نسل صد سال تنهایی، بانویی جوان، زیبا، بشاش، مثبت گرا و سرزنده بود؛ یعنی دقیقا همان خصوصیاتی که در زمان سرحال و شاداب بودن اورسولا و قبل از ورود فرناندا در این خانه موج می زد. 

شوهر او که به اجبار از شهری متمدن و سرشار از امکانات به ماکوندو آمده بود نتوانست مدت زیادی آنجا دوام بیاورد. سپس به بهانه راه اندازی پست هوایی از ماکوندو رفت. مدتی بعد، طلاقنامه را با پست برای آمارانتااورسولا فرستاد! آمارانتا که از هویت واقعی اورلیانو خبر نداشت البته خود اورلیانو هم از هویت خودش خبر نداشت یک دل نه صد دل عاشق او شد. اورلیانو هم که از همان ابتدا دلباخته آمارانتا شده بود با فهمیدن این ماجرا جانی دوباره گرفت.

 آنها خیلی زود با هم ازدواج کردند. در حالی که منتظر به دنیا آمدن فرزندشان بودند اورلیانو به دنبال کار گشت و آمارانتا هم سعی کرد با هنری که در ساخت جواهرات داشت کسب درآمد کند. ولی دیگر زن جوان چندانی در ماکوندو باقی نمانده بود. به همین دلیل تجارت او ورشکسته شد.

ساعت شنی خاندان بوئندیا رو به اتمام بود

ساعت شنی خاندان بوئندیا رو به اتمام بود

گابریل در صفحه های پایانی صد سال تنهایی، خاندان بوئندیا را یکی یکی از صحنه خارج کرد! مدتی بعد، آمارانتا در حالی که منتظر بود فرزندش را در آغوش بگیرد چند ساعت بعد از زایمان از دنیا رفت. اورلیانو که تقریبا دیوانه شده بود سر به کوچه و خیابان گذاشت و به کل، فرزندش را فراموش کرد. وقتی به خودش آمد سریع به خانه برگشت تا فرزندش را پیدا کند؛ اما هر چه گشت او را ندید. با خودش فکر کرد که حتما قابله او را با خودش برده است.

 با همین خیال خام در ایوان نشست و به باغچه ویران شده خانه نگاه کرد که ناگهان چشمش به موجود گرد و قرمزی افتاد که میلیون ها مورچه داشتند او را به درون لانه بزرگشان می بردند تا بخورند! این موجود، کسی نبود جز نوزادی که آمارانتا برای به دنیا آوردنش جانش را از دست داده بود. اورلیانو گویی که سحر و جادو شده باشد، کوچکترین تلاشی برای نجات فرزندش نکرد و مورچه ها با خیال آسوده، این گوشت تازه را به لانه شان بردند. 

ملکیادس دقیقا که بود؟

سرنوشت آخرین بوئندیا در صد سال تنهایی، تلخ، خاموش و گریبان گیر بود! اورلیانو به اتاقش که غرق در دست نوشته های ملکیادس بود برگشت و متوجه چیز غریبی شد. دست نوشته ای که او غریب به چند دهه از عمرش را برای رمزگشایی آن صرف کرده بود پیشگویی ملکیادس در مورد عاقبت خاندان بوئندیا بود. اورلیانو به سراغ برگه ها رفت و با چیزی که فهمیده بود دانه به دانه آنها را رمزگشایی کرد. در آخرین برگه ها نوشته شده بود: «آخرین نفر از نسل بوئندیا خوراک مورچه ها خواهد شد

تنها نقطه قوت در میان دست نوشته ها این حرف از ملکیادس بود که می گفت: «عاقبت خاندان بوئندیا همراه با آخرین نفر از نسل آنها از بین می رود و این سرنوشت هرگز برای هیچ فرد دیگری تکرار نمی شوداورلیانو تا آخر عمرش که چندان هم طول نکشید در همان خانه که طوفان نیمی از آن را با خودش به یغما برده بود زندگی کرد. همراه با ویرانی این خانه و خاندان بوئندیا، ماکوندو نیز از صفحه تاریخ محو شد. 

چرا صد سال تنهایی، نوبل ادبیات را از آن خود کرد؟

چرا صد سال تنهایی، نوبل ادبیات را از آن خود کرد؟

«گابریل گارسیا مارکز» که نویسنده اسپانیایی این کتاب بود به دلیل شیوه داستان سرایی، تکرار عجیب اسم های تکراری بدون اشتباه کردن آنها، شیوه رسای قلمش، جذاب بودن داستانش، ترکیب کردن ماجراهای واقعی با داستان ارواح، داستان های جادویی و خرافات محلی، چندین سال بعد از نوشتن و انتشار کتابش موفق به کسب جایزه نوبل ادبیات شد. 

نظر شما چیست؟

آیا کتاب صد سال تنهایی را خوانده اید؟ چقدر توانستید با داستان آن ارتباط برقرار کنید؟

ادامه مطلب
image1-31
خلاصه کتاب با آرامش ذهن به ثروت برسید اثر ناپلئون هیل

این مقاله از روی نسخه اصلی و انگلیسی کتاب خلاصه کتاب با آرامش ذهن به ثروت برسید خلاصه برداری شده است!

خلاصه کتاب با آرامش ذهن به ثروت برسید (Grow Rich With Peace Of Mind)

«با آرامش ذهن به ثروت برسید»، عنوان کتابی است که «ناپلئون هیل» آن را در 80 سالگی نوشت. او در این کتاب، نکات قابل توجهی را درباره موفقیت و مسیرهای رسیدن به آن توضیح داد و آن ها را با چاشنی تجربه هایش ترکیب کرد تا اثری خواندنی، به یادماندنی و مؤثر را برای خوانندگانش به یادگار بگذارد. در این قسمت از خانه سرمایه، گلچینی از این کتاب ارزشمند را با هم می خوانیم و سهم درس هایمان را از آن برمی داریم؛ پس با ما همراه باشید.

یاد بگیرید با ذهنتان کار کنید

می خواهید با آرامش ذهن به ثروت برسید و بدون دردسر، بدون عذاب، با شادی، راحتی و خیالی آسوده این مسیر را طی کنید؟ پس باید دوره آموزشی فشرده ای را برای خودتان ترتیب دهید و در آن، روی بازسازی ذهنتان کار کنید.

باید افکار منفی، محدودیت ها و باورهایی که شما را عقب می کشند، کشف کنید و آن ها را از ذهنتان بیرون بیندازید. قدرت واقعی، ثروتی که هیچ کس نمی تواند آن را از چنگتان دربیاورید در ذهنتان وجود دارد؛ بنابراین به جای تمرکز روی ماجراهایی که بیرون از ذهنتان رخ می دهند، روی احوالات و افکار درونی خودتان تمرکز کنید.

قلعه ای برای ذهنتان بسازید

برای آنکه با آرامش ذهن به ثروت برسید، باید بتوانید از مقر فرماندهی تان محافظت کنید. مقر فرماندهی زندگی شما، ذهنتان است. با این حساب، نباید بگذارید هر فردی با هر نوع نظر یا تفکری بتواند به اصلی ترین بخش زندگی تان یعنی ذهن شما نفوذ کند و افکار یا باورهایش را جایگزین افکار و باورهای شما کند. در این صورت، شما دیگر خودتان نیستید، بلکه برده ای بی جیره و مواجب برای دیگران خواهید بود که درست مطابق میل آن ها زندگی می کند.

برای خودتان قانون بگذارید. اجازه ندهید هیچ کس تا زمانی که خودتان به او اجازه نداده اید در ذهنتان نفوذ کند. به همه حرف ها، بایدها و نبایدهایی که دیگران می گویند و چیزهایی که به عنوان حقایق زندگی، جار می زنند تنها به چشم نظر دیگران نگاه کنید نه چیزی بیشتر از این؛ زیرا فقط شما هستید که می توانید حقیقت زندگی خودتان را بسازید؛ درست همان طور که دیگران این کار را بدون پرسیدن نظر شما انجام می دهند.

کتاب با آرامش ذهن به ثروت برسید: به شکست فکر نکنید

ناپلئون هیل در بخشی از کتاب «با آرامش ذهن به ثروت برسید» به رابطه میان انسان ها و شکست می پردازد. براساس قانون جاذبه، شما به هر چیزی که فکر کنید، آن را به سوی زندگی خود جذب خواهید کرد؛ بنابراین فکرکردن به شکست و نقشه کشیدن برای مقابله با آن، یعنی دقیقاً شکست را به زندگی تان جذب می کنید و نقشه هایی را که برایش کشیده اید، اجرا خواهید کرد!

در مقابل، اگر از موفقیت، صحبت کنید، آن را در ذهنتان به تصویر بکشید و از داشتنش خوشحال شوید؛ نه تنها آن موفقیت، بلکه تمام موقعیت های مشابهی که همین احساس شادمانی و رضایت را در وجودتان بیدار می کنند، در زندگی تان تجربه خواهید کرد؛ بنابراین منطقی نیست وقتی می توانید شادی را خلق کنید، به فکر تولید انبوه اندوه و اضطراب باشید!

گذشته را در گذشته جا بگذارید

خلاصه کتاب با آرامش ذهن به ثروت برسید

می خواهید با آرامش ذهن به ثروت برسید؟ گذشته را رها کنید! شاید شما هم در زندگی تان موقعیت های ناراحت کننده ای را از سر گذرانده باشید؛ مثلاً ممکن است کسی شما را آزار داده باشد، سرتان کلاه گذاشته باشند، در جایی حضور داشتید که اصلاً دوست نداشتید و برای مدتی، حضور آدم های سمی را در زندگی تان تحمل کرده باشید. این تجربه ها و ماجراها هرچه باشند، در گذشته مانده اند و تمام شده اند.

 اگر هنوز هم از سوی آن ها آسیبی به شما وارد می شود، تنها به این دلیل است که هنوز آن ها را رها نکرده اید. قانون جاذبه را به یاد داشته باشید. اگر هنوز در حال فکرکردن به اتفاقات ناخوشایند گذشته هستید، یعنی هنوز با احساستان آن ها را زنده نگه داشته اید و فرکانسی قدرتمند از این ماجرا را به کائنات می فرستید با این مفهوم که «من باز هم از این ماجرا می خواهم!».

بعد از این شما مانند پروانه ای که در تارهای عنکبوت گیر افتاده باشد در تارهای تنیده شده از افکار گذشته تان اسیر می شوید و عذاب می کشید. اگر این شجاعت را در خودتان ایجاد کنید که گذشته را در گذشته رها کنید، فرصتی طلایی برای ساخت آینده شگفت انگیزی که می تواند از آن شما باشد، به دست خواهید آورد.

از دریچه ای مثبت به زندگی نگاه کنید

«مثبت اندیشی» مورد مهمی بود که ناپلئون در کتاب «با آرامش ذهن به ثروت برسید» به آن اشاره کرد. هر طور به زندگی نگاه کنید، زندگی همان شکل و شمایل را به خود می گیرد. این مورد هم نتیجه قانون جذب است که به کمک آن می توانید با آرامش ذهن به ثروت برسید.

اگر نگاهی مثبت، امیدوار و زیبا به زندگی داشته باشید، قانون جاذبه تمام چیزهای مثبت، زیبا و شگفت انگیز دنیا را سر راه شما قرار می دهد؛ با آدم های شگفت انگیزی معاشرت خواهید کرد، موقعیت های پیشرفت فوق العاده ای را به دست خواهید آورد و سلامتی جسم و روحتان تضمین خواهد شد.

 در نقطه مقابل، اگر نگاهی منفی به زندگی داشته باشید، قانون جاذبه مطمئن می شود که هر روز بیشتر و بیشتر از این موقعیت های منفی، آدم های سمی و… در زندگی تان به وجود بیایند؛ چون شما همین دستور را به کائنات داده اید. یادتان باشد، مثبت یا منفی، هیچ فرقی به حال جهان هستی نمی کند. شما هر چه را که واقعاً خیلی دوست داشته باشید یا به شدت از آن متنفر باشید، در زندگی تان جذب خواهید کرد.

کتاب با آرامش ذهن به ثروت برسید: ترسیدن را از ذهنتان دور کنید

ترس، نیرویی با بار منفی است که شما را از دیدن و لمس زیبایی های زندگی محروم می کند. در نقطه مقابل، شمردن نعمت های زندگی و سپاس گزاری کردن بابت آن ها نیرویی مثبت و سازنده است که می تواند بهترین و زیباترین چیزها را وارد زندگی تان کند.

از این گذشته، وقتی از چیزی می ترسید، قدرت اقدام و ایجاد تغییر را به ترس هایتان واگذار می کنید و می روید! در این صورت، هیچ چیزی در زندگی تان تغییر نمی کند و شما در وضعیتی شبیه درجازدن گیر خواهید کرد. اجازه ندهید ترس ها، کنترل زندگی را از دستتان بگیرند. آرام باشید و با آرامش ذهن به ثروت برسید.

با خودتان فکر کنید اگر از چیزی نمی ترسیدید، اگر نگرانی هایتان وجود خارجی نداشتند و اگر می توانستید هر کاری را انجام دهید، زندگی تان چه تغییری می کرد؟ این تغییر بزرگ، همان واقعیتی است که می توانید با کنارگذاشتن ترس هایتان به آن دست پیدا کنید.

آرامش و پول باید در یک راستا باشند

این سخن که می گوید با آرامش ذهن به ثروت برسید، تنها یک شعار نیست، بلکه دستوری ساده برای به دست آوردن سعادتی بزرگ است. تلاش شما برای افزایش درآمد باید سبب آرامش ذهنی تان شود؛ چون با این کار، از غرور، امنیت مالی، آرامش، رفاه، راحتی و حتی سلامتی خودتان و خانواده تان محافظت می کنید.

اگر کاری که انجام می دهید و پولی که به دست می آورید چنین احساسات خوبی را در شما بیدار نمی کند و برعکس، هر روز در حال عذاب کشیدن و اضطراب هستید، آن شغل و شیوه درآمدزایی را رها کنید؛ زیرا در مسیری خلاف جهت آرامش ذهنی شما قرار دارد. این یعنی نه تنها تلاشی که می کنید ارزشمند نیست، بلکه بیهوده هم به شمار می رود! زیرا در راه به دست آوردن این پول، ذهنتان را از دست می دهید و روحتان را در عذاب نگه می دارید.

پس انداز کردن شما را از کمبود پول، نجات می دهد

فرقی نمی کند چه مقدار درآمد دارید، سعی کنید همیشه مقداری ثابت از درآمدتان را پس انداز کنید. این کار، احساس کمبود پول را در ذهنتان از بین می برد و آن را با شادی و احساس امنیت، جایگزین می کند.

 یکی از بهترین راه ها برای پس انداز کردن، تغییر برخی از رفتارهای تجمل گرایانه و جایگزین کردن آن ها با رفتارهایی است که هم به جسمتان و هم به روحتان کمک می کنند. در این میان، پول شما هم از بیهوده خرج شدن در امان می ماند.

قانون بخشیدن را فعال کنید

یکی از راه هایی که بتوانید با استفاده از آن ها با آرامش ذهن به ثروت برسید، فعال کردن «قانون بخشش» است. یکی از راه هایی که بتوانید با استفاده از آن ها با آرامش ذهن به ثروت برسید، فعال کردن «قانون بخشش» است. از هر چیزی که ببخشید و هر حسی که به دیگران منتقل کنید، بسیار بیشتر از آن را دریافت خواهید کرد. در این ماجرا هم خوب یا بد بودن چیزی که می بخشید و حتی مقدار آن مهم نیست. چون دقیقاً چیزی بیشتر از آنچه بخشیده اید با سرعتی باورنکردنی وارد زندگی تان می شود.

 اگر به دیگران کتاب ببخشید، چند کتاب خوب را به دست می آورید، اگر پول ببخشید چندین برابر آن را وارد زندگی تان خواهید کرد. اگر زمانتان را ببخشید، فردی که برایش اهمیت زیادی قائل هستید، زمانش را به شما اختصاص می دهد، اگر حس خوبتان را به دیگران ببخشید، افرادی سر از زندگی تان درمی آورند که احساس فوق العاده خوبی را در قلب شما ایجاد می کنند.

چرا قانون بخشش برای عده ای کار نمی کند؟

شاید با خواندن این جمله ها به یاد هزاران کار خوب و ببخشی بیفتید که هرگز بازگشتی در زندگی تان نداشته اند. حق با شماست. مردم هزاران کار خوب را در زندگی شان انجام می دهند، ولی اثری از آن ها را در زندگی شان پیدا نمی کنند. دلیل این ماجرا آن است که هنگام بخشیدن، حس درستی ندارند. اجازه بدهید بیشتر برایتان توضیح بدهیم.

اگر شما یک برگه سفید از دفترتان را با حسی سرشار از خوشحالی، بدون اجبار، بدون احساس کمبود یا هر حس منفی به کسی که دوستش دارید ببخشید، در مسیر درست قرار گرفته اید؛ یعنی چیزی را در لحظه ای که دوست داشتید، به هر اندازه که دوست داشتید به کسی که برایتان عزیز است و دوستش دارید بخشیده اید. فقط همین فرمول است که قانون بخشیدن را فعال می کند.

قدرت ذهنی شما در دستان خودتان قرار دارد

ناپلئون هیل در بخش دیگری از کتاب «با آرامش ذهن به ثروت برسید» به تربیت ذهن ثروت ساز می پردازد. ذهن شما می تواند بهترین دوست و بدترین دشمنتان باشد. با توجه به اینکه چه فکری درباره خودتان و زندگی تان می کنید، چه کتاب هایی می خوانید، با چه افرادی رفت و آمد می کنید و با چه ابعادی می اندیشید، می تواند از شما یک فرمانده بزرگ یا یک ترسوی تمام عیار بسازد. وقتی یاد بگیرید که بر ذهن خودتان مسلط شوید، دیگر کاری نیست که نتوانید از عهده انجامش بربیایید؛ چون هر چه بخواهید را با ذهنتان به دست خواهید آورد.

چه چیزی ذهن ثروت ساز را تقویت می کند؟

پیش از هر چیز باید این را در نظر داشته باشید که زندگی، یک بازی بزرگ است و شما در آن فیلم خودتان را می سازید. البته همه نقش های این زندگی از بازیگری و کارگردانی گرفته تا نویسندگی و طراحی صحنه بر عهده خودتان است. اگر می خواهید بازیگر شما در این فیلم، فردی موفق و ثروتمند باشد، باید قبل از هر چیز، روی ظاهر زندگی او، لباس هایی که می پوشد، حرف هایی که می زند و رفتارهایی که می کند متمرکز شوید.

هرگز در هیچ فیلمی یک فرد ثروتمند با تفکر قوی در یک اتاق زیر شیروانی نمدار با جیب های خالی و لباس های تکه و پاره، ظاهر نمی شود؛ بنابراین حالا که قرار است خودتان نقش آن فرد ثروتمند، با ذهنی قوی، عاشق، آرام و باهوش را بازی کنید، باید روی طراحی صحنه زندگی و ظاهرتان کار کنید.

 این تغییرات کوچک که می توانند با صرف پول نه چندان زیادی به دست بیایند، ذهن ثروت ساز شما را تقویت می کنند؛ چون همیشه اعتمادبه نفس و عزت نفستان را بالا نگه می دارند و اجازه نمی دهند سطح استاندارد افکار و زندگی تان پایین بیاید.

شما با خودتان به موفقیت می رسید نه با دیگران

چقدر به خودتان اهمیت می دهید؟ چقدر برای چیزهایی که دوست دارید ارزش قائل هستید؟ چه اندازه به خودتان احترام می گذارید؟ اصلاً دوست دارید که با آرامش ذهن به ثروت برسید؟ به طور خلاصه، چقدر از بودن در کنار خودتان احساس راحتی می کنید؟

بیشتر مردم، به ویژه آن هایی که هرگز به موفقیت های بزرگ دست نمی یابند، تمام تلاششان را می کنند که خودشان نباشند. آن ها مدام دنبال کسی می گردند تا دقیقاً مثل او رفتار و زندگی کنند؛ زیرا به خیال خودشان، کسی که هستند اهمیت چندانی ندارد؛ درحالی که تمام انسان های موفق، آن هایی که توانستند از خودشان اثری بر جای بگذارند، خودشان بودند و مثل خودشان رفتار کردند.

از دیگران الگو بگیرید، ولی به نسخه کپی آن ها تبدیل نشوید

خلاصه کتاب با آرامش ذهن به ثروت برسید

ما برای تکمیل شخصیت و رفتارمان به الگو نیاز داریم. این موضوع، ربطی به فراموش کردن خودمان یا تبدیل شدن به نسخه کپی دیگران ندارد. اجازه بدهید مثالی برایتان بزنیم. اگر یک فرد مشتاق آشپزی باشد و بخواهد به یک آشپز بسیار حرفه ای و خلاق تبدیل شود که غذاهای جدید درست می کند، نمی تواند بدون یادگیری اصول ابتدایی موفق شود.

ابتدا باید قانون ها، بایدها و نبایدها را از فردی که واقعاً در این کار حرفه ای است، یاد بگیرد. سپس به دنبال خلق دستورهای غذایی جدید باشد. همه ما برای تبدیل شدن به بهترین نسخه از خودمان به الگوگرفتن از موفق ترین افراد نیاز داریم. آن ها قوانین را به ما می آموزند؛ در این صورت می توانیم با استفاده از همان قوانین روی بهترکردن و ارتقای ویژگی های فردی خودمان کار کنیم.

یک گروه فکری برای خودتان بسازید

یک ذهن، قدرتمند است، اما چند ذهن، بسیار قدرتمند هستند. اگر می خواهید موفقیت بسیار بزرگی را برای خودتان بسازید، با آرامش ذهن به ثروت برسید و در جهان مؤثر باشید، باید آستین هایتان را بالا بزنید و افرادی را که با افکار شما هماهنگ هستند دور خودتان جمع کنید. این راهی است که می توانید از دریچه آن، به قدرت ذهن های دیگر دست یابید و با آن ها امپراتوری خودتان را بسازید.

باز هم تأکید می کنیم که مهم ترین نکته برای استفاده حداکثری از این گروه فکری، هماهنگی اعضای این گروه است. تک تک اعضای این گروه که البته پیشنهاد می کنیم تعداد آن ها خیلی کم باشد، باید در تمام جنبه های فکری با هم هماهنگی داشته باشند و دلشان بخواهد اطلاعاتشان را با اعضای دیگر در میان بگذارند.

کتاب با آرامش ذهن به ثروت برسید: به قانون جبران اهمیت بدهید

ناپلئون در کتاب «با آرامش ذهن به ثروت برسید» روی خواندن یک کتاب، تأکید زیادی داشت. «رالف والدو امرسون» نویسنده و فیلسوف معروف، کتابی به نام «جبران» دارد. به شما پیشنهاد می کنم حتماً این کتاب را تهیه کرده و صدها بار آن را بخوانید. امرسون در این کتاب از قانونی به نام «جبران» نام می برد. او باور داشت که انسان در زندگی اش همواره در چرخه ای از دادن و گرفتن قرار دارد.

منظور از این دادن، کارهایی است که انجام می دهد و منظور از گرفتن، روبه رو شدن با پاداش یا مجازاتی است که به دنبال آن کار می آید. به زبان ساده، اگر کار خوبی را در حق خودتان، دیگران یا حتی کره زمین انجام دهید، پاداش آن را به شکل های مختلفی و به صورتی بی اندازه دریافت خواهید کرد، ولی اگر کار ناپسندی انجام دهید یا به خودتان، دیگران و جهان ضرری برسانید، دیر یا زود مجازات آن به سراغتان می آید!

شما، هم مهم هستید و هم مهم نیستید!

اگر جهانی که در آن زندگی می کنید و تمام کائنات را در یک کفه ترازو و خودتان را در کفه دیگر این ترازو بگذارید، می بینید گذشته از قیل و قال های فراوانی که به عنوان یک انسان سر می دهیم، بسیار کوچک تر از چیزی هستیم که فکرش را می کنیم. با وجود این، قدرت ذهنی ما می تواند به شکلی متفاوت روی تمام کائنات و جهانی که در آن زندگی می کنیم تأثیر مستقیم بگذارد و به همین دلیل می توانیم با آرامش ذهن به ثروت برسیم.

 بنابراین بهترین واکنشی که می توانیم از خودمان نشان دهیم، این است که روی خودمان تسلط داشته باشیم، هرگز خودمان را فردی همه چیزدان و همه چیز تمام در نظر نگیریم؛ چون چیزهای زیادی وجود دارند که ما درباره آن ها نمی دانیم و حتی از ندانستن خودمان هم آگاه نیستیم. بهتر است هم زمان با تلاش بی توقف برای کنترل زندگی مان به بهترین شکل، تواضع و فروتنی به عظمت هستی را هم در ذهنمان جای دهیم. ما بخشی کوچک، اما بزرگ از این هستی شگفت انگیز هستیم که تجربه زندگی روی زمین به او داده شده است.

کتاب با آرامش ذهن به ثروت برسید: چه زمانی به ثروت می رسید؟

تبدیل شدن از انسانی فقیر به انسانی ثروتمند قبل از هر جا ابتدا در ذهن شما رخ می دهد. اگر نتوانید ذهنتان را کنترل کرده و از آن در مقابل فکرهای منفی، شک، ناتوانی و احساس شکست محافظت کنید، هر اندازه که تلاش کنید، راه به جایی نمی برید. یک ذهن ثروتمند همیشه به دنبال فرصت هایی است تا هم خودش و هم دیگران از آن ها به سود برسند.

 در عوض، یک ذهن فقیر نه تنها تمام داشته هایش را از دست می دهد، بلکه یک دنیا ثروت هم نمی تواند زندگی او را به سمتی که دوست دارد بکشاند؛ چون او با ذهن منفی و مخربی که دارد خیلی زود دوباره به جایگاه قبلی خودش که هم سطح با افکارش است برمی گردد. ذهنتان را تربیت کنید و بخواهید با آرامش ذهن به ثروت برسید. اگر آن را ثروت ساز بار بیاورید، سطح خودتان را بالا می برید و آنگاه همیشه به سمت ثروت حرکت خواهید کرد.

ذهن نیمه هوشیار شما، مشاور، راهنما و رئیستان است!

خلاصه کتاب با آرامش ذهن به ثروت برسید

یکی از جالب ترین بخش های کتاب «با آرامش ذهن به ثروت برسید» درباره ذهن نیمه هوشیار بود. همان طور که شاید تا به حال بارها شنیده باشید، ما دو ذهن خودآگاه و ناخودآگاه داریم. اگر بخواهیم موقعیت دقیق خودمان را میان این دو ذهن بیان کنیم به چنین چیزی می رسیم:

ما و ذهن ناخودآگاهمان در کنار هم هستیم و هر دو به ذهن خودآگاه دستور می دهیم. از این عجیب تر آنکه موقعیت ذهن ناخودآگاهمان اگر نگوییم از ما بالاتر است صد درصد با ما هم تراز است! زیرا به طور مستقیم با کائنات ارتباط برقرار می کند. ما می توانیم با ذهن ناخودآگاهمان مشورت کنیم، نظرش را درباره موضوعی بپرسیم و واقعاً پاسخ آن را دریافت کنیم.

اگر صحبت کردن با ذهن ناخودآگاهتان را شروع کنید و واقعاً منتظر دریافت پاسخ او بمانید، می بینید که از هر مشاور یا راهنمایی بهتر می تواند شما را به مسیر موفقیتتان سوق دهد؛ چون او از یک طرف، شما و توانایی هایتان را می شناسد و از سوی دیگر به سرچشمه اصلی شما متصل است. اگر بگوییم هیچ کس روی زمین به اندازه ذهن ناخودآگاهمان نمی تواند ما را راهنمایی کند، بیراه نگفته ایم! بنابراین، سؤال پرسیدن از خودتان را آغاز کنید و مطمئن باشید همیشه پاسختان را دریافت خواهید کرد.

آغاز همه ماجراهای واقعی با یک پرسش ساده شروع می شود

چه می خواهید؟ این سؤال ساده ای است که خیلی از مردم توانایی پاسخ دادن به آن را ندارند. آن ها نمی دانند چه می خواهند. شاید بخشی از این ماجرا به خاطر این است که می ترسند چیزی داشته باشند؛ زیرا این طور شنیده اند که اگر چیزی بخواهند باید چیزی بدهند. آن ها فکر می کنند در این ماجرای بده و بستان، حتماً ضرر خواهند کرد.

شاید هم فکر می کنند که نباید در این دنیا خواسته ای داشته باشند و تنها باید روزها را یکی پس از دیگری سپری کنند تا اینکه درنهایت وقتی به جهان دیگری رفتند، تمام خواسته هایشان را یک جا از خداوند طلب کنند، اما همه این تفکرها اشتباه هستند.

چرا «با آرامش ذهن به ثروت برسید» یک شعار نیست؟

چون شما با ذهنی روی زمین متولد شده اید که توانایی تغییر کائنات را دارد! آن هم در زمینی که سرشار از ثروت و نعمت است. شما به تنهایی یک معجزه بزرگ و بسیار لایق هستید. آنگاه می خواهید این همه نعمت و ثروتی را که تنها برای شما به وجود آمده است، به حال خودش رها کنید و به امید پس گرفتن خوشی هایی که اکنون از خود دریغ کرده اید، از خداوند غرامت بگیرید؟

اکنون زندگی کنید، اکنون لذت ببرید و به دنبال این باشید که با آرامش ذهن به ثروت برسید. پروردگار هر چه را که برای شادی، آرامش و یک زندگی عالی نیاز داشته باشید، روی زمین فراهم کرده است. یادتان باشد، محروم کردن خودتان از این همه فرصت، نعمت و بخشش، بزرگ ترین گناهی است که می توانید در حق خودتان مرتکب شوید و بزرگ ترین ناسپاسی در حق خالقتان به شمار می رود.

کاری را پیدا کنید که شما را سر شوق می آورد

اگر مثل بسیاری از مردم به دنبال راهی برای ثروتمند شدن هستید، پیشنهاد ما این است که اول از تربیت ذهنتان کار را شروع کنید. در گام بعدی، به سراغ انجام کاری بروید که دوستش دارید. چیز مهمی که باید در این باره بدانید، این است که قلبتان دریچه ای از کائنات است و راهی که شما را به سمت آن فرامی خواند همان مسیری است که سبب می شود به ثروت و قدرت برسید.

بنابراین، در مقابل خواسته قلبتان مقاومت نکنید، بلکه با آغوش باز و شجاعت به آن پاسخ مثبت بدهید. بی شک کاری که قلبتان شما را به سمت آن فرامی خواند همان تغییر بزرگ و مثبتی است که جهان به آن نیاز دارد. خودتان را دست کم نگیرید و با قدرت برای ساخت سرنوشتتان قدم بردارید.

در کتاب «با آرامش ذهن به ثروت برسید» چه گفتیم؟

  1. بازسازی ذهنتان، تنها روشی است که با استفاده از آن می توانید راهی به سمت خواسته هایتان باز کنید.
  2. برای ذهنتان دروازه ای درونی بسازید و اجازه ندهید دیگران به راحتی در ذهنتان نفوذ کنند.
  3. فکرکردن به شکست یا گذشته ناراحت کننده را رها کنید. تمرکز خود را روی زندگی ای بگذارید که می توانید در زمان حال و آینده برای خودتان بسازید.
  4. مثبت اندیشی به شما کمک می کند با دور هم جمع کردن نیروهای مثبت، قدرت ذهنی تان را برای به دست آوردن خواسته هایتان به وجود بیاورید و با آرامش ذهن به ثروت برسید.
  5. پس انداز کردن به شما کمک می کند تا با قدرت بیشتری از آرامش زندگی تان و تصمیم هایتان محافظت کنید.
  6. می توانید با فعال کردن قانون بخشش یعنی بخشیدن چیزی که دوست دارید در زمانی که دوست دارید به کسی که دوست دارید، زندگی تان را سرشار از شادی و برکت کنید.
  7. ظاهر شما، نمای مهمی از تفکرتان است. اگر می خواهید ذهن ثروت سازتان را تربیت کنید، قبل از هر چیز، دستی به سر و گوش زندگی تان بکشید و آن را از نمای فقر و نداری بیرون بیاورید.
  8. از اینکه خودتان باشید، خجالت نکشید. شما همان تغییر بزرگ و معجزه ای هستید که جهان به وجودش نیاز دارد. تنها کافی است این حقیقت را باور کنید.
  9. از دیگران الگو بگیرید، اما سعی نکنید خودتان را به یک نسخه کپی شده از آن ها تبدیل کنید.
  10. در زندگی از هر دست که بدهید خوب یا بد، از همان دست هم تحویل می گیرید. نام این ماجرا، قانون جبران است.
  11. ذهن ناخودآگاه شما مشاوری مهربان و راست گو است. از او سؤال کنید و اجازه بدهید شما را راهنمایی کند.
  12. انجام کاری که عاشقش هستید، بزرگراهی به سمت ثروت و آرامش را به رویتان می گشاید. به قلبتان اعتماد کنید.

شما چه تجربه ای دارید؟

آیا تاکنون چیزی را بخشیده اید که بعد از مدتی چند برابر آن به شکلی وارد زندگی تان شده باشد؟

ادامه مطلب
نردبان جادویی برای رسیدن به موفقیت
خلاصه کتاب نردبان جادویی برای رسیدن به موفقیت؛ 17 اصل موفقیت در یک کتاب

این مقاله از روی نسخه اصلی و انگلیسی کتاب “نردبان جادویی برای رسیدن به موفقیت” خلاصه برداری شده است!

کتاب «نردبان جادویی برای رسیدن به موفقیت»

کتاب «نردبان جادویی برای رسیدن به موفقیت»، سال های طولانی در گوشه ای از اتاق «ناپلئون هیل» دست نخورده باقی مانده بود. ناپلئون تا سال ها آن را به هیچ ناشری نشان نداد؛ چون می خواست ابتدا 17 اصل موفقیت این کتاب را در زندگی خودش پیاده کند و تأثیرش را ببیند سپس آن را در قالب یک دستورالعمل واقعی به مردم معرفی کند.

 اکنون ما در خانه ی سرمایه و شما که خواننده ی پیگیر این مجموعه ی آموزشی هستید، می توانیم صفحه های این کتاب را ورق بزنیم و سهم خودمان را از آن برداریم. با ما همراه باشید. 

  • اولین قانون برای رسیدن به موفقیت: قدرت ذهن و اشتیاق را به خدمت بگیرید؛

نقطه ی شروع تمام موفقیت ها داشتن اشتیاقی سوزان است. اشتیاق سوزان برای رسیدن به یک هدف قطعی و مشخص، نیرویی در وجود شما بیدار می کند که می تواند تمام موانع را کنار بزند و دست شما و موفقیت را در دست هم بگذارد. 

آرزوکردن با خواستن فرق دارد.

یکی از راه های یافتن نردبان جادویی برای رسیدن به موفقیت، فهمیدن تفاوت میان آرزو و خواستن واقعی است. همه ی ما در زندگی چیزهایی را دوست داریم و می خواهیم آن ها را به دست بیاوریم. در این مورد انسان ها به دو دسته تقسیم می شوند:

۱- افرادی که موارد موردعلاقه شان را در قالب یک خواسته مطرح می کنند؛

۲- افرادی که موارد موردعلاقه شان را آرزو می کنند.

دسته ی اول، اشتیاقی سوزان را در وجود خود روشن می کنند که به زودی آن ها را به موفقیت موردعلاقه شان می رساند؛ اما دسته ی دوم، هرگز به چیزی که علاقه دارند نمی رسند؛ چون آن را لای پارچه ای از حسرت و ایمان به اینکه فرسنگ ها از آن فاصله دارند، پیچانده اند. به همین دلیل است که شعله ی آن اشتیاق راه ساز و گره گشا در قلبشان روشن نمی شود. به زبان ساده، آن ها درب هایی که به سوی موفقیت موردعلاقه شان باز می شود، با دست های خودشان می بندند.

ما یک ایستگاه ارسال و دریافت سیار امواج رادیویی هستیم.

نردبان جادویی برای رسیدن به موفقیت

افکار ما درست مثل چیزهایی که در جهان وجود دارد، دارای فرکانس هستند. از نظر انیشتین، هر فکر نوعی شی ء است. بنابراین، ما همیشه، در همه ی ایام هفته و در 24 ساعت شبانه روز در حال ساخت جهان خود هستیم. اگر افکاری که ارسال می کنیم، مثبت، سازنده و سرشار از آرامش، شادی و ثروت باشند، افکاری از همان جنس را به سمت زندگی خودمان جذب خواهیم کرد و روزهایمان سرشار از معجزه و شگفتی خواهند شد. بخواهیم یا نخواهیم، باور داشته باشیم یا نداشته باشیم، عکس این ماجرا هم برقرار است؛ یعنی، اگر افکار بدی داشته باشیم، چیزهای بدی را هم در زندگی تجربه خواهیم کرد. 

همه ی ذهن ها به هم متصل هستند.

ما در کنار ذهن هایی که شبیه خودمان هستند، احساس راحتی و شادی می کنیم. درعوض، وقتی کنار ذهن هایی متفاوت از خودمان قرار می گیریم، احساس ناراحتی، نفرت یا حتی خشم می کنیم. ذهن ها با هم صحبت می کنند، ارتباط برقرار می کنند و رفتارهایی را در فیزیک ما شکل می دهند؛ چون همه ی ذهن ها در این جهان به هم متصل هستند. 

ذهن ها روی هم تأثیر می گذارند و این دلیلی است برای زمانی که از دیدن یک نفر، احساس شادی و خوشبختی می کنیم و در نقطه ی مقابل از اولین ملاقات با یک نفر، پریشان و ناراحت می شویم انگار که هزار سال است دشمن قسم خورده ی یکدیگر هستیم. هرچه یک ذهن قدرتمندتر باشد، اثری که از خود برجای می گذارد هم قوی تر خواهد بود. 

  • دومین قانون رسیدن به موفقیت: هدف داشته باشید؛

داشتن «هدف»، دومین اصل موفقیت در کتاب «نردبان جادویی برای رسیدن به موفقیت» است. براساس گفته های ناپلئون هیل در طول دودهه تحقیق و مصاحبه اش، حدود 95درصد افراد در زندگی خود شکست می خورند و حتی به نان شب خود هم محتاج می شوند و فقط 5درصد مردم به موفقیت دلخواهشان می رسند.

ذهن همه ی انسان ها می تواند برای رساندن آن ها به خواسته هایشان، راحت ترین، سریع ترین و مطمئن ترین راه را پیدا کند. 95درصد مردم، موفق نمی شوند؛ زیرا به خودشان زحمت نمی دهند تا یک هدف روشن و دقیق را مشخص کنند. شاید حتی شما هم فکر نمی کردید که دلیل این فاجعه اینقدر ساده باشد. حالا سؤال درست این است که هدف، چه تغییری به وجود می آورد؟

هدف داشتن چه تأثیری روی زندگی ما می گذارد؟

هدف ها چراغ انگیزه را در ذهن ما روشن می کنند تا به هر نحوی، چیزی را که برای خودمان تعیین کرده ایم، به دست بیاوریم. هنگامی که هدف خودمان را روی کاغذ می نویسیم و ایمان داریم که به آن می رسیم، آدم ها، ماجراها و رویدادهایی سر راهمان قرار می گیرند که حتی خودمان هم از چینش عجیب این ماجرا متعجب می مانیم. 

از هدف داشتن نترسید. از اینکه تغییر کنید، به شیوه ای متفاوت رفتار کرده و به فردی متفاوت از اکنونتان تبدیل شوید، هراسی نداشته باشید. شاید نتوانید هیچ وقت همه را از خودتان راضی نگه دارید ولی دست کم می توانید طبق خواسته ی خودتان رفتار کنید و به صلح درونی برسید. جالب این جاست که وقتی به این صلح شیرین درونی دست پیدا کردید، پیرامونتان هم به همان رنگ تبدیل خواهد شد. 

  • سومین قانون موفقیت: به خودتان اعتماد کنید؛

چه چیزی اعتمادبه نفس را از بین می‎برد؟

شما با کسی که اکنون هستید، از نردبان جادویی به سمت موفقیت بالا می روید. بنابراین، تا زمانی که به خودتان و توانایی هایتان ایمان و اعتماد نداشته باشید، نمی توانید به موفقیت برسید. در آن صورت، خودتان را به اندازه ی کافی لایق رسیدن به موفقیت نمی بینید. اعتمادبه نفس داشته باشید؛ اعتمادبه نفس به شما کمک می کند جسارت برنامه ریزی دقیق برای رسیدن به اهدافتان را به دست بیاورید. 

چه چیزی اعتمادبه نفس را از بین میبرد؟

ناپلئون هیل یکی از مهم ترین علت های نداشتن اعتمادبه نفس را در این کتاب آشکار می کند. چیزی که باعث می شود شما به خودتان و توانایی هایتان ایمان نداشته باشید،«ترس» است. 

انسان از چیزهای گوناگونی مثل بیماری، مرگ، تنهایی و بی پولی در هراس است ولی چیزی که از همه بیش تر باعث می شود قدم از قدم برندارد و در مسیر قبلی خود حرکت کند، ترس از شکست خوردن است. ترس از شکست ، گاهی در پشت صحنه ی خود، ترس از انتقاد و طردشدن و یا مواردی از این قبیل را پنهان می کند.

 این در حالی است که حتی اگر در تمام عمرمان مسیر فعلی زندگی مان را هم ادامه دهیم، باز هم ممکن است دیگران از ما انتقاد کنند و حتی به دلیل افکار یا شیوه ی زندگی مان ما را رها کنند. می بینید؟ زندگی کردن مطابق خواسته ی دیگران مانند  برده ی غل و زنجیردارِ نامرئی است که هرکسی می تواند آن را به سمت خودش بکشاند. وقتی در هر صورت دیگران ما را نقد خواهند کرد، پس چه بهتر این کار را زمانی انجام دهند که ما با اعتمادبه نفس در حال حرکت به سمت اهداف موردعلاقه ی خود هستیم.

  • چهارمین قانون موفقیت: پولتان را پس انداز کنید؛

پس اندازکردن پول، قانونی است که در کنار ساخت فرصت آزادی مالی، به شما اعتمادبه نفس بسیار زیادی می دهد و بالارفتن از نردبان جادویی را برای رسیدن به موفقیت آسان تر می سازد. این حس که می توانید از خودتان، اعتبارتان، آرزوهایتان و امنیتتان محافظت کنید، نه تنها اعتمادبه نفستان را سیراب می کند بلکه باعث افزایش عمق عزت نفستان هم می شود. مهم نیست درآمدتان چقدر است؛ عادت کنید همیشه مبلغی را از آن پس انداز کنید و برای حمایت از خودتان کنار بگذارید.

 در این صورت است که در کنارِ تلاشتان برای افزایش درآمد پیشرفت می کنید. «هنری فورد» مردی است که همه در مورد ثروت او و شیوه ی پولدار شدنش کنجکاو بودند. او به طور مرتب پس انداز می کرد و همین یکی از عوامل موفقیت او به شمار می رود. اینکه وقتی به درآمد بالا می رسید، دیگر نیازی به پس اندازکردن ندارید، فکر اشتباهی است و شما تا زمانی که زنده هستید به پول نیاز خواهید داشت. بنابراین، همیشه و در هر موقعیت مالی باید برای حمایت از خودتان و اعتمادبه نفستان پول پس انداز کنید. 

  • پنجمین قانون موفقیت: از یک پیرو به یک رهبر تبدیل شوید؛

کسانی که از پیرو و زیردست به یک رهبر تبدیل شده اند، در زندگی به موفقیت می رسند،. حالا سؤال اصلی این است که چرا از بین این همه انسان، فقط تعداد انگشت شماری، پیروبودن را کنار می گذارند و به سراغ رهبرشدن در گروه یا صنعت خود می روند؟

 بهترین پاسخ این است که مردم عادی فکر می کنند رهبران یا مدیران، افرادی هستند که همه چیز را می دانند؛ درحالی که اینطور نیست. افرادی که مدیر یا رهبر یک جامعه یا صنعت می شوند، مثل «اندرو کارنگی» که رهبر فولاد آمریکا شد، افرادی هستند که به دانسته های خود عمل می کنند. 

چرا دانستن خوب است اما کافی نیست؟

اگر فقط دانستن مهم بود، قطعاً اساتید دانشگاه ها یا دانشمندان و نخبگان جامعه باید از همه بیش تر ثروت داشتند. درحالی که همه ی ما دانشمندانی را می شناسیم که با فقر از دنیا رفتند و راهی برای بالارفتن از نردبان جادویی پیدا نکردند. مهم نیست چقدر می دانید؛ مهم این است که چقدر به دانسته های خودتان عمل می کنید.

تلاش برای تبدیل شدن به یک رهبر یا مدیر بزرگ، شما را وادار به فکر کردن چیزهایی غیر از سرپناه، خوراک و پوشاک می کند. وقتی به جای حقوق گرفتن، به دیگران حقوق می دهید، قدرت ابتکار عمل را به خدمت می گیرید و نه فقط زندگی خودتان بلکه روی زندگی دیگران هم تأثیر مستقیم می گذارید. شما قدرت تغییردادن شرایط، بهترکردن اوضاع و حرکت به سمت رشد را در دست می گیرید. این ها مواردی هستند که فقط وقتی یک مدیر هستید می توانید از پس انجامش بربیایید. یک پیرو یا کارمند، نمی تواند کاری جز بله و چشم گفتن انجام دهد. 

  • ششمین قانون موفقیت: از نیروی تخیل خودتان استفاده کنید؛

چگونه قوه ی تخیلمان را تقویت کنیم؟

بدون داشتن این قانون، یعنی «استفاده از قوه ی تخیل»، تمام اصل های موفقیت بی استفاده می مانند. 

چه فایده ای دارد اگر قدرت تصمیم گیری بالایی داشته باشید، بتوانید به صورت مرتب پس انداز کنید، قدرت به خدمت گرفتن دانسته هایتان را داشته باشید، به خودتان اعتماد کرده و هدفی داشته باشید ولی نتوانید خواسته های خودتان را در ذهنتان به تصویر بکشید. با این شرایط، آب از آب تکان نمی خورد.

کسی که برای پرورش قدرت تخیلش زمان می گذارد، خیلی زود به تمام چیزهایی که می خواهد می رسد. اگر نگاهی به زندگی افراد موفق، مخترعان و کسانی که تغییری ماندگار در جهان ایجاد کرده اند بیندازید، می بینید که همه ی آن ها بدون استثناء، تصویری روشن از چیزی که می خواستند، در ذهنشان به تصویر کشیده بودند و شوق رسیدن به آن تصویر را داشتند؛ اما نتیجه چه شد؟ آن ها این تغییر را به وجود آوردند و خواسته ی خودشان را عملی کردند. تخیل شما، راه ها را باز می کند و شما را درست در مسیر رسیدن به خواسته ای که در ذهنتان داشتید قرار می دهد.

چگونه قوه ی تخیلمان را تقویت کنیم؟

شاید شما جزو افرادی باشید که احساس می کنند نیروی تخیلشان چندان قوی نیست. بهترین توصیه برای شما این است که انبار ذهنتان را با انواع ایده های قدیمی و جدید در حوزه ی کاریتان و تمام حوزه هایی که به نوعی با کارتان ارتباط پیدا می کند و یا حتی نمی کند، پر کنید. 

شاید فکر کنید که این کار نشدنی است؛ چون تعداد این ایده ها بسیار زیاد است. در پاسخ باید گفت که این کار شدنی است؛ چون هرچیزی به چشم شما نمی آید. فقط ذهنتان را باز بگذارید و اجازه دهید در معرض ایده های مختلف قرار بگیرید. به این ترتیب، تخیلتان منبعی برای ترکیب کردن ایده های قدیمی و ساخت ایده های جدید خواهد داشت. 

  • هفتمین قانون موفقیت: اشتیاقی سوزان داشته باشید؛

عنصر موردنیاز برای رسیدن به موفقیت، داشتن قلبی سرشار از اشتیاق است. اشتیاق، نیرویی است که شما را در مسیر نگه می دارد، یکنواختی را از کارتان می دزدد و قلبتان را پر از انرژی می کند. هرکسی که تاکنون به موفقیت بزرگی رسیده است، سرشار از اشتیاق برای رسیدن به آن بوده است.

 اشتیاقی که برای انجام دادن یک کار یا رسیدن به یک هدف در انسان به وجود می آید، نیروی خلاقیت او را چنان به حرکت وادار می کند که می تواند از مسیر بسته، مسیری بزرگ برای حرکت خودش بسازد. 

اشتیاق، شدت ارسال فرکانس های ذهنی را چندین برابر می کند و قانون جاذبه را با سرعتی بسیار بیش تر به حرکت وامی دارد. به همین دلیل است که می گویند وقتتان را روی کاری بگذارید که به آن علاقه دارید و هرگز به خاطر پول، علاقه ی خودتان را دور نریزید. کاری که باعث تپش قلب شما می شود و حاضر هستید ساعت های طولانی با کمال میل آن را انجام دهید، همان کاری است که شما را به موفقیت بسیار بزرگی می رساند. 

نیروی اشتیاقتان را مدیریت کنید و از نردبان جادویی برای رسیدن به موفقیت بالا بروید.

بسیار عالی است که برای انجام یک کار یا رسیدن به یک هدف، سرشار از اشتیاق باشید ولی اگر آتش اشتیاقتان را مهار نکنید و آن را به یک هدف مشخص گره نزنید و با برنامه ریزی، آن را گام به گام پیش نبرید، نه تنها به هدف موردنظرتان نمی رسید بلکه اشتیاقتان باعث دردسرتان خواهد شد. 

  • هشتمین قانون موفقیت: خویشتن داری کنید؛

تلاش شما برای تقویت نیروی «خویشتن داری»، چیزی است که باعث مدیریت اشتیاقتان می شود. این نیرو، تکمیل کننده ی اشتیاق است و به شما کمک می کند تا به خودتان و احساستان مسلط شوید. 

استفاده کردن از این توانایی نه تنها باعث می شود قدرت کنترل نیروهای درونی خودتان را به دست بیاورید بلکه به شما قدرتی می دهد تا درمقابل دیگران به ویژه کسانی که شما را ناراحت یا عصبانی می کنند، واکنش هوشمندانه ای نشان دهید. 

  • نهمین قانون موفقیت: بیش تر از پولی که دریافت می کنید کار کنید؛

نردبان جادویی به سمت موفقیت

یکی از جالب ترین قانون هایی که ناپلئون هیل در کتاب «نردبان جادویی برای رسیدن به موفقیت» بیان کرده است، همین موضوع می باشد. این قانونی است که همیشه و بدون استثناء برای همه ی آدم های روی زمین در هر کشور با هر نژاد و فرهنگی صدق می کند. کارکردن بیش تر از پول، چندین مزیت دارد:

  • به کاری که وقت، عمر، تلاش و توجهتان را خرج می کنید، اهمیت می دهید. درواقع، با انجام کار به نحو احسن، به خودتان احترام قائل می شوید و ارزشمندبودن وجودتان را به نمایش می گذارید.
  • در چشم دیگران، فردی مسئولیت پذیر جلوه می کنید که کارتان را با یا بدون حضور دیگران عالی انجام می دهید.
  • با کارکردن بسیار بیش تر از پولی که دریافت می کنید، خیلی زودتر از آنچه که فکرش را کنید، مشغول به کار می شوید و بسیار بیش تر از زمان و تلاشی که برای آن صرف می کنید، پول و پاداش می گیرید. 

اگر کارفرما یا مدیر شما فردی خودخواه است و اهمیتی به کار فوق العاده ی شما نمی دهد، باز هم نباید از قدرت این قانون دلسرد شوید؛ زیرا با نمایش هنر و توانایی خود، افرادی که واقعاً برای کارتان ارزش قائل هستند، به سمت خودتان جذب می کنید.

برای گرفتن نتیجه، باید این کار را به یکی از عادت های خوبتان تبدیل کنید. اینطور نباشد که مدتی کارتان را درست انجام دهید ولی پس از چندین روز به سراغ انجام کارها با کیفیت پایین بروید. وقتی بدون چشم داشت کارتان را عالی انجام می دهید، این قانون را فعال کنید.  

  • دهمین قانون موفقیت: روی رشد شخصیتتان کار کنید؛

شخصیت شما هر چقدر مثبت تر باشد، به همان اندازه بیش تر و سریع تر از نردبان جادویی موفقیت بالا خواهید رفت. فردی عبوس، افسرده، غمگین، ناامید و بی انگیزه، با دستان خود تمام راه های موفقیت موردنظرش را می بندد. 

اولین چیزی که شخصیت شما را حتی قبل از زمانی که کلمه ای حرف بزنید به دیگران نشان می دهد، شیوه ی لباس پوشیدنتان است. اگر به ترکیب رنگ هایی که در کنار هم قرار می دهید، هماهنگی بخش های مختلف لباستان، تمیز و اتو کشیده بودن آن ها و در کل، نمایی که از خودتان به نمایش می گذارید اهمیت بدهید، تأثیری ماندگار را در ذهن مخاطب به یادگار باقی می گذارید. 

روی عادت های صحبت کردنتان وقت بگذارید.

استفاده ی درست از دستور زبان، دانستن اینکه چه زمانی و به چه کسی چه حرفی را بزنید و چه هنگامی به جای حرف زدن سکوت کنید، بخشی از دلنشین بودن یا نبودن شخصیت شما را به نمایش می گذارد. شما می توانید با انتخاب واژه های درست، ادب، وقار، متانت، جذابیت و اعتمادبه نفس خودتان را به دیگران نشان دهید. 

از این گذشته، واکنشی که به ماجراها و موقعیت های گوناگون نشان می دهید هم بخش قابل توجه و ماندگاری از شخصیت شما را به نمایش می گذارد. این موضوع که چه نگاهی به زندگی و روابط خودتان با دیگران دارید، چقدر به آن ها و شخصیتشان احترام می گذارید و درمقابل تفاوت ها چه واکنشی نشان می دهید، پازل تکمیل کننده ی شخصیت شما است. 

  • یازدهمین قانون موفقیت: دقیق فکر کنید؛

«تفکر دقیق»، یازدهمین قانونی است که در کتاب «نردبان جادویی برای رسیدن به موفقیت» به آن پرداخته شده است. حرف های شما زمانی قابل اعتماد خواهند بود که بر پایه ی اطلاعات درست و واقعی بنا شده باشند نه حدس و گمان، شنیده ها یا حتی تصورات. 

اگر می خواهید از گروه کسانی که تا آخر عمرشان در حال درجازدن هستند خارج شوید و به جرگه ی انسان های موفق بپیوندید، باید برای به دست آوردن اطلاعات درست و واقعی، تلاش کنید. اطلاعات درست، مسیر حرکت را به شما نشان می دهند و گرفتن تصمیم را برایتان آسان تر می کنند؛ اما اطلاعات غلط و شایعه ها، سرمایه ی شما را به باد می دهند و شما را با حجم بزرگی از تأسف تنها می گذارند. با این حساب، نه خودتان بدون داشتن اطلاعات درست و واقعی لب به سخن بگشایید و نه به کسانی که از روی هوا حرف می زنند اعتماد کنید.

  • دوازدهمین قانون موفقیت: تفکر خود را متمرکز کنید؛

ذهن انسان هر لحظه می تواند در جایی باشد. این یک اتفاق عالی است اما اگر می خواهید کاری را آغاز کرده و آن را به انتها برسانید، باید یاد بگیرید ذهنتان را روی کارتان متمرکز کنید. استفاده کردن از تمرکز ذهنی برای انجام کارها در بازه های زمانی مختلف، روشی است که تمام افراد موفق و بسیار ثروتمند تاریخ از آن استفاده کرده اند. 

  • سیزدهمین قانون موفقیت: قدرت پنهان شده در همکاری را به نفع خودتان بیدار کنید؛

سیزدهمین قانون موفقیت

برای به دست آوردن موقعیت های بزرگ و جهانی و بالارفتن از نردبان جادویی موفقیت به همکاری با دیگران نیاز دارید. ارتش تک نفره، فقط یک شعار توخالی است. ذات انسان ها به گونه ای نیست که بتوانند بدون استفاده از ذهن هم نوعانشان کارهایی بزرگ و جهانی انجام دهند. 

همکاری کردن، یعنی استفاده از قدرت ذهنی و توانایی تفکر دیگران در راستای رسیدن به یک هدف مشترک. وقتی چنین ذهن هایی دور هم جمع می شوند، هدفشان هر چه که باشد، راهی به سمت انجامش پیدا خواهند کرد. 

  • چهاردهمین قانون برای رسیدن به موفقیت: از شکست نترسید؛

شکست هایی که در طول رسیدن به هدفتان تجربه می کنید، تلاش های طبیعت برای نشان دادن مسیر درست به شما هستند. از شکست هایتان نترسید، درسی که برایتان به ارمغان آورده اند را با هوشمندی بردارید و سپس دوباره به مسیر خود ادامه دهید. 

  • پانزدهمین درس موفقیت: صبور باشید؛

مداراکردن با دیگران و صبوری کردن در لحظه هایی که پر از هیجان های منفی است، به شما کمک می کند تفکری عمیق را به دست آورید. انجام این کار به تمرین زیادی نیاز دارد ولی اگر بخواهید حتماً می توانید انجامش دهید.

  • شانزدهمین درس برای رسیدن به موفقیت: آگاهانه از قانون طلایی استفاده کنید؛

قانون طلایی، همان «قانون جاذبه» است و به شما کمک می کند به آسانی هرچه تمام تر از نردبان جادویی برای رسیدن به موفقیت بالا بروید. شما افراد، ماجراها و رویدادهایی را به سمت خودتان و زندگی تان جذب می کنید که شبیه خودتان، رفتارتان و افکارتان هستند. هیچ فرد فقیری مانند ثروتمندان رفتار و فکر نمی کند و برعکس، هیچ فرد ثروتمندی مانند فقرا فکر و رفتار نمی کند. 

به دنبال ثروت هستید؟ تفکر ثروت را در خودتان پرورش دهید. اگر به دنبال آرامش، عشق، زیبایی، رضایت، شادی و خوشبختی هستید، احساس کنید که اکنون تمام آن ها را در اختیار دارید. اگر در این مسیر متمرکز باشید، ذهنتان تغییر می کند و شما را به سمت و سویی هدایت می کند تا در دنیای فیزیکی هم آن ها را تجربه کنید.

  • هفدهمین قانون برای رسیدن به موفقیت: مراقب سلامتی خودتان باشید.

برای استفاده ی کامل از قدرت تفکر و حرکت در جهت افکار و رفتار، باید جسمی سالم داشت. با دقت به چیزهایی که می خورید، ورزش روزانه و خواب کافی، سلامتی خودتان را تضمین کنید.

از تمام انرژیتان برای پیروزشدن استفاده کنید.

بالای 90درصد توانایی انسان ها برای به دست آوردن چیزهایی که در زندگی می خواهند، به استفاده ی درست و همه جانبه از این 17 قانون موفقیت بستگی دارد. تصمیم خود را بگیرید، ذهنتان را آماده کنید و اولین قدم را برای تغییر زندگیتان بردارید. 

خلاصه ای از کتاب نردبان جادویی برای رسیدن به موفقیت

  • برای رسیدن به موفقیت باید نیروی اشتیاق را در خودتان روشن نگه دارید و آن را در قالب یک هدف مشخص به پیش ببرید.
  • در این مسیر باید به خودتان و توانایی هایتان اعتماد کرده و با پس اندازکردن پول، از آینده تان حمایت کنید. 
  • برای آنکه بتوانید قدرت تغییر را در دست داشته باشید، باید بتوانید قدرت تصمیم گیری را از دیگران گرفته و صفر تا صد تصمیم های زندگی تان را خودتان بگیرید.
  • استفاده از قدرت تخیلتان می تواند مسیر پیش رو را برایتان هموارتر کند و اشتیاق شما را شعله ورتر سازد.
  • خویشتن داری کردن یک نردبان جادویی برای رسیدن به موفقیت است که شخصیت شما را عمیق می کند. 
  • همیشه بیش تر از پولی که می گیرید کار کنید تا بیش تر از کاری که انجام می دهید پول بگیرید. 
  • تلاش برای داشتن شخصیتی دلنشین همراه با تمرکز فکر، شما را سریع تر به اهدافتان می رساند. 
  • از شکست خوردن نترسید. توشه ی درس هایتان را از آن بردارید و به راهتان ادامه دهید. 
  • صبوری کردن، شکیبایی و کنترل واکنش های هیجانی، از شما فردی عاقل می سازد که می توان به او اعتماد کرد. 
  • قانون جاذبه را آگاهانه برای رسیدن به خواسته هایتان به خدمت بگیرید.
  • مراقب سلامتی خود باشید؛ چون جسم شما تنها معبد روحتان است.

حال شما پاسخ دهید در زندگی فعلی خود کدام یک از 17 اصل موفقیت ناپلئون هیل را اجرا می کنید؟

ادامه مطلب
کتاب راهنمای بازار بورس برای مبتدیان
خلاصه کتاب راهنمای مبتدیان برای بازار سهام؛ آنچه تازه‌کارهای بازار باید بدانند

این مقاله از روی نسخه اصلی و انگلیسی کتاب راهنمای مبتدیان برای بازار سهام از متیو آر کراتر خلاصه برداری شده است!

کتاب راهنمای مبتدیان برای بازار سهام (A Beginner’s Guide to the Stock Market)

شاید با دیدن این تیتر از خودتان بپرسید چه نیازی به خواندن کتابی مثل «راهنمای مبتدیان برای بازار سهام» وجود دارد؟ در پاسخ باید بگوییم چه یک سرمایه گذار حرفه ای باشید و چه یک تازه کار، اصول پایه ای همیشه و در هر زمانی مهم هستند. چون تمام بازار سرمایه روی آن ها بالا می رود. حساب سرمایه گذاران مبتدی که جداست، اما حتی اگر یک سرمایه گذار حرفه ای هم هستید، حتماً هر چند وقت یک بار به این مفاهیم پایه توجه کنید.

 مطمئن باشید همان بار اولی که آن ها را مطالعه کنید، چیزهای بسیار بیشتری را به دست خواهید آورد. در این قسمت از خانه سرمایه به سراغ کتاب «راهنمای مبتدیان برای بازار سهام» از «متیو آر کراتر» می رویم. اگر هنوز هم تشنه اطلاعات آن هم از زبان یک سرمایه گذار باتجربه بازارهای مالی هستید، تا پایان این بخش با ما همراه باشید. 

بازار سهام، گنجینه ای از فرصت های تازه است

شما در حال خواندن «راهنمای مبتدیان برای بازار سهام» هستید. این یعنی به آموزش خودتان اهمیت می دهید و نمی خواهید با چشم های بسته سرمایه خود را به خطر بیندازید. این مژده را به شما می دهیم که می توانید روی فرصت های پنهان شده در این بازار برای ثروتمندشدن خودتان حساب باز کنید. فرقی نمی کند که عاشق ریسک کردن هستید یا یک انسان آرام که از هیجان دور است و می خواهد در آرامش به ثروت برسد. 

از هر تیپی که باشید، به قدری در بازار سهام فرصت و موقعیت برای ثروتمندشدن وجود دارد که می توانید بدون نگرانی از آن ها استفاده کنید. کلید اصلی در این ماجرا، یعنی آنچه حساب شما را از بقیه سهام داران شکست خورده جدا می کند، تسلط بر سازوکار این بازار است. افرادی که در این بازار شکست می خورند، بر اصول ابتدایی و سازوکار این ماجرا مسلط نیستند. 

آن ها بازار سهام را هیولایی سرمایه خوار صدا می زنند؛ زیرا نتوانستند با فریادزدن و بالا و پایین پریدن، این بازار را به نفع خودشان تغییر دهند. یادتان باشد، بازار سهام چیزی نیست که شما یا هرکس دیگری بتواند آن را تغییر دهد. این شما هستید که باید موقعیت خودتان را با توجه به تغییرات آن تغییر دهید!

بررسی چند مفهوم پایه ای و بسیار مهم

با هم گفتیم که تسلط داشتن بر مفاهیم پایه ای بسیار مهم است؛ بنابراین در آغاز راهنمای مبتدیان برای بازار سهام به بررسی و توضیح چند مفهوم پایه ای آن هم به زبان ساده می پردازیم. از اینکه در حال یادگیری یا بازنگری به این مفاهیم هستید یا حتی از دیدن واژه «مبتدی» احساس بدی نداشته باشید؛ زیرا شما 100 به صفر از کسانی که ندانسته و بدون احساس نیاز به یادگیری تمام سرمایه خود را وارد بازی طراحی شده توسط دیگران می کنند، جلوتر هستید! با این توضیح و دلگرمی، کارمان را شروع می کنیم:

یک سهام دقیقاً چیست؟

سهام چیست

هر سهم، قسمتی بسیار کوچک از مالکیت یک شرکت به شمار می رود. شما با خرید سهام، به شکلی غیرمستقیم مالک شرکت های بزرگ و کوچک می شوید. به هر اندازه که نقدینگی بیشتری داشته باشید و بتوانید تعداد سهم های بیشتری از یک شرکت را بخرید، می توانید مالک بخش بزرگ تری از یک شرکت شوید!

 حتی اگر به این کار ادامه دهید، می توانید یکی از صندلی های هیئت مدیره آن شرکت را از آن خودتان کنید! به زبان دیگری هم می توان مفهوم سهم را توضیح داد. اگر شرکت ها را یک کیک یا پیتزای بزرگ در نظر بگیریم، آن وقت هر تکه از این پیتزا یک سهم از آن شرکت خواهد بود.

ارزش بازار چیست؟

هر سهم یک قیمت دارد. وقتی قیمت آن سهم را بدانیم و آن را در تمام تعداد سهم هایی که شرکت از آن تشکیل شده است ضرب کنیم، چیزی به دست می آید که «ارزش بازار» نامیده می شود. کارمان در راهنمای مبتدیان برای بازار سهام را با موشکافی ماجرای علت تغییر قیمت سهم ها ادامه می دهیم.

 اگر اخبار اقتصادی را شنیده باشید، کم و بیش می دانید که قیمت سهام ثابت باقی نمی ماند و در طول زمان تغییر می کند. به دنبال تغییر در قیمت یک سهم، کل ارزش بازار آن شرکت هم دستخوش تغییر می شود. این تغییر به دلیل اطلاعات و موقعیت های خوب و بد یا حتی شایعه هایی است که پیرامون یک شرکت در گردش هستند.

 برای مثال شرکت اپل را در نظر بگیرید که بعد از رفتن استیو جابز در حال از دست دادن ارزش بازار خود بود. سپس استیو به شرکت برگشت و با ارائه محصولات جدید، دوباره ارزش بازار اپل را افزایش داد. جالب اینکه هر چقدر زمان می گذشت و مردم، بیشتر با ویژگی های مثبت و مفید این محصولات آشنا می شدند، قیمت سهام و ارزش بازار اپل هم افزایش پیدا می کرد. 

چرا بازار سهام دچار نوسان می شود؟

بازار سرمایه مدام خودش را با اطلاعات جدیدی که از شرکت ها به دست می آورد، به روز می کند. این به روزرسانی سبب ایجاد تغییر در قیمت هر سهم و به دنبال آن ارزش بازار یک شرکت می شود. در بازار سهام هم مانند بازارهای دیگر، این قوانین عرضه و تقاضا هستند که کنترل ماجرا را در دست گرفته اند.

 به این ترتیب که اگر افراد زیادی به دنبال خرید یک سهم ویژه باشند،  قیمت آن بالا می رود و اگر افراد زیادی بخواهند سهام یک شرکت را بفروشند، قیمت آن سهم کم می شود. البته این فقط یک مثال بود؛ چون شاید یک نفر که سهام زیادی از یک شرکت را در اختیار دارد، با تصمیم به فروش سهام، سبب کاهش قیمتش شود. 

بازار سرمایه به آینده نگاه می کند

در این بخش از «راهنمای مبتدیان برای بازار سهام» به نکته جالبی اشاره می کنیم که بیشتر سرمایه گذاران حرفه ای هم به آن توجهی نمی کنند. آن نکته این است که بازار سهام و قیمت هایی که نمایش می دهد، نتیجه ماجراهای گذشته در بازار نیستند، بلکه واکنشی به پیش بینی عملکرد شرکت ها در آینده هستند. 

به این ترتیب که بازار با بررسی اطلاعات در مورد روند رشد یا سقوط شرکت ها دست به حدس و گمان می زند. اگر تشخیص دهد یک شرکت در طول چند ماه آینده رشد خواهد کرد، قیمت آن را بالا می کشد و اگر تشخیص دهد که یک شرکت، روزگار خوبی در آینده نزدیک نخواهد داشت، حتی اگر وضعیت فعلی شرکت خوب باشد، قیمت آن را پایین می کشد! 

از کجا سهام بخریم؟

حالا به بخش جالب تری از راهنمای مبتدیان برای بازار سهام می رسیم. در این گام می خواهیم مقداری پول برداریم و آن را به سهام تبدیل کنیم، اما چگونه؟  همان طور که برای خرید وسیله موردنظرتان به بازار می روید، برای خرید سهام هم باید به بازار ویژه سهم ها یعنی بازار بورس و اوراق بهادار بروید. 

در این بازار، شرکت های مختلف مانند حجره های مغازه داران در صف قرار دارند و سهامشان را برای خرید و فروش گذاشته اند.  در نقطه مقابل، خریداران هم افرادی با فکرهای متفاوت هستند. برخی از آن ها می خواهند سهم را بخرند و آن را تا چند سال نگه دارند. این افراد «سرمایه گذار» نام دارند. برخی دیگر هستند که حوصله صبرکردن ندارند و می خواهند سهامشان را بعد از کمی رشد قیمت بفروشند و از سودش استفاده کنند که این افراد «معامله گر» هستند. 

