Lines_Background
وبینار آموزش ترید از صفرِ صفر رایگان شد!
00روز
00ساعت
00دقیقه
00ثانیه
ثبت‌نام رایگان
لوگو خانه سرمایهآموزش ترید از صفر صفر

خلاصه کتاب های داستانی

کتاب صد سال تنهایی
خلاصه کتاب صد سال تنهایی؛ داستانی...

خلاصه کتاب صد سال تنهایی (One Hundred Years of Solitude)

کتاب «صد سال تنهایی» یکی از آثار بسیار معروف نویسنده ای اسپانیایی به نام «گابریل گارسیا مارکز» (Gabriel García Márquez) است که جایزه نوبل ادبیات را برای او به ارمغان آورد. در این خلاصه کتاب، نگاهی به هسته اصلی ماجرای این رمان معروف می اندازیم. اگر می خواهید بدون خواندن این کتاب قطور از ماجرای آن سردربیاورید، با ما همراه باشید. 

ماکوندو کجا است؟ بوئندیا کیست؟

ماجرای کتاب صد سال تنهایی از یادآوری خاطرات فردی به نام «سرهنگ اورلیانو بوئندیا» یکی از دو پسر فردی به نام «خوزه آرکادیو بوئندیا» آغاز می شود. او روستای زمان کودکی اش را آن طور که بود و دوست داشت به یاد می آورد.

 زمانی که همراه با پدر، مادر و برادرش در روستای خوش آب و هوایشان «ماکوندو» زندگی می کردند و دوره گردی به نام «ملکیادس» با موجی از کنجکاوی که در ذهن پدرش به راه می انداخت آرامش را از تمام مردم روستا می گرفت. خوزه آرکادیو بوئندیا به خاطر همنشینی با این فرد از یک مرد خانواده و رئیس روستا به فردی نیمه دیوانه که فکر می کرد دنیای آنسوی دریا بسیار متمدن تر از روستای کوچک و ساده آنها است تبدیل شد.

تلاش های خوزه آرکادیو بوئندیا برای ماکوندو گُشایی!

با وجود آنکه ماکوندو به دلیل دوری از جامعه های دیگر و محاصره شدن در میان کوه ها و مرداب ها به منطقه ای دور افتاده تبدیل شده بود ولی مردم آنجا از زندگی در آن منطقه که سرشار از نعمت، آسایش و آرامش بود راضی بودند. خیلی زود، این خوشی با تلاش های پدر خانواده برای کشف جهان، از بین رفت!

 در این میان، مادر خانواده یعنی «اورسولا ایگوآران» هر چه از دستش برمی آمد انجام می داد تا نقشه های دیوانه کننده شوهرش نقش بر آب شوند و او نتواند آرامش را از زندگی شان برباید. البته تلاش های او با حضور وقت و بی وقت دوره گردها و سخنان پر از آب و تابی که درباره دنیای بیرون از ماکوندو تعریف می کردند دود می شد و به هوا می رفت. 

چرا خوزه آرکادیو بوئندیا روستای ماکوندو را ساخت؟

در طول کتاب «صد سال تنهایی» گابریل گارسیا یک فلاش بک بزرگ به چند سال قبل از ازدواج خوزه آرکادیو و اورسولا می زند. سال ها قبل، زمانی که اورسولا و خوزه آرکادیو عاشق هم شده بودند، هیاهویی در روستای قدیمی شان به راه افتاد.

 آن دو دختر عمو، پسر عمو بودند و پدر و مادرشان می ترسیدند که ثمره ازدواجشان هر چیزی باشد به جز آدمی زاد! به همین دلیل، بعد از اینکه با اصرار این دو با هم ازدواج کردند مادر اورسولا از هر راهی که می توانست برای دور کردن این دو از هم استفاده کرد. 

ترسی که با یک قتل به پایان رسید!

خلاصه کتاب صد سال تنهایی

چندین ماه به همین ترتیب گذشت تا آنکه روزی در جریان مسابقه خروس جنگی، خوزه آرکادیو، برنده شد. مرد شکست خورده هم از شدت حسادت چیزهایی در مورد ناقص بودن خوزه آرکادیو گفت و خون او را به جوش آورد. آن دو با هم دوئل کردند و در این ماجرا مرد شکست خورده جانش را از دست داد. 

مرد شکست خورده حتی بعد از مرگش هم خوزه آرکادیو را به حال خود رها نکرد! روح او هر شب در جای جای خانه ظاهر می شد و با نمایش زخمی که باعث مرگش شده بود آن دو را عذاب می داد! در نهایت خوزه آرکادیو تصمیم گرفت که به همراه همسر و چند نفر دیگر از اهالی روستا آنجا را به مقصد سرزمین های پشت دریا ترک کند. بعد از 26 ماه سفر، وقتی فهمیدند که حالا حالاها دریایی پیدا نخواهند کرد در یک منطقه خوش آب و هوا اطراق کردند. آن منطقه جایی نبود جر ماکوندو. 

خوزه آرکادیو روی اعصاب اورسولا آزمایشگاه زد!

از اینجا بعد، ماجرای کتاب «صد سال تنهایی» جایی در میان گذشته و حال، جلو عقب می رود. بعد از گذشت سال ها دوره گردها همچنان می آمدند و می رفتند و ملکیادس با اختراع های عجیب و غریبی که با خود می آورد آنقدر در ذهن خوزه آرکادیو نفوذ کرد که بالاخره آزمایشگاهی رسمی برای کنجکاوی های او بنا شد. 

اورسولا هم که دیگر آب از سرش گذشته بود و زبانش از این همه مخالفت و نیرنگ برای درست شدن اوضاع، مو درآورده بود بی خیال ماجرا شد و خودش را با دو پسرش، باغچه و حیواناتشان سرگرم کرد. بعد از چند سال، پسر کوچک خانواده یعنی «اورلیانو» همچون پدرش مشغول کیمیاگری شد اما در نهایت، زیبایی رشته طلاسازی او را به خود جذب کرد. 

وقتی اورسولا راهی را باز کرد که شوهرش در تب آن می سوخت!

پسر بزرگ خانواده یعنی خوزه آرکادیو که شیفته یک دختر کولی شده بود همراه با گروه کولی ها و بدون اینکه به خودش زحمت خبر دادن بدهد، ماکوندو را ترک کرد. وقتی اورسولا از این ماجرا با خبر شد به هوای یافتن پسرش و بازگرداندن او به خانه، راهی جاده شد. تا پنج ماه خبری از او نبود. همه فکر می کردند او دیگر مرده است تا اینکه اورسولا همراه با یک گروه بزرگ انسان های عادی به ماکوندو بازگشت. 

او در طول این پنج ماه نتوانسته بود پسرش را پیدا کند ولی راهی به سمت آنسوی مرداب پیدا کرده بود. اوضاع در ماکوندو با ورود این انسان های متمدن تغییر کرد. به زودی پای عرب ها و دولتی ها هم به این روستا که دیگر از آرامش گذشته آن چیزی باقی نمانده بود باز شد. 

پسری که تنها یادگار پدرش شد

بعد از رفتن خوزه آرکادیو، پسر بزرگ خانواده، معلوم شد که او با یک دختر فالگیر روی هم ریخته بود و حالا نوزادی وجود داشت که جز پدربزرگ و مادربزرگ پدری اش کسی او را نمی خواست حتی مادرش! اورسولا با آنکه خودش هم به تازگی فرزند دختری به دنیا آورده بود نگهداری از نوه خودش را عهده دار شد. آنها نام این نوزاد پسر را به یاد پدرش که معلوم نبود کجاست، «آرکادیو» گذاشتند. 

ربکا با دو کیسه استخوان وارد ماکوندو شد

کتاب «صد سال تنهایی» با هر بار عادی شدن ماجرا یک داستان متحیر کننده را در دستان خواننده می گذارد. این بار نوبت یک کودک عجیب است! اورلیانو، پسر کوچک خانواده که از قضا دستی بر پیشگویی هم داشت چند روزی بود که به مادرش می گفت مسافری می آید! از آنجا که خانه آنها مثل بازار شام بود و همیشه مردم در حال رفت و آمد بودند مادرش به این ماجرا اهمیت چندانی نداد. تا آنکه باز هم سر و کله یک گروه دوره گرد به ماکوندو باز شد اما آنها این بار به جای چیزهای عجیب و غریب یک دختربچه با مُشتی استخوان و یک نامه را برای خانواده بوئندیا آوردند. 

ظاهرا این دختر بچه، فرزند یکی از همسایه های دور آنها در روستای قدیمی شان بود که پدر و مادرش در بستر مرگ ترجیح دادند خوزه آرکادیو و اورسولا او را بزرگ کنند. با وجود آنکه این دو اصلا آن همسایه را به یاد نمی آوردند ولی دخترک را که معلوم بود گرسنگی کشیده است پناه دادند. نام او را «ربکا» گذاشتند. ربکا بسیار غریبی می کرد و عادت های عجیبی هم داشت؛ مثلا به جای غذا، خاک می خورد! اما اورسولا بالاخره توانست در دل او نفوذ کند.

بیماری خوابگردی، ماکوندو را بلعید!

عکسی از کتاب صد سال تنهایی

گابریل گارسیا در این بخش از صد سال تنهایی، غافلگیری عجیب تری را رو می کند! درست زمانی که همه فکر می کردند ربکا دیگر به خانواده جدیدش عادت کرده است سر و کله یک بیماری عجیب در خانه آنها پیدا شد که همراه با ربکا آمده بود. بیماری ای که پرستار سرخپوست خانواده برای فرار از آن، قبیله خودش را ترک کرده بوده یعنی «بی خوابی» آن هم نه یک بیخوابی معمولی. بیخوابی که در انتها به فراموشی ختم می شد. 

کم کم این بیماری از خانه خوزه آرکادیو شروع شد و تمام روستا را درگیر کرد. مردم وارد فاز فراموشی شده بودند و برای آنکه بتوانند همچنان نام چیزها را به خاطر بیاورند روی همه چیز اسم گذاشته بودند؛ از در و دیوار و مرغ و خروس گرفته تا قاشق و ملاقه و نمکدان، همه چیز را با یادداشت برچسب گذاری می کردند. ماجرا داشت به جاهای باریک کشیده می شد که ناگهان با حضور یک غریبه همه چیز تغییر کرد. 

بازگشت مُرده ای که از عالم اموات خسته شده بود!

مُرده ها هم در صد سال تنهایی می توانند از عالم اموات برگردند! پیرمردی به ماکوندو آمده بود. خوزه آرکادیو هر چه به مغزش فشار آورد نتوانست او را بشناسد؛ اما پیرمرد به خوبی این دوست قدیمی را می شناخت. او کیفش را باز کرد و از دارویی که داشت چند جُرعه را به خوزه آرکادیو خوراند. در عرض چند دقیقه، تمام آثار آن بیخوابی و فراموشی از میان رفت.

 پیرمردی که روبه روی خوزه ایستاده بود همان ملکیادس بود! خوزه فکر می کرد او مرده است که البته درست هم فکر می کرد اما حالا با وجود آنکه کمی شکسته شده بود درست جلوی او ایستاده بود.

 ملکیادس به خوزه گفت که ماهی ها در دریا داشتند جسدم را می خوردند اما دیدم این ماجرا هیچ لطفی ندارد. به همین دلیل یک بار دیگر از عالم اموات برگشتم. آن دو دوست قدیمی، یکدیگر را در آغوش گرفتند. ملکیادس در خانه ی خوزه مستقر شد و تمام ماکوندو به خاطر دارویی که ملکیادس با خود آورده بود به روز اولش برگشت!  

 اورسولای همه فن حریف و خوزه آرکادیو بی خیال

در نگاه گابریل گارسیا، زنان خانواده، ستون خانواده بودند. او این تفکر را در جای جایِ صد سال تنهایی به رخ کشید. ربکا و دختر اورسولا مثل دو خواهر با هم بزرگ شدند. آرکادیو هم از عموی خود خواندن، نوشتن و کمی طلاکاری را یاد گرفت و برای خودش کارگاهی زد تا تمرین کند.

 در این میان که بچه ها در حال بزرگ شدن بودند و خوزه آرکادیو همچنان فکری به حال خرج و مخارج نمی کرد اورسولا هم به کاری که از مادرش یاد گرفته بود یعنی آبنبات سازی روی آورد. خیلی زود آبنبات های او بسیار معروف شدند و توانست نه تنها از پس مخارج خانه و بچه ها بربیاید بلکه پولی هم دور از چشمان نابودگر شوهرش پس انداز کند!

چند سالی به همین ترتیب گذشت. ناگهان اورسولا به خودش آمد و دید فرزندانش بزرگ شده اند و خانه کوچکش دیگر کفاف این جمعیت را نمی دهد. به همین دلیل، پس انداز چندین ساله اش را به کار گرفت تا خانه را بزرگ کند. بازسازی خانه، چندین ماه طول کشید ولی نتیجه نهایی چیزی شد که اورسولا از تماشای آن احساس غرور می کرد. 

ماجرای تبدیل شدن اورلیانو به سرهنگ اورلیانو

می توان نگاه مخفی گابریل گارسیا در مورد کشیش ها را در این بخش از صد سال تنهایی به تماشا نشست. مدتی بعد، سر و کله یک پدر روحانی در ماکوندو پیدا شد. او مردم ماکوندو را کافر صدا زد و به آنها گفت که زندگی شان از اول تا آخر غلط است! در عوض مردم هم گفتند که ما کارهایمان را بدون واسطه با خودِ خداوند حل می کنیم و نیازی نداریم کسی واسطه میان ما و خدا شود یا راست و غلط را به ما یاد بدهد! 

ولی کشیش از رو نرفت و با التماس به جمع آوری اعانه مشغول شد تا کلیسا بسازد و مردم را از مسیری که به جهنم ختم می شد به بهشت برساند. در این میان، دعوای دو حزب «آزادی خواه» و «محافظه کار» در کشور بالا گرفت. انتخاباتی سوری در ماکوندو برقرار شد و بعد از دستکاری آرا توسط کلانتر جدید ماکوندو، صندوقِ مُهر و موم شده به سمت پایتخت رفت!

اورلیانو که در تمام این مدت، مشغول تماشای این دغل کاری بود دیگر تاب نیاورد و با گروهی از جوانان که همگی پسران موسسان اصلی ماکوندو بودند با کارد آشپزخانه به سربازخانه حمله کردند و کنترل ماکوندو را در دست گرفتند. حالا اورلیانو که دیگر خودش را «سرهنگ اورلیانو» صدا می زد از یک فرد آرام و مرد خانواده به یک شورشی مسلح و دشمن دولت تبدیل شده بود.

از حکومت ظالمانه آرکادیو تا تیرباران او وسط میدان شهر

خلاصه کتاب one hundred years of solitude

ماکوندو که بعد از گذر سال ها از یک روستا با 300 نفر به شهری کوچک اما زیبا تبدیل شده بود، حوادث عجیبی را به خود دید. بعد از آنکه اورلیانو همراه با پسران موسسان شهر به عنوان نیروهای شورشی برای نبرد با محافظه کاران رفتند، اداره شهر به دست آرکادیو یعنی پسر خوزه آرکادیو که همراه با کولی ها ماکوندو را ترک کرده بود افتاد.

 با آنکه اورسولا نوه خود را مثل فرزندش بزرگ کرد ولی خلاءهای روحی او هرگز پُر نشدند. به همین دلیل، وقتی اوضاع به گونه ای شد که فرصت حکومت کردن به عده ای در اختیار او قرار گرفت، از نهایت قدرتش برای زورگویی به مردم و انتقام گرفتن از کسانی که در طول این سال ها داشتند روی اعصباش یورتمه می رفتند استفاده کرد. 

وقتی طاقت مادربزرگ، طاق می شود!

پایان صد سال تنهایی در قلب کودکی که هیچ کس او را واقعا ندید، رخ داد. آرکادیو قبل از هر کاری کشیش شهر را تهدید کرد تا مراسم های مذهبی را متوقف کند و دست از ارشاد مردم بردارد وگرنه او را در درخت وسط شهر تیرباران خواهد کرد! سپس به بهانه های مختلف از مردم مالیات گرفت و هر کسی که اعتراض می کرد را اعدام کرد.

 اورسولا که در این مدت، خاموش مانده بود وقتی فهمید نوه اش در حال آزار و اذیت یکی از فامیل ها است و دختران فامیلش در حال شلاق خوردن هستند دود از سرش بلند شد و با شلاق به جان آرکادیو افتاد. اورسولا چنان عصبانی بود که هیچ کدام از سربازان مسلح همراه آرکادیو جرات نکردند به او نزدیک شوند. 

آرکادیو همان طور که شلاق می خورد مادرش (او حقیقت را نمی دانست و فکر می کرد مادر بزرگش مادرش است) را تهدید می کرد که او را هم تیرباران خواهد کرد. اما اورسولا که بدون هیچ ترسی در حال ادب کردن نوه خود بود به او گفت: «اگر جرات داری بگو این کار را بکنند 

در نهایت، اورسولا مدیریت شهر را به دست گرفت و آرامش به ماکوندو بازگشت. مدتی بعد، آتش خانمان سوز جنگ به ماکوندو رسید و شهر به اشغال دشمن درآمد. آرکادیو دستگیر شد و عجز و لابه های اورسولا برای نجات او راه به جایی نبرد. آرکادیو چند روز بعد به درخت وسط شهر بسته شد و او را به تیربار بستند. او قبل از مرگش به همسرش گفت که نام دخترشان را به یاد مادرش «اورسولا» بگذارند و اگر فرزندی که در راه داشتند پسر بود او را مثل پدربزرگش «خوزه آرکادیو» بنامند. 

اعدام سرهنگ اورلیانو در میدان وسط ماکوندو و توطئه برادرش

گابریل در جای جای کتاب صد سال تنهایی تلاش کرد تا سرهنگ اورلیانو را به کام مرگ بکشاند اما انگار سرهنگ از گابریل هم جان سخت تر بود! اورسولا که هنوز از داغ نوه کوچکش در تب و تاب بود با شنیدن خبر دستگیری و حکم اعدام سرهنگ اورلیانو به مرز جنون رسید. خبر آورده بودند که مراسم اعدام او را در میدان شهر انجام خواهند داد. چند روز بعد، گروهی سرباز، سرهنگ اورلیانو را به همراه دوستش با پای برهنه، بدن زخمی و در حالی که دستهایشان را با طناب بسته و از پشت می کشیدند وارد ماکوندو شدند. 

مردم شهر، اورلیانو را فرزند خلف خود و شیرمردی می دیدند که به آنها آرامش و آزادی داده بود. اورسولا به زحمت توانست با فرزندش دیدار کند. خوزه آرکادیو، برادر بزرگ که مدتی بود از همراهی با کولی ها خسته شده و همراه با ربکا در ماکوندو برای خودش زندگی تشکیل داده بود از دور این ماجرا را زیر نظر داشت. 