معامله گر باشیم یا سرمایه گذار؟

هیچ فرقی نمی کند که معامله گر باشیم یا سرمایه گذار؛ چون بازار سهام بستری از فرصت های مختلف برای تمام افراد با هر میزان از سرمایه است. درحقیقت چیزی به نام بهترین یا بدترین روش سرمایه گذاری وجود ندارد. چیزی که مهم است، نوع نگاه شما به ماجرای سرمایه گذاری، میزان شناخت تان از خودتان و ظرفیت درونی تان برای پیشرفت کردن یا تحمل تغییر است. 

شما هم زمان می توانید در یک سهم، سرمایه گذار باشید و در سهم دیگری به عنوان یک معامله گر دست به فعالیت بزنید. در این ماجرا مثل 99 درصد چیزهای دیگر در این جهان، هیچ خوب یا بدی، هیچ درست یا غلطی وجود ندارد. 

یک کارگزاری خوب و مناسب برای خودتان پیدا کنید

در راهنمای مبتدیان برای بازار سهام باید به نکته مهم دیگری هم اشاره کنیم؛ اینکه شما نمی توانید به عنوان یک فرد حقیقی به طور مستقیم و بدون واسطه در این بازار به فعالیت مشغول شوید. همه افراد به یک سازمان واسطه به نام «کارگزاری» نیاز دارند که با بازکردن یک حساب در آن بتوانند از دریچه آن کارگزاری در بازار بورس فعالیت کنند. 

شاید بخواهید بدانید کارگزاری ها در مقابل دادن خدمات به سرمایه گذاران چه چیزی به دست می آورند؟ پاسخ این است که کارگزاری ها از طریق برداشت کارمزد از پولی که شما در حساب کارگزاری دارید، کار می کنند. با این حساب، پیداکردن یک کارگزاری مطمئن که کارمزد کمتری بگیرد و در مقابل، خدمات بهتری ارائه دهد، یکی از اولین کارهایی است که باید قبل از ورود به بازار سرمایه انجام دهید. 

هنگام معامله تا جایی که می توانید از سهام غیرشناور دور شوید!

اینجا راهنمای مبتدیان برای بازار سهام است؛ بنابراین قبل از اینکه دلیل این پیشنهاد را به شما توضیح دهیم، باید بفهمیم که سهام شناور آزاد یا غیر آزاد چیست؟ سهم شناور آزاد، سهامی است که می توانید بدون نگرانی در مورد نوسان های عجیب و غریب قیمت ها با خیالی بسیار راحت تر آن را خریداری کنید. 

هنگام خرید این سهام یا حتی سهام شناور غیر آزاد که با نوسان بسیار زیادی همراه است، می توانید با دو روش، خریدتان را انجام دهید که در ادامه برایتان توضیح می دهیم.

سفارش به قیمت بازار و سفارش محدود؛ دو روش در خرید یک سهم

در ادامه راهنمای مبتدیان برای بازار سهام به دو روش مهم در سفارش های خرید یا فروش می رسیم. در حالت اول، می توانید سفارش خود را به «قیمت بازار» بگذارید؛ خرید یا فروش، فرقی نمی کند. در این صورت، کارگزاری شما آن سهم را با هر قیمتی که باشد برایتان می خرد؛ بنابراین گاهی بین قیمتی که پرداخت کرده اید و چیزی که در سر داشتید تفاوت بسیار زیادی را مشاهده خواهید کرد. معمولاً این مدل از سفارش مربوط به زمانی است که عجله زیادی برای داشتن یا خلاص شدن از دست یک سهم دارید. 

در حالت دوم می توانید از روش «سفارش محدود» استفاده کنید. در این روش، شما حاضر نیستید به هر قیمتی، خرید یا فروش را انجام دهید؛ بنابراین کارگزاری تنها زمانی می تواند سهام شما را بخرد یا بفروشد که به قیمت مورد نظرتان رسیده باشد. 

سفارش روز یا سفارش بدون محدودیت زمانی؟! کدام بهتر است؟

در سفارش روز، موقعیت معاملاتی شما در طول ساعت های اداری همان روز باز می ماند و با تمام شدن روز به طور خودکار لغو می شود، ولی در سفارش بدون محدودیت زمانی، سفارش شما برای مدتی طولانی شاید حتی ماه ها باز بماند؛ البته برخی از کارگزاری ها هستند که بعد از گذشت چند روز یا حتی یک ماه، چنین سفارش هایی را به صورت خودکار می بندند. 

بهترین کار این است که قبل از شوکه شدن بابت این موضوع، درباره سیاست های کارگزاری تان به خوبی تحقیق کنید. در این مورد هم خوب یا بد بودن، مسئله ما نیست؛ مهم این است که با توجه به استراتژی های خود، کدام روش به کارتان می آید؟

راهنمای مبتدیان برای بازار سهام؛ از وارن بافت تقلید کنید

کتاب راهنمای بازار بورس برای مبتدیان

در این بخش از راهنمای مبتدیان برای بازار سهام به یک سؤال اساسی پاسخ می دهیم؛ اینکه چطور تصمیم های معاملاتی خوبی بگیرید و مانند بزرگان این بازار، دست به معامله و سرمایه گذاری بزنید؟ اگر کنجکاوی بسیاری در این زمینه داشته باشید، به احتمال زیاد در اینترنت به دنبال نام و نشانی از سرمایه گذاران برتر و بین المللی هستید. 

در صدر این لیست نام «وارن بافت» مشاهده می شود. هر بار که از او درباره روش سرمایه گذاری اش می پرسند، پاسخ بسیار ساده ای به این ماجرا می دهد: «سهام یک شرکت خوب را پیدا کنید، آن را کمتر از ارزش واقعی اش بخرید و تا نیم قرن بعد هم آن را نفروشید!» در ظاهر، دستورالعمل ساده ای است و برای شما که یک مبتدی هستید بسیار هم جالب است، اما در عمل اصلاً کار ساده ای نیست.

 شما باید تحلیل های بسیار زیاد و عمیقی روی بازار و شرکت ها داشته باشید تا بتوانید چنین فرصت هایی را در زمان درستش شناسایی کنید. با این حال راه بسیار ساده تری هم وجود دارد و آن خواندن مقاله ای است که وارن بافت هر سال در سایتش منتشر می کند و در آن لیستی از شرکت هایی را که در آن سرمایه گذاری خواهد کرد، می نویسد. سپس از او تقلید کنید!

یک راه بهتر؛ وارن بافت را استخدام کنید!

حتی با وجود اینکه وارن بافت، لیستی از سهم هایش را در سایت خودش منتشر می کند، هنوز برخی وجود دارند که علاقه ای به بررسی همین تعداد محدود شرکت ها ندارند. در راهنمای مبتدیان برای بازار سهام، راهی را به شما معرفی می کنیم که در آن می توانید وارن بافت را برای مدیریت سهم هایتان استخدام کنید.

 این راه، خرید سهام شرکت «برکشیر هاتاوی» است. به این ترتیب، شما خودتان را از ماجرای سخت و پیچیده تحلیل و جست وجو کنار می کشید و اجازه می دهید وارن بافت و همکارانش تمام این کارهای سخت را انجام دهند و سودتان را به حسابتان بریزند!

نکته جالبی که بد نیست از آن باخبر شوید این است که وارن بافت به سراغ هر شرکتی نمی رود. او شرکت هایی را برای سرمایه گذاری انتخاب می کند که قدرت تغییر در بازار و قیمت گذاری را در اختیار دارند و علاوه بر این، دولت، پشتوانه آن ها باشد! در این صورت حتی اگر آن شرکت ها با خاک یکسان شوند، باز هم می توانید از اصل پولتان محافظت کنید!

مراقب تله های بازار سهام باشید

یکی از روش های سرمایه گذاری که طرفداران بسیاری دارد، همان روشی است که وارن بافت از آن برای ثروتمندشدن استفاده کرد. بافت در سال های جوانی به دنبال خرید سهام شرکت هایی بود که کمتر از ارزش واقعی شان عرضه می شدند. سپس آن سهم ها را می خرید و صبر می کرد تا به ارزش واقعی شان برسند و حتی از آن هم فراتر بروند. حالا سؤال مهم این است که آیا سهم هایی که P/E یا «نسبت قیمت به درآمد» آن ها پایین است، هنوز هم گزینه هایی ارزشمند برای سرمایه گذاری هستند.

پاسخ خیر است. شاید بپرسید چرا این ماجرا برای وارن بافت جواب داد، ولی اکنون برای ما جواب نمی دهد؟ بهتر است بدانید زمانه و دغدغه هایی که مردم دارند، عوض شده است. در حال حاضر، شرکت هایی که P/E پایینی دارند، یا کلاه بردار هستند یا آن قدر زیر بار بدهی رفته اند که نمی توانند کمرشان را راست کنند.

همیشه به دنبال خرید سهم هایی باشید که رشد درآمد را نشان می دهند. سهم هایی با P/E پایین در حال تبدیل شدن به صفر هستند! درنتیجه شما با روی آوردن به این سهم ها، برای خرید یک برگه کاغذ با ارزش صفر پول پرداخت می کنید و خوشحال هم می شوید که این کار را ارزا ن تر از گذشته انجام داده اید! لطفاً هوشیار و هوشیارانه تر به بازار سهام نگاه کنید.  

سهام رشدی را معامله کنید

کمی قبل در راهنمای مبتدیان برای بازار سهام گفتیم که نباید به سراغ سهم هایی با P/E پایین بروید. حالا به شما می گوییم این موضوع درباره سهم هایی با P/E بالا نیز صادق است؛ چون شرکت های زیادی هستند که دلیل بالابودن P/E آن ها به دست آوردن درآمد بالا نیست، بلکه آن ها در حال گسترش بازار خود هستند. اگر از این نظر به آن ها نگاه کنیم، می بینیم چنین شرکت هایی نمی توانند هیچ سودی به سهام داران خود برسانند؛ زیرا خودشان هم در حال از دست دادن پول هستند! 

پیشنهاد ما این است که به سراغ سهم هایی بروید که قیمتشان در یک بازه قابل قبول، مثلاً در طول 50 هفته در حال رشد و در وضعیت صعودی بوده است. یکی از راه هایی که می توانید با کمک آن به صعودی بودن رشد یک سهم پی ببرید، بررسی «نمودار روزانه آن سهم» است. البته چند مورد دیگر هم هستند که می توانند در این راه به ما کنند:

  • خرید سهم هایی که ارزش بازار آن ها 5 میلیارد دلار یا کمی کمتر از این است
  • خرید سهامی که تعداد سهام شناور آن کمتر از 20 درصد تمام سهام برجسته باشد.

آیا مبتدی ها باید در عرضه اولیه شرکت کنند؟

راهنمای مبتدیان برای بازار سهام

«عرضه اولیه» یا اولین ورود یک شرکت غیر بورسی به بازار بورس، یک چاقوی دولبه است. اگر بدانید که در حال انجام چه کاری هستید، می توانید از عرضه اولیه برای به دست آوردن سود زیاد کمک بگیرید، ولی اگر تنها به هوای اینکه شنیده اید با خرید عرضه های اولیه می توانید سرمایه تان را چند برابر کنید، چیزی به دست نمی آورید. 

نکته ای که معمولاً در عرضه اولیه به آن توجه نمی شود، این است که شما به عنوان یک غریبه، ناگهان با سهام یک شرکت روبه رو می شوید که افراد درون همان شرکت می خواهند آن را بفروشند. در این هنگام باید از خودتان بپرسید اگر این شرکت خصوصی وضعیت خوبی داشت، چرا سرمایه گذاران آن می خواهند شما را در این سودآوری سهیم کنند.

 یکی از احتمالاتی که در این میان وجود دارد، این است که آن ها با توجه به دانش و اطلاعاتی که از قلب شرکت دارند می دانند شرکتشان آینده خوبی ندارد؛ به همین دلیل می خواهند سهمشان را رها کنند.

چه زمانی عرضه اولیه بخریم؟

توصیه ما در راهنمای مبتدیان برای بازار سهام این است که با احتیاط به عرضه های اولیه نزدیک شوید. تمام تلاشتان را بکنید تا از آن شرکت، اطلاعات خوبی به دست بیاورید. فریب تبلیغات و سر و صداهایی که خرید سهام یک شرکت کاملاً جدید را فرصتی طلایی برای ثروتمندشدن صدا می زنند نخورید. به اطلاعاتی که به دست می آورید توجه کنید. اگر به این نتیجه رسیدید که شرکت موردنظر در حال رشد بوده و هدفش از ورود به بازار سهام به دست آوردن سرمایه بیشتر برای توسعه و رشد بیشتر است، می توانید روی خرید عرضه اولیه آن حساب باز کنید.

چه ترفندهایی برای خرید عرضه اولیه وجود دارند؟

شما با استفاده از دو استراتژی می توانید در عرضه های اولیه شرکت کنید:

۱- سرمایه گذاری بلندمدت

در این صورت باید به درستی پیش بینی کنید که این شرکت در طول 20 یا 30 سال آینده همچنان وجود خواهد داشت و به رشد خود ادامه می دهد. توجه داشته باشید که تنها وجود عرضه اولیه به معنای موفقیت یا رشد پیوسته آن شرکت به شمار نمی رود. درحقیقت، بسیاری از شرکت ها تقریباً پنج سال بعد از عرضه اولیه کاملاً ورشکست می شوند!

۲- خرید عرضه اولیه به عنوان یک معامله گر کوتاه مدت

در این حالت، شما سهام عرضه اولیه را می خرید تا از مزایای کوتاه مدت آن مثل سهام شناور کم که سبب می شود این سهم، رشد قیمتی بالا یا حتی پایینی داشته باشد، بهره مند شوید. 

شش توصیه برای انجام معامله های روزانه

در راهنمای مبتدیان برای بازار سهام به بخشی می رسیم که شما می خواهید به عنوان یک معامله گر به صورت روزانه در بازار سهام دست به کار شوید. در این صورت شما را با روشی برای معامله روزانه آشنا می کنیم که سال ها امتحان خود را پس داده است:

  • به دنبال سهمی بگردید که یک شکاف قیمتی در آن وجود دارد

وقتی قیمت سهم ها به طور ناگهانی بالا یا پایین می رود، در آن یک شکاف قیمتی به وجود می آید. البته نکته ای در این میان وجود دارد و آن هم این است که شما باید به دنبال سهامی بگردید که به دلیل انتشار اخبار خوب دچار شکاف قیمتی شده است.

  • صبر کنید تا بازار باز شود، سپس بگذارید 15 دقیقه زمان بگذرد. بعد از این توقف کوتاه، قیمت سهم مورد نظرتان را بنویسید.
  • یک سفارش محدود برای خرید آن سهم بگذارید.
  • اگر سفارشی که گذاشتید تا 15 دقیقه بعد انجام نشد، آن را لغو کنید.
  • اگر سفارشتان انجام شد، تمام طول روز معاملاتی سهم را نگه دارید و سپس دو دقیقه قبل از اینکه بازار بسته شود، به دنبال جمع کردن سود خودتان باشید.
  • اگر قیمت سهمتان از پایین ترین قیمت در 15 دقیقه آغازین کارتان پایین تر رفت، خیلی زود از آن خارج شوید.

یادتان باشد که خرید و فروش سهام، کار پیچیده ای نیست و شما هم می توانید به یک معامله گر بزرگ تبدیل شوید. به شرط آنکه راهنمای مبتدیان برای بازار سهام را جدی بگیرید؛ یعنی در اصول پایه این بازار و قوانینی که آن را تشکیل می دهند به تسلط برسید. 

خلاصه ای از آنچه در کتاب «راهنمای مبتدیان برای بازار سهام» گفتیم:

  • بازار سهام، پر از فرصت های فعال برای تمام افراد با هر نوع تیپ فکری و روان شناختی است.
  • بازار سرمایه، چیزی نیست که شما بتوانید آن را تغییر دهید. تنها کاری که می توانید در این بازار انجام دهید، انتخاب یک موقعیت هوشمندانه در مقابل این تغییرات است. 
  • هر سهم، قسمتی کوچک از مالکیت یک شرکت است. 
  • سهم بازار، مفهومی است که از ضرب قیمت هر سهم در کل تعداد سهم هایی که یک شرکت منتشر کرده است به دست می آید. 
  • قیمت سهام، ثابت باقی نمی ماند؛ چون وضعیت شرکت ها ثابت نیست. آن ها یا در حال رشد هستند که سبب می شود قیمت سهامشان بالاتر برود یا در حال درجا زدن و سقوط که سبب می شود قیمت سهامشان هم از این ماجرا تأثیر منفی بگیرد.
  • بازار سهام به آینده نگاه می کند؛ بنابراین قیمت هایی که اکنون می بینید نتیجه فعالیت های گذشته یک شرکت نیستند، بلکه پیش بینی عملکرد آن را تشکیل می دهند.
  • سرمایه گذار، فردی است که نگاهی طولانی مدت به سرمایه گذاری خود دارد و به فکر سودهای امروز و فردا نیست.
  • معامله گر فردی است که نگاهی کوتاه مدت به سرمایه گذاری دارد و روی سودهای روزانه و درنهایت ماهانه، حساب باز می کند. 
  • افراد نمی توانند به طور مستقیم سهام شرکت ها را معامله کنند و برای این کار به یک کارگزاری نیاز دارند.
  • معامله با سهام غیر شناور توصیه نمی شود؛ چون نوسان های عجیب و غریبی را از خودشان نشان می دهند. 
  • دو روش برای خرید یک سهم وجود دارند: «سفارش به قیمت بازار» و «سفارش محدود». پیشنهاد ما در راهنمای مبتدیان برای بازار سهام، سفارش محدود است؛ زیرا به شما این امکان را می دهد تا سهم مورد نظرتان را در قیمتی که می خواهید ببندید. 
  • وارن بافت هر سال، مقاله ای را منتشر می کند و در آن لیستی از شرکت هایی را منتشر می سازد که سهامشان را معامله خواهد کرد. می توانید از این لیست برای پیروی کردن از روند فکری و تحلیلی وارن بافت استفاده کنید. 
  • با خرید سهام شرکت «برکشیر هاتاوی» می توانید از دانش وارن بافت برای سودآوری استفاده کنید و خودتان کنار بایستید. 
  • خرید سهامی که اکنون ارزش چندانی ندارند، اما فکر می کنید در آینده ارزشمند می شوند، دیدگاهی بود که وارن بافت در گذشته از آن استفاده می کرد؛ حتی خود او هم اکنون از این روش استفاده نمی کند!
  • موفقیت در سودآوری با خرید سهام عرضه اولیه به میزان هوشمندی و نگاه معاملاتی شما بستگی دارد.

حالا شما بگویید که به عنوان یک سرمایه گذار بازارهای مالی، چه توصیه ای به سرمایه گذاران مبتدی دارید؟

ادامه مطلب
Broke-Millennial
معرفی و خلاصه کتاب هزاره را شکست اثر ارین لوری (Erin Lowry)

این مقاله از روی نسخه اصلی و انگلیسی کتاب هزاره را شکست خلاصه برداری شده است!

خلاصه کتاب هزاره را شکست (Broke Millennial)

آیا دنبال خلاصه ای از کتاب Broke Millennial اثر ارین لوری هستید؟ این مقاله خلاصه ای از این کتاب را برای شما شرح می دهد. اگر وقت کافی برای مطالعه ی خود کتاب را ندارید، می توانید از این مقاله استفاده کنید؛ زیرا هر چیزی که نیاز است بدانید، در این مقاله شرح داده شده است. در خلاصه ی کتاب هزاره را شکست (Broke Millennial)، موضوعات زیر پوشش داده می شود: 

کتاب هزاره را شکست (Broke Millennial) اثر ارین لوری درباره ی چیست؟ 

کتاب هزاره را شکست

این کتاب برای رده ی سنی بین 20 و 30  که پول نقد دارند، طراحی شده است و به آن ها نشان می دهد که چگونه امور مالی شخصی خود را به طور مؤثر مدیریت کنند. با نکات و ترفندهای ساده و در عین حال مؤثر، این کتاب شما را در مسیر موفقیت مالی و شخصی قرار می دهد. 

نویسنده ی کتاب هزاره را شکست (Broke Millennial) کیست؟ 

ارین لوری نویسنده ای اهل نیویورک است که دو کتاب در زمینه ی امور مالی شخصی نوشته است. لوری به عنوان مهمان دائمی در برنامه های Fox & Friends، CNBC و CBS Sunday Morning، به خاطر توصیه های بی حد و مرز و بی چارچوبش شناخته می شود. از دیگر آثار او می توان به Fast Company، Cosmopolitan و Refinery29 اشاره کرد. 

مقدمه کتاب Broke Millennial

برای افرادی که تازه از دانشگاه خارج شده اند یا افرادی که سی ساله هستند و با مخارج زندگی دست و پنجه نرم می کنند، پول می تواند موضوعی مهم به نظر برسد. پیگیری صورت حساب های خود در هر ماه به اندازه ی کافی سخت است؛ پس چگونه می خواهید پول خود را پس انداز کرده و به صندوق مالی خود تا زمان بازنشستگی بیفزایید؟ 

برای رسیدن به ثروت از هیچ، مانند هر کار بزرگ دیگری در زندگی نیازمند یک قدم بزرگ است. این قدم بزرگ می تواند بسیار ساده اما تأثیرگذار باشد. 

درس 1 کتاب هزاره را شکست: بسیاری از جوانان در 20 سالگی و اوایل 30 سالگی از پول می ترسند؛ 

درک امور مالی شما می تواند به معنای تفاوت بین زندگی سرشار از رضایت و ناامیدی باشد. ناتوانی در خرید کالاهای موردنیاز زندگی می تواند بسیار ناامید کننده باشد؛ زیرا نمی توان امور مالی خود را به درستی مدیریت کرد و حتی ممکن است به دلیل عدم توانایی در مدیریت درآمد و هزینه ها، اجباراً از هر تجربه ی هیجان انگیزی در زندگی صرف نظر کرد. 

منظم نگه داشتن امور مالی یک مسئله ی جدی در زندگی محسوب می شود. به همین دلیل است که اضطراب در مورد پول می تواند ذهن و جسم شما را درگیر کند. پس برای فرار از این تله ی اضطراب، چه کاری می توانید انجام دهید؟ 

در ادامه متوجه خواهید شد که وقتی بدانید چگونه درآمد و مخارج خود را مدیریت کنید، بیرون آمدن از بحران مالی و اضطراب چندان هم دشوار نخواهد بود. برای بهبود رابطه ی خود با پول، به فرمول های پیچیده نیاز ندارید؛ تنها لازم است یک سری گام های کوچک بردارید که یک تغییر بزرگ را به همراه بیاورد. 

 

درس 2 کتاب هزاره را شکست: برای تغییر رابطه ی خود با پول، باید موانع پنهان را شناسایی کنید؛

مدیریت پول علم پیچیده ای نیست. مدیریت بودجه و پس انداز برای روزهای سخت بسیار ساده است. شما از کودکی با پول رابطه داشتید. از این رو، اگر می خواهید رفتار اجباری خود را تغییر دهید، باید به دوران کودکی خود برگردید. 

در این مرحله باید تجربیات دوران کودکی خود را مرور کنید تا بدانید والدین و خانواده ی شما در مورد پول چه فکری می کنند. ممکن است آن ها در مورد وضعیت مالی خود صحبت کرده باشند و یا با پول به عنوان یک تابو برخورد کرده و با دیدگاهی بسته با آن روبرو شده اند. شاید شما در کودکی مشکلات مالی زیادی را تجربه کرده اید و این به رابطه ی شما با پول صدمه زده است. اگر اکنون رابطه ی بدی با پول دارید، احتمالاً از تجربیات دوران کودکی شما ناشی می شود. 

یک قدم کلیدی در مسیر آزادی مالی، کشف این موانع است. با پاسخ دادن صادقانه به سؤالات زیر شروع کنید. این موارد را یادداشت کنید تا بتوانید بعداً به پاسخ های خود نگاهی بیندازید. 

اولین تجربه ی خود را با پول چگونه به یاد می آورید و چه احساسی نسبت به آن دارید؟ در دوران کودکی چه منابع درآمدی داشتید؟ در دوران کودکی برای خود چه کالاهایی خریداری می کردید؟ 

پاسخ های خود را تجزیه و تحلیل کرده و به ذهنیت خود در مورد پول فکر کنید. آیا نگران تمام شدن پولتان هستید و یا نگران اینکه برای همیشه بدهکار باشید؟ اگر چنین است، احتمالاً یک طرز فکر مبتنی بر ترس دارید. خرج کردن پول به همان روشی که در دوران کودکی انجام می دادید، ممکن است شما را در چرخه ی درماندگی بیندازد. 

با روشن شدن موضوعات موردبحث این بخش، برداشتن قدم های بعدی بسیار ساده تر خواهند بود. 

درس 3 کتاب هزاره را شکست: بودجه بندی شامل دو رویکرد اساسی است: رژیم پول نقد و ردیابی هر ریال؛

دردست گرفتن کنترل پول، پیشنهاد واحدی برای همه نیست. بدیهی است که افراد مختلف به دلیل تجربیاتی که در دوران کودکی داشته اند، نگرش های متفاوتی در مورد پول دارند. 

بنابراین، قابل درک است که چرا برخی افراد به یک روش خاص و بهتر از دیگران به مدیریت سرمایه و پیشنهاداتی که ارائه می شود پاسخ می دهند. به عنوان مثال، شما با توجه به درآمد ماهیانه ی خود، مخارج و هزینه های خود را متفاوت از دیگران برنامه ریزی می کنید. 

رژیم پول نقد

با این روش، تا حد امکان بسیاری از تراکنش های مالی خود را از تراکنش های دیجیتالی به پرداخت پول نقد تغییر می دهید. آیا این روش همچنان در عصر دیجیتال مطرح است؟ دو دلیل خوب برای به کارگرفتن این روش وجود دارد. 

اول اینکه تحقیقات نشان می دهد وقتی به جای کشیدن کارت از سکه و اسکناس استفاده می کنید، کم تر خرج می کنید. دوم اینکه پرداخت اسکناس ارزان تر است؛ پول نقد شما را از هزینه های کارمزد دور نگه می دارد.

انتقال به یک سیستم فقط نقدی می تواند چالش برانگیز باشد اما غیرممکن نیست. بودجه ی ماهانه ی خود را به اقساط هفتگی تقسیم کنید. بنابراین، لازم نیست کشوی میز خود را با پول نقد یک ماه پر کنید. می توانید هزینه های خود را پیگیری کنید. 

ردیابی هر ریال

ردیابی هر ریال یکی دیگر از روش های بودجه بندی است. در این روش، شما هر تراکنش را در یک صفحه گسترده با ستون های تاریخ، کالای خریداری شده و کل هزینه تا ریال آخر ردیابی می کنید. اگرچه ممکن است این کار کمی افراطی به نظر برسد اما اگر می خواهید متوجه شوید درآمدتان صرف چه چیزی می شود، این روش گزینه ی بسیار خوبی است. 

ثبت هزینه ها به شما امکان می دهد الگوهای ناشناخته ی قبلی را کشف کنید. با انجام این کار، می توانید سرمایه ی خود را به شیوه ای کارآمدتر هدایت کنید. 

درس 4 کتاب هزاره را شکست: تنظیم درصدهای بودجه ریزی واقع بینانه می تواند در دستیابی به اهداف بلندمدت مالی شما کمک کند؛

پول شما معمولاً برای سه مورد خرج می شود: هزینه های ثابت مانند اجاره، اهداف مالی مانند پس انداز و یا مخارج روزانه. درآمد خالص شما باید 50درصد مواقع به دسته ی اول، 20درصد به دسته ی دوم و 30درصد به دسته ی سوم اختصاص یابد. 

شما باید نسبت به درآمد خود واقع بین باشید و برای پیروی از این درصدها برنامه ریزی کنید. همانطورکه شرایط تغییر می کند، شما نیز می توانید آن ها را با توجه به موقعیت منحصربه فرد خود ارزیابی و تنظیم کنید. 

تا زمانی که درصدهای شما معقول باشد، شرایط چندان مهم نیست. بنابراین، نباید 40درصد از بودجه ی خود را به هزینه های ثابت، 55درصد را به هزینه های انعطاف پذیر و تنها 5درصد را به اهداف مالی بلندمدت اختصاص دهید. 

درس 5 کتاب هزاره را شکست: تغییر به یک بانک آنلاین می تواند به شما کمک کند نرخ سود بالاتری در پس انداز خود کسب کنید؛

بانک ها موجودی حساب را به گونه ای نمایش می دهند که گویا پول در آن نشسته و منتظر خرج شدن است. اما این پول برای شماست؛ پس چرا نباید در حسابتان بماند؟ 

بانک ها با استفاده از پولی که در حساب خود سپرده گذاری می کنید، سود زیادی به دست می آورند. شما هم سودی را از بانک به صورت بازدهی درصد سالانه یا APY دریافت می کنید. 

احتمال زیادی وجود دارد که بانک خود را بر اساس APY انتخاب نکرده باشید؛ مثلاً، یا والدین شما از همان بانک استفاده می کردند و یا این بانک نزدیک خانه ی شما واقع شده است. با این حال، APY حیاتی است. 

چه نوع بانکی این APY را ارائه می دهد؟ یک بانک آنلاین. 

به طور کلی، بانک های فقط اینترنتی، APYهای بسیار بالاتری نسبت به رقبای خود ارائه می دهند؛ زیرا کارکرد آن ها ارزان تر است. این بانک نیازی به خرید زمین، ساخت شعبه یا پرداخت مالیات بر دارایی ندارد. درنتیجه، می توانند نرخ بهره ی بهتری را به مشتریان خود ارائه دهند. 

می توانید با یک جست وجوی ساده، بانکی که بالاترین نرخ بهره را دارد، پیدا کنید. با این حال، قبل از تغییر، مطمئن شوید که کارمزدهای بانک و آنچه مشتریان دیگر درباره ی آن می گویند را مطالعه کرده اید. 

درس 6 کتاب هزاره را شکست: تا زمانی که بدهی های خود را به موقع پرداخت کنید، کارت های اعتباری یک ابزار مالی عالی هستند؛

کتاب هزاره را شکست

استفاده از کارت یک راه آسان برای خرج کردن سریع پول است. در پایان هر ماه، با انبوهی از صورت حساب ها و پرداخت سودهای کلان و همچنین از دست دادن مسیر هزینه های خود مواجه می شوید. بنابراین آیا شما باید از کارت های اعتباری اجتناب کنید؟ نه دقیقاً. 

استفاده از کارت اعتباری برای پرداخت قبوض به شما کمک می کند تا امتیاز اعتباری خود را ایجاد کنید؛ ممکن است درصورت نیاز به قرض گرفتن برای خرید خانه نیز مفید باشد. 

یکی از قوانین ساده ای که باید هنگام استفاده از کارت های اعتباری رعایت کنید، این است که هرگز بیش از توان پرداخت هزینه نکنید و مطمئن شوید که بدهی خود را به طور کامل در پایان هر ماه پرداخت خواهید کرد. 

کارت های اعتباری از نظر تئوری مشابه وام های یک ماهه هستند. اگر کارت اعتباری دارید، می توانید برای خرید ماهانه از آن استفاده کنید. یک شرکت کارت اعتباری در پایان ماه برای خریدهایی که انجام داده اید، صورت حساب می دهد. روی صورت حسابی که دریافت می کنید، دوعدد وجود دارد؛ کل مبلغ بدهی و حداقل مبلغ پرداختی. اگر کم تر از این مبلغ را پرداخت کنید، بقیه ی بدهی شما به ماه بعد منتقل خواهد شد. 

در این مرحله، دوگزینه در دسترس شماست. با پرداخت کل مبلغ، کار شما تمام شده است و شرکت کارت اعتباری نمی تواند از شما هزینه ی دیگری بگیرد اما اگر حداقل مبلغ را پرداخت کنید، شما ملزم به پرداخت سود نیز خواهید بود. ممکن است نرخی معادل 20درصد در سال و یا بالاتر از شما دریافت شود. کارت های اعتباری معمولاً بندهای خاصی دارند که به آن ها اجازه می دهد درصورت عدم پرداخت، نرخ را حتی بالاتر هم ببرند. 

درس 7 کتاب Broke Millennial: پس انداز پول، شما را از بدهی دور نگه می دارد؛

چه تغییری در رفتار مالی شما می تواند در رسیدن به یک ثبات مالی مؤثر باشد؟ احتمالاً در این مورد توصیه های زیر را از یک کارشناس امور مالی شخصی خواهید شنید: «ابتدا به خودتان پرداخت کنید». 

به جای اینکه منتظر بمانید تا پایان ماه ببینید چیزی از درآمدتان باقی مانده است یا نه، به محض دریافت حقوق خود، بخشی از آن را پس انداز کنید. 

یک دلیل قانع کننده برای اینکه چرا باید «ابتدا به خودتان پرداخت کنید» وجود دارد: 

هیچ راهی برای پیش بینی آنچه ممکن است در زندگی اتفاق بیفتد وجود ندارد. پس انداز پول، راهی است که شما را در برابر بدترین اتفاق ها محافظت می کند. به همین دلیل است که این مرحله اهمیت بسیار زیادی دارد. 

وقتی سقف کارت اعتباری خود را برای پوشش شرایط اضطراری به حداکثر می رسانید، به جای پس انداز برای آینده، درنهایت ملزم به پرداخت سود بدهی خود خواهید شد. درنتیجه، وقتی دوباره مشکلی پیش بیاید، شما آسیب پذیرتر خواهید بود. 

پس چگونه می توانید از این تله ی بدهی جلوگیری کنید؟ ساده است؛ ایجاد تغییرات کوچک، کلید ایجاد عادات جدید است. 

درس 8 کتاب Broke Millennial: اندازه ی صندوق اضطراری، به وضعیت مالی شما بستگی دارد؛

کتاب هزاره را شکست

اگر برای آخرین بحران آمادگی نداشته باشید، در برابر بحران مالی بعدی آسیب پذیرتر خواهید بود. به همین دلیل است که شما باید یک صندوق اضطراری داشته باشید تا در فاصله ی پرداخت های حقوق ماهیانه به شما کمک کند. 

آیا تنها پس انداز برای شکست دادن بحران های مالی کافی است؟ بستگی دارد. 

یک قانون کلی مالی سنتی توصیه می کند که باید شش ماه هزینه ی زندگی را در صندوق اضطراری خود داشته باشید. با این حال، اگر شما بدهکار هستید و درآمد کمی دارید، ممکن است این گزینه دور از دسترس شما باشد. 

از سوی دیگر، اگر بدهی شما قابل مدیریت است یا بدون بدهی زندگی می کنید، می توانید برای پس انداز اقدام کنید تا شش ماه از هزینه های اولیه ی زندگی را پوشش دهید. به سادگی، تمام هزینه های ماهانه ی خود مانند اجاره، قبض و مواد غذایی را جمع آوری و در شش ضرب کنید؛ این هدف شماست. 

اگر یک فریلنسر هستید، باید پول کافی برای پوشش نه ماه زندگی خود پس انداز کنید. اگر رئیس خود هستید، همه چیز گران تر و درآمد شما هرماه در نوسان می باشد، داشتن مقداری پول اضافی در پس انداز اضطراری ایده ی خوبی است. 

صندوق اضطراری شما در حالت ایدئال باید در یک حساب بانکی با درصد سود سالانه ی حداقل یک درصد باشد؛ نه در سرمایه گذاری یا سهام. این صندوق باید به ایجاد آرامش خاطر شما تبدیل شود. 

سخن پایانی

پول برای بسیاری از شما استرس زا است و این باعث عدم پیشرفت در زندگی می شود. اگر وضعیت مالی شما از کنترل خارج شود، بعید است بتوانید برای آینده پس انداز کنید و دچار بدهی خواهید شد. 

با یادگیری بودجه بندی بر اساس درصد و استفاده ی صحیح از کارت اعتباری خود، به خوبی می توانید درآمد و هزینه هایتان را مدیریت کنید. بانکداری آنلاین و یک صندوق اضطراری مالی می تواند به شما کمک کند تا از شرایط سخت عبور کنید و در مسیر آزادی مالی قرار بگیرید. 

ادامه مطلب
The Book on Rental Property Investing
خلاصه کتاب سرمایه‌ گذاری در املاک اجاره‌ ای اثر براندون ترنر

این مقاله از روی نسخه اصلی و انگلیسی کتاب سرمایه گذاری در املاک اجاره ای نوشته براندون ترنر (Brandon Turner) خلاصه برداری شده است!

 

خلاصه کتاب سرمایه گذاری در املاک اجاره ای- براندون ترنر (Brandon Turner)

کتاب سرمایه گذاری در املاک اجاره ای نوشته براندون ترنر به شما توضیح می دهد چگونه سرمایه گذاری در املاک می تواند به درآمدی غیرفعال در طول عمر شما تبدیل شود و همچنین شما را با ارزش این سرمایه ها آشنا می کند؛ پس با ما و خلاصه این کتاب ارزشمند همراه باشید.

آیا تا به حال به سرمایه گذاری در املاک فکر کرده اید؟

برای بسیاری، خرید خانه اول بزرگ ترین تصمیم مالی در زندگی آن هاست، اما امروز قصد داریم به مقوله دیگری نگاه کنیم: ما قصد داریم بررسی کنیم چگونه می توانید در املاک و مستغلات سرمایه گذاری کنید؛ نه برای اینکه خودتان در آنجا زندگی کنید، بلکه برای به جریان انداختن نقدینگی تان که راه شما را به سمت آزادی مالی سرعت می بخشد.

این متن به طور خلاصه 5 پیشنهاد برتر از کتاب سرمایه گذاری در املاک اجاره ای را توضیح می دهد که توسط براندون ترنر (Brandon Turner) نوشته شده است.

چرا باید سرمایه گذار ملک اجاره ای شوید

در اینجا برخی جوانب مثبت را بررسی می کنیم: خرید با اهرم سرمایه گذار سوئدی.

آیا برای خرید آن ملک به قیمت 200000 دلار نیاز به 200000 دلار پول نقد دارید؟ نه، خوشبختانه نه. هنگام سرمایه گذاری در املاک و مستغلات، ساده ترین کار برای تسریع بخشیدن به زمان کار و افزایش بازده سرمایه قرض گرفتن پول از شخص دیگری است.

برای بازدهی بیشتر تلاش کنید. هر چه زمان بیشتری برای این کار اختصاص دهید، بازده بیشتری خواهید داشت؛ برای مثال معاملات داخلی املاک با بازسازی یک ملک، با شبکه سازی برای یافتن معاملات بهتر درباره وام مسکن، یا صرف وقت بیشتر برای یافتن بهترین املاک قانونی است.

در بازار سهام، اگر از دانشی استفاده کنید که بقیه جامعه سرمایه گذار به آن دسترسی ندارند، شما را به زندان می اندازند، اما هنگام سرمایه گذاری در املاک و مستغلات شما تشویق می شوید از مزایای چنین اطلاعاتی صحبت کنید. راه های متعددی برای سودآوری و چهار راه مختلف برای افزایش ثروت شما در حین سرمایه گذاری در املاک اجاره ای وجود دارد که در شماره سه به آن ها خواهیم پرداخت.

حتی اگر تصمیم بگیرید در آن روز خاص در رختخواب بمانید، می توانید این کار را بکنید؛ چون نیازی به حضور فیزیکی شما برای پول درآوردن نیست. متقاعد شده اید یا هنوز لازم است ادامه دهیم؟ خب، پس یک ثانیه صبر کنید؛ زیرا صحبت های ما ادامه دارد.

چرا نباید سرمایه گذار ملک اجاره ای شوید؟

مانند هر چیز دیگری در زندگی، سرمایه گذاری در املاک اجاره ای نیز جنبه های منفی خود را دارد. شما باید تصمیم بگیرید که آیا این نوع سرمایه گذاری برای شما مناسب است یا خیر. اگر شما فقط با توضیحات شماره یک قانع شدید، متأسفم؛ زیرا اکنون سعی می کنم شما را متقاعد نکنم.

ایجاد ثروت به زمان نیاز دارد، این یک طرح سریع ثروتمندشدن نیست

خلاصه کتاب سرمایه  گذاری در املاک اجاره  ای

ثروتمندشدن از طریق سرمایه گذاری در املاک اجاره ای مستلزم این است که در یک دوره زمانی طولانی اقدامات مداوم انجام دهید. اگر آن را از دست دادید، کلیدواژه ها «اقدام ثابت» و «مدت زمانی طولانی» هستند. این خطر وجود دارد که املاک اجاره ای شما تقریباً تنها چیزی باشد که می توانید به آن فکر کنید.

 فکرکردن به املاک اجاره ای

مالکان املاک اجاره ای ممکن است با افراد سرسختی سر و کار داشته باشند، مثلا مستأجران ممکن است گاهی اوقات بسیار سرسخت باشند. برخی از آن ها واقعاً بهانه جویی برای تأخیر در پرداخت و خسارت مالی را از طریق کاغذبازی و حسابداری به هنر تبدیل کرده اند؛ دقیقاً مانند هر تجارت دیگری، اما اگر از این شیوه متنفرید، ممکن است مجبور شوید آن را به شخص ثالثی بسپارید.

آیا می توانید سرمایه گذاری خود را از دست بدهید؟

درست مانند هر فعالیت با سرمایه گذاری دیگری، بازده مالی تضمین نمی شود. با تحقیق مناسب و با راه اندازی سرمایه گذاری املاک اجاره ای خود به عنوان یک تجارت می توانید شانس موفقیت خود را تا حد زیادی افزایش دهید.

راه های متعددی برای سودبردن از املاک اجاره ای

قبل از اینکه درباره این موضوع صحبت کنیم که آیا یک معامله ملک اجاره ای خوب به نظر می رسد، مهم است درباره آن ها بدانید؛ بنابراین اجازه دهید با موارد زیر شروع کنیم:

افزایش دارایی را در طول زمان ارزیابی کنید

برای مثال اگر امروز می توانید خانه خود را به قیمت 200000 دلار بفروشید و آن را در سال 1992 به قیمت 100000 دلار خریداری کرده اید، ارزش خانه ما 100 درصد افزایش یافته است. در سوئد، این مولد ثروت در طول 30 سال گذشته نقش مهمی ایفا کرده که سبب شده است همه بر این باور باشند که خرید خانه شخصی شما کار بیهوده ای است. اکنون بخرید، یا در کنار صف منتظر بمانید تا بقیه ثروتمندتر شوند!

دو نوع ارزشیابی وجود دارد:

الف) ارزشمندی طبیعی ناشی از تورم و کمبود

ب) ارزشمندی اجباری که از تعمیر ملک ناشی می شود.

اگر ملک اجاره ای نمی تواند ارزش نقدینگی خوبی برای شما ایجاد کند، نباید در آن سرمایه گذاری کنید. به بیان ساده جریان انداختن نقدینگی به این مفهوم است که پس از پرداخت تمام هزینه های ملک و سود وام، چه مقدار پول از پرداخت مستأجر باقی می ماند.

صرفه جویی در مالیات

صرفه جویی در مالیات مربوط به کشور خاصی است، اما در بیشتر کشورهای دنیا، مزایای مالیاتی برای مالک ملک اجاره ای وجود دارد.

پرداخت وام بسیار جالب است

وقتی یک وام معمولی از بانک دریافت می کنید، پرداخت هایی که هر ماه انجام می دهید، شامل دو جزء است: اصل و بهره. پولی که برای اصل سرمایه خرج می شود، ارزش سهام شما را در ملک افزایش می دهد، درحالی که پرداخت سود افزایش نمی یابد. در مراحل اولیه پرداخت وام مسکن، شما معمولاً بیشتر به نسبت سود پرداخت می کنید تا اصل وام، اما با گذشت زمان این رابطه تغییر می کند؛ به طوری که در سال پایانی پرداخت وام مسکن، تقریباً 100 درصد به سمت اصل سرمایه می رود.

و مورد مهم عبارت اند از میزان ارزش پول و به جریان انداختن نقدینگی. با این حال مقابله با به جریان انداختن نقدینگی آسان تر از افزایش ارزش پول است؛ پس بیایید روی اولی تمرکز کنیم. به جریان انداختن نقدینگی با جمع بندی تمام درآمدهای ملک و سپس کسر تمام هزینه ها محاسبه می شود.

بیایید این دو را تجزیه کنیم. درآمد حاصل از اجاره توسط بازار منصفانه تعیین می شود که به نوبه خود توسط عواملی مانند موقعیت مکانی، تعداد اتاق خواب ها و اندازه کیفیت ملک سنجیده می شود. با استفاده از منابعی مانند روزنامه های محلی، تهویه مطبوع و فهرست کریگ حتماً به روز بمانید و همچنین تعیین کنید که اجاره منصفانه برای ملک شما در بازار چقدر است.

سرمایه گذاری در املاک اجاره ای؛ تقسیم بندی هزینه ها

براساس کتاب سرمایه گذاری در املاک اجاره ای هزینه ها را می توان به دو بخش تقسیم کرد: بخش اول هزینه های عملیاتی است؛ مانند مالیات، بهره، بیمه، جای خالی، تعمیرات، آب، زباله، گرما، برق و غیره؛ برای مثال با شرکت برق محلی خود تماس بگیرید تا بدانید هزینه برق چقدر است.

ورد دوم مخارج سرمایه ای است. این ها هزینه های روزمره نیستند، با وجود این می توانند سرمایه گذاری های شما را با شکست مواجه کنند. برای مثال، رنگ آمیزی جدید، انجام کف پوش، گرفتن سقف جدید و غیره سبب جلب توجه و افزایش ارزش ملک می شود. این کار مثل یک برگه تقلب از برندون ترنر است.

فرض کنید ملک شما 1500 دلار در ماه درآمد دارد و هزینه آن 1200 دلار است؛ یعنی شما یک مبلغی به ارزش 300 دلار در ماه یا 3600 دلار در سال خواهید داشت. یا این خوب است؟ پاسخ این است که شما باید در نظر بگیرید چقدر برای ملک پرداخت کرده اید.

فرض کنید پیش پرداخت شما 60000 دلار بوده است. ین به معنای «کنترل دقیق» شما و بازگشت 6 درصد از میزان نقدینگی سرمایه در سال است. این رقم ممکن است کمی پایین باشد، با توجه به اینکه این میزان در بازار سهام می تواند حدود 7-10 درصد در سال باشد. تا آنجا که ممکن است کنترل بالایی می خواهید.

چگونه معاملات را پیدا کنم؟

قیمت چیزی است که می پردازید، ارزش چیزی است که دریافت می کنید. برای یافتن بهترین معاملات باید اطراف را جست وجو کنید. یک قانون کلی خوب این است: ه 100 ملک نگاه کنید، 10 مورد از آن ها را پیشنهاد دهید و 1 مورد از آن ها را بپذیرید. یک بار سرمایه گذاری عاقل به من گفت اگر از هر ده پیشنهاد او بیش از یک مورد پذیرفته شود، می دانست پیشنهادهای زیادی دارد.

ما شما باید به دنبال چه باشید؟ در اینجا چند پیشنهاد مطرح می شود: برخی از آن ها ممکن است در ابتدا غیرمنطقی به نظر برسند، اما به خاطر داشته باشید مشکلی به نظر فاجعه آمیز می رسد که درواقع رفع آن ها بسیار آسان است و قیمت ها را پایین نگه می دارد که به شما به عنوان یک سرمایه گذار امکان بازده بالاتری بدهد.

گاهی یک تخت کوچک یکی از ساده ترین مشکلات برای رفع آن است؛ با وجود این 99 درصد از رقابت را از بین می برد. یک اتاق خواب سوم مخفی که یک ملک را از یک اتاق خواب دو خوابه به یک اتاق خواب سه خوابه تبدیل می کند، می تواند بلافاصله اجاره بهای آن را به شکل منصفانه ای افزایش دهد.

مثال

به دنبال اتاق های ذخیره سازی بزرگ یا اتاق خواب بزرگی باشید که می توانند به دو قسمت تقسیم شوند. نشتی سقف تخت و/ یا سقف زشت ممکن است مشکل بزرگی به نظر برسد، اما این طور نیست. تعمیر آن بسیار هزینه دارد، اما ساده و سریع است. دخمه پرپیچ و خم املاک قدیمی اغلب دارای اتاق هایی هستند که از یکدیگر جدا هستند، اما این مورد در بازار امروزی رایج نیست؛ بنابراین، املاک قدیمی به قیمت کمتری فروخته می شوند.

امروز می خواهیم فضاهایی را باز کنیم – آشپزخانه – ناهارخوری – اتاق نشیمن. نه، منظور یک اتاق ناهارخوری است که نشیمن و آشپزخانه هم به شمار می آید. گاهی اوقات، تبدیل خانه هزارتویی به یک خانه دل باز کار ساده ای است. اگر باغ یا باغچه ای شبیه جنگل کنارتان باشد، می توانید به خوبی همه را به دام بیندازید. محوطه سازی نه سخت و نه گران است، با وجود این رقابت را از بین می برد و ملکتان را بی رقیب می کند.

سخن پایانی

سرمایه گذاری در املاک اجاره ای جنبه های مثبت زیادی دارد؛ مانند توانایی استفاده از اهرم مالی و توانایی تلاش برای بازدهی بیشتر، اما سرمایه گذاری در املاک اجاره ای جنبه های منفی نیز دارد. از جمله این واقعیت که فرایند ثروت سازی زمان قابل توجهی را می طلبد و شما باید با افراد سرسختی سر و کار داشته باشید.

سرمایه گذاری در املاک اجاره ای از طریق ارزشمندسازی پول، به جریان انداختن نقدینگی، مزایای مالیاتی و پرداخت وام تولید ثروت می کند. معامله خوب معامله ای است که در آن جریان نقدی مثبت و ترجیحاً تا حد امکان کنترل بالایی داشته باشید. همچنین به دنبال ملکی باشید که مشکلی دارد که به راحتی قابل رفع باشد و با وجود این رقبا را از بین ببرد. حساب بانکی آینده شما به خاطر آن از شما تشکر خواهد کرد. شما می توانید از زمان و توانایی های خودتان برای افزایش موفقیت مالی استفاده کنید.

ادامه مطلب
alt for image number
خلاصه کتاب جاده‌ی موفقیت؛ فاصله ما تا موفقیت چند متر است؟

این مقاله از روی نسخه اصلی و انگلیسی کتاب جاده ی موفقیت خلاصه برداری شده است!

خلاصه ی کتاب «جاده ی موفقیت» (Road To Success)

هر کسی که از شرایط زندگی فعلی خودش راضی نباشد، به دنبال راهی برای یافتن جاده ی موفقیت خودش می گردد. اگر چنین فردی موانع ذهنی را جدی نگیرد و به دنبال ساخت حقیقت زندگی خود باشد، به زودی می تواند هر چیزی که ذهنش به تصویر کشیده است در زندگی خود ملاقات کند. 

در این قسمت از خانه ی سرمایه به سراغ کتاب «جاده ی موفقیت» از ناپلئون هیل می رویم. این کتاب، قبل از کتاب «بیندیشید و ثروتمند شوید» و هنگامی که هیل هنوز جوان بوده، نوشته شده است. دیدن دیدگاه های دوران جوانی این نویسنده ی جهانی در مورد موفقیت و شکار نکته هایی که در لابه لای حرف هایش نهفته، ماجرای جالبی است که شما را به خواندن خلاصه ای از آن دعوت می کنیم. 

یک هدف قطعی برای خودتان انتخاب کنید

برای قدم گذاشتن در جاده ی موفقیت، باید هدفی مشخص و روشن برای خودتان انتخاب کنید. این کار، شما را از سردرگمی های نداشتن هدف نجات می دهد، مسیر پیش رویتان را مشخص می کند، انرژی تان را مدیریت کرده و فرصت هایی را برای ایجاد تحول، مقابلتان قرار می دهد. 

جاده ی موفقیت؛ راه و رسم هدف گذاری چگونه است؟

جاده ی موفقیت

تا پایان امروز به خودتان وقت بدهید و قبل از رسیدن ساعت به دوازده نیمه شب، یک هدف را برای زندگی تان مشخص کنید؛ سپس، هدفتان را روی یک برگه کاغذ بنویسید. یادتان باشد، نباید نوشتن در مورد هدفتان آنقدر پیچیده و درهم باشد که در آخر متوجه نوشته ی خود نشوید. هدفتان را به زبان ساده، بدون حرف های قلمبه سلمبه و به شکل تعریف کردن یک ماجرای از قبل رخ داده بنویسید. می توانید کارتان را با چنین جمله ای شروع کنید:

من بسیار شاد، خوشحال و سپاسگزارم هستم که در طول 365 روز گذشته، درآمد ماهیانه ام را به یک میلیارد رساندم. من برای رسیدن به این درآمد در مسیر ارائه ی یک خدمت صادقانه به مردم قرار گرفتم. بسیار سپاسگزارم که همیشه تلاش کردم بهترین برای خودم باشم، بهترین خدمات را ارائه دهم و بسیار بیش تر از پولی که به دست آورده ام، خدمت رسانی کنم. من این مسیر را با قدرت ادامه دادم و ادامه می دهم. 

حالا، زیر برگه را امضا کرده و به مدت دوازده شب پیوسته قبل از خوابیدن، آن را بخوانید. روان شناس ها معتقد هستند کسانی که برای خودشان هدفی دقیق درنظر می گیرند، آن را می نویسند و حداقل دوازده شب قبل از خوابیدن، هدفشان را مرور می کنند، بدون شک به هدفشان خواهند رسید.

آیا شما شایسته ی اعتماد هستید؟

برای آنکه بتوانید در جاده ی موفقیت حرکت کنید، باید خودتان را به قدرت اعتمادبه نفس مسلح سازید. برای این کار باید به خودتان و توانایی هایتان باور داشته باشید و کاری کنید که دیگران هم چنین باوری نسبت به شما داشته باشند. درنهایت، برای ریشه کردن در ذهن دیگران به عنوان کسی که می توان به او باور و اعتماد داشت، باید شایستگی تان را اول به خودتان و سپس برای آن ها اثبات کنید. 

یادتان باشد که همه ی راه ها از درون خودتان می گذرد. شما برای برانگیختن تشویق دیگران باید قبل از هر کسی، خودتان بتوانید خودتان را تشویق کنید، به قول هایی که به خودتان می دهید عمل کرده و خودتان را ببخشید.

 با طی کردن این مسیر، شما توانایی تشویق دیگران، عمل کردن به قول ها و حتی بخشیدن افراد را به دست خواهید آورد. بعد از این ماجرا، بدون اینکه از کسی انتظار داشته باشید، خواهید دید که دیگران نسبت به شما به قول هایشان وفا می کنند، مشتاقانه تشویقتان می کنند و حتی شما را می بخشند. 

جاده ی موفقیت؛ قدرت ابتکار عمل را به خدمت بگیرید

کارها را چگونه انجام می دهید؟ آیا اهل تقلید کردن هستید یا دوست دارید الگوها را بیرون کشیده و سپس روش خاص خودتان را بسازید؟ اگر از دسته ی دوم هستید و می خواهید با استفاده از نیروی خلاقانه ی ذهن خود پیش بروید، بدانید که موفقیت را بسیار بزرگ تر از چیزی که تصور می کنید در آغوش خواهید گرفت.

 قدرت ابتکار عمل، یعنی انجام دادن کارها به شیوه ی خود، فکر کردن برای یافتن گام هایی بهینه تر و کاربردی تر برای انجام کارها. قدرت ابتکار عمل محبتی بزرگ تلقی می شود که با جسارت اقدام کردن ترکیب شده است. چهره ی دیگر ابتکار عمل آن جایی است که کارها را بدون توجه به کوچکی یا بزرگی شان، در همه حال، چه زمانی که کسی شما را ببیند و چه زمانی که کسی نبیند، درست انجام دهید.

از این گذشته، باید خودتان را به فردی تبدیل کنید که کارها را فقط یک بار به او می گویند و دیگر نیازی به تذکر دوباره وجود ندارد. تبدیل شدن به چنین انسانی به زمان، تلاش و صبوری نیاز دارد ولی درنهایت، شما نتیجه ی تلاشتان را با تبدیل شدن به انسانی ارزشمند، درنظر دیگران، به دست خواهید آورد. 

از خلاقیت خودتان کار بکشید

قوه ی تخیل شما می تواند به اندازهی چندین اتاق فکر به شما ایده بدهد. کافی است دست از غر زدن و شکایت کردن بردارید و اطرافتان را  با چشم حل کنندهی مسائل نگاه کنید. در آن صورت است که می توانید راهی برای راحت زندگی کردن مردم، کمک برای صرفه جویی در زمانشان همراه با افزایش کیفیت کارها پیدا کنید و یک مسیر درآمد شگفت انگیز را برای خود راه اندازی کرده و جاده ی موفقیت زندگی را آباد سازید. 

نترسید؛ شجاعتِ حرکت کردن در خلاف جریان همیشگی، یعنی قدرت نشان دادن راهی که دیگران نمی بینند یا حاضر نیستند خودشان را برای دیدن آن به زحمت بیندازند. وقتی این شجاعت را به خرج می دهید، پاداش آن را هم با کسب کردن درآمدی که فکرش را نمی کردید، دریافت خواهید کرد. 

خود را به رودخانه ی اشتیاق پرتاب کنید

خلاصه کتاب جاده ی موفقیت

به خودتان نگاه کنید؛ چقدر هنگام انجام کارها اشتیاق دارید؟ اصلاً کاری هست که هنگام انجام آن گذر زمان را حس نکنید و شادی وجودتان را فرا بگیرد؟ اگر چنین کاری را سراغ دارید و ازقضا توانسته اید آن را به منبع درآمدتان تبدیل کنید، باید به شما تبریک بگوییم. شما بسیار بیش تر از آنچه که فکرش را می کنید خوشبخت هستید. 

ولی اگر منبع درآمدتان با کاری که به آن علاقه دارید یکی نیست، باز هم می توانید نیروی اشتیاق را در خودتان فعال کنید. برای این کار، کافی است مدتی مشتاقانه کار کردن را تمرین کنید و به خودتان فرصتی بدهید تا طعم انجام کارها با نیروی اشتیاق را بچشید. در این صورت، ذهنتان کم کم از تمرکز روی بخش های ناخوشایند کارتان منصرف و به سمت یافتن نکته های جالب و مثبت کارتان متمایل می شود، وارد جاده ی موفقیت می شود و بخش های جالب کارتان را یکی پس از دیگری به شما نشان می دهد. 

چه بسا، پس از مدتی از کاری که انجام می دهید هم خوشتان بیاید و از آن به عنوان یکی از بخش های پر انرژی زندگی تان یاد کنید. جالب این جاست که نیروی اشتیاق و تلاش شما برای مشتاقانه کارکردن و مشتاقانه زندگی کردن، به راحتی در وجود اطرافیانتان هم نفوذ می کند. بعد از مدتی به خودتان می آیید و تحول بزرگ این تصمیم به ظاهر ساده و تلاش رایگان را در زندگی تان حس می کنید.

جاده ی موفقیت؛ به دنبال راهی برای خدمت به دیگران بگردید

 انسان موجودی اجتماعی است که نه به تنهایی بلکه با کنار یکدیگر بودن به موفقیت دست می یابد. به همین دلیل، وقتی بتوانیم راهی برای خدمت کردن به دیگران پیدا کنیم، نه تنها دیگران بلکه خودمان هم از این ماجرا سود می بریم. هر چقدر این خدمت رسانی بزرگ تر باشد، سودی که درنهایت به ما و همکارانمان می رسد، بزرگ تر خواهد بود و این ماجرا به صورت یک چرخه به حرکت مثبت و زیبای خود ادامه خواهد داد. 

یادتان باشد که تنها هدف گذاری کردن یا داشتن اشتیاق برای حضور در جاده ی موفقیت، کافی نیست. البته که شما چیزی به کائنات یا دیگر انسان ها بدهکار نیستید ولی ذات انسان به این صورت است که وقتی خدمتی به دیگران انجام می دهد و این خدمت به یک سود گاهی این سود پول است و گاهی چیزی مثل احساس شادی واقعی ختم می شود، احساس مفید بودن در تک تک سلول های بدنش جوانه می زند. 

از این گذشته، ما با خدمت کردن به دیگران، به نوعی در حال بخشیدن توانایی های خودمان هستیم. بخششمان نیز در جهان بی جواب نخواهد ماند و ما چندین برابر بیش تر از چیزی که بخشیده ایم به دست خواهیم آورد. می بینید؟ یک قدم از سوی ما چه سریالی از برکت، شکوه و عظمت سیستمی که در آن خلق شده ایم، به نمایش می گذارد؟

چقدر بر خودتان مسلط هستید؟

یکی از بزرگ ترین نشانه های ذهن عمیق، تسلط بر احساسات است. خشم، اندوه و نگرانی احساس هایی هستند که تمرین برای کنترل آن ها می تواند انسان را به فردی عمیق و ارزشمند تبدیل کند؛ فردی که فرمان ذهن و احساس خود را در دست دارد. چنین فردی بسیار قابل اطمینان و اعتماد است و دیگران از چنین فردی انتظار بالاتری دارند؛ چون درایت و حکمتی را  در او می بینند که در دیگران پیدا نمی کنند. 

فردی که احساس خود را کنترل می کند، در جاده ی موفقیت قدم می گذارد. او می تواند دیگران را بهتر درک کند؛ چون با مهار احساس های هیجانی خود به ذهنش این فرصت را می دهد که خودش را جای دیگران بگذارد و از دریچه ی نگاه آنها هم به ماجراها نگاه کند. چنین انسانی خودش را غرق در احساس و نگرش مثبت می کند. 

زیرا می داند که تفکر و ذهنیت منفی برای حرکت به سمت جلو مناسب نیست. تفکر منفی نه تنها ما را به جلو نمی برد بلکه کاری می کند تا در بهترین حالت، تا ابد سر جای خودمان درجا بزنیم و در بدترین حالت، هر چه زیبایی، شادی، موفقیت، عشق و دوستی که در کنارمان وجود دارد، با دستان خودمان ریشه کن کنیم. 

به کاری که انجام می دهید، ارزشی بیش تر از پول قائل باشید

در حالت معمولی و در مورد انسان های معمولی که کم تر احتمال دارد راهی به سوی جاده ی موفقیت پیدا کنند، انجام یک کار دقیقاً با مقدار دستمزد دریافتی برابری می کند؛ حتی گاهی دستمزد از مقدار کار انجام شده هم بیش تر است.

ولی در مورد انسان های موفق که راه خودشان را به سمت جادهی موفقیت هموار می کنند، مقدار خدمت و کار انجام شده چندین برابر پول دریافتی است. درواقع، این انسان ها کار را نه به خاطر پولی که دریافت می کنند بلکه به خاطر ارزشی که برای فعالیت خودشان و خدمت کردن به دیگران قائل هستند، انجام می دهند. آن ها کیفیت کارشان را به مقدار مزد دریافتی گره نمی زنند؛ چون می دانند که ارزش واقعی کار در تاثیری است که روی دیگران و زندگی شان باقی می گذارد. 

جالب این جاست که چنین افرادی خیلی زود به خاطر طرز تفکر ارزشمندشان و کار باکیفیتی که انجام می دهند، به موفقیت دست می یابند و میزان درآمد خود را بالا می برند. آن ها ارزشمندی وجودشان را به نمایش می گذارند و همین ماجرا از آن ها الماس های قیمتی می سازد.

آراستگی ظاهری را جدی بگیرید 

کتاب جاده ی موفقیت

بخشی از ماجرای موفق شدن و قدم زدن در جاده ی موفقیت به این بستگی دارد که چقدر موفق به نظر می رسید. شاید این موضوع عجیب باشد ولی حقیقت دارد. مردم قبل از آنکه در مورد تفکرات شما، میزان پول پس اندازی شما و… چیزی بدانند، با یک نگاه به ظاهر شما، در موردتان حدس هایی می زنند. اگر ظاهرتان ژولیده، نامرتب و ناهماهنگ باشد، شکلی از فقر، فلک زدگی و کمبود اعتمادبه نفس را در ذهن دیگران به یادگار باقی خواهید گذاشت. در آن صورت، نباید انتظار داشته باشید که دیگران حسابی جداگانه برایتان باز کنند یا احترامی که در ذهنتان دارید برایتان قائل شوند. 

در نقطه ی مقابل، اگر حساب بانکی شما حال و احوال چندان خوبی هم نداشته باشد. اما ظاهرتان مرتب، تمیز، هماهنگ و آراسته باشد، به زودی فرصت های خوبی برای پیشرفت کردن سر راهتان قرار می گیرند؛ چون شما در ذهن دیگران فردی با اعتمادبه نفس، موفق، توانا، خلاق و فرصت ساز را به تصویر کشیده اید. درواقع، هر کسی که بتواند خودش را مدیریت کند و با هر وضعیت مالی از شخصیت و اصالتش به عنوان یک انسان قابل احترام محافظت کند، ناخودآگاه درنظر دیگران، محترم جلوه خواهد کرد. 

افکارتان را ردیابی کنید

افکار شما سرنوشتتان را رقم می زند. این ماجرا در مورد افراد فقیر و ثروتمند، خوشحال و افسرده، امیدوار و ناامید و… صادق است. فکر شما هر چیزی که باشد، بر اساس قانون جذب، مثل یک آهنربا عمل می کند و چیزهایی که مشابه خودش هستند، با شدت و قدرت به سمتتان می کشاند.

بیش تر مردم، این کار را به صورت ناآگاهانه انجام می دهند. به این ترتیب که فکر می کنند روی ذهنشان هیچ کنترلی ندارند و افکار مثل اتوبوس های یک ایستگاه مدام از پی یکدیگر می آیند و می روند. این در حالی است که شما می توانید با کمی تلاش و لجبازی، ذهن خودتان را از اشغال فکرهای منفی و ناخواسته خالی کرده و خودتان دوباره قدرت خلق کردن را در دست بگیرید.

برای حرکت در جاده ی موفقیت، فکرهای خودتان را ردیابی کنید. با خودتان بیندیشید که اگر فکر کنونی تان تمام هم کیشان خودش را وارد زندگی تان کند، از حضور آن ها خوشحال می شوید یا اندوهگین؟ حتی شاید دلتان بخواهد که زندگی تان را به کس دیگری واگذار کرده و هر چه سریع تر آن را را به حال خودش رها کنید. افکار شما کلید دستیابی به گنج های درون و بیرون وجودتان هستند. این کلید را به دست هر رهگذری ندهید.

به ذهن و جسمتان فرصتی برای تجدید قوا بدهید

ما همراه با ذهن و جسممان در جاده ی موفقیت قدم می گذاریم. اگر می خواهیم همیشه با انرژی زیاد در این مسیر حرکت کنیم، باید در میان قدم هایمان ایستگاه هایی برای استراحت جسم و ذهنمان در نظر بگیریم. این ایستگاه ها می توانند انجام کار موردعلاقه، گذراندن زمان با فرد موردعلاقه، تفریح کردن، خواندن کتاب موردعلاقه یا حتی ورزش کردن باشند. 

پیشنهاد می کنیم حتی هنگام انجام کارتان هم چنین ایستگاه هایی را برای رفع خستگی و بالا بردن انرژی درنظر بگیرید. لطفاً این کار را با تلف کردن وقت برای عدم انجام مسئولیت و تنبلی یکی ندانید؛ زیرا با این کار قصد بالا نگه داشتن انرژی تان را دارید. این ماجرا درست مثل نفس کشیدن هنگام شنا کردن است. آیا شما می توانید بدون نفس گرفتن شنا کنید؟

شیوه ی فکری خودتان را دنبال کنید

مسیر حرکت در جاده ی موفقیت برای هر کسی یگانه است. این بدان معنا است که هر کسی با افکار و رفتار خود زندگی خودش را می سازد. زندگی شما و دیگران با هم فرق می کند. قرار نیست افکاری که زندگی دیگران را به شکل افتضاحی تبدیل کرده است، به قانونی برای زندگی شما با افکار متفاوتتان تبدیل شوند. 

مراقب دست اندازهای بزرگ در مسیر رسیدن به موفقیت موردعلاقه ی خود باشید. حرف دیگران را فقط در حد یک نظر شخصی که متعلق به خودشان است درنظر بگیرید؛ چون شما نویسنده و خالق دنیای خودتان با افکار و قانون های ویژه ی خودتان هستید. دقیقاً به همین دلیل است که شما می توانید معجزه هایی شگفت انگیز برای زندگی تان خلق کنید و دیگران را مات و مبهوت سازید. 

اصل تلقین را به کار بگیرید

دنیا پر از قوانین شگفت انگیز است تا ما را به جاده ی موفقیت، ثروت، سلامتی، عشق واقعی، آرامش و شادی برساند. یکی از این قوانین ویژه که بسیار ساده عمل می کند، «اصل تلقین» است. زندگی ما با افکارمان و احساسی که نسبت به آن ها داریم شکل می گیرد. برای موفقیت در زندگی مان باید افکارمان را به صورت انتخاب شده مهندسی کنیم. 

هر فکر با تمرکز کردن وارد ضمیر ناخودآگاه ما می شود و ماجراهایی از همان جنس را وارد زندگی مان می کند. بنابراین، اگر افکاری انتخاب شده را به صورت پیوسته در ذهنمان نگه داریم و با اصل تلقین، آن را وارد ضمیر ناخودآگاهمان کنیم، در آن صورت می توانیم کنترل زندگی مان را در دست بگیریم و چیزهایی که واقعاً می خواهیم به دست بیاوریم. 

استفاده کردن از اصل تلقین، بسیار ساده است. تنها کافی است فکری که می خواهیم در ذهنمان نگه داریم و بارها آن را تکرار کنیم. بعد از این گام، فکر جدیدمان به یکی از باورهای زندگی مان تبدیل می شود و ماجراهایی همسو با خودش را به سادگی و سرعت وارد زندگی مان می کند. 

جاده ی موفقیت؛ هیچ کاری را نیمه کاره باقی نگذارید

بسیاری از افراد که راهی به سمت جاده ی موفقیت پیدا نمی کنند، اعتقادی به تمام کردن کارها ندارند. در زندگی آن ها چندین کار وجود دارد که بلاتکلیف به حال خودشان رها شده اند. عجیب تر این جااست که آنها این کارهای نیمه را به عنوان یک شکست در زندگی شان تلقی می کنند. کمی فکر کنید؛ چطور ممکن است بدون تمام کردن یک کار و دیدن نتیجه ای که به دست می آید، برچسب موفقیت یا شکست را روی آن چسباند؟

این ماجرا درست مانند آن است که ساخت یک خانه را فقط تا پی ریزی آن ادامه دهیم؛ سپس، دست از کار کشیده و اقرار به شکست کنیم.

کارهایتان را تمام کنید. این کار نه تنها به شما فرصتی برای یک آغاز دوباره می دهد بلکه عادت تمام کردن کارها را که عادتی بسیار نیکو است در وجودتان نهادینه می کند. فردی که دوست نداشته باشد کارها را نصفه رها کند، از درون یک رهبر بزرگ، یک مدیر شایسته و انسانی است که برای موفق شدن به دنیا آمده است. او محکوم به این سرنوشت است که همیشه با موفقیت همسایه باشد. شما چطور؟ دوست دارید چنین محکومیت خوشایندی را از آن خود کنید؟ 

به نگاه ها و باورهای متفاوت احترام بگذارید

 

شما جاده ی موفقیت خودتان را می سازید و در آن حرکت می کنید اما این بدان معنا نیست که شما تنها هستید. در کنار شما و حتی یک وجب آن طرف تر، افرادی با افکار، باورها و نگرش های مختلف در حال زندگی کردن هستند. این سرنوشت ما به عنوان یک انسان است؛ چون ما تکمیل کننده ی نیازهای یکدیگر هستیم، از یکدیگر محافظت می کنیم، غذاهای مختلف را آماده کرده و برای یکدیگر سرپناه می سازیم. به زبان ساده، ما مدیون تفاوت ها و چرخه ی خدمت رسانی جهانی هستیم که به دلیل زندگی در کنار یکدیگر روی این کره ی خاکی به وجود آمده است. 

بنابراین، باید یاد بگیریم به تفاوت ها عجیب و غریب نگاه نکنیم. قرار نیست همه ی مردم مثل ما باشند. در آن صورت، دنیا به مکانی بسیار تکراری و خسته کننده تبدیل می شد. باید با خودمان تمرین کنیم تا به انسان ها ورای ملیت و مذهب و جنسیتشان و بدون هر شکلی از تعصب نگاه کنیم. تنها در آن صورت است که می توانیم خودمان را یک انسان مدرن، فهمیده و با عقل و شعور خطاب کنیم. 

خودتان را دست کم نگیرید

عبارت هایی مانند: «نمی شود»، «نمی توانم»، «غیرممکن است» و… برازنده ی شما نیست؛ زیرا شما به عنوان یک انسان وارد این دنیا شده اید. این یعنی در ذهنتان قدرتی برای تغییر پیرامونتان قرار داده شده است و تنها کاری که باید بکنید، شناخت خودتان و استفاده کردن از این قدرت است. در آن هنگام است که فرمان زندگی تان را به دست می گیرید و نیروهایی که در انتظار دریافت دستور از شما بوده اند رهبری می کنید. 

برای حضوری پربار در جاده ی موفقیت، خودتان را دست کم نگیرید. شما می توانید با افکارتان زندگی را به بهشت یا جهنم تبدیل کنید، می توانید با چیزی که دیده نمی شود، یعنی افکارتان، چیزهایی دیدنی خلق کنید. چه بخواهید و چه نخواهید، شما قدرتمند و شگفت انگیز هستید. هر چقدر که سریع تر این ماجرا را باور کنید، زندگی تان سریع تر به چیزی که می خواهید تبدیل می شود.  

خلاصه ای از کتاب جاده ی موفقیت

  • داشتن یک هدف قطعی در زندگی به تلاش هایتان جهت می دهد و شما را به جاده ی موفقیت می رساند.
  • یک هدف قطعی، هدفی روشن، مشخص، بدون ابهام، دارای زمان، مقدار و جهت است. 
  • همه ی راه ها از درون خودتان می گذرند. اگر می خواهید به فردی موفق تبدیل شوید، باید به خودتان و توانایی هایتان ایمان داشته باشید. 
  • داشتن ابتکار عمل و انجام دادن کارها به شیوه ی بهینه و خاص خودتان یکی از کلیدهای حضور در جاده ی موفقیت است.
  • از ایده هایی که به ذهنتان می رسند استقبال کنید. آن ها نتیجه ی به کار افتادن نیروی خلاقیتتان هستند و می توانند شما را ثروتمند و موفق کنند. 
  • قدرت اشتیاق، نیروی درونی شما برای حرکت کردن در مسیر موفقیت است. برای آنکه این نیرو را در بالاترین اندازه ی خود نگه دارید، افکار و آدم های منفی را از خودتان دور کرده و بهترین و هماهنگ ترین چیزها و آدم ها را دور خودتان جمع کنید. 
  • خدمت کردن به دیگران یکی از راه های میانبر برای رسیدن به موفقیت، ثروت و هر چیزی است که در زندگی می خواهید. 
  • یکی از نشانه های ذهن عمیق، تسلط داشتن بر احساس خشم، اندوه و نگرانی است. این احساس ها می توانند کنترل ذهنتان را در دست بگیرند و شما را از جاده ی موفقیت تبعید کنند. با هر روشی که می توانید، سعی کنید بر این احساس ها تسلط پیدا کنید. 
  • وقتی برای کاری که می کنید بیش تر از پولی که دریافت می کنید ارزش قائل باشید، به دنبال راهی برای بالاتر بردن کیفیت آن کار خواهید گشت. همین موضوع شما و کسب و کارتان را بسیار ارزشمند می سازد. 
  • ظاهر خودتان را با افکاری که در سر دارید همسو کنید. اگر در حال بازسازی ذهنتان برای تبدیل شدن به یک فرد ثروتمند هستید، ظاهرتان را هم از آشفتگی بیرون بیاورید و درمقابل دیگران، مرتب و آراسته ظاهر شوید. 
  • افکار شما زندگی تان را می سازند. ذهنتان را از افکار مسموم پاک کرده و فکرهای ثروت ساز را ملکه ی ذهنتان کنید. 
  • تفریح کردن هم درست به اندازه ی حرکت کردن به سمت هدف، مهم است. گاهی به خودتان و ذهنتان فرصتی برای استراحت کردن بدهید.
  • عادت به نیمه کاره رها کردن کارها مانع بزرگی برای حضور در جاده ی موفقیت است. کارها را یا شروع نکنید یا خودتان را متعهد کنید تا حتماً تمامشان کنید. 
  • به تفاوت هایی که میان انسان ها وجود دارد احترام بگذارید و سعی کنید با درک این تفاوت ها از خودتان فردی با ذهنی عمیق بسازید.

نظر شما چیست؟

آیا در خودتان این ظرفیت را می بینید که به تفاوت های دیگران احترام بگذارید و هیچ کاری را نصفه و نیمه به حال خود رها نکنید؟

ادامه مطلب
wishes-wont-bring-riches
خلاصه کتاب آرزو ثروت نمی‌آورد؛ چرا باید آرزوها را رها کنیم؟

این مقاله از روی نسخه اصلی و انگلیسی کتاب آرزو ثروت نمی آورد روز خلاصه برداری شده است!

خلاصه کتاب آرزو ثروت نمی آورد (Wishes Wont Bring Riches)

آرزو ثروت نمی آورد. چیزی که سبب خلق ثروت می شود، ترکیبی درست از تفکر مهندسی شده، هدف گذاری اصولی و اقدام است. در این قسمت از خانه سرمایه به سراغ کتاب «آرزو ثروت نمی آورد» از «ناپلئون هیل» می رویم و پای نصیحت های مستقیم «اندرو کارنگی» می نشینیم. اگر گوشی شنوا برای شنیدن نکته های پررنگ موفقیت دارید، تا پایان این ماجرا با ما همراه باشید.

ایمان دقیقاً چیست؟

ایمان عنصری قدرتمند است که می تواند انسان را سرشار از توان برای حل مشکلات و چالش ها کند. وقتی از واژه «ایمان» صحبت می کنیم، قبل از هر چیز مردم به یاد مذهب می افتند؛ البته ایمان به پروردگار موضوع بسیار مهمی است، اما تمام ایمان در این بخش خلاصه نمی شود.

خشی از ایمان دقیقاً همان چیزی است که خداوند هم به شکل های مختلف و در کتاب های مقدس تمام ادیان به آن اشاره کرده است و آن ایمان به توانایی و قدرت انجام کار در وجود خودمان است. اقدام کردن و ایمان به اینکه ما می توانیم از قدرت هایی که خداوند در وجودمان قرار داده است برای حل مشکلات و پیشرفت کردن استفاده کنیم، آن بعد از ایمان است که می خواهیم شما را با آن آشناتر کنیم.

ایمان کاربردی چیست و چرا اندرو کارنگی روی آن تأکید بسیاری داشت؟

 ناپلئون هیل در کتاب «آرزو ثروت نمی آورد» صحبت هایش را با اشاره به یک نکته مهم آغاز می کند؛ یعنی داشتن ایمان آن هم از نوع کاربردی اش. ایمان کاربردی نیرویی است که به طور مساوی در وجود همه انسان ها قرار گرفته است. این ایمان از اعتمادبه نفس انسان ریشه می گیرد. خوشبختانه اعتمادبه نفس چیزی مادرزادی نیست، بلکه یک وضعیت ذهنی به شمار می رود.

ما می توانیم اعتماد به نفس را در ذهن خودمان به وجود بیاوریم و آن را کم یا حتی زیاد کنیم. چیزی که سبب شروع اعتمادبه نفس در انسان می شود، وجود یک هدف روشن و مشخص است.  هر اندازه که هدف شما قطعی تر باشد، هر چقدر که میلتان برای رسیدن به آن بیشتر باشد، به همان اندازه اعتمادبه نفستان هم بیشتر می شود و با قدم هایی محکم تر به سمت هدفتان گام برمی دارید؛ در این صورت مشکلات یا موانع چاره ای جز حل شدن نخواهند داشت.

از شکست ها نترسید، آن ها را درک و تحلیل کنید

خلاصه کتاب آرزو ثروت نمی آورد

تلاش برای تغییر نگرش به شکست، موضوع مهم دیگری بود که در کتاب «آرزو ثروت نمی آورد» به آن اشاره شده بود. شاید شما هم افرادی را دیده باشید که با وجود دو عنصر «اعتمادبه نفس» و «هدف» در حین انجام کارشان با شکست روبه رو می شوند. معمولاً انسان ها در چنین شرایطی اعتمادبه نفس خودشان یا تمایلشان به هدف را از دست می دهند؛ درحالی که شکست ها می توانند بزرگ ترین همراه و کمک حال ما برای یافتن سریع ترین مسیر به سمت اهدافمان باشند.

 ما انسان هستیم و اشتباه کردن بخشی از فرایند یادگیری ماست. گذشته از این، بسیاری از شکست ها می خواهند راه های اشتباه را به ما نشان دهند و مسیرمان را اصلاح کنند. درست همان طور که ادیسون برای اختراع لامپ، بیش از 1000 بار شکست خورد، اما خود او این مورد را نه شکست، بلکه 1000 راهی می داند که به روشن شدن لامپ منتهی نمی شدند!

چگونه در برابر شکست ها از اعتمادبه نفسمان محافظت کنیم؟

شکست ها هر چه باشند، باز هم می توانند اعتمادبه نفس ما را خدشه دار کنند، ولی راهی وجود دارد که می تواند مانند سپر از اعتمادبه نفسمان محافظت کرده و به ما کمک کند تا از شکست هایمان درس بگیریم. این راه ساده، ملاقات با شکست در ذهنمان قبل از ملاقات با آن در دنیای واقعی است.

به زبان ساده ما باید موقعیت های مختلفی را که در یک ماجرا وجود دارند، از قبل شناسایی کرده و به شکلی خنثی به ماجراها نگاه کنیم. باید همه چیز را خوب، همه کس را دوست و در عین حال، همه چیز را بد و همه کس را دشمن در نظر بگیریم.

در این صورت می توانیم فرض کنیم که همه رویدادهای احتمالی هم زمان در حال رخ دادن هستند و برای هرکدامشان راه حل های مختلفی را بسازیم. به این ترتیب هیچ شکستی نمی تواند شما را غافلگیر کند؛ زیرا هر اتفاقی که بیفتد، چیزی بوده است که شما قبلاً در ذهنتان با آن ملاقات کرده بودید.

قانون جذب را برای رسیدن به خواسته هایتان به خدمت بگیرید

یکی از بخش های بسیار جالب در کتاب «آرزو ثروت نمی آورد» اشاره مستقیم به قانون جاذبه بود. ایمان کاربردی شما را با نیروی بسیار قدرتمند دیگری در جهان آشنا می کند که «قانون جذب» نام دارد. براساس این قانون که همیشه وجود داشته و وجود خواهد داشت، چیزهایی مشابه و هم جنس به سمت یکدیگر جذب می شوند.

نکته بسیار جالب درباره ما انسان ها این است که می توانیم با استفاده از قدرت ذهنمان کنترل این قانون را در زندگی مان به دست بگیریم و آن را از حالت خودکار به حالت برنامه ریزی شده درآوریم. برای استفاده آگاهانه از این قانون، قبل از هر چیز باید یک هدف روشن، مشخص و قطعی داشته باشیم. 

سپس تمام چیزهای دیگر را از ذهنمان اخراج کنیم و تمرکزمان را روی دستیابی به آن هدف بگذاریم. باید در این ماجرا آن قدر پیش برویم که در ذهنمان تصور روشنی از خودمان درحالی که به هدف موردنظرمان رسیده ای، نمایش داده شود.

 به دنبال این ماجرا ما از طریق ذهن و قلبمان به نمونه واقعی هدفمان تبدیل می شویم. در این هنگام قانون جذب هم که بدون هیچ قضاوتی چیزهای مشابه را به هم می رساند، ما را به نمونه فیزیکی هدفمان متصل می کند.

افکارتان را بازسازی کنید

هنگام استفاده آگاهانه از قانون جذب باید توجه بسیاری بر افکار غالب ذهنتان داشته باشید. اگر هدفی برای ثروتمندشدن در نظر می گیرید، باید افکارتان را هم با آن هم راستا کنید؛ مثلاً اگر تصورتان از خودتان فردی است که با وجود تلاش هایش درنهایت انسانی فقیر و تنها باقی می ماند، از این هدف گذاری راه به جایی نخواهد برد.

چون افکارش به قانون جذب این پیام را می فرستند که «من فقیر هستم، لطفاً فقر بیشتری را برایم به وجود بیاور و کاری کن تا همیشه در این وضعیت باقی بمانم!» بنابراین قبل از هر کاری، تکلیفتان را با افکارتان روشن کنید. اگر افکارتان درست نباشند، آرزو ثروت نمی آورد!

 زمان بگذارید و فکرهای منفی را یکی یکی از ذهنتان بیرون کرده و آن ها را با فکرهایی قوی، ثروت ساز، سرشار از شادی، امید، عشق واقعی، سلامتی و موفقیت جایگزین کنید؛ در این صورت حتی قبل از آنکه خودتان متوجه شوید، سلامتی، شادی، عشق و ثروت را در زندگی تان ملاقات خواهید کرد.

آرزو ثروت نمی آورد؛ دو شاه کلید برای سرعت بخشیدن به جذب خواسته ها

دست ما برای تغییر زندگی مان خالی است. ما می توانیم با ساده ترین چیزهایی که در وجودمان قرار داده شده است، رؤیایی ترین زندگی را برای خودمان به وجود بیاوریم. دو راه دیگر هم وجود دارند که هنگام تغییر زندگی مان با کمک اهداف و قانون جذب می توانیم از آن ها برای سرعت بخشیدن به این روند تحول کمک بگیریم:

1- تغییر مکالمه های درونی

ما هر روز چند جمله مشخص را در موقعیت های مختلف با خودمان تکرار می کنیم. از آنجا که ذهنمان برای دفاع از ما در مقابل موقعیت های خطرناک، همیشه به سمت منفی ماجراها تمایل دارد، شاید شما هم چیزهایی از این دست را با خودتان تکرار کنید:

  • نمی شود
  • نمی توانم
  • امکان ندارد!
  • سخت است
  • طول می کشد
  • همه چیز افتضاح است
  • جهان در حال نابودی است!

آیا قانون جذب را به خاطر دارید؟ چیزهای هم جنس به هم می رسند. در ذهنتان «نمی شود» حرف اول و آخر است؟ قانون جذب هم موقعیت های نشدنی را برایتان مهیا می کند! ماجرا دقیقاً به همین سادگی است! حتی می توان گفت به همین دلیل است که آرزو ثروت نمی آورد؛ چون در ذهن بیشتر مردم، آرزو چیزی دست نیافتنی است و اصلاً قرار نیست به واقعیت تبدیل شود!

یک روز خودتان را زیر نظر بگیرید و ببینید چه چیزهایی به خودتان می گویید؟ بعد از خودتان بپرسید که آیا واقعاً دوست دارید قانون جذب باز هم همین چیزها را به سمت شما بکشاند؟  آنگاه اگر از ملاقات با بُعد فیزیکی گفت وگوهای درونی خودتان خوشحال نشدید، کمی زمان بگذارید و با استفاده از اصل تکرار، گفت وگوهای درونی خودتان را به چیزی که می خواهید تغییر دهید. تنها کافی است جمله هایتان را عوض کرده و در هر فرصتی آن ها را تکرار کنید.

2- مشخص کردن یک خدمت در مقابل دریافت چیزی که می خواهید

اشتباه نکنید، شما چیزی به کسی بدهکار نیستید، اما انسان به گونه ای آفریده شده است که باید برای رسیدن به خواسته هایش اقدام هم بکند! حتی درباره غذاخوردن هم به فرض اینکه کسی هر روز بشقاب غذا را جلویتان می گذارد، باز هم این خود شما هستید که باید قاشق را بردارید، غذا را وارد دهانتان کنید و برای استفاده از انرژی اش آن را بجوید!

درحقیقت روح انسان مثل یک ظرف آب است. اگر این ظرف راهی به سمت جاری شدن و کشف کردن چیزهای جدید پیدا نکند، مثل یک باتلاق بو می گیرد؛ بنابراین برای آنکه بتوانید هدفتان را به کمک قانون جذب به سمت خودتان بکشانید، باید آن را با یک خدمت تاخت بزنید.

چگونه با خدمت کردن راهی به سمت دریافت خواسته هایمان باز کنیم؟

«آرزو ثروت نمی آورد» کتابی با راهکارهای عملی است. نمونه اش همین ماجرای ارائه خدمت در مقابل خواسته موردنظرمان است. قبل از هر چیز باید ببینید قلبتان شما را به سمت انجام چه کاری دعوت می کند؟ سپس باید راهی برای خدمت به مردم از طریق انجام کار مورد علاقه تان پیدا کنید. در این صورت چیزی را که می خواهید به دست می آورید.

 تصور کنید شما اکنون یک کارگر هستید و روزانه دستمزد می گیرید. هدفتان این است که درآمد خودتان را به 1 میلیارد در ماه برسانید. در این صورت، باید کسب وکاری برای خودتان راه اندازی کنید که قدرت تولید این پول و حتی مبلغ های بسیار بیشتر را داشته باشد.

وقتی به درونتان سر می زنید، می بینید شما به کار نجاری علاقه دارید؛ بنابراین با خودتان قرار می گذارید که در مقابل دریافت این پول و حتی چندین برابر آن، کسب وکاری در زمینه نجاری به راه بیندازید و با تولید محصولات چوبی درجه یک و خدمت کردن به مردم هدفتان را واقعی کنید.

حالا اینکه چطور سرمایه این کار را به دست می آورید، چطور در ها را یکی پس از دیگری باز خواهید کرد و… ماجراهایی هستند که ذهن و قلبتان آن ها را برایتان حل می کنند. اگر در گفته خود ثابت قدم باشید، پای حرف و خواسته تان بایستید، واقعاً به فکر انجام یک کار با هدف خدمت کردن باشید، گفت وگوهای درونی تان را با هدف و خواسته تان هم راستا کنید و بابت چیزهایی که داشتید، دارید و خواهید داشت سپاسگزاری کنید تا خودتان را در مرکز معجزه ها پیدا کنید.

شعله اشتیاق را در وجودتان روشن نگه دارید

آرزو ثروت نمی آورد؛ چون آرزوها زغال هایی سوخته یا حتی چوب هایی نسوخته هستند. آن ها هیچ شعله و حرارتی و هیچ شور و اشتیاقی در وجودشان ندارند؛ چون باد حسرت که همراه با آرزوهاست، آن ها را خاموش نگه می دارد. همان طور که برای زندگی کردن به انرژی نیاز دارید و برای به دست آوردن انرژی باید غذا و آب بخورید، برای حرکت کردن در مسیر رسیدن به اهدافتان هم باید روحتان را با اشتیاق و انگیزه تغذیه کنید. اشتیاق دو نوع دارد:

  • اشتیاق خنثی

آتش این نوع از اشتیاق در اثر شنیدن حرف های دیگران، شرکت کردن در سخنرانی ها، همایش ها یا تحت تأثیر دیگران قرارگرفتن روشن می شود، ولی اگر با اشتیاق فعال ترکیب نشود، به همان سرعتی که به وجود آمده از بین می رود. وجود اشتیاق غیرفعال یا خنثی در قلب و روح انسان بسیار مهم است؛ چون به این وسیله به فکر برداشتن قدم بعدی و استفاده از برنامه ریزی می افتد.

  • اشتیاق فعال

این نوع از اشتیاق، نشان دادن احساسات درونی با عمل و صحبت کردن از آن با ایمان است. اشتیاق فعال روحیه فرد را قوی نگه می دارد، او را در نظر دیگران ارزشمندتر می کند، اعتمادبه نفس او را بالا می برد و موانع را از مسیرش حذف می کند.

نکته مهم این است که کنترل اشتیاق، درست به اندازه ایجاد و شعله ور نگه داشتن آن مهم است. اشتیاق بیش از اندازه، قدرت تحلیل و یادگیری شما را کم کرده و اشتیاق کمتر از اندازه، شما را به فردی خنثی تبدیل می کند که علاقه ای به بهترکردن زندگی اش یا تغییر در جهتی مثبت ندارد.

کتاب آرزو ثروت نمی آورد؛ ظاهرتان را با ذهنتان هماهنگ کنید

آرزو ثروت نمی آورد

آرزو ثروت نمی آورد؛ زیرا آن ها نمی خواهند راهی به سوی واقعیت زندگی پیدا کنند، ولی اهداف، افکار و چیزهایی که واقعاً می خواهید چنین قدرتی دارند و از هر وسیله ای برای ورود به زندگی تان استفاده می کنند. ذهن شما از محیط پیرامونتان تأثیر می پذیرد. 

اگر می خواهید به فردی ثروتمند تبدیل شوید باید افکار ثروتمند خود را تا جایی که می توانید در زندگی تان هم به نمایش بگذارید. چقدر به ظاهر خودتان، لباس هایی که می پوشید، وضعیت چهره تان، خانه تان، لوازم و وسایلتان و چیزهایی که در اختیار دارید اهمیت می دهید؟

اگر منتظر این هستید که روزی ثروتمند شوید و سپس به فکر خرید لباس های مناسب یا زندگی در محله ای بهتر باشید، باید بدانید در اشتباه هستید؛ البته لازم نیست همین الان دست به جیب شوید. به شما توصیه می کنیم در اولین گام برای ایجاد این تغییر، تصمیم قطعی بگیرید و آن را بخواهید؛ در این صورت ضمیر ناخودآگاه و قانون جذب، شما را در مسیری قرار می دهند که می توانید ظاهرتان را هم رنگ با افکارتان کنید.

آیا داشته هایتان در بهترین وضعیت ممکن هستند؟

به جزئیات زندگی و ظاهرتان اهمیت بدهید. به خانه و لباس هایتان نگاه کنید. آیا همین امکانات فعلی را در بهترین حالت خود نگه داشته اید؟ آیا به شیوه لباس پوشیدن، راه رفتن، رفتارکردن، ایستادن، صحبت کردن و درمجموع حضورتان اهمیت می دهید؟

 وقتی کسی از دور شما را می بیند، چه کسی را در ذهنش تصور می کند؟ فردی فقیر و شکست خورده با خروارها مشکل، شکایت و افکار منفی یا فردی موفق، مثبت، سرشار از اعتمادبه نفس، با ذهنی ثروتمند که آینده ای بسیار روشن در انتظارش است؟

31 ویژگی که از شما یک فرمانده لایق می سازد

آرزو ثروت نمی آورد

در ادامه ورق زدن کتاب «آرزو ثروت نمی آورد» به ویژگی های یک رهبر می رسیم. رهبری کردن خودتان یا کسب و کارتان چیزی است که باید برای آن تلاش کنید؛ چون شما فرمانده روحتان و سکان دار کسب و کارتان هستید. دنبال کردن ویژگی های زیر می تواند روحیه فرماندهی را در شما تقویت کند:

1- داشتن یک هدف مشخص و برنامه ای بر رسیدن به آن

2- انگیزه دادن به اطرافیان در جهت اهدافی که از قبل مشخص شده اند.

3- یک رهبر موفق به دنبال بیشترکردن متحدان و افراد همفکر و هم هدف با خودش می شود.

4- جدی گرفتن و اعتمادکردن به توانایی های تیم

5- توانایی کنترل ذهن و احساسات

6-داشتن پشتکار برای تمام کردن کارها و نیمه کاره نگذاشتن هیچ کاری

7- یک رهبر خوب، فردی بسیار خلاق است. او همیشه به دنبال راه هایی برای بهترکردن وضعیت و روش ها می شود. او راه های قدیمی را بررسی می کند، اما نیازی به تقلید جز به جز از آن ها نمی بیند؛ چون می داند که راه ها و روش ها نیز مانند افکار انسان ها پیوسته در حال تغییر هستند.

8- او می تواند در هر شرایطی از منطق و عقل خود برای گرفتن تصمیم های درست استفاده کند.

9- یک رهبر خوب، فردی دهان بین نیست. او به سادگی تحت تأثیر حرف دیگران قرار نمی گیرد و بدون تحقیق، بررسی و تحلیل درباره حرف ها و نظرها قضاوت نمی کند.

10- او می تواند در زمان و مکان درست، اشتیاق را در کارمندان و اعضای تیمش به وجود بیاورد یا آن را مدیریت کند.

11- یک رهبر قدرتمند فردی اهل عدالت و انصاف است. معیار او برای برتری دادن به افراد، توانایی هایی است که دارند. با این حال، حتی درباره افرادی با توانایی های عالی هم شرط انصاف را رعایت می کند.

12- رهبر واقعی، فردی با اعتمادبه نفس بالاست. راست و محکم می ایستد، قدم هایی استوار برمی دارد و با رفتارش، اعتماد درونی به خودش را نشان می دهد.

13- در سیزدهمین نشانه یک رهبر موفق در کتاب «آرزو ثروت نمی آورد» به موضوع کار و مدیریت یک مجموعه می رسیم. یک رهبر موفق، بیشتر از کارمندانش کار می کند. او این کار را همراه با ذهنیتی مثبت انجام می دهد؛ چون می داند کارمندانش زیر نظر و هدایت او در حال حرکت دادن کشتی کسب وکار به سمت هدف موردنظر هستند.

14- رهبران بزرگ اهل دموکراسی هستند. شاید حرف ها و نظرات دیگران برایشان مهم نباشد، ولی با این حال به عقاید دیگران احترام می گذارند؛ چون درک می کنند انسان ها با هم متفاوت هستند و همه از یک دریچه مشترک به جهان نگاه نمی کنند.

15- یک رهبر خوب، فردی کم حرف است. او دانسته های زیادی دارد، ولی دلیلی نمی بینید که آن ها را در هر فرصتی به دیگران بگوید. عادت به کم حرف زدن او را به سمت بیشتر شنیدن و بیشتر تماشاکردن سوق می دهد.

16- آرزو ثروت نمی آورد؛ چون چیزی بسیار کلی است. درحالی که خواسته های واقعی سرشار از جزئیات هستند. او به جزئیات، اهمیت بسیار زیادی می دهد و از ریز کارهای کارمندان مستقیمش باخبر است. پیگیری مستقیم او درباره روند کارها به کارمندانش هم نشان می دهد که باید در اجرای کارهایشان دقیق و جزئی نگر باشند؛ چون رعایت کردن همین جزئیات می تواند تفاوت میان برندها را مشخص کند.

17- یک رهبر موفق، فردی مسئولیت پذیر است. او از اشتباه هایی که انجام می دهد، درس می گیرد و تلاش می کند تا دوباره به خاطر یک اشتباه دچار زحمت نشود.

18- رهبران بزرگ، فرماندهانی انتقادپذیر هستند. آن ها خودشان را بری از خطا نمی دانند و از اینکه کسی با گوشزد کردن یک نکته آن ها را نقد نمی کند، خشمگین نمی شوند.

19- رهبر موفق فردی مبادی آداب، اخلاق مدار، مؤدب و منظم است. او همان طور که به کارهای تیم و شرکتش می رسد، به کارهای شخصی، رژیم غذایی، ورزش، تناسب اندام و مطالعه پیوسته نیز مشغول است.

20- وفای به عهد موضوع بسیار مهمی بود که در کتاب «آرزو ثروت نمی آورد» به طور ویژه ای به آن اشاره شده بود. یک رهبر بزرگ، فردی است که به قول های خود وفا می کند. او یا حرفی را نمی زند یا اگر حرفی می زند، حتی اگر دیگر پایبندی به آن حرف برایش سودی نداشته باشد، همچنان پای حرفش می ماند.

او این ویژگی نیک اخلاقی را از وفاکردن به قول هایی که به خودش می دهد، به دست آورده است. کسی که به خودش و قول هایی که به خودش می دهد وفادار باشد، این قدرت درونی را پیدا می کند تا به قول هایی که به دیگران می دهد هم وفادار باقی بماند.

21- فردی به عنوان یک رهبر موفق شناخته می شود که در کار، حرف و عملش صداقت داشته باشد. یک فرد دورو، کم ارزش تر از آن است که بتواند پذیرای مسئولیت های یک رهبر و فرمانده کسب وکار باشد.

22- او می تواند تمایلات درونی خود را به خوبی مدیریت کند و برای آن ها پاسخی درخور بیاید. یک رهبر بزرگ خودش را سرکوب نمی کند، بلکه با مدیریت احساس ها و نیازهای مختلفش راهی برای رسیدن به صلح با خودش می یابد.

23- یک رهبر موفق، فردی با شخصیت محکم، مطمئن، قابل اتکا و پر از جذبه است. در عین حال، او همراه و پشتیبان کارمندانش است؛ به حدی که در غم و شادی آن ها شریک می شود.

24- او روی یک بخش متمرکز است و در آن به مهارت بسیار زیادی رسیده است. یک رهبر موفق می تواند ذهن خودش را در یک بازه زمانی مشخص روی یک موضوع متمرکز کند.

25- او از اشتباه ها یاد می گیرد. حالا این اشتباه چه از آن خودش باشد و چه از دیگران سر زده باشد.

26- یک رهبر موفق، مسئولیت اعضای تیمش را بر عهده می گیرد و به دنبال مقصر برای اشتباهات خودش یا تیمش نمی گردد.

27- او صبوری، درک، تحلیل و تحقیق را جایگزین قضاوت با چشم های بسته کرده است. تنها بعد از مطمئن شدن از اصل ماجرا دست به اقدام می زند.

28- یک رهبر بزرگ، ویژگی های مثبت دیگران را می بیند و در جای مناسب آن ها را بیان می کند.

29- او فردی با نگرش ذهنی مثبت است.

30- یک رهبر موفق روی کار تمام اعضای تیمش نظارت می کند.

31- این رهبر از همه کسانی که به او خدمت و کمک می کنند، کوچک یا بزرگ، بدون غرور تشکر می کند.

اصل حرف ناپلئون هیل در کتاب «آرزو ثروت نمی آورد» چه بود؟

خلاصه کتاب «آرزو ثروت نمی آورد»

ناپلئون هیل در کتاب آرزو ثروت نمی آورد بر این باور بود که برای رسیدن به الگوی موفقیت باید تلاش برنامه ریزی شده را به کمک اقداماتی آگاهانه پیگیری کرد، از اشتباهات درس گرفت و با درست کردن مداوم مسیر، راهی برای رسیدن به هدف موردنظر باز کرد.

در خلاصه کتاب «آرزو ثروت نمی آورد» چه گفتیم؟

  • داشتن ایمان کاربردی به معنای ایمان به توانایی و قدرت انجام کار در وجود خودمان است؛ یعنی وارد عمل شدن به جای منتظرماندن.
  • اعتمادبه نفس عنصری است که ایمان کاربردی را به وجود می آورد. هرکسی می تواند با تلاش، اعتمادبه نفس خود را افزایش دهد.
  • شکست های ماجراهایی ترسناک نیستند. آن ها به ما کمک می کنند تا مسیر اشتباهمان را اصلاح کنیم.
  • اگر قبل از شکست خوردن آن را در ذهنمان تصور کرده و راه حلی برایش پیدا کنیم، می توانیم از اعتمادبه نفسمان در مقابل تأثیر منفی شکست محافظت کنیم.
  • قانون جاذبه، نیرویی بسیار قدرتمند و بی طرف است. ما به عنوان یک انسان این قدرت را داریم که با استفاده از قدرت افکارمان آن را در زندگی خودمان کنترل کنیم.
  • بیرون کردن افکار منفی از ذهن، اولین و مهم ترین کار برای تغییر زندگی است.
  • با تغییردادن مکالمه درونی و مشخص کردن یک خدمت در مقابل چیزی که می خواهید، می توانید خیلی سریع تر و بسیار بزرگ تر به اهدافتان برسید.
  • آرزو ثروت نمی آورد؛ چون خاموش است. اشتیاق آتشی است که شما را در طول مسیر رسیدن به هدفتان پرانرژی نگه می دارد. شما می توانید با استفاده از تفکر مثبت، نیروی اشتیاق را در وجودتان زنده نگه دارید.
  • ظاهر شما نمایی از افکارتان است. اگر به ثروت فکر می کنید، باید آن را در ظاهر و جزئیات زندگی تان مانند شیوه لباس پوشیانتان به تصویر بکشید.
  • هرکسی می تواند با رعایت 31 اصل ساده به یک فرمانده بزرگ برای کسب وکار و زندگی اش تبدیل شود.

نظر شما چیست؟

فکر می کنید در زندگی تان، راه و روش یک فرمانده را در پیش گرفته اید یا سرباز یک فرمانده دیگر شده اید؟

ادامه مطلب
کتاب شما می‌توانید معجزه‌ی زندگی خود باشید
خلاصه کتاب شما می‌توانید معجزه‌ زندگی خود باشید؛نگاهی به آخرین کتاب مرد موفقیت

این مقاله از روی نسخه اصلی و انگلیسی کتاب شما می توانید معجزه زندگی خود باشید خلاصه برداری شده است!

خلاصه کتاب شما می توانید معجزه زندگی خود باشید

شما می توانید معجزه زندگی خود باشید. چند درصد فکر می کنید این سخن حقیقت داشته باشد؟ اگر یک دانشمند یا پزشک باشید، می توانید خیلی راحت تر به این موضوع پاسخ دهید؛ چون تحقیق های علمی فراوانی وجود دارند که این حقیقت را ثابت می کنند. نیروی تفکر و خواسته ی انسان جداً می تواند یک معجزه را رقم بزند.

در این بخش از خانه ی سرمایه، به سراغ کتاب «شما می توانید معجزه زندگی خود باشید» از ناپلئون هیل می رویم و صحبت های این نویسنده و مربی موفق را در آخرین کتابش مورد التفات قرار می دهیم. اگر می خواهید آخرین توصیه های یک معلم جهانی موفق را بخوانید و به سهم خودتان توشه ای از این ماجرا کسب کنید، تا پایان این ماجرا با ما همراه باشید. 

هر کسی می تواند معجزه ی زندگی خودش را رقم بزند

اما چگونه؟ پاسخ این است: «با کمک نگرش ذهنی مثبت».

ذهن شما می تواند در دو جبهه به فعالیت بپردازد. جبهه ی اول مثبت است. یک ذهن مثبت همیشه به دنبال یافتن بخش های سازنده و سرشار از امید در هر چیزی است. از نظر این ذهن، حتی بخش های به ظاهر منفی هم بذر فرصتی بسیار قدرتمند را در خودشان پنهان کرده اند. 

در نقطه ی مقابل این ماجرا، ذهن منفی وجود دارد. این ذهن که به طور پیش فرض در وجود ما فعال است، به ما کمک می کند تا خطرها را پیش بینی کرده و از جان و مالمان محافظت کنیم؛ اما در عین حال نیز می تواند ما را به بدترین دشمن خودمان تبدیل کند. 

ذهن منفی، تمام فرصت ها را از بین می برد، تمام زیبایی ها را نابود می کند، نیت های خوب را بد برداشت کرده و بذر جدایی، دروغ، نفاق، پلیدی و خساست را در جانمان می کارد. برای آنکه بتوانیم خودمان را از دام های ریز و درشت ذهن منفی نگرمان نجات دهیم و راهی به سوی ساخت معجزه های زندگی مان باز کنیم، چاره ای جز کوچ کردن از اردوگاه افکار منفی به بهشت افکار مثبت را نداریم.

چگونه دیدگاه های مثبت ذهنی را شناسایی کنیم؟

ناپلئون هیل در آغاز گفت وگو در کتاب «شما می توانید معجزه زندگی خود باشید»، اصرار دارد خوانندگانش  را با ویژگی های نگرش مثبت ذهنی و تاثیرات آن آشناتر کند. این دیدگاه به دلیل تفاوت بزرگی که با نگرش منفی دارد، به راحتی قابل شناسایی است اما گاهی مرز میان خوبی و بدی بسیار باریک و مبهم می شود. به همین دلیل، بهتر است قبل از هر چیزی، خودمان را با ویژگی های روشن این دیدگاه آگاه کنیم. 

  • نگرش مثبت ما را به سمت جلو هل می دهد؛

وقتی نگاهی مثبت به ماجراها و دنیای اطرافمان داشته باشیم، بیرون آمدن از دایره ی امن مان را به چیزی وحشتناک مانند نمی کنیم. 

در آن صورت است که مشتاق تجربه کردن چیزهای تازه خواهیم بود و نتیجه ی آن تجربه کردن، هر چه که باشد، برایمان سودمند خواهد بود. اگر تجربه ی ما منفی باشد، متوجه می ‍ شویم که آن چیز یا ماجرا ما با همسو نیست و اگر مثبت باشد، یک راه جدید و همسوی دیگر با خودمان را کشف می کنیم.

  • با ذهن مثبت می توانید ماجراهای شگفت انگیز را به سمت زندگیتان جذب کنید؛

شما می توانید معجزه زندگی خود باشید؛ زیرا افکارتان هر چیزی که باشند، معادل هایی فیزیکی را از جنس خودشان وارد زندگی تان می کنند. اگر بدون توجه به موجودی حسابتان تصور کنید که انسان ثروتمندی هستید، راهی به سمت جذب کردن ثروتی که همیشه حسش می کنید به سوی شما باز می شود. 

ولی اگر تصور کنید که اکنون فردی فقیر هستید و در آینده نیز زندگی فقیرانه ای خواهید داشت، درهای تمام فرصت ها به رویتان بسته می شود و به سمتی سوق داده می شوید تا دقیقاً چنین زندگی فقیرانه ای را تجربه کنید. بنابراین، هوشمندانه است که با انتخاب نگرش ذهنی مثبت، زندگی مورد علاقه ی خود را بسازید. 

  • ذهن مثبت، انرژی شما را مدیریت می کند؛

در بخش دیگری از کتاب به تأثیر ذهنیت مثبت روی مدیریت کردن انرژی اشاره شده است. تفکر ذهنی مثبت به شما کمک می کند تا به سرعت در هر ماجرا روی بخش هایی که می توانید به سهم خودتان تغییری در آنها ایجاد کنید، دست بگذارید. 

این در حالی است که یک فرد با ذهن منفی، به جای گشتن به دنبال فرصت ها، خودش را با آه و ناله کردن در مورد مشکل ها خسته و فرسوده می کند. فراموشی غر زدن و شکایت کردن، بزرگ ترین گام به سمت تفکر مثبت و داشتن یک زندگی رویایی است.

  • تفکر مثبت، چراغ انگیزه را در قلبتان روشن نگه می دارد؛

وقتی تفکر مثبت داشته باشید، نگاهی متفاوت به اهدافتان خواهید داشت. در این صورت است که وقتی به هدفتان برای ساخت آینده ی موردعلاقه ی خود نگاه می کنید، آن را به شکل یک کار قابل اجرا می بینید.

 ولی اگر تفکر منفی داشته باشید، نه تنها نمی توانید با شجاعت برای آینده ی خود هدف گذاری کنید، بلکه در هر لحظه به دنبال کشف مشکلاتی می گردید که شاید در آینده به وجود بیایند و شما را از زندگی دوست داشتنی خود دور کنند. هر چه سریع تر باید این تفکر مسموم را رها کنید. 

  • ذهن مثبت، نگاه شما را به انتقادها تغییر می دهد؛

معمولاً مردم از مورد نقد واقع شدن خوششان نمی آید. البته، این موضوعی طبیعی است؛ ولی وقتی ذهن مثبتی داشته باشیم، خوشحال می شویم که قبل از دیر شدن یک ماجرا از وجود اشکال در آن با خبر شده ایم و فرصتی ناب برای تغییر آن را در اختیار داریم.

 این در حالی است که یک فرد با دیدگاه منفی به محض شنیدن یک انتقاد، همه چیز را رها می کند؛ زیرا فکر می کند دیگر راهی برای تغییر وجود ندارد و یا برای انجام هر کاری دیر شده است. 

  • تعهد و مسئولیت پذیری از سوغاتی های داشتن یک ذهنیت مثبت هستند؛

ذهن مثبت از چالش ها فرار نمی کند بلکه همیشه به دنبال راه حلی برای حل کردنشان می گردد. ذهن مثبت شما را به فردی بسیار مسئولیت پذیر تبدیل می کند که به جای فرار از موقعیت های جدید و ترس از اشتباهات انجام داده، محکم در مقابل آن ها بایستید و آن ها را حل کنید.

چگونه ذهنمان را به مثبت فکر کردن عادت بدهیم؟

کتاب معجزه ی زندگی خود باشید

شما می توانید معجزه زندگی خود باشید؛ به شرطی که بتوانید ذهنتان را از پیچ و خم افکار منفی بیرون بکشید و آن را روی افکار مثبت قرار دهید. خوشبختانه چندین و چند روش برای این کار وجود دارد که در ادامه به آن ها خواهیم پرداخت.

1- هدفی مشخص برای خودتان داشته باشید؛

جالب است بدانید که حتی تفکر مثبت هم به هدف نیاز دارد. می توانید کارتان را با یک هدف کوچک اما اثرگذار مانند شادتر زندگی کردن آغاز کنید. 

2- در همه چیز به دنبال بخش های مثبت بگردید؛

برای این کار می توانید ذهنتان را به موضوع های گوناگونی مثل سلامتی، آرامش فکری، امنیت اقتصادی و… مشغول کنید تا همیشه به دنبال بخش های نیرومند و نیروبخش ماجرا و یا به عبارتی، نیمه ی پر لیوان برود. 

3- یاران حلقه را تشکیل دهید؛

تاثیر افرادی که با آن ها در حال معاشرت و زندگی هستیم، بخش جالب دیگری است که در کتاب «شما می توانید معجزه زندگی خود باشید» در موردش صحبت شده است. افرادی را پیرامون خودتان جمع کنید که مانند خودتان به دنبال افکار مثبت و نگرش سازنده باشند. در این صورت است که یکدیگر را به سمت داشتن ذهنیت مثبت تقویت خواهید کرد. 

اگر افرادی که پیوسته تفکرات منفی دارند از اعضای نزدیک خانواده تان هستند و نمی توانید با آن ها قطع ارتباط کنید، سعی کنید هنگام معاشرت با آن ها موضوع را در دست بگیرید و آن را به سمت و سویی که خودتان می خواهید بکشانید.

به این ترتیب، به شیوه ای مسالمت آمیز، خودتان را از آن فضای منفی نجات خواهید داد. البته، گاهی هم چاره ای جز مشغول کردن خودتان به کاری متفاوت مثل گوش دادن به موسیقی ندارید؛ چون تغییر دادن دیگران کاری بسیار زمان بر است. 

4- در مقابل قانون تغییر، جبهه نگیرید

در این دنیا، تنها چیزی که هیچ وقت تغییر نمی کند، تغییر کردن است. جسم ما از لحظه ای که به وجود می آید، پیوسته در حال تغییر و تحول است و این ماجرا حتی پس از مرگ نیز ادامه پیدا دارد. محیط پیرامونمان، آب و هوا، زمین، کهکشان ها و هر چیزی که برای ذهن ما قابل تصور است، در حال دگرگونی است. 

انسان با وجود اینکه در قلب این تغییرها زندگی می کند، ولی خودش را از آن ها جدا می داند. به همین دلیل، مثل یک زندانی که با زنجیر به دیوار زندان قفل شده است، به افکار و نگرش قدیمی خود می چسبد؛ غافل از آنکه تنها راه بیرون آمدن از آن زندان و چشیدن طعم آزادی و ثروت، باز کردن آن زنجیر است. شما می توانید معجزه زندگی خود باشید و برای این کار هر آن چه لازم دارید در اختیارتان قرار گرفته است. پس، از دیدن تغییرات نترسید و آن ها را به نفع خودتان رام کنید. 

چگونه با موج تغییرها همراه شویم؟

همه ی تغییرات خوشایند نیستند اما ذهن انسان این توانایی را دارد که الگوی اصلی تغییرها را استخراج کرده و برای ساخت الگوی موردعلاقه ی خود از آن نهایت استفاده را ببرد. این ماجرا میلیون ها بار بهتر از آن است که ترس تغییرها ما را مجبور به گوشه نشینی کند و یا تمام نیروی ما برای حفظ وضعیت قبلی و مقاومت کردن در برابر تغییرها صرف شود. 

تن دادن به تغییر برای ما انسان ها دردناک است؛ چون ما در عادت های قبلی خودمان غرق شده ایم. تغییر، طوفانی سهمگین است که می خواهد بخش قابل توجهی از عادت های ما را بگیرد و آن ها را با مواردی جدید جایگزین کند. کسانی که زودتر عادت های خودشان را رها کرده و به دنبال راهی برای هماهنگی با موج جدید می گردند، بیش تر از بقیه موفق به کشف فرصت های پنهان این ماجرا می شوند. 

شما می توانید معجزه زندگی خود باشید؛ درد و بیماری، نفرین نیستند بلکه موهبت هستند

خلاصه کتاب شما می توانید معجزه  زندگی خود باشید

شما می توانید معجزه  زندگی خود باشید؛ حتی این موضوع در مورد بیماری ها نیز صدق می کند. تقریباً انسانی وجود ندارد که از درد و بیماری خوشش بیاید. حتی انسان های سالم هم از فکر اینکه روزی به یک بیماری مبتلا شوند در هراس به سر می برند. اگر شما نوع نگاهتان به درد و بیماری را کاملاً تغییر دهید، شما می توانید معجزه  زندگی خود باشید. اگر کسی درد را احساس نمی کرد چه اتفاقی برایش می افتاد؟

 در آن صورت، اگر ناخواسته به یکی از اعضای بدنش آسیب می رساند، اصلاً متوجه این ماجرا نمی شد و چه بسا خون زیادی را از دست می داد یا در اثر آسیب های جدی درونی، بدون هیچ علائم و نشانه ای جان خود را از دست می داد. درد و بیماری ها برای از بین بردن ما به وجود نیامده اند. آن ها آمده اند تا راهی برای بیش تر و بهتر زندگی کردن در مقابل ما قرار دهند.

اگر از بلاهایی که توسط افکار آلوده یا شیوه ی زندگی ناسالم بر سر جسم و روح خود می آوریم آگاه باشیم، به خودمان می آییم و با قرار دادن هر چیز سر جای خودش، تغییر سبک زندگی و دگرگونی افکار، دوباره سلامت جسمی و روحی خودمان را به دست می آوریم و به دنبال این ماجرا، آگاهانه تر زندگی می کنیم. 

تلاش برای رشد و پیشرفت، یک پروژه نیست؛ یک فرایند است

شاید این طور به نظر برسد که برای رسیدن به موفقیت تنها کافی است در یک بازه ی زمانی مشخص، خودمان را آموزش دهیم و با رسیدن به هدف، دوباره به وضعیت قبلی خود بازگردیم.

 اما اگر می خواهیم به هدفی برسیم یا حتی اگر به هدفی رسیده ایم، برای حفظ و گسترش آن باید مسیرمان را ادامه دهیم. تا زمانی که زنده هستیم، باید تلاشمان برای یادگیری و اندازه گرفتن میزان پیشرفتمان را جدی بگیریم؛ زیرا هیچ چیز منتظر ما نمی ایستد. 

زمان به طور دیوانه کننده ای در حال حرکت رو به جلو است و توقف یا لحظه ای استراحت برایش معنا ندارد. بنابراین، از اینکه همیشه در حال یادگیری باشید، نترسید. شما می توانید معجزه  زندگی خود باشید. سرنوشت شما به عنوان یک انسان جویای موفقیت و ثروت است. هر چقدر که زودتر این حقیقت را بپذیرید، زودتر می توانید زندگی رویایی خودتان را بسازید. 

فقر یک وضعیت ذهنی است نه یک سرنوشت

خلاصه کتاب شما می توانید معجزه  زندگی خود باشید

بخش قابل توجهی از مردم جهان در وضعیت مالی نه چندان خوبی به سر می برند. فرزندان آن ها هم در فقر متولد می شوند و آن را سرنوشت زندگی خود می پندارند. اما واقعیت این است که فقر آن ها نتیجه ی تفکر منفی پدر و مادر و محیطی است که در آن متولد شده اند.

 بله، درست است. اصلاً عادلانه نیست؛ اما چه کسی گفته است که زندگی موهبت هایش را به طور عادلانه در میان مردم تقسیم می کند؟ شما می توانید معجزه زندگی خود باشید و این در مقایسه با تمام جهان هستی که چنین قدرتی را ندارند، باز هم عادلانه نیست. 

به طبیعت نگاه کنید. بخشی از جهان غرق در آب شیرین و جنگل های سرسبز است و بخشی دیگر بیابانی است که سال به سال فقط چند قطره آب در آن می بارد. حتی حیوانات نیز از این ماجرا در امان نیستند. پس ما به عنوان بخشی از همین طبیعت، چطور انتظار  تقسیم مساوی همه چیز را داریم؟ 

 خوشبختانه، جدا از وضعیت زندگی یا خانواده ای که در آن متولد می شویم، ما به موهبتی مجهز هستیم که می تواند زندگی را برای ما و فرزندانمان بسیار متفاوت کند. این موهبت چیزی جز قدرت تفکرمان نیست. 

تغییر برنامه ی ذهنی، مساوی است با تغییر زندگی

تصوری که ما از خودمان، شرایط قبلی، فعلی و آینده ی زندگیمان داریم، ماجراهایی را می سازد که در زندگی تجربه می کنیم؛ به همین دلیل است که شما می توانید معجزه  زندگی خود باشید. 

فکر و احساسی که ما در همین لحظه برای خودمان و زندگی مان داریم، آینده ای را می سازد که در آرزویش هستیم و حتی می تواند گذشته را هم تغییر دهد. شاید تغییر آینده معقول باشد اما به احتمال زیاد با خواندن امکان تغییر گذشته، حتماً تعجب کرده اید.

 بله، درست است؛ ما نمی توانیم به گذشته برگردیم و تصمیم هایی که گرفته ایم، تغییر دهیم اما می توانیم نگرشمان نسبت به خود را تغییر دهیم. آیا واقعاً در گذشته ی ما هیچ نکته ی مثبت یا درس بزرگی پنهان نشده است؟ 

آیا نمی توانیم از گذشته ی خود موهبت یا فرصتی برای حال و آینده بسازیم؟ شاید باورش سخت باشد ولی گذشته همچنان می تواند فرصت هایی را به سوی حال و آینده بفرستد. این ماجرا محتاج تغییر نگرشمان نسبت به گذشته است. 

شما می توانید معجزه زندگی خود باشید؛ از فقر نترسید اما با آن دوست هم نشوید

ناپلئون هیل در کتاب «شما می توانید معجزه زندگی خود باشید»، تلاش می کرد تا نگاه خوانندگانش به موضوع «فقر» را تغییر دهد. برخی فقر را به عنوان یک موهبت درنظر می گیرند تا از این طریق به خداوند نزدیک شوند یا حتی در دنیای پس از مرگ به دلیل فقرشان در زمین، به بالاترین درجه ها برسند. اندکی فکر کنید. 

پروردگاری که از همه چیز و همه کس ثروتمندتر است، کسی که نه تنها ما انسان ها بلکه تمام موجودات روی زمین و کهکشان ها را با کم ترین میزان انرژی به وجود آورده است، کسی که قدرت ساخت زندگی رویایی را در دست قدرت پنهانمان، یعنی نیروی افکارمان قرار داده است، چرا باید از فقر ما راضی بوده و برای آن پاداش درنظر بگیرد؟ 

او ثروتمند است و می خواهد مخلوقاتش با کمک این همه نعمت و فرصت، راه خودشان را بسازند و به نقطه ی کمال که برای آن ساخته شده اند، برسند. استفاده نکردن از این نعمت ها، عاشق فقر شدن، زندگی در شرایطی سخت آن هم به بهانه ی حضور در بهشت به معنای هدر دادن نعمت هایی است که پروردگارمان برای ما مهیا کرده است. 

از فقر نترسید اما آن را به عنوان دوست و یار خود نیز نپذیرید. آن را رها کنید. به فقر و ماجراهایی که می تواند در پی آن وارد زندگی تان شود، توجهی نکنید. شما بزرگ و بزرگ زاده هستید و رسیدن به شکوه و بزرگی در تقدیرتان است. کافی است این حقیقت را بپذیرید و ذهنتان را از افکار فقرساز پاکسازی کنید. نگران نباشید. راه ها یکی پس از دیگری برایتان باز خواهند شد و شما مسیر خودتان را پیدا خواهید کرد. 

نگاهتان به شکست را تغییر دهید

شکست چیز ترسناکی است؛ البته فقط این طور به نظر می رسد. می توانید آن را یک شکل کاغذی کوچک تصور کنید که سایه اش در مقابل نور، بسیار بزرگ دیده می شود. درحقیقت، شکست ترسناک نیست. اگر شکست نباشد، ما تا زمانی که زنده هستیم متوجه اشتباه بودن روش زندگی، نوع افکار و رفتار خودمان نمی شویم.

 شکست چیزی مانند زمین خوردن هنگام راه رفتن برای اولین بار است. اگر در زمان کودکی بارها و بارها زمین نمی خوردیم، هیچ وقت یاد نمی گرفتیم چطور پاهایمان را درست روی زمین بگذاریم و تعادلمان را حفظ کنیم. 

شکست یک مکمل دارد که فراموش کردن آن باعث بی اثر شدن موهبت های شکست می شود و آن دوباره تلاش کردن همراه با تغییر است. اگر بعد از شکست خوردن مدتی توقف کنیم، به راهی که آمده ایم نگاه کرده و روش ها یا عملکردمان را بازبینی کنیم، سپس با یافتن علت های اصلی شکست مان طرحی تازه برای ادامه ی مسیر طراحی کنیم، بدون شک می توانیم با موفقیت ملاقات کنیم. 

افکار شما درنهایت به اشیای فیزیکی تبدیل می شوند

کتاب شما می توانید معجزه  زندگی خود باشید

ناپلئون هیل در بخش انتهایی کتاب، که نتوانست کاملش کند، به بحث فرکانس افکار و تاثیر آن ها روی زندگی بشر پرداخته است. هر فکر، فرکانس یا ارتعاشی دارد که با قدرت ذهن انسان خارج می شود، در هستی می گردد، شکل فیزیکی خودش را می سازد و سپس دوباره به سوی خود فرد باز می گردد؛ کمی ترسناک است.

 زیرا اگر افکارمان در مورد فقر، بیماری، جدایی و ترس باشد، یعنی قرار است دقیقاً همان تفکرات وارد  زندگی ما شوند. خوشبختانه مسیر توقف این فرایند بسیار ساده و قدرتمند است. 

ما می توانیم با تغییر دادن نوع افکارمان، فرکانس هایی متفاوت را در پی ارتعاش های قبلی مان بفرستیم، آن ها را تغییر داده و به سویی کاملاً متفاوت هدایت کنیم. عظمت این کار، آن چنان بزرگ است که گاهی درک آن برایمان سخت می شود. 

ولی چه آن را باور کنیم و چه نکنیم، ما هر روز در زندگی مان در حال ارسال این ارتعاش ها به هستی و دریافت آن ها هستیم. ما زندگی خود را با افکارمان می سازیم؛ زیرا واقعی ترین چیز که به عنوان یک انسان در کنترل ما قرار دارد، همین نیروی افکارمان است و باید اعتراف کنیم که برایمان بسیار کافی است. 

نتیجه گیری از کتاب شما می توانید معجزه زندگی خود باشید

  • ذهن ما می تواند در دو جبهه ی «مثبت و سازنده» و «منفی و مخرب» فعالیت کند. این انتخاب با ما است که به کدام بخش توجه کنیم و زندگی مان را بر اساس کدام سبک فکری بسازیم.
  • هر ذهن و نگرش مثبتی، چند ویژگی دارد که با استفاده از آن ها می توانیم حسابشان را از افکار و نگرش منفی جدا کنیم. این ویژگی ها عبارتند از:
  1. «نگرش مثبت، ما را به سمت جلو هل می دهد»
  2. «ماجراهای شگفت انگیز را به سمت زندگی مان جذب می کند»
  3. «انرژی ما را مدیریت می کند»
  4. «چراغ انگیزه را در قلبمان روشن نگه می دارد»
  5. «نگاه ما را به انتقادها تغییر می دهد»
  6. «ما را به سمت تعهد و مسئولیت پذیری سوق می دهد»
  • برای اینکه ذهنمان را به مثبت فکر کردن عادت بدهیم، می توانیم هدفی روشن برای خودمان انتخاب کنیم، با افرادی معاشرت کنیم که به دنبال نگرش و ذهنیتی مثبت هستند. در هر ماجرایی به دنبال بخش های مثبت و سازنده ی آن بگردیم تا این وضعیت ذهنی برایمان به یک عادت تبدیل شود. 
  • مقاومت کردن در برابر تغییرات، کار اشتباهی است. به جای این کار باید هر چه سریع تر خودمان را به قلب این تغییرات وارد کنیم تا بتوانیم فرصت های موجود در این ماجرا را پیدا کنیم.
  • نگاهتان به درد و بیماری را تغییر دهید. آن ها برای کشتن یا عذاب دادن انسان ها به وجود نیامده اند بلکه می خواهند با نشان دادن روش اشتباه زندگی و افکار، راهی برای زنده ماندن پیدا کنند. آن ها فرصتی برای تغییر و شفا هستند. 
  • تلاش برای پیشرفت کردن، یاد گرفتن و تغییرات مثبت، چیزی است که باید در تمام طول زندگی خود در پی انجامش باشیم. 
  • فقر، نشانه ای از افکار منفی گذشته ی خودمان یا خانواده مان است اما سرنوشت ما نیست.
  • برای تغییر زندگی، گذر از فقر و رسیدن به ثروت، باید ذهنیت فکریمان را تغییر دهیم و دست از غر زدن و شکایت کردن برداریم. 
  • فقر یک موهبت نیست اما ترسناک هم نیست. به جای درگیر کردن ذهنتان با فقر، آن را هر چه سریع تر از افکارتان بیرون کرده یا بهتر آنکه رهایش کنید و هیچ انرژی را برای آن نفرستید. از تمام قوه ی ذهن و نگرشتان برای تمرکز کردن روی ثروت استفاده کنید.
  • نگاهتان به شکست را تغییر دهید و در آن به دنبال فرصت هایی برای ایجاد تغییرات بزرگ بگردید.  
  • افکار شما فرکانس هایی را به جهان می فرستند و خیلی زود آن فرکانس ها در شکل و شمایلی فیزیکی وارد زندگی تان می شوند. افکارتان را مدیریت کنید تا زندگی مورد علاقه ی خود را بسازید. این را فراموش نکنید؛ شما می توانید معجزه زندگی خود باشید. 

نظر شما چیست؟

کمی فکر کنید. افکار غالب در گذشته تان چه حال و هوایی داشتند؟ مثبت بودند یا منفی؟ اکنون چطور؟

ادامه مطلب
master-key-riches
خلاصه کتاب شاه کلید ثروت؛ چگونه مسیر ثروتمند شدن خودمان را بسازیم؟

این مقاله از روی نسخه اصلی و انگلیسی کتاب شاه کلید ثروت خلاصه برداری شده است!

خلاصه کتاب شاه کلید ثروت

شاه کلید ثروت در دست کیست؟ چه کسی روش درست و کاربردی رسیدن به موفقیت و ثروت را در دست دارد؟ آیا هرکسی با هر وضعیت مالی می تواند با آغاز تغییرات در افکار و باورهایش، فرصتی برای تغییر زندگی اش به دست بیاورد؟ در این قسمت از خانه سرمایه به سراغ کتاب «شاه کلید ثروت» از «ناپلئون هیل» می رویم و یکی دیگر از کتاب های این نویسنده بزرگ موفقیت را ورق می زنیم تا پاسخی برای پرسش های بالا پیدا کنیم.

اگر تصمیمتان برای تغییر زندگی تان و حرکت به سمتی که دوست دارید جدی است و مهم تر از همه اگر واقعاً اهل عمل کردن هستید، تا پایان این ماجرا که گلچینی از مهم ترین نکته های این کتاب است با ما همراه باشید.

شما یک ایستگاه رادیویی هستید

درون بدن هرکدام از ما دو فرستنده امواج رادیویی وجود دارد. بسته به اینکه در چه حس و حالی هستید، خوشحال، غمگین، باانگیزه، ناامید و … امواج رادیویی ارسال شده از سوی شما نیز مثبت یا منفی می شوند، ولی نکته جالب اینکه ایستگاه رادیویی کائنات، هیچ اهمیتی به ماهیت خوب یا بدبودن این امواج نمی دهد.

ر عوض، کاری می کند که شما ماجراهایی چند برابر بزرگ تر در محدوده همان امواج را در زندگی فیزیکی تان تجربه کنید. فکر می کنید بیشتر ما چه امواج رادیویی را به کائنات ارسال می کنیم؟ درحقیقت غریزه بقا سبب می شود که ما به طور خودکار، نوعی نگرش منفی به همه چیز داشته باشیم.

چیزی که باید آن را با آگاهی انتخاب کنیم که می تواند شاه کلید ثروت را در دستان ما بگذارد، نگرش مثبت به ماجراها و تلاش برای دیدن روی مثبت همه چیز است. این کار سبب می شود با هر کشف شیرین خودمان لبخند بزنیم، موجی از امیدواری در قلبمان به جریان بیفتد و احساس کنیم که هم اکنون ثروتمند، سلامت و لبریز از عشق هستیم؛ درنتیجه امواجی از همین حال و هوا را به سمت خانه- کائنات- می فرستیم و شگفتی هایی بسیار بزرگ تر از همان جنس را در زندگی مان تجربه می کنیم. ماجرا دقیقاً به همین سادگی است.

با 12 شاه کلید ثروت در زندگی آشنا شوید

شاید برای کسانی که اولین بار است کتاب «شاه کلید ثروت» را می خوانند، واژه «ثروت» فقط به معنای پول باشد، ولی درحقیقت، ثروت، بسیار گسترده تر از این حرف هاست. در ادامه، شما را با 12 ثروت واقعی زندگی که هر انسانی به وجودشان نیاز دارد، آشنا می کنیم.

ثروت اول: توانایی مثبت فکرکردن

تمام افرادی که توانستند زندگی خودشان را بسازند، به موفقیت مالی برسند، سلامتی خودشان را دوباره به دست بیاورند، عشق واقعی را در زندگی شان پیدا کرده، یک زندگی سرشار از شادی و آرامش را تجربه کنند و روی این مدار خوشبختی باقی بمانند، افرادی با تفکر مثبت بودند. تفکر مثبت دنیای شما را به چیزی که دوست دارید تبدیل می کند، اما تفکر منفی، حتی به داشته های فعلی تان هم رحم نمی کند!

جالب اینکه معمولاً فکرهای منفی با لباس «تفکر منطقی» یا «پذیرفتن واقعیت» در تلاش برای تصرف ذهن هایی هستند که می خواهند تغییری واقعی در زندگی خودشان به وجود بیاورند؛ درحالی که ذهن شما بی توجه به تمام چیزهایی که برچسب واقعیت خورده اند، می تواند حقیقت زندگی تان را از نو بسازد و آن را به واقعیت زندگی تان تبدیل کند.

ثروت دوم: سلامتی جسم و روح

سلامت جسم و روح، دو ثروت غیر قابل اندازه گیری هستند. شما با آگاهی از اینکه فردی سالم و سلامت هستید- حتی اگر واقعاً چنین نباشد- نه تنها می توانید سلامتی را در تک تک سلول های بدنتان به جریان بیندازید، بلکه آن را تا آخرین ثانیه مهلت سفرتان روی زمین، با تمام قوا حفظ کنید.

ثروت سوم: رسیدن به صلح درونی و بیرونی

سومین ثروت که در گنجینه شاه کلید ثروت نهفته است، صلح درونی است. اگر شما با خودتان روراست باشید، از هم صحبتی با خودتان لذت ببرید، بتوانید به خودتان احترام بگذارید و به قول هایی که به خودتان می دهید وفادار باشید، این توانایی را پیدا می کنید تا تمام این کارها را در حق دیگران هم انجام دهید. همان طور که می بینید، شما سرآغاز همه تغییرها هستید.

ثروت چهارم: مدیریت کردن ترس ها

به عنوان یک انسان، راهی برای رهاکردن ترس ها نداریم؛ چون از جایی به بعد، زندگی بدون ترس می تواند به خودمان و کسانی که دوستشان داریم آسیب بزند، ولی از آن طرف، اسیرشدن در دام ترس های بیهوده می تواند قدرت قدم برداشتن را از دستمان دربیاورد و به جای رو به جلو قدم برداشتن، ما را به سمت عقب سوق بدهد.

ثروت پنجم: امید به رسیدن به اهداف

امید به پیشرفت کردن، تغییردادن همه چیز آن طور که دلمان می خواهد و دیدن آینده روشنمان با قلبی امیدوار، گنجی است که در قلب هر انسان موفق و پیروزی می درخشد. کسانی که به تغییر شرایط و رسیدن به خواسته های قلبی شان امیدی ندارند و مدام نفوس بد می زنند از درون، انسان هایی شکست خورده و بسیار فقیر هستند.

ثروت ششم: ایمان داشتن

ایمان مهم ترین شاه کلید ثروت است. وقتی به خودتان، قدرتی که برای تغییر در وجودتان قرار داده شده است و نگرش پروردگار برای اینکه شما درنهایت شادی و خوشبختی زندگی کنید، ایمان داشته باشید، دروازه ای از معجزه ها و اتفاق های شگفت انگیز را به روی خودتان و زندگی تان باز می کنید که در حالت معمولی، روی دادن یکی از آن ها هم غیرممکن به نظر می رسد.

ثروت هفتم: بخشنده بودن

بخشش تکه ای از شاه کلید ثروت، دروازه ای است که اگر آداب ورود به آن را یاد بگیرید، می توانید بدون تلاش زیاد، شگفتی های بی حد و اندازه ای را وارد زندگی تان کنید؛ البته اشتباه نکنید. منظورمان این نیست که هر چه را دارید، ببخشید و خودتان را بینوا باقی بگذارید.

بخشیدن تنها زمانی می تواند قدرت های واقعی خودش را نشانتان دهد و چند برابر بیشتر از چیزی را که بخشیده بودید، در اختیارتان بگذارد که آن را از اعماق وجودتان و در حق کسانی که دوست دارید انجام بدهید. جالب اینکه برای فعال کردن قدرت بخشش، نباید چرتکه به دست بگیرید و به چیزهایی که قرار است در عوض این بخشش، نصیبتان شوند چشم بدوزید.

ببخشید، رها کنید و امیدوار باشید که در اثر این کار شما، گرهی از کار کسی باز می شود یا اتفاق خوبی برای عده ای می افتد. سپس با فکرکردن به اینکه خداوند شما را واسطه ای برای رساندن این خیر و نیکی کرده است، از کاری که کرده اید لذت ببرید. پاداش شما در زمانی که اصلاً انتظارش را ندارید، غافلگیرتان می کند و همان طور که شما دیگران را شاد کردید، نور شادی را در قلبتان روشن می کند.

ثروت هشتم: داشتن کاری که عاشق انجام آن هستید

 

کتاب شاه کلید ثروت

هرکسی در این دنیا به سوی انجام یک کار مشخص کشیده می شود. تکه ای از شاه کلید ثروت در دست کسانی است که انجام این کار را پشت گوش نینداخته اند و با تمام وجودشان زمانی را برای انجام آن کنار گذاشته اند. حتی اگر راهی برای گره زدن این کار به درآمد پیدا نکنند، باز هم آن را غذای روحشان و منبعی فعال از شادی زندگی شان می دانند.