روزها یکی پس از دیگری می آمدند و می رفتند اما کسی جرات نمی کرد سرهنگ اورلیانو را اعدام کند. در نهایت به دلیل فشار مقامات دولتی قرار شد صبح روز بعدی حکم را اجرا کنند. در همین زمان بود که خوزه آرکادیو با لباس مبدل در حالی که تفنگ دولول در دست داشت و جمعی از پسران خانواده های ماکوندویی او را همراهی می کردند بر سر جوخه اعدام ریخت و برادرش را فراری داد!

سرهنگ اورلیانو، مردی با ارتشی از سرخپوست ها

سرهنگ اورلیانو، مردی با ارتشی از سرخپوست ها در کتاب صد سال تنهایی

ماه ها از این ماجرا گذشت. ماجرای صد سال تنهایی هنوز هم در گوشه و کنار ماکوندو جریان داشت. سرهنگ اورلیانو فرار کرد و در طول این مدت، ارتشی از هزار سرخپوست را با خود همراه ساخت. آوازه ی پیروزی های او تا پایتخت هم رسید و در کمال تعجب، حزب آزادی خواه برای سرش جایزه تعیین کرد! او که حالا دیگر فقط برای غرورش می جنگید شهرها را یکی پس از دیگری فتح کرد تا به ماکوندو رسید. 

بعد از یک نبرد کوچک، توانست کنترل شهر را در دست بگیرد و تمام آن نظامی های مغرور را از ماکوندو بیرون کند. مردم ماکوندو بار دیگر عاشق او شدند. در این میان، خوزه آرکادیو بوئندیای بزرگ هم از دنیا رخ بربست و اورسولا را با ماجراهای ماکوندو تنها گذاشت. 

از فرزندی که دو قلو از آب درآمد تا زنده به گور کردن یک اعدامی!

با گذشت زمان و ورق خوردن صفحه های کتاب صد سال تنهایی، خانواده بوئندیا بزرگتر از قبل شد. فرزندی که آرکادیو منتظر تولدش بود دو قلوهایی از آب درآمدند که آنها را «اورلیانوی دوم» و «خوزه آرکادیو دوم» نامگذاری کردند. البته اورسولا با ماجرای نامگذاری تکراری اعضای خانواده اش موافق نبود. چون فکر می کرد سرنوشت آنها با نامشان گره می خورد. البته همینطور هم شد. 

اورلیانوی دوم به کارهای دستی علاقه پیدا کرد و خوزه آرکادیو دوم به نظامی گری و طغیان. ولی یک ماجرا باعث شد تا خوزه آرکادیو دوم در همان دوران نوجوانی از مسیر شوم پدر، عمو و پدربزرگش فاصله بگیرد و به سمت چیزی آرامتر و صلح آمیزتر مثل سروکله زدن با کشیش و خروس های جنگی روی بیاورد.

 ماجرا از این قرار بود که یک روز خوزه آرکادیو دوم با وجود ناراضی بودن اورسولا از افسر سابقی که دوست پدرش هم بود خواست که او را به تماشای مراسم اعدام ببرد. در ابتدا همه چیز برایش هیجان انگیز بود تا آنکه دید مرد بیچاره را به تیربار بستند و او را با چشمان باز در حالی که اثری از لبخند بر لبانش بود در مخلوطی از محلول داغ آهک گذاشتند!

 از آن روز به بعد روحیه خوزه آرکادیو دوم تعادل خود را از دست داد. کمی طول کشید تا به وضع قبلی برگردد ولی به خودش قول داد که از حزب آزادی خواه دوری کند! نه به این خاطر که یک نفر را اعدام کردند به این دلیل که او را زنده زنده در آهک داغ گذاشتند!

سوغاتی هایی که سرهنگ اورلیانو از جنگ برای مادرش می فرستاد!

به یکی از جالب ترین بخش های کتاب صد سال تنهایی رسیدیم! سرهنگ اورلیانو در تمام طول 20 سال جنگ و مخالفتی که با دولت محافظه کار داشت در جای جای کشور و حتی خارج از آن رفت و آمد داشت و با زن ها زیادی روزگار گذراند؛ به همین دلیل، 17 پسر از 17 شهر و ملیت مختلف، یکی پس از دیگری همراه با مادرشان به ماکوندو می آمدند تا اورسولا به عنوان مادربزرگشان آنها را برای غسل تعمید آماده کند و نام بوئندیا را برایشان بگذارد.

 با وجود اینکه آن کودکان، نگاه نافذ سرهنگ اورلیانو را به ارث برده بودند ولی اورسولا اجازه نداد نام بوئندیا را داشته باشند. تنها کاری که می کرد این بود که نام «اورلیانو» یعنی پدرشان را روی آنها می گذاشت، آنها را برای غسل تعمید به کلیسا پیش پدر روحانی می برد و در عوض نام خانوادگی مادرانشان را برایشان انتخاب می کرد. اورسولا بدون اینکه خم به ابرو بیاورد به دخترش می گفت وقتی سرهنگ اورلیانو از جنگ برگردد خودش این ماجرا را سر و سامان می دهد!

ملاقات ناگهانی سرهنگ اورلیانو با فرزندانش

بعد از کشمکش های فراوان، بالاخره سرهنگ اورلیانو در قامت مردی که دیگر از جنگ خسته شده بود به خانه برگشت. درب کارگاه طلاسازی خود را باز کرد و از نو مشغول ساخت ماهی های طلایی شد. در یکی از همین روزها وقتی در کارگاه خود مشغول کار بود کسی درب را به آرامی زد.

 ابتدا فکر کرد مادر یا خواهرش هستند که برای او غذا آورده اند ولی وقتی درب را باز کرد با 17 پسر هم قد و اندازه روبه رو شد که بدون استثنا نامشان «اورلیانو» بود و همگی شبیه به خودش بودند.

 گویا داشت از پشت یک شیشه صاف و صیقلی به خودش با اندکی تغییر در رنگ مو و ته چهره، نگاه می کرد. اورسولا از همه آن 17 نوه پسری خود استقبال گرمی کرد. آنها با خودشان قرار گذاشته بودند که برای یک بار هم که شده همدیگر را ملاقات کنند و پدرشان را ببینند. 

17 پسر، 17 داغ صلیب روی پیشانی

این بخش هم یکی دیگر از غافلگیری های گابریل در صد سال تنهایی بود! اورسولا نوه های خود را با ذوق و شوق پیش کشیش برد تا با خاکستر مقدس، آنها را برکت دهد. کشیش هم دست به کار شد و یک به یک روی پیشانی تمام آن 17 پسر و البته آمارانتا و یکی دیگر از بچه های خانه با همان خاکستر مقدس، علامت صلیب کشید. آن 17 برادر، سرخوش از اینکه برکت یافته اند به خانه مادربزرگشان برگشتند.

 تنها بَدِ ماجرا آنجا بود که وقتی تلاش کردند آن خاکستر را از روی پیشانی خود پاک کنند، موفق نشدند! بعد از مدتی تلاش بیهوده 16 نفر از آنها با علامت صلیب روی پیشانی به خانه هایشان برگشتند. فقط یکی از پسران سرهنگ اورلیانو در ماکوندو ماندگار شد و بی آنکه خبر داشته باشد رویای پدر بزرگش یعنی خوره آرکادیو بوئندیا را که ساخت کارخانه یخ بود به واقعیت تبدیل کرد. 

ورود قطار و تحول به ماکوندو و کشف اتفاقی فرمول بستنی!

ورود قطار و تحول به ماکوندو و کشف اتفاقی فرمول بستنی!

نوه ای که در صد سال تنهایی، آرزوهای کهنه را برآورده می کرد، اورلیانو نام داشت. کار و کاسبی اورلیانوی پسر، حسابی گرفت. او نه تنها تمام مردم ماکوندو را از نعمت یخ بی نیاز کرد بلکه مقدار زیادی یخ اضافه تولید می کرد که دیگر کسی در ماکوندو به آن نیاز نداشت. در این میان، باز هم آن 16 پسر برای ملاقات مادربزرگ و پدرشان به ماکوندو برگشتند و یکی دیگر از برادرانش هم ماندگار شد. 

اورلیانو، مدیریت کارخانه یخ سازی را به برادرش داد تا خودش با خیال آسوده برای راه اندازی مسیر قطار به ماکوندو با دولت وارد مذاکره شود. مدت زیادی از این ماجرا گذشت و اورلیانو فکر کرد که دیگر برادرش قصد برگشت ندارد. در این میان به طور اتفاقی، آبمیوه را با یخ ترکیب کرد و به محصول جدیدی رسید که تا ابد در گرمای سوزان ماکوندو مشتری داشت یعنی «بستنی میوه ای

بعد از مدتی، اورلیانو از سفر برگشت و همراه با خودش قطار را هم آورد. این ماجرا آغازی برای بدبختی مردم صلح طلب و آرام ماکوندو بود. چون حالا مردم شهرها و کشورهای مختلف به راحتی می توانستند وارد ماکوندو شوند. آن مردم عجیب که بیشترشان فرانسوی بودند با خودشان رسم و رسوم های عجیبی را به ماکوندو آوردند. در عرض چند ماه، محله های قمار و فساد در ماکوندو رونق گرفتند. خیلی زود دولتی ها هم به ماکوندو علاقه مند شدند و ماموران رنگارنگ و بی رحمی را برای مدیریت این شهر و گرفتن مالیات به آنجا فرستادند. 

وقتی نباید روی خط قرمزها راه رفت!