ثروت نهم: داشتن فکر باز و رهاکردن تعصب در هر زمینه ای

بخشی از ماجرای دریافت کردن ثروت های بزرگ تر به گنجایش ذهن و فکر شما بستگی دارد. اگر شاه کلید ثروت را هم در دست داشته باشید، ولی از نظر فکری، فردی متعصب با فکری بسته و محدود باشید، ثروتی را که لایق آن هستید از دست می دهید.

فکر باز، نوعی از بلوغ است که برای دستیابی به آن باید مطالعه و تلاش کنید؛ به همین دلیل کسانی که از قدرت درک بالا و فکر باز برخوردار هستند، ثروتی غیر قابل اندازه گیری را در ذهنشان به وجود آورده اند.

ثروت دهم: داشتن انضباط شخصی

نظم بخش دیگری از شاه کلید ثروت است. کسی که می تواند با طراحی و اجرای برنامه ای مشخص از قدرت ها و پتانسیل های درونش به خوبی استفاده کند، خیلی سریع تر از آنچه فکرش را می کند به موفقیت مورد علاقه اش می رسد. درعوض کسانی که به انجام منظم کارها اعتقادی ندارند و به دنبال مدیریت توانایی های خودشان نیستند، به این راحتی ها روی خوشی، ثروت و موفقیت را نمی بینند.

ثروت یازدهم: توانایی درک دیگران

این ثروت که ترکیبی از توانایی رسیدن به صلح درونی و داشتن فکر باز است به فرد کمک می کند تا یک تنه به قاضی نرود، خودش را به جای دیگران بگذارد و از دریچه نگاه آن ها به ماجراها نگاه کند. چنین فردی نه تنها می تواند بهترین مدیر و رهبر تیم خود باشد، بلکه در نظر دیگران به یک فرد بسیار ارزشمند تبدیل می شود.

ثروت دوازدهم: به دست آوردن امنیت اقتصادی

ین آخرین تکه از شاه کلید ثروت است، ولی نباید آن را فقط با پول معنا کنید. درواقع داشتن امنیت اقتصادی به معنای انبارکردن میلیاردها میلیارد پول در بانک نیست. این امنیت در نتیجه ایجاد یک خدمت با بازده طولانی به وجود می آید. بهترین نمونه این ماجرا، «هنری فورد» است.

او با تولید انبوه خودرو به افراد زیادی کمک کرد تا ماشین شخصی خودشان را داشته باشند و در کنار این ماجرا، برای هزاران مرد و زن شغل ایجاد کرد. شما نیز برای داشتن امنیت اقتصادی به دنبال ارائه خدمتی باشید که مردم سال های سال از آن استفاده کنند.

چگونه ذهن خود را در وضعیت مثبت نگه داریم؟

می قبل با هم گفتیم که بخشی از شاه کلید ثروت، در داشتن ذهن مثبت نهفته است. برای این کار باید سیستمی شخصی طراحی کرده و آن قدر آن را اجرا کنید تا به عادت های شخصی شما تبدیل شوند. خبر خوب اینکه چهارچوب این سیستم درباره همه انسان هایی که می خواهند به موفقیت مورد علاقه خودشان برسند، یکسان است و شما با این چهارچوب آشنا خواهید شد. بیایید بدون معطلی، کار را شروع کنیم.

1- هر روز سپاسگزاری کنید

سپاسگزاری کردن کاری ساده است، اما تأثیراتی بر زندگی انسان می گذارد که بی نهایت بزرگ و حتی گاهی باورنکردنی هستند. هر روز تنها چند دقیقه کوتاه زمان بگذارید و در زندگی روزانه تان به دنبال چیزهای ریز و درشتی باشید که بابتشان سپاسگزار هستید.

مثلاً اینکه امروز هم زنده هستید، می توانید عزیزانتان را ببینید، فرصتی برای تغییر زندگی تان دارید. حتی می توانید با توجه به اتفاقات خیلی کوچک، مثل نشستن یک پروانه لب پنجره اتاقتان یا وزیدن نسیم وقتی که از گرما به تکاپو افتاده بودید، مجموعه ای از نور و انرژی مثبت را دور خودتان جمع کنید.

2- ذهنتان را برای دریافت ثروت و موفقیت مادی آماده کنید

برای ساخت شاه کلید ثروت باید قبل از هر چیز، ذهنتان را برای دریافت ثروت آماده کنید. هر روز با خودتان تکرار کنید که زندگی شما سرشار از نعمت و فراوانی است و این نعمت ها روز به روز بیشتر و عمیق تر می شوند.

تنها به این نکته توجه داشته باشید که نباید به سراغ ترس هایتان بروید و بگویید: «من از فقر نمی ترسم!» ترس ها را رها کنید و به آن ها هیچ انرژی ای ندهید. از تمام انرژی و نور حاصل از سپاسگزاری که در وجودتان ذخیره کردید، برای پرورش نگرش مثبت به سوی جذب ثروت و موفقیت مادی کمک بگیرید.

3- برای سلامتی جسمتان تلاش کنید

هر روز با خودتان قرار بگذارید که به سلامتی جسمتان اهمیت بدهید و بابت آن- حتی وقتی که انگار از دستش داده اید-سپاسگزاری کنید. به آنچه می خورید و تفکری که درباره آن خوراکی یا غذا دارید، توجه کنید. فکرهای منفی و توصیه های عجیب درباره سلامتی را کنار بگذارید. با نوشیدن آب و ورزش کردن دوست شوید و آرام آرام، چربی های اضافی را از بدنتان اخراج کنید.

4- محدودیت ها را تبعید کنید

به ذهنتان اجازه ندهید که با شمردن چیزهایی که در ظاهر محدودیت به شمار می روند، شما را از رسیدن به شاه کلید ثروت دور کنند. ذهنتان را این گونه متقاعد کنید که همیشه و در هر زمان، راهی برای ادامه دادن وجود دارد و از همه مهم تر اینکه شما آن راه را پیدا خواهید کرد.

5- امید را به همسایه قلبتان تبدیل کنید

هر روز بابت اینکه می توانید به اهدافتان برسید سپاسگزار باشید. شما تا زمانی که زنده هستید، فرصت دارید برای خودتان هدف گذاری کرده و برای رسیدن به آن اهداف تلاش کنید. به آینده و روزهای خوبی که از امروز در حال ساختشان هستید، امیدوار باشید و بگذارید این روند درست به حرکتش ادامه دهد.

6- عاشقانه زندگی کردن را امتحان کنید

عشق، بزرگ ترین تکه از شاه کلید ثروت است. به آن توجه کنید و در هر لحظه از زندگی تان به دنبال کشفش باشید. عشق در وجود کسی که قلبتان برایش می تپد، عشق به پدر و مادر، عشق به خواهر و برادر، عشق به حیوانات، گل ها، گیاهان، عشق به کره زمین و عشق به بشریت بدون نگاه های تبعیض آمیز، اما یادتان باشد که قبل از هر کس و هر چیز، ابتدا باید عاشق خودتان باشید.

خودتان را همان طور که هستید ببینید و دوست داشته باشید. این تنها راهی است که می تواند به شما جسارت و انگیزه تغییر بدهد؛ چون شما با کسی که هستید به کسی که می خواهید باشید تبدیل می شوید!

7- باتری انگیزه تان را شارژ نگه دارید

انگیزه چیزی است که شما را در مسیر رسیدن به اهدافتان سر پا نگه می دارد، ولی مقدار آن تنها تا زمانی که برایش تلاش کنید، بالا می ماند. بهترین کار این است که هر روز شور و شوق رسیدن به هدفتان را با نوشتن دلیل های تلاشتان برای این ماجرا بالا نگه دارید؛ مثلاً بنویسید: «من درآمدم را به ماهی 200 میلیون تومان می رسانم؛ چون این میزان از درآمد می تواند آغاز یک زندگی راحت برای خودم و خانواده ام باشد».

8- دیدگاهتان را وسعت ببخشید

توانایی نگاه کردن از دریچه های دیگر و گذاشتن خودتان جای دیگران به شما کمک می کند تا رفتارتان با خودتان و دیگران را به گونه ای عاقلانه تر، همراه با درک بیشتر و بدون هیجان های مخرب، مدیریت کنید.

آیا هدفتان به اندازه کافی روشن است؟

شاه کلید ثروت

دف شما اصلی ترین فلزی است که در ساخت شاه کلید ثروت به کار می رود. این هدف است که نیروهای درونی شما را به سمت و سویی جهت دار هدایت می کند و انگیزه ای برای حرکت کردن در اختیار ذهنتان می گذارد. جالب اینکه بسیاری از مردم، هنوز هدف مشخصی برای زندگی شان ندارند.

ن عده انگشت شماری هم که هدفی برای زندگی شان انتخاب کرده اند، تعهدی برای رسیدن به هدفشان ندارند. آن ها با اولین وزش باد مخالف یا سبز شدن یک چالش در مسیرشان، فرار را بر قرار ترجیح می دهند. هدف گذاری را جدی بگیرید و اهدافتان را کاملاً روشن و واضح انتخاب کنید. نگویید می خواهم موفق شوم. این یک هدف نیست، یک آرزوی سرشار از وهم و خیال است. چیزی مثل این بگویید: «می خواهم طی شش ماه، درآمدم را 50 درصد افزایش دهم». این هدفی روشن، واضح، دارای زمان و قابل دستیابی است که اگر تلاش کنید، حتماً به آن می رسید.

کمتر یا بیشتر؟ مسئله این است

چطور کار می کنید؟ مرام و منشتان هنگام کارکردن چیست؟ چه نگرشی در مقابل کاری که انجام می دهید و دستمزدی که می گیرید دارید؟ یکی از چیزهایی که در ساخت شاه کلید ثروت به شما کمک می کند، انجام دادن کارها با کیفیتی است که خودتان لیاقت آن را دارید و تحویل آن کار با نگرشی مثبت و سازنده؛ به طوری که احساس قربانی بودن نکنید.

شاید کار شما چند میلیون ارزش داشته باشد، ولی اکنون در ازای آن مبلغی بسیار کمتر را دریافت می کنید. اگر در این موقعیت، به جای غرزدن و شکایت کردن، فقط کارتان را با بالاترین کیفیت انجام دهید، نه تنها شخصیت خودتان را به عنوان یک فرد بسیار حرفه ای در جامعه کاری تان به نمایش می گذارید، بلکه به زودی، بسیار بیشتر از کاری که انجام می دهید، پول دریافت خواهید کرد.

این ماجرا قانونی است که در کل طبیعت وجود دارد و فقط مختص انسان ها نیست. درخت ها را در نظر بگیرید. یک دانه سیب با تلاش، صبوری و زحمت به درخت سیب تبدیل می شود و بعد از چند سال از همان یک دانه، چندین و چند سیب کامل به وجود می آیند. کار اکنون شما هم همان دانه سیب است. کیفیت کارتان را فدای کوچکی دستمزد نکنید تا دروازه هایی از فرصت های نادیدنی به رویتان باز شوند.

افکار، باورها و سرنوشت شما

هر انسان در ذهن خودش تعداد بی شماری فکر دارد. برخی از این فکرها، مهمان هستند؛ آن ها می آیند، عرض اندام می کنند و حتی شاید با شما وارد بحث شوند، اما به همان سرعتی که آمده بودند، می روند؛ چون موفق نشدند وارد عمق ذهنتان شوند، ولی برخی دیگر از افکار هستند که حکم صاحب خانه را دارند. آن ها همیشه جایی در ذهن شما حضور دارند و مدام خودشان را تکرار می کنند. تکرار برای آن ها چیزی در مایه های نفس کشیدن است.

اگر مدام خودشان را به یاد شما نیندازند، باوری که در الگوهای ذهنی تان ایجاد کرده بودند به راحتی از بین می رود و خودشان هم همراه با آن باور، نابود می شوند. باورها مهم هستند؛ چون به راحتی، شما را قانع می کنند تا بین دو یا چند چیز یکی را انتخاب کنید.

انتخاب ها مهم هستند؛ چون میان چیزی که هستید و چیزی که می توانستید باشید تفاوت ایجاد می کنند. درواقع ما با انتخاب هایمان جهت چرخش شاه کلید ثروت را مشخص می کنیم. فکر می کنید در طول زندگی تان چند انتخاب ریز و درشت انجام داده باشید که به طور مستقیم یا غیرمستقیم، آینده شما را تغییر داده باشد؟ درحقیقت تعداد آن ها بسیار بیشتر از چیزی است که فکرش را می کنید.

باورها چگونه خودشان را تقویت می کنند؟

هر باور به یک رفتار مشخص ختم شده و تکرار این رفتارها در گذر زمان، به یک عادت تبدیل می شود. وقتی کار یا رفتاری در وجود شما به یک عادت تبدیل می شود، دیگر بدون اینکه نیازی به تجزیه و تحلیل آن داشته باشید، خودتان آن را اجرا می کنید.

اینجا دقیقاً همان نقطه ای است که تفاوت میان انسان های موفق و شکست خورده را مشخص می کند. افراد موفق عادت های خوب بسیار زیادی دارند، اما انسان های شکست خورده و فقیر، کلکسیونی از عادت های مخرب و منفی هستند.

این موضوع را دست کم نگیرید؛ چون شما می توانید با تغییر یک فکر، باوری تازه را در ذهنتان به وجود بیاورید و به دنبال آن با ایجاد یک عادت تازه و سازنده، زندگی خودتان را به طورکلی دگرگون کنید. این قدرتی است که در عادت ها نهفته است.

چگونه ذهن خودمان را تصرف کنیم؟

کتاب شاه کلید ثروت

با وجود آنکه مغز شما در جمجمه خودتان قرار دارد و کسی نمی تواند آن را از شما بدزد، ولی عادت های منفی زیادی هستند که کنترل ذهن شما را در دست دارند. برای خارج کردن خودتان از دایره این عادت های منفی و به وجود آوردن عادت های مثبت برای تغییر زندگی تان، به نظم و برنامه ریزی نیاز دارید.

نظم می تواند ذهن شما را به یک روال مشخص و سازنده عادت بدهد. شاید در آغاز، ذهن شما از تن دادن به این نظم مهندسی شده شانه خالی کند و احساس کنید دیگر نمی توانید ادامه دهید. مژده اینکه به وجود آمدن چنین احساسی نشان می دهد شما تا تغییرکردن فقط یک قدم فاصله دارید.

اگر میدان را خالی نکنید، ذهنتان به شما و کاری که می خواهید انجام دهید اطمینان می کند. سپس انرژی و توانش را برای همسو شدن با خواسته ای که قصد بی خیال شدن از آن را ندارید به خدمت می گیرد. یادتان باشد، شما درنهایت باید با خودتان به صلح درونی برسید تا بتوانید به شاه کلید ثروت دست پیدا کنید. مثل همیشه، آغاز همه ماجراها از درون خودتان شروع می شود.

در خلاصه کتاب شاه کلید ثروت چه گفتیم؟

  • ما یک فرستنده سیار امواج رادیویی هستیم. ذهن ما می تواند فرکانس هایی از احساس های خوب یا بد را به سمت کائنات که گیرنده امواج رادیویی ذهنی ماست ارسال کند. کائنات نیز با گرفتن شکل جدیدی به خودش، کاری می کند که امواج رادیویی ذهن ما در زندگی مان ماهیت فیزیکی پیدا کنند.
  • کائنات به خوب یا بد بودن امواج رادیویی ارسال شده از سوی ما هیچ اهمیتی نمی دهد.
  • شاه کلید ثروت از 12 بخش تشکیل شده است: «توانایی مثبت فکرکردن»، «سلامتی»، «رسیدن به صلح درونی و بیرونی»، «مدیریت ترس ها»، «امید رسیدن به اهداف»، «ایمان داشتن»، «بخشنده بودن»، «داشتن کاری که عاشق انجام آن هستید»، «داشتن فکر باز و رهاکردن تعصب در هر زمینه ای»، «داشتن انضباط شخصی»، «توانایی درک دیگران» و «به دست آوردن امنیت اقتصادی».
  • برای مثبت نگه داشتن ذهنمان و حرکت پیوسته به سمت اهدافمان می توانیم از روش هایی مانند «سپاسگزاری کردن»، «آماده کردن ذهنمان برای دریافت موفقیت مالی»، «تلاش برای سلامتی جسم»، «باور نکردن محدودیت ها»، «حرکت کردن با امید»، «عاشقانه زندگی کردن»، «شارژکردن روزانه موتور انگیزه» و «وسعت بخشیدن به دیدگاه» استفاده کنیم.
  • هدف گذاری اولین کاری است که باید برای تغییر زندگی مان انجام دهیم. گام بعدی، پایبندی به اهداف و استفاده از راه های مختلف برای رسیدن به اهداف است. نباید به خودتان اجازه دهید که با اولین چالش، هدفی که می تواند زندگی تان را تغییر دهد، به حال خودش رها کنید و به دایره امن زندگی گذشته خودتان بازگردید.
  • اگر کیفیت کارتان را در اولویت قرار دهید و به دلیل دستمزد پایین فعلی تان آن را بی کیفیت نکنید، به زودی بسیار بیشتر از کاری که انجام می دهید پول دریافت خواهید کرد.
  • افکار شما باورهایتان را می سازند، باورهایتان سبب بروز یک رفتار می شوند و تکرار این ماجرا به نفوذ عادت های تازه به الگوی رفتاری تان می انجامد.
  • افراد موفق، کلکسیونی از عادت های سازنده و افراد شکست خورده و فقیر، کلکسیونی از عادت های مخرب هستند.
  • برای تغییر عادت های بد زندگی تان می توانید در کنار تکرار افکار سازنده، خودتان را به یک برنامه ریزی شخصی سازنده هم مجهز کنید.

نظر شما چیست؟ فکر می کنید بزرگ ترین عادت مثبت و منفی زندگی تان چیست؟ به نظرتان این دو عادت، چقدر روی زندگی تان تأثیر گذاشته اند؟

 

ادامه مطلب
unlimited-success-in-20-days
خلاصه کتاب موفقیت نامحدود در 20 روز؛ سازوکار همیشگی موفق شدن را یاد بگیرید

این مقاله از روی نسخه اصلی و انگلیسی کتاب موفقیت نامحدود در 20 روز خلاصه برداری شده است!

خلاصه کتاب موفقیت نامحدود در 20 روز به قلم آنتونی رابینز

موفقیت نامحدود در 20 روز، کتابی برای افرادی است که می دانند آینده می تواند ماجرای بسیار متفاوتی از گذشته داشته باشد، ولی نمی دانند که چطور می توانند از گذشته خودشان پُلی به سمت آینده ای متفاوت بسازند. «آنتونی رابینز» در کتاب «موفقیت نامحدود در 20 روز» برنامه ای عمل گرایانه برای ایجاد تحول در زندگی و ساخت آینده ای که افراد آن را دوست دارند ارائه می دهد.

اگر نمی خواهید روند فعلی یا حتی گذشته زندگی تان در آینده تان هم ادامه پیدا کند و اگر به قدرت تغییر که در درونتان وجود دارد ایمان دارید، حتماً تا پایان این خلاصه کتاب در کنار خانه سرمایه باشید؛ زیرا ما گلچینی از نکته های اصلی این کتاب را به دستتان می رسانیم.

آیا واقعاً می خواهید زندگی خود را تغییر دهید؟

خیلی از ما آرزوهای فراوانی برای زندگی رؤیایی مان داریم و با خودمان فکر می کنیم که چه می شد اگر فلان اتفاق شگفت انگیز در زندگی ما هم رخ می داد؟ چه می شد اگر ما هم می توانستیم در جایی که دوست داریم و در کنار کسانی که دوستشان داریم زندگی راحت و بدون دغدغه ای را تجربه کنیم؟

از اینجا به بعد مردم به دو دسته تقسیم می شوند؛ برخی برای این «خواستن» امیدوارانه تلاش می کنند و زندگی شان را می سازند، اما برخی دیگر، حال و حوصله یا انگیزه حرکت کردن برای رسیدن به این خواسته ها را ندارند و ترجیح می دهند از همان جایی که هستند برای چیزهایی که ندارند دست تکان دهند و حتی در حسرتشان بسوزند.

کتاب «موفقیت نامحدود در 20 روز» به طور ویژه برای گروه اول این ماجرا نوشته شده است؛ یعنی کسانی که حاضرند برای ساخت زندگی شان دست به کار شوند. آن ها همان افرادی هستند که به کمک این کتاب، آرزوهایشان را زندگی خواهند کرد.

هفته اول: پیش نیازهای سفرتان را مهیا کنید

کتاب موفقیت نامحدود در 20 روز

هر حرکت جدید حتی در مسیری قدیمی، یک سفر است. موفقیت نامحدود در 20 روز هم سفری است که شما آن را از درون خودتان آغاز می کنید و نتیجه اش را هم در درون خودتان و هم در اوضاع فیزیکی زندگی تان به روشنی می بینید. برای آغاز این سفر به چند چیز نیاز خواهید داشت که در ادامه آن ها را با هم بررسی می کنیم:

سربازان خفته درونتان را بیدار کنید!

درون شما، یعنی تنها جایی که حقیقت و واقعیت به یک نقطه نگاه می کنند، لشکری از سربازان ورزیده و آماده برای پیروزشدن در هر نبردی خوابیده اند. آن ها تا زمانی که جدی بودن تصمیمتان برای تغییرکردن را باور نکنید در خواب به سر خواهند برد. شما برای حرکت کردن و دست به کار شدن باید دلتان را به دریا بزنید و تصمیم بگیرید و برای تصمیم گرفتن باید ترستان را مدیریت کنید.

با این حساب، یکی از بزرگ ترین چیزهایی را که سبب می شود نتوانید به رؤیاهایتان برسید شناسایی کردید و آن «ترس» است. ترس هایتان چشم های شما را می بندند و بی امان در گوشتان زمزمه می کنند که تغییرکردن خطرناک است و برای در امان ماندن از این خطرها باید سر جای خودتان باقی بمانید. ترس دروغ گوست و با دغل کاری می خواهد شما را از تبدیل شدن به الماس وجودتان دور نگه دارد. برای خلاصی از این ماجرا و برداشتن قدم اول، باید به دل ترس هایتان یورش ببرید و آن ها را سر جای خودشان بنشانید.

به جای یک تنه هزارساله، شاخه ای نرم باشید

انعطاف پذیری یکی از نیازهای رسیدن به «موفقیت نامحدود در 20 روز» است. تغییر، باد سهمگینی است. کسانی که از تغییر کردن می ترسند یا فکر می کنند که بعد از انتخاب یک هدف باید تا آخر عمرشان فقط از یک مسیر به آن برسند، از نظر عملکرد به یک شاخه خشک تبدیل می شوند.

ر این صورت، هر بادی می تواند آن ها را به چند قسمت تقسیم کند، ولی کسانی که در طول مسیرشان از خودشان انعطاف پذیری بیشتری نشان می دهند، به شاخه نرمی می مانند که تنها باد می تواند آن را از این سو به آن سو تکان دهد. آن ها تغییرات را می پذیرند، اما نمی شکنند؛ بنابراین شما هم به جای مقاومت در برابر تغییرات، سهم سود خودتان را از آن ها بردارید و از قلبشان عبور کنید.

نتیجه ها را ردیابی کنید

این خیلی مهم است که پیوسته، میزان عملکرد خودتان را با نتیجه ای که به دست می آورید مقایسه کنید. این ماجرا به شما نشان می دهد که چقدر در مسیر هستید و اینکه اصلاً آیا این مسیر به درد ادامه دادن می خورد یا نه؟

افراد بسیار زیادی به دلیل رعایت نکردن این کار ساده و اندازه گیری نکردن نتیجه ها سال های طولانی از عمرشان را صرف تلاش و حرکت در مسیری کردند که آن ها را به مقصد مورد نظرشان نرساند. به شما پیشنهاد می کنم برای رسیدن به موفقیت نامحدود در 20 روز، شجاعانه عمل کنید.

وقتی می بینید یک مسیر، اشتباه است به جای غصه خوردن به حال زمان، هزینه و تلاشی که در این مسیر از دست دادید با سرعت هر چه تمام تر به دنبال مسیر دیگری بگردید و این کار را تا زمانی که مسیر اصلی خودتان را پیدا کنید، ادامه دهید. نگران و اندوهگین نباشید؛ چون زمان و تلاش شما در مسیر قبلی به تجربه هایی تبدیل شدند که در مسیرهای آینده تان می توانید از آن ها به خوبی استفاده کنید.

یک الگوی زنده برای خودتان بیابید

تا این مرحله از تلاش برای موفقیت نامحدود در 20 روز شما دقیقاً می دانید چه می خواهید، اما چگونه می خواهید به آن برسید؟ آیا می دانید در اولین گامتان چگونه باید حرکت کنید؟ چه روندی را دنبال کرده و از انجام دادن چه کارهایی دوری کنید؟

یکی از ساده ترین کارها برای رسیدن به این هدف، پیداکردن فردی موفق است که قبلاً به اهداف مورد علاقه شما دست یافته است. او را پیدا کنید، زندگی نامه اش را بخوانید، روش کارش را زیر ذره بین ببرید و خلاصه اینکه نقشه موفقیت او را استخراج کنید.

این کار به شما کمک می کند به جای آزمون و خطا یا به راه انداختن سفر اکتشافی برای کشف مسیر موفقیتتان از نقشه ای که یک نفر قبلاً آن را کشف کرده است، کمک بگیرید.

با دو اهرم حرکت کردن آشنا شوید

تقریباً تمام انسان ها تنها به دو دلیل در زندگی دست به اقدام می زنند:

  • ترس از ایجاد ناراحتی و پشیمانی
  • تجربه یک احساس بسیار خوشایند

برای مثال وقتی می خواهید صبح زود به سر کار بروید، این کار را با وجود آنکه دوست ندارید انجام می دهید؛ زیرا نمی خواهید توسط مدیرتان توبیخ بشوید. از طرفی خود شما وقتی می خواهید در یک روز تعطیل به پارک کوهستانی بروید، از پنج صبح با شادی و خوشحالی در حال آماده کردن وسایل گردشتان هستید.

می بینید؟ شما یک فرد با دو انگیزه درونی برای انجام یک کار- صبح زود بیدارشدن- هستید. این شگفت انگیز است! کته جالب اینکه تقریباً بیش از 90 درصد مردم، تمام کارهایشان را برای فرار از ایجاد ناراحتی و پشیمانی انجام می دهند. واقعیت تلخی است، اما گاهی می تواند به شما کمک می کند. چگونه از اهرم ترس از ناراحتی برای رسیدن به موفقیت نامحدود در 20 روز استفاده کنیم؟

مثلاً وقتی در موقعیتی قرار می گیرید که می دانید درنهایت، انجام آن کار چیزی خوشحال کننده را کف دستتان نمی گذارد، در هر صورت مجبور به انتخاب بین دو موقعیت بد و بدتر هستید، می توانید موقعیت بد را انتخاب کنید. به این ترتیب، خودتان را از بیشتر ناراحت شدن در آینده نجات می دهید.

نکته بسیار جالب تر اینکه کسانی که موفقیت نامحدود در 20 روز را واقعاً تجربه کرده اند، نه تنها در این کار به مهارت رسیده اند، بلکه یاد گرفته اند چطور کارها را به شکلی انجام دهند که برایشان یک تجربه بسیار خوشایند را به دنبال داشته باشد.

یکی از کاربردی ترین راه ها برای این کار، تغییر نوع نگاه به ماجراهاست. یادتان باشد، وقتی نوع نگاهتان به چیزها را تغییر می دهید، آن چیزها واقعاً تغییر می کنند؛ چون شما در درونتان با قدرت خلق کردن به وجود آمده اید. هرگز از قدرت وجودی تان و تأثیر عظیمی که می توانید بر دنیای خودتان بگذارید، ناامید نشوید.

دو کار ساده، اما عقب افتاده را بیابید

در طول تلاش شما برای موفقیت نامحدود در 20 روز، هر روز و هر هفته، وظیفه ای به شما سپرده می شود. وظیفه شما در اولین هفته این است که یک دفتر برای خودتان بخرید. سپس دو کار ساده ای که تا امروز باید انجامشان می دادید، اما آن ها را پشت گوش انداخته اید، در آن یادداشت کنید و حتماً تا پایان امروز، انجامشان دهید.

به چیزهای پیچیده یا سخت فکر نکنید. این کار ساده می تواند چیزی مثل مرتب کردن انباری، رسیدگی به گلدان های خانه یا حتی شروع یادگیری یک زبان ساده با یاد گرفتن 5 حرف الفبای آن باشد. مهم این است که شما در طول امروز، این دو کار را پیدا کرده، به آن ها توجه کنید و برای انجامشان دست به تلاش واقعی بزنید.

قبل از آنکه کارتان را شروع کنید، صفحه دیگری از دفترتان را باز کرده و موارد زیر را در آن بنویسید:

  • با انجام این کار، زیر بار تحمل چه ناراحتی هایی می روید؟
  • با انجام ندادن این کار، چه چیزهای خوشحال کننده ای را تجربه خواهید کرد؟
  • با انجام ندادن این کار، آینده من در چند سال آینده دستخوش چه تغییرات مثبت یا منفی می شود؟
  • با انجام دادن این کار چه چیزهایی را در زندگی ام به دست می آورم و آینده ام چه تغییری خواهد کرد؟

هفته دوم: دقیق تر به خودتان و پیرامونتان توجه کنید

در طول هفته گذشته و آغاز تلاش برای به دست آوردن راه و روش موفقیت نامحدود در 20 روز، شما با روشی کاربردی برای واکردن سنگ هایتان با کارهای تلنبارشده، اهداف رهاشده و احساس های عجیبتان آشنا شدید. به شما تبریک می گوییم و در این هفته، توجهتان را به قدرت تفکرتان جلب می کنیم.

  • از قدرت تمرکز فکرتان برای ساخت زندگی تان کمک بگیرید

مردم هنگام انجام کارها به دو دسته تقسیم می شوند:

  • یک کار ساده از سوی آن ها در مدت زمانی بسیار طولانی و با کیفیت پایین انجام می شود.
  • کارشان را با کیفیت بالا و در کوتاه ترین زمان ممکن انجام می دهند.

بزرگ ترین تفاوت گروه اول و دوم، استفاده کردن و نکردن از قدرت تمرکز فکری است. وقتی ذهن شما روی انجام یک کار متمرکز باشد، چندین راه برای انجام دادن آن کار با کیفیت بالا و در بازه ای مناسب پیدا می کند، اما وقتی نتوانید فکرتان را روی چیزی که می خواهید متمرکز کنید، انجام کارها برایتان بسیار سخت می شود و اصلاً سر درنمی آورید که چرا تمام کردنشان این قدر طول می کشد.

وقتی یاد بگیرید چگونه از قدرت تمرکز فکرتان استفاده کنید، در طول یک روز، کارهای یک هفته یا حتی یک ماه را انجام می دهید! تصور کنید در آن صورت زندگی تان چقدر می تواند متفاوت از اکنونتان باشد! حالا سؤال اصلی این است که چطور به قدرت تمرکز فکری دست پیدا کنیم؟

یک گام ساده که می تواند تمرکز فکری را به شما هدیه دهد

خوشبختانه، راه حل های واقعی زندگی، بسیار ساده هستند. هر چیزی که رنگ و بوی پیچیدگی بدهد، کاری جز گیج کردن ما نمی کند. درباره رسیدن به تمرکز فکری هم نیازی به انجام کارهای عجیب و غریب نیست. شما می توانید با یک ترفند ساده، سُکان فکرتان را در دست بگیرید:

سؤال های متفاوتی از خودتان بپرسید

هرکدام از ما در طول روزها و ثانیه های زندگی مان در حال پرسیدن سؤالات گوناگون از خودمان هستیم که سبب می شوند ما روی یک نکته یا جهت خاص متمرکز شویم. متأسفانه 99 درصد سؤالاتی که از خودمان می پرسیم، حساب شده و کاربردی نیستند.

درنتیجه ذهنمان هم به آن ها پاسخ هایی می دهد که از «مزخرف!» چیزی کم ندارند؛ برای مثال وقتی این سؤال بیهوده که «چرا من همش بدبیاری میارم؟!» را از ذهنمان می پرسیم، او هم به ما چنین پاسخی می دهد: «چون شانس نداری!» کمی فکر کنید. واقعاً این چه کاری است که ما با خودمان می کنیم؟! چرا با قدرت های خودمان مانند کودکی که با الماس بازی می کند رفتار می کنیم؟

چرا به جای این پرسش خنده دار و بی حاصل چیزی مثل «چطور می تونم ظرف سه ماه 300 میلیون تومان پول به دست بیاورم؟» را از خودمان نمی پرسیم؟ حقیقت این است که اگر مراقب خودمان و دسته گل های اساسی که به آب می دهیم، نباشیم به تنهایی به اندازه یک لشکر بزرگ به خودمان دشمنی می کنیم! بنابراین اولین کاری که باید برای به دست آوردن تمرکز فکری و موفقیت نامحدود در 20 روز انجام دهید، جایگزین کردن پرسش های درونی تان با چیزهایی کاملاً متفاوت، مثبت و کاربردی است!

اهداف و ارزش هایتان را همسو کنید

چیزی که سبب می شود بسیاری از افراد با وجود اهدافی که برای خودشان تعیین می کنند، باز هم نتوانند به موفقیت مورد نظرشان برسند همسو نبودن ارزش های درونی شان با اهدافشان است. اجازه بدهید مثالی برایتان بزنیم.

تصور کنید شما براساس تجزیه و تحلیل هایی که درباره شغل های مختلف کرده اید، به این نتیجه رسیده اید که اکنون بازار شغلی به نام «دیجیتال مارکتینگ» داغ است و اگر اکنون برای یادگیری و کار در این زمینه تلاشتان را آغاز کنید، به زودی می توانید در این شغل به موفقیت برسید.

برای خودتان هم هزار و یک آسمان و ریسمان به هم بافته اید که بله! فلانی با انتخاب این شغل توانست درآمد خوبی داشته باشد؛ پس چرا من نتوانم؟! تا این جای کار، همه چیز عالی است، اما مشکلی وجود دارد که تنها خود شما از آن باخبر هستید و آن این است که شما اصلاً به دیجیتال مارکتینگ علاقه ندارید و تصور 10 سال آینده خودتان در این شغل، از کابوس هم بیشتر شما را می ترساند!

ارزش درونی شما و آن چیزی که همیشه قلبتان برایش می تپد، پرداختن به هنر است. می بینید؟ ارزش درونی شما با کاری که شاید برای خیلی ها عالی باشد، تضاد دارد؛ به همین دلیل حتی با دنبال کردن مسیر موفقیت بهترین دیجیتال مارکترهای جهانی هم نمی توانید به موفقیت نامحدود در 20 روز برسید! درنتیجه همیشه قبل از انتخاب اهدافتان آن را با ارزش های درونی تان بسنجید تا زمان، هزینه و تلاشتان را بیهوده هدر ندهید.

خودتان، اهداف و ارزش هایتان را روی ترازو بگذارید

دفتر معروفتان را بردارید. در یک طرف آن، اهدافی را که برای خودتان در نظر گرفته اید بنویسید و در طرف دیگرش، ارزش های وجودی تان را یادداشت کنید. یادتان باشد، ارزش های وجودی تان چیزهایی مثل «آرامش»، «عشق»، «سلامتی»، «موفقیت»، «شادی»، «امنیت» و… هستند. ارزش های وجودی تان را براساس میزان اهمیتی که برایتان دارند، پشت سر هم ردیف کنید.

سپس آن ها را با اهدافی که برای خودتان در نظر گرفته اید، مقایسه کنید. اگر بعد از این بررسی فهمیدید که هدف هایتان دارند ساز مخالف می زنند، مدتی به خودتان زمان بدهید، فکر کنید، سنگ هایتان را با خودتان وا بکنید و از فرصت عمر و انرژی که دارید، برای تعیین کردن و رسیدن به اهدافی که همسو با ارزش های وجودی تان هستند کمک بگیرید.

با این کار به خودتان، زندگی تان و چه بسا به بهترشدن دنیا برای تبدیل شدن به جایی بهتر برای زندگی کردن کمک بزرگی خواهید کرد.

اهدافتان را تفکیک کنید

اگر تا به حال برای خودتان هدف گذاری کرده باشید، به احتمال زیاد فهرستی از هدف ها را پشت سر هم ردیف کرده اید. این عالی است، اما نکته ای وجود دارد که بهتر است آن را درباره اهدافتان اجرا کنید؛ دسته بندی کردن اهدافتان به سه بخش «اهداف شخصی»، «اهداف مادی و معنوی» و «اهداف اقتصادی». این تفکیک کردن به شما کمک می کند تا قدم هایی را که برای این کار برمی دارید، راحت تر برنامه ریزی کرده و برای موفقیت نامحدود در 20 روز، گام هایی اثربخش را انتخاب کنید.

هفته سوم: فرایندهای خودکار وجودتان را به تنظیمات کارخانه برگردانید

موفقیت نامحدود در 20 روز

هرکدام از ما در زندگی خودمان عادت هایی داریم. عادت ها روش ذهنمان برای خودکارسازی فرایندها و صرفه جویی در انرژی هستند. تا اینجای کار، همه چیز خوب است. این طور که به نظر می رسد، عادت ها می توانند ما را از فکر پیوسته به چگونگی انجام کارهای تکراری، نجات دهند.

شکل اینجاست که اگر مراقب نباشیم ممکن است روزی به خودمان بیاییم و ببینیم به فردی با عادت های بد و منفی تبدیل شده ایم که به صورت خودکار و حتی گاهی بدون آنکه متوجه باشد در حال انجام این کارهاست؛ بنابراین عادت ها و مهندسی کردن آن ها به شیوه ای آگاهانه می توانند مسیر زندگی مان را به سمت و سویی که خودمان دوست داریم، تغییر دهند. تفاوت خود فعلی شما با افراد بسیار موفق در این است که آن ها عادت های خوب بسیاری را در خودشان نهادینه کرده اند. این مسیری است که شما هم می توانید در آن قدم بردارید. کار ما در این بخش از تلاش برای موفقیت نامحدود در 20 روز، روی مهندسی عادت ها متمرکز می شود. بیایید کار را شروع کنیم.

عادت های احساسی خودتان را شناسایی کنید

در اولین گام، باید به سراغ کشف و شناسایی احساساتی بروید که تجربه آن ها برای شما به یک عادت تبدیل شده است؛ چون این تنها راه برای تغییر این احساس هاست. دفترتان را بردارید و در صفحه ای جدید، پنج مورد از احساساتی که معمولاً در طول روز یا هفته آن ها را بیشتر از بقیه تجربه می کنید، بنویسید. شاید این احساس، شادی، اندوه، حسرت، افسردگی، خشم یا حتی ترس باشد. فعلاً به ماهیت آن احساس کار نداریم و تنها می خواهیم ببینیم از نظر احساسی در چه وضعیتی قرار دارید.

باورهای سازنده عادت هایتان را شناسایی کنید

هر باور شما، احساسی را به وجود می آورد. تکرار باورتان به یک چیز، به معنای تکرار تجربه تان درباره آن احساس است و درنهایت، این ماجرا به یک عادت احساسی تبدیل می شود. اجازه بدهید مثالی برایتان بزنیم. تصور کنید باور «حتی وقتی آب می خورم هم چاق می شوم» مدام در پس زمینه ذهن شما مثل یک فیلم کوتاه تبلیغاتی تکرار می شود.

به دنبال این ماجرا، شما احساس می کنید تلاش هایتان برای کاهش وزن و رسیدن به تناسب اندامی که دوستش دارید، هرگز راه به جایی نمی برند؛ درنتیجه ناراحت و افسرده شده و از خودتان ناامید می شوید. در آینه به خودتان چپ چپ نگاه می کنید و حتی چربی های بدنتان را نیشگون می گیرید و به شکلی غیرمستقیم برای خودتان احساس تأسف می کنید!

به دنبال این ماجرا، شما این چرخه احساسی و سرزنش کردن پیوسته خودتان را به یک عادت تبدیل کرده و روز به روز شعله این آتش را بیشتر خواهید کرد. می بینید؟ همه چیز از آن باور اشتباه ریشه گرفت.

دکمه جایگزینی باورها را بزنید!

حالا چه می شود اگر ما آن باور را برداریم و به جایش این باور را جایگزین آن کنیم که «من روز به روز خوش اندام تر می شوم». در این صورت، احساس خواهید کرد که با هر تلاش کوچک می توانید به هدف خودتان برسید. وقتی جلوی آینه خودتان را نگاه می کنید به خودتان و تلاش هایتان افتخار خواهید کرد.

این موضوع سبب می شود شادتر، امیدوارتر و با انگیزه فراوان، رژیم غذایی و ورزشی خودتان را ادامه دهید؛ چون هر روز برای شما یک موفقیت کوچک، اما واقعی به حساب می آید. به دنبال این ماجرا، شما خودتان را وارد یک چرخه احساسی سازنده و قدرتمند می کنید که نمی گذارد دست از تلاش برای تبدیل شدن به بهترین خودتان بردارید و این محشر است.

واقعاً فوق العاده است که شما می توانید با تغییر یک باور ساده و با استفاده از اصل «تکرار» به چنین نتیجه متفاوتی دست پیدا کنید! شما می توانید این چرخه را درباره رسیدن به ثروت، موفقیت، عشق واقعی، سلامتی و هر چیزی که در جست وجوی آن هستید، پیاده کنید و به تماشای نتیجه های حیرت انگیز آن بنشینید. رسیدن به موفقیت نامحدود در 20 روز، یک رؤیا نیست یک واقعیت است که شما می توانید آن را از آن خودتان کنید.

هفته چهارم: خودتان را در چرخه موفقیت بیندازید

موفقیت نامحدود در 20 روز

تا اینجای کار، نکته های کاربردی را برای ایجاد تغییر واقعی آموختید. حالا نوبت آن رسیده است که قدم های اصلی برای موفقیت ویژه خودتان را به شکل یک برنامه دربیاورید و آن را مدام بهینه تر کنید.

چرخه موفقیت چیست؟

این چرخه از چهار بخش، تشکیل شده است که در طول هفته های قبل با اصول آن ها آشنا شدیم. این چهار بخش عبارت اند از:

1- پتانسیل های درونی شما

2- باورهایتان

3- کارهایی که انجام می دهید

4- نتیجه هایی که به دست می آورید

برای آنکه بتوانید این چرخه را در حال حرکت نگه دارید باید روی اعتمادبه نفس خودتان کار کنید. برای این کار هم روش های گوناگونی وجود دارند؛ مثلاً تغییر عادت هایی که باعث از بین رفتن اعتمادبه نفستان می شوند (به هفته سوم مراجعه کنید)، پرسیدن سؤال های متفاوت از خودتان (به هفته دوم مراجعه کنید) و رویارویی با ترس هایتان (به هفته اول مراجعه کنید) می توانند راه هایی برای رساندن شما به این هدف باشند.

می بینید؟ شما از قبل هر آنچه را که برای رسیدن به موفقیت نیاز داشته باشید، یاد گرفته اید. حالا باید آموخته هایتان را در عمل به اجرا درآورید، نتیجه اعمال خود را اندازه گیری کرده و قدم های اشتباهتان را اصلاح کنید و این ماجرا را تا زمانی که به اهداف خود برسید ادامه دهید.

یادتان باشد، موفقیت نامحدود در 20 روز، یک پروژه 20 روزه نیست؛ یک فرایند است. شما باید برای حفظ آن همیشه در حال حرکت باشید و خودتان را بهبود ببخشید. مطمئنیم که از عهده انجامش برمی آیید.

در خلاصه کتاب موفقیت نامحدود در 20 روز چه گفتیم؟

خلاصه کتاب موفقیت نامحدود در 20 روز

  • برای رسیدن به موفقیت نامحدود در 20 روز، باید یاد بگیرید که از قدرت های درونی خودتان برای بیرون آمدن از شرایط فعلی و آغاز تغییرات کمک بگیرید؛ مثلاً ترس هایتان را مدیریت کنید و قدرت انعطاف پذیری تان را بالا ببرید.
  • اندازه گیری نتیجه کارهایی که انجام می دهید به شما کمک می کند تا درباره مفید بودن یا نبودن ادامه دادن روش فعلی تان تصمیم های سرنوشت سازی بگیرید.
  • ترس از ناراحتی و اشتیاق به تکرار یک حس لذت بخش، دو اهرم انسان ها برای حرکت کردن هستند. از آن ها به شکلی آگاهانه برای به حرکت درآوردن خودتان کمک بگیرید.
  • با متمرکزکردن افکارتان، مسیر رسیدن به موفقیت را برای خودتان هموار کنید.
  • اهداف و ارزش هایتان را بررسی کنید؛ چون شما به هدف هایی می رسید که با ارزش های درونی تان همسو باشند.
  • عادت هایتان را شناسایی کرده و خودتان را از دام عادت های شکست ساز نجات دهید.
  • حرکت کردن در چرخه موفقیت را تا آخر عمرتان ادامه دهید و آن را به سبک زندگی تان تبدیل کنید. در این صورت، شما صاحب موفقیت نامحدود خودتان خواهید شد.

 

نظر شما چیست؟

کمی فکر کنید. زندگی فعلی شما نتیجه حضور در کدام چرخه است؟ چرخه موفقیت یا چرخه ناامیدی؟

 

ادامه مطلب
zero limits
خلاصه کتاب محدودیت صفر؛ چگونه با عبور از خاطرات گذشته، ثروتمند شویم؟

این مقاله از روی نسخه اصلی و انگلیسی کتاب محدودیت صفر خلاصه برداری شده است!

خلاصه کتاب محدودیت صفر

آیا هدف دارید و برای رسیدن به آن برنامه ریزی هم کرده اید؟ چند روز طول می کشد تا ذوق و شوقتان برای ادامه دادن به برنامه ای که برای خودتان تنظیم کرده اید، تمام شود و ماشین امیدتان کم کم خاموش شود؟ کتاب «محدودیت صفر» نوشته «جو ویتالی» دقیقاً راه حل این ماجرا را نشان می دهد. 

در این کتاب، جو ویتالی با راز و رمز بومیان هاوایی برای رسیدن به اهداف، غرق شدن در سلامتی، ثروت، عشق و آرامش به استقبال ذهن های سرگردان و پریشان می رود. ما نیز در مهم ترین بخش های این سفر با او همراه خواهیم بود.

اگر شعله شوقتان برای انجام دادن و تمام کردن کارها خیلی زود خاموش می شود، اگر زود به زود انگیزه خودتان را از دست می دهید یا اصلاً برای انجام هیچ کاری انگیزه ندارید، تا پایان این ماجرا با خانه سرمایه همراه باشید. 

ماجرای آشنایی جو ویتالی با یک روان شناس جادویی و غریب 

داستان پر رمز و راز محدودیت صفر از شرکت کردن جو ویتالی به همراه دوست و همکارش در یک همایش هیپنوتیزم آغاز می شود. در این همایش، دوست ویتالی برای او از یک روان شناس عجیب حرف زد که بدون دیدن افراد، آن ها را شفا می دهد. ابتدا جو از شنیدن این ماجرا تعجب کرد، ولی وقتی فهمید این روان شناس اهل هاوایی از روشی به نام «هواوپونوپونو» برای این کار کمک می گیرد، تعجبش دو چندان شد. 

آن ها برای پیداکردن این روان شناس، تمام اینترنت را جست و جو کردند، ولی چیز زیادی نیافتند. جو آن قدر برای پیداکردن این روان شناس جدی بود که یک کارآگاه خصوصی را برای این کار استخدام کرد، اما به شکل عجیبی ناگهان سر و کله یک سایت اینترنتی که متعلق به همان روان شناس مرموز بود پیدا شد. 

به جز یک ایمیل، هیچ راه ارتباطی دیگری وجود نداشت. جو به تنها رشته ای که می توانست او را به آن روان شناس و ماجرای «هواوپونوپونو» وصل کند، چنگ زد. پس از آن، لحظه ها را می شمرد تا پاسخ ایمیلی که ارسال کرده بود را پیدا کند. 

هواوپونوپونو چه بود؟

درحالی که جو منتظر دریافت پاسخ ایمیلش بود از طریق مقاله هایی که در سایت نوشته شده بودند، به اطلاعات جالبی درباره «هواوپونوپونو» و «محدودیت صفر» دست پیدا کرد. او فهمید «هواوپونوپونو» فرایندی است که با استفاده از آن یک فرد، انرژی های سمی درون خودش را آزاد می کند. به دنبال این ماجرا، جسم، روح، افکار، باورها و رفتار او تحت تأثیر این پاک سازی به شکلی بسیار مثبت، تغییر می کنند.

 در این روش، فردی که «درمانگر» نامیده می شود، به شیوه ای کاملاً متفاوت با دیگران ارتباط برقرار می کند. درواقع یک درمانگر «هواوپونوپونو» خودش را مسئول به وجود آمدن مشکلات در بیمارانش می داند. سپس با متصل کردن ذهن و روحش به سرچشمه عشق، پذیرفتن این مسئولیت و عذرخواهی بابت افکار اشتباهی که سبب ایجاد این مشکلات شده اند، از نیروی الهی برای رفع مشکلات کمک می گیرد. 

این نیروی الهی نیز در پاسخ به رفتار درمانگر، روند ایجاد معجزه ها برای اصلاح این افکار و رفتارهای اشتباه را به شیوه ای که تنها خودش می داند، آغاز می کند. به زبان ساده، عشق، تمام آلودگی های جسمی و فکری را از میان برمی دارد و جای خالی ایجادشده را با حضور خودش پر می کند. آن هنگام معجزه ها یکی پس از دیگری به نمایش درمی آیند و نور، جسم و روح فرد را شفا می دهند. 

روان شناس مرموز محدودیت صفر، جواب می دهد!

بالاخره انتظار به سر رسید و جو توانست پیامی را که منتظر دریافتش بود، بخواند. روان شناس ماجرای ما یعنی «ایهالیاکالا هولن» که همچون جو ویتالی او را «دکتر هولن» صدا می زنیم، به جو درباره شیوه مشاوره دادنش توضیح داد و از او خواست اگر به این کار تمایل دارد، از طریق سایت اقدام کند. جو بدون معطلی این کار را کرد و فرایند مشاوره اختصاصی برای او آغاز شد. 

جو برای اینکه بهانه ای برای مشاوره گرفتن داشته باشد، از دکتر هولن درباره روش کاهش وزن پرسید. بعد از یک روز پاسخی با این حال و هوا دریافت کرد که برای کاهش وزن باید با بدنت به صلح برسی. باید از او به خاطر آزارهایی که در حقش روا داشتی، عذرخواهی کنی و به او بگویی دوستش داری. با بدنت مثل یک دوست و همراه در سفر روحت روی زمین رفتار کن نه خدمتگزاری که هر بلایی دوست داشته باشی بتوانی سرش بیاوری. 

کم کم وقتی بتوانی عشق واقعی ات را به خودت نشان دهی و با نوشیدن آب خورشیدی- آبی که در یک بطری شیشه ای آبی رنگ قرار دارد و حداقل به مدت یک ساعت جلوی تابش نور خورشید قرار گرفته باشد- می توانی به وزن موردنظرت برسی. 

گفتگو از فاصله نزدیک با مرد مرموز محدودیت صفر

بی شک این پاسخ با آنکه برای جو جذاب بود، برای سؤالاتی که در ذهنش پشت سر هم ردیف شده بودند، کفایت نمی کرد؛ به همین دلیل او چندین بار به دکتر هولن ایمیل زد و در طول این ماجرا از او توضیح های دقیق تری خواست. دست آخر جو دلش را به دریا زد و از او خواست تا در نوشتن یک کتاب با هم همکاری کنند.  

در ابتدا دکتر هولن تمایلی به همکاری با جو نداشت؛ زیرا مردم به جای روخوانی دستورالعمل پاک سازی به اجرای واقعی آن در زندگی شان نیاز دارند؛ به همین دلیل مشاوره ها برایشان بیشتر کارساز خواهد بود، ولی جو زیر بار نرفت و بالاخره توانست قرار یک ملاقات را با دکتر هولن ترتیب دهد. 

ماجرای شفای بیماران روانی خطرناک چه بود؟

جو از دکتر هولن خواست ماجرای بیمارستان روانی و شفادادن آن ها را برایش تعریف کند. دکتر هولن هم بدون هیچ مقاومتی شروع به صحبت کرد. او گفت تقریباً سه سال در یکی از بیمارستان های روانی هاوایی مشغول به کار بوده است. افرادی که در آن بیمارستان بستری بودند، آن قدر اوضاعشان خراب بود که راهی برای آزادی شان از بیمارستان و بهبودشان وجود نداشت.

 از این بدتر اینکه تمام پرستاران و پزشکان بیمارستان از این بخش فراری بودند. من در یک دفتر کار می کردم که پر از پرونده همان بیماران بود. هرگز آن ها را نزدیک ملاقات نکردم، ولی همان طور که پرونده تک تک آن ها را مطالعه می کردم، روی خودم کار کردم. بعد از مدتی، تغییرات آغاز شدند. بیماران روانی کم کم حالشان بهبود پیدا کرد. این ماجرا تا جایی پیش رفت که اکنون مدت هاست آن بخش دیگر بیماری ندارد و بسته شده است. 

وقتی جو ویتالی به یک علامت سؤال تبدیل می شود

بعد از گوش دادن به این ماجراجو جسارت بیشتری از خودش نشان داد و از دکتر هولن درباره روش دقیق کارش و سازوکار رسیدن به محدودیت صفر پرسید. او گفت تنها کاری که انجام داده بود، پذیرفتن مسئولیتش در قبال زندگی بوده است. جو از او توضیح بیشتری خواست. دکتر هولن در پاسخ توضیح داد که هر انسان، از دریچه نگاه خودش به دنیا می نگرد؛ این یعنی تنها یک دنیا وجود ندارد. 

بلکه به اندازه انسان های روی زمین، دنیاهای مختلفی وجود دارند. هرکدام از ما مسئول خلق تمام چیزهای ریز و درشت در دنیای خودمان هستیم. به زبان ساده، ما خالق دنیایی هستیم که در آن قرار داریم. این موهبتی است که از سوی سرچشمه هستی در دستان ما قرار گرفته است. 

وقتی ما بپذیریم خالق تمام دنیای خودمان هستیم، آنگاه با مسئولیت بزرگ پذیرفتن تمام ماجرای خوب و بد دنیایمان روبه رو می شویم. این بدان معناست که از گیرافتادن بی امان پشت چراغ قرمزها تا رئیس جمهوری که در یک بخش دیگر از دنیای ما در حال خرابکاری است ساخته و پرداخته ذهن خودمان است. 

مرز بین واقعیت و توهم، مه آلود است

دکتر هولن برای جو توضیح داد که تنها چیز واقعی در جهان ما، خودمان هستیم و هر چه غیر از درونمان یک توهم است. با این حساب اگر رئیس جمهور یکی از کشورهای دور جهان ما مشغول تصمیم گیری های اشتباه است مسئولیت 100 درصدش با ماست. ما نیز برای درست کردن این اشتباه دست به کار می شویم. 

درنتیجه در دنیایی که ما آن را ساخته ایم و درک می کنیم. آن فرد نیز برای زندگی ما دست به تغییر در رویه تصمیم هایش می زند؛ بدون آنکه ما 1 میلی متر از جایمان تکان بخوریم یا با او ملاقاتی داشته باشیم. 

چگونه می توانیم در دنیایی که خلق کردیم دست به تغییر بزنیم؟ 

این سؤالی بود که جو از دکتر هولن پرسید؛ زیرا هنوز نمی توانست چیزهایی را که درباره محدودیت صفر شنیده بود، هضم کند. ویتالی با مفهوم پذیرفتن مسئولیت زندگی خودمان آشنا بود، ولی فکرش را نمی کرد که از نظر دکتر هولن مسئولیت رفتارهای درست و غلط هرکسی که در جهانمان حضور دارد هم با ما باشد؛ بنابراین از دکتر هولن خواست تا روش این مسئولیت پذیری را به او نشان دهد. 

نکته جالب ماجرا اینجا بود که دکتر هولن هیچ فرمول پیچیده یا دستورالعملی قدیمی برای این کار نداشت و طبق چیزهایی که جو شنیده بود، این کار را خیلی راحت انجام می داد. دکتر هولن در پاسخ به سؤال جو گفت که من تنها سعی کردم از خودم عذرخواهی کنم و خودم را بیشتر دوست داشته باشم.

وقتی خالق بدی هستیم و از این موضوع خبر نداریم!

جو با شنیدن این پاسخ بسیار تعجب کرد. دکتر هولن گفت، وقتی می پذیریم ما خالق جهانمان هستیم، متوجه مشکلاتی می شویم که به دلیل افکار آلوده مان به وجود آورده ایم. درواقع ما از قدرتی که داشتیم درست استفاده نکردیم؛ تا جایی که می توانستیم از جسممان بیگاری کشیدم، او را با افکار آلوده و کمبود آب مسموم کردیم و آدم های دنیایمان را به سمت و سوی اشتباهی کشانیدم. 

وقتی این سلسله از اشتباه ها را می پذیریم و بابت به وجود آوردن آن ها در دنیایمان از سرچشمه هستی عذرخواهی می کنیم و می گوییم که دوستش داریم، او وارد عمل می شود و همه این پریشانی ها را با نیروی بی انتهای خودش شفا می دهد. هنگامی که بارها اجرای این فرایند را تکرار کنیم، مدت زمان حضورمان در محدودیت صفر بسیار بیشتر و درک معرفتی که از این ماجرا به دست می آوریم آسان تر می شود. 

حقیقت این است که نیروی خودآگاه ما توانایی درک، بررسی و تحلیل میلیاردها ماجرایی را که به دلیل افکارمان در زندگی مان رخ می دهند، ندارد؛ بنابراین وقتی مسئولیت به وجود آوردن آگاهانه یا ناآگاهانه این ماجرا را می پذیریم، از خالق خودمان کمک می گیریم. به دنبال این ماجرا، سلسله اشتباه ها جای خودشان را به معجزه هایی می دهند که از نظر بقیه بسیار عجیب و غیرممکن هستند. 

دکتر هولن از چه روشی برای پاک سازی و رسیدن به محدودیت صفر استفاده می کرد؟

«پاک سازی» نامی بود که دکتر هولن از آن برای صدازدن مجموعه کارهایی که در طول طلب بخشش و کمک گرفتن از سرچشمه هستی انجام می داد، استفاده می کرد. با وجود آنکه چندین روش برای پاک سازی وجود داشتند، او بیشتر از همه روی یک روش متمرکز بود و آن تکرار بی امان چهار جمله زیر بودند:

  • دوستت دارم
  • واقعاً متأسفم
  • لطفاً من را ببخش
  • سپاسگزارم

دکتر هولن این جمله ها را پشت سر هم، همراه با احساس واقعی و در خطاب به سرچشمه هستی تکرار می کرد. وقتی جو و دوستش در همایشی که دکتر هولن برگزار کرده بود، شرکت کردند، با دلیل اصلی نیاز به پاک سازی آشنا شدند. دکتر هولن برای حاضران در آن همایش مثالی آشنا زد.

رد خاطرات روی روح باقی می مانند؛ مگر آنکه آن ها را واقعاً پاک کنید

 او از حاضران پرسید آیا می دانند وقتی چیزی را در کامپیوترشان پاک می کنند، کجا می رود؟ هرکس پاسخی داد. درنهایت دکتر هولن گفت که این داده ها یا چیزهایی که ما دیگر آن ها را نمی خواهیم در ظاهر وارد سطل زباله کامپیوتر و از آنجا به ناکجاآباد می روند، ولی درحقیقت هنوز وجود دارند.

 شما می توانید با نصب یک نرم افزار، چیزهایی را که قبلاً در نظر خودتان پاک کرده بودید، سر جایشان برگردانید. خاطرات هم از این ویژگی برخوردارند. تا زمانی که پاک سازی را انجام ندهیم و وارد محدودیت صفر نشویم، آن ها پاک نمی شوند، بلکه تنها از جلوی دیدگان ما دور می شوند تا در یک لحظه و زمان مناسب، غافلگیرمان کنند. 

ین خاطرات تلنبارشده، خودشان را در قالب بیماری های وحشتناک، اختلالات جدی روحی، مشکلات ناتمام اقتصادی، دردسرهای عجیب خانوادگی و… نمایش می دهند. درواقع، آن ها به این شیوه به شما دهن کجی کرده و ثابت می کنند که هنوز حضور دارند. وقتی درگیر این خاطرات و اثرات آن ها هستیم، از شیوه زندگی با الهام های الهی که غرق در شادی، سلامتی، عشق، ثروت و آرامش است محروم می شویم. 

پاک سازی تا چه زمانی باید ادامه پیدا کند؟

این سؤالی بود که در ذهن جو ویتالی و حاضران در جلسه نقش بسته بود و با این پاسخ روبه رو شد؛ همیشه! دکتر هولن ادامه داد، خاطرات، افکار و احساس های متفاوت هر روز در زندگی شما حضور دارند.

 البته خاطرات به دلیل کهنگی، اثر عمیق تری بر شما دارند. از این گذشته، تا زمانی که از این آثار و غبارها راحت نشوید، وجودتان جلا پیدا نمی کند و تفاوت میان الهام الهی و خاطره را نمی فهمید. وقتی پیوسته و هر روز پاک سازی می کنید، در وضعیت صفر اردو خواهید زد؛ یعنی همان وضعیتی که میزان محدودیت در آن صفر و توانایی شما 100 است. 

چرا به عنوان خالق دنیای خودمان باز هم به سرچشمه هستی نیاز داریم؟

کتاب محدودیت صفر

جو ویتالی و دوستش در گوشه ای از سالن همایش نشسته بودند و همچنان از چیزهایی که می شنیدند، تعجب می کردند. دکتر هولن سخنش را با موشکافی این موضوع ادامه داد که چرا ما به پاک سازی پیوسته، رسیدن به محدودیت صفر و اتصال به سرچشمه هستی نیاز داریم. 

ذهن ما نه تنها درک محدودی از جهان دارد، بلکه همان مقدار درک اندک هم با نقص های فراوانی روبه روست و برای اثبات این ماجرا پای یک آزمایش علمی را که توسط «گای کلکستون» در کتابش توضیح داده شده بود، وسط کشید. 

تأثیر مستقیم ضمیر ناخودآگاه روی درک ما از چیزهایی که می خواهیم یا نمی خواهیم

ر این آزمایش، افراد مختلفی را به دستگاه های سنجش امواج مغزی متصل کردند تا ببینند در ذهنشان چه ماجراهایی روی می دهد. آن ها فهمیدند مدتی قبل از اینکه فرد بخواهد تصمیمی را بگیرد، امواجی عجیب در ذهنش شروع به فعالیت می کنند؛ سپس فرد به این نتیجه می رسد که مثلاً تشنه است و باید برای آب خوردن به سراغ بطری برود. 

ین ماجرا نشان می دهد قصد انسان برای انجام یک کار، نتیجه تجزیه و تحلیل آگاهانه خودش نیست، بلکه ندایی از سوی ضمیر ناخودآگاهش است که او را به سمت انجام یک کار، هدایت می کند. این ماجرا نشان می دهد که چرا ما بدون اینکه دلیلش را بدانیم از بعضی چیزها، مکان ها، زبان ها، آدم ها و ماجراها خوشمان می آید. نکته اینجاست که هیچ اجباری در این کار نیست. با وجود اینکه ذهنتان شما را به سمت نوشیدن آن یک لیوان آب دعوت می کند، شما می توانید آگاهانه این کشش و خواسته را رد کنید! 

بهترین روش پاک سازی، چیزی است که خودتان آن را کشف می کنید

گاه شما به ماجرای پاک سازی پیوسته و رسیدن به محدودیت صفر، ویژه خودتان است. به یاد دارید که گفتیم شما خالق دنیای خودتان هستید؟ بنابراین به هر روشی که دوست دارید، می توانید این پاک سازی را انجام دهید؛ برای مثالم اگر جسمتان بیمار شده است، به جای غرزدن و ناله کردن، سکوت کنید و در ذهنتان از جسمتان به دلیل سختی هایی که به او تحمیل کردید عذرخواهی کنید، به دلیل تلاشش برای زنده نگه داشتن شما تشکر کنید و به او بگویید چقدر دوستش دارید. به او بگویید متوجه اندوه و تأثیر منفی رفتارهای خودتان شده اید، بابت آن ها متأسف هستید و حالا جسمتان می تواند تمام آن تأثیرات بد را رها کرده و از جسمتان بیرون کند. 

سپس به سرچشمه هستی فکر کنید. بابت جسمی که برای حضور در زمین به شما هدیه داده است، تشکر کنید. بابت دوست نداشتن خودتان و دست کم گرفتن این هدیه بزرگ عذرخواهی کنید. بگویید متوجه عشقی که از کائنات به سمت شما روانه می شود شده اید و حالا که در وضعیت پاک سازی هستید و همه دغدغه ها را بیرون ریخته اید، می دانید شما هم عشق بزرگی به سرچشمه هستی دارید. 

از یک قطره شبنم برای پاک سازی کمک بگیرید

یکی از شرکت کنندگان همایش با کمک دکتر هولن از روشی بسیار ساده برای پاک سازی، رسیدن به محدودیت صفر و برطرف کردن مشکلاتش استفاده کرد. او سه بخش از زندگی اش را که در آن ها با مشکل روبه رو شده بود، در قالب سه واژه روی کاغذ نوشت. 

بعد از این کار، یک قطره شبنم را در ذهنش تصور می کرد و با استفاده از یک خودکار یا مداد روی آن واژه ها ضربه می زد. سپس تکرار می کرد: «متأسفم»، «من را ببخش»، «سپاسگزارم»، «دوستت دارم». انگار که با این کار و با هر ضربه ای که به مشکلاتش می زد، آن ها را پاک می کرد. معجزه هایی که برای آن شرکت کننده رخ دادند، از زمانی که او هنوز در همایش حضور داشت شروع شدند. 

یک نکته باریک تر از مو درباره پاک سازی به روش قطره شبنم

شکل شما چیست؟ بیماری تان؟ بدهی تان؟ دردسرهای تمام نشدنی فرزندانتان؟ نبود عشق در زندگی تان؟ کمبود آرامش در روزهایتان؟ هر چه باشد، شما خالق آن هستید و می توانید با پاک سازی کردن آن را از نو بسازید. فقط یادتان باشد اگر خواستید از روش قطره شبنم استفاده کنید، واژه هایی که روی کاغذ به عنوان بخش های مشکل دار زندگی تان می نویسید، به گونه ای مثبت یادداشت کنید؛ مثلاً اگر می خواهید از دست مشکلات مالی راحت شوید، بنویسید: «پول». اگر می خواهید در زندگی تان عشق و آرامش داشته باشید، بنویسید: «عشق»، «آرامش» و به همین ترتیب با ایمان به اینکه خالق کائنات همیشه منتظر و مشتاق کمک به شماست، خودتان را پاک سازی کنید. 

با عنصر اصلی که پاک سازی و محدودیت صفر در پی تغییر آن است آشنا شوید

«احساس» کلید اصلی ماجراست و پاک سازی با تغییری که روی احساس ما به وجود می آورد، سلسله ای از ماجراهای شگفت انگیز را رقم می زند. اجازه بدهید مثالی برایتان بزنیم. تصور کنید شما می خواهید درآمد فعلی تان را 100 برابر کنید. قبلاً از طریق پاک سازی و رسیدن به محدودیت صفر، این موضوع را با خودتان حل کرده اید و با وجودتان به صلح رسیده اید، اما در خانواده تان تنها شما هستید که چنین احساسی دارید.

 بقیه تا شما را گیر می آورند، به ناله کردن، غرزدن، شکایت کردن از اوضاع خراب اقتصادی و فاجعه هایی که در انتظار جهان است شروع می کنند. وقتی با خودتان خلوت می کنید و ناگهان به یاد آن ها و نگرش شان می افتید، چه احساسی به شما دست می دهد؟ همان احساس، چیزی است که با پاک سازی پیوسته و رهاکردن انرژی منفی اش می توانید مسیرتان به سوی کسب چیزی را که می خواهید و البته تغییردادن نگرش اطرافیانتان بدون آنکه حتی خودشان متوجه شوند، هموار کنید.

پاک سازی احساس به روش اصلی دکتر هولن برای درمان بیماران روانی خطرناک

دکتر هولن از روشی که کمی قبل برایتان گفتیم، برای درمان بیماران روانی با مشکلات فراوان استفاده کرد؛ بدون آنکه حتی یک بار با آن ها جلسه مشاوره داشته باشد. او پرونده بیمارانش را مطالعه می کرد، احساسی را که هنگام فکرکردن به آن ها در ذهنش نقش می بست شناسایی می کرد، مسئولیت ایجاد آن مشکل را در جهان خودش می پذیرفت و سپس آن را با تکرار همراه با احساس چهار جمله «متأسفم»، «لطفاً من را ببخش»، «دوستت دارم» و «سپاسگزارم» پاک سازی کرده و تغییر می داد. 

محدودیت صفر در انتظار شماست

فقط یک دلیل بیاورید که چرا نمی توانید مثل دکتر هولن چنین کاری را در زندگی تان انجام دهید! یادتان باشد، مسیر تغییر، همیشه از درون خودمان می گذرد، دنیای درون ما واقعی و چیزی که در جهان وجود دارد یک توهم است. شما خالق دنیایی هستید که آن را درک می کنید؛ بنابراین همان طور که از سوی خالقتان به شما قدرت خلق داده شده است، می توانید به بازسازی و از نو ساختن جهانتان هم دست بزنید. فقط یادتان باشد، شما اولین نفر نیستید و افراد زیادی قبلاً این کار را در زندگی شان کرده اند؛ بنابراین آستین هایتان را بالا بزنید و شروع کنید!