در میان ورق زدن کتاب صد سال تنهایی به بخشی می رسیم که ترکیبی از واقعیت و خیال در جامعه اسپانیا است. در یکی از روزهایی که این ماموران دولتی بی رحم در حال گشت زنی در میدان ماکوندو بودند، کودکی در حال خوردن بستنی میوه ای به همراه پدرش در حال گذر از میدان بود که ناگهان به زمین خورد و مقداری از بستنی میوه ای اش روی لباس مامور ریخت. مامور که یک سلاخ و آدمکش حرفه ای بود انگار که کسی بهانه ای برای آدمکشی در دامنش انداخته باشد، با ساطور آن کودک را تکه تکه کرد و در پاسخ به مقاومت های پدرش هم گردن او را زد! 

سرهنگ اورلیانو با شنیدن این ماجرا دود از سرش بلند شد و با خودش گفت انگار 20 سال برای آرامش ماکوندو جنگیدم تا در پیری اینگونه رکب بخورم. او شالش را از دوشش کنار زد به بیرون خانه دوید و در حالی که از شدت عصبانیت سرخ شده بود فریاد کشید: «یکی از همین روزها با 17 پسر رشید خودم دوباره جنگی را برپا می کنم و تک تک شما یاغیان و آدمکش های بی رحم را از ماکوندو بیرون خواهم کرد

 همین حرف، باعث شد تا تعدادی قتل زنجیره ای در ماکوندو اتفاق بیفتند. تعدادی قاتل که هیچ وقت هویتشان آشکار نشد، تک تک پسران سرهنگ اورلیانو را غافلگیر کرده و به قتل رساندند. تنها یکی از آنها که از قضا بزرگترین شان بود و در یک روستای خوش آب و هوا فرسنگ ها دورتر از ماکوندو زندگی می کرد توانسته بود از دست قاتل اجیر شده به سلامت فرار کند!

معشوقه ای که با خودش شانس می آورد!

مردی که در صد سال تنهایی میان دو زن، گیر کرد، یکی از دوقلوهای قصه بود. اورلیانوی دوم یکی از دو قلوهای اورلیانو که وسط میدان ماکوندو تیرباران شد، با زنی به نام «پترا کوتس» آشنا شد و ماجرای عاشقانه ای را آغاز کرد که حتی بعد از ازدواج او و تا زمان مرگش به درازا کشید. اورلیانوی دوم توانست با کمک معشوقه خود که از نیروی شانس عجیبی برای ثروتمند شدن برخوردار بود به مردی بسیار ثروتمند تبدیل شود که برای درآوردن لج مادرش، اسکناس ها را با چسب به تمام دیوارهای خانه می چسباند!

اما او در کمال تعجب با معشوقه خودش ازدواج نکرد. در عوض وقتی با دختری به نام «فرناندا» که از اهالی یک روستای دوردست و ماتم زده بود آشنا شد معشوق قدیمی خود را کنار گذاشت و با فرناندا ازدواج کرد. البته ازدواج آنها به دلیل اعتقادات عجیب مذهبی و تعصبات دینی این دختر که به اورلیانوی دوم اجازه نمی دادند در خانه خودش و با همسر رسمی خودش یک آب خوش از گلویش پایین برود دوام چندانی نیاورد.

فرناندا، وصله ای تا ابد ناجور به خاندان بوئندیا بود!

معلوم شد که فرناندا هیچ صنمی با اهالی صد سال تنهایی ندارد. چون بسیار بد اخلاق و غیرقابل انعطاف بود. او اوضاع خانه را به شدت کنترل می کرد، قانون های جدیدی به وجود می آورد و اورسولا را با آن همه قدرت و اقتداری که در خانواده خودش داشت به راحتی نادیده می گرفت. 

اورلیانوی دوم که دید از این زندگی چیزی دستگیرش نمی شود و با آوردن این دختر به این خانه زندگی را برای همه زهر کرده است خیلی یواشکی هر بار بخشی از اسباب و وسایلش را به بهانه های مختلف به خانه پترا کوتس منتقل کرد تا اینکه دست آخر کلا به خانه به او رفت! 

با این وجود اورلیانوی دوم و فرناندا صاحب یک پسر و دو دختر شدند. پسرک بعد از مدتی و با اصرار اورسولا و فرناندا با هدف اینکه یک پاپ شود و به سرنوشت شوم خاندان بوئندیا گرفتار نگردد راهی رم شد!

سرهنگ بزرگ از دنیا رفت

پایان صد سال تنهایی برای سرهنگ پر حاشیه ی ماجرا رخ داد. بعد از آنکه سرهنگ با تهدید خودش باعث شد 16 جوان رعنایش از دستش بروند، گوشه گیرتر از همیشه، خودش را در کارگاهش حبس کرد. او مدام ماهی طلایی می ساخت، سپس آنها را با الماس و سنگ های قیمتی تزئین می کرد و وقتی کار به انتها می رسید دوباره آنها را در کوره ذوب می ریخت! این چرخش تمام نشدنی تنها راهی بود که سرهنگ را از عذاب وجدان مرگ فرزندانش نجات می داد.

 بعد از مدتی درب کارگاهش را به اصرار مادرش اورسولا باز کرد و کارهای ساده ای مثل حمام کردن و عصرها با یک صندلی بیرون از درب خانه نشستن را انجام می داد. البته بی اعصاب تر از همیشه شده بود و کسی جرات نمی کرد حتی احوال این سرهنگ بزرگ را بپرسد! در یکی از همین روزهای تکراری سرهنگ در حالی که داشت آماده حمام کردن می شد در کنار درخت بلوط وسط حیاط از دنیا رفت. 

مِمِه، دختر سر به راهی که چندان هم سر به راه نبود

وقتی نوه ها در صد سال تنهایی زیرآبی رفتن را یاد می گیرند، آشوبی برپا می شود. فرناندا که خودش را از عشق و همراهی همسرش محروم دید، با خشم و وسواس بیشتری خانه را اداره می کرد. او دختر بزرگش را به یک مدرسه خارج از ماکوندو فرستاد که توسط خواهران روحانی اداره می شد. با این فکر که حداقل در سرنوشت فرزندانش نقشی داشته باشد با دقت، رفتار و وضعیت تحصیلی او را زیر نظر می گرفت.

 در نهایت وقتی درس دخترش تمام شد و به خانه برگشت با خودش فکر می کرد که شیوه خاص و غیرقابل انعطاف تربیتی اش توانسته از دخترشان یک بانوی با وقار بسازد. البته تمام این ماجرا یک سراب بیشتر نبود. 

چون «مِمِه» تمام این سالها داشت ادای یک دختر خوب و حرف گوش کن را از خودش در می آورد و منتظر یک فرصت بود تا کمی آزادی به دست بیاورد. پدرش اورلیانوی دوم که غرق در ثروت با معشوقه خودش پترا کوتس زندگی می کرد این فرصت را برایش به وجود آورد. رابطه پدر و دختری آنها روز به روز عمیق تر می شد.

ماجرای عشق دردسرساز مِمِه که او را به راهبه شدن کشاند

ماجرای عشق دردسرساز مِمِه که او را به راهبه شدن کشاند

سریال عشق های ناکام در صد سال تنهایی ادامه دارد. اورلیانو عاشق دختر بزرگش بود و از هر فرصتی برای خوشحال کردن او و برآورده کردن نیازهایش استفاده می کرد. او اتاقی بزرگ با اسباب و اثاثیه ای بسیار گران قیمت را در خانه پترا کوتس برایش آماده کرد. هر روز او را به سینما می برد و برایش زیباترین لباس ها را می خرید. 

در یکی از همین رفت و آمدها مِمِه با پسری مکانیک آشنا شد و داستان عاشقانه شان دور از چشم مادر سختگیرش آغاز گشت. غافل از آنکه مادرش در طول سالها زیر نظر داشتن دیگران و امر و نهی کردن برای خودش یک پا کارآگاه شده بود و خیلی زود فهمید که دخترش چه رابطه ای با آن پسر دارد. 

توطئه فرناندا برای از بین بردن عشق دخترش

فرناندا برای آنکه بتواند خیلی زود، شر این پسر را که داشت به قانون های زندگی او هجوم می آورد از سرش کم کند، به ماموران نگهبان شهر خبر داد یک مرغ دزد، هر شب از دیوار خانه آنها بالا می آید! ماموران هم در کمین این جوان بخت برگشته نشستند و به محض اینکه دیدند او دارد از دیوار بالا می رود با شلیک گلوله به ستون فقراتش او را از پای درآوردند. جوان عاشق بیگناه بعد از چند روز درد و عذاب تمام نشدنی، از دنیا رفت. 

مِمِه که گویا دیگر به این جهان تعلق نداشت و در صد سال تنهایی خودش غرق شده بود با اندوهی وحشتناک، تسلیم فرمان های مادرش شد. فرناندا هم برای آنکه آخرین انتقام را از روح جوان عاشق که می توانست بهترین داماد دنیا باشد بگیرد، دخترش را سوار قطار کرد و او را به دورترین صومعه برد تا بقیه عمرش را به عنوان یک راهبه ی تارک دنیا زندگی کند. مدتی بعد، یک راهبه به همراه نوزادی که در سبد قرار داشت به ماکوندو آمد. آن وقت بود که فرناندا فهمید دختر بزرگش از دنیا رفته است و لکه ننگی به این بزرگی را برای او به یادگار گذاشته است!

کودک مخفی خانواده بوئندیا در کارگاه سرهنگ اورلیانو

مادربزرگ ظالم و کودک از همه جا بی خبر که لابه لای صد سال تنهایی و تنفر، پنهان شدند، غافلگیری جدید گابریل برای خوانندگانش بودند. فرناندا با دیدن این نوزاد پسر که انگار آخرین انتقام آن پسر عاشق بود، رنگ از رخسارش پرید. ابتدا تصمیم داشت که او را در آب خفه کند و قبل از اینکه کسی از این مایه ننگ با خبر شود قافله را بخواباند؛ اما آخرین ذره هایی که از وجدانش باقی مانده بودند به او اجازه این کار را با نوه خودش نداد.

 به همین دلیل، نوزاد را مخفیانه در کارگاه سرهنگ اورلیانو گذاشت و درب را به رویش قفل کرد. تنها روزی یکی دو بار به آن کارگاه سر می زد و به نوزاد بینوا شیر می داد. چندین سال از این ماجرا گذشت و خانواده بوئندیا آنقدر درگیر زندگی تکراری و بی حاصلشان شده بودند که اصلا نفهمیدند زیر گوششان یک پسربچه از خون خودشان در یک کارگاه تاریک و نمور حبس شده است. 

باران سیل آسای ماکوندو و کشف شدن پسربچه توسط پدربزرگش

آسمان ماکوندو از حال و هوای صد سال تنهایی و عطش پنهان زیر پوست شهر با بارش باران، انتقام گرفت. نزدیک پنج سال بدون وقفه در ماکوندو، شهری که آفتاب همیشه بی امان بر سرش می تابید باران بارید. در اثر این ماجرا تقریبا تمام ماکوندو در غم و اندوهی بی پایان غرق شد. مردم هر روز انتظار می کشیدند که باران بند بیاید اما وقتی از این کار ناامید شدند دیگر دست از شمردن تعداد روزهایی که باران می بارید برداشتند و فقط به امید دیدن آفتاب به آسمان زل زدند. 

در این میان، اورلیانوی دوم به خانه برگشت. هیچ کس نفهمید چرا این اتفاق افتاد حتی پترا کوتس هم از این ماجرا چیزی سردرنیاورد. اورلیانو که در اثر شکم چرانی به فردی بسیار چاق تبدیل شده بود در آن روزهای بارانی سر خودش را با تعمیر کردن وسایل خانه، ور رفتن با دست نوشته های عجیب ملکیادس و مبارزه با قورباغه ها گرم کرد. در یکی از همین روزها که در اتاق ملکیادس مشغول بود، ناگهان پسربچه کوچک و بامزه ای جلویش پرید! او همان نوه بینوایش بود که مادربزرگ بدجنسش سالها او را در کارگاه حبس کرده بود و حالا به دلیل باران توانسته بود به ایوان بیاید. 

اورلیانوی دوم بدون اینکه فرناندا را بازخواست کند، نوه اش را در آغوش گرفت و او را همراه با دختر کوچک خودش که تازه دندان درآورده بود و «آمارانتا اورسولا» نام داشت از این طرف خانه به آن طرف خانه می بُرد. حالا اورلیانو یک دلیل بهتر برای ماندن و زندگی کردن در آن خانه داشت! نام این پسربچه هم به رسم قدیمی خاندان بوئندیا که اورسولا از آن دل خوشی نداشت «اورلیانو» گذاشته شد. 

حکمرانی مطلق فرناندای پیر روی تنها یادگار دخترش

فرناندا، تنهاترین زن در صد سال تنهایی بود که گذر سال های طولانی هم نتوانست قلب او را نرم کند. اورلیانو عاشق و شیفته دست نوشته های ملکیادس شده بود و هر روز بدون وقفه در آن اتاق نمور و تاریک وقت می گذراند. آمارانتااورسولا به خرج پدرش به یک مدرسه دینی رفته بود. مدت ها از مرگ اورسولا، اورلیانوی دوم و الباقی اهل منزل گذشته بود. حالا فقط فرناندا مانده بود با همان اورلیانوی کوچک که با سبد وارد خانه شد. فرناندا همچنان روی او نفوذ داشت. 

اورلیانو حق نداشت از خانه بیرون برود و با آنکه نوجوان بزرگی شده بود همچنان در تنهایی غذا می خورد و زندگی می کرد. گویا تلاش برای زندگی مثل بقیه مردم، کسانی مثل پدربزرگش و آمارانتااورسولا مدت ها قبل در وجودش مرده بود. او هم مانند مادرش تسلیم فرمان های مادربزرگش شده بود و به ندرت با کسی به جز روح ملکیادس که آنجا رفت و آمد می کرد حرفی می زد. 

در میان همین روزهای بی معنی که یکی پس از دیگری برای بازماندگان خاندان بوئندیا می گذشتند، فرناندا در بستر خود از دنیا رفت و به حکومت چند ده ساله ظالمانه خودش پایان داد. خوزه آرکادیو، پسر فرناندا که با هدف تبدیل شدن به یک پاپ به رم رفته بود چند روز بعد از شنیدن خبر مرگ مادرش شال و کلاه کرد و بی معطلی به ماکوندو برگشت. گویا او نیز از راه دور یکی از زندانی های فرناندا بود که با مرگش به طور خودکار، آزاد شده بود.

اولین ملاقات دایی و خواهرزاده در ماکوندو

ملاقات دو غریبه ی آشنا در صفحه های پایانی صد سال تنهایی اتفاق افتاد. خوزه آرکادیو بعد از ورود به خرابه ای کپک زده که روزی خانه بزرگترین و بهترین خانواده در ماکوندو بود، بدون اینکه احساس عجیبی داشته باشد یکراست به اتاق مادرش رفت و پیشانی او را بوسید. 

در همین حین بود که متوجه شد یک نفر از خاندان بوئندیا با همان چشمان با نفوذ که صاحبان نام «اورلیانو» داشتند به او زل زده است. قبل از اینکه خوزه چیزی بگوید، او خود را معرفی کرد: «من خوزه اورلیانو بوئندیا هستم». خوزه آرکادیو با آنکه فهمید این همان فرزند ناخوانده و تنها خواهرزاده اش است، با او رفتاری سخت و سرد داشت و از اورلیانو خواست که بدون سر و صدا به اتاقش برگردد!

تلاشی بیهوده برای بازگرداندن زندگی به خانه

مدتی به همین ترتیب گذشت. خوزه آرکادیو مشغول تعمیر کردن خانه شد و سبک زندگی قدیمی خودش را که شباهت بسیار زیادی به مادرش داشت در پیش گرفت. او هر روز با عطر گل های مختلف به مدتی طولانی حمام می کرد، قهوه بدون شکرش را می نوشید و در خانه قدم رو می رفت. بالاخره یک روز طاقتش طاق شد، به خیابان رفت و دست پسربچه هایی که در خیابان مشغول بازی بودند را گرفت و به خانه آورد.

 آن کودکان که در این خانه اثری از تنبیه نمی دیدند هر کاری که دلشان می خواست را می کردند. حتی اثر این آزار و اذیت ها به اورلیانوی بی آزار که در اتاقش مشغول یادگیری زبان «سانسکریت» برای رمزگشایی یادداشت های ملکیادس بود هم رسید. بچه ها در اتاق او جانوران گوناگون می انداختند تا عکس العملش را ببینند، حتی یک بار درب اتاق و پنجره های او را با میخ و تخته بستند و به خیال خودشان او را زنده به گور کردند!

طلاهایی که در بهترین زمان از زیر پارکت بیرون آمدند!

عکسی از کتاب صد سال تنهایی

 در یکی از همین روزهای شلوغ و سرسام آور، خوزه آرکادیو به طور اتفاقی نوری طلایی را از زیر پارکت های خانه دید. بعد از کنار زدن پارکت ها متوجه شد این ها همان سه کیسه سکه طلا بودند که اورسولا آنها را از درون یک مجسمه ناشناس پیدا کرده بود و تا آخر عمرش منتظر بود تا صاحبان این مجسمه به سراغش بیایند و امانتی را پس بدهد.

 خوزه آرکادیو با آن سکه های طلا دست به تعمیراتی اساسی در خانه زد. او وسایل خانه را هم نو نورا کرد و بساط جشن و هوس رانی را در خانه به راه انداخت. در یکی از همین شب های جشن، بچه ها که همچنان به خانه رفت و آمد می کردند تا آنجا که توانستند همه چیز را نابود کردند. 

آنها یک شیشه سالم، یک بشقاب نشکسته و یک نرده را در خانه باقی نگذاشتند. خوزه آرکادیو با دیدن این آشوب کنترلش را از دست داد و همه بچه ها را با شلاق از خانه بیرون کرد. بعد از این ماجرا، چشمش به تنها موجود زنده در خانه که از قضا همخونش و یادگار خواهرش بود افتاد. کم کم رابطه میان دایی و خواهرزاده گرم شد و آنها بدون اینکه بدانند به حضور یکدیگر عادت کردند.

تنها بازمانده از 17 پسر صلیب دار به خانه بازگشت!

گابریل گارسیا در صد سال تنهایی، برای یک لحظه هم که شده خواننده بینوا را به حال خودش باقی  نمی گذارد و هر بار که همه فکر می کنند همه چیز در حال عادی شدن است با یک ماجرای جدید، همه را متعجب می کند! در ادامه می خوانیم که یک روز مردی غریبه، درب خانه را با شدت به صدا درآورد. 

خوزه آرکادیو و اورلیانو شتابان به سمت در رفتند و با مردی غریبه، ژنده پوش و ترسان روبه رو شدند. او همان پسر فراری سرهنگ اورلیانو بود که می خواست بعد از سالها فرار کردن، روزهای آخر عمر خود را در خانه پدری اش بگذراند. ولی سِن خوزه آرکادیو و اورلیانو کمتر از آن بود که آن داستان عجیب و این مرد را به خاطر بیاورند.