در خلاصه کتاب محدودیت صفر چه گفتیم؟

کتاب محدودیت صفر 

  • جو ویتالی در سال 2004 با یک روان شناس عجیب آشنا شد که با استفاده از روش امروزی شده بومیان هاوایی به نام «هواوپونوپونو» به نتایج حیرت انگیزی رسیده بود.
  • «هواوپونوپونو» و رسیدن به محدودیت صفر، فرایندی است که با استفاده از آن، یک فرد انرژی های سمی درون خودش را آزاد می کند. به دنبال این ماجرا، جسم، روح، افکار، باورها و رفتار او تحت تأثیر این پاک سازی به شکلی بسیار مثبت، تغییر می کنند.
  • ویتالی بعد از یک سال جست وجو بالاخره توانست نام و نشانی از آن روان شناس پیدا کند و به او برای تهیه یک کتاب درباره روش کارش پیشنهاد همکاری دهد.
  • در «هواوپونوپونو» هر فرد می تواند از طریق پاک سازی جسم، روح و احساسش، ثروت، سلامتی، آرامش، عشق و شادی را در زندگی اش به وجود بیاورد.
  • تکرار با احساس، متمرکز و پیوسته چهار جمله «متأسفم»، «لطفاً من را ببخش»، «دوستت دارم» و «سپاسگزارم» مسیر ارتباط با سرچشمه هستی را باز می کند، ما را در محدودیت صفر قرار می دهد و از سرچشمه هستی برای سر و سامان دادن به اوضاع و حل کردن سریع مشکلات کمک می طلبد. نکته جالب اینکه این کمک خواستن همیشه با پاسخ مثبت روبه رو شده و بسیار سریع تر از چیزی که فکرش را می کنیم، دست به کار می شود.
  • براساس روش «هواوپونوپونو» پاک سازی با از بین بردن و رهاکردن اثر خاطرات، جسم و روح را شفا می دهد و دروازه اتصال ما به سرچشمه هستی را غبارروبی می کند.
  • ما به پاک سازی پیوسته نیاز داریم؛ چون ذهن ما درک محدود و ناقصی از میلیاردها احتمالی دارد که می توانند در کسری از ثانیه رخ دهند. پاک سازی به ما کمک می کند تا با بیرون آمدن از اسارت خاطرات و طرح و نقشه هایی محدود، مسیری برای ورود الهام های الهی با قدرت و نگرش نامحدودشان به زندگی مان باز کنیم.

امتحان کنید

پیشنهاد می کنیم روش پاک سازی و رسیدن به محدودیت صفر را به مدت چند روز در زندگی تان اجرا کنید. این روش، هزینه ای ندارد و می توانید با صرف یکی دو دقیقه از وقتتان آن را به بهترین شکل اجرا کنید. اگر دوست داشتید بعد از چند روز، نتیجه این ماجرا را در قسمت نظرات همین مقاله برایمان بنویسید. 

ادامه مطلب
کتاب قدرت در درون شماست
خلاصه کتاب قدرت در درون شماست؛ چگونه با خودمان به صلح درونی برسیم؟

این مقاله از روی نسخه اصلی و انگلیسی کتاب قدرت در درون شماست خلاصه برداری شده است!

کتاب قدرت در درون شماست

از خودمان چه می دانیم؟ آیا واقعاً توانایی ایجاد تغییرات ماندگار را در زندگی مان داریم؟ آیا می توانیم مانند افرادی که تحسینشان می کنیم، زندگی خوب و سعادتمندانه ای را برای خودمان بسازیم؟ پاسخ به تمام این پرسش ها از دروازه شناخت خودمان می گذرد؛ به همین دلیل در این قسمت از خانه سرمایه به سراغ «لوئیز هی» رفتیم تا لابه لای کتاب «قدرت در درون شماست» به دنبال راهی برای شناخت و ایجاد تغییرات مثبت در خودمان باشیم. اگر تصمیمتان برای ایجاد تغییر در زندگی جدی است، تا پایان این ماجرا با ما همراه باشید.

به خود برترتان سلام کنید

قدرت درون شماست. این یک شعار نیست، بلکه یک حقیقت است. اگر خوب به خودمان گوش دهیم، می فهمیم که از درون ما دو صدای کاملاً متفاوت به گوش می رسد؛ صدای اول، بلند و رساست؛ زیرا با نیاز فطری ما برای زنده ماندن ترکیب شده است. او ما را به سمت دروغ گفتن، خودخواهی، عدم پذیرش مسئولیت ها، نیرنگ کردن، درجا زدن و ناامیدی سوق می دهد تا افکار ما را مسموم کند و نگذارد قدم از قدم برداریم.

صدای دوم، نازک و آرام، اما سمج است. با اینکه در حالت معمولی پر سر و صدا نیست، حتی وقتی به آن گوش نمی دهیم نیز در درونمان نجوا می کند. این صدا به قلبمان و از آنجا به کائنات متصل است. جالب اینکه این صدا بلد نیست دروغ بگوید و از کسی یا چیزی متنفر باشد.

صدای او تنها وقتی جان می گیرد که به ندایش توجه کنیم. این صدا ما را به سمت محبت، درک کردن، بخشندگی، دوست داشتن خودمان، نگاه کردن به جهان از دریچه ای زیبا و امید برای دیدن روزهای بهتر و زیباتر سوق می دهد. او تمام پاسخ ها را می داند و اگر به راهنمایی هایش توجه کنیم، ما را از دل آتش به باغی سرسبز هدایت می کند. این صدا همان خود برتر ماست.

نگاهتان به مسئولیت پذیری را تغییر دهید

در اولین فصل های کتاب «قدرت در درون شماست» با نگاه جالب لوئیز هی درباره مسئولیت پذیری و سرزنش روبه رو می شویم. برخی با خودشان فکر می کنند اگر برای بروز هر ماجرایی خودشان را مقصر نشان دهند و به دنبال آن، احساس گناه کنند، یعنی مراتب مسئولیت پذیری را به درستی به جا آورده اند؛ درحالی که میان مسئولیت پذیری و سرزنش کردن خود فاصله زیادی وجود دارد.

  • مسئولیت پذیری سبب رشد شخصیت و افزایش اعتمادبه نفس ما می شود؛ چون به ما یادآوری می کند برای زندگی مان حق انتخاب داریم، اما سرزنش کردن سبب تخریب شخصیت و نابودکردن اعتمادبه نفسمان می شود؛ زیرا درنهایت به این نتیجه می رسیم که بهتر است هیچ کاری را آغاز نکنیم!
  • مسئولیت پذیری به معنای پذیرفتن نقشمان در نشان دادن واکنش های متفاوت و آزادانه به ماجراهایی است که یا خودمان در آن ها نقش مستقیم داشتیم یا درگیرشان شده ایم، ولی سرزنش کردن به معنای پذیرفتن نقش قربانی است؛ یعنی گرفتارشدن در نتیجه کارهایی که به ما هیچ ارتباطی نداشته اند و چه بسا با هدف نابودکردن ما به وجود آمده اند.

به گذشته خود به شکلی متفاوت نگاه کنید

خلاصه کتاب قدرت در درون شماست

زندگی گذشته شما هر چه باشد، خوب یا بد می تواند افکار و باورهایی را در ذهن شما بسازد که براساس آن ها زندگی فعلی و آینده تان را شکل دهید. حالا سؤال این است که اگر زندگی گذشته مان چندان هم خوب نبوده باشد، چطور می توانیم آینده متفاوت خودمان را رقم بزنیم؟ آیا ما محکوم به شکست و چشیدن طعم تلخ اتفاق های ناگوار هستیم؟

در پاسخ باید بگوییم: «البته که نه!» گذشته شما هر چه باشد، می توانید با تغییر نوع نگاهتان از دل آن، افکار و باورهایی آبادکننده را برای حال و آینده تان بیرون بکشید؛ زیرا آگاهی اکنون شما به دلیل تأثیر ماجراهایی است که در گذشته سپری کرده اید.

بنابراین به جای ماندن در گذشته، افسوس خوردن به دلیل تصمیم های اشتباهی که گرفتید و رفتارهای نابجایی که داشتید، آن را به خاطر آگاهی ای که اکنون در اختیارتان گذاشته است ببخشید و با عشق رهایش کنید. با این کار، سرتان را از عقب به جلو می آورید و چشمتان به مسیر فوق العاده ای که انتظارتان را می کشد روشن می شود؛ زیرا شما لیاقت این بخشش، عشق و تغییر را دارید.

افکارتان را بازسازی کنید

قدرت درون شماست و در افکار و باورهایتان نهفته است. هر فکری که در ذهنتان ریشه می کند، دیر یا زود به یک واقعیت در زندگی تان تبدیل می شود. با این حساب، فکرکردن می تواند به ماجرایی ترسناک تبدیل شود، اما جای ترس نیست؛ زیرا می توانید با استفاده از یک راه ساده، افکارتان را مدیریت کنید. این راه از چند گام تشکیل شده است:

1- به خودتان گوش دهید

شما در قالب افکارتان همیشه و در هر لحظه در حال صحبت کردن هستید، اما واقعاً به خودتان چه می گویید؟ شناسایی افکاری که در ذهنتان حرکت می کنند، اولین فاز برای تغییر افکارتان است؛ بنابراین تا می توانید به افکارتان گوش دهید و آن ها را در دو دسته افکار مفید و مضر بگذارید.

2- زبانتان را کنترل کنید

در گام بعدی باید زبانتان را کنترل کنید؛ یعنی حتی اگر افکار منفی در ذهنتان وجود دارند و هنوز توانایی مهار آن ها را ندارید، سعی کنید که هرگز آن ها را به زبان نیاورید. با این کار، به تدریج یاد می گیرید چطور گفتارتان را اصلاح کرده و روی چیزهایی که می گویید، تسلط داشته باشید.

3- قدرت کلمات را بشناسید

واژه ها بسیار قدرتمندتر هستند. قدرت آن ها در دو زمینه مثبت و سازنده و منفی و مخرب قرار می گیرد. با این حساب، وقتی سعی می کنید جلوی جاری شدن افکار منفی بر زبانتان را بگیرید، می توانید با تکیه بر واژه های مثبت و استفاده از قدرت مثبت و سازنده آن ها اثر تغییری را که در پی ایجاد آن هستید، چند برابر کنید.

مثلاً اگر در ذهنتان فکر می کنید نمی توانید در فلان کار به موفقیت برسید، آنچه را بر زبان می آورید، به این صورت تغییر دهید: «فکر کن! حتماً راهی برای حل کردن این ماجرا وجود دارد و آن را پیدا می کنم. فکر کن!» انجام پیوسته این سه گام و تبدیل آن به یک عادت می تواند سرآغاز تغییرهای بسیار بزرگ و باور نکردنی در زندگی تان باشد. وقتی به این ماجرا خوب نگاه می کنید، می بینید گزینه های زیادی ماجرای «قدرت در درون شماست» را به شما ثابت می کنند.

ذهن نیمه هوشیاری تان را هوشیارانه به خدمت بگیرید

آنچه در زندگی ما اتفاق می افتد، نتیجه دستورهای ناهشیارانه ای است که به ذهن نیمه هوشیارمان می دهیم. اتفاق خوبی که برایمان رخ می دهد، به خودمان و کارمند تمام وقتمان مربوط است! اتفاق بدی برایمان می افتد، باز هم زیر سر خودمان و اوست! ما بی وقفه در حال ساخت زندگی مان هستیم و این کار را با افکارمان انجام می دهیم.

در این ماجرا، ما دستوردهنده هستیم و ذهن نیمه هشیارمان اطاعت کننده است. این ماجرا چیزی درست شبیه به علاءالدین و چراغ جادوست. با این تفاوت که علاءالدین هوشیارانه به غول چراغ جادو دستور می داد، ولی ما در بیشتر موارد این کار را ناآگاهانه انجام می دهیم.

ذهن نیمه هشیار ما بسیار قدرتمند است. او به منابعی از سرچشمه انرژی ما دسترسی مستقیم دارد و هر آنچه را فکر یا احساس کنیم، برایمان مهیا می کند. تنها نکته ای که سبب می شود با وجود این نیروی رایگان و شگفت انگیز درونی هنوز با آن زندگی که واقعاً دوست داریم فاصله داشته باشیم، این است که غول چراغ جادوی ما، خوب را از بد تشخیص نمی دهد.

از نظر او تمام افکار پررنگ و پیوسته ای که در پس زمینه ذهن ما وجود دارند، دستوری روشن برای اجرا هستند. با این حساب، فرقی نمی کند به یک بیماری فکر کنیم و درباره آن احساس بدی داشته باشیم یا به یک مزرعه سرسبز فکر کرده و وزش باد از زیر گوش هایمان را تصور کنیم؛ زیرا هر دوی آن ها می توانند توسط ذهن نیمه هوشیارمان وارد زندگی مان شوند! بنابراین بسیار مهم است بتوانید افکارتان را به سمت و سویی که دوست دارید، هدایت کنید.

برای مهندسی افکارتان روی کمک عبارت های تأکیدی حساب باز کنید

خلاصه کتاب قدرت در درون شماست

در ادامه کتاب «قدرت در درون شماست» به تأثیر جالب و بی دردسر عبارت های های تأکیدی برخورد می کنیم. عبارت های تأکیدی، چیزهایی عجیب و غریب نیستند. درواقع هر فکری که در ذهنتان اردو زده است و هر حرفی که آن را بارها به شکل های مختلف بر زبانتان جاری می کنید، یک عبارت تأکیدی است.

بنابراین وقتی آگاهانه درباره چیزهایی که می خواهید به دست بیاورید یا چیزهایی که می خواهید از زندگی تان حذف کنید، سخن می گویید راه را برای ایجاد تغییرهای واقعی باز می کنید. البته نکته ای در این میان نهفته است. شما باید عبارت های تأکیدی را تنها در حالت مثبتشان به کار بگیرید؛ مثلاً:

  • نگویید: «من نمی خواهم هیچ وقت فلان بیماری مهلک را بگیرم» در عوض بگویید: «تک تک سلول های بدنم سرشار از نیروی سلامتی و شفا هستند».
  • نگویید: «وضعیت اقتصادی خیلی خراب است و فاجعه ای در حال رخ دادن است» بگویید: «من راهی برای ثروتمندشدن و بی نیازی پیدا می کنم».

بل از اینکه حرف بزنید، فکر کنید. این موضوع به شما فرصت می دهد در هر ماجرایی به دنبال بخش های مثبت آن باشید و راهی برای نفس کشیدن باز بگذارید. درحقیقت، دو نیروی خیر و شر و بدی و خوبی همیشه وجود دارند؛ این انتخاب شماست که در کدام قسمت این ماجرا زندگی کنید؛ بخشی سرشار از بدی ها که تنها به بدی ها و ناراحتی ها اهمیت می دهد یا بخشی سرشار از خوبی ها که همیشه راهی برای نجات و چاره ای برای چالش ها دارد و عشق در آن فرمانروایی می کند.

سدهای مسیرتان را بشناسد و آن را از میان بردارید

لوئیز هی در کتاب «قدرت در درون شماست» تنها به جنبه سازنده افکار نگاه نمی کند. او بررسی جالبی درباره تأثیر افراد مخرب روی ذهن و زندگی آدم ها دارد. وقتی افکار سبب ایجاد تغییرات مثبت در زندگی تان می شوند، باید انتظار را داشته باشید که نوع منفی شان مانند سدی جلوی پیشرفت را در زندگی تان بگیرند.

افکاری که رنگ و بوی سرزنش، نفرت از خودتان یا دیگران، حسادت، احساس گناه و نگرانی را در قلب خودشان داشته باشند، نه تنها به انرژی جسمی شما حمله کرده و گلبول های سفیدتان را نابود می کنند، بلکه به شکل های مختلف و ناجوانمردانه ای در زندگی تان ظاهر می شوند؛ بنابراین، بهترین و عاقلانه ترین کاری که می توانید در حق خودتان انجام دهید، شناسایی ریشه این افکار منفی، بی توجهی به آن ها و جایگزینی شان با فکرهایی تازه است؛ مثلاً:

  • اگر به دلیل موضوعی در گذشته، احساس گناه می کنید، خود گذشته تان را به خاطر اشتباهی که انجام داده است ببخشید؛ زیرا خود فعلی شما با درک و عقل و توانایی که امروز دارید، در گذشته حضور نداشته است.
  • اگر احساس می کنید لیاقت عشق واقعی را در زندگی تان ندارید، می توانید تمرکزتان را روی حل مشکل این ماجرا یعنی دوست نداشتن خودتان بگذارید. وقتی واقعاً عاشق خودتان باشید و به خودتان اهمیت بدهید، شمعی می شوید که زیباترین پروانه ها شما را مقصد خودشان در نظر می گیرند. حقیقت این است که شما به عنوان یک انسان، به اندازه کافی لیاقت عشق را دارید. با دوست داشتن خودتان می توانید این حقیقت را یک بار دیگر به خودتان ثابت کنید.
  • اگر در کارتان تحت فشار هستید و فکر می کنید مدیرتان هیچ وقت از کارتان راضی نمی شود، به جای تکرار جمله هایی مانند «حتماً دوباره من را سرزنش می کند» یا «می دانستم که این جوری می شود» با افکار مثبت تان به خودتان انگیزه ای بدهید تا فرصت ها و راه حل های تازه ای را ببینید. می توانید با چنین فکری کارتان را آغاز کنید: «مدیر من انسان محترمی است و من بهترین کارمند او هستم.» یا «من همیشه سریع ترین راه برای انجام باکیفیت کارها را پیدا می کنم». وقتی فکرتان را عوض کنید، زندگی تان واقعاً عوض می شود. قدرت درون شماست؛ قدرت تغییر، قدرت خلق کردن و قدرت ساخت نسخه ای برتر از خودتان.

واکنش های منفی تان را به شکلی متفاوت بروز دهید

ما انسان هستیم. هر چقدر هم روی تأکید به افکار مثبت تمرکز داشته باشیم، باز هم گاهی موقعیتی پیش می آید که باید برای پاسخ به آن از خودمان جدیت یا حتی خشم نشان دهیم. عصبانی شدن وقتی در جای خودش، با رعایت خط قرمزها و در پاسخی هوشمندانه به واکنش های ناشایست برخی افراد باشد، کاملاً هم لازم است.

اگر سعی کنید همیشه خودتان را فردی بسیار مثبت و آرام نشان دهید، ممکن است دیگران نتوانند حد و مرزهای زندگی تان را ببینند. از طرفی، سرکوب احساسی که دارید، چیز خوبی نیست. وقتی خشمگین یا ناراحت هستید، در حد تعادل آن را بروز دهید و بگذارید دیگران هم از این موضوع باخبر شوند.

نکته اینجاست که در بیشتر موارد برای بروز این احساس ها به استفاده از روش های ناسالم مثل کتک کاری، پرت کردن اشیاء، فحش دادن به دیگران، به رخ کشیدن نقطه ضعف دیگران، جیغ کشیدن و… نیازی نیست. شما می توانید ناراحتی یا خشم خودتان از یک موضوع را در قالب کلماتی جدی، محکم و با تغییر لحن حرف هایتان نشان دهید.

به او یا آن ها بگویید که از رفتار یا سخنشان عصبانی هستید و اصلاً از این ماجرا خوشتان نیامده است. پیشنهاد ما این است که حتماً این کار را انجام دهید و خشم طبیعی خود را به شکلی سالم به اطلاع آن فرد یا افراد برسانید.  با چند روش متفاوت برای بروز خشم و ناراحتی آشنا شوید

در بخشی از کتاب «قدرت در درون شماست» با چند روش جالب برای تخلیه خودمان از احساس های منفی آشنا می شویم. گاهی شرایط به گونه ای است که نمی توانیم از طریق صحبت کردن با دیگران مراتب خشم و ناراحتی مان را به اطلاعشان برسانیم. شاید حتی شخص دقیقاً خاصی هم برای این کار وجود نداشته باشد. در این مواقع می توانید از روش های زیر کمک بگیرید یا حتی خودتان چند روش سالم و خلاقانه برای بروز خشم و ناراحتی تان اختراع کنید. به این موارد توجه کنید:

  • از آینه کمک بگیرید

اگر نمی توانید رودررو با فردی که از او ناراحت یا از دستش خشمگین هستید، صحبت کنید، مثلاً آن شخص دیگر در دسترستان نیست یا هزار و یک دلیل دیگر، یک آینه پیدا کنید و تمام احساس خشم و علت عصبانی بودن خودتان را در آینه خطاب به آن فرد بیان کنید.

  • یک فعالیت فیزیکی متمرکز انجام دهید

می توانید در یک مسیر مشخص بدوید، تنیس بازی کنید، صخره نوردی کنید، بوکس کار کرده یا حتی شنا کنید. انجام این فعالیت های ورزشی به ذهن شما کمک می کند تا خودش را از خشم خالی کند و به جسمتان مجالی می دهد تا با افزایش گردش خون و جذب اکسیژن بیشتر، راهی برای افزایش آرامشتان بیاید.

  • ناراحتی تان را روی کاغذ بیاورید

نوشتن در بسیار از موارد به شما کمک می کند تا دغدغه های ذهنی خودتان را تخلیه کنید. می توانید برای بیشترکردن اثر این ماجرا بعد از اینکه ماجرای خشم و ناراحتی تان را نوشتید، آن کاغذ را آتش بزنید تا احساس بهتری به دست بیاورید.

  • مراقبه کنید

اگر اهل مراقبه باشید، می دانید که می توانید در طول مراقبه، انرژی منفی را از جسم و ذهنتان بیرون بیاورید و آن را نابود کنید. این روش نه تنها چاکراهای جسمتان را باز و تمیز می کند، بلکه می تواند نیاز درونی شما به بروز احساس خشم را به شیوه ای صلح آمیز پاسخ دهد.

خودتان را از تأثیر منفی افراد نجات دهید

«بخشیدن» و «رهاکردن» بخش مهم و سرشار از نکته ای بود که در کتاب «قدرت در درون شماست» درباره آن صحبت شد. بعد از آن که خشم خودتان را بروز دادید، باید به سراغ گام بعدی این ماجرا بروید و آن آزادکردن خودتان از غل و زنجیر احساس به وجود آمده به خاطر دیگران است. بهترین و مؤثرترین راهی که ما آن را سراغ داریم، رهاکردن آن فرد به صورت ذهنی و سپس تلاش برای بخشیدن آن است.

شاید شما بعد از بروز احساس خشم یا ناراحتی تان به صورت فیزیکی در کنار آن فرد یا افراد نباشید، ولی وقتی همچنان با همان شکل به آن ها فکر می کنید، انگار ماجرا برایتان تمام نشده است و هنوز در حال عصبانیت هستید. البته این را هم بگوییم که گاهی نمی توان دیگران را بخشید، اما همیشه می توان آن ها را به حال خودشان رها کرد؛ زیرا شما بسیار ارزشمندتر از آن هستید که بخواهید جسم و روحتان را برای کسانی که به شما، زندگی و آرامشتان اهمیتی نمی دهند فدا کنید.

در رهاکردن به بخشش یا نبخشیدن فکر نمی کنیم؛ چون آن فرد را آن قدر در نظر خودمان مهم حساب نمی کنیم که بخواهیم با بخشیدنش به او لطف کرده یا با نبخشیدنش او را مجازات کنیم. ما رها می کنیم چون خودمان را بسیار بیشتر از کسانی که ما را آزرده خاطر کرده اند، دوست داریم.

 عاشق خودتان شوید

شما دوست داشتنی، خاص، خواستنی، زیبا و بسیار شایسته هستید. قدرت درون شماست. وقتی این حقیقت را درباره خودتان بپذیرید، می توانید عشق به خودتان را با تک تک سلول های جسمتان تجربه کنید؛ البته نباید ماجرای عشق به خودتان را با رفتارهای ناسالمی مثل خودخواهی و خودپسندی یکی بدانید.

شق به خودتان یعنی حمایت از خواسته های قلبی تان، پذیرفتن مسئولیت اشتباه هایتان، تلاش برای تبدیل شدن به نسخه ای بهتر از خودتان و بخشیدن اشتباهات خود. برای برخی، عشق به خودشان بسیار سخت است؛ زیرا وقتی به خودشان نگاه می کنند، موجودی سرشار از اشتباه و نقص را می بینند. درواقع، تصویری که آن ها از خودشان در ذهنشان ساخته اند، اصلاً دوست داشتنی نیست؛ به همین دلیل برای آن ها پذیرفتن احساسی مانند تنفر از خودشان بسیار راحت تر از عشق به خودشان است. با وجود این همیشه چندین راه به سوی نجات و تغییر وجود دارند که در ادامه آن ها را با هم بررسی می کنیم.

پنج راه ساده اما کاربردی برای دوست داشتن خودمان

خلاصه کتاب قدرت در درون شماست

  • از خودتان انتقاد نکنید

این خیلی خوب است که بتوانید نکته های منفی شخصیت یا بخش های ضعیف کارتان را بشناسید، اما اگر این ماجرا را با سرزنش خودتان ترکیب کنید، به معجون بدمزه ای به نام انتقاد دائمی از خودتان دست می یابید که می تواند میانه شما را با خودتان حسابی شکراب کند.

یادتان باشد، تا زمانی که زنده هستید می توانید تغییر کنید و از فرصت های تازه ای که هر روز با طلوع خورشید وارد زندگی تان می شود، برای اینجا اثرهایی مثبت و تغییرهای کارگشا نهایت استفاده را ببرید، اما برای این ماجرا به حمایت خودتان نیاز دارید. به خودتان و نوری که برای ایجاد تحول در وجودتان روشن است ایمان داشته باشید.

  • خودتان را نترسانید!

برخی از ما وجود خودمان را مانند یک کودک سرکش تصور می کنیم که برای درست رفتارکردن باید از چیزی وحشتناک بترسد! ما با این کار به صورت عملی نشان می دهیم که به سخن «قدرت در درون شماست» باور نداریم؛ برای مثال وقتی نمی توانیم کارمان را به موقع تمام کنیم، به بدترین سناریویی که می تواند رخ بدهد فکر می کنیم.

سپس ترس وجودمان را در برمی گیرد و این بار با استرسی بزرگ برای تمام کردن کارمان یا پیداکردن راه چاره کلنجار می رویم. خودتان را نترسانید. شما ارزشمند و قوی هستید. می دانید چگونه رفتار کنید و همیشه توانایی حل چالش ها را دارید؛ بنابراین به جای استفاده از اهرم ترس برای به جلو راندن خودتان از اهرم انگیزه استفاده کنید.

مثلاً به خودتان بگویید که اگر کارم را به موقع تمام کنم، چه ماجرای خوبی در انتظارم خواهم بود. حتی اگر بی برنامگی یا چالشی سر راهتان سبز شد، مثل یک مادر و دوست دلسوز از خودتان حمایت کنید. این سریع ترین و سالم ترین راه برای ردشدن از این چالش و حل مشکلات است.

  • به خودتان مهربانی کنید

مهربانی با خودمان یکی از جالب ترین موضوع هایی بود که لوئیز هی در کتاب «قدرت در درون شماست» به آن پرداخته بود. آخرین باری که برای خودتان هدیه خریدید کی بود؟ خیلی از ما تا به حال در عمرمان چنین کاری را انجام نداده ایم.

نباید این موضوع را با برطرف کردن نیازهای شخصی تان یکی کنید. نیازی نیست این هدیه چیزی بزرگ یا گران قیمت باشد؛ مثلاً می توانید وقتی از کنار گل فروشی رد می شوید، برای خودتان یک گلدان بخرید یا به خاطر تلاشی که در طول روز داشتید، خوراکی مورد علاقه تان را به خودتان هدیه دهید.

قلب انسان نه با سنگ محک ارزش مادی، بلکه با عیار معنای چیزها و کارها آن ها را طبقه بندی می کند؛ بنابراین می توانید به راحتی خودتان را خوشحال کنید. شاید از نظر دیگران این کار عجیب و غریب باشد، ولی محبتی که به خودتان دارید سالم ترین رابطه انسانی است. مطمئن باشید.

  • از خودتان تعریف کنید

هر روز یک دقیقه وقت بگذارید، جلوی آینه بروید و درحالی که در چشمان خودتان نگاه می کنید، چند مورد از ویژگی ها و صفت های خوب خودتان را با صدایی که گوش هایتان آن ها را بشنوند به خودتان بگویید.

شاید در ابتدا به دلیل فاصله ای که از خودتان گرفته اید، در اولین یا حتی چندمین بار نتوانید چیز زیادی درباره خودتان بگویید، ولی به این کار ادامه دهید. کم کم وقتی وجودتان باور کند که صادقانه خودتان را دوست دارید، قادر به کشف نکته های زیبای بسیار بیشتری درباره خودتان خواهید شد.

  • به جسمتان اهمیت بدهید

یکی از انتقام های نامحسوسی که می توانیم از خودمان بگیریم، بی توجهی به جسممان است. شاید به همین دلیل باشد که بیشتر افراد دارای اضافه وزن یا حتی چاق با مشکلات روحی، ناامیدی و خوددرگیری های جدی کلنجار می روند. برای نشان دادن عشقتان به خودتان، مراقب جسمتان باشید.

ورزش کردن و تناسب اندام را جدی بگیرید، خودتان را از شر چربی های اضافه خلاص کنید و مراقب چیزهایی که می خورید و افکاری که به خوراکی ها دارید باشید. یادتان باشد، جسم شما تنها سفینه ای است که روی زمین می تواند روحتان را در خود جای دهد. از این هدیه محافظت کنید.

در خلاصه کتاب «قدرت در درون شماست» چه چیزی گفته شد؟

  • دو نوع صدا در قلب و ذهن ما زمزمه می کند. صدای اول ما را به سمت سرزنش خودمان و نگاه به دریچه تاریک هر چیز سوق می دهد. صدای دوم ما را به سمت بخشیدن خودمان و تمرکز روی بخش روشن هر ماجرا دعوت می کند.
  • حساب مسئولیت پذیری و سرزنش از هم جدا هستند. مسئولیت پذیری سازنده است، اما سرزنش، تخریبگر.
  • گذشته شما هرچه باشد، می توانید با تغییر نگاهتان به آن و رهاکردن ماجراهای منفی، حساب آینده تان را از آن جدا کنید.
  • برای بازسازی افکارتان به صدای گفت وگوهای ذهنی خودتان گوش دهید، نگذارید افکار منفی روی زبانتان جاری شوند و به شکلی هوشمندانه از قدرت کلمات به نفع خودتان استفاده کنید.
  • ذهن نیمه هوشیار شما خوب را از بد، تشخیص نمی دهد؛ بنابراین با مهندسی کردن آگاهانه افکارتان می توانید دروازه ای به سمت اتفاق های خوب به روی زندگی تان باز کنید.
  • خشم یا احساس های منفی تان را سرکوب نکنید و درعوض به دنبال روش هایی برای تخلیه سالم این احساس ها باشید.
  • خودتان را دوست داشته باشید؛ چون شما بزرگ ترین حامی و همراه خودتان هستید.

نظر شما چیست؟

مهم ترین کاری که برای نشان دادن عشقتان به خودتان انجام داده اید چه بوده است؟

 

ادامه مطلب
peaks-and-valleys
خلاصه کتاب قله‌ ها و دره‌ ها؛ چگونه از دل مشکلات به اوج موفقیت حرکت کنیم؟

این مقاله از روی نسخه اصلی و انگلیسی کتاب قله ها و دره ها خلاصه برداری شده است!

 

کتاب قله ها و دره ها

به چه فکر می کنید؟ آیا از فکرکردن به چنین چیزی احساس خوشایندی در وجودتان بیدار می شود یا غمگین تر و خشمگین تر می شوید؟ کجا هستید؟ آیا از حضور در جایی که هستید و کاری که می کنید احساس خوبی دارید یا در دور ناتمام بدبیاری ها اسیر شده اید؟ قله ها و دره ها، کتابی درباره همین موضوع است.

ر این قسمت از خانه سرمایه به سراغ کتاب «قله ها و دره ها» نوشته «اسپنسر جانسون» می رویم و به دنبال راهی برای تغییر جریان فعلی زندگی مان هستیم. اگر احساس می کنید تلاش هایتان برای تغییر زندگی راه به جایی نمی برند یا ذهنتان در بن بستی از ناراحتی ها و افسوس ها گیر افتاده است، تا پایان این خلاصه کتاب، پای صحبت های اسپنسر جانسون بنشینید؛ زیرا او نکته هایی جالب را برای خروج شما از این ماجرا در چنته دارد.

قله ها و دره ها؛ داستان مرد جوانی که رؤیاهایش در دره کودکی هایش جا نشدند

کتاب «قله ها و دره ها» از ملاقات کوچک دو دوست آغاز می شود. ماجرا از این قرار بود که فردی به نام «براون» در سریالی از مشکلات تمام نشدنی گرفتار شده بود. او از دوستش «آن» که قبلاً مشکلات بسیار سخت تری را پشت سر گذاشته بود، راهنمایی می خواهد؛ درحالی که «آن» با وجود مشکلات مذکور، اکنون بسیار خوشحال است و در زندگی کاری و شخصی اش احساس خوشبختی می کند. «آن» برای براون قصه ای کوتاه را تعریف می کند که قبلاً آن را از زبان فردی دیگری شنیده بود.

ولی قبل از هر کاری از براون قول می گیرد که این قصه را برای افراد دیگری که مثل خودش در گرفتاری هستند تعریف کند و از این راه دستشان را بگیرد. براون پس از قولی که به دوستش می دهد، سراپا گوش می شود تا سر از کار این داستان مشکل گشا دربیاورد. ما نیز جایی در کنار او به ماجرایی که می شنود، گوش می دهیم.

چرا دنیای بی نقص کودکی، ناپدید شد؟

آن ماجرای «قله ها و دره ها» را از یک کودک شاد در دل دره ای عمیق آغاز کرد. کودک داستان ما از زندگی در دره بسیار خوشحال بود. او فکر می کرد که این دره، تنها جایی در جهان است که در آن همه چیز سر جای خودش قرار دارد. پسر بچه قصه ما کم کم قد کشید و بزرگ شد، ولی هم زمان با این ماجرا، افرادی که در کودکی آن ها را بسیار دوست می داشت و مکانی که آن را بی نقص ترین جای جهان صدا می زد، کم کم تغییر کردند. او با چشمانش می دید که آدم ها رفتارهایی عجیب و غیرمنطقی از خودشان نشان می دهند و هیچ اهمیتی به تغییر زندگی نمی دهند.

از نظر آن ها زندگی تنها در دره جاری بود و فکر رفتن به مکان های دیگر برایشان دست کمی از کابوس نداشت. آن ها برای آینده ای که دوست داشتند زحمت نمی کشیدند و تنها در جریانی که به مسیر آینده ختم می شدند پارو می زدند، اما پسر این ماجرا را دوست نداشت.

دره؛ قفسی که دیوارهایی از سنگ و پرندگانی عاشق اسارت داشت

کتاب قله ها و دره ها

روزها یکی پس از دیگری می گذشتند و پسرک قصه ما هر روز با سؤالات بیشتری روبه رو می شد، ولی از آنجا که هیچ پاسخی نمی یافت و در اطرافش هم کسانی را نمی دید که دلشان بخواهد دنبال چنین پاسخی باشند، با ناراحتی به زندگی در دره ادامه می داد.

گاهی که از کلنجاررفتن با محیط پیرامونش و آدم هایی که انگار ساز مخالف می زدند به ستوه می آمد، سعی می کرد با تصور حضور در قله، خودش را آرام کند. درنهایت دیگر طاقت نیاورد و تصمیم گرفت به قله برود، ولی با مخالفت خانواده و دوستانش روبه رو شد. بعد از کمی وقفه فهمید نمی تواند بیش از این خودش را گول بزند؛ به همین دلیل یک روز صبح لوازمش را جمع کرد و به تنهایی راهی قله شد.

راه تو را می خواند…

مرد جوان سفرش را به سمت قله ها و دره ها آغاز کرد. با هر قدم نزدیک ترشدن به قله و دورترشدن از دره، فکرش به چیزهای زیادی گره می خورد. با خودش می گفت آیا حرکت کردن به سمت قله ها و دره هایی که آن ها را نمی شناسم، واقعاً کار درستی است؟ این راه من را تا کجا بالا می برد؟ در مقصد چه چیزی انتظارم را می کشد؟

در همین فکر و خیال ها بود که ناگهان فهمید جاده تمام شده است! روبه روی او جنگلی وسیع و پر از درختان سر به فلک کشیده بود که انگار دلشان نمی خواست غریبه ای را به دلشان راه بدهند، اما جوان قصه ما بنا نداشت به این راحتی ها میدان را خالی کند. او با جسارت به دل جنگل زد و از ناشناخته هایی که پیش رویش بودند، نترسید.

اولین ملاقات با غریبه ای اهل قله

مرد جوان خسته شده بود. با اینکه در دل جنگل راه تازه ای را پیدا کرده بود، با نزدیک شدن به تاریکی شب تصمیم گرفت جایی را برای ماندن پیدا کند. از این گذشته او به سختی زمین خورده بود و به فرصتی نیاز داشت تا خودش را منظم کند. همان طور که روی یک تخته سنگ استراحت می کرد، صدای غریبه ای از دل تاریکی به گوشش خورد. ابتدا ترسید، اما وقتی دید آن صدا به یک پیرمرد خنده رو تعلق دارد آرام گرفت.

آن دو با هم گرم صحبت شدند. کم کم مسیر گپ و گفتشان از غروب آفتاب به ستاره ها کشیده شد. پیرمرد به جوان گفت: «ستاره هایی که بالای سرمان سوسو می کنند، واقعاً عجیب اند؛ چون هم هستند و هم نیستند. در زندگی ما نور آن ها شب ها را روشن می کند؛ پس به خیال و درک ما آن ها همیشه بالای سرمان هستند. به ویژه وقتی که به قله نزدیک تر می شویم، انگار می توانیم آن ها را بهتر از قبل تماشا کنیم، ولی درحقیقت، بسیاری از این ستارگان نورانی، آخرین درخشش ستاره ای هستند که مدت ها قبل مرده است. حقیقت و واقعیت مرزهایی مه آلود دارند و ما جایی در میان آن ها زندگی می کنیم».

نصیحتی ناب که از قلب پیرمرد به ذهن مرد جوان نفوذ کرد

در ادامه ماجرای «قله ها و دره ها» مرد جوان داستان زندگی اش و دلیل آمدنش به قله را برای پیرمرد تعریف کرد. پیرمرد هم به او گفت اگر بخواهد به یک شرط حاضر است نصیحتی را که سبب تغییر زندگی اش شد، به او هم بگوید. مرد جوان که بسیار مشتاق شنیدن بود، شرط را با تردید پذیرفت. شرط پیرمرد این بود که اگر این نصیحت را به کار بست و فایده اش را در زندگی اش دید، آن را به فرد دیگری که مانند خودش به دنبال راه چاره می گردد، بگوید. آن حرف ارزشمند این بود:

قله ها و دره ها چیزهایی عجیب، آرزوهایی دست نیافتنی یا دردسرهایی تمام نشدنی نیستند. آن ها بخش هایی طبیعی از زندگی هر انسانی را تشکیل می دهند. هر فرد بسته به نوع واکنشی که به آن ها نشان می دهد، بازخورد متفاوتی را تجربه می کند.

مرد جوان پس از شنیدن این سخن، کمی تعجب کرد و با خود گفت این اصلاً چیز عجیب و غریبی نبود! اما سعی کرد یک بار شانسش را امتحان کند. او از پیرمرد خواست که بیشتر درباره قله ها و دره ها توضیح دهد. پیرمرد شروع به صحبت کرد.

چه در فراز یک قله و چه در قعر یک دره، تو ارزشمند هستی!

پیرمرد ادامه داد: «قله ها و دره ها در هر انسانی ویژه هستند؛ چون هرکسی در این دنیا با نگاه ویژه خودش به زندگی می نگرد. به همین دلیل، گاهی قله یک فرد، دره فرد دیگری است و برعکس». او تأکید داشت که نباید ماجرای منفی حضور در دره ها را به خودمان نسبت دهیم و وجود ارزشمندمان را به چیزهایی پست گره بزنیم؛ زیرا این قله و دره نیست که ما را ارزشمند می کند، بلکه احساسی که به خودمان داریم اصل و بنای ارزشمندی ما را تشکیل می دهند.

برای کشف راه نجات باید شیوه نگاهتان را تغییر دهید

کتاب قله ها و دره ها

پیرمرد در لابه لای سخنانش به نکته بسیار مهمی اشاره کرد و آن این بود که قله ها و دره ها تنها به اتفاق های خوب یا بد زندگی ما محدود نمی شوند. هر ماجرای خوب یا ناخوشایندی که در زندگی ما رخ می دهد، به تنهایی قله و دره خودش را دارد. وقتی ما در قله یک اتفاق خوب هستیم با تصمیم هایی که می گیریم، مدت زمان اقامتمان در آن قله یا سرعت سقوطمان به دره را تعیین می کنیم؛ به زبان ساده، ما تک تک قله ها و دره های زندگی مان را با دستان خودمان می سازیم.

برخی با قله ها و دره هایشان به شکلی هوشمندانه برخورد می کنند. به این ترتیب که وقتی در قله یک اتفاق ناخوشایند هستند، به دنبال دلیل ایجاد این مشکل، چیزهایی که اکنون برایشان در اولویت است و کارهایی که می توانند در آن لحظه برای بیرون آمدن از قله ها و دره های فعلی انجام دهند، هستند.

سپس با یک اقدام منطقی و هوشمندانه، خودشان را از دل آن ماجرا بیرون می کشند و به سمت دره یک اتفاق خوب حرکت می کنند؛ درحالی که برخی دیگر به جای اینکه به دنبال راه حل باشند، به دنبال کسی می گردند که او را مقصر تمام اتفاقات بدانند و او را به جای تصمیم های اشتباه خودشان مسئول نشان دهند. این افراد با دست های خودشان راه خروجشان از این موج سینوسی ماجراهای بد را می بندند و حتی آن را مهر و موم می کنند!

قله ها و دره های واقعی در ذهنتان هستند

با وجود اینکه پیرمرد رازهای بسیار جالب و نکته های ظریفی را به جوان گفته بود، هنوز هم احساس گیجی می کرد. حضور او در قله سبب نشده بود که احساس شادی کند. جوان تنها به این فکر می کرد که چقدر هوای قله بهتر است و مدام خاطرات روزهای بدی را که در دره داشت، کالبدشکافی می کرد.

پیرمرد باز هم نکته ای برای غافلگیرکردن جوان در آستینش داشت. به او گفت: «وقتی به قله رسیدی چه گفتی؟ چه کاری انجام دادی؟ اکنون که یک شب را در قله سپری کردی به چه فکر می کنی و چه احساسی داری؟»

جوان کمی فکر کرد و بعد یکی یکی کارهایش را به یاد آورد «از اینکه غروب آفتاب را از دست داده بودم، ناراحت بودم»، «از دیدن یک غریبه ترسیدم» و «حسرت روزهای تلف شده در دره را خوردم» بله این ها کارهایی بودند که کردم. درباره احساسم هم باید بگویم که درمجموع ناراحت هستم.

پاسخ پیدا شد. پیرمرد به جوان گفت: «با وجود آنکه اکنون پس از سال ها تلاش و زحمت به چیزی که می خواستی رسیدی، به جای خوشحال بودن و جشن گرفتن هنوز هم درگیر ناراحتی های گذشته ات هستی. درواقع، تو جسمت را به قله رساندی، ولی ذهنت را در دره جا گذاشته ای! زمانی که بتوانی جسم و ذهنت را در یک زمان نگه داری، تغییر واقعی زندگی ات شروع می شود».

چرا در لحظه زندگی کردن مهم است؟

پیرمرد هنوز داشت به جوان توضیح می داد، اما این بار چشمان جوان با تعجب بیشتری او را نظاره می کرد؛ چون انگار پیرمرد با حرف هایش در حال بازکردن دانه به دانه گره های ذهنی جوان بود. پیرمرد ادامه داد. یکی از راه هایی که می توانی به کمک آن از دره های ذهنی فاصله بگیری و به سمت قله ها حرکت کنی، دست برداشتن از مقایسه کردن است.

اگر در دام مقایسه کردن بیفتی، آن وقت همیشه چیزی برای ناراحتی پیدا می کنی. حتی اگر در یک مسابقه بزرگ که میلیون ها نفر شانس شرکت در آن را ندارند، نفر دوم شوی به جای شادشدن، مدام غصه می خوری که چرا نفر اول نشدی. حتی اگر نفر اول هم بشوی غصه می خوری که چرا امتیاز بیشتری نگرفتی!

اگر با خودت قرار بگذاری که همیشه به دنبال چیزهای شادی بخش در زندگی ات بگردی و هرگز کسی یا چیزی را با خودت مقایسه نکنی، آن زمان است که از نظر ذهنی در قله قرار می گیری. درحقیقت، تنها کسی که می توانی با آن به رقابت بپردازی و خودت را با آن مقایسه کنی، خودت هستی!

گذشته از این، باید با جست و جوی بخش های زیبا و خوشایند زندگی، انرژی و انگیزه درونی خودت را بالا نگه داری. در لحظه زندگی کردن و به یاد داشتن اینکه گذشته با وجود تمام اتفاق های خوب و بدش دیگر رفته و راهی برای بازگشت ندارد، تو را وارد فاز جدیدی از زندگی می کند.

بازگشت به دره برای آغازی متفاوت

بعد از مدتی که از گپ و گفت پیرمرد و جوان گذشت، ماجراجوی داستان ما متوجه یک نکته مهم شد؛ اینکه او در قله حضور داشت، ولی مقدمات حضور طولانی در این مکان را برای خودش فراهم نکرده بود؛ به همین دلیل باید به دره برمی گشت، اما جوان به خودش قول داد که به کمک نکته هایی که در قله از پیرمرد یاد گرفته است، زندگی متفاوتی را در دره برای خودش آغاز کند و چنان موفق شود که بتواند اقامتی بسیار طولانی در قله داشته باشد.

بعد از بازگشت به دره، او دوباره به کار قبلی خود برگشت و باز هم با همان آدم های قبلی رفت و آمد کرد، ولی فهمید وقتی نوع نگاهش را به همه چیز و همه کس تغییر می دهد، آن افراد و چیزها هم واقعاً متفاوت می شوند. او به کمک همین شیوه و داستان قله ها و دره ها توانست یکی از بزرگ ترین مشکلات شرکت را حل کند و از آن پلی به سمت موفقیت بیشتر کسب و کاری که در آن مشغول بود، بسازد. به دنبال این ماجرا، موقعیت شغلی، درآمد و حس او به خودش هم چندین درجه بهتر شدند.

تجربه صعود به قله و سقوط به دره در یک زمان کوتاه

مرد جوان مدتی در وضعیت خوبی زندگی کرد. ارتقای شغلی و موفقیت هایی که به دست آورد، چشم او را به روی نقطه ضعف هایی که کم کم داشتند جان می گرفتند بست. او دیدگاه هوشمندانه خود را از دست داد و غرور بیجا او را فرا گرفت. پس از این ماجرا مدت کوتاهی نگذشت که مشکل ها یکی پس از دیگری ظاهر شدند.

او دوستان خود را از دست داد، اعتبارش به دلیل مشکلاتی که نمی دانست از کجا آمده اند، تخریب شد و درنهایت از کارش بیرون رفت. جوان دوباره به یاد نصیحت های پیرمرد در قله افتاد، اما نمی فهمید که چرا به دره ای ناآشنا سقوط کرده و چرا مدت زمان حضورش در این قله این قدر کوتاه بوده است؟

ذهنتان را به تعطیلات بفرستید

بعد از مدتی تقلاکردن، غصه خوردن و سرگردان شدن، جوان تصمیم گرفت به همراه چند نفر از دوستانش به یک فلات برود و به بهانه این سفر کوتاه، حال و هوایش را عوض کند. وقتی به فلات رفت قبل از هر چیز به دلیل سکونی که آن مکان داشت و آرامش عجیبی که آنجا را در بر گرفته بود، توانست فرصتی برای بررسی شرایط گذشته پیدا کند.

بعد از چند روز چنان ذهنش را نظم و ترتیب داد که دیگر تاب و توان ماندن در فلات را نداشت. او فکرهای زیادی در سر داشت و می خواست پاسخ سؤالاتش را دوباره از پیرمرد بپرسد؛ پس دوباره راهی قله شد. وقتی ماجرا را برای پیرمرد تعریف کرد و از او درباره فلات پرسید، به نکته جالبی پی برد. پیرمرد به او گفت هوشیاری برای اقامت طولانی در قله همان قدر مهم است که استراحت دادن به ذهن برای پاک کردن نگرش قبلی و بررسی دوباره مشکلات گذشته اهمیت دارد.

درواقع جوان بدون آنکه خودش هم متوجه شود، با رفتن به فلات و خارج کردن ذهنش از ماجرای قله ها و دره ها تجدید قوا کرده بود. حالا او آماده یک شروع دوباره بود؛ چون همان طور که پیرمرد به او گفته بود، اگر خودتان را برای ماندن در قله آماده نکنید، حتی اگر با تلاش زیاد به قله برسید، باز هم نمی توانید مدتی طولانی در آنجا بمانید؛ چون از درون هنوز در دره زندگی می کنید؛ به همین دلیل دره نیز شما را با چنگ و دندان به سمت خودش می کشد و شما سقوط خواهید کرد.

ترس، دروازه شما برای ورود به دره های عمیق و حبس شدن در آن هاست

نکته دیگری که جوان از ماجرای قله ها و دره ها فهمید، تأثیر عجیب ترس بود. او فهمید اگر نتواند ترس های درونش را مدیریت کند، خیلی زود آن ها بر تمام تصمیم هایش تأثیر می گذارند. در این صورت، چه در قله باشد و چه در دره فرقی به حالش نمی کند.

چون همیشه یک مأمور عذاب به نام ترس، درست بالای سرش می ایستد. فردی که گرفتار ترس می شود و با توجه به این ماجرا تصمیم گیری می کند، نگران است که نکند برای همیشه در دره باقی بماند و تلاش هایش برای پیشرفت کردن به درجازدن تبدیل شوند. از طرفی، اگر به قله برسد همیشه نگران خواهد بود که نکند اتفاقی بیفتد و موقعیت خوبی را که در قله دارد، از دست بدهد.

ترس، دشمن شماره یک تمام انسان های موفق و عاشقان قله است. برای آنکه بتوانید قله های زندگی تان را هرچه زودتر فتح کنید، باید به دنبال راهی برای مدیریت ترس هایتان باشید، ترس های خوب را از بد تفکیک کنید و با توجه به این موضوع، مرزهایی روشن برای نگرانی هایتان به وجود بیاورید.

برای رسیدن به قله باید بتوانید آن را در ذهنتان تصور کنید

قله زندگی تان هرچه باشد باید بتوانید آن را در ذهنتان تصور کنید. این کاری است که تمام قله نشینان آن را به خوبی انجام می دهند. هرچقدر تصورتان از قله زندگی تان شفاف تر باشد و جزئیات بیشتری را برای آن در نظر بگیرید، به همان اندازه می توانید مسیر رسیدن به قله را بیابید.

فایده دیگری که این کار دارد، شارژکردن مخزن انگیزه تان است. وقتی بتوانید هدفتان را در ذهنتان به تصویر بکشید و از حال و هوای دستیابی به آن خوشحال شوید، هرگز بی خیال آینده سرسبزی که می توانید از آن خود کنید، نخواهید شد.

فتح هر قله و گذر از هر دره، شما را عمیق تر می کند

دیدگاه هر انسان با دیگری متفاوت است. دقیقاً به همین دلیل است که افراد تصمیم گیری های متفاوتی در زندگی شان دارند، به شیوه ای ویژه خودشان واکنش نشان می دهند و نتیجه هایی گوناگون را به دست می آورند. چیزهایی که دیدگاه انسان ها را ویژه و شخصی می کنند، باورها، قانون های شخصی، تجربه ها، اعتمادبه نفس و درنهایت نگاهی است که به خودشان و جهان دارند.

برخی هنگام ورود به یک دره، آن را عذاب الهی، سختی، دردسر و شکست معنا می کنند، ولی برخی دیگر، آن را فرصتی برای کشف جنبه های متفاوت خودشان در نظر می گیرند. به همین ترتیب، عده ای هنگام رسیدن به قله زندگی شان، مغرور می شوند و خودشان را مرکز عالم تصور می کنند و برخی دیگر، بعد از فتح یک قله و لذت بردن از هوای آن، نقشه فتح قله بلندتر بعدی را می کشند.

قله ها و دره ها به اندازه نگاه متفاوت آدم ها می توانند معنا و حتی شکل و شمایل متفاوتی داشته باشند. مهم این است که چه کسی و با چه هدفی به این ماجرا نگاه می کند و یادمان باشد که قله ها و دره ها همیشه به هم وصل هستند.

سخن اصلی نویسنده کتاب قله ها و دره ها چه بود؟

اسپنسر جانسون نویسنده کتاب قله ها و دره ها

«اسپنسر جانسون» با نوشتن این کتاب می خواست دریچه ای تازه به روی مفهوم موفقیت و شکست باز کند. از نظر او هرکدام از ما در موجی سینوسی از قله ها و دره ها به سر می بریم. نکته مهم این است که یاد بگیریم چگونه مدت حضورمان در قله های پیروزی را بیشتر کنیم و از زمان اقامتمان در دره اتفاق های ناخوشایند بکاهیم. گذشته از این با فهمیدن این نکته که 99 درصد موقعیت های خوب و بد با دستان مبارک خودمان ساخته می شوند، به دنبال ساخت برنامه ای برای مهندسی رفتارها، باورها و درنهایت زندگی مان باشیم.

در خلاصه کتاب قله ها و دره ها چه گفتیم و شنیدیم؟

  • کتاب قله ها و دره ها درباره یک جوان ساکن دره است که می خواهد قله نشین شود، اما از راه و روش انجام این کار اطلاعی ندارد؛ به همین دلیل در طول سفرش به قله با یک پیرمرد آشنا می شود و پای نصیحت های او می نشیند.
  • قله ها و دره ها بخش هایی طبیعی از زندگی هر انسانی را تشکیل می دهند که هر فرد بسته به نوع واکنشی که به آن ها نشان می دهد، بازخورد متفاوتی را تجربه می کند.
  • این قله و دره نیست که ما را ارزشمند می کند، بلکه احساسی که به خودمان داریم، اصل و بنای ارزشمندی ما را تشکیل می دهد.
  • هر ماجرای خوب یا بد، قله و دره ویژه خود را دارد.
  • قله ها و دره ها به هم متصل هستند. به این ترتیب که قله یک ماجرای بد، دره یک ماجرای خوب است.
  • قله ها یا دره های اصلی ابتدا در ذهن شما جای دارند. کسی که در ذهنش یک دره نشین است، هرگز نمی تواند خودش را برای زندگی روی قله آماده کند.
  • مقایسه نکردن خودتان با دستاوردهای دیگران به شما کمک می کند تا در مسیری سالم پیشرفت کنید.
  • ذهن شما برای یافتن راه حل مشکلات به مقداری زمان و فاصله نیاز دارد. این چیز ساده را از او دریغ نکنید.
  • ترس ها می توانند شما را از تصمیم گیری های عاقلانه ای که به صعود قله منجر می شوند، دور کند.
  • تصویرسازی ذهنی یکی از پیش درآمدهای موفقیت و صعود به قله هاست.
  • قله ها و دره ها به اندازه نگاه متفاوت آدم ها می توانند معنا و حتی شکل و شمایل متفاوتی داشته باشند؛ زیرا با چاشنی تجربه مستقیم ما ترکیب شده اند.

نظر شما چیست؟

نگاهی کوتاه به زندگی خودتان بیندازید. به نظر خودتان اکنون در دره زندگی می کنید یا قله؟

 

ادامه مطلب
کتاب غلبه بر شیطان
خلاصه کتاب غلبه بر شیطان؛ چگونه با کمک صدای درونمان موفق شویم؟

این مقاله از روی نسخه اصلی و انگلیسی کتاب غلبه بر شیطان خلاصه برداری شده است!

خلاصه کتاب غلبه بر شیطان اثر ناپلئون هیل (Outwitting The Devil)

افراد زیادی روی کره زمین می آیند و می روند، اما تنها تعداد انگشت شماری از آن ها می فهمند که واقعاً از زندگی شان چه می خواهند. مهم تر از همه اینکه آن ها جسارت دنبال کردن ندای درون خود را دارند. «ناپلئون هیل» در کتاب «غلبه بر شیطان» تجربه های خود در زمینه دنبال کردن بی چون و چرای صدای درونش را با مخاطبانش در میان می گذارد. ما هم در این قسمت از خانه سرمایه پای گلچینی از صحبت های او می نشینیم و سهم درک خودمان از آن گفته ها را برمی داریم؛ پس با ما همراه باشید.

از اولین ملاقات تا روشن شدن مسیری 20 ساله

آغاز کتاب «غلبه بر شیطان» با نگاهی کوتاه به اولین دیدار سرنوشت ساز ناپلئون با کارنگی پیش می رود. اولین باری که ناپلئون هیل با «اندرو کارنگی» ملاقات کرد، جوانی جویای دانش و تشنه یادگیری بود که با هدف جمع کردن پول برای تحصیل در رشته حقوق به دنبال کشف راز موفقیت زنان و مردان موفق بود.

او می خواست رازهای کشف شده را در قالب داستان و مقاله منتشر کند و از این راه به پول موردنظرش دست یابد. کارنگی می دانست که این راه صد درصد به موفقیت می رسد، اما راه رسیدن به این پیروزی از دل سال ها تحقیق و مصاحبه بیرون می آید. ناپلئون نمی توانست ظرف یک روز با هزاران نفر صحبت کرده، حرف هایشان را تحلیل کند و چکیده آنچه را که دریافته بود، به رشته تحریر دربیاورد؛ به همین دلیل کارنگی از همان ابتدا این حقیقت را به گوش ناپلئون رساند و دورنمایی از آنچه را پیش رو داشت، به وی نشان داد.

هیل، این موضوع را پذیرفت و در پی سال های آتی 17 دلیل موفقیت و 30 دلیل شکست را از دل صحبت های افراد موفق و شکست خورده آن روزگار بیرون کشید.

وقتی ناپلئون هیل از این شاخه به آن شاخه می پرد

در کتاب «غلبه بر شیطان» می خوانیم که هیل برای امرارمعاش به سراغ دنیای تبلیغات رفت، در آن به موفقیت رسید و سپس رهایش کرد. به همین ترتیب او کارهای زیادی مانند «راه اندازی مجله»، «تأسیس مدرسه تبلیغات»، «ریاست شرکت آب نبات سازی» و… را آغاز و باز هم به همان ترتیب وقتی در حال صعود به قله موفقیت بود، آن ها را رها کرد.

اطرافیانش که می دیدند او به راحتی منابع درآمدش را پس از به بار نشستن کنار می گذارد، به عقل او شک کردند. این ماجرا تا زمان جنگ جهانی ادامه یافت و ناپلئون هیل این بار آخرین کاری را که در آن به موفقیت رسیده بود، به هوای شرکت در جنگ رها کرد و هم زمان با این اقدام، کارش نابود شد.

سردرگمی، ترس و ناتوانی در به کارگیری آموخته ها! آیا هیل تنها یک سخنگو بود؟

هیل بعد از بازگشت از جنگ، به همراه خانواده اش به یک جزیره رفت، ولی اوضاع کاملاً فرق کرده بود؛ چون حالا به اندازه مایحتاج روزانه اش هم پولی در بساط نداشت. با خودش فکر می کرد کسی که روزی برای دیگران از رازهای موفقیت و خطرهای شکست سخنرانی می کرده، حالا این قدرت را ندارد تا یکی از آن راهکارها را در عمل به خدمت بگیرد.

در همین میان که از خودش مأیوس شده بود، جرقه یک فکر در ذهنش روشن شد. با خودش فکر کرد که چرا تا به حال به این فکر نیفتاده بود تا دانسته هایش را در قالب یک کتاب به گوش همه برساند؟ او با تردید شروع به نوشتن کرد.

بعد از آنکه نوشتن کتاب را به جایی رساند، به نیویورک برگشت، به کمک دوستانش یک کالج را خریداری کرد و مشغول تدریس شد. او باز هم داشت برخلاف میل درونی اش کار می کرد؛ به همین دلیل دوباره موقعیت شغلی خود را رها کرد و به عنوان سخنران موفقیت مشغول به کار شد.

وقتی قاتلان در به در به دنبال ناپلئون هیل می گردند!

کتاب غلبه بر شیطان

در کتاب «غلبه بر شیطان» ماجرای عجیب قاتلانی که به دنبال ناپلئون هیل می گشتند، از زبان خود او تعریف شده بود. ماجرا از این قرار بود که او در یکی از سخنرانی هایش با روزنامه نگاری کارکشته آشنا شد و قرار بود با هم یک تجارت جدید را شروع کنند، ولی درست چند روز بعد، تعدادی قاتل اجیر شده، آن مرد را به قتل رساندند و به دلیل ملاقات اخیر ناپلئون هیل، او را هم همدست آن روزنامه نگار تصور کردند و برای قتلش نقشه کشیدند.

ناپلئون که از این ماجرا بی خبر بود، با یک تماس تلفنی نجات پیدا کرد. فردی غریبه به او زنگ زد و به ناپلئون گفت اگر ظرف یک ساعت از شهر خارج و پنهان نشود، حتماً به دست چند قاتل کشته خواهد شد! او هم فرار را بر قرار ترجیح داد و به خانه اقوام دورش رفت! بالاخره قاتلان به کمک یک کارگاه خصوصی زبردست دستگیر شدند، ولی مدت ها پنهان شدن، روحیه ناپلئون هیل را آزرده بود. او یک بار دیگر به اصول موفقیتی که از آن ها حرف می زد شک کرد.

بازگشتی پرشتاب به سوی خوشبختی و موفقیت

یکی از جاذبه های کتاب «غلبه بر شیطان» تجربه هایی است که ناپلئون هیل آن ها را بدون خجالت یا رودربایستی با خوانندگانش از سراسر جهان در میان می گذارد. روح هیل بیمار شده بود، اما از آنجا که او می دانست چگونه خودش را سرپا کند، این بیماری قوت چندانی پیدا نکرد.

ر یکی از روزهای پس از آرامش، هیل کفش هایش را پوشید، از خانه بیرون زد و به خودش قول داد که تا صبح فردا، خودش را جمع و جور کند! او قدم می زد و مدام با خودش تکرار می کرد که «راه چاره را پیدا خواهم کرد!» در همان گیرودار، ندایی از درونش با او سخن می گفت.

خود هیل دیگر بیدار شده بود و حالا داشت او را به سمت بازگشت در مسیر موفقیت راهنمایی می کرد. هیل بدون آنکه اهمیتی به ندای عقل و منطقش بدهد، مو به مو به حرف های صدای درونش گوش داد. چند ساعت بعد، هیل خودش را در یکی از گران ترین هتل های «فیلادلفیا» دید؛ درحالی که تنها 40 دلار در جیب داشت!

راه باز می شود چون محدودیت وجود ندارد!

یل داشت به خودش در آینه اتاق هتل نگاه می کرد. از آخرین باری که این گونه خودش را در یکی از هتل های لوکس دیده بود، مدتی طولانی می گذشت. چهره اش طوری بود که انگار هیچ کدام از آن ماجراها را سر نگذرانده بود. او دوباره برق جسارت و شجاعت را در چشمان خود تماشا کرد. حالا نوبت انجام دستور بعدی صدای درونش بود. او به هیل گفته بود که باید لیستی از تمام افراد موفقی را که می شناسد تهیه کند؛ چون یکی از آن افراد به او کمک می کند تا کتاب موفقیتش را چاپ کند!

هیل دو شبانه روز به نوشتن لیست ادامه داد. موجودی جیب هایش در حال به صدا درآوردن زنگ خطر بودند! درنهایت وقتی از خستگی روی میز خوابش برده بود، با به یاد آوردن یک نام از جایش پرید. این فرد در ظاهر چندان ثروتمند نبود، اما به راحتی می توانست از عهده هزینه چاپ کتاب های او بربیاید!

ملاقات با مردی مرموز که همسو با صدای درونی هیل از آب درآمد

هیل بدون معطلی یک تلگراف تمیز نوشت و آن را به آدرس همان ثروتمند مخفی فرستاد. فردای همان روز تلگرافی با این محتوا دریافت کرد که «آقای ناپلئون هیل، من فردا برای دیدن شما به کالیفرنیا می آیم». ناپلئون تعجب کرد، ولی بعد از ماجراهای چند روز پیش دیگر به نظرش چندان چیز غیرمعقولی نمی آمد! صدای درونش او را به سمت و سوی درستی هدایت می کرد.

ردای آن روز، ملاقات انجام شد و آن مرد بدون آنکه چیزی بگوید یا حتی تمام کتاب را بخواند، مسئولیت انتشارش را بر عهده گرفت و همان جا هم به هیل مقداری حق تألیف داد! ناپلئون این بار واقعاً تعجب کرد! به خانه برگشت و بعد از گذشت 3 ماه توانست از مردی که با قرض گرفتن زندگی می کرد و دیگر از غرور و عزتش چیزی باقی نمانده بود، به یک مرد ثروتمند، نویسنده ای نام آشنا و موفق تبدیل شود. تمام این ها فقط به یک دلیل بود: «گوش دادن به صدای درونی و قدم گذاشتن در راهی که همیشه به سویش کشیده می شد».

یک غافلگیری دیگر در راه بود

قبل از آنکه هیل به خانه برگردد، صدای درون او راه دیگری را برای درآمدزایی و حل کردن مشکلات مالی به رویش گشود. هیل سال ها در دنیای تبلیغات کار کرده بود. از طرفی می دید که فروشندگان اتومبیل توانایی چندانی در فروش ندارند و با زحمت بسیار این کار را انجام می دادند. ناپلئون بدون آنکه وقت را از دست بدهد به مدیر فروش «جنرال موتورز» زنگ زد و درباره ایده اش به او گفت.

او هم بسیار از این ایده خوشش آمد و ناپلئون را به دفتر یکی از نمایندگی هایشان معرفی کرد. درنهایت هیل به عنوان مربی آموزشی فروشندگان اتومبیل شرکت جنرال موتورز استخدام شد. این موضوع سبب شد تا هیل از نظر درآمدی تا زمانی که سود فروش کتاب هایش به دستش می رسید، تأمین شود.

ایمان، شرط لازم برای رسیدن به موفقیت است

ایمان به خودتان، توانایی هایتان و اینکه شما هم لیاقت چشیدن طعم آرامش و آسایش را دارید یکی از چند فاکتور ضروری برای رسیدن به هدف است. بدون ایمان، وقتی زمین بخورید، دیگر نایی برای بلندشدن و دوباره از صفر شروع کردن را در خودتان پیدا نمی کنید. ایمان مانند یک نیروی کمکی و پشتیبان واقعی همراه با استعداد، اشتیاق و اقدام شما تیمی برای موفقیت تشکیل می دهد و در هر قدم از مسیرتان تا رسیدن به مقصد، شما را همراهی می کند.

ترس، منبعی برای فلج کردن قدرت تغییر در آدمی

کتاب غلبه بر شیطان

دشمنان شما، رقیبانتان، کسانی که از روبه روشدن با آن ها طفره می روید یا خدا خدا می کنید که نتوانند قدم از قدم بردارند، درست در ذهن شما و جایی لابه لای ترس هایتان حضور دارند. آن ها ابداً به آن اندازه ای که فکر می کنید، بزرگ، ترسناک و قدرتمند نیستند. شاید بهترین مثال برای آن ها سایه های بلند جسم های کوچک و کاغذی باشد که به دلیل ناآگاهی خیال برمان می دارد که بسیار تنومند و قوی هستند.

درحالی که با یک نسیم از جای کنده می شوند. برای غلبه بر شیطان ترس ها، به جای تماشا و لرزیدن به خود قدم بردارید و به قلب چیزهایی که از آن ها هراس دارید، یورش ببرید. در این صورت می فهمید چیزهایی که تمام عمرتان از آن ها می ترسیدید، بسیار کوچک و ناتوان بوده اند.

برای غلبه بر شیطان به سمت ثروتمندشدن پیش بروید نه فقر

رخی بر این باورند که راه رسیدن به خدا و بهشتی که به شکل های گوناگون آن را وعده داده است، زندگی در کمترین رفاه، عذاب کشیدن و سختی دادن به خود و دیگران است؛ درحالی که فقر، متهم شماره 1 تمام فسادها، دردها، اندوه ها و درنهایت راهی شدن به نقطه مقابل یعنی جهنم است.

فقر آتشی همیشه سوزان است. هیچ گلی در آتش رشد نمی کند، چه برسد به گلستان و بهشت. اگر واقعاً به دنبال رسیدن به بهشت هستید یا هزار مرتبه بالاتر از آن، به دنبال شناخت خودتان، رسیدن به حکمت، معرفت و دانش هستید، راه هایی درست برای ثروتمندشدن را بیابید و با ثروتتان آتش فروزان فقر را اول در زندگی خودتان و سپس در زندگی کسانی که در مسیر زندگی تان قرار می گیرند، خاموش کنید. به این ترتیب، همیشه در بهشت زندگی خواهید کرد.

انسان بی ثبات، طعمه خوبی برای شیطان است

ناپلئون هیل در کتاب «غلبه بر شیطان» گفت وگویی مجازی با شیطان به راه می اندازد تا به این واسطه بتواند برخی از بزرگ ترین علت های شکست را به زبانی جذاب تر برای خوانندگانش بازگو کند. در گیرودار همین گفت وگو، ناپلئون به ویژگی «بی ثباتی» به عنوان یکی از بزرگ ترین دلیل های شکست بشر اشاره می کند.

بی ثباتی همان راهی است که از شما به جای یک عقاب یک بادبادک می سازد. وقتی یک عقاب هستید، از قدرت بال هایتان برای داشتن ثبات در رفتار و تصمیم هایتان کمک می گیرید و به این راحتی ها خام حرف های دیگران یا شرایط بیرونی تان نمی شوید؛ چون تفکری بالای ابرها دارید و بالاخره خودتان را از آن شرایط بیرون می کشید.