 به همین دلیل او را از خانه بیرون کردند و به خیابان انداختند. در همان حال و به طرز مسخره ای یکی از ماموران نگهبان ماکوندو که هنوز در آنجا باقی مانده بود، اورلیانو و داستان دستور قتل برادرانی که نشان صلیب بر پیشانی دارند را به یاد آورد و بدون معطلی چند گلوله را به طرف تنها اورلیانوی بازمانده شلیک کرد. او هم بعد از چند سال وقفه به جوخه برادران به قتل رسیده خودش پیوست.

قتل خوزه آرکادیو، پایانی تلخ برای یک مرد تقریبا آرام در صد سال تنهایی

مدتی از زندگی آرام خوزه آرکادیو و اورلیانو گذشت. آنها هر روز با هم غذا و قهوه می خورند و صحبت می کردند. در یکی از همان روزها که خوزه آرکادیو در حمام معطر خود در حال آرامش یافتن بود و اورلیانو سر خود را با یادداشت های ملکیادس گرم کرده بود چهار نفر از آن پسربچه ها که با زور شلاق از خانه بیرون رفته بودند ناغافل وارد حمام شدند و قبل از اینکه خوزه آرکادیو بتواند از خودش عکس العملی نشاند دهد او را غرق کردند. 

سپس به سراغ کیسه های طلا رفتند و آنها را دزدیدند. اورلیانو تا موقع ناهار که از اتاقش بیرون آمد، عدم حضور دایی خود را احساس نکرد. بعد از کمی جستجو جسد او را در حمام یافت. 

آمارانتا اورسولا به خانه برگشت!

اورلیانو دوباره تنها شد؛ اما تنهایی اش خیلی طول نکشید چون آمارانتا اورسولا، خاله ای که هرگز ندیده بود همراه با شوهرش به ماکوندو آمد. آمارانتا اورسولا روحیه شاداب تمام زنانی که خون بوئندیا را در رگ هایشان داشتند را به ارث برده بود. او یکی از نسل صد سال تنهایی، بانویی جوان، زیبا، بشاش، مثبت گرا و سرزنده بود؛ یعنی دقیقا همان خصوصیاتی که در زمان سرحال و شاداب بودن اورسولا و قبل از ورود فرناندا در این خانه موج می زد. 

شوهر او که به اجبار از شهری متمدن و سرشار از امکانات به ماکوندو آمده بود نتوانست مدت زیادی آنجا دوام بیاورد. سپس به بهانه راه اندازی پست هوایی از ماکوندو رفت. مدتی بعد، طلاقنامه را با پست برای آمارانتااورسولا فرستاد! آمارانتا که از هویت واقعی اورلیانو خبر نداشت البته خود اورلیانو هم از هویت خودش خبر نداشت یک دل نه صد دل عاشق او شد. اورلیانو هم که از همان ابتدا دلباخته آمارانتا شده بود با فهمیدن این ماجرا جانی دوباره گرفت.

 آنها خیلی زود با هم ازدواج کردند. در حالی که منتظر به دنیا آمدن فرزندشان بودند اورلیانو به دنبال کار گشت و آمارانتا هم سعی کرد با هنری که در ساخت جواهرات داشت کسب درآمد کند. ولی دیگر زن جوان چندانی در ماکوندو باقی نمانده بود. به همین دلیل تجارت او ورشکسته شد.

ساعت شنی خاندان بوئندیا رو به اتمام بود

ساعت شنی خاندان بوئندیا رو به اتمام بود

گابریل در صفحه های پایانی صد سال تنهایی، خاندان بوئندیا را یکی یکی از صحنه خارج کرد! مدتی بعد، آمارانتا در حالی که منتظر بود فرزندش را در آغوش بگیرد چند ساعت بعد از زایمان از دنیا رفت. اورلیانو که تقریبا دیوانه شده بود سر به کوچه و خیابان گذاشت و به کل، فرزندش را فراموش کرد. وقتی به خودش آمد سریع به خانه برگشت تا فرزندش را پیدا کند؛ اما هر چه گشت او را ندید. با خودش فکر کرد که حتما قابله او را با خودش برده است.

 با همین خیال خام در ایوان نشست و به باغچه ویران شده خانه نگاه کرد که ناگهان چشمش به موجود گرد و قرمزی افتاد که میلیون ها مورچه داشتند او را به درون لانه بزرگشان می بردند تا بخورند! این موجود، کسی نبود جز نوزادی که آمارانتا برای به دنیا آوردنش جانش را از دست داده بود. اورلیانو گویی که سحر و جادو شده باشد، کوچکترین تلاشی برای نجات فرزندش نکرد و مورچه ها با خیال آسوده، این گوشت تازه را به لانه شان بردند. 

ملکیادس دقیقا که بود؟

سرنوشت آخرین بوئندیا در صد سال تنهایی، تلخ، خاموش و گریبان گیر بود! اورلیانو به اتاقش که غرق در دست نوشته های ملکیادس بود برگشت و متوجه چیز غریبی شد. دست نوشته ای که او غریب به چند دهه از عمرش را برای رمزگشایی آن صرف کرده بود پیشگویی ملکیادس در مورد عاقبت خاندان بوئندیا بود. اورلیانو به سراغ برگه ها رفت و با چیزی که فهمیده بود دانه به دانه آنها را رمزگشایی کرد. در آخرین برگه ها نوشته شده بود: «آخرین نفر از نسل بوئندیا خوراک مورچه ها خواهد شد

تنها نقطه قوت در میان دست نوشته ها این حرف از ملکیادس بود که می گفت: «عاقبت خاندان بوئندیا همراه با آخرین نفر از نسل آنها از بین می رود و این سرنوشت هرگز برای هیچ فرد دیگری تکرار نمی شوداورلیانو تا آخر عمرش که چندان هم طول نکشید در همان خانه که طوفان نیمی از آن را با خودش به یغما برده بود زندگی کرد. همراه با ویرانی این خانه و خاندان بوئندیا، ماکوندو نیز از صفحه تاریخ محو شد. 

چرا صد سال تنهایی، نوبل ادبیات را از آن خود کرد؟

چرا صد سال تنهایی، نوبل ادبیات را از آن خود کرد؟

«گابریل گارسیا مارکز» که نویسنده اسپانیایی این کتاب بود به دلیل شیوه داستان سرایی، تکرار عجیب اسم های تکراری بدون اشتباه کردن آنها، شیوه رسای قلمش، جذاب بودن داستانش، ترکیب کردن ماجراهای واقعی با داستان ارواح، داستان های جادویی و خرافات محلی، چندین سال بعد از نوشتن و انتشار کتابش موفق به کسب جایزه نوبل ادبیات شد. 

نظر شما چیست؟

آیا کتاب صد سال تنهایی را خوانده اید؟ چقدر توانستید با داستان آن ارتباط برقرار کنید؟

ادامه مطلب
خلاصه کتاب مردی به نام اُوِه
معرفی و خلاصه کتاب مردی به...

این مقاله از روی نسخه اصلی و انگلیسی کتاب مردی به نام اوه خلاصه برداری شده است!

خلاصه کتاب مردی به نام اوه

بعضی از آدم ها دنیا را به شکل دیگری می بینند. آنها ظاهری اخمو دارند و خیلی سخت لبخند می زنند. اما در اعماق وجودشان، انسانی بسیار مهربان، یکرنگ و خوش قلب زندگی می کند. کتاب «مردی به نام اُوِه» داستان زندگی یکی از همین آدم ها است که به قلم «فردریک بکمن» نویسنده سوئدی نوشته شده است. در این قسمت از خانه سرمایه، نگاهی گذرا به ماجرای اوه می اندازیم. با ما همراه باشید.

اوه، آقای بد اخلاق محله

در یک منطقه مسکونی، جایی که همه خانه های پیش ساخته، درست شبیه هم هستند مردی 59 سال زندگی می کند که «اوه» نام دارد. او سرگرم زندگی معمولی و تکراری خودش است و هنوز نتوانسته با موج تغییرات در تکنولوژی و به ویژه، رفتار آدم ها کنار بیاید. اوه هیچ خوش ندارد کسی سرش را کلاه بگذارد یا فکر کند که می تواند با زرنگ بازی، پول یامفت را از چنگ او دربیاورد. او حتی به اداره برق و آب و گاز هم اجازه چنین کاری را نمی دهد. برای همین هیچ وقت لامپ ها را بی دلیل روشن نمی گذارد و در زمستان درجه موتورخانه را زیاد نمی کند. اُوِه به تازگی همسر خود را از دست داده است. اما هنوز نتوانسته با جای خالی او در زندگی اش کنار بیاید. برای همین مثل همیشه هر روز صبح برای همسرش هم قهوه درست می کند و بیشتر وقت ها بی آنکه بداند با او حرف می زند. راستش را بخواهید اوه هنوز هم همسرش را در کنارش احساس می کند. زندگی این مرد میانسال نه چندان خوش اخلاق، با آمدن یک خانواده خارجی به محله تغییر می کند. اُوِه هیچ وقت فکر نمی کرد روزی این خانواده بتوانند جایی ویژه در قلب او باز کنند. اما چه کسی از لحظه بعد خود خبر دارد؟

اولین تلاش اوه برای خودکشی؛ حلق آویز کردن خودش وسط سالن پذیرایی

تصمیم به خودکشی، موضوع تازه ای در زندگی اُوِه نبود. در واقع، او دقیقا روز بعد از مرگ همسرش می خواست خودش را بکشد. اما مشکلی باعث شد تا آن را برای مدت نامعینی عقب بیندازد و آن کارش بود. اوه نمی خواست به عنوان یک کارمند غیرمسئول شناخته شود. به همین دلیل، روز بعد از خاکسپاری همسرش، بدون آنکه خودش را بکشد مثل همیشه سر کارش حاضر شد. ولی این مانع فقط شش ماه دوام آورد. چون به دلیل تعدیل نیرو او را بازنشسته کردند. با آنکه اُوِه از ماجرای اخراجش یا به قول آنها بازنشستگی زودتر از موعد، دل خوشی نداشت اما حالا می توانست با خیالی راحت تر و بدون نگرانی، برنامه ای تر و تمیز برای خودکشی اش ترتیب دهد.