ولی وقتی در رفتار، افکار، تصمیم ها و سخنانتان ثابت قدم نیستید، هر لحظه یک تصمیم تازه می گیرید، هر بار حرفتان را عوض می کنید و… درنهایت به فردی تبدیل می شوید که هیچ کس برای حرف هایش تره هم خورد نمی کند! بنابراین اگر این ویژگی را در خودتان سراغ دارید و از طرفی، می خواهید به موفقیت برسید، حتماً به دنبال راهکارهایی برای تغییر این وضعیت باشید.

جدی نگرفتن شکست، یکی از رمزهای پیروزی است

افراد زیادی هستند که شکست می خورند و جالب اینکه فکر می کنند شکست چیزی از سوی شیطان است و باید برای غلبه بر شیطان، زره نبرد بپوشند و ادامه دهند؛ درحالی که شکست هم نوعی نعمت طبیعی است؛ زیرا همه ما اولین بار است که روی کره زمین زندگی می کنیم. هر چیز تازه ای برایمان تجربه ای است که تا به حال با آن روبه رو نشده ایم؛ بنابراین عادی است که در بازی آزمون و خطا دچار اشتباه شویم.

ز شکست نترسید. شکست برای خردکردن شما نیامده است، بلکه می خواهد درس هایی را که نمی دانید یا نمی خواهید آن ها را بفهمید، به شما یاد بدهد و از این دریچه، مسیر پیشرفت های بزرگ را برایتان هموار کند. با این حساب، هر وقت با یک شکست کوچک یا بزرگ روبه رو شدید، به جای ناامیدشدن، سهم درس هایتان از این ماجرا را بردارید تا زندگی تان را به خاطر سر و کله زدن با شکست های تکراری به هدر ندهید.

شما با ذهنتان موفقیت یا شکست را به سوی خودتان جذب می کنید

کر می کنید چرا افراد فقیر مدام فقیرتر می شوند و افراد ثروتمند بدون تلاشی اضافی به موفقیت های بیشتری می رسند؟ این تنها به دلیل نوع تفکر آن ها و باورهایی است که پیوسته در ذهنشان همچون یک ریتم تکرار می شود. متأسفانه ذهن از تکرار این ریتم ها در پس زمینه خود احساس خستگی نمی کند.

جالب اینکه ناپلئون هیل هم در کتاب «غلبه بر شیطان» برای بیدارکردن قدرت درونی اش از تکرار بی امان یک عبارت ساده استفاده کرد. اگر آگاه نباشید، می توانید یک عبارت یا باور منفی را برای میلیون ها بار در ذهن خودتان تکرار کنید؛ در این صورت ناخواسته در جهت دریافت آن چیز قرار می گیرید.

فرقی نمی کند انرژی ای که از خود به سمت کائنات خارج می کنید، از چه نوعی است؟ چون مثبت یا منفی، خوب یا بد برای کائنات هیچ فرقی نمی کند. هرچه واقعاً بخواهید یا از آن متنفر باشید و به زبان ساده، هر چیز که به آن انرژی بدهید، به سمت شما فرستاده می شود.

شما به کائنات بدهکار نیستید

اگر فکر کنید برای هر موفقیت باید بهایی بپردازید، هیچ چیز خوبی را بدون از دست دادن چیز خوب دیگری که دوستش دارید، به دست نمی آورید. اگر فکر کنید شما برای تجربه بهترین چیزها روی زمین آمده اید و هر موفقیت، چیزی ذاتی است که موفقیت های بیشتر را با خود به دنبال می آورد، آنگاه موفقیت ها بدون هیچ دردسری، بدون هیچ بهایی یکی پس از دیگری وارد زندگی تان می شود.

یادتان باشد، شما به کائنات بدهکار نیستید و قرار نیست به دلیل موفقیت ها یا شادی هایی که به دست می آورید، چیزی بپردازید؛ چون این حق شما به عنوان یک انسان است و کائنات فقط برای خدمت گزاری به شما آفریده شده است. این را هرگز فراموش نکنید.

آیا واقعاً هدفتان را می خواهید؟

کتاب غلبه بر شیطان

در بخشی از کتاب «غلبه بر شیطان» به بخشی می رسیم که در آن به موضوع «هدف» پرداخته می شود. هدف واقعی شما چیست؟ دوست دارید وقتی به 99 سالگی رسیدید حسرت رسیدن به چه چیزی، چه کاری، تبدیل شدن به چه کسی در دلتان نمانده باشد؟

حالا فکر کنید و ببینید در زندگی امروزتان چقدر در مسیر رسیدن به همان هدف ها قدم برداشته اید؟ متأسفانه بیشتر انسان ها در جهت مخالف هدف واقعی شان قدم برمی دارند؛ یعنی درحالی که می دانند چه چیزی آن ها را خوشحال می کند، با تکیه بر منطقشان به سمت مسیری اشتباه می روند، اما مدتی بعد به دلیل نارضایتی قلبی، آن مسیر را رها می کنند. این بار هم بدون اینکه اعتنایی به مسیر قلبی شان کنند، باز به حرف منطقشان گوش می دهند و راهی جز آنچه هدف واقعی زندگی شان است، انتخاب می کنند.

یک بار دیگر از شما می پرسم که هدفتان چیست؟ از کجا مطمئن هستید دنبال کردن هدف قلبی تان کاری اشتباه و تن دادن به حساب و کتاب های سخت ذهنتان کاری درست است؟ برای یک بار هم که شده، به هدف قلبی تان اعتماد کنید، به دهان منطقتان چسب بزنید و سکان این ماجرا را به دست روحتان بسپارید. اگر وسط ماجرا پشیمان نشوید و عجولانه خودتان را از روی کشتی به درون اقیانوس پرت نکنید، مطمئن باشید روحتان شما را به سرمنزلی که همیشه آرزویش را داشتید، می رساند.

لطفاً نگاهتان به ماجرای وظیفه را تغییر دهید

ناپلئون هیل در کتاب «غلبه بر شیطان» نگاهی به موضوع وظیفه کرده و آن را از دریچه دیگری بررسی می کند. بسیاری از مردم فکر می کنند در قبال همه چیز و همه کس وظیفه دارند، به جز خودشان؛ درحالی که شما تنها زمانی می توانید برای عزیزان و حتی جامعه مفید باشید که قبل از هر چیز، وظیفه ای را که به خودتان دارید، جدی بگیرید. شما وظیفه دارید تا زمانی که زنده هستید، راهی برای شادی، آرامش و خوشبختی خودتان پیدا کنید. فداکردن خودتان و شادی هایتان به هوای شادکردن دیگران، هیچ کس را خوشحال نمی کند.

دعاکردن با ترس و تردید به جایی نمی رسد

بسیاری از مردم ادعا می کنند که دعاهایشان به درگاه پروردگار راه به جایی نمی برد. انگار که خداوند درهای رحمتش را به رویشان بسته است و گوشی برای شنیدن دعاهای آن ها ندارد، اما اشکال کار اینجاست که آن ها هنگام دعاکردن یک کار اشتباه را انجام می دهند و به همین دلیل، چیزی که می تواند خیلی راحت به آن برسد، فرسنگ ها از آن ها فاصله می گیرد. این کار اشتباه «با ترس دعاکردن» است. وقتی ما با ترس دعا می کنیم، به زبان بی زبانی در حال انتشار چند باور هستیم:

  1. من باور ندارم که حتی خداوند بتواند خواسته بزرگ من را برآورده کند!
  2. من باور ندارم که لیاقت دریافت این خواسته را دارم!
  3. من فکر می کنم که برای دریافت خواسته ام باید خودم را خار و کوچک کنم.

هر سه باور اشتباه هستند و تمام انرژی و توان دعای شما را از بین می برند؛ انگار از همان ابتدا در حال زمزمه کردن چیزهایی بی معنی با خودتان بودید. دعای همه انسان ها برآورده می شود، فقط و فقط اگر باور به اجابت و لیاقت دریافت دعایشان را در خودشان به وجود بیاورند. از این گذشته، نباید هنگام دعاکردن حالتی التماس گونه به خودتان بگیرید.

زیرا انرژی ای که در این وضعیت در حال ارسال به کائنات هستید، به این معناست که «من به این چیز ناخوشایند خیلی اهمیت می دهم. لطفاً از آن بیشتر و بیشتر به من بده!» همیشه به یاد داشته باشید که ارتباط شما با سرچشمه هستی، هرگز قطع نمی شود و این ارتباط نه با زبان و استفاده از واژه ها بلکه با احساس و افکارتان صورت می گیرد.

تقدیر چیست؟ آیا انسان می تواند تقدیرش را عوض کند؟

بخش جالب دیگری که ناپلئون هیل در کتاب «غلبه بر شیطان» به آن پرداخته، موضوع «تقدیر» است. انسان ها به دلایل مختلف فکر می کنند تقدیرشان از قبل نوشته شده است؛ به همین دلیل، عده ای بسیار موفق می شوند و عده ای دیگر در بیچارگی به سر می برند.

حقیقت این است که انسان ها با شرایط خاصی پا به زمین می گذارند. برخی در خانواده های ثروتمند و کشورهای توسعه یافته با فرهنگ غنی به دنیا می آیند و برخی دیگر در کشورهایی فقیر و خانواده هایی غرق در مشکلات متولد می شوند.

برخی از کودکی استعدادی خارق العاده دارند و آن را کشف می کنند و برخی دیگر فرصتی برای کشف این ماجرا در کودکی نمی یابند. تا اینجای ماجرا چیزی است که همه ما به آن آگاهیم، ولی نکته اینجاست که عاقبت انسان ها مثل پکیجی که در آغاز زندگی شان در اختیار داشتند، از پیش تعیین شده نیست.

شما می توانید همه چیز را تغییر دهید!

شما به عنوان یک انسان اختیار دارید که سرنوشت خودتان را تعیین کنید. متولدشدن در یک خانواده ثروتمند به این معنا نیست که شما تا آخر عمرتان ثروتمند باقی می مانید. متولدشدن در یک خانواده فقیر هم به این معنا نیست که شما محکوم به فقر و زندگی با مشکلات هستید. شما با تصمیم ها، انتخاب ها و اقدام های که می کنید آینده خودتان را می سازید.

اینکه در چه مکانی و در چه خانواده ای به دنیا بیایید، دست شما نیست، ولی اینکه چگونه زندگی کنید، چطور زندگی تان را بسازید و چه آینده ای را برای خودتان ترتیب دهید کاملاً دست شماست. به زبان ساده شما همان طور که راه می روید، با هر قدمتان تقدیرتان را می سازید.

چرا ناپلئون هیل به سراغ نوشتن کتاب «غلبه بر شیطان» رفت؟

کتاب غلبه بر شیطان

ناپلئون هیل که تا قبل از نوشتن کتاب هایش مشغول انجام کارهای مختلف و سخنرانی های گوناگون بود، در یک بازه زمانی دچار سختی های عجیب و غریبی شد. او در قلب آن تصمیم ها متوجه شد که نمی تواند آنچه برای سال ها در گوش دیگران می خوانده است، یعنی قوانین موفقیت و علت های شکست را در زندگی خودش اجرا کرده یا از آن ها دوری کند.

همین موضوع سبب شد تا او به یک جست وجوی درونی مشغول شود که نتیجه آن بیدارکردن خود دیگرش بود. ناپلئون هیل توانست به کمک خود دیگرش کاستی های روحی و مالی را که در زندگی دچارشان شده بود، به سرعت جبران کند. او با نوشتن کتاب «غلبه بر شیطان» می خواست ماجرای تلاش های خودش و تأثیر حرف شنوی از خود درون را به دیگران نشان دهد تا آن ها هم بتوانند توشه خودشان را از قلب تجربه های واقعی ناپلئون هیل بردارند.

ناپلئون هیل در غلبه بر شیطان چه گفت و ما چه شنیدیم؟

  1. ناپلئون بعد از ملاقات با اندرو کارنگی و به پیشنهاد او تصمیم گرفت با زنان و مردان موفق و حتی شکست خورده زمانشان مصاحبه کند و دلیل موفقیت یا شکستشان را از آن ها جویا شود.
  2. هیل برای امرارمعاش به سراغ تجارت رفت، ولی هر بار که به موفقیت می رسید، به دلیل نارضایتی درونی همه چیز را رها می کرد.
  3. بعد از آنکه چند قاتل به دنبال هیل افتادند و او مدتی را در خفا زندگی کرد، نتوانست اصول موفقیتی که سال ها آن ها را به دیگران توضیح می داد، درباره خودش اجرا کند.
  4. ناپلئون با گوش دادن به صدای درونی خود دیگرش و راهنمایی های او توانست در عرض چند روز دوباره با موفقیت روبه رو شود.
  5. ایمان به خودتان، توانایی هایتان و اینکه شما هم لیاقت چشیدن طعم آرامش و آسایش را دارید، یکی از چند فاکتور ضروری برای رسیدن به هدف است.
  6. برای غلبه بر شیطان ترس ها، به جای تماشا و به خود لرزیدن قدم بردارید و به قلب چیزهایی که از آن ها هراس دارید یورش ببرید.
  7. فقر، نیروی کمکی شیطان و ثروت، نعمتی از سوی پروردگار است. گول حرف هایی که متضاد این موضوع را بیان می کنند، نخورید.
  8. ثبات نداشتن در زندگی از شما فردی آماده شکست می سازد.
  9. از شکست ها برای خودتان غول نسازید، بلکه آن ها را با اقدامتان مدیریت کنید.
  10. رسیدن به موفقیت هیچ بهایی ندارد؛ زیرا شما برای موفق شدن به دنیا آمده اید!
  11. اولین و مهم ترین وظیفه شما یافتن شادی زندگی تان است.
  12. تقدیر، پیش بینی آینده شما نیست. تعریفی از داستان ورود شما به زمین است؛ از جایی که به دنیا آمده اید و امکاناتی که در جسم و مکانتان وجود دارند. کنترل الباقی ماجرا در دستان خودتان و برنامه ای است که برای زندگی تان می چینید.

راستی، شما چطور؟ چقدر به صداهای درونی تان اهمیت می دهید؟

ادامه مطلب
بخواهید تا به شما داده شود
خلاصه کتاب بخواهید تا به شما داده شود؛ راه و رسم رسیدن به آرزوهای واقعی

این مقاله از روی نسخه اصلی و انگلیسی کتاب بخواهید تا به شما داده شود خلاصه برداری شده است!

خلاصه کتاب بخواهید تا به شما داده شود (Ask To Be Given To You)

«بخواهید تا به شما داده شود» وِردی است که در مکان ها و کتاب های کهن وجود دارد. چه سری پشت این خواستن و داده شدن پنهان شده است و ما برای فعال کردن این انرژی چه کاری می توانیم انجام دهیم؟

در این قسمت از خانه سرمایه به سراغ کتاب «بخواهید تا به شما داده شود» از «استر و جری هیکس» می رویم. اگر آرزوهایی دارید که هنوز برآورده نشده اند یا اینکه احساس می کنید در محدودیت هایی عجیب و غریب اسیر شده اید تا پایان این گفتگو با ما همراه باشید. چون شما را با نکته هایی آشنا می کنیم که همچون تلنگر، قدرت وجودی تان را یک بار دیگر بیدار می کنند و آن کسی که واقعا هستید را به شما نشان می دهند.

جهان نه با قوانین ما بلکه با قوانین کائنات کار می کند

زندگی روی کره زمین و سر و کله زدن با چالش های مختلف، ما را از واقعیت چیزی که هستیم دور کرده است. ما فراموش کرده ایم که موجودی قدرتمند و ادامه ای جاری از سرچشمه ابدی انرژی هستیم. بدتر از همه اینکه ذهنمان را با عادت هایی محدود کننده تغذیه می کنیم و با این کار به خودمان اجازه نمی دهیم که راهی به سوی یادآوری قدرت ازلی خود باز کنیم.

همیشه به خودمان یادآوری می کنیم که مرزهای نتوانستن ما کجا هستند، چه کارهای انگشت شماری را می توانیم انجام دهیم و چه مانع های نامحدودی پیش رویمان قرار دارند. ما در کتاب «بخواهید تا به شما داده شود» به شما نشان می دهیم که چگونه دوباره خود نامحدودتان را کشف کرده و از قدرت های بی نهایتی که به عنوان بخشی از کائنات دارید برای ساخت زندگی و وضعیتی که آرزویش را دارید استفاده کنید.

چرا فرصت هایی که بیخ گوشمان هستند را نمی بینیم یا نمی شنویم؟

در بخشی از کتاب «بخواهید تا به شما داده شود» درباره علت شناسایی نکردن فرصت ها صحبت شده بود. هر کدام از ما در سطحی مختلف از آگاهی قرار داریم و از دریچه همان سطح به زندگی، خودمان، دیگران و هر آنچه که پیرامونمان وجود دارد نگاه می کنیم. به همین دلیل، گاهی فرصت هایی که برای تغییر و تحول تمام زندگی مان لازم داریم و از قضای روزگار درست در کنارمان هستند را درک نمی کنیم.

برای تغییر این وضعیت باید روی افزایش آگاهی درونی خودمان کار کنیم. به زبان ساده، هر چقدر خودمان را بیشتر و عمیق تر بشناسیم به همان اندازه، نگاهمان به دنیا و فرصت هایی که پیرامونمان وجود دارند بسیار عمیق تر و پخته تر می شود. در واقع، مسیر عبور ما از محدودیت ها درست از میان قلب و روح خودمان می گذرد. با این حال ما همیشه جایی بیرون از خودمان به دنبال این فرصت های تغییر می گردیم.

نگاه به کسی که قبل از تولدتان بودید

شما قبل از آنکه جسمی برای تجربه زندگی روی کره زمین داشته باشید هم وجود داشتید. در آینده هم بعد از تمام شدن فرصت سفرتان روی زمین، وجود خواهید داشت. جالب اینکه قبل از تولدتان بسیار بیشتر از اکنون برای خودتان ارزش قائل بودید. قرارتان بر این بود که با سفر کردن در زمین، چیزهای زیبای زیادی را تجربه کنید و حتی اگر زمان قبل از تولدتان را فراموش کردید با گوش دادن به ندای قلبتان همچنان در مسیر اصلی باقی بمانید.

در واقع، هر کدام از ما یک میدان مغناطیسی یا حتی یک قطب نمای طبیعی هستیم که دقیقا می دانیم برای موفق شدن، شاد بودن و احساس خوشبختی واقعی به کدام سمت حرکت کنیم. ولی گاهی زمینی بودن، زیادی ما را با خودش درگیر می کند.

به همین دلیل به جای آنکه به قطب نمای درونی خودمان نگاه کنیم و به درستی چیزی که قلبمان به ما می گوید تا خط آخر ایمان داشته باشیم، چشممان را به قطب نمای وجودی دیگران می دوزیم تا بلکه از طریق آنها فرجی در زندگی مان حاصل شود. این در حالی است که هر کس در این زندگی، مسیر ویژه خودش را طی می کند و نگاه کردن به مسیر دیگران همچون تقلید کلاغ از راه رفتن کبک است. چون در نهایت راه رفتن خودمان را هم از یاد می بریم.

به آن کسی که بودید و به آن کسی که هستید ایمان داشته باشید

برای آنکه «بخواهید تا به شما داده شود» باید ابتدا خودتان را به عنوان کسی که لیاقت خواستن و به دست آوردن چیزی را دارد قبول داشته باشید. قول هایی که قبل از تولدتان به خودتان دادید، آن اصالت، آن قدرت واقعی هنوز هم در وجودتان برقرار هستند. شما هرگز از اصل نمی افتید، هرگز پست، خوار و کوچک نمی شوید چون برای چنین چیزهایی آفریده نشده اید. گوهر وجود شما زیر خروارها خاک و دود باز هم به درخشش خودش ادامه می دهد.

این را همیشه، در همه حال و هنگام گرفتن تمام تصمیم های ریز و درشتی که اسم های دهان پُرکنی مانند «فداکاری»، «قربانی شدن» و … روی آنها می گذارید به یاد داشته باشید. هیچ وقت تصمیم هایی نگیرید که گوهر وجودتان را پنهان یا پر از گرد و غبار کند. چون در آن صورت و برخلاف تصورتان هیچ کس از این ماجرا خوشحال و خوشبخت نخواهد شد. شما تنها هنگامی که تصمیم هایی همسو با گوهر وجودتان می گیرید مسیری فراخ به سمت خوشبختی خودتان و حتی کسانی که با شما ارتباط مستقیمی پیدا می کنند باز خواهید کرد.

چرا برای آغاز تغییر باید شروع به دوست داشتن جایی که هستید، موقعیتی که دارید و … کنید؟

بخواهید تا به شما داده شود

در ادامه کتاب «بخواهید تا به شما داده شود» به یک بخش ضروری برای آغاز تغییر اشاره شده است. برای هر تغییر یک نقطه آغاز وجود دارد. بدون این نقطه اتکا، نردبان رشد شما شکل نمی گیرد. اگر می خواهید در زندگی تان شاهد دیدن تغییرهای بزرگ و باور نکردنی مالی باشید، اگر می خواهید سلامتی تان را حفظ کرده یا آن را به روزگاری که هیچ مشکل جسمی نداشتید بازگردانید، اگر می خواهید عشق واقعی را در زندگی تان تجربه کرده و به اندازه روزهای عمرتان شاد و خوشبخت باشید باید خودِ اکنونتان را دوست داشته باشید. متاسفانه هیچ مسیر میانبری برای رسیدن به این هدف وجود ندارد.

نمی گوییم به چیزهایی که در مورد خودتان دوست ندارید عاشقانه بنگرید. بلکه می گوییم به دنبال ستاره های نورانی وجودتان، بخش هایی روشن در زندگی تان و روشنایی هایی بگردید که هنوز در زندگی تان وجود دارند. آنها را  – هر چند کوچک – بیابید و بابتشان سپاسگزار باشید.

وقتی کم کم خودتان را به یافتن این ستاره های کوچک و بزرگ، عادت دهید آنقدر نور و روشنایی را به دور خود جمع می کنید که به یک شکارچی حرفه ای نور و فرصت های الماسی تبدیل می شوید. این چیزی است که ارزش تلاش کردن و شنا برخلاف رودخانه ای که خودتان را در آن انداخته اید دارد!

به واکنش های درونتان اهمیت بدهید

در کتاب «بخواهید تا به شما داده شود» به نکته جالبی در مورد واکنش های نامفهوم درونی اشاره شد. واکنش های ناگهانی تان، احساس هایی که بی هوا به سراغتان می آیند و احوالتان را دگرگون می کنند نداهایی از خود واقعی تان هستند؛ مثلا وقتی کسی به یک مانع در مقابل انجام کاری که دوستش دارید تبدیل می شوید و می خواهد شما را به سمت و سویی که خودش صلاح می داند بکشاند ناخودآگاه احساسی عجیب در وجودتان بیدار می شود.

احساس می کنید چیزی در این میان اشتباه است و آن حقیقتی که همه روی آن پافشاری می کنند در نظر شما دروغی بیش نیست. دلتان می خواهد راه خودتان را باز کنید و از ورای این دروغ ها به مسیر خودتان برسید. چرا چنین است؟ چون شما اینطور ساخته شده اید. فطرتتان اجازه نمی دهد کس دیگری به جز خودتان حقیقت را برایتان معنا کند یا دست به ساخت زندگی تان بزند.

مراقب باشید. چون گاهی به دلیل سالها تحت تاثیر دیگران ماندن، روی حقیقت چیزی که هستید خروارها خاک می نشیند؛ اما حتی در آن هنگام هم چیزی در وجودتان ساز مخالف می زند. گویا چیزی که می توانید باشید شما را به سوی خودش فرا می خواند و منتظر یک فرصت برای هویدا شدن است. شما همیشه ورای چیزی که فکر می کنید هستید، وجود دارید و فرسنگ ها بیشتر از آخرین توانتان قدرت پیش رفتن را دارید!

بخواهید تا به شما داده شود؛ البته خودتان بخواهید!

نباید هنگام گرفتن تصمیم های زندگی تان خودتان را کنار بکشید و اجازه بدهید که دیگران این کار را به جای شما انجام دهند. چون در آن صورت هرگز از نتیجه آن تصمیم ها احساس رضایت نخواهید کرد.

در حقیقت، با این کار، آزادی تان در ساخت مسیر آینده خودتان را دو دستی به دیگران تقدیم می کنید. بد ماجرا آنجا است که آنها بعد از آنکه برایتان تصمیم گرفتند شما را با عواقب آن تصمیم تنها می گذارند! وقتی به خودتان این فرصت را می دهید که زندگی تان را آنگونه که قلبتان می خواهد پیش ببرید هرگز از نتیجه هایی که به دست می آورید پشیمان نخواهید شد.

حضور در زمین مثل رفتن به شهر بازی است

یادتان باشد که زندگی روی زمین یک سفر برای روحتان است؛ اما این بدان معنا نیست که شما با ورود به زمین، قدرت های ماورایی خودتان را از دست داده اید! تنها کاری که باید بکنید بازگشت به اصلتان است.

در این مورد ما شما را راهنمایی می کنیم اما این خودتان هستید که باید دست به اقدام بزنید. شما هنوز هم به سرچشمه ابدی که از آن به وجود آمده اید متصل هستید و این اتصال تا ابد ادامه پیدا می کند. مخلص کلام اینکه شما نمی توانید از شگفت انگیز بودن استعفا دهید!

چرا هنوز به آرزوهایتان نرسیده اید؟

گاهی وقتی با خودمان دو دو تا چهار تا می کنیم می بینیم که اگر با همین فرمان به زندگی مان ادامه دهیم اصلا امکان ندارد تا پایان عمرمان به آرزوهایمان برسیم. انگار که هر روز در حال دویدن روی تردمیل هستیم و با وجود تلاش زیاد یک قدم هم به آرزویمان نزدیک تر نمی شویم.

ما در کتاب «بخواهید تا به شما داده می شود» می خواهیم حقیقتی را برایتان روشن کنیم. فاصله میان شما و آرزویتان، مشکلی نیست که شما آن را به وجود آورده باشید. در کمال ناباوری، این ماجرا تقصیر دیگران هم نیست.

چون چیزی که مال شما است هرگز به دیگری داده نمی شود. در نتیجه می توانید درک کنید که چه جنگ و جدل های بیخودی در تمام جهان بر سر این موضوع که دیگری سهم من را ربوده ایجاد شده است!

تنها مانعی که بر سر راه رسیدن شما و آرزوهایتان قد علم کرده است، تفاوت امواجی است که میان شما و آرزوهایتان وجود دارد. همین و بس! اگر ارتعاش وجودی تان را با خواسته تان یکی کنید، آنگاه بدون آنکه خودتان را به آب و آتش بزنید به خواسته تان می رسید.

قدرت جادویی درونتان را بشناسید و از آن آگاهانه استفاده کنید

کمی قبل با هم گفتیم که شما و چیزی که دوست دارید به آن برسید هر کدامتان در حال ارسال نوعی ارتعاش هستید. البته این بدان معنی نیست که شما گاهی ارتعاش دارید و گاهی ندارید. چون وجودتان، آن خود واقعی تان فقط با کمک ارتعاش ها با محیط اطراف و کائنات ارتباط برقرار می کند. این کار از عهده زبان و جسمتان بر نمی آید.

وقتی ارتعاش افکار شما با سرچشمه ای که از آن به وجود آمده اید هم راستا باشد، احساسی بی مانند در وجودتان شعله ور می شود که نمی توان ابعاد شادی و آرامش آن را با واژه ها بیان کرد.

برعکس، وقتی ارتعاش وجودی شما نمی خواهد با ارتعاش کائنات یکی شود – معمولا این همان زمانی است که دارید در مورد به صلاح بودن چیزی که دوستش ندارید با خودتان کلنجار می روید! – احساس بسیار بدی پیدا می کنید، ناراحت، افسرده و حتی خشمگین می شوید. شما می توانید از نعمت احساساتتان به عنوان چراغی برای بازگشت به مسیر اصلی کمک بگیرید.

لطفا هرگز قدمی برندارید که شما را غرق در احساس های ناخوشایند کند. یادتان باشد، چیزی که احساس بدی را به شما منتقل می کند هرگز نمی تواند باعث شادی یا خوشبختی تان شود. لطفا خودتان را گول نزنید.

چگونه ارتعاش وجودی مان را با چیزهایی که می خواهیم به آنها برسیم همسو کنیم؟

سوال کاملا به جایی است و دقیقا ماجرای «بخواهید تا به شما داده شود» از همین جا آغاز می شود. بیایید برای راحت تر پاسخ دادن به این موضوع، یک آرزو را به عنوان مثال بیان کنیم. تصور کنید که شما آرزو دارید در طول چهار ماه به 200 میلیون تومان پول برسید.

این در حالی است که موجودی فعلی حسابتان صفر است و با درآمد فعلی تان راهی به سمت رسیدن به این آرزو پیدا نمی کنید. در حال حاضر، فرکانس شما در سمت و سویی منفی، پر از محدودیت و ناامیدی اردو زده است. این در حالی است که فرکانس آرزوی شما در حال و هوای ثروت، اتفاق افتادن معجزه های بی مانند و برکت، لنگر انداخته است.

اگر می خواهید به آرزویتان برسید شما هم باید نوع فرکانس ارسالی خودتان را با آرزویتان همراستا کنید. باید باور کنید که اتفاق های خوب، معجزه های شگفت انگیز و فرصت های بی مانند برای شما هم رخ می دهند. تنها در این صورت است که زندگی تان رنگ و بوی تغییر را به خود می بیند و ماجراهای گوناگون دست در دست هم می دهند تا شما را به آرزویتان برسانند. راحت ترین، قابل اعتماد ترین و معتبرترین راه برای ایجاد این تغییر، سپاسگزاری کردن است. می توانید در مقاله «قانون جذب» به طور مفصل در این باره بخوانید.

قانون جاذبه را بشناسید و آن را به کار بگیرید

بخواهید تا به شما داده شود

بیایید کمی بیشتر با ارتعاش ها و ماجرای پنهان پشت داستان «بخواهید تا به شما داده شود» آشنا شویم. فکر می کنید آنها از کجا می آیند؟ منبع سازنده ارتعاش در وجود شما افکارتان است. شما با افکارتان فرکانس هایی را به سوی جهان هستی ارسال می کنید. شما با فرکانس افکارتان چیزهایی که می خواهید یا حتی نمی خواهید را به سمت خودتان می کشانید.

قانون جاذبه، قبل از شما وجود داشته و بعد از شما هم وجود خواهد داشت. این شما هستید که می توانید با مدیریت کردن افکارتان زندگی تان را به هر سمت و سویی که می خواهید بکشانید. یادتان باشد که افکار شما، چیزهایی از جنس خودش را وارد زندگی تان می کند. اگر به چیزهایی که دوست دارید فکر کنید و به جای نگاه به آنها از دریچه حسرت، طوری فکر کنید که انگار هم اکنون صاحب آن چیزها هستید، بدون شک این اتفاق را برای زندگی تان رقم خواهید زد.

یک تقلب کوچک برای آگاهانه فکر کردن

برای آنکه همیشه گوشی دستتان باشد و با ناخواسته فکر کردن به چیزهایی که نمی خواهیدشان آنها را وارد زندگی تان نکنید می توانید افکار خودتان را نوعی دستور برنامه ریزی برای آینده در نظر بگیرید.

به این ترتیب که فکر کنید هر فکر شما برنامه ای است که صد در صد در آینده وارد زندگی تان می شود. با این حساب، چون شما دوست ندارید یک دوجین ماجرای بد را وارد آینده تان کنید، قبل از آنکه ذهنتان را تسلیم افکار منفی کنید مسیر افکارتان را تغییر می دهید.

مراقب باشید! افکار منفی، حیله گر تر از این حرف ها هستند

گاهی پیش می آید که نشسته اید و با خودتان فکر می کنید. در ظاهر در حال فکر کردن به رویاهایتان هستید اما به جای آنکه احساس خوبی از این ماجرا به دست بیاورید، بدتر در ناامیدی و حسرت فرو می روید. چون وقتی به آنها فکر می کنید، رویاهایتان را فرسنگ ها دورتر از خودتان می بینید. شما احساس کسی را دارید که آرزوهایش را سوار کشتی کرده و آن را به اقیانوس انداخته اما خودش در ساحل، با نگاهی حسرت وار و چشم انتظار نشسته است.

اگر قرار است اینگونه به آرزوها و رویاهایتان فکر کنید، به جای اینکه ارتعاشی همسو با آنها بفرستید و مسیرشان را به سمت زندگی تان هموار کنید، آنها را از خودتان دورتر می سازید و تمام تلاشتان برای به راه انداختن ماجرای «بخواهید تا به شما داده شود» به باد می رود.

مراقب باشید. همیشه هنگام فکر کردن به آرزوهایتان قطب نمای احساستان را بغل دستتان نگه دارید و اگر دیدید که به جای شارژ شدن و لبخند زدن در حال غصه خوردن هستید بدانید که مسیر را اشتباه رفته اید و دارید فرکانسی مخالف خواسته واقعی تان را به سمت کائنات ارسال می کنید.

برای شروع تغییر نیازی به تغییر فیزیکی خودتان یا زندگی تان ندارید

تغییر واقعی در افکارتان رخ می دهد. شما گذشته تان را هم به همین ترتیب با ایجاد تغییر در افکارتان ایجاد کرده اید. بنابراین، می توانید بدون هیچ تغییر فیزیکی، تحول واقعی را از قلب شرایط قبلی زندگی تان به وجود بیاورید. جالب تر اینکه وقتی روی همسو بودن جهت خودتان و کائنات متمرکز شوید و از قدرت سپاسگزاری برای این کار کمک بگیرید روند ایجاد تغییرات در زندگی تان با سرعتی باور نکردنی به راه می افتد.

برای اینکه سرعت این ماجرا باز هم بیشتر شود و حتی برای اینکه در این کار موفق شوید باید متوجه یک نکته مهم باشید و آن این است که شما مسئول صد در صد زندگی خودتان هستید نه هیچ کس دیگر. این بدان معنی است که شما 99 درصد اتفاق های خوب یا بد را وارد زندگی تان می کنید.

در مورد آن یک درصدی که توانایی روی کنترل آن ندارید هم 100 درصد قدرت تصمیم گیری برای انتخاب نوع واکنشی که به آن موضوع می دهید در دسترس شما قرار دارد. به زبان ساده، شما بسیار بیشتر از آنچه که فکرش را می کنید روی زندگی تان کنترل دارید.

باورهایی مهندسی شده بسازید

بخواهید تا به شما داده شود

افکار شما دو توانایی بزرگ دارند. اول اینکه با ارسال فرکانس های مختلف، نوع اتفاق هایی که در زندگی تان رخ می دهند و احساس هایی که دارید را می سازند. دوم اینکه با تکرار بی حد و حساب خودشان در ذهن شما به یک باور تبدیل می شوند و شما بر اساس آن باورها دست به اقدام می زنید. با این حساب، مهار افکارتان می تواند تغییری بزرگ را در زندگی تان به وجود بیاورد.

وقتی افکارتان را آگاهانه انتخاب کنید این فرصت را می یابید که باورهایی متفاوت را وارد زندگی تان کرده و از این راه، دست به اقدام هایی متفاوت بزنید. برای سرعت بخشیدن به ماجرای «بخواهید تا به شما داده شود» در مورد افکار جدیدتان صحبت کنید، آنها را با آب و تاب برای خودتان و دیگران تعریف کنید؛ حتی جلوتر بروید و نتیجه پایبندی به این افکار را در ذهنتان به تصویر بکشید؛ مثلا فکر کنید که چه می شد اگر با راه اندازی کارگاه خودتان از دست حقوق های اندک راحت شوید و هر روز چند برابر حقوق یک ماهتان درآمد داشته باشید!

با این سه روش، چیزهایی که می خواهید داشته باشید را به دست بیاورید

بخواهید تا به شما داده شود، ماجرایی است که از سه بخش ساده تشکیل شده است:

  1. بخواهید!

باید به طور روشن، دقیق و به دور از هر گونه پیچیدگی، چیزی که واقعا می خواهید را مشخص کنید. آیا پول می خواهید؟ چقدر؟ چه رقمی؟ آیا به دنبال خوشبختی هستید؟ تعریفتان از خوشبختی چیست؟ کائنات باید دقیقا چه چیزی را برای شما فراهم کند تا احساس خوشبخت بودن کنید؟ می بینید؟ گاهی در همین مرحله هم متوجه می شوید که حتی خودتان هم چندان با خواسته واقعی تان آشنا نیستید.

  1. صبر کنید و به خواستن خود ادامه دهید

در این مرحله، تنها کاری که از دست شما بر می آید پیوسته خواستن است. به زبان ساده، شما نباید خواسته تان را فراموش کرده یا آن را در صندوقچه ناامیدی قرار دهید. باید امیدوارانه و همراه با احساسی بسیار عالی و خوشحال کننده، درست مانند کودکی که منتظر است هدیه اش را از داخل کارتن باز کند، منتظر دریافت خواسته خود باشید.

در این گام، شما مدام فرکانسی همسو با خواسته تان را به کائنات می فرستید. درست مانند اینکه با ارتعاش هایتان در حال ساخت یک مسیر به سمت خودتان هستید. وقتی ارسال فرکانس را متوقف می کنید یا از آن ناامید می شوید مسیری که در حال ساخت آن بودید، از بین می رود. پس لطفا ادامه دهید.

  1. پذیرفتن

سومین گام از ماجرای «بخواهید تا به شما داده شود» در پذیرفتن خلاصه می شود. جهان هستی برای آنکه شما را به خواسته تان برساند از مسیرهای متفاوتی عبور می کند. این کار به اندازه ای عجیب و شگفت انگیز است که وقتی به خواسته تان می رسید با خودتان می گویید یعنی این کار واقعا اینقدر ساده بود و من مدت ها داشتم در حسرت آن می سوختم؟! البته که کار جهان هستی برای رساندن شما به خواسته تان ساده نبوده است.

چون او برای رسیدن به این هدف، شکل جدیدی به جهان بخشیده است. وظیفه شما در این قسمت آن است که وقتی چیزی در نظرتان بسیار پررنگ جلوه می کند یا متوجه موضوعی می شوید که همیشه بیخ گوشتان بوده است ولی به آن توجهی نداشته اید یا حتی وقتی خواسته تان بدون هیچ برو و بیایی مستقیم برایتان برآورده می شود، آن را بپذیرید.

این طور نباشد که خودتان را لایق آن ندانید یا بگویید که برای این ماجرا آماده نیستید. جسارت داشتن برای پذیرفتن چیزی که آن را درخواست کرده بودید هم بخشی از وظیفه شما به عنوان یک درخواست کننده است. پس لطفا وقتی سفارشتان می رسد آن را تحویل بگیرید!

نگاهی به آنچه در خلاصه کتاب «بخواهید تا به شما داده شود» گفتیم و شنیدیم:

  1. ما موجودی قدرتمند و ادامه ای جاری از سرچشمه هستی هستیم. این حقیقتی است که هیچ وقت تغییر نمی کند.
  2. هر کدام از ما در سطح متفاوتی از آگاهی، فکر و زندگی می کنیم به همین دلیل، گاهی فرصت هایی که درست در کنارمان هستند را نمی بینیم.
  3. چیزی که مال شما است هرگز به دیگری داده نمی شود. بنابراین، احساس هایی منفی مثل حسادت یا حسرت، بیهوده هستند.
  4. پذیرفتن خودتان و شرایط فعلی زندگیتان اولین گام برای تغییر زندگی تان است. البته این پذیرفتن به معنای تسلیم شدن نیست. در واقع، این کار نوعی شناسایی موقعیت فعلی برای حرکت به سوی موقعیت بعدی محسوب می شود.
  5. احساس شما سنگ راهنمای وجودتان است و به شما نشان می دهد که آیا هنوز هم در مسیر هستید یا از آن خارج شده اید.
  6. شما محدود به جسمتان نیستید. حقیقت وجودی شما نوعی آگاهی است که تا ابد به سرچشمه اصلی خودش متصل باقی می ماند.
  7. هر درخواستی از سه بخش «خواستن»، «انتظار»، و «دریافت» تشکیل می شود. شما در هر گام باید با امیدواری و جسارت، منتظر دریافت چیزی که خواسته بودید بمانید. چون آنچه طلب می کنید بی بروبرگرد در مسیر دریافت شما قرار می گیرد.

راستی…

آیا افکار شما با چیزهایی که واقعا آنها را می خواهید همراستا هستند؟

ادامه مطلب
فکر کردن سریع و آهسته
خلاصه کتاب فکر کردن سریع و آهسته اثر دنیل کانمن

این مقاله از روی نسخه اصلی و انگلیسی کتاب فکر کردن سریع و آهسته خلاصه برداری شده است!

فکر کردن سریع و آهسته، دو بخش جالب از داستان پر پیچ و تاب مغز ما هستند؛ البته اگر اولین بار است که در این باره چیزی می شنوید، باید بگوییم حدس های فعلی تان با حقیقت چیزی که در طول این خلاصه کتاب با آن ها روبه رو می شوید، تفاوت های بسیاری دارند و چه بسا از خواندن بعضی بخش ها بسیار شگفت زده شوید؛ زیرا می فهمید گاهی ما سوار بر افکارمان هستیم و گاهی آن ها بر ما سوار می شوند و در کمال تعجب، این سواری ها به شکلی عادلانه میان ما و افکارمان تقسیم نشده اند.

خلاصه کتاب فکر کردن سریع و آهسته (Thinking Fast And Slow)

در این قسمت از خانه سرمایه، به سراغ کتاب «فکر کردن سریع و آهسته» از دنیل کانمن رفته ایم و نکته های ظریفی را که این دانشمند درباره ذهنمان به ما می گوید، بررسی کرده ایم. اگر تصمیم هایی که در زندگی مالی، عشقی یا روزمره خودتان می گیرید، برایتان مهم هستند و می خواهید با آگاهی بیشتری تصمیم گیری کنید، تا پایان این ماجرا در کنار خانه سرمایه باشید.

تفکر سریع و آهسته چه تفاوتی با هم دارند؟

ذهن ما به دو شکل متفاوت فکر می کند:

  1. خودکار و بدون اتلاف وقت
  2. هوشمندانه و زمان سوز

در حالت اول، ما بدون اینکه زمان را از دست بدهیم، با دیدن چند نشانه، تصمیم می گیریم و براساس آن تصمیم اقدام می کنیم؛ مثلاً اگر هنگام راه رفتن در پیاده رو نفر جلویی ما ناگهان دستش را روی سرش بگذارد و با یک حرکت ناگهانی از چیزی که ما نمی بینیم جا خالی دهد، ما هم ناخودآگاه همان رفتار را تکرار می کنیم؛ زیرا اگر وقتمان را برای یافتن آن چیز خطرناک هدر دهیم، چه بسا جان عزیزمان را بر سر این اکتشاف از دست بدهیم.

در حالت دوم، قبل از اینکه دست به کار شویم یا حتی تصمیم بگیریم حسابی با خودمان دو دو تا چهار تا کنیم، موضوع را از همه جنبه هایی که می توانیم زیر ذره بین می گذاریم تا مبادا چیزی از زیر نگاه تیزبین ما دور بماند و درنهایت تصمیم گیری می کنیم؛ البته شاید بعد از تصمیم خود وارد عمل شویم و شاید نه. این ماجرایی است که در بازی فکر کردن سریع و آهسته با آن روبه رو هستیم.

فانتزی ما درباره خودمان چیست؟

ما فکر می کنیم دست کم 90 درصد تصمیم های زندگی مان را براساس نوع دوم تفکرمان، یعنی به شکلی هوشمندانه می گیریم؛ درحالی که حقیقت ماجرا دقیقاً عکس این موضوع را بیان می کند. درواقع در بیشتر موارد، سنگینی بار تصمیم گیری در زندگی ما روی دوش تفکر سریع است. البته ماجرا به همین سادگی هم نیست.

ذهن ما برای تصمیم گیری های سریع از الگوهای پیچیده، تجربه های قبلی و زنجیره ای از افکار استفاده می کند. حتی محققان بر این باورند که منبع اصلی تصمیم گیری های هوشمندانه ما الگوهای پیچیده ای است که در پس زمینه تفکر سریعمان وجود دارند.

ماجرای فکر کردن سریع و آهسته و پیاده روی

شاید شما هم شنیده باشید که می گویند: «بهترین راه برای به دست آوردن ایده های خوب، فکر کردن هنگام قدم زدن است». حق با آن هاست؛ البته این ماجرا چند شیوه اساسی دارد که به طور مستقیم با فکر کردن سریع و آهسته ارتباط دارند. اجازه بدهید این موضوع را با یک مثال برایتان توضیح بدهیم. تصور کنید شما می خواهید برای کتاب جدیدتان به دنبال موضوعی جذاب باشید؛ به همین دلیل شال و کلاه می کنید تا در طول پیاده روی کردن به این ایده برسید.

ماجرا تا جایی خوب پیش می رود که شما نه آن قدر تند قدم بردارید که چشم انداز اطرافتان مانند برق و باد از کنارتان بگذرد و نه آن قدر آهسته بروید که گویی در حال راه رفتن روی یک طناب نازک میان دو قله هستید؛ به زبان ساده، راه رفتن با سرعت معمولی به ایده پردازی کمک می کند؛ زیرا در این وضعیت، ذهن خودکار شما مسئولیت راه رفتن را بر عهده می گیرد؛ درنتیجه شما برای کنترل قدم هایتان به دقت یا حواس جمع نیازی نخواهید داشت.

مین موضوع به شما کمک می کند تا درحالی که گردش خون در بدنتان با شدت بیشتری به جریان افتاده است و خون بیشتری به مغزتان می رسد، درباره کار یا چالش هایتان عمیق تر و خلاقانه تر فکر کنید.

چرا تفکر عمیق و سریع قدم زدن با هم سازگار نیستند؟

اگر سرعت گام هایتان را بیشتر کنید، نمی توانید هم زمان به ایده پردازی مشغول شوید؛ زیرا ذهنتان برای محافظت از شما در برابر خطرهای ناشناخته حرکت با این سرعت، مجبور است از تمام حواسش برای این کار کمک بگیرد. البته همیشه سریع قدم برداشتن نیست که ماجرا را از آهنگ طبیعی خود خارج می کند.

برای مثال اگر بخواهید هنگام راه رفتن چیزی بنویسید یا حتی به یک موضوع خیلی عمیق فکر کنید، ذهن خودکارتان شما را متوقف می کند تا از همه منابع برای انجام این کارها استفاده کنید؛ به زبان ساده، ذهن ما براساس موقعیتی که در آن قرار می گیرد، مدام بین حالت خودکار و هوشمندانه در حال سوییچ کردن است.

ذهن بی اعصاب خودکار در مقابل ذهن صبور هوشمند

ذهن خودکار ما تنبل است. او نمی خواهد خودش را درگیر کارهای تکراری یا پرزحمتی کند که نمی داند در انتها چه نتیجه ای خواهند داشت. از طرف دیگر، خیلی هم بی حوصله است و می خواهد بدون طی کردن مسیر، یک راست به سمت مقصد بپرد؛ درحالی که گاهی عجله کردن به جای آنکه ما را سریع تر به مقصد برساند، فاصله مان را با آن بیشتر می کند.

نقش ذهن خودکار و هوشمند ما در برابر پرسش ها چیست؟

خلاصه کتاب فکر کردن سریع و آهسته

طی مسیرمان برای درک بهتر فکر کردن سریع و آهسته، گذرمان به پرسش ها می افتد. ذهن خودکار، نگاهی کلی به پیرامون ما دارد. درواقع، او دقیقاً به دنبال پرسش یا پاسخ خاصی نیست؛ چون نمی خواهد خودش را در این مورد به زحمت بیندازد. ذهن خودکار ما انرژی خود را صرف تحلیل، بررسی و کشف چیزهای ناشناخته پیرامونمان می کند.

درواقع، کار او چیزی شبیه جمع آوری و دسته بندی اطلاعات برای ذهن هوشمندمان است. او داده ها را از محیط می گیرد و آن ها را در دسته های مختلفی مثل «خطرناک»، «بی خطر»، «قدرتمند»، «ضعیف»، «سودمند»، «بی فایده» و… جای می دهد. گذشته از این، اگر زمانی بخواهد درباره یک موضوع تصمیمی بسیار سریع بگیرد، به راحتی به این داده ها مراجعه می کند.

در نقطه مقابل این ماجرا، ذهن هوشمند ما قرار گرفته است. این بخش، دستگاهی برای تولید و پاسخ دادن به پرسش های بی انتهایی است که در زندگی مان به وجود می آیند. جالب اینجاست که ذهن هوشمند برای یافتن پاسخ پرسش ها به سراغ اطلاعاتی که از قبل توسط ذهن خودکار ما جمع آوری شده بودند می رود و با کندوکاو درون آن ها پاسخ را پیدا می کند یا حتی می سازد!

چه زمانی ذهن ما لنگر می اندازد؟

بخش جالب دیگری که هنگام فکر کردن سریع و آهسته پا به میدان می گذارد «اثر لنگراندازی» است. در این اثر ما درباره چیزی که نمی دانیم به نزدیک ترین اطلاعات پیرامون آن چشم می دوزیم و بر پایه آن پیش بینی می کنیم؛ مثلاً اگر به شما بگویند فاصله شهر «A» از «B» بیشتر از 100 کیلومتر است یا کمتر از آن، شما پیش بینی خود را بر پایه همین 100 کیلومتر ارائه می دهید. جالب تر اینکه هر دو بخش از شیوه تفکر ما، یعنی خودکار و هوشمند نوع ویژه ای از اثر لنگراندازی را تجربه می کنند.

وقتی غافلگیری ها دیگر چندان غافلگیرکننده نیستند

ذهن خودکار ما استاد کنترل کردن شرایط غافلگیرکننده است و آن قدر در این ماجرا دقیق و عمیق است که اگر رویدادی عجیب تنها برای یک بار در زندگی مان رخ بدهد، آن را به الگو تبدیل می کند. به این ترتیب، اگر این رویداد عجیب بار دیگر در زندگی مان تکرار شود، چنان تعجب نمی کنیم.

البته در این میان، ذهن هوشمند ما به دنبال دلایل منطقی است تا سر از کار این تکرار عجیب رویدادها دربیاورد، ولی تا آن زمان، ذهن خودکار ما چندین و چند الگوی دیگر را هم به ذهنمان اضافه کرده است.

چطور ذهن خودکارمان ما را فریب می دهد؟

همان طور که کمی قبل گفتیم، در فکر کردن سریع و آهسته، مسئولیت نتیجه گیری سریع بر عهده بخش خودکار ذهن ماست. این ماجرا خوبی ها و بدی هایی دارد؛ مثلاً یکی از خوبی هایش این است که ما قدرت زیادی برای سریع تصمیم گرفتن و سریع تر واکنش نشان دادن به دست می آوریم، ولی این تمام ماجرا نیست.

چون ذهنمان با سریع فکر کردن و نتیجه گرفتن، چشم ما را به روی اطلاعات بسیار زیادی که می توانند نتیجه ای کاملاً متفاوت را برایمان به دنبال داشته باشند می بندد؛ مثلاً اگر یک سهم با استقبال سرمایه گذاران روبه رو شود و حجم خرید و فروش قابل توجهی داشته باشد، آن را یک سهم خوب در نظر می گیریم و انتظار داریم این سهم همچنان با قدرت به رشد خود ادامه دهد؛ درحالی که شاید یک یا دو عامل بیرونی سبب این رشد ناگهانی شده باشند که از بین رفتنشان عاقبت بدی را برای آن سهم به وجود بیاورد.

جالب تر اینکه ما از این قابلیت برای پیش بینی کردن یا دست کم، ادعای دانستن ماجرایی که اکنون رخ داده است نهایت سوءاستفاده را می کنیم؛ مثلاً اگر سهام یک شرکت دچار کاهش ارزش شود و دست بر قضا ما روز قبل از این ماجرا تمام پولمان را از آن سهم بیرون کشیده باشیم، بادی به غبغب می اندازیم و می گوییم: «من از قبل می دانستم که چنین ماجرایی پیش می آید!» در اینجا ما نیز به دنبال فریبکاری ذهن خودکارمان، ذهن دیگران را درباره اطلاعاتی که نداریم، فریب می دهیم!

اثر هاله ای و تأثیر آن بر ذهن

خلاصه کتاب فکر کردن سریع و آهسته

در ادامه ماجرای فکر کردن سریع و آهسته به «اثر هاله ای» می رسیم. می توانیم در این اثر هم ردپای ذهن خودکارمان را به روشنی ببینیم. ماجرای اثر هاله ای از این قرار است که ما براساس ویژگی های مثبت و منفی که از ظاهر موضوع ها برداشت می کنیم- درنتیجه همان سیستم جمع آوری اطلاعات که ذهن خودکارمان پیوسته آن را انجام می دهد- درباره آن ها نتیجه گیری می کنیم؛ مثلاً اگر فردی زیبا باشد، بی گمان فکر می کنیم که مهربان و خوش قلب است یا اگر فردی از استانداردهای زیبایی شناسی ما فاصله داشته باشد یا با سر و وضعی نامرتب با ما روبه رو شود، احتمال می دهیم او فردی با صفت های اخلاقی نامناسب است.

درحالی که واقعیت زندگی، سرشار از نمونه های متضاد این ماجراست. همه ما افراد زیبارو و خوش لباسی را دیده ایم که بویی از انسانیت نبرده اند و در نقطه مقابل، افراد نه چندان زیبایی را دیده ایم که قلبی از الماس داشته اند. اگر افسار ذهن خودکارمان را در دست بگیریم و او را با ذهن هوشمندمان مهار نکنیم، به راحتی می توانیم خودمان را از حضور آدم های خوب زندگی مان محروم کنیم.

ذهن ما گذشته، حال و آینده را چطور قضاوت می کند؟

در فکر کردن سریع و آهسته، باز هم سهم ذهن خودکار ما بیشتر از ذهن هوشمندمان است. بیایید این ماجرا را از دو دریچه بررسی کنیم:

  1. وقتی افکار و نتیجه کارهای خودمان را روی ترازو می گذاریم

در حالت اول، براساس نتیجه ای که می بینیم، افکار گذشته و پیش بینی های آینده مان را دست کاری می کنیم. ما در این ماجرا به قدری پیش می رویم که دیگر یادمان نمی آید از اول چه فکری داشتیم و چگونه شد که این همه تغییر کردیم. تأثیر این ماجرا زمانی بیشتر می شود که نتیجه با آن چیزی که فکرش را می کردیم، تفاوت زیادی پیدا می کند.

تصور کنید شما درباره سهام دو شرکت، اطلاعات قابل قبولی دارید. با توجه به اطلاعاتتان به این نتیجه می رسید که سهام شرکت «الف» حتماً با رشد جدی روبه رو می شود و سهام شرکت «ب» سقوط خواهد کرد، ولی در کمال تعجب می بینید که عکس این ماجرا اتفاق می افتد و سهام شرکت «ب» رشد بسیار زیادی می کند.

این ماجرا در ذهن شما یک دوگانگی به وجود می آورد. درنهایت، ذهن خودکارتان الگوی تازه ای با این مفهوم می سازد که شرکت «ب» بسیار قدرتمندتر از شرکت «الف» بوده است. اگر در آینده باز هم تصمیم بگیرید که میان شرکت «ب» و شرکت دیگری دست به مقایسه بزنید، در ذهنتان شرکت «ب» را پیروز میدان پیش بینی خواهید کرد! به زبان ساده، الگوی ذهنی قبلی تان شما را به سمت این پیش بینی جهت دار سوق می دهد.

  1. وقتی افکار و نتیجه کارهای دیگران را روی ترازو می گذاریم

در حالت دوم که باز هم به دلیل وجود ذهن خودکارمان رخ می دهد، ما درباره نتیجه تصمیم های دیگران خیلی قاطعانه سخن می گوییم. به دنبال این ماجرا به شرایطی که دیگران هنگام تصمیم گیری داشتند، اهمیتی نمی دهیم و تأثیر آن شرایط را خنثی در نظر می گیریم.

درحالی که شاید اگر خودمان در آن هنگام حضور داشتیم، با توجه به شرایط و حتی نیتمان دقیقاً همان تصمیم را می گرفتیم، ولی از آنجا که دوست داریم زود به نتیجه برسیم، دلمان نمی خواهد با سپردن کارها به ذهن هوشمندمان خستگی بررسی اطلاعات بیشتر را به جان بخریم.

بازار سرمایه؛ دوئلی جهانی بر پایه توهم

تقریباً در تمام کشورهایی که اقتصاد خوبی راهی دارند، بازار بورس، تب و تاب زیادی دارد. سرمایه گذاران بدون استراحت کردن در حال بررسی اطلاعات شرکت های گوناگون و خرید و فروش سهم ها هستند. حالا سؤال اصلی این است که آن ها بر چه اساسی یک سهم را برای خرید یا فروش انتخاب می کنند؟

چه چیزی به آن ها نشان می دهد که بازار درباره قیمت یک سهم دچار اشتباه شده است و آن ها با کشف این اشتباه می توانند سود کنند و مهم تر از همه اینکه آیا بررسی آمار و ارقام عملکرد سرمایه گذاران هم درستی انتخاب ها و تصمیم های آن ها را ثابت می کند؟

در کمال تعجب باید بگوییم پاسخ، منفی و بازار، غیر قابل پیش بینی است. حتی کسانی که فکر می کنند بازار سرمایه را به خوبی می شناسند و قادر به شکار بهترین و کشف نشده ترین سهم ها هستند، نمی توانند ادعا کنند که با داشتن نوعی مهارت یا تجربه به این موقعیت دست یافته اند.

بررسی آمار عملکرد سرمایه گذاران نشان می دهد آن ها در بیشتر مواقع، تصمیم های خرید و فروش اشتباهی را می گیرند و موفقیت آن ها بیشتر از آنکه به مهارتشان بستگی داشته باشد، مدیون شانس است. تحلیل ها یا پیش بینی ها در بازار سرمایه بسیار ناپایدار هستند. همان طور که نمی توانیم درباره جزئیات ماجراهای روز بعدمان حرفی دقیق بزنیم و آن را با قطعیت پیش بینی کنیم، نمی توانیم درباره رشد یا سقوط یک سهم، نظری قاطعانه داشته باشیم.

چه ترفندی در مقابل عدم قطعیت بازار سهام از ما محافظت می کند؟

بازار سرمایه سرشار از ماجرا، اخبار ضد و نقیض و داستان هایی است که می توانند در یک آن، همه چیز را تغییر دهند. حتی گاهی همه چیز به دلیلی نامعلوم دستخوش تغییر می شود و هیچ کس نمی تواند مسئولیت آن را بر عهده بگیرد. بدترین و دیوانه کننده ترین چیز در این بازار بی ثبات، داشتن اطلاعات فراوان و میل به استفاده از این دانستن هاست؛ زیرا حتی اگر یک سهم از روی داده ها، اخبار و اطلاعات، موردی بسیار مناسب برای خرید باشد و روی کاغذ از آن انتظار رشد 100 درصدی داشته باشیم، هیچ چیزی نمی تواند به ما تضمین دهد که این سهم در بازار همچنین رشدی را تجربه می کند. بهترین راه چاره در این ماجرا، دنبال کردن قیمت است.

چرا دنبال کردن قیمت سهم ها طلایی ترین استراتژی در بازار سهام است؟

خلاصه کتاب فکر کردن سریع و آهسته

بیایید از زاویه دیگری و از دریچه فکر کردن سریع و آهسته به ماجرای تغییرها در بازار سهام نگاه کنیم. کمی قبل با هم گفتیم که هر چیزی می تواند بر ارزش سهم ها تأثیر مثبت یا منفی بگذارد و درنهایت، این تأثیرها هم بر قیمت سهم ها تأثیر می گذارند.

پس اگر از دریچه ذهن خودکارمان که عاشق سرعت و نتیجه گیری سریع است، به این ماجرا نگاه کنیم، بدون در نظر گرفتن تمام اطلاعات، اخبار، داده ها و ماجراهای پیدا و پنهان بازار سرمایه و تنها با دنبال کردن روند حرکت قیمت سهم ها می توانیم در این بازار دست به معامله بزنیم و از متوسط بیشتر سرمایه گذاران حرفه ای هم که سال ها با این بازار دست به یقه هستند جلو بزنیم!

چگونه «مالکیت» منطق معامله گری ما را زیر سؤال می برد؟

انسان ها برای چیزهایی که مالک آن هستند و دوستشان دارند، ارزشی بسیار بیشتر از ارزش واقعی آن ها قائل می شوند؛ مثلاً شاید یک ساعت مچی قدیمی که از پدربزرگشان برای آن ها به یادگار مانده باشد، از یک ساعت «رولکس» بیشتر برایشان ارزش داشته باشد.

اگر قرار باشد این ساعت را به کسی بفروشند، قیمتی سرسام آور برایش در نظر می گیرند؛ درحالی که فرد خریدار، ارزش پنهانی این ساعت را درک نمی کند. در نظر هرکسی غیر از آن فرد، این ساعت، یک چیز قدیمی است که نباید پول زیادی بابتش داد. همین ماجرا درباره بازار بورس هم رخ می دهد.

گاهی پیش می آید که سرمایه گذاران، علاقه عجیبی به سهام یک شرکت پیدا می کنند و حاضر نمی شوند آن را به این سادگی ها از دست بدهند. حتی مواردی وجود داشته که سرمایه گذار با وجود ضرری که از سوی آن سهم به او وارد شده است باز هم با اصرار زیاد سهم خود را نگه داشته است.

این پایان است که اهمیت دارد

ماجرای فکر کردن سریع و آهسته در کوچک ترین بخش های زندگی ما جریان دارد. ذهن خودکار و عاشق نتیجه ما به طور پیوسته در حال سانسورکردن ماجراهایی است که اطراف ما رخ می دهند. درواقع، ذهن ما علاقه ای به داستان های طولانی که برایش تعریف می کنیم یا موضوع های خسته کننده ای که می شنود ندارد. تنها بخش هایی که برای ذهن خودکار ارزش دارند، قسمت های مهم، لحظه های خاطره انگیز یا غم انگیز و درنهایت، پایان ماجرا هستند.

هر چیزی غیر از این ها، چنان در نظرمان کمرنگ می شود که چند لحظه یا در بهترین حالت، چند روز بعد، آن را فراموش می کنیم؛ به همین دلیل به یاد آوردن ناهاری که هفته پیش خوردیم برایمان سخت است، ولی دقیقاً به یاد داریم که یک ماه پیش در روز تولدمان چه ساعت های شادی را با دوستانمان سپری کردیم.

پیام اصلی دنیل کانمن از نوشتن کتاب فکر کردن سریع و آهسته چه بود؟

خلاصه کتاب فکر کردن سریع و آهسته

دنیل کانمن، روان شناس و برنده جایزه نوبل اقتصاد است. خدماتی که او به علم اقتصاد و دنیای روان شناسی کرد، در صفحه های تاریخ این دو علم حک شده است. کانمن در کتاب «فکر کردن سریع و آهسته» به دنبال آشناکردن مردم با یکی از اصلی ترین دلایلی بود که ما به خاطرش تصمیم های عجیبی در زندگی مان می گیریم.

دو بخش از ذهن ما که به زبان خودمان آن ها را «ذهن خودکار» و «ذهن هوشمند» می نامیم، دو سوی طناب تصمیم گیری ما را در دست دارند. کانمن می خواست ما را از این ماجرا باخبر کند که در این ماجرا قدرت ذهن خودکارمان بسیار بیشتر از ذهن هوشمندمان است؛ به همین دلیل، گاهی تصمیم هایی می گیریم که گویا هیچ منطقی پشت آن ها نیست. آگاه بودن از این ماجرا به ما قدرت بیشتری در تصمیم گیری به ویژه در زمینه مالی می دهد.

نظر شما چیست؟ به عنوان یک سرمایه گذار، کدام بخش از ماجرای فکر کردن سریع و آهسته برای شما جذاب بود؟

ادامه مطلب
یادگیری بیت کوین
6 کتاب برای یادگیری بیت کوین

دیر یا زود هیاهوی ارزهای دیجیتال به همه مردم می رسد؛ بنابراین بهتر است تا فرصت دارید درباره این حوزه مهم و ارزشمند مطالعه کنید. ارزهای پایه مانند بیت کوین، اتریوم و لایت کوین همگی در ماه های اخیر با افزایش چشمگیری مواجه شده اند؛ پس هیجان برای خرید آن ها نیز افزایش یافته است.

قبل از اینکه سرمایه گذاری در این حوزه را شروع کنید، بهتر است درباره آن آموزش کافی ببینید. کوین اولری یکی از متخصصان سرمایه گذاری می گوید شما هرگز نباید روی چیزی سرمایه گذاری کنید که درکی از آن ندارید؛ بنابراین ما در این مقاله قصد داریم به شما کتاب هایی برای یادگیری بیت کوین و سایر ارزهای دیجیتال را معرفی کنیم.

بیت کوین چیست؟

یادگیری بیت کوین

بیت کوین به زبان ساده یک دارایی دیجیتال است که از طریق یک سیستم پرداخت می توان از آن برای تراکنش های مختلف استفاده کرد. ویژگی اصلی آن هم این بوده که امکان پرداخت ناشناس از فردی به فرد دیگر فراهم بوده است؛ بنابراین می توان به صورت کاملاً ناشناس هر خریدی را در بستر وب انجام داد؛ البته نباید این نکته مهم را فراموش کنیم که بسیاری از کسب و کارهای سنتی در حال حاضر شروع به پذیرش این نوع معاملات کرده اند.

ارزش بیت کوین می تواند در طول زمان با توجه به محرک های مختلف دچار نوسان شود. با این حال ناشناس بودن تراکنش ها آن را به ابزاری ارجح برای کارهای مختلف تبدیل کرده است. یک مثال کلیشه ای از استفاده از بیت کوین برای تراکنش های مختلف زمانی بوده که افراد در حوزه دارک وب اقدام به خرید تسلیحات نظامی می کنند. البته در حال حاضر به قدری حوزه فعالیت این ارز دیجیتال گسترش یافته که شما برای رزرو یک هتل نیز می توانید از آن استفاده کنید.

چرا یادگیری بیت کوین اهمیت دارد؟

شکی نیست که ارزهای دیجیتال رشد چشمگیری دارند و سبب بروز میلیونرهای جدیدی در این دنیا شده اند. با این حال ممکن است این سؤال برای شما پیش بیاید که آیا دلیل قانع کننده ای برای شروع سرمایه گذاری در این زمینه وجود دارد؟ اولین دلیلی که برای اهمیت یادگیری بیت کوین می توانیم نام ببریم این است که برخلاف ارزهای فیات مانند دلار و یورو، هیچ نهاد سیاسی یا سازمان دولتی نمی تواند بر کاهش یا افزایش ارزش این ارزهای دیجیتال تأثیری بگذارد؛ پس می توان گفت یک واحد پولی غیرمتمرکز است که برای انتقال آن می توانید تمام قوانین حاکم بر دنیای سیاست را پشت سر بگذارید.

دلیل دیگری که اهمیت این موضوع را به ما نشان می دهد این است که تحت تأثیر تحولات بازارهای فعلی قرار نگرفته است؛ بنابراین دچار تورم نخواهد شد. برای درک بهتر باید بگوییم تعداد بیت کوین های در سراسر دنیا محدود بوده و این تعداد هرگز بیشتر نخواهد شد؛ از این رو هیچ گاه مانند سهام و فلزات گران بها تحت تأثیر سوداگری های بازار قرار نخواهد گرفت.

همچنین به عنوان یکی دیگر از دلایل اهمیت آن می توان به این نکته اشاره کرد که به دلیل ماهیت رمزنگاری شده آن امکان دزدی و کلاه برداری وجود ندارد. تنها راه هایی که به دزدی منجر خواهد شد، این است که فردی کیف پول دیجیتال شما را بدزدد؛ بنابراین می توانید به راحتی در برابر حمله هکرها و دزدان مختلف از دارایی خود مراقبت کنید.

معرفی 6 کتاب مهم برای یادگیری بیت کوین

بعد از اینکه به اهمیت بیت کوین و دیگر ارزهای دیجیتال پی بردیم، وقت آن است تا منابع ارزشمندی را که می توان به کمک آن ها به خوبی این مفاهیم را یاد گرفت، بررسی کنیم. کتاب هایی که در ادامه معرفی می شوند، همگی از برترین منابع آموزشی بیت کوین به زبان ساده هستند.

1- کتاب طلای دیجیتالی (Digital Gold)

یادگیری بیت کوین

بیت کوین و داستان درونی میلیونرهایی که برای اختراع مجدد پول تلاش می کنند

نویسنده: Nathaniel Popper

نویسنده این کتاب، ناتانیل پوپر که نویسنده سرویس مالی و فناوری در نیویورک تایمز بوده در کتاب خود محتوایی کامل درباره بیت کوین ارائه داده است. او در این کتاب که سال 2015 منتشر شد، از تاریخچه بیت کوین و خالق مرموز آن، ساتوشی ناکاموتو صحبت می کند. همچنین به تحلیل افرادی می پردازد که در سال های ابتدایی معرفی این ارز دیجیتال در نقش حامی آن شروع به فعالیت کردند. افرادی مانند دوقلوهای وینکلووس که در حال حاضر جزء میلیاردرهای حوزه ارز دیجیتال به شمار می روند.

نویسنده در این کتاب داستان جذاب فناوری بیت کوین و ظهور چشم گیر آن را به عنوان یک سیستم ارز دیجیتال روایت می کند. از طرفی قلم نویسنده بسیار ساده بوده و سعی کرده است تا حد ممکن از به کار بردن اصطلاحات تخصصی پرهیز کند؛ بنابراین خواننده مبتدی هم می تواند از مطالعه این کتاب لذت ببرد و تا پایان همراه آن باشد. شاید بتوان دلیل قلم روان نویسنده را این دانست که او خبرنگار بوده و دارای یک توانایی ذاتی در بیان رویدادهای مختلف به شیوه ای قابل درک است.