بعد از مدت ها فکر کردن بالاخره حلق آویز شدن را انتخاب کرد. این بهترین گزینه بود. چون کثیف کاری کمتری داشت، راحت تر از سایر روش های خودکشی بود و ریخت و قیافه آدم را هم چندان وحشتناک نمی کرد. بعد از یک اندازه گیری دقیق، اُوِه قلابی را به سقف آویزان کرد. البته او فکر همه جا را کرده بود. اُوِه می دانست که پس از مرگش حتما عده ای با کفش های کثیفشان پارکت ها را نابود می کنند! به همین دلیل به اندازه کافی زمان گذاشت و با دقت، تمام کفپوش خانه اش را با پلاستیک پوشاند. برای وکیلش هم نامه نوشت و مدارک لازم را در جیب کتش گذاشت. در همین گیرودار، صدای زنگ در خانه به صدا درآمد. پروانه – یعنی همان زن همسایه خارجی که ایرانی از آب درآمده بود – همراه با شوهرش پشت درب بودند. اُوِه با اکراه در را باز کرد و خواست با سربالا جواب دادن آنها را دست به سر کند. اما پروانه یک جعبه شیرینی خوشمزه ایرانی برای اُوِه آورده بود. خیلی زود، نیت پنهان پشت این ملاقات روشن شد. آنها آمده بودند که یک نردبان و آچار را از اُوِه قرض بگیرند. البته خیلی هم پر چانه بودند و حداقل 30 دقیقه اُوِه را یک لنگ پا دم در نگه داشتند. به این ترتیب، اولین برنامه خودکشی پیرمرد بداخلاق 59 ساله ما با یک جعبه شیرینی ایرانی به هم بخورد!

دومین خودکشی نافرجام اُوِه؛ خفه کردن خودش با دود ماشین

اوه از اینکه اوضاع این قدر زود تغییر می کرد اصلا راضی نبود. او زیر لب غرغر می کرد که دیگر آدم نمی تواند آن طور که دوست دارد در آرامش و تر و تمیز خودکشی کند. از نظر اُوِه، این اصلا توقع زیادی نبود. اما پروانه که چیزی از این ماجرا نمی دانست ناخواسته یکی یکی برنامه های خودکشی اُوِه را نشانه رفته بود و در دقیقه نود، همه نقشه های اُوِه را نقش بر آب می کرد. مثلا همین آخری! اوه که برای ملاقات با سونیا لحظه شماری می کرد این بار تصمیم گرفت از ماشین ساب عزیزش مایه بگذارد. با اینکه دلش نمی آمد آن را وارد ماجرای خودکشی اش کند اما دیگر چاره ای باقی نمانده بود.

اوه بهترین کت و شلوارش را می پوشد، کراوات می زند و شلنگ به دست وارد گاراژ ساب می شود. شلنگ را به لوله اگزوز وصل می کند و سر دیگر آن را از شیشه صندلی عقب ماشین تو می دهد. پشت فرمان می نشیند، ماشین را روشن می کند و در آرامش، آماده مردن می شود. دود غلیظ کم کم همه جا را می پوشاند. تِق تق! چیزی به در پارکینگ می کوبد. ناگهان اُوِه چشمانش را باز می کند تا ببیند باز چه کسی می خواهد مراسم خودکشی تر و تمیز او را بر هم بزند. اما بعد پشیمان می شود، کراواتش را در آینه مرتب می کند و دوباره چشمانش را می بندد. تِق تِق تِق تِق تِق تِتِتِتِتِتِتِتِق! اُوِه آمپر می سوزاند!

تصمیم می گیرد قبل از مردن، حق این مزاحم را بگذارد کف دستش! با شتاب درب پارکینگ را باز می کند و همزمان پوووم! دماغ پروانه و در پارکینگ با هم تصادف می کنند! اُوِه با دیدن این صحنه عصبانیتش را از یاد می برد و هول می کند. او با خودش فکر می کند که اگر سونیا می فهمید او با دماغ یک زن باردار چنین کاری کرده است چه بلایی سرش می آورد.

تلاش اُوِه برای آرام کردن این زن، فایده ای ندارد. چون او همه چیز را خیلی بزرگ می کند. پروانه با دماغ خونی از اُوِه می خواهد که او را به بیمارستان برساند. اُوِه هم در جواب به او می گوید که هیچ آدم عاقلی برای یک خون دماغ ساده بیمارستان نمی رود! اما کاشف به عمل می آید که «پاتریک» شوهر پروانه با کمک نردبانی که از اُوِه قرض گرفته بود خودش را راهی بیمارستان کرده است و حالا پروانه باید یک طوری خودش را به بیمارستان برساند. اما از آنجا که در آن موقع از روز نه تاکسی پیدا می شود و نه اتوبوس، آمده بود تا از اُوِه کمک بگیرد. بالاخره اُوِه همراه با دختران پروانه به بیمارستان می رسند.

یک دست و یک پای پاتریک شکسته بود و حالا باید چند روز در بیمارستان بستری می ماند. پروانه برای چند لحظه دخترها را به دست اوه می سپارد تا پیش همسرش برود. در این فاصله، اُوِه از یک راننده تاکسی به یک مربی مهد تغییر کاربری می دهد. اُوِه پشت سر پروانه فریاد می زند که این کارها به او ربطی ندارد. اما پروانه اهمیتی به غیل و قال او نمی دهد و می رود.

قرار بود اوضاع آرام باشد. قرار بود فقط چند لحظه کنار بچه ها بنشیند و نهایتا یک کتاب داستان را ورق بزند اما کارش به پلیس کشید! ظاهرا دلقک بیمارستان با خودش فکر کرده بود که می تواند به بهانه بچه ها از اُوِه پول بگیرد. اما فکرش را نکرده بود که اُوِه، مردی که تا همین چند دقیقه پیش داشت در آرامش خودش را می کشت، پایش را روی کفش دراز دلقک بگذارد و او را نقش بر زمین کند. بعد از آمپر سوزاندن های پروانه، بی خیالی اُوِه و خنده های شیرین دختر کوچک پروانه که ظاهرا بهترین بهانه را برای ریسه رفتن پیدا کرده بود، به خانه برگشتند. پروانه و بچه ها رفتند تا استراحت کنند اما اُوِه که یک روز مفید دیگر را برای خودکشی از دست داده بود رفت تا نقشه جدیدی برای خودکشی بکشد!

سومین خودکشی نافرجام اوه؛ پریدن جلوی قطار در حال حرکت

خلاصه کتاب مردی به نام اُوِه

اُوِه می خواست با کمک غیرمستقیم قطار در حال حرکت، برنامه خودکشی جدیدش را پیاده کند. از نظر او این شیوه خودکشی چند مشکل داشت. مثلا اینکه کثیف کاری زیادی داشت، چون خون و به احتمال زیاد دل و روده اش همه جا پخش می شدند و منظره چندشی را به وجود می آورند. گذشته از این، راننده بیچاره قطار هم مجبور بود صحنه خودکشی اُوِه را تا آخر عمرش به دوش بکشد. ناجوانمردانه بود. البته اُوِه برای این مورد آخر نقشه ای کشیده بود. او می خواست وقتی واگن راننده رد شد، خودش را پرت کند تا راننده چیزی نبیند؛ هوشمندانه بود.

همه چیز داشت خوب پیش می رفت. قطار تا چند دقیقه دیگر به ایستگاه می رسید و اُوِه می توانست به ملاقات سونیا برود. البته اگر آن مرد کت و شلواری ناگهان غش نمی کرد و روی ریل های راه آهن بیهوش نمی شد! ظاهرا هیچکس خیال نداشت به او کمک کند. همه به جز کارمندان زن راه آهن که بی وقفه در حال جیغ کشیدن بودند، گوشی به دست داشتند از این ماجرا فیلم می گرفتند.

اُوِه کمی دست دست کرد تا شاید کسی او را نجات دهد و او به خودکشی اش برسد اما ظاهرا هیچکس به فکرش نمی رسید که او را از روی ریل ها بلند کند. اُوِه مثل تیر از جا در رفت و بی مهابا روی ریل ها پرید. مرد بیهوش را روی دستهایش بلند کرد و به کمک چند جوان معتاد که در راه آهن پلاس بودند او را به سکو رساند. اندکی پس از تمام شدن عملیات نجات به سبک اوه ، قطار از راه رسید. ناگهان اوه سر جایش خشک شد. به برنامه خودکشی اش فکر کرد. چشم هایش به چراغ های خاموش قطار گره خوردند. ذهنش خالی شد و در آخرین لحظه، در حالی که داشت با صدای بلند لعنت می فرستاد خودش را بالا کشید. همه می گفتند این معجزه است که توانسته خودش را در آخرین لحظه نجات دهد و به او آفرین گفتند. اُوِه خیلی زود و بی توجه به تحسین های مردم، اندکی پس از آنکه زن های کارمند دست از جیغ کشیدن برداشتند، به خانه برگشت.