کتاب Digital Gold که منبعی ارزشمند برای یادگیری بیت کوین است، در سال 2015 یعنی همان سال اول انتشار در فهرست نهایی جایزه بهترین کتاب تجاری سال Financial Times و McKinsey قرار گرفت. جالب است بدانید دلیل نام گذاری کتاب هم این بوده که پوپر معتقد است ارز دیجیتال مانند طلا بوده و در سال های آتی می تواند به عنوان یک استاندارد جهانی برای ذخیره ارز باشد.

2- کتاب دارایی های رمزنگاری شده (Cryptoassets)

یادگیری بیت کوین

راهنمای سرمایه گذاران نوآور برای بیت کوین و فراتر از آن

نویسنده: Chris Burniske و Jack Tatar

کریس برنیک یکی از نویسندگان کتاب Cryptoassets یکی از شرکای کمپانی سرمایه گذاری Placeholder Capital بوده که یک شرکت دارایی ارزهای دیجیتال برای بررسی توکن ها و کالاهای مرتبط است. این کتاب به سبکی بسیار خوانا نوشته شده است؛ با این حال دارای مطالب بسیار غنی برای یادگیری بیت کوین و دیگر ارزهای دیجیتال است.

این کتاب توضیحی سیستماتیک از دنیای واقعاً جدید و هیجان انگیز دارایی های دیجیتال را ارائه می دهد. در این کتاب مجموعه ای از ابزارهای مختلف مورد نیاز برای ارزش گذاری ارزهای دیجیتال و به حداکثر رساندن پرتفولیو و در عین حال حفظ سطح ریسک را نشان می دهد.

همچنین پیدایش این ارزهای دیجیتال، تکامل توکن های رمزنگاری شده و عملکرد آن ها را در میان ظهور بلاک چین بیان می کند. در اصل می توان گفت این کتاب یکی از بهترین منابعی است که در زمینه ارزهای دیجیتال می تواند سطح دانش شما را افزایش دهد. در عین حال قطعاً کمک می کند تا درک خود را از اکوسیستم کریپتو به صورت عملی نشان دهید.

این کتاب در سال 2017 نوشته شده و تاریخچه مفصلی از این صنعت را ارائه می دهد که ممکن است برخی سرمایه گذاران جدید این حوزه هیچ اطلاعی از آن نداشته باشند. آرتور لافر که یکی از اعضای هیئت مشاوران سیاست اقتصادی رئیس جمهور سابق آمریکا، رونالد ریگان بوده درباره این کتاب می گوید که بسیاری عملی و آموزنده بوده و می تواند به عنوان یک منبع ضروری مورد مطالعه علاقه مندان قرار گیرد.

3- کتاب تسلط بر بیت کوین (Mastering Bitcoin)

یادگیری بیت کوین

برنامه نویسی روی بلاک چین

نویسنده: Andreas M. Antonopoulos

کتاب Mastering Bitcoin نوشته آندریاس آنتوپولوس یکی از تحلیلگران شناخته شده ارزهای دیجیتال است. او که در دنیای کریپتوکارنسی ها یکی از مدافعان بیت کوین محسوب می شود، در این کتاب سعی کرده است صفر تا صد این ارز دیجیتال محبوب را به شما آموزش دهد.

هدف نویسنده از نگارش این بوده که کتاب به ویژه برای افراد غیرمتخصص، سرمایه گذاران و مدیران خوانده شود؛ بنابراین قلم رسا و نگارش شیوایی را برای یادگیری بیت کوین انتخاب کرده است. شاید بتوان این را یکی از ویژگی های آنتوپولوس معرفی کرد که می تواند موضوعات پیچیده را به شکلی ساده به افراد توضیح دهد.

این کتاب در سال 2014 منتشر شد و آغازگر خوبی برای مفهوم ارز دیجیتال غیرمتمرکز بود. کتاب mastering Bitcoin به فناوری پشت این دارایی دیجیتال و هدف و کاربرد آن در دنیای واقعی می پردازد. خوانندگان در پایان مطالعه آن، به درک درستی از اینکه یک ارز دیجیتال چگونه کار کرده و تراکنش ها به چه شکلی پردازش می شوند، خواهد رسید. همچنین به بررسی بلاک چین، کیف پول های دیجیتال و مفاهیم حیاتی دیگر می پردازد. نسخه به روزشده این کتاب بعدتر در جولای 2017 منتشر شد.

4- کتاب عصر ارز دیجیتال (The Age of Cryptocurrency)

یادگیری بیت کوین

چگونه بیت کوین و پول دیجیتال نظم اقتصادی جهانی را به چالش می کشد؟

نویسنده: Paul Vigna و Michael J. Casey

کتاب The Age of Cryptocurrency درباره منشأ، آینده و کارکردهای ارز دیجیتال بحث می کند؛ زیرا قصد دارد ما را برای اقتصادی که کاملاً مبتنی بر حوزه دیجیتال بوده آماده کند. این اقتصاد برخلاف ارز کاغذی که در حال حاضر استفاده می شود، کاملاً بر مبنای پول هایی بوده که ماهیت دیجیتال دارند.

این کتاب به بسیاری از سؤالات فنی و غیرفنی مربوط به ارزهای دیجیتال مانند بیت کوین پاسخ داده و تا حد امکان سعی کرده تا ابهام را برطرف کند. محتوای آن یک گزارش بسیار هیجان انگیز و جالب درباره زمان بندی تکامل بیت کوین و تبدیل آن به یک ارز دیجیتال است. همچنین درباره پتانسیل ارزهای پایه صحبت کرده و سعی می کند فناوری پس زمینه آن را به خوبی شرح دهد.

یکی از مواردی که نویسندگان کتاب به آن پرداخته اند، مزایا و معایب ارزهای دیجیتال از منظر تجارت، سیاست، دولت ها و امور مالی بوده است؛ زیرا نباید فراموش کنیم که ورود آن به همه جوانب زندگی ما می تواند تأثیرات انکارناپذیری داشته باشد. مسئله ای که درباره کتاب وجود داشته این است که درمورد تهیه محتوای آن تحقیقات گسترده و خوبی انجام شده است؛ پس می تواند منبعی معتبر برای یادگیری بیت کوین باشد.

هر دو نویسنده کتاب از خبرنگاران وال استریت ژورنال بودند و در سال 2015 کتاب خود را در توضیح این مقوله منتشر کردند که چگونه جهانی که با پول دیجیتال اداره می شود، می تواند جایگزین سیستم امروزی مالی شود؛ برای مثال به موردی پرداخته شده که درباره زنی در افغانستان بوده که هیچ حساب بانکی نداشته و با این حال به ارزهای دیجیتال دسترسی داشته است؛ بنابراین می توانیم متوجه این موضوع شویم که این فناوری چه تغییرات عظیمی می تواند روی زندگی ما ایجاد کند.

5- کتاب بیت کوین از مبتدی تا حرفه ای (Bitcoin From Beginners To Expert)

یادگیری بیت کوین

راهنمای نهایی برای فناوری ارزهای دیجیتال و بلاک چین

نویسنده: Christian Newman

اگر تاکنون از مایندمپ استفاده کرده باشید، می دانید که می توان از یک موضوع اساسی به سمت موضوعات ناشناخته زیادی رفت و آن ها را کشف کرد؛ بنابراین اجازه دهید به شما بهترین کتاب در مورد بیت کوین را معرفی کنیم که مانند یک نقشه ذهنی عمل می کند. این کتاب نه تنها اصول اولیه بیت کوین را به شما آموزش می دهد، بلکه روی موضوعات دیگری که ممکن است برای اطلاع از آن ها کنجکاو باشید هم تمرکز دارد.

نیومن، نویسنده این کتاب به شما اصول اولیه برای یادگیری بیت کوین، کارهایی که برای سرمایه گذاری باید انجام دهید و نحوه تجارت صحیح در این حوزه برای ثروتمندشدن را به طور کامل آموزش خواهد داد. مزیت اصلی مطالعه این کتاب این بود که به صورت مرحله به مرحله مطالب را یاد داده تا در ذهن به طور منسجمی قرار بگیرند. از دیدگاه افرادی که قصد شروع سرمایه گذاری در بیت کوین را داشته اند، این کتاب به زبانی شفاف نوشته شده و پس از مطالعه آن درک عمیق تری از بیت کوین یافته اند.

6- کتاب پرنده سحرخیز بیت کوین شکار می کند (Early Bird Gets The Bitcoin)

یادگیری بیت کوین

راهنمای نهایی همه چیز درباره بیت کوین

نویسنده: Andrew K. Courey

بی شک کتاب Early Bird Gets The Bitcoin یکی از جالب ترین کتاب های دنیا برای یادگیری بیت کوین است. این کتاب عملاً یکی از بهترین منابع موجود برای یادگیری اصول اولیه این ارز دیجیتال به شمار می رود. نویسنده مطالب سخت و پیچیده را خرد کرده و در فصل های مختلف به شرح و توضیح آن پرداخته است؛ بنابراین هر فردی بدون دانش قبلی از بیت کوین هم می تواند به مطالعه آن پرداخته و مطمئن باشد تا در انتها مطالب مختلفی را یاد گرفته است.

اندرو کوری، نویسنده کتاب برخی مفاهیم مهم مربوط به بیت کوین، مانند فناوری بلاک چین، اتریوم، ICO و ارزهای دیجیتال را پوشش داده است. افراد مبتدی می توانند درک خود را از مفاهیم و شیوه های مرتبط با استخراج بیت کوین و کیف پول آن گسترش دهند. درواقع این کتاب هر آنچه را که باید درباره این ارز دیجیتال محبوب بدانید، به شما آموزش می دهد.

نکته چشمگیری که درباره این منبع وجود داشته این است که بحث مفصلی درباره سرمایه گذاری در زمینه ارزهای دیجیتال به خصوص بیت کوین را ارائه می دهد؛ بنابراین خواننده می تواند مروری بر الزامات و بهترین شیوه های سرمایه گذاری در بیت کوین داشته باشد. همچنین به شرح جزئیات مختلف درباره خطرات سقوط بیت کوین می پردازد. علاوه بر این می توانید پیوست کتاب را منبعی مفید برای یادگیری بیشتر درباره بیت کوین مطالعه کنید. ضمیمه شامل تعریفی از اصطلاحات کلیدی و برخی از خدمات مهم بیت کوین است.

سخن پایانی

درحالی که دلایل زیادی برای سرمایه گذاری در بازار ارزهای دیجیتال وجود داشته است، هنوز هم برخی از افراد در برابر آن مقاومت می کنند؛ بنابراین بهترین توصیه و پیشنهاد این بوده تا سطح اطلاعات خود را در آن بالا ببرند. در این مقاله به معرفی برخی از بهترین کتاب هایی پرداختیم که به شما در یادگیری بیت کوین کمک می کنند که این می تواند نقطه شروعی برای یک مسیر جدید و هیجان انگیز در زندگی شما باشد.

پرسش های متداول

راه های مختلفی برای یادگیری وجود داشته؛ از مطالعه کتاب های آموزشی تا شرکت در دوره های آنلاین و حضوری همگی می توانند شما را به درک درستی از مفهوم بلاک چین و ارز دیجیتال برسانند.

بیت کوین یک سیستم پرداخت مالی و یک پول دیجیتال است که می توانید بدون وابستگی به هیچ دولت و سازمان دولتی آن را انتقال دهید. این شبکه غیرمتمرکز سبب شده تا در سال های اخیر افراد بسیاری جذب آن شوند.

معامله با بیت کوین در برابر دزدی و هک کاملاً مطمئن است؛ با این حال باید درباره نوسان قیمت های آن کاملاً آگاه بوده و جلوی از دست رفتن دارایی خود را بگیرید.

ادامه مطلب
صنعت فین تک
معرفی 5 کتاب درباره صنعت فین تک (FinTech)

مطالعه کتاب های کارشناسان برجسته جهان، بینش گسترده ای را درباره بهترین شیوه های فعلی بازار و آینده صنعت FinTech  به شما آموزش می دهد. می توانید نیرو محرکه پشت تمام اتفاقات و نوآوری ها و روندهایی را که در سال های آینده بر این صنعت تأثیر می گذارند، کشف کنید.

فناوری مالی یا همان Financial technology که معمولاً FinTech نامیده می شود، توانسته در سال های اخیر به یکی از صنایع فعال با رشد بسیار سریع در سراسر جهان تبدیل شود. اصطلاح صنعت فین تک شامل طیف گسترده ای از نرم افزارها، نوآوری های تکنولوژیکی و خدمات متنوع قابل استفاده در زمینه سرمایه گذاری های شخصی افراد یا شرکت های حرفه ای سرمایه گذاری و حتی بانک هاست.

صنعت فین تک چیست؟صنعت فین تک

زندگی تمام انسان ها متحول شده است. همچنین استاندارد زندگی ها بهبود یافته که همه این اتفاقات به لطف فناوری است که همیشه در حال بهبود و تغییر است. تکامل همیشه رخ می دهد و در حوزه خدمات مالی نیز کمتر از بقیه حوزه ها عمل نکرده است. از توانایی مشتریان برای خرید آنلاین تا مشاهده تراکنش های مالی از خانه و استفاده از نرم افزارهایی برای انتقال وجه سریع و پرداخت قبوض و وام ها، همگی نتیجه این تکامل بوده اند.

فناوری به صورت یکپارچه ای تغییر یافته و در تمام ابعاد زندگی ما وارد شده است. هر کاری که انجام می دهیم، معاشرت با دوستان، خرید، مسافرت و به معنای واقعی کلمه همه چیز، تغییر کرده است و صنعت خدمات مالی و بخش های مختلف بانکی سراسر دنیا نیز از این قاعده مستثنا نیستند.

این صنعت که بیشتر به عنوان فناوری مالی نیز شناخته می شود، پیشرو امور مالی و فناوری است. FinTech  اصطلاحی است که برای توصیف بسیاری از فناوری هایی که خدمات مالی را از طریق نرم افزارهای ارائه می کنند، مانند بانکداری آنلاین، برنامه های پرداخت موبایلی یا حتی ارزهای دیجیتال که هم زمان به مصرف کنندگان و هم به مؤسسات مالی کمک می کنند، اطلاق می شود. به عبارت ساده، هر کسب و کاری که از این خدمات مالی برای ارتقا یا خودکارسازی کار و رویه های خود استفاده می کند، به نحوی با این صنعت ارتباط دارد. استفاده از فناوری پیشرفته برای ارائه خدمات مالی به مصرف کنندگان و کسب و کارها، از خرید و فروش ارزهای دیجیتال گرفته تا تأیید اعتبار پرداخت های الکترونیکی، بانکداری تلفن همراه و بیمه و برنامه های سرمایه گذاری، چیزی است که صنعت فین تک را شکل می دهد.

چرا صنعت فین تک اهمیت دارد؟

ظهور این صنعت برای همیشه روش کسب و کار شرکت ها را تغییر داده است. از حسابرسی تا پرداخت های آسان اینترنتی، هیچ کدام تا این لحظه تصمیم گیری را برای تجار آسان نکرده بودند. راه اندازی یک کسب و کار توسط شما و همچنین گسترش آن هرگز این قدر کم هزینه نبوده است.

پیشرفت تکنولوژی سبب تکامل صنعت FinTech  شده است، اما باید این نکته را هم در نظر گرفت که این خدمات مالی جدید در نوع خود سبب ایجاد تکامل های بیشتر در صنایع مختلف شده است و در بسیاری از بخش ها سبب سهولت و تسریع پیشرفت صنایع شده است. اگر بخواهیم مهم ترین دلایل اهمیت این صنعت را نام ببریم، موارد زیر از جمله این دلایل خواهند بود:

  1. این خدمات مالی بسیار مقرون به صرفه هستند.
  2. امنیت بیشتری را به کاربران ارائه می دهند.
  3. دارای سیستم های پرداخت ارتقا یافته است.
  4. بهترین سرعت و راحتی برای شرکت ها و مشتریان
  5. شفافیت در حوزه مالی

بهترین کتاب های صنعت فین تک

برای سرمایه گذارانی که می خواهند درک بهتری از این صنعت به دست آورند، فهرستی از پنج کتاب برتر نوشته شده در این حوزه را گردآوری کرده ایم و با مطالعه آن ها متوجه می شوید تمام این صنعت درباره چیست و چگونه می تواند حوزه خدمات مالی را دگرگون کند. انتخاب تنها پنج کتاب در این حوزه کار بسیار دشواری است، اما سعی کرده ایم با تکیه بر تجربه کاری خود در صنعت FinTech ، جدیدترین و بهترین موارد را بررسی کنیم.

1- کتاب The FINTECH Book

صنعت فین تک

این کتاب نتیجه زحمات Susanne Chisti و Janos Barberis بوده و تاکنون یک راهنمای بسیار جامع برای افراد تازه کار در صنعت فین تک بوده است. این کتاب را با نام دیگر The Financial Technology Handbook for Investors, Entrepreneurs, and Visionaries نیز می شناسند. هدف این کتاب ارائه اطلاعات و توصیه های مفید برای بانکداران، کارآفرینان این صنعت و سرمایه گذارانی است که به دنبال کسب سود بیشتر در حوزه FinTech  هستند.

مطالب موجود در کتاب The FINTECH Book بسیار کامل جمع بندی شده و روند اقتصادی مرتبط با فین تک را به خوبی منعکس می کند. این کتاب توسط دو شخص برجسته که جزء نفرات مرجع در این فناوری مالی هستند، ویرایش و نهایی شده است. Susanne Chisti مدیر اجرایی کمپانی FINTECH Circle و اولین سرمایه گذار در اروپا بر روی این صنعت است. Barberis نیز بنیان گذار شرکت SuperCharger و صاحب یک مرکز توسعه فین تک در هنگ کنگ محسوب می شود.

2- کتاب Breaking Banks: The Innovators, Rogues, and Strategists Rebooting Banking

صنعت فین تک

نویسنده این کتاب Brett King است که تخصص او در این صنعت زبانزد همه است. باید دانست بسیاری از محصولات پدیدآمده از صنعت FinTech، خدمات پشتیبانی مناسبی را به بانک ها و سایر مؤسسات مالی سنتی ارائه می دهند. با این حال، تعدادی از شرکت های فین تک در بخش خدمات مالی دیگر شرکت ها اختلالات عجیبی ایجاد می کنند و چنین شرکت هایی موضوع کتاب جناب کینگ است.

این نوشته مصاحبه ها و داستان هایی درباره کارآفرینان این صنعت ارائه می کند که در خط مقدم ارائه خدمات مالی از طریق ابزارهای غیرسنتی هستند و پدیده هایی مانند ظهور وام دهی همتا به همتا (P2P) و سرمایه گذاری به روش robo-advisors را بررسی می کند. برت کینگ یک مرجع و چهره شناخته شده در صنعت در حال تغییر بانکداری و امور مالی است. او نویسنده چندین کتاب درباره پیشرفت های تکنولوژیکی در بانکداری است و در سال 2012 به عنوان مبتکر سال بانکداری آمریکا انتخاب شد.

3- کتاب Smarter Bank: Why Money Management Is More Important Than Money Movement to Banks and Credit Unions

صنعت فین تک

این اثر را Ron Shevlin نوشته است. کتاب Smarter Bank جناب شولین بر روش هایی تمرکز دارد که بهترین و باهوش ترین بانک های سنتی با آن ها سازگار شده و از نوآوری های موجود در این صنعت بهره می برند. شولین توضیح می دهد که چگونه این بانک های «هوشمندتر» آخرین فناوری ها را با آغوش باز پذیرفته و مدل های کسب وکار خود را با نوآوری های صنعت FinTech  و بازار مالی در حال تغییر تنظیم می کنند. او نشان می دهد چگونه بانک های پیشرو از محصولات و خدمات این صنعت برای بهبود روابط با مشتری و سودآوری نهایی استفاده می کنند.

این کتاب به طیف گسترده ای از موضوعات، از جمله نوآوری در استفاده از داده های بزرگ، تعامل با مشتری، اهمیت روزافزون بانکداری با تلفن همراه و خدمات پرداخت آنلاین و رفتارهای مالی صحیح می پردازد. قطعاً خواندن این کتاب به مدیران بانکی توصیه می شود.

شولین که سال ها با عنوان مشاور بازاریابی و تحلیلگر صنعت بانکداری فعالیت داشته است، در سال 2014 در فهرست «30 مبتکر: مدیران کلیدی شکل دهنده صنعت فن تک» در رتبه دوم قرار گرفت.

4- کتاب Digital Bank: Strategies to Launch or Become a Digital Bank

صنعت فین تک

نوشتن این کتاب، اثر Chris Skinner، مدت زمان زیادی طول کشیده، اما نتیجه آن ارزش این مقدار زحمت را داشته است. اسکینر کتاب نهم خود با موضوع آینده بانکداری در دنیای یکپارچه شده را با نوشتن کتاب Digital Bank دنبال کرد. هدف این نوشته، ارائه طرحی بلندپروازانه برای ایجاد چیزی است که جناب اسکینر آن را بانک آینده می داند. این کتاب اساساً توسعه یافته از کاری است که آقای اسکینر سال ها از طریق باشگاه فین تک، یک انجمن شبکه ای برای متخصصان صنعت FinTech که او در سال 2004 آن را تأسیس کرد، انجام داده است.

تمرکز این کتاب بر کمک به متخصصان صنعت بانکداری است تا از تأثیر انقلاب دیجیتال در بانکداری در شکل دهی به شیوه های تعامل افراد و شرکت ها با بانک هایشان آگاه تر شوند. جناب اسکینر تصاویر و نمونه های واقعی از تغییر چهره خدمات بانکی و مالی را از طریق بررسی بانک های آنلاین مانند Allly Bank در ایالات متحده، Fidor Bank در آلمان و شرکت خدمات وام دهی همتا به همتا اروپایی Zopa ارائه می دهد.

5- کتاب The Age of Cryptocurrency: How Bitcoin and Digital Money Are Challenging the Global Economic Order

صنعت فین تک

این کتاب را دو چهره شناخته شده در زمینه معرفی صنعت فین تک به دیگران یعنی Paul Vigna و Michael Casey، نوشته اند. همان طور که عنوان این کتاب نشان می دهد، کتاب ویگنا و کیسی بر ظهور ارزهای دیجیتال مانند بیت کوین تمرکز دارد. این دو که خبرنگاران وال استریت ژورنال هستند، اهمیت ارزهای جایگزین را توضیح می دهند و بررسی می کنند که چگونه می توانند با ارائه یک سیستم مالی کاملاً جدید از طریق فناوری بلاک چین، سیستم پولی پایه جهان را متحول کنند. علاوه بر این، آن ها این موضوع را ابزاری مفید برای ارائه خدمات مالی اساسی به بخش وسیعی از جمعیت جهان می دانند که بانک ندارند.

نویسندگان توضیح روشنی درباره منشأ ارزهای دیجیتال و نحوه فعال کردن تراکنش های خارج از بانک مرکزی و مستقل از آن ارائه می دهند. به طور خاص، این کتاب بررسی کاملی از بیت کوین ارائه می کند و نقاط ضعف آن را تأیید می کند، اما با تأکید بیشتر بر نقاط مثبت، اشاره می کند که ارز دیجیتال جای پای محکمی در دنیای پولی امروز ایجاد کرده است و احتمالاً همچنان میزان پذیرش آن در بین مردم افزایش می یابد. این موضوع تأثر مستقیمی بر صنعت مالی دنیا داشته و به عنوان یکی از اساسی ترین موارد این صنعت مطرح می شود.

نتیجه گیری

صنعت FinTech  توانسته تمام سیستم های مالی و درنتیجه تمام وجوه زندگی انسان ها را تحت تأثیر قرار دهد و شکل و شمایل جدیدی به آن ها ببخشد. در اوایل مؤسسات زیادی سعی داشتند در برابر این تغییرات مقاومت کنند، اما به دلیل داشتن مزایای فراوان، همه از این تکامل استقبال کردند. باید از وجود تکنولوژی در این عرصه ممنون بود؛ زیرا هم سرعت عملیات بانکی بسیار بیشتر شده و هم امنیت آن ها از روش های سنتی بیشتر است.

مطالعه و یادگیری این روش ها تنها راهی است که می توان به شیوه بهتری در این دنیای جدید زندگی کرد و افرادی که زندگی کاری آن ها به صورت مستقیم با این صنعت ارتباط دارد، بیشتر از همه تحت تأثیر این تغییرات قرار داشته و نیاز دارند درباره آن بیشتر بدانند. مطالعه پنج کتاب معرفی شده در این مقاله می تواند مهم ترین اطلاعات موردنیاز در این صنعت را در اختیار کاربران قرار دهد.

سؤالات متداول

FinTech در مقایسه با مؤسسات بانکی سنتی مزایای متعددی دارد که به اپراتورها امکان می دهد نوآوری بیشتری داشته باشند و خدمات را سریع تر و مقرون به صرفه تر به مشتریان خود ارائه دهند. این امر به صنعت FinTech  کمک می کند تا صنعت خدمات مالی سنتی را متزلزل و مختل کند، اما نمی توان گفت این موضوع به طور کامل جایگزین بانک ها می شود، بلکه سیستم های بانکی از مزایای این صنعت استفاده کرده و سعی می کنند خود را به روز نگه دارند.

یکی از عواملی که برای اولین بار صنعت FinTech  را به آگاهی عمومی رساند و شناخته شد، توسعه و تجارت ارزهای دیجیتال بود که احتمالاً بیت کوین شناخته شده ترین آن هاست. بیت کوین همچنین اولین کاربرد شناخته شده فناوری بلاک چین در دنیا بود.

پاسخ کوتاه برای این سؤال این است که این روزها مطالب صنعت FinTech  تقریباً همه کسانی هستند که به اینترنت دسترسی دارند. اگر از یک پلتفرم پرداخت مانند پی پال یا کیف پول گوگل استفاده می کنید، این خدمات خود به نوعی از اجزای صنعت FinTech  هستند. شرکت های مالی مختلف مانند Kickstarter، Patreon یا GoFundMe نمونه های بارز دیگری هستند که روزمره در حال استفاده از خدمات صنعت فین تک هستند.

برای آشنایی با این فناوری، بهترین ایده این است که از آن در زندگی خود استفاده کنید؛ برای مثال اگر به ارز دیجیتال علاقه دارید، یک حساب کاربری در یک صرافی دیجیتال ایجاد کنید و شروع به سرمایه گذاری یا تجارت کنید. به همین ترتیب، می توانید تحقیقات اولیه ای را روی یک نرم افزار یا از طریق روش های دیگری که شما را مجذوب خود می کند، مانند مطالعه پنج کتاب مطرح شده در این مقاله، انجام دهید.

ادامه مطلب
سوسیالیسم-و-سرمایه-داری
معرفی و خلاصه کتاب سوسیالیسم و سرمایه‌ داری از هانس هرمان هوپ

این مقاله از روی نسخه اصلی و انگلیسی کتاب سوسیالیسم و سرمایه داری خلاصه برداری شده است!

چپ گرا هستید یا راست گرا؟ از اصلاحات حمایت می کنید یا به دنبال ساخت جامعه ای بر مبنای سرمایه داری هستید؟ نظرتان درمورد سوسیالیسم و سرمایه داری چیست؟ شاید بپرسید این ها چه ربطی به بازار سرمایه دارند؟ درحقیقت آنچه هستید و تصمیمی که براساس آن افکار می گیرید، تأثیر مستقیمی بر سرنوشت آینده شما و عزیزانتان دارد. از سوی دیگر، سیاست و اقتصاد، همیشه به هم گره خورده اند؛ بنابراین باخبرشدن از رابطه پنهان پشت برخی افکار سیاسی برای سرمایه گذاران فایده های بسیاری دارد.

خلاصه کتاب سوسیالیسم و سرمایه داری

در این قسمت از خانه سرمایه به کتاب «سوسیالیسم و سرمایه داری» از «هانس هرمان هوپ» پرداخته و نگاه او به ماجرای سوسیالیسم و سرمایه داری را بررسی کرده ایم؛ پس تا پایان این ماجرای جذاب با ما همراه باشید.

ثروت و سوسیالیسم چه ارتباطی به هم دارند؟

ثروت و سوسیالیسم رابطه ای معکوس با یکدیگر دارند؛ یعنی وقتی غلظت سوسیالیسم در یک جامعه کاهش پیدا کند، میزان ثروت آن منطقه بیشتر می شود. نمونه روشن این ماجرا کشور «آمریکا» است. وقتی دولتمردان آمریکایی به ایده هایی که سبب افزایش سرمایه و دارایی در کشورشان می شد توجه کردند، کم کم سطح زندگی مردم بهتر شد و رفاه در جامعه افزایش پیدا کرد. البته نمی توان این طور برداشت کرد که هر کشوری با روی خوش نشان دادن به ایده هایی از جنس سرمایه می تواند چنین تجربه ای را تکرار کند؛ چون عواملی دیگری مانند «تاریخ پیشرفت یک ملت»، «باورها»، «عقاید» و نوع نگاهی که به ثروت و سوسیالیسم دارند، می توانند مسیر این تحول را تندتر یا کُندتر کنند.

حق مالکیت، اولین و پایه ای ترین اصل در ماجرای سوسیالیسم و سرمایه داری

خلاصه کتاب سوسیالیسم و سرمایه  داری

حق مالکیت و محترم شمردن آن، نقطه پرگار ماجرای سوسیالیسم و سرمایه داری است که با مفهوم «کمیابی» گره خورده است. این حق به چند دسته تقسیم می شود که ما به سه مورد از مهم ترین آن ها اشاره می کنیم:

  1. حق مالکیت مادی

کالا، محصول یا حتی ملک شما چیزی کمیاب است؛ به همین دلیل، تلاش ها یا اقدامات شما برای به دست آوردن آ ن ها ارزشمند است. اگر عنصر کمیابی وجود نداشت، مثلاً زمین های کشور به طور مساوی بین همه مردم تقسیم می شدند یا همه هر وقت که می خواستند می توانستند همه چیز را به رایگان داشته باشند، مالکیت شما روی آن زمین ها، محصولات یا کالاها کاملاً بی معنا می شد؛ زیرا شما به هیچ تلاشی برای به دست آوردن و حفظ کردن آن ها نیاز نداشتید؛ درنتیجه داشتن آن ها ارزش محسوب نمی شد.

  1. حق مالکیت جسمی

فقط کالاها، زمین یا ارز و طلا کمیاب نمی شوند، جسم شما هم چیز کمیابی است؛ زیرا تنها یک عدد از آن را در اختیار دارید و آن هم عمر و کارایی محدودی دارد. اگر عضوی از بدن شما دچار مشکل شود، برای درمان یا جایگزین کردن آن باید دردسرهای زیادی را تحمل کنید

  1. حق مالکیت زمان

سومین موردی که کمیابی آن بر همه ما اثبات شده، زمان است. با وجود اینکه همه ما به یک اندازه ثابت و عادلانه زمان داریم، باز هم کمبود زمان، موضوعی جدی به شمار می رود. درواقع همه ما نمی توانیم آن طور که می خواهیم از زمانمان استفاده کنیم. گاهی مجبور می شویم زمانمان را در ازای دریافت پول به دیگران یا کار آن ها اختصاص دهیم. این موضوع درباره جسممان هم صادق است؛ یعنی وقتی در حال انجام کار برای دیگران هستیم، آن بازه محدود از زمان و کارایی جسم مان را به دیگران می فروشیم تا با پول دریافتی از این راه به نیازهای دیگرمان پاسخ دهیم.

سوسیالیسم چه بلایی بر سر مالکیت می آورد؟

بیایید برای روشن ترشدن ماجرا و درک بهتر تأثیر سوسیالیسم و سرمایه داری بر ثروت، مالکیت شما بر یک قطعه زمین را در دنیایی که سوسیالیسم، حرف اول و آخر را در آن می زند، بررسی کنیم. در حالت معمولی، زمین یک دارایی کمیاب است؛ درنتیجه حق مالکیت شما روی آن به ارزش های مادی تان اضافه می کند. این شما هستید که تصمیم می گیرید با زمین خود چه کاری انجام دهید؛ آن را به یک مزرعه تبدیل کنید، در آن برج بسازید، حق استفاده از آن را به یک مؤسسه خیریه واگذار کنید یا حتی آن را برای آینده و زمانی که قیمت زمین بالا می کشد سرمایه گذاری کنید. سوسیالیسم به عنوان سیاستی که به حق مالکیت شما تجاوز می کند، اختیار انجام هر کاری در زمینتان را از شما می گیرد. در آن صورت، شما حق هیچ نوع دخالت، تصرف یا نظردهی درمورد سرنوشت آن را ندارید. دولت – در اینجا منظورمان واحد قدرتمند جامعه است که توانایی اجرای این تجاوز به حق مالکیت را دارد- هر کاری که بخواهد با زمین شما انجام می دهد. اگر هم بخواهید با این وضعیت مقابله کنید، شما را سرکوب خواهد کرد.

بررسی یک نمونه واقعی از تجاوز به حق مالکیت زمین و نتیجه آن

جالب اینجاست که این نوع از سلب مالکیت زمین در دوران حکمرانی «مائو» در چین به صورت عملی اجرا شد. در این ماجرا زمین های کشاورزی مردم چین از آن ها گرفته شد و هیچ کس حق نداشت به اختیار و علاقه خود کشاورزی کند. حتی اجاق تمام خانه های کشاورزان خاموش شد و آن ها مجبور بودند در رستوران های تأسیس شده از سوی جمهوری خلق چین غذا بخورند. نتیجه این تجاوز به حق مالکیت به جای آنکه سبب رونق اقتصادی چین شود، به مرگ میلیون ها کشاورز چینی در اثر گرسنگی منجر شد. کشاورزان زمین خود را می دیدند، اما دیگر نمی توانستند کاری در آن انجام دهند. کشاورزانی که حق کشت و کار روی زمین خودشان از آ ن ها گرفته شد و از یک مالک به یک کارگر ملی تبدیل شدند، احساس پوچی می کردند.

در کنار این ماجرا، مائو نیز با دنبال کردن سیاست های غلطی که رنگ و بوی مارکسیسم و سوسیالیسم در آن ها موج می زد، کشاورزان را به انجام کارهایی طاقت فرسا با حداقل غذا مجبور کرد. فاجعه حاصل از این تجاوز چنان بزرگ بود که هنوز هم به عنوان یک لکه ننگ بر چهره از دنیا رفته مائو خودنمایی می کند!

سرمایه داری چه برخوردی با حق مالکیت می کند؟

کمی قبل، دیدگاه و نتیجه سوسیالیسم بر حق مالکیت را دیدیم. حالا به این سو برمی گردیم و نگاه سرمایه داری به حق مالکیت را بررسی می کنیم؛ زیرا سوسیالیسم و سرمایه داری، دو موج مخالف هستند که هرکدام به سوی هدفی متفاوت حرکت می کنند. نظام سرمایه داری به حق مالکیت افراد بر دارایی ها، جسم و زمانشان احترام می گذارد و حتی آن را ضروری می داند. در این نظام، هرکس حق دارد در چارچوب تعریف شده در قانون اساسی روی دارایی یا چیزهایی که با توجه به اسناد، مالک آن ها محسوب می شود، به دلخواه خودش تصمیم بگیرد. هرگونه میان بر یا تلاش برای ایجاد تغییر در این ماجرا، نوعی سوسیالیسم به شمار می رود که آسیب های خود را به مردم یک جامعه تحمیل می کند.

وقتی سوسیالیسم، عدالت را بر سر مردم می کوبد!

خلاصه کتاب سوسیالیسم و سرمایه  داری

 

سوسیالیسم و سرمایه داری دو قطب متفاوت از مالکیت هستند. جامعه های بشری در طول دوران حیات خود بارها شاهد به قدرت رسیدن سوسیالیسم بوده اند. روسیه و چین هنوز هم دو نمونه زنده از این ماجرا به شمار می روند. سوسیالیسم به حق مردم درمورد مالکیت خصوصی منابع یورش می برد. در این سیاست، همه منابع تولید، ملی محسوب می شوند و هیچ کس حق ندارد با تلاش برای تولید خصوصی و ارزش آفرینی به دنبال برتربودن از دیگران باشد. برخی این دیدگاه را «عدالت» معنا می کنند و بسیار خوشحال هستند که هیچ کس نمی تواند به طور شخصی در پی کارآفرینی و مال اندوزی باشد.

سرمایه گذاران در کجای این ماجرا قرار دارند؟

البته در این ماجرا هم می توانیم نام و نشانی از سرمایه گذاران پیدا کنیم، اما آن ها نیز حق ندارند مالک چیزی در جامعه شوند. تمام منابع تولید در صورتی به خدمت گرفته می شوند و از آن ها برای ساخت محصولات و خدمات استفاده می شود که سرمایه گذاران تنها در حد و اندازه یک کارگزار و نه صاحب کسب و کار به فعالیت مشغول شوند. حتی در آن صورت هم سرمایه گذار باید متعهد شود که تا مبلغ نهایی سود به دست آمده از این فعالیت را بین مردم یا متصدیانی که نماینده مردم هستند- یعنی اهالی دولت- تقسیم کند. با اندکی فکر درباره شکاف عمیق میان سوسیالیسم و سرمایه داری می بینیم که سوسیالیسم نوع مدرن زورگویی، باج خواهی و حتی برده داری به شمار می رود. شاید در ظاهر، همه چیز متعلق به همه باشد، در عین حال، هیچ کس صاحب چیزی نیست!

تلاش برای پخت سوسیالیسم با طعم دموکراسی!

سوسیالیسم برای دولتمردان کشورهایی که هنوز نتوانسته بودند مردمشان را به سمت این ماجرا سوق دهند، حکم میوه سر شاخه را داشت که متأسفانه دستشان به آن نمی رسید. برخی از کشورها برای به دست آوردن این میوه که تنها دولتی ها طعم آن را درک می کردند، دست به دامان دو روش متفاوت شدند:

  1. خشونت و سرکوب مخالفان به هر روش ممکن

در روش اول، آن ها به دنبال القای خشونت آمیز افکار سوسیالیستی به مردم بودند؛ به زبان ساده یعنی سعی می کردند از روش خشن مائو برای تزریق این نوع افکار جدید به مردم استفاده کنند. در این روش، تکلیف همه مشخص بود. اگر این افکار را می پذیرفتید، جزئی از افراد جامعه هستید و در قلب این حزب جای دارید، اما اگر ساز مخالف بزنید یا بخواهید از واژه های ممنوعه ای مانند «چرا؟!» یا «مگر دیوانه شده اید؟!» استفاده کنید، دشمن ملت، طرفدار سرمایه داران و بدخواه هستید. در این صورت هم چاره ای جز تنبیه شَدید – اعدام – شما وجود ندارد!

  1. کشاندن سوسیالیسم به پارلمان و قانونی کردن آن

در روش دوم، دولتی ها سعی می کردند با کشاندن مفاهیمی سوسیالیستی به قلب پارلمان و گرفتن رأی اعتماد از نمایندگان ملت، حرف خود را روی کرسی بنشانند. آن ها با خودشان فکر می کردند وقتی این افکار را در میان لقمه های قانونی بگذارند، کسی متوجه منظور مستقیم آن ها نخواهد شد؛ درنتیجه نه گویی شکسته و نه آبی ریخته! جالب اینجاست که بعد از رویدادهای بزرگی که در روش اول یعنی ایجاد خشونت علیه ملت صورت گرفت، بسیاری از اهالی قدرت، خودشان را زیر سایه روش دوم پنهان کردند و حتی به جای سوسیالیست، خودشان را «اصلاح طلب» و «لیبرال» صدا زدند.

آیا محافظه کاری همان سوسیالیسم است؟

شاید کمی عجیب باشد، ولی پاسخ این پرسش یک بله بزرگ است. جالب تر اینکه ریشه این ماجرا به زمانی قبل از قرن 18 میلادی برمی گردد؛ یعنی هنگامی که نظام «فئودال» بر جامعه حکمفرما بود. در این وضع، مردم عادی جامعه صاحب چیزی نبودند؛ چون خانه و زمینی که روی آن زندگی و کار می کردند، دارایی حاکمان محلی- ارباب های منطقه ای- به شمار می رفت. مردم به عنوان مستأجر به این ارباب ها اجاره پرداخت می کردند و همیشه سهم قابل توجهی از محصولات کشاورزی و دامداری خود را به ارباب ها می دادند. در این رابطه، هیچ قرارداد یا حقوق عادلانه ای در کار نبود. ارباب ها هر زمان که دلشان می خواست اجاره بها یا میزان برداشت خود از محصولات را افزایش می دادند. اگر هم جان مردم به لبشان می رسید، با گردن کلفت هایی که برای ساکت کردن مردم از ارباب ها پول می گرفتند روبه رو می شدند.

محافظه کاری چیزی بود که ارباب ها برای حفظ دارایی های بادآورده خود از آن استفاده می کردند. آن ها مجبور نبودند به هیچ مقام بالاتری گزارش دهند یا پاسخ گوی رفتارهای خود باشند. با وجود آنکه چند تلاش ناکام از سوی تاجران برای کم رنگ کردن این نظام به وجود آمد، حرکت اصلی و تغییر واقعی زمانی شکل گرفت که مردم درمورد نظام فئودالی، سوسیالیسم و سرمایه داری آگاهی پیدا کردند. در این هنگام، موج انقلاب یکی پس از دیگری «انگلستان»، «آلمان» و «فرانسه» را درنوردید.

چرا لیبرالیسم مدام سقوط می کند؟

 

خلاصه کتاب سوسیالیسم و سرمایه  داری

لیبرالیسم نسخه ای نرم تر و مهربان تر از سوسیالیسم بوده که ردای آزادی و پیشرفت را بر تن کرده است. بسیاری از لیبرال ها از اینکه آن ها را سوسیالیسم صدا بزنند نفرت دارند، اما این ماجرا چیزی از حقیقت درونی این تفکر کم نمی کند. لیبرالیسم به دلیل این ضعف درونی، هر چقدر تلاش کند باز هم نمی تواند به رشد و پیشرفت پایدار برسد؛ چون افکار سوسیالیستی پنهان در وجودش، زمینه تفرقه، تصمیم های اشتباه، رفتارهای زورگویانه، سرکوب و… را ایجاد می کند. این گزینه ها در کنار هم می توانند تمام تلاش های صورت گرفته در جهت پیشرفت را به باد فنا دهند.

آیا سوسیالیسم، اقتصادی است؟

در کتاب «سوسیالیسم و سرمایه داری» به رابطه جالب اقتصاد و سوسیالیسم پرداخته شد. «مالیات» و «قیمت» دو ابزار بزرگ در دست لیبرال ها و انواع مختلف سوسیالیسم ها هستند که از آن ها برای دخالت در بازارها و اعمال زور به یاد دوران شیرین فئودالیسم استفاده می کنند. گرفتن مالیات از مردم – به ویژه مالیات بر درآمد – چیزی مانند همان کرایه هایی است که مردم در قرن 18 مجبور بودند برای زندگی و کار به ارباب های هر منطقه بپردازند. در دوران ما نیز هرکس که راهی برای درآمدزایی پیدا می کند، قبل از چشیدن طعم شیرین زحمت هایش باید دهان همیشه باز دولت های سوسیال و لیبرال را پر کند. تنها آن زمان است که اجازه پیدا می کند باقی مانده آن درآمد را برای خودش بردارد. البته اهالی سیاست برای گرفتن مالیات ها بهانه های خوبی دارند؛ مثلاً اینکه ما از این مالیات برای زیبایی، امنیت و محافظت از شهرها استفاده می کنیم، ما برایتان اشتغال ایجاد می کنیم، به فکر درمانتان هستیم و … ولی برای کسی که خودش یک کار را راه انداخته است و به خاطر کیفیت پایین خدمات درمان دولتی، تا تمام هزینه های درمانش را خودش پرداخت می کند، دادن مالیات، چیزی در مایه های پول زوری است که گردن کلفت های محله از اهالی ضعیف می گیرند!

سوسیالیسم ها چگونه با دست کاری قیمت، سبب فقر و آشوب می شوند؟

سوسیالیسم برای حفظ قدرت خود روی جامعه و با شعار ایجاد عدالت، تلاش می کند قیمت ها را ثابت نگه دارد. در حالت معمولی، قیمت ها همیشه در حال نوسان هستند؛ چون به ماجراهای جاری در بازار و چرخه تولید واکنش نشان می دهند. این موج سینوسی، قله ها و دره های خاص خودش را دارد و همین موضوع سبب جذاب شدن سرمایه گذاری و تولید می شود. وقتی سوسیالیسم قیمت ها را ثابت نگه می دارد، هر نوع افزایش یا کاهش قیمت را غیرقانونی اعلام می کند. به این ترتیب، بازار از حرکتی که طبیعتش آن را می طلبد، محروم می شود. حالا بیایید نگاهی به آثار منفی این دست کاری بیندازیم. این ماجرا با بر هم زدن رابطه میان عرضه، تقاضا و سود به جای آنکه به نفع قشر ضعیف جامعه باشد و ترازوی عدالت را ثابت نگه دارد، سبب بر هم زدن نظم بازار، کمبود کالا، بازار سیاه و… می شود! در این وضعیت، مردم دیگر انگیزه چندانی برای ادامه دادن فعالیت های اقتصادی خود ندارند، چرخه تولید و سرمایه گذاری از حرکت بازمی ایستد و آشوبی بزرگ در جامعه به وجود می آید.

چرا سوسیالیسم هنوز هم وجود دارد؟

شاید با خودتان فکر کنید وقتی یک سیاست یا سیستم می تواند این قدر زیان بار باشد، به چه دلیل از ذهن بشر یا دست کم اهالی سیاست بیرون نمی رود؟ در پاسخ باید بگوییم سوسیالیسم خودش را پشت یک فلسفه به نام «تجربه گرایی» پنهان کرده است. براساس این فلسفه، تمام اشتباهاتی که در طول دوران به کار بستن سوسیالیسم رخ داده اند، تنها نوعی تجربه هستند؛ درنتیجه هر اشتباه یک تجربه جدید است که می تواند یک مسیر اشتباه را در جاده رسیدن به هدف برای ما روشن کند. سوسیالیسم همیشه به کمک این فلسفه، خودش را از وادی نابودی نجات داده است و همچنان به سریال تمام نشدنی اشتباه های خود ادامه می دهد.

چرا اخلاق و سوسیالیسم با هم سر جنگ دارند؟

سوسیالیسم و سرمایه داری با هم سر ناسازگاری دارند و بزرگ ترین علت این جنگ و جدل بر سر حق مالکیت است. سرمایه داری بر این باور است که حق مالکیت با کسی است که برای داشتن چیزی، بهایی را پرداخت کرده است و براساس قراردادها مالک آن چیز به شمار می رود، اما سوسیالیسم بر این باور است که همه چیز باید متعلق به همه مردم یک جامعه باشد؛ اراضی ملی، نفت ملی، آب و برق ملی، اینترنت ملی و… مشکل اینجاست که برخلاف ظاهر گول زننده سوسیالیسم در قلب آن افکار فئودالیسمی جریان دارند؛ این بدان معناست که شاید در ظاهر همه چیز به نام ملت (ملی) باشد، اما در پشت صحنه، همه چیز باید یک صاحب اصلی داشته باشد و آن کسی نیست جز دولت! به همین دلیل شاید بتوان سوسیالیسم را بزرگ ترین فریبی دانست که دولت ها می توانند آشکارا برای ملت اعمال کنند؛ چون شاید همه چیز ملی باشد، اما مردم بدون اجازه از دولت ها و حساب پس دادن به آن ها حقی برای استفاده کردن از چیزهای ملی ندارند.

حق آن ها در روز روشن و شب سیاه زیر پا گذاشته می شود، تلاش هایشان بی معنا جلوه می کنند و انگیزه ادامه دادن را از دست می دهند؛ از این رو سوسیالیسم به اتهام یورش بردن به ذهن، روان و حقوق ابتدایی انسانی، چیزی غیراخلاقی است.

چه سخنانی رنگ و بوی سوسیالیسم می دهند؟

 

خلاصه کتاب سوسیالیسم و سرمایه  داری

در کتاب «سوسیالیسم و سرمایه داری» به چند مورد از قوانین عجیب و غریبی که از مرداب سوسیالیسم بیرون آمده اند اشاره شد. سوسیالیسم بی اعتبار است؛ به همین دلیل دست به دامان هر روشی می شود تا اعتبار خود را به مردم تحمیل کند. برخی دولت های جهان دست در دست هم، دور مرداب سوسیالیسم نشسته اند و مشغول ماهیگیری هستند. مشکل اینجاست که آن ها مردم را مجبور می کنند تا ماهی هایی را که از این مرداب بیرون می آیند، با میل و اشتیاق بخورند. به چند نمونه از این ماهی ها توجه کنید:

  1. ما می دانیم چه چیزی برای مردم خوب است. آن ها راه رسیدن به بهشت را گم کرده اند و ما وظیفه داریم آن ها را به مسیر بهشت بازگردانیم؛ حتی اگر مجبور شویم برای رسیدن به این هدف از زور بازو و قانون اساسی هم استفاده می کنیم!
  2. ما همیشه در مسیر درست قدم برمی داریم و هرگز گمراه نمی شویم یا اشتباه نمی کنیم؛ به همین دلیل، مردم حق ندارند د مورد راست و دروغ یا گناه و ثواب ما نظر بدهند.
  3. قرار نیست تمام مردم- از جمله اهالی قدرت و دولت – مالیات بدهند. مالیات تنها از عده خاصی گرفته می شود. از آن طرف، مردم حق ندارند درمورد اینکه ما چطور پول مالیات ها را خرج می کنیم، حرفی بزنند؛ چون عقلشان به این چیزها نمی رسد. ما به جای آن ها هم فکر می کنیم و این وظیفه سنگین را بر عهده می گیریم.
  4. مردم هیچ وقت مشکل دشمنان بزرگ ملی را درک نمی کنند، ولی ما از آن ها و دسیسه هایی که می توانند بر سر ملت ما بیاورند، به خوبی آگاه هستیم؛ بنابراین هر وقت صلاح بدانیم، دسترسی آن ها به چیزهایی که ممکن است پای دشمن های ملت را به فکر آن ها باز کند، قطع می کنیم. ما خودمان هر خبر یا دانشی که مردم نیاز داشته باشند به آن ها می دهیم؛ البته اگر به این نتیجه برسیم که آن خبر، مانع از رسیدن آن ها به بهشت برین نمی شود!

سوسیالیسم از چه ابزارهایی برای پیشبرد اهدافش استفاده می کند؟

در کتاب «سوسیالیسم و سرمایه داری» از سه ابزار کلیدی برای این کار نام برده شده است:

  1. خشونت

استفاده از این روش، قدمتی طولانی دارد. از قدیم رسم بر این بوده که فرد زورگوی قدرتمند با نشان دادن زور بازو، تهدیدکردن، زندانی کردن، دادگاهی کردن و حتی اعدام کردن، مخالفان خود را سرکوب کند. نمونه های بسیار وحشتناک این ماجرا را در دوران قرون وسطی و سرکوب های بسیار خشن مائو در جمهوری خلق چین به یاد داریم. سوسیالیسم با تمام قدرت و تا جایی که بتواند از این روش برای پیشبرد اهداف خود نهایت استفاده را می کند.

  1. هم دست کردن مردم با خودشان

آن ها برای انجام این کار از روش های مختلفی مثل «رشوه دادن» و «قدرت دادن» استفاده می کنند. وقتی مردم به شکل های گوناگون از چنین دولتی رشوه یا حق السکوت بگیرند، دیگر تمایلی برای تغییر وضع موجود و به دردسر انداختن خودشان ندارند. از طرفی، وقتی مزه قدرت زیر زبان تعدادی از نمایندگان مردم برود، بازگشت به مسیر قبلی و ایجاد تغییر برایشان بسیار سخت می شود.

  1. شست وشوی ذهنی مردم و قبولاندن اینکه تنها راه بقا همین است!

این راه با وجود آنکه دردسرهای زیادی برای سوسیالیسم دارد، اثری ماندگار بر جای می گذارد که شاید تا چند نسل باقی بماند. وقتی مردم از نظر ذهنی به خوبی های سوسیالیسم ایمان بیاورند و آن را حقیقتی درست در نظر بگیرند، دیگر نیازی به استفاده از زورگویی یا رشوه نخواهد بود؛ چون مردم به بزرگ ترین ارتش سوسیال دوران تبدیل می شوند.

سخن اصلی «هانس هرمان هوپ» در کتاب سوسیالیسم و سرمایه داری چه بود؟

 

خلاصه کتاب سوسیالیسم و سرمایه  داری

«هانس هرمان هوپ» یک اقتصاددان و فیلسوف شناخته شده به شمار می آید که آثار موفق زیادی را به رشته تحریر درآورده است. برخی از آثار او به 22 زبان زنده دنیا ترجمه شده اند. او مخالف سرسخت سوسیالیسم است و به ارزش هایی که نظام سرمایه داری می تواند برای جامعه داشته باشد، توجه بسیاری دارد. او در کتاب «سوسیالیسم و سرمایه داری» به دنبال آگاهی بخشیدن بیشتر به مردم دنیا بود تا دور از واژه های پر از ابهام اهالی سیاست، آن ها را با واقعیت سوسیالیسم و سرمایه داری آشنا کند.

او در بخش های مختلفی از کتاب به نگاه های مسموم سوسیالیسم، فئودالیسم و… پرداخت و جنبه های تاریک بسیاری از آن ها را روشن کرد. هانس از افکار و باورهای سوسیالیسم گرفته تا نتیجه ای که برای تمدن بشر به بار می آورند و تأثیری که روی فقر می گذارد، بررسی می کند. در انتها هم تصمیم گیری درباره تغییر نگاه به این سبک های سیاسی، یعنی سوسیالیسم و سرمایه داری را به خوانندگان واگذار کرد.

نظر شما چیست؟

فکر می کنید در جامعه ما غلظت کدام سیاست یا جریان فکری شدیدتر باشد؟ سوسیالیسم یا سرمایه داری؟

ادامه مطلب
دگرگونی اقتصادی
معرفی و خلاصه کتاب دگرگونی اقتصاد از داگلاس نورث

این مقاله از روی نسخه اصلی و انگلیسی کتاب دگرگونی اقتصاد خلاصه برداری شده است!

دگرگونی اقتصادی یکی از اجزای جدایی ناپذیر این علم است. البته قضیه این تغییر از آنچه در کتاب های اقتصادی نوشته می شود، پیچیده تر است و مردم نیز تأثیر آن را با گوشت و خونشان درک می کنند. از سوی دیگر نمی توان گفت دلیل این آشفتگی ها چیزهایی عجیب و غریب یا تازه است. درواقع پاسخ درست همیشه نزدیک تر از چیزی است که به نظر می رسد. در این قسمت از خانه سرمایه به سراغ کتاب «دگرگونی اقتصادی» از «داگلاس نورث» می رویم. اگر به ماجرای اقتصاد و دگرگونی اقتصادهای جهان علاقه دارید، حتماً تا پایان این خلاصه کتاب کوتاه با ما همراه باشید.

خلاصه کتاب دگرگونی اقتصاد (Understanding The Process Of Econimic Change)

اقتصاد چیزی است که نمی توان آن را به طور کامل درک کرد یا حتی شناخت؛ زیرا ما تنها با تعدادی عدد و رقم سر و کار نداریم. وقتی از اقتصاد سخن می گوییم، طرف حسابمان انسان هایی هستند که گاهی خودشان هم از درک چیزهایی که می خواهند وامی مانند. اقتصاد، سیاست، افکار و عمل انسان ها مثل یک کلاف بزرگ در هم گره خورده اند؛ به بیان ساده تر، اقتصاد، همواره در حال تغییر است؛ زیرا انسان ها نیز پیوسته تغییر می کنند. هر تصمیم آن ها به طور مستقیم بر اقتصاد تأثیر می گذارد. هرچقدر فرد تصمیم گیرنده قدرتمندتر باشد، اثری که روی اقتصاد می گذارد، گسترده تر می شود. گذشته از این، جای تعجب نیست اگر بدانیم اقتصاد، همیشه این پتانسیل را دارد که در حال رشد باشد و مردم را به سمت رفاه روانه کند، اما باز هم همین انسان ها به دلایل عمدی یا غیرعمدی سبب ایجاد آشوب در اقتصاد می شوند؛ به همین دلیل سیستم های مالی جهانی همیشه در یک سفر سینوسی که از مرحله های رشد و سقوط تشکیل شده است حرکت می کنند.

نگاهی به تأثیر تفکر و سیاست بر اقتصاد

نمونه های واقعی زیادی درباره تأثیر تفکر و سیاست های اهالی قدرت بر دگرگونی اقتصادی وجود دارد. یکی از نمونه های آن، تأثیر و نفوذ تفکر «کارل مارکس» بر اتحاد جماهیر شوروی و چین است که از میان این دو نمونه، اتحاد جماهیر شوروی را برای بررسی انتخاب کرده ایم. در سال 1917 زمانی که روسیه زیر بار خسارت های جنگ گیر افتاده بود و قدرتمندانش تشنه دلیل جدیدی برای شروعی متفاوت بودند، درگیر سیل خروشان افکار مارکس و «انگلس» شدند. فریاد «کارگران جهان، متحد شوید!» که از زبان مارکس بیرون آمد، بهانه خوبی به دست قدرتمندان روس داد تا با چماق کردن قشر کارگر و کوبیدن آن بر سر سیاست های قبلی این کشور، فصلی تازه اما پر فراز و نشیب را برای روسیه رقم بزنند.

روسیه و تصمیم هایی که رو به سوی شکست داشتند

خلاصه کتاب دگرگونی اقتصاد

به دنبال تغییرات فکری و اعتقادی که به مردم روسیه تحمیل شد، اقتصاد مانند فردی که دچار ایست قلبی شده است، چندین شوک را پشت سر گذاشت. در اثر این ماجرا، بخش هایی مانند صنعت با رشد قابل توجهی روبه رو شدند، اما درعوض کشاورزی دچار آسیب های بزرگی شد. روس ها هنوز با این ماجرا کنار نیامده بودند که ناقوس جنگ از سوی آلمان ها به صدا درآمد. به دنبال این وضعیت، اقتصاد به جای رشدکردن مشغول ترمیم آسیب های ناشی از جنگ شد. بعد از جنگ، موج تفکر «سوسیالیست» و «کمونیست» روسیه را در بر گرفت و این موضوع سبب شد تا این کشور طی چند سال، جهش و دگرگونی اقتصادی بزرگی را تجربه کند، اما این عقاید، سست تر از آن بود که بتوان یک امپراطوری از موفقیت را روی پایه های آن برپا کرد؛ به همین دلیل بعد از روی کار آمدن «گورباچف» و ایجاد یک جهش سیاسی دیگر، پایه های سست این خانه در هم شکست و اتحاد جماهیر شوروی از بین رفت. این ماجرا یکی از بهترین نمونه های دگرگونی اقتصادی و تأثیر مستقیم آن روی یک ملت را نشان می دهد.

آیا یک دگرگونی اقتصادی به دلیل قطعی نبودن شرایط به وجود می آید؟

نمی توان پاسخ مثبتی به این پرسش داد؛ زیرا اقتصاد در ذات خود یک ماجرای سرشار از اتفاق های پیش بینی ناپذیر است؛ یعنی قطعی نبودن یکی از ویژگی های هر اقتصاد به شمار می رود و نمی توانیم آن را به عنوان یکی از مهم ترین عوامل دگرگونی اقتصادی بدانیم. شاید بهترین پاسخی که بتوان برای پرسش بالا پیدا کرد این باشد که انسان ها هنوز هم در حال پیشرفت هستند. هر قدم رو به جلو با دست کشیدن از مسیر گذشته و ورود به یک مسیر جدید همراه است؛ به زبان ساده، تا زمانی که انسان به دنبال تغییردادن و بهینه کردن شرایط پیرامونش باشد، دگرگونی اقتصادی هم به وجود می آید.

مسیر پرهیاهوی ذهن و تغییرهای اقتصادی

ما نتیجه مستقیم دیده ها، شنیده ها، دانش، تجربه و البته ژنتیک خود هستیم. از طرفی اقتصاد هم در واقعیت، نتیجه رفتارهایی است که در اثر باور و رفتار یک ملت به وجود می آید. البته جای شک نیست که تصمیم گیرنده نهایی در اقتصاد یک ملت، اهالی قدرت هستند. آن ها با هر تصمیم خود می توانند به طور مستقیم بر سرنوشت مالی تعداد زیادی از افراد جامعه تأثیر بگذارند، اما وقتی فاکتور قدرت و ثروت را از آن ها می گیریم، درنهایت نیز افرادی منطقی هستند که دست آخر با احساسشان تصمیم نهایی را می گیرند. با این حساب مواردی همچون:

  1. الگوهای ذهنی
  2. سیر تفکراتی تازه
  3. بررسی تجربه های دیگران
  4. باورهای مذهبی
  5. وابستگی به مسیر

می توانند هم زمان به عنوان تکیه گاه و آفت ذهنی بر نگاه آن ها به اقتصاد و حتی دگرگونی اقتصادی تأثیری مستقیم بگذارند.

سه گانه نظم، بی نظمی و اقتصاد زیر ذره بین

دگرگونی اقتصادی ماجرایی دوپهلوست که به طرز جالبی با «نظم» در ارتباط است. از یک طرف، وقتی در جامعه نظم و آرامش وجود نداشته باشد، مردم نمی توانند به کارهای همیشگی خود بپردازند. به دنبال این ماجرا، چرخ های اقتصاد از حرکت بازمی ایستند یا در بهترین حالت، بسیار کند می شود، همین موضوع به هیاهوی بیشتر در جامعه و افزایش بی نظمی می انجامد. در نمونه دیگر، وقتی جامعه آرام باشد، ولی اقتصاد حال خوبی نداشته باشد، باز هم شاهد تولد نوع دیگری از بی نظمی خواهیم بود؛ زیرا وجود پول برای خرج کردن و کار برای ایجاد درآمد دو مورد از پایه های اساسی ایجاد آرامش و نظم در جامعه هستند. به زبان ساده، سلامت اقتصاد، مهم ترین فاکتور برای ساخت یک جامعه آرام، منظم و پیش روست.

واقعیت و توهمی که از آن داریم

بیشتر مردم دوست دارند میان افکار و عملشان نوعی هماهنگی روشن وجود داشته باشد؛ چون باور دارند که این هماهنگی به آن ها کمک می کند تا واقعیت چیزی را که هستند به دیگران نشان دهند، ولی در عمل، میان ما و چیزی که فکر می کنیم هستیم با کارهایی که در شرایط گوناگون از ما سر می زند فاصله زیادی وجود دارد. حتی می توان گفت ما در برخورد با هر شخص، رفتاری متفاوت را از خودمان بروز می دهیم؛ زیرا در آن هنگام به جای نمایش خودمان، در حال واکنش نشان دادن به رفتارهای طرف مقابلمان هستیم. شاید بتوان از این موضوع برای درک ایجاد دگرگونی اقتصادی هم استفاده کرد. در بسیاری از موارد، اقتصاد به خودی خود مشکلی ندارد تا آن هنگام که یک عامل خارجی – مثل جنگ یا سیاست های غلط – آن را دست کاری می کند. در نتیجه این ماجرا، اقتصاد از وضعیت طبیعی خود خارج می شود تا بتواند به آن عامل جدید واکنش نشان دهد؛ درنتیجه نمی توان گفت اقتصاد یک کشور به تنهایی خوب یا بد است. باید دید که این سیستم مالی بزرگ چه پاسخی به تنش ها و چالش ها می دهد.

معامله نافرجام اقتصاد و عقاید

مردم مختلف، عقاید و باورهای مختلفی دارند که بخش قابل توجهی از آن ها عقل را نشانه رفته اند. اگر هم کسی پیدا شود و نسبت به این عقاید عقل ستیز لب به شکایت باز کند، خیلی راحت او را فردی بدون باور در نظر می گیرند. جالب اینجاست که اقتصاد قرار است به هر دو گروه این افراد خدمت کند؛ چه آن ها که متعصبانه به عقایدشان چسبیده اند و چه آن ها که با بخش زیادی از این باورها سازگاری ندارند. از این گذشته، مردم با هر دین، باور و آیینی به دنبال رفاه هستند. هیچ فرقی نمی کند که آن را چه می نامند؛ زیرا درنهایت از اقتصاد انتظار دارند در مسیر دستیابی به هدف های مالی آن ها را یاری کند؛ به همین دلیل اگر مردم حق انتخاب داشته باشند، به سراغ سیاست مدارانی می روند که وعده یک اقتصاد آرام و رو به جلو را به آن ها می دهند. متأسفانه مردم یک نکته کوچک را فراموش کرده اند؛ اینکه سیاست مداران نیز درنهایت در یکی از دو دسته بالا قرار می گیرند. از آنجا که رفتار سیاسی آن ها تا حد زیادی برگرفته از عقاید و باورهایشان است، درنهایت یکی از دو گروه بالا اوضاع بهتری را در زندگی با سیاست جدید سپری خواهند کرد و دیگری با شرایط سخت تری دست به گریبان خواهد شد.

چرا رسیدن به یک اقتصاد پایدار هنوز هم سخت است؟

خلاصه کتاب دگرگونی اقتصاد

این ماجرا چند دلیل دارد که ما به دو مورد از مهم ترین آن ها اشاره می کنیم:

  • نفس کشیدن زیر غبار تعصب و لجاجت در عصر جدید

همه کشورهای جهان در یک سطح از پیشرفت سیاسی و اقتصادی قرار ندارند. از سوی دیگر، لج و لجبازی سران کشورها و حمایت های عجیب و غریبشان از چیزهایی که سبب اختلاف در سطح بین المللی می شود، مسیر یکی شدن اقتصاد جهانی را با گودال های عمیقی پر کرده است. ماجراهای تمام نشدنی جهان اسلام، جنگ سرد بین روسیه و آمریکا، یورش همه جانبه چین به اقتصاد کشورهای جهان و موارد ریز و درشت بسیاری از این دست، فرصت انتقال دانش و رشد تمدن را از مردم گوشه و کنار دنیا به ویژه بخش هایی از قاره آسیا و آفریقا ربوده است؛ به همین دلیل ما در کتاب «دگرگونی اقتصادی» گریزهایی کوتاه، اما اساسی به قلب تفکر زدیم و توجه شما را به تأثیر آن بر اقتصاد جلب کردیم.

با وجود اینکه تصور می شود اکنون در قرن جدید، دیگر خبری از تعصب های رنگارنگ و زورگویی های فکری مختلف نیست، چیزی که در واقعیت اتفاق می افتد، نشان دهنده شکافی بزرگ میان تمدن های مختلف جهان است. برخی از این تمدن ها با تمرکز بر بخش های مهم اقتصاد و درس گرفتن از گذشته، پیشرفت و آزادی را به مردمشان هدیه کردند و برخی دیگر هنوز اندر خم کوچه تعصب، افکار قدیمی، وابستگی به مسیر و حتی غرور بی جا گیر افتاده اند؛ به همین دلیل رسیدن به یک اقتصاد جهانی پایدار با سختی های زیادی روبه روست.

  • عمر کوتاه جامعه ها و تمدن های بشری

هیچ تمدنی وجود ندارد که از ابتدای تاریخ بشر تا به امروز عمر کرده باشد. تمام تمدن ها و جریان های حاکم با وجود آنکه بسیار قدرتمند جلوه می کنند، در قلب خود یک ساعت شنی معکوس دارند که زمان نابودی آن ها را نشان می دهد. از امپراطوری باشکوه ایرانیان در دوران هخامنشی تا روم باستان، اتحاد جماهیر شوروی و… هرکدام در زمان خودشان نمادی از قدرت و شکوه بودند، اما امروز چیزی از قدرت آن ها باقی نمانده است. این سرنوشت تمام تمدن های فعلی است؛ درنتیجه نمی توان انتظار داشت که با وجود این صعود و سقوط تمدن ها اقتصاد همیشه پایدار بماند و ما با پدیده دگرگونی اقتصادی روبه رو نشویم.

مورد سوم را شما بگویید

فکر می کنید سومین دلیلی که سبب ایجاد دگرگونی اقتصادی در جهان و ملت ها می شود چیست؟

ادامه مطلب
کارل مارکس سرمایه
معرفی و خلاصه کتاب سرمایه اثر کارل مارکس

ترکیب فلسفه و اقتصاد، باعث ایجاد واژه ها، عبارت ها و مفهوم های پیچیده ای شده است که هر کدامشان اثری ماندگار – مثبت یا منفی – در بستر ذهن بشری باقی گذاشته اند.

خلاصه کتاب سرمایه اثر کارل مارکس

در این قسمت از خانه سرمایه به سراغ کتاب «کارل مارکس سرمایه» از «تام راکمور» می رویم. راکمور در طول این کتاب که برداشتی آزاد از اندیشه های اقتصادی مارکس در باب سرمایه و اقتصاد بوده اند به دنبال کشف نگاه تازه ای به تفکرات مارکس می گشت. ما نیز در این خلاصه کتاب با او هم قدم می شویم.

مارکس که بود و چرا باید از اندیشه اقتصادی او خبر داشته باشیم؟

«کارل مارکس» یک فیلسوف، اقتصاددان، متفکر، منتقد و سیاست مدار بود. می توانیم بگوییم که او مثل یک ماهی جسور بر خلاف جریان رودخانه فکری دوران خودش شنا می کرد. به دلیل این ماجرا، دردسرهای زیادی کشید، تبعید شد، از سرزمین مادری اش آلمان اخراج شد، با فقر دست به گریبان گشت و حتی چند فرزندش را در این راه از دست داد؛ اما اثر و تکانشی که او روی تفکر جهان گذاشت تا به امروز باقی مانده است.

البته مارکس چه در زمان حیات و چه پس از مرگش مخالفان و منتقدان بزرگی داشت که هر کدام به سهم خود به بخشی واقع بینانه از آثار تفکر مارکس اشاره می کردند. از نمونه های منفی این تاثیر می توان به سرکوب سرمایه داری، دولتی سازی همه صنعت ها، ایجاد دوران خفقان برای بخش خصوصی و حتی تاثیر منفی افکار او در معماری اشاره کرد.

نکته های مثبت اثر تفکر مارکس بر جهان چه بودند؟

ولی مارکس، نکته ها و تاثیرهای مثبت زیادی را هم روی جهان گذاشت؛ مثلا:

  1. توجه کردن به کودکان و سرنوشت آنها فارغ از هر طبقه اجتماعی
  2. امکان تحصیل و تفکر آزادانه برای تمام مردم جامعه
  3. توجه کردن به مشکلات طبقه کارگر و راه اندازی اولین اتحادیه بین المللی کارگران
  4. جدا کردن ساعت کار از زندگی و مجبور کردن سرمایه داران به قبول این واقعیت که کارگرانشان برده های آنها نیستند
  5. ارزش قائل شدن به اوقات فراغت و اینکه هر کس باید خودش در مورد شیوه گذراندن زمانش تصمیم بگیرد
  6. تعطیل کردن آخر هفته و گذراندن وقت با خانواده
  7. باز کردن موضوع هایی مانند رضایت شغلی و تاثیر آن روی روح و روان مردم
  8. مبارزه برای آزادی بیان و آزادی اعتراض های مدنی بدون خشونت و درگیری
  9. راه اندازی کارزارهای مختلف برای نشان دادن اعتراض و گرفتن حق مردم
  10. هشدار دادن به مردم در مورد رابطه بین شرکت های بزرگ و دولت ها
  11. آگاه شدن نسبت به تاثیر منفی و جهت دهنده رسانه ها

وقتی خوب نگاه می کنیم می بینیم بیشتر چیزهایی که اکنون برایمان حق مسلم هستند، روزی بذری بودند که به وسیله مارکس در ذهن نسل های گذشته مان کاشته شد و ما اکنون بی دردسر از میوه های آن استفاده می کنیم. به همین دلیل است که خواندن کتاب سرمایه اثر کارل مارکس برای ما که سرمایه گذار هستیم خالی از لطف نخواهد بود.

اصل حرف کارل مارکس چه بود؟

خلاصه کتاب سرمایه

مارکس به دنبال این بود تا با راه اندازی مبارزه میان طبقه کارگر و طبقه سرمایه دار، وضعیتی جدید در جهان به وجود بیاورد. با وجود آنکه کارل از طبقه مرفه جامعه به شمار می رفت اما هرگز نتوانست با ظلمی که به طبقه کارگر می شود کنار بیاید. او بر این باور بود که جامعه باید به وسیله طبقه کارگر اداره شود و مفهوم «دولت» حذف گردد.

با دو واژه مهم در حال و هوای مارکس، آشناتر شوید:

در کتاب «کارل مارکس سرمایه» نظریه های سیاسی، اقتصادی و فلسفی مارکس نسبت به سرمایه را با هم زیرورو می کنیم. به همین دلیل بهتر است قبل از هر چیزی، تکلیفمان را با چند عبارت پر تکرار در طول این گفتگو روشن کنیم:

  • سوسیالیسم

«Socialism» عبارتی است که می توان معنی های زیادی را به آن برچسب زد. ولی در ساده ترین حالت، سوسیالیسم، نوعی اندیشه است که در آن به دنبال کمرنگ کردن سرمایه داری و اهمیت دادن به طبقه کارگری است. در نتیجه این اندیشه، سیستمی به وجود می آید که در آن دولت، صاحب تمام ابزارهای اصلی صنعت در کشور خواهد شد. چون با این کار، بخش خصوصی را کنار می زند، سرمایه داری را سرکوب می کند و با قدرتی که در دستکاری پول، ارزش آن و بازار دارد در ظاهر به نفع قشر ضعیف جامعه دست به عمل می زند.

  • مارکسیسم

به مجموعه اندیشه ها و سخنان مارکس «مارکسیسم» گفته می شود. البته خود مارکس به دنبال چنین چیزی نبود. می توان اینطور گفت که مارکسیسم، برداشت های شخصی یا بخشی گزینش شده از کل افکار و سخنان کارل مارکس است که توسط طرفداران و حتی مخالفان او مورد استفاده قرار گرفتند. در واقع، هر قشری به نوبه خودش سهم خود را از اندیشه های مارکس برداشته است.

موشکافی نگاه ویژه مارکس به کالا

در کتاب «کارل مارکس سرمایه» به بخشی از نظریه ها و اندیشه های کارل در مورد کالا و سرمایه پرداخته شده بود. از نظر مارکس، کالا فقط محدود به اجناسی که قابل لمس هستند نمی شد. او باور داشت که کارگران یک کارخانه، کار خود را به عنوان یک کالا به کارفرما می فروشند و در قبال آن از او پول می گیرند. مشکل از اینجا آغاز می شود که میان پول پرداخت شده به کارگر و پولی که در نهایت مشتری بابت آن کالا می پردازد فاصله زیادی وجود دارد. این فاصله دو نکته را روشن می کند:

  1. کارفرما همیشه سعی می کند که پول کمتری را بابت کار خریداری شده از کارگر بپردازد و کالا را به قیمت بسیار گرانتری به فروش برساند
  2. کارگر نیز به عنوان مشتری مجبور می شود که قیمت بالایی را برای چیزی که خودش تولید کرده بپردازد
  3. در این کشمکش، کارفرما روز به روز ثروتمندتر می شود و کارگر هم که با مشکل کمبود دستمزد و افزایش قیمت کالاها رو به رو می گردد، زندگی سخت تری را تجربه می کند

مهم ترین نکته ای که نباید از این قافله جا بماند، ماجرای رقابت میان کارخانه ها است. کارفرماها برای آنکه بتوانند سهم بیشتری از بازار را به خود اختصاص دهند، نهایت تلاششان را برای کاهش هزینه تمام شده تولید کالا می کنند. یکی از راحت ترین کارهایی که در این ماجرا انجام می دهند، کاهش دستمزد کارگران است.

ارزش مصرف و ارزش مبادله چه فرقی با هم دارند؟

در کتاب «کارل مارکس سرمایه» فاکتور مهم دیگری به نام «ارزش مصرف» مورد بررسی قرار گرفت. مارکس بر این باور بود که همه چیزهای مهم و ضروری که انسان به آنها نیاز دارد، قابلیت خرید و فروش ندارند؛ مثلا همه مردم روی کره زمین به اکسیژن برای نفس کشیدن و نور خورشید نیاز دارند.

ولی هیچ مغازه یا کارخانه ای را پیدا نمی کنید که نور خورشید یا هوای معمولی را به دیگران بفروشد. هوا و نور خورشید فراوان و در دسترس همه هستند بنابراین راهی برای خرید و فروششان وجود ندارد. این قبیل چیزها با وجود آنکه زندگی مان به آنها وابسته است ولی فقط ارزش مصرف کردن دارند.

در نقطه مقابل، مفهوم «ارزش مبادله ای» قرار می گیرد. این ارزش به کالاهای کمیابی اشاره می کند که به این راحتی ها در دسترس مردم قرار نمی گیرند. ما برای داشتن آنها به یک کالای واسطه – مثل پول – نیاز داریم. با این حساب، تنها زمانی می توانیم از ارزش پنهان در آن کالا استفاده کنیم که بهای آن را پرداخته باشیم.

چرا مارکس به سوسیالیسم اهمیت می داد؟

مارکس هم مثل دیگر اقتصاددان ها و فیلسوفان، سهم خود را از ارزشِ مفهومیِ هر عبارت بر می داشت. کمی قبل با هم تعریف ساده ای از سوسیالیسم را خواندیم؛ یعنی اندیشه ای که در نهایت ماجرا را به نفع طبقه کارگر جامعه تمام می کند. در کتاب «کارل مارکس سرمایه» به برداشت مارکس از این ماجرا می رسیم.

او معتقد بود که وقتی در اثر رقابت، دستمزدهای پرداخت شده به کارگران کاهش پیدا می کند، یک تلنگر کوچک کافی است تا کارگران غرق در فقر و بدبختی، بالاخره از خواب بیدار شوند، با یکدیگر متحد شده و برای گرفتن حق خود از کارفرماها مبارزه کنند. یکی از شعارهای همیشگی مارکس که اکنون در کشورهایی مثل «چین» و «روسیه» آن را زیر مجسمه کارل نوشته اند این است: «کارگران جهان، متحد شوید!»

انگشت چه انتقاد هایی به اندیشه سرمایه ای مارکس نشانه رفته اند؟

خلاصه کتاب سرمایه

هر اندیشه ای طرفداران و مخالفان خودش را دارد. مارکس هم از این قافله سوا نیست. در کتاب «کارل مارکس سرمایه» چند مورد از این انتقادها زیر ذره بین رفته بودند. بیایید آنها را با هم بررسی کنیم:

  1. بحران های اقتصادی که مارکس از آنها دم می زد، اشتباه هستند

اولین نقدی که به آن پرداخته شد در مورد پیش بینی های مارکس درباره بروز بحران های اقتصادی به دلیل افزایش فاصله طبقاتی و ایجاد فشارهای غیر قابل تحمل روی مردم ضعیف بود. برخی این بحران ها را نه به دلیل نظام سرمایه داری بلکه به خاطر ورود به دوره مدرن می دانند.

  1. اقتصاد بر اساس گفته های مارکس، تقاضا محور نیست

کارل بر این باور بود که نقطه اصلی کنترل کننده سرمایه و بازار، میزان تقاضای حاکم بر آن است. این در حالی است که بسیاری از اقتصاددان ها بر این باور هستند که عامل محدود کننده، کمیابی منابع است نه تقاضا.

  1. نگاه مارکس به ماجرای ارزش، بسیار محدود و حتی ناکافی است

سومین نقد بزرگ به افکار مارکس در مورد نگاه او به ماجرای ارزش، خلق و فروش آن است. برخی بر این باور هستند که مارکس نکته های مهمی مثل «نظریه کمیابی» و «بُعد روانی انسان» را نادیده گرفته است.

هر نفر یک اثر

با وجود تمام بخش های مثبت و منفی – البته از نظر ذهن اقتصاددان ها و اهالی سیاست – که در اندیشه های مارکس دیده می شدند، هنوز هم سخنان او و تاثیر تغییرهایی که در نگاه مردم به سرمایه داری و کارگری ایجاد کرد بر جای خود باقی است. شاید حتی بتوان گفت که مارکس، هنوز هم جایی در میان سخنانش، زنده است و نفس می کشد.

نظر شما چیست؟

چقدر با مارکس و اندیشه های او آشنا هستید؟ آیا از نظر شما طرفداری متعصبانه کشورهایی مثل چین و روسیه از اندیشه های مارکس تا چه اندازه به ماجرای تحولات این کشورها در گذشته ارتباط دارد؟

ادامه مطلب
کتاب پول
معرفی و خلاصه کتاب پول اثر اریک لونرگن

این مقاله از روی نسخه اصلی و انگلیسی کتاب پول خلاصه برداری شده است!

خلاصه کتاب پول

پول و ماجراهایی که به دلیل بازی کردن با آن به وجود می آیند، بخش هایی جدایی ناپذیر از زندگی ما را تشکیل می دهند. ما بدون پول نمی توانیم زندگی کنیم و پول هم بدون ما معنی و اعتبار ندارد. در این قسمت از خانه سرمایه به سراغ «کتاب پول» از «اریک لونرگن» می رویم و پای نگاه جالب او به ماجرای دارایی های مالی می نشینیم. اگر به دنبال دریچه ای تازه برای نگاه کردن به ماجرای اسکناس ها و اعتبارها می گردید پیشنهاد می کنیم که تا پایان این ماجرا با ما همراه باشید.

پول از کجا می آید؟

شاید اگر ماشینی برای سفر در زمان داشتیم و می توانستیم به گذشته برگردیم می گفتیم که پول، فقط یک ورق کاغذ است؛ اما به ما این اطمینان را می دهد که هر وقت بخواهیم می توانیم آن را با مقدار مشخصی طلا یا نقره عوض کنیم. در واقع، پول، رسید طلاهای ما است که در خزانه قرار دارد.

ولی حالا واقعا نمی دانیم چطور پرسش هایی که در مورد چیستی و منبع ایجاد پول پرسیده می شوند را پاسخ دهیم. چون دیگر هیچ خزانه ای وجود ندارد که در قبال تحویل دادن اسکناس به ما طلا یا نقره بدهد. اکنون دستگاه های چاپ اسکناس، ضرب سکه یا حتی ماشین حساب های کامپیوترها هستند که با مفهوم پول، بازی می کنند. یک صفر بیشتر، هورااا شما میلیونر هستید؛ یک صفر کمتر، وااای شما ورشکست شدید!

چرا بانک ها و مردم به پس انداز کردن نیاز دارند؟

در بخشی از «کتاب پول» به ماجرای نیاز بانک ها به پس اندازها می رسیم. پس انداز، آغاز یک چرخه از گردش های جالب اقتصادی است. اجازه بدهید این موضوع را با یک مثال برایتان توضیح دهیم. یک زوج جوان را تصور کنید که اکنون با کمک نیروی جوانی خود هر دو مشغول کار و تلاش هستند. به همین دلیل بیشتر از میزان مخارجشان درآمد دارند. از طرفی آنها به فکر آنها آینده خود هم هستند.

به همین دلیل، مقدار اضافی پولشان را در بانک پس انداز می کنند. بانک این اعتبار پس انداز شده را در قالب وام با بهره مشخص به کسانی که برای خرید خانه، خودرو یا راه اندازی و گسترش کسب و کار به اعتبار بیشتری نیاز دارند می دهد. در نتیجه این بده و بستان، مقداری سود روی اعتبار پس انداز شده زوج جوان می آید، بانک هم سود می کند و مردم نیز می توانند خانه یا چیزهای گرانی که نیاز دارند را خریداری کنند. بدون وجود پس انداز، هیچ کدام از این اتفاق ها نمی افتاد.

درسی بزرگ که دولت ها از رکودهای بزرگ یاد گرفتند

«اریک لونرگن» در کتاب پول، سری هم به میانبر دولت ها برای تکرار نکردن آشوب های پس از رکود می زند. هر کجا که پول باشد، حرف از رکود هم وجود دارد. کشورهای مختلف در سرتاسر جهان، فصل های مختلفی از رکود اقتصادی را تجربه کرده اند. در این میان، یکی از اولین کارهایی که مردم درمانده برای نجات آخرین ذره از دارایی خود انجام می دهند یورش بردن به بانک ها و خالی کردن حساب بانکی شان است. این ماجرا می توانست در عرض چند ساعت یک بانک با چند دهه قدمت را ورشکست کند. رفته رفته دولت ها یاد گرفتند که چطور از روی دادن این ماجرا جلوگیری کنند.

راه چاره باز هم در بازی کردن با صفرهای جلوی عددها و روشن کردن ماشین چاپ اسکناس بود. در یکی از آخرین رکودها که در سال 2008 رخ داد مردم فقط یک قدم تا هجوم به بانک ها و خالی کردن حسابشان فاصله داشتند. دولت ها نیز برای جلوگیری از این ماجرا اعلام کردند که هر چقدر لازم باشد اسکناس چاپ می کنند تا تمام مردم بتوانند پول های خود را از بانک بیرون بکشند. در نتیجه این اعلام، حتی بدون روشن کردن دستگاه های چاپ اسکناس هم قائله ختم به خیر شد. چون پول از وضعیت کمیابی خارج گشت و مردم نفس راحتی کشیدند.

آیا می توان به همین راحتی و بدون دردسر، پول چاپ کرد؟

اگر در مورد سختی چاپ اسکناس یا اضافه کردن اعتبار به بانک ها کنجکاو هستید باید بگوییم که بله، این موضوع خیلی هم ساده است و حتی با توجه به مثالی که کمی قبل برایتان گفتیم، می تواند از آشوب های بزرگ هم جلوگیری کند. ولی چاپ اسکناس، یک شمشیر دو لبه است. اگر بیش از اندازه و به شکلی افسار گسیخته این کار را انجام دهیم، دچار گرانی غیر قابل تحمل و تورم می شویم.

تجارت، بزرگراهی برای پیشرفت که با پول امکان پذیر می شود

کتاب پول

بررسی رابطه میان پول و تجارت، بخش دیگری بود که در کتاب پول به آن پرداخته شده بود. سرنوشت انسان ها این است که در کنار هم و با کمک یکدیگر زندگی کنند. اگر انسان های اولیه سعی می کردند که هر کدام به تنهایی از پس زندگی بر بیایند به احتمال زیاد نسل بشر تاکنون منقرض شده بود. تجارت هم یکی از روش هایی است که انسان ها با کمک آن توانستند از کمک یکدیگر نهایت استفاده را ببرند. در هر زمان از تاریخ که دولت ها تصمیم گرفتند با شعارهایی همچون «خودکفایی» خودشان را از دیگر کشورها جدا کنند چرخ اقتصادشان به شماره افتاد و به جای پیشرفت کردن مشغول درجا زدن شدند.

در این میان، پول به ابزاری تبدیل شد که می توانست تجارت میان کشورها را بسیار راحت تر کند. به ویژه این ماجرا زمانی بیشترین تاثیر خود را گذاشت که کشورهای مختلف با هم به توافق رسیدند که در یک دایره مشخص جغرافیایی به پول کشورها اعتبار دهند. در این صورت، یک تاجر می توانست با اسکناس کشور خودش در کشورهای دیگر هم به تجارت آزاد مشغول شود.

پول یک قرارداد اجتماعی است

رابطه ساده ولی در عین حال، پیچیده انسان ها با یکدیگر به نقش پول در جامعه، رنگی متفاوت می بخشد. «اریک لونرگن» در کتاب پول، اعتبار و مفهوم آن را ارزش مشترکی می داند که مردم یک کشور یا حتی جهان از آن به صورت مشترک استفاده می کنند. در واقع، اگر جامعه وجود نداشت، پول هم به وجود نمی آمد. وجود این قرارداد اجتماعی که همه بر سر ارزش آن به توافق رسیده اند، چرخ های اقتصاد را به حرکت در می آورد.

چون هر کس دوست دارد با ارائه چیزی ارزشمند، مقدار بیشتری از این قرارداد اجتماعی را به دست بیاورد و از آن برای رفع بازه گسترده ای از نیازهایش استفاده کند. پول، تجارت را به وجود می آورد، ما را به سمت وضع قوانین برای استفاده منصفانه و عادلانه از منابع سوق می دهد و دریچه نگاه ما به دیگر مردم جهان را دستخوش تغییر می کند.

ارزشی که این دارایی مادی در میان انسان ها به وجود می آورد آنها را از جمع کوچک خانواده به جامعه بزرگ جهانی هُل می دهد. به این ترتیب که هر چقدر ارتباط بیشتر و گسترده تر باشد، به دست آوردن اعتبار، راحت تر می شود.

آیا پول ما را به آدم های بهتری تبدیل کرده است؟

نمی توان پاسخ روشنی به این پرسش داد. همه ما نمونه های زیادی از پاسخ های مثبت و منفی به این پرسش را در ذهنمان داریم. ما افرادی را می شناسیم که بعد از ثروتمند شدن به خیرانی بزرگ و کارآفرینانی نامدار تبدیل شدند. در نقطه مقابل، افرادی را هم می شناسیم که قبل از پولدار شدن، افرادی به ظاهر محترم بودن اما به محض اینکه دستشان به پول رسید، روی ناخوشایندی از خودشان را به دیگران نشان دادند.

این موضوع در مورد فقر هم به همین ترتیب است. گاهی مردم فقیری را می بینیم که با آخرین حد از توانایی هایشان در پی حفظ ارزش های اخلاقی هستند. در نقطه مقابل افراد فقیری را در برخی جوامع می بینیم که حاضر هستند برای به دست آوردن پول اندکی، جان بقیه را بگیرند.

شاید بهتر باشد به جای نگاه کردن به تاثیر پول روی اخلاق آدم ها به طور مستقیم به گوهر وجودی انسان ها نگاه کنیم. چون اسکناس، چیزی نیست که به خودی خود کسی را به فردی خوب یا بد تبدیل کند. دارایی ها یک وسیله هستند. باید دید چه کسی، به چه شکلی و برای رسیدن به چه هدفی از این وسیله استفاده می کند.

آیا پول باعث جنگ می شود یا جلوی آن را می گیرد؟

در این مورد هم نمی توان به پاسخ دقیقی رسید. ولی یک چیز بر همه ما روشن است. بشر، پیشرفت کرده است. تلاش برخی کشورها برای خط کشی میان مردم کشورشان با مردم دیگر کشورها، بگو مگوهای خنده دار سران کشورها، بازی ها و نمایش هایی که برای گرفتن بیشترین امتیاز از دیگری انجام می دهند و موارد بسیاری از این دست، دست و پا زدن هایی بی فایده برای مهار کردن جهانی شدن است. با وجود تمام این تلاش ها این حقیقت که همه ما روی یک کره خاکی در کنار هم زندگی می کنیم چیز تازه ای نیست. وقتی از این دریچه به ماجرا نگاه می کنیم ترس برخی کشورها از جهانی شدن، بسیار خنده دار به نظر می رسد. چون آنها از تبدیل شدن به چیزی می ترسند که هستند!

اینترنت، دروازه ای به سوی جهانی شدن

پیشرفت بشر و باز شدن راه های ارتباطی تازه ای مانند «اینترنت» باعث شده است که مردم کشورهای مختلف جهان، آشنایی بیشتری با یکدیگر پیدا کنند. وقتی عمق آشنایی بیشتر می شود، یافتن نقطه های مشترک، زیبایی های مشترک و سخن های یک دل، بسیار آسان تر می شود.

از طرفی، این گستردگی ارتباط، امکان تجارت های گسترده را میان کشورهای مختلف جهان به وجود آورده است. در بسیاری از این موارد، مردم یاد گرفته اند که بدون توجه مستقیم به سران کشورهایشان با هم تجارت و معاشرت کنند. به همین دلیل، بسیاری از مورخان، روی دادن جنگ های جهانی در آینده بشر را بسیار کمرنگ می بینند.

نگاهی کوتاه به مرز باریک میان قرض و پس انداز

کتاب پول

بخش دیگری که در کتاب پول به آن پرداخته شده بود، نگاه سنتی و مدرن به قرض دادن و پس انداز کردن بود. در حالت معمولی، وقتی تمام دانش مالی خود را در گنجه می گذاریم، پس انداز کردن کاری خوب و قرض گرفتن کاری نه چندان خوب است. البته در اینجا منظور از خوب و بد، تاثیری است که به طور مستقیم روی آینده ما می گذارد؛ مثلا وقتی پس انداز می کنیم خیالمان را از بابت آینده راحت می کنیم. شاید ندانیم که در آینده چه اتفاقی می افتد ولی دست کم می دانیم که برای آن زمان پول داریم. در مورد قرض گرفتن هم به همین ترتیب است. ما با قرض گرفتن، خودمان را مجبور می کنیم تا در آینده ای نه چندان دور، پولی که اکنون گرفته ایم را پس دهیم؛ چه از این کار خوشمان بیاید و چه نیاید!

ولی در کل، وقتی دانش مالی مان را از گنجه بیرون می آوریم می بینیم که مرز میان پس انداز کردن و قرض گرفتن بسیار باریک تر از چیزی است که تصورش را می کردیم. ما با پس انداز کردن در حال قرض دادن پولمان به بانک ها و متقاضیان وام هستیم. از طرفی با سرمایه گذاری در بازار سهام و خرید اوراق قرضه، در حال خرید نوعی از قرض و تبدیل کردن آن به پس اندازمان هستیم.

با این حساب نمی توانیم خیلی روی نگاه سنتی که به پس انداز یا قرض دادن داریم حساب باز کنیم. چون اگر قرار باشد همه پس انداز کنند و در مقابل، هیچ کس پولی را از دیگری قرض نگیرد، اقتصاد جهانی به یک بُن بست بزرگ برمی خورد.

بهره، بخشی غیر قابل حذف از ماجرای بازارهای مالی

شما به عنوان پس انداز کننده، انتظار دارید که بانک در طول بازه های زمانی مشخصی به شما سود دهد. این سود، بخشی از همان بهره ای است که بانک هنگام قرض دادن پول شما به متقاضیان وام از آنها می گیرد. بهره، تنها علتی است که انجام این بده و بستان را منطقی می کند. در این هنگام، پول اندکی تغییر نقش می دهد و از یک اعتبار به یک وسیله تبدیل می شود. وسیله ای که برای استفاده از آن باید کرایه ای به صاحبش پرداخت شود.

کتاب پول در مورد رابطه میان بهره و بانکداری اسلامی هم سخن می گوید. کشورهایی که اقتصاد اسلامی در آنها جاری است تلاش کردند تا با پیچاندن این موضوع، امضا کردن قراردادهای گوناگون و تغییر نام آن، هویت بهره را تغییر دهند. ولی این تقلای بیهوده به جایی نرسیده است. بهره، بهره است. شما هر اسمی هم که روی آن بگذارید باز هم پولی است که از وام گیرنده دریافت می شود و میان بانک و صاحب پس انداز تقسیم می شود. اگر بهره و انگیزه ای که برای دریافت آن وجود دارد حذف شود، ضربه های مهلکی به چرخه اقتصاد وارد می شود. حتی می توانیم بگوییم که از حرکت باز می ایستد.

فعالیت مالی روی درک و شناخت ما از خودمان تاثیر می گذارد

حرکت کردن در جاده شناخت خودمان، موضوعی جنجال برانگیز است. بسیاری از ما با خودمان غریبه ایم. به همین دلیل، وقتی در مقابل یک چالش یا رویداد تازه قرار می گیریم ممکن است به واکنشی که از خودمان نشان دهیم با چشمی سرشار از تعجب نگاه کنیم. فعالیت در بازارهای مالی نیز چنین اثری را روی ما می گذارد.

هر چقدر که بیشتر در مورد اسکناس و اعتبار می خوانیم و می شنویم هر اندازه که بیشتر به سرمایه گذاری حرفه ای در بازارهای مالی نزدیک تر می شویم، با هر بار شکست، هر پیروزی، هر سود و هر ضرر، با شکل های تازه ای از شخصیتمان آشنا می شویم. این موضوع به ما کمک می کند تا مسیرهای رشد و فرصت تغییرهای مثبت را با چشمی بازتر و آگاه تر پیدا کنیم. با این حساب، پول و بازی با آن، بسیار بیشتر از آنچه که فکرش را می کنیم روی ما، زندگی مان و جهانی که در آن نفس می کشیم تاثیر می گذارد.

نظر شما چیست؟

آیا بازی کردن با پول و دارایی های مالی دریچه ای به سوی شناخت بیشتر خودتان به رویتان باز کرده است؟

ادامه مطلب
سرمایه گذاران مبتدی
معرفی 9 کتاب برتر برای سرمایه گذاران مبتدی

فرقی نمی کند که تازه وارد کالج شده اید یا هنوز نوجوان هستید، احتمالاً می دانید که سرمایه گذاری تا چه حد می تواند مهم باشد؛ با این حال هنگامی که قصد دارید شروع به کار کنید، مهم است که اصول سرمایه گذاری و گزینه های مختلفی را که پیش رویتان قرار دارد، درک کرده و هوشمندانه ترین مسیر را انتخاب کنید. براساس یک نظرسنجی که در سال 2018 انجام شده است، 65 درصد از بزرگ سالان فکر می کنند سرمایه گذاری در بازار سهام ترسناک است. در میان ترس های آن ها مواردی چون سرمایه گذاری اشتباه، اعتماد به منبع نادرست یا نداشتن پول کافی برای سرمایه گذاری به چشم می خورد.

9 کتاب برتر برای سرمایه گذاران مبتدی

اگر شما جزء سرمایه گذاران مبتدی هستید، بهتر است قبل از هرگونه اقدامی بهترین کتاب هایی را که برای سرمایه گذاران نوشته شده است، مطالعه کنید.

1- کتاب کوچک سرمایه گذاری عقل سلیم (The Little Book of Common Sense Investing)

سرمایه گذاران مبتدی

بیشتر کارشناسان مالی اتفاق نظر دارند که «کتاب کوچک سرمایه گذاری و عقل سلیم» نوشته جان سی بوگل مشهور یک شاهکار است. این کتاب برای سرمایه گذاران نوشته شده و مانند یک کتاب مقدس است. صرف نظر از سن و سالی که دارید، بهتر است پیش از شروع هر سرمایه گذاری این کتاب را بخوانید. این کتاب اولین بار در سال 2007 منتشر و در سال 2017 تغییراتی در آن داده شد. طی این تغییرات، دو فصل جدید شامل تخصیص دارایی و گزینه های سرمایه گذاری بازنشستگی به کتاب اضافه شده است. کتاب کوچک سرمایه گذاری چارچوب لازم برای یک سبد سرمایه گذاری کم ریسک را به شما ارائه می دهد. علاوه بر این به شما آموزش می دهد که چگونه تصمیم های هوشمندانه برای سرمایه گذاری های خود بگیرید. بوگل درباره اهمیت صندوق های سرمایه گذاری شاخص صحبت کرده و به خوانندگان توصیه می کند طمع در سرمایه گذاری را نادیده بگیرند و به جای آن بر یک سبد سرمایه گذاری متنوع و گسترده تمرکز کنند.

2- کتاب راهنمای مبتدیان برای بازار سهام (A Beginner’s Guide to the Stock Market)

سرمایه گذاران مبتدی

سرمایه گذاران مبتدی که تجربه ای در بورس و بازار سهام ندارند، از طریق این کتاب می توانند نکات مهم را یاد بگیرند. متیو کرتر، نویسنده این کتاب انواع سهام و نحوه عملکرد آن ها را تجزیه و تحلیل می کند. در عین حال توضیح می دهد که چگونه می توان سهام را آنالیز کرده تا آن هایی را پیدا کنید که در کوتاه مدت و بلندمدت عملکرد خوبی داشته باشند. یکی از زمینه های کلیدی این کتاب این بوده که اشتباهات بیشتر سرمایه گذاران مبتدی را توضیح داده و راهکارهای اجتناب از آن ها را نیز برای خواننده نام می برد. کتاب «راهنمای بازار سهام برای مبتدی ها» به استراتژی های سرمایه گذاری و روش هایی که برای سرمایه گذاران جدید و مشتاق ایده آل بوده نیز می پردازد.

3- کتاب هزاره را شکست (Broke Millennial)

سرمایه گذاران مبتدی

آرین لوری نویسنده کتاب Broke Millennial سعی کرده تا جای ممکن به چالش های پیش روی سرمایه گذاران مبتدی بپردازد. یکی از این چالش ها نحوه سرمایه گذاری در زمانی است که انواع و اقسام قسط ها روی دوش شما سنگینی کرده است. نویسنده اعتقاد دارد که اگر می خواهید سرمایه گذاری مؤثری شوید، باید بتوانید امور مالی شخصی را درک کرده و روی عادات خرج کردنتان فکر کنید. آرین لوری توضیح می دهد که چگونه کنترل امور مالی خود را به دست بگیرید؛ حتی اگر پول زیادی به دست نمی آورید و در همین زمان به سرمایه گذاری نیز فکر کنید. سرمایه گذاران مبتدی با مطالعه این کتاب نکاتی را در مورد چگونگی افزایش حقوق و شروع پس انداز برای بازنشستگی یاد می گیرند. برخلاف بسیاری از راهنماهای مالی سنتی، این کتاب برای سرمایه گذاران بسیار مدرن نگارش شده و با مطالعه آن به راحتی به مفاهیمش پی می برید.

4- کتاب سرمایه گذاری در املاک اجاره ای (The Book on Rental Property Investing)

سرمایه گذاران مبتدی

سرمایه گذاران مبتدی ممکن است هنگام طراحی سبد سرمایه گذاری بلافاصله به بازار سهام نیز فکر کنند. با این حال بازار سهام تنها جایی نیست که شما می توانید پول خود را در آن سرمایه گذاری کنید. اگر از کاری که قرار است انجام دهید، آگاه باشید، سرمایه گذاری در املاک اجاره ای می تواند به رشد سرمایه شما کمک زیادی کند. این کتاب کل فرایند خرید و اجاره ملک را پوشش می دهد در عین حال توصیه هایی را درباره انتخاب ملک مناسب، تصمیم گیری بین فروش و اجازه ارائه می دهد. نویسنده این کتاب برندون ترنز است که چارچوب کاملی برای افزایش دارایی با استفاده از سرمایه گذاری در املاک و مستغلات را به شما توضیح می دهد. کتاب «سرمایه گذاری در املاک اجاره ای» به بررسی اصولی می پردازد که در صورت صاحب خانه بودن باید به آن ها دقت کنید. همچنین چگونگی غلبه بر چالش ها را بیان می کند.

5- کتاب تنها راهنمای سرمایه گذاری که همیشه به آن نیاز دارید (The Only Investment Guide You’ll Ever Need)

سرمایه گذاران مبتدی

با استفاده از این راهنما سرمایه گذاران مبتدی یاد می گیرند که چگونه می توانند یک سبد سرمایه گذاری را با صفر دلار شروع کنند. اندرو توبیاس نویسنده و مشاور امور مالی که نویسنده این کتاب برای سرمایه گذاران مبتدی است، اهمیت ایجاد یک پایه مالی برای سرمایه گذاری را توضیح داده و بر ایجاد یک حساب پس انداز سالم تمرکز کند. خوانندگان این کتاب می توانند توصیه های سرمایه گذاری مناسبی را مشاهده کرده و آن ها را در تمام جنبه های زندگی مالی خود اعمال کنند. این کتاب در ابتدای دهه 1970 منتشر و بعدتر در سال 2016 بازنویسی شد. نویسنده این کتاب نکاتی را درباره بحران مالی 2008 به آن افزوده است.

6- کتاب یک نفر در وال استریت (One Up on Wall Street)

سرمایه گذاران مبتدی

در این راهنمای مالی کامل پیتر لینچ برخی از بهترین اسراری را که مستقیم از سرمایه گذاران باتجربه وال استریت کسب کرده را برای سرمایه گذاران مبتدی شرح می دهد. او اعتراف کرده که کتاب One Up on Wall Street حول افزایش سهام اینترنتی چرخیده و روش هایی را که سرمایه گذاری مدرن در سال های اخیر تجربه کرده است، بررسی می کند. لینچ در این کتاب برای سرمایه گذاران مبتدی فرصت هایی را که نباید از دست بدهند، لیست کرده است. پیتر لینچ مدیر سابق صندوق سرمایه گذاری فیدلیتی بوده که طی چندین سال مدیریت خود میلیاردها دلار سود را روانه این صندوق کرد. او نحوه تحقیق و یافتن سهامی را که احتمالاً عملکرد مناسبی داشته، توضیح داده و سهامی را که احتمالاً ده برابر شده و بازدهی زیادی دارند معرفی می کند.

7- کتاب فکر کردن سریع و آهسته (Thinking Fast and Slow)

سرمایه گذاران مبتدی

چرا ما به جای واقعیت ها و آمارها براساس احساس درونی تصمیم می گیریم؟ دنیل کانمن، روانشناس، اقتصاددان و برنده جایزه نوبل در سال 2002 در علوم اقتصادی در این کتاب به بررسی روشی می پردازد که بیشتر ما برای تصمیم گیری های اصلی و مهم زندگی خود از انتخاب همسر گرفته تا سرمایه گذاری پول و دارایی خود از آن استفاده می کنیم. این کتاب پرفروش نیویورک تایمز به این موضوع می پردازد که چند نفر از ما براساس غریزه و شهود انتخاب کرده و این کار چگونه روی آینده مالی ما تأثیر می گذارد. کتاب «تفکر سریع و آهسته» که برای سرمایه گذاران مبتدی نوشته شده است، نشان می دهد که چطور می توان با حذف احساسات از معامله، تصمیم گیری های هوشمندانه ای برای سرمایه گذاری صورت داد. سرمایه گذاران مبتدی می توانند بیشتر درباره انتخاب سهامی که احتمالاً از دیگر سهم ها بهتر عمل کرده، یاد بگیرند. درمجموع کانمن در این کتاب نشان می دهد که چگونه می توان تصمیم گیری های بهتری را براساس منطق صورت دهد، حتی اگر این تصمیم گیری ها ناراحت کننده باشند.

8- کتاب راهنمای مدرن سرمایه گذاری در بازار بورس برای نوجوانان (The Modern Guide to Stock Market Investing for Teens)

سرمایه گذاران مبتدی

کتاب «راهنمای مدرن سرمایه گذاری در بازار بورس برای نوجوانان» نکات و استراتژی های کلیدی را برای سرمایه گذاران مبتدی در بازار سهام پوشش می دهد. این کتاب توسط یک نوجوان به نام آلن جان در کالیفرنیا در سال 2020 منتشر شد. او می خواست به جوانان کمک کند تا اهمیت شروع سفرهای سرمایه گذاری خود را زودتر درک کنند. نویسنده از نوجوانان و دانشجویان می خواهد که با هر مقدار پولی که می توانند سرمایه گذاری کنند و توضیح می دهد که چگونه این چند دلار سرمایه گذاری می تواند در طول زمان رشد کند. سرمایه گذاران مبتدی که درباره سرمایه گذاری مردد هستند، در این کتاب استراتژی های ساده ای برای شروع یک سبد سرمایه گذاری و در عین حال کسب دانش مالی شخصی و سرمایه گذاری برای بازنشستگی را مطالعه می کنند. به طورکلی این کتاب اغلب به موضوعات پیچیده و دور از دسترس به روشی کاملاً قابل درک می پردازد.

9- کتاب سرمایه گذاری در املاک و مستغلات (Investing In REITs)

سرمایه گذاران مبتدی

سرمایه گذاری غیرفعال در املاک و مستغلات اغلب از سوی سرمایه گذاران مبتدی نادیده گرفته می شود. سرمایه گذاری در املاک و مستغلات می تواند افراد را به صاحب خانه یا مدیر دارایی تبدیل کند. ویرایش چهارم این کتاب به این موضوع می پردازد که چگونه سرمایه گذاران مبتدی می توانند تنوع را در سبد سرمایه گذاری خود شروع کرده و برخی از بهترین بازده ها را در بازار از طریق REIT کسب کنند. این کتاب را رالف بلاک نوشته که قبل از مرگ به مدت 40 سال مشاور متخصص در زمینه سرمایه گذاری املاک و مستغلات بود. در این کتاب، تاریخچه این نوع سرمایه گذاری و نحوه شروع به کارگیری آن ها نوشته شده است. بلاک جایزه دستاورد صنعت 2004 را از انجمن ملی اعتماد سرمایه گذاری املاک و مستغلات دریافت کرد.

سخن پایانی

مطالعه کتاب یکی از بهترین راه های یادگیری است؛ زیرا این فرصت برای شما فراهم بوده تا بتوانید به خوبی روی یک موضوع متمرکز شوید. یکی از مفاهیم مهم این روزها نحوه سرمایه گذاری است که پیر و جوان به دنبال یادگیری آن هستند. بزرگ ترین مانع برای شروع سرمایه گذاری این بوده که نمی دانیم چگونه و از کجا باید اولین قدم را برداریم. مطالعه کتاب های توصیه شده کمک می کند تا سرمایه گذاران مبتدی به خوبی با تمام جنبه های مسیر آشنا شوند و بتوانند بهترین استراتژی ها را برای خود بچینند. شما کدام یک از کتاب های معرفی شده در این لیست را مطالعه کرده اید؟ آیا مطالعه آن ها برای شما مفید بوده است؟ نظرات خود را در کامنت با ما در میان بگذارید.

سؤالات متداول

راه های زیادی برای سرمایه گذاری در سنین کم وجود داشته از جمله:

سرمایه گذاری به شما کمک می کند تا بتوانید به سودآوری بسیار زیادی برسید. این سودآوری شما را در مسیر رسیدن به آرزوها و اهدافتان کمک می کند.

قطعاً نه، شما بسته به علایق خود می توانید راه های مناسب برای یادگیری سرمایه گذاری را انتخاب کنید. با این حال یکی از بهترین راه ها برای شناخت نوع علاقه مندی ها می تواند مطالعه کتاب برای سرمایه گذاری باشد.

ادامه مطلب
چین چگونه سرمایه داری شد؟
معرفی و خلاصه کتاب چین چگونه سرمایه داری شد اثر رونالد کوز

این مقاله از روی نسخه اصلی و انگلیسی کتاب چین چگونه سرمایه داری شد خلاصه برداری شده است!

«چین چگونه سرمایه داری شد؟» شاید این پرسش مشترک افراد زیادی باشد. چه شد؟ چه اتفاقی افتاد که ناگهان چین، بازار جهانی را قبضه کرد و به یک قدرت اقتصادی تبدیل شد؟ آنها از چه فرمولی برای این تحول بزرگ استفاده کردند و آیا می توان آن نسخه را برای تمام کشورهای جهان پیچید؟

خلاصه کتاب چین چگونه سرمایه داری شد (How Did China Become Capitalist)

در این قسمت از خانه سرمایه به سراغ کتاب «چین چگونه سرمایه داری شد؟» نوشته «رونالد کوز» و «نینگ وانگ» می رویم تا سر از کار تحول بزرگ چین از کشوری غرق در فقر تا تبدیل شدن به یک قدرت اقتصادی در بیاوریم و پاسخی برای سوال هایمان بیابیم. اگر به ماجرای تحول اقتصادی کشورهایی مثل چین، علاقه مند هستید یا می خواهید نگاه عمیق تری به بازی قدرت و سیاست کشورها بیندازید، حتما تا پایان این خلاصه کتاب با ما همراه باشید.

مائو، انقلاب فرهنگی و نتیجه ای که به دنبال داشت

برای یافتن پاسخ این سوال که: «چین چگونه سرمایه داری شد؟» باید نگاهی به ماجرای «مائو» و تلاش هایی که برای تغییر ملت چین کرد بیندازیم. مائو، رهبر کمونیسم چین بود. او در دوران جوانی تحت تاثیر اندیشه های کمونیسم روسیه قرار گرفت و به طرفدار دو آتیشه این مکتب تبدیل شد. البته این کافی نبود که فقط خودش کمونیسم باشد. مائو می خواست تمام ملت چین را که برای سال ها درگیر جنگ های داخلی و خارجی بودند به سوی کمونیسم سوق دهد. چون آن زمان، این مسیر را تنها راه رسیدن به آزادی، رفاه و صلح می دانست.

کم کم، دانشجویان و افرادی که داد روشنفکری را سر می دادند به کمونیسم، مائو و اندیشه هایی که در سر داشت علاقه مند شدند. مائو و پیروانش جلسه های خود را در مکان های مخفی برگزار می کردند. چون دولت آن هنگام چین، به شدت از کمونیسم بیزار بود و نمی خواست ملت چین را با آن گرفتار کند. ولی مائو و پیروانش طور دیگری فکر می کردند. در نهایت، مائو به پیروزی رسید و قدرت را در دست گرفت.

مسیر اشتباه مائو در انقلاب فرهنگی

چین چگونه سرمایه داری شد؟

در ادامه کتاب «چین چگونه سرمایه داری شد؟» به ماجرای مخالفت مائو با تحصیلات دانشگاهی می رسیم. این در حالی است که جامعه سنتی چین بر اساس آموزه های «کنفوسیوس» به افراد تحصیل کرده اجر و قرب زیادی می داد. مائو به دلیل تجربه های بدی که در دوران کودکی و نوجوانی داشت با خودآموزی بیشتر کنار می آمد و از تحصیلات آکادمیک دل خوشی نداشت. به همین دلیل، وقتی جمهوری خلق چین به وجود آمد و نخبگان چینی از سرتاسر جهان برای خدمت به کشورشان برگشتند با سرزمینی متفاوت روبه رو شدند که دیگر به دانش و مهارت آنها اهمیتی نمی داد.

موضوع مهم دیگری که باعث می شد این بخش فعال جامعه به حاشیه کشانده شوند، تفکر غیر کمونیستی و آزادشان بود. در حقیقت، بسیاری از این نخبگان نتوانستند با سلطه گری و خشونت های بی رحمانه جمهوری خلق چین به رهبری مائو و ماجرای انقلاب فرهنگی کنار بیایند. بسیاری از آنها در جریان اعتراض هایشان به این ماجرا جان خود را از دست دادند یا سر از زندان ها در آوردند. این سرنوشت مشترک تمام کسانی بود که در دل یا سرشان نظری مخالف مائو داشتند.

مائو و تقسیم قدرت بین مسئولان استانی

یکی دیگر از مواردی که در کتاب «چین چگونه سرمایه داری شد» آمده بود ماجرای تمایل شدید مائو به تمرکز زدایی و انتقال قدرت بین مقامات استانی بود. چین، کشور پهناوری است. مائو می دانست که نمی تواند با یک قدرت مرکزی از پس مردمی که شاید با نظرات و روش های خشن او مخالفت کنند بر بیاید. به همین دلیل، برای هر منطقه، مقام هایی از طرفداران خود را انتخاب کرد و قدرت محلی را به آنها را داد.

مقامات محلی از ترس برکنار یا کشته شدن، هیچ مخالفتی با دستورات مائو نمی کردند. به همین دلیل مائو توانست برای سال های طولانی ریاست جمهوری خلق چین را در دست بگیرد. او در هر استان، چشم ها و گوش های فراوان داشت و نمی گذاشت کنترل ماجرا از دستش خارج شود.

دروغ پشت دروغ در یک سیاست اشتباه

یکی از سیاست هایی که مائو به خیال خودش برای پیشرفت اقتصادی چین انجام می داد «حرکت رو به جلو» نامیده می شد. این ماجرا که با تصرف کردن تمام دارایی کشاورزان به نفع جمهوری خلق، خاموش کردن اجاق های درون خانه ها، دستور کشتن گنجشک ها در سطح کشور و مجبور کردن کشاورزان به خوردن وعده های غذایی در مکان های مشخص بود، بذر دردسرهای فراوانی را در دل نهفته داشت.

ماجرا از آن آنجا بیخ پیدا کرد که مقامات محلی برای نشان دادن درستی سیاست های مائو، آمارهای غلطی را از سطح زیر کشت غلات و محصولاتی که به دست می آمدند ارائه دادند. البته آنها مجبور به این کار بودند چون هیچکس نمی خواست بر سر جان یا موقعیت شغلی اش ریسک کند. از طرفی، حتی اگر کسی پیدا می شد و خبرهای واقعی را به بسترهای دیگری مانند روزنامه می فرستاد تا به قول خودش روشنگری کند، سانسورچی های مائو تمام آن اخبار را حذف می کردند!

صادرات غله به جهان و گرسنگی کشاورزان

چین چگونه سرمایه داری شد؟

رساندن اخبار اشتباه تنها یک طرف ماجرا بود. در واقع، همه بالا دستی ها می دانستند که این اخبار اشتباه است؛ ولی نمی خواستند به اشتباه بودن این سیاست و ظلمی که در حق کشاورزان کردند اعتراف کنند. به همین دلیل، مقامات محلی مجبور بودند تا آخرین دانه غله ای که گزارش دروغین آن را اعلام کرده بودند به دولت تحویل دهند. این یعنی کم کردن وعده های غذایی کشاورزان و مجبور کردن آنها به انجام کار بیشتر.

سرنوشت کشاورزان و صادرات غله چه شد؟

این ماجرا هر سال بدتر از سال قبل اجرا می شد. چون مائو انتظار داشت زمین های کشاورزی هر سال دو یا چند برابر بیشتر از سال قبل، بهره وری داشته باشند. کار به جایی رسید که محققان و برخی دانشمندان آن زمان به شکلی نامحسوس با انتشار مواردی همچون «قابلیت حاصلخیزی زمین»، «میزان نور طبیعی» و «آب» حداکثر میزان بازدهی زمین های کشاورزی را در گوش مقامات بالایی فرو کنند! اما پُر واضح است که این تلاش ها به جایی نرسیدند.

در کنار تمام بلبشوهای انسانی، ماجرای کشتن گنجشک ها باعث رشد کردن بی حد و اندازه آفات شد. خیلی زود، موج های عظیمی از حشرات در نبود گنجشک ها به مزرعه ها حمله کردند و محصولات زراعی را به تاراج بردند. ادامه این سیاست ظالمانه و صادر کردن دیوانه وار غلات که با خشونت زیادی همراه بود تا جایی پیش رفت که دست کم 40 میلیون کشاورز از گرسنگی جان دادند. چون چیزی که صادر می شد، تولید بیشتر محصولات کشاورزی نبود بلکه وعده های غذایی کشاورزانی بود که تا آخرین ذره انرژی خود را برای کشت محصولات خرج کرده بودند.

مرگ مائو؛ زمانی که همه فرصتی برای دیدن و بیان حقیقت پیدا کردند

ما با هدف یافتن این سوال که «چین چگونه سرمایه داری شد؟» نگاهی به ماجرای مائو انداختیم؛ اما این تمام حقیقت نبود. بعد از دسته گل های بزرگی که مائو در زمینه اقتصاد و سیاست داخلی به آب داد، کم کم صدای اعتراض ها از گوشه و کنار شنیده می شد. مردم، ناراضی، خسته، گرسنه و عصبانی بودند.

می توان گفت که مرگ مائو به مانعی برای شورش مردم چین تبدیل شد. چون مردم با خودشان فکر کردند که شاید فرد جدید بعدی که قدرت را در دست می گیرد افکاری بهتر و عاقلانه تر از مائو داشته باشد. تاریخ نشان داد که این بار حق با مردم بود. البته اهالی سیاست هم به خوبی درک کرده بودند که در حال حرکت روی لبه یک تیغ هستند. اگر ملت چین علیه دولت کمونیست با هم متحد می شدند هیچ چیزی نمی توانست جلوی آنها را بگیرد.

چین چگونه سرمایه داری شد؟

حالا وقت آن رسیده است که به پاسخ این پرسش بپردازیم. مائو مواردی همچون مفاهیم «ضد مردمی»، «ضد دانش»، «احترام به تضاد طبقاتی»، «محکوم کردن مالکیت خصوصی»، «زورگویی و کشتن مخالفان»، «بستن چشم ها در مقابل حقیقت»، «پافشاری روی ایدئولوژی»، «تمرکززدایی» و «فقر» را در چین خسته از جنگ های داخلی و خارجی گسترش داد. نتایج این کار فاجعه بار بودند اما مائو تا لحظه ای که زنده بود نمی خواست این واقعیت را بپذیرد که اشتباه بزرگی کرده است.

پس از مرگ مائو و خاموش شدن آتش رقابت بر سر جانشینی او، دولت جدید با انبوهی از مشکلات و نارضایتی روبه رو شد. تنها راه چاره برای نجات چین از نابودی، روی آوردن به تغییر بود. ولی به دلیل سیاست های غلط مائو، ارتباط مردم چین با کشورهای خارجی که مائو آنها را زورگو و سرمایه دار صدا می زد، کاملا قطع شده بود. به همین دلیل دولت جدید، هیچ ایده یا الگویی نداشت که چطور باید سیستم جدیدی را روی کار بیاورد. به همین دلیل، به ناچار باز هم به همان تفکرات دوران مائو برگشت و سعی کرد با انجام اصلاحات گسترده، سیستمی نو و کارا را به وجود بیاورد.

آنچه می خواستند و آنچه شد

دولت جدید چین که بعد از مائو قدرت را به دست گرفت یک هدف بزرگ داشت و آن این بود که به نماد سوسیالیسم در جهان تبدیل شود. ولی در عمل، حرکت هایی که برای توسعه اقتصاد، فقر زدایی و توقف تضاد طبقاتی برداشت آن را به یک کشور قدرتمند از نظر اقتصادی تبدیل کند. اگر بخواهیم خیلی ساده به سوال «چین چگونه سرمایه داری شد؟» پاسخ دهیم به این می رسیم که: «با قبول نیاز به تغییر، پذیرفتن اشتباه های گذشته و انجام اصلاحات بزرگ به یک کشور سرمایه داری تبدیل شد.»

دولت چین به جای تمرکز روی قدرت محدود خودش، بازار را به دست بخش خصوصی و مردم داد. نتیجه این ماجرا چین را به یکی از قدرتمندترین اقتصادهای جهان تبدیل کرد. شاید در ظاهر اینطور نباشد اما چین تنها زمانی توانست تکانی به اوضاع اقتصادی خود بدهد که از کمونیسم و اندیشه های پیرامون آن دور شد و به سمت سرمایه داری حرکت کرد.

سفر رهبران چین به خارج از کشور و دیدن حقیقت!

در کتاب «چین چگونه سرمایه داری شد؟» به موضوع جالب سفر رهبران چینی بعد از سال های طولانی به کشورهای قدرتمند جهان می رسیم. چینی ها که به دلیل سیاست های کمونیسم وار مائو برای چند دهه، ارتباط خود را با دنیا قطع کرده بودند و به دنبال خودکفایی می گشتند، ناگهان دروازه های دنیا را به روی خودشان باز دیدند.

از آنجا که به دنبال یک الگوی مناسب برای تغییر و تحول ماندگار می گشتند و می خواستند مسئله فقر را از چین ریشه کن کنند، سفرهای تحقیقاتی خود را آغاز کردند. یکی از اثرگذارترین سفرهای خارجی رهبران چینی به انگلستان بود. آنها از انگلیس، جز آنچه در کتاب های «مارکس» خوانده بودند چیزی نمی دانستند. به همین دلیل فکر می کردند که هر چه باشند، وضعشان در چین بهتر از انگلیسی ها است.

ولی وقتی پایشان را در لندن گذاشتند فهمیدند که حتی خود انگلیسی ها هم به مارکس و عقاید او پایبند نماندند و گام های بزرگی را در خلاف جهت توصیه های او برداشتند. مردم در انگلیس، رفاه نسبی داشتند، نظام طبقاتی بسیار کمرنگ بود و کشور در یک نگاه، آباد و زیبا به نظر می رسید. این سفر و چیزهایی که از آن یاد گرفتند، چینی ها را برای حرکت به سمت سرمایه داری و کمرنگ کردن کمونیسم، تشویق کرد.

آیا اصطلاحات پس از مائو باعث حذف کمونیسم از چین شد؟

در متن کتاب «چین چگونه سرمایه داری شد؟» به این نتیجه می رسیم که دولت جدید چین با وجود تلاش برای حفظ ارز ش های کمونیستی خود و حرکت به سمت سوسیالیسم در گیرودار تغییرات و سر درآوردن از سرمایه داری، باز هم ماهیت اصلی کمونیستی خود را با چنگ و دندان حفظ کرد. در نتیجه، پاسخ این سوال «خیر» است.

هدف اصلی نویسندگان کتاب «چین چگونه سرمایه داری شد؟» چه بود؟

چین چگونه سرمایه داری شد؟

چین و ماجراهایی که در طول قرن معاصر از سر گذراند، از چندین جهت، قابل بررسی هستند و نکته های قابل توجهی را برای دولت ها، ملت ها و کارآفرین های سرتاسر جهان دارند. نویسندگان کتاب «چین چگونه سرمایه داری شد؟» می خواستند با بررسی علت مشکلات بزرگ چین، یافتن بزرگ ترین مقصرها، موشکافی خسارت ها و بازبینی راه حل های تازه ای که جانی دوباره به اقتصاد چین بخشیدند، الگوهای درست و غلط نهفته در این ماجرا را استخراج کنند و پیش چشم دولت ها بگذارند.

مواردی همچون: «تاکید زیاد روی خودکفایی در همه چیز»، «قطع کردن ارتباط مردم با دیگر مردم جهان»، «زورگویی»، «تجاوز به اموال خصوصی»، «ایجاد کردن محدودیت »، «دیکته کردن عقاید به مردم» و «ممنوع بودن تفکر و حرف زدن آزادانه» از ذهن مشوش مائو بیرون آمدند و نتیجه آن مرگ چند صد میلیون چینی از انسان های معمولی گرفته تا نخبگان، نظامیان و …  بود.

آیا می توان نسخه چین را برای دیگر کشورهای جهان پیچید؟

چین، هنوز در ابتدای مسیر آزمون و خطای روش های مدیریتی خود است. بنابراین، نمی توان موفقیت اقتصادی فعلی را به عنوان پیروزی نهایی تفکر جدید آنها در نظر گرفت. چون دولت چین هنوز هم درگیر سانسورهای شدید، محدودسازی مردمش و سرکوب مخالفان است.

با این حساب، کشورهایی که به دنبال پیروری بی حساب و کتاب از مسیر چین هستند تا بتوانند به موقعیت اقتصادی فعلی او برسند، چه بسا ندانسته خودشان را در دام یک آشوب بزرگ می اندازند و ملتشان را دچار رنج های بی دلیل می کنند. باید با چشم های باز و با توجه به عصر جدید، قدم برداشت. چون روزگار دیکته کردن عقاید و سرکوب کردن سخن ها گذشته است.

نظر شما چیست؟

با توجه به وضعیت فعلی چین، برخی آشوب های داخلی و میزان بالای بدهی آن، پیش بینی می کنید که چه آینده ای در انتظار این ملت باشد؟

ادامه مطلب
اخلاق تولید پول
معرفی و خلاصه کتاب اخلاق تولید پول اثر یورگ گوئیدو

این مقاله از روی نسخه اصلی و انگلیسی کتاب اخلاق تولید پول خلاصه برداری شده است!

خلاصه کتاب اخلاق تولید پول (The Ethics Of Money Production)

میان اقتصادی که اکنون در جهان وجود دارد و اقتصادی که می تواند باشد، از زمین تا آسمان فاصله است. اخلاق تولید پول، ماجرایی است که در اقتصاد فعلی، آگاهانه نادیده گرفته می شود. به همین دلیل، اقتصادها بیمار هستند و نمی توانند پتانسیل واقعی خود را به نمایش بگذارند.

در این قسمت از خانه سرمایه به سراغ کتاب بسیار جالب «اخلاق تولید پول» نوشته «یورگ گوئیدو هولسمن» می رویم و در کنار شما این کتاب جالب را ورق می زنیم. اگر شما هم احساس می کنید که دخالت دولت ها در اقتصاد به ضرر این بخش است و گاهی در ذهنتان به رویای اقتصاد آزاد فکر کرده اید، حتما تا پایان این خلاصه کتاب با ما همراه باشید.

نگاهی به علت تولد پول؛ تهاتر و دردسرهای آن

در کتاب «اخلاق تولید پول» قبل از هر چیزی به ریشه نیاز به پول پرداخته شده است. قبل از حضور پول، مردم به صورت تهاتری و با مبادله کالا به کالا نیازهای خود را برطرف می کردند؛ اما این شیوه معامله، کم و کسری های زیادی داشت. به عنوان مثال، مردم نمی تواند فقط به دلیل داشتن یک نوع کالا، حتما کالای مورد نظر خود را از طریق تهاتر به دست بیاورند.

این موضوع، باعث تهاترهای پیچیده ای می شد تا در نهایت بعد از مشقت فراوان، فرد مورد نظر بتواند کالای مورد نظرش را به دست بیاورد. از این نظر، پول توانست تا حدودی مشکلات را برطرف کند. در این صورت دیگر فرقی نداشت که شما چه کالایی می خواهید. چون اگر می توانستید به اندازه ارزش آن پول پرداخت کنید، آن کالا به شما تعلق می گرفت.

پول، واقعا چیست؟

برای رسیدن به درک درستی از اخلاق تولید پول باید درک عمیق تری نسبت به چیستی پول داشته باشیم. با هم گفتیم که مردم برای برطرف کردن نیازهایشان دست به دامان تهاترهای غیر مستقیم شدند. وقتی یک گزینه – طلا، نقره، نوعی سنگ کمیاب، میخ، گاو و گوسفند و … – در یک جامعه به عنوان کالای واسطه آن هم با ارزش مشخصی پذیرفته شود، آنگاه می توانیم آن را «پول» صدا بزنیم.

در کنار پول واقعی، مفهومی به نام «پول اعتباری» هم وجود دارد. این پول با وجود آنکه به صورت فیزیکی در دسترس نیست اما ارزش وعده داده شده آن در دست مردم و حتی ملت ها گردش می کند.

آزاد شدن تولید پول توسط افراد جامعه؛ یکی از چند راه حفظ اخلاق تولید پول

در حالت معمولی – یعنی چیزی که اکنون در جهان رواج دارد – فقط دولت ها اجازه چاپ پول و ضرب سکه را دارند. دولت ها بر این باور هستند که وقتی قدرت کنترل پول و حتی ارزش گذاری آن در دست یک جبهه باشد، فساد، تقلب و ماجراهایی از این دست در آن اتفاق نمی افتد. ولی همه ما خوب می دانیم که با وجود قدرت مطلق دولت ها برای چاپ پول و ضرب سکه، باز هم فساد مالی، پول شویی، رانت خواری و موارد بسیاری از این دست اتفاق می افتند.

بنابراین، اگر بستری فراهم شود که مردم و افراد علاقه مند به حوزه مالی نیز بتوانند وارد کسب و کار ضرب سکه و چاپ پول شوند، بعد از مدت کوتاهی که از فراز و فرودها بگذرد و مردم بتوانند با این روند آشنا شوند، شاهد بهتر شدن ارزش پول ها خواهیم بود. البته بدون شک آن هنگام هم مشکلاتی وجود خواهند داشت اما به پای دسیسه چینی های فعلی قدرتمندان زمان ما نمی رسند!

ارزش پول و ماجرای کمیابی

یکی از نظریه های معروف جهانی که در کتاب «اخلاق تولید پول» به آن و رابطه ای که با پول دارد اشاره شد «نظریه کمیابی» بود. بر اساس این نظریه، تمام منابع جهان که خودمان هم شاملش می شویم بسیار محدود هستند. به همین دلیل، ما همیشه در حال پرداخت «هزینه فرصت» هستیم.

به زبان ساده، وقتی داشتن چیزی را انتخاب می کنیم ناخواسته، نداشتن چیزهای دیگر را هم انتخاب خواهیم کرد. نظریه کمیابی فقط محدود به دنیای اقتصاد نمی شود. اگر سری به کتاب های تاریخ، زیست شناسی، جغرافیا و … هم بزنید می تواند با مثال های متفاوت آن آشنا شوید.

حالا بیایید در مورد ارتباط ارزش پول و نظریه کمیابی صحبت کنیم. در حالت معمولی و برای انسان های معمولی که هر 30 روز یک بار منتظر دریافت حقوق یا دستمزدشان هستند، هر اسکناس، چیزی ارزشمند است که می تواند با کمک آن چیزهای مورد نیازش را تا حدودی تامین کند. تا اینجای کار همه چیز عادی است. بیایید زمانی را تصور کنیم که یک فرد در ازای کاری که انجام می دهد پول بیشتری به دست می آورد. در این صورت، قوانین بازی تغییر می کنند.

افزایش نقدینگی چه ارتباطی به افزایش قیمت ها دارد؟

اخلاق تولید پول

وقتی مردم پول بیشتری داشته باشند، سطح متفاوت تری از نیازهایشان بروز پیدا می کند. اگر تا قبل از آن زمان، حاضر بودند در خانه ای 60 متری با اجاره ماهانه زندگی کنند، ترجیح می دهند که در شرایط جدیدشان دست کم یک خانه 250 متری را رهن کامل کنند یا یک آپارتمان برای خودشان بخرد.

به موازی این ماجرا و افزایش قدرت خرید مردم، اهالی هر صنعت نیز دست به کار می شوند تا به قول خودشان سهمشان را از جیب مردم بیشتر کنند. در راس این گروه، دولت ها ایستاده اند.

شاید شما هم دقت کرده باشید که همزمان با افزایش حقوق تصویب شده، ناغافل قبض های آب، برق، گاز و تلفن دچار افزایش هزینه می شوند، اپراتورها به اسم و رسم های گوناگون – مثلا افزایش ناگهانی مالیات – خدمات خود را با هزینه بیشتری ارائه می دهند و … . خلاصه هر چیز مربوط و نامربوطی که فکرش را بکنید، دچار افزایش قیمت می شود.

حالا سوال اصلی این است که چرا مردم دچار این دردسر می شوند؟

اخلاق تولید پول؛ اقتصاد مریض و مردم خسته

برخی از اقتصاددان ها و اهالی پارلمان به جای پیدا کردن ریشه این مشکل، انگشت اتهام را به سمت مردم می گیرند و به آنها می گویند که علت گرانی ها و افزایش هزینه خدمات، وجود پول نقد در دست شما است. به زبان ساده، آنها به مردمشان می گویند که اگر می خواهید قیمت ها سر جای خودشان باقی بمانند – که البته هیچ وقت این اتفاق نمی افتد – شما باید پول کمتری برای خرج کردن داشته باشید.

این یعنی کاهش رفاه، افزایش مشکلات و بند نشدن سنگ روی سنگ! این در حالی است که یک جامعه پیشرفته، از افزایش درآمد مردمش استقبال می کند و حتی مالیات کمتری را از آنها می گیرد. چون می داند که افزایش ثروت مردم، نه تنها باعث افزایش رشد اقتصادی می شود بلکه سکان حرکت کشور را به سمت اهداف بلندتر و پُر معناتری حرکت می دهد.

بنابراین با یک حساب سر انگشتی می توان فهمید که مشکل اساسی در چنین ماجرایی، وجود یک اقتصاد مریض و تب دار است که کسی به فکر مداوای او نیست! اخلاق تولید پول، زمانی در یک جامعه به طور نسبی رعایت می شود که چرخ اقتصاد و پیشرفت در حال گردش باشد.

با هفت مورد از انحراف های اخلاقی در تولید پول آشنا شوید

در بخشی از کتاب «اخلاق تولید پول» گذری به تاریخ تولید و عرضه پول انداخته شد. با وجود آنکه افراد مختلف، اقتصاددان ها و ثروتمندانی که به بازی های اقتصادی علاقه داشتند، حرف ها و نظریه های زیادی در مورد تولید پول زدند اما یک نکته در میان همه آنها مشترک بود.

همه آنها می دانستند که با آزادسازی تولید پول، جامعه از مشکلات بسیاری نجات پیدا می کند اما در نقطه مقابل، این قدرتمندان، پادشاهان و ثروتمندان غیر مشروع بودند که به طور اساسی ضرر می کردند. به همین دلیل، از نهایت تلاش خود برای معتبر نشان دادن این ماجرا استفاده کردند. به زبان ساده، آنها آسمان و ریسمان را به هم می بافتند تا کسی حرفی از آزادسازی تولید پول نزند! در ادامه، شش مورد از این بهانه ها را با هم مرور می کنیم:

  1. هر چقدر که تولید پول بیشتر شود، رشد اقتصاد هم بیشتر می شود

کاپ زرین اولین حمله جانانه به اخلاق تولید پول، به این بهانه تعلق می گیرد. بر اساس این سخن، وقتی یک اقتصاد به اندازه مثلا 10 درصد رشد می کند، ما نیز باید به اندازه 10 درصد پول جدید تولید کنیم. چون مقدار پول جاری در کشور برای خرید کالاهای تولید شده در اثر این رشد اقتصادی کافی نخواهد بود. از طرف دیگر، منابع تولید طلا و نقره بسیار محدود هستند. پس ما نمی توانیم بعد از هر رشد اقتصادی، طلای جدیدی را وارد بازار کنیم. نتیجه آخر اینکه: «دستگاه های چاپ پول کاغذی را روشن کنید!»

این بهانه از بیخ و بُن اشتباه است. حتی می توانیم بگوییم که نوعی دستکاری برای ایجاد تورم در بازار هم به حساب می آید. اگر یک اقتصاد در حال رشد باشد و باز هم اگر میزان پول در گردش کم باشد، نتیجه این می شود که قیمت ها پایین می آیند و خودشان را با موجودی جاری، سازگار می کنند. این ماجرا که بیشتر دولت های فعلی جهان با تمام قوا از روی دادن آن جلوگیری می کنند باعث رشد اقتصادی بیشتر و افزایش رفاه در سطح جامعه می شود!

  1. وقتی مردم پولشان را پس انداز کرده یا آن را به صورت نقد نگه دارند، با اقتصاد کشورشان می جنگند!

بهانه بعدی که به جز اخلاق تولید پول، پای اموال خصوصی و مالکیت افراد بر آنها را هم وسط می کشد، این است که اگر مردم ثروتشان را به صورت پول نقد نگهداری کنند، دچار نوعی احتکار شده اند. آنها جلوی حرکت چرخ های اقتصاد را گرفته اند، صندوق های سرمایه گذاری و خیریه ها را خالی گذاشته اند و نمی گذارند دیگران از ثروت آنها سودی ببرند. به همین دلیل آنها پول را احتکار کرده اند و باید با روش هایی مانند مصادره اموال یا کاهش ارزش پول، ادبشان کرد!

اگر تمام بحث های حقوقی در مورد حق مالکیت تمام و کمال افراد بر دارایی هایشان و کنترل آنها را فاکتور بگیریم، باز هم این بهانه کاملا اشتباه است. چون چرخیدن چرخ های اقتصاد کلان یک کشور، لَنگِ پول های بخشی از مردم نیست. حتی پول های ثروتمندترین فرد یک کشور هم در مقابل ثروت های ملی، چیز خاصی به حساب نمی آید.

از این گذشته، اقتصاد می تواند با هر مقداری از پول، خودش را وفق دهد. حتی اگر این خیال محال را در نظر بگیریم که تمام مردم یک ملت، پول هایشان را به صورت نقد نگهداری کنند و بازار را با کمبود پول رایج روبه رو سازند در آن صورت خیلی زود یک واحد پولی دیگر جایگزین آن خواهد شد یا دوشادوش واحد پول قبلی به گردش درخواهد آمد. حتی در این وضعیت هم نیازی به چاپ پول توسط دولت ها و دستکاری بازار نیست!

  1. باید پیوسته پول تولید کنیم تا با رکود م