گربه نه چندان دوست داشتنی، مرد یقه سفید و اوه بی اعصاب

در راه برگشت از دومین خودکشی نافرجام، اوه با یک مورد غیرقابل تحمل روبه رو می شود. یک ماشین در محوطه رانندگی ممنوع در حال حرکت بود و به تمام تابلوهای رانندگی ممنوع، دهن کجی می کرد. اُوِه به سراغش می رود تا او را سر جایش بنشاند. اما خیلی زود می فهمد که این راننده، یکی از همان یقه سفیدهایی است که اُوِه از آنها دل خوشی نداشت. اوه به آن یقه سفید می گوید: «مگه تابلو رو ندیدی؟! رانندگی ممنوعه!» مرد یقه سفید هم بی آنکه خم به ابرو بیاورد می گوید: «من برای رانندگی تا دم در خونه ها مجوز دارم!» از اُوِه اصرار و از یقه سفید انکار! بالاخره هم سوار بر ماشین، راهشان را می کشند و می روند. اُوِه در دلش می گوید: «دفعه بعد حسابت رو می رسم!» اما این تمام ماجرا نبود. چون از سهمیه چیزهای عجیب و غریب اوه در آن روز، هنوز یکی باقی مانده بود.

درست قبل از آنکه وارد خانه اش شود، با یک حجم پشمالوی قلمبه روبه رو می شود. شصتش خبر می دهد که این همان گربه ای است که هر روز با او چشم در چشم می شود و وقیحانه به او زل می زند. یخ زده! در همان حال که اُوِه در حال بررسی این موجود یخ زده است، پروانه از راه می رسد و گربه را بغل می کند. بعد هم گویی که انگار یخ زدن گربه تقصیر اُوِه باشد، سرش جیغ می کشد تا در را باز کند. اُوِه هم غرغر کنان درب را باز می کند. دست آخر گربه با کمک «جیمی» پسر همسایه، نجات پیدا می کند. اما از آنجا که دخترهای پروانه و خود جیمی به گربه آلرژی دارند، مسئولیت افتخارآمیز نگهداری از گربه بی خانمان آب شده بر گردن اُوِه می افتد.

قدردانی زورکی از قهرمان ریل راه آهن

اُوِه که حالا یک همنشین نه چندان خوشایند یخ زده گیرش آمده همراه با او به گشت زنی روزانه مشغول می شود. گربه شکایتی ندارد و به جز وقت های که راست راست در چشم اُوِه زل می زند، با هم مشکل چندانی پیدا نکردند. بعد از پایان گشت روزانه، اُوِه دوباره به پارکینگ رفت و همراه با گربه، سوار ساب شد. البته این بار نمی خواست خودکشی کند. فقط می خواست چند دقیقه آنجا بنشیند و به یاد روزهایی بیفتد که زندگی می کرد، یعنی روزهایی که سونیا زنده بود نه مثل حالا که فقط به دنبال راهی برای پایان دادن به زندگی اش می گشت. البته اگر این زن خارجی بگذارد!

اُوِه در همین فکرها تلو تلو می خورد که دوباره یک نفر به درب پارکینگ کوبید: «اُوِه؟!» و پشت بندش یک زن غریبه بدون اجازه گرفتن پرید داخل پارکینگ. اُوِه که خیال می کند زن یک فروشنده بیمه یا چیزی شبیه به این است، او را بیرون می کند و به او می گوید که نباید همین طوری سرش را زیر بیندازد و داخل گاراژ او یا همسایه های دیگر شود. غافل از آنکه زن، یک خبرنگار بود که می خواست مقاله ای در مورد حرکت قهرمانانه اُوِه در ایستگاه راه آهن بنویسد.

اُوِه اصلا از این موضوع خوشش نیامد و زن را دست به سر کرد. اما فردای همان روز، زمانی که اُوِه و گربه باز هم در ساب نشسته بودند، سر و کله زن خبرنگار پیدا شد. اُوِه هر چقدر که تلاش کرد نتوانست از دست این زن خلاص شود. به همین دلیل، وقتی زن خبرنگار داشت مثل ضبط یک ریز حرف می زد، گربه را زد زیر بغلش و زن را در پارکینگ حبس کرد!

از قضا، پروانه که با دختر کوچولوی سه ساله اش به دنبال اوه می گشت با شنیدن داد و فریاد یک زن، راهش را به سمت پارکینگ ها کج کرد. اُوِه و گربه بیرون محوطه ایستاده بودند و نمی دانستند چه باید بکنند. پروانه، دختر کوچولو را نزدیک اُوِه روی زمین گذاشت و سراسیمه به سمت پارکینگ رفت. اُوِه که نمی دانست چه بگوید بالاخره تمام ماجرا منهای بخش قهرمانانه اش را برای پروانه تعریف کرد.

در این فاصله، دختر کوچولوی پروانه لای پاهای اُوِه با گربه قایم موشک بازی می کرد. البته گربه از این کار خیلی خوشش نمی آمد و از چشم هایش چیزی در مایه های «لطفا بچتون رو کنترل کنین!» به گوش می رسید. پروانه که می بیند اُوِه کاملا خسته و درمانده شده، فکری به سرش می زند و به او پیشنهاد می دهد که اگر آنها را تا بیمارستان برساند، شر این زن خبرنگار را از سرش کم می کند. اُوِه که فکر می کرد این کار نوعی باج گیری است سعی کرد زیر بار نرود. اما پروانه، زنی نبود که با یک اخم و تخم ساده یا دیدن انگشتی که به سمتش نشانه رفته باشد، میدان را برای رقیب خالی کند. در نهایت، اُوِه مجبور شد ساب را پر کند از پروانه، وروجک سه ساله اش، دختر هفت ساله اش، جیمی که به علت آلرژی به موی گربه آن هم زمانی که داشت گربه را نجات می داد کارش به بیمارستان کشیده بود و پاتریک که با یک دست و پای گچ گرفته با بدبختی خودش را در ساب چپانده بود.

چهارمین خودکشی نافرجام اُوِه؛ مرگ با اسلحه پدری سونیا

خلاصه کتاب مردی به نام اُوِه

اُوِه ناامید نمی شود. او می خواهد پیش سونیا باشد. حالا چه این دنیا، چه آن دنیا! این بار اُوِه نمی گذارد مو لای درز نقشه اش برود. او می خواهد با اسلحه ای که از پدر سونیا به یادگار باقی مانده کار خودش را تمام کند. شاید پدر سونیا از این نقشه چندان خوشش نیاید اما دیگر چاره ای باقی نمانده است. اُوِه گربه را در اتاق خواب تنها می گذارد و به طبقه پایین می آید. روی کف و دیوارهای راهرو را با پلاستیک می پوشاند، صحنه را آماده می کند، اسلحه را در دهانش می گذارد و درست، زمانی که داشت شلیک می کرد، صدای عجیبی را از بیرون خانه می شنود.

از آنجا که اخبار محلی ورود چند باند دزدی را به مردم گوشزد کرده بود، تنها چیزی که به ذهن اُوِه رسید این بود که آن باندها یکدفعه تصمیم گرفته اند سری به خانه های محله اُوِه بزنند. اُوِه با همان اسلحه ای که قرار بود خودش را بکشد سراسیمه و نعره کشان به بیرون می رود. اما در نهایت، تنها چیزی که دستگیرش می شود دو تا جوان است که کم مانده از ترس زهره ترک شوند. اُوِه هم بسیار شوکه شده بود و نمی دانست چه واکنشی از خودش نشان دهد. هر دو طرف بدون آنکه دلیل خاصی داشته باشد با نعره جواب هم را می دادند.

اوه داد می کشید: «شما کی هستین؟ اینجا چی می خواین؟» آن دو جوان داد می زدند: «ما اومدیم اینجا تا از شما کمک بگیریم.» اُوِه نعره کشید: «کمک؟ چه کمکی؟» یکی از آن دو جوان فریاد کشید: «خانم سونیا معلم ما بود. دوستم با پدرش مشکل پیدا کرده و پدرش اونو از خونه بیرون انداخته. گفتم شاید شما بهش جا بدین تا از سرما یخ نزنه!» اُوِه نعره کشید: «مگه خونه من هتله؟!» همه سکوت کردند. آن دو جوان معذرت خواهی کنان داشتند دور می شدند که گویا سونیا از آن دنیا آمد و گوش اُوِه را پیچاند. ناگهان گفت: «باشه بیا تو» و این طوری شد که اُوِه در شبی که قرار بود بمیرد به یک مددکار اجتماعی تبدیل شد. با وجود آنکه این بار پای پروانه در میان نبود، اما باز هم برنامه خودکشی اش به شکلی مرموز به هم خورد. گویی کسی از جایی دور، جلوی پای اُوِه سنگ می انداخت!

اوه، مردی که برای یقه سفیدها نقشه می کشد

این مرد یقه سفید که هر وقت دلش بخواهد با ماشین در منطقه رانندگی ممنوع گاز می دهد، مدت ها است که دارد روی اعصاب نداشته اُوِه قدم رو می رود. تازه فقط همین نیست. او با وقاحت تمام، انگار که صاحب آدم های دنیای است می خواهد «رونه» همسایه قدیمی اُوِه را از همسرش جدا کرده و او را در بیمارستان بستری کند تا بمیرد! درست است که اُوِه و رونه آبشان با هم در یک جوی نمی رود ولی این دلیل نمی شود که هر کس هر بلایی خواست سر همسایه اش که مریض شده بیاورد! حالا که نمی تواند با خیال راحت خودکشی کند باید بتواند این یقه سفید را سر جایش بنشاند. اما می داند که به تنهایی نمی توان جلوی آنها قد علم کرد. برای همین تیم انتقام تشکیل می دهد که اعضای آن را پروانه، پاتریک، جیمی، آن پسری که مهمان اُوِه شده، دوست آن پسر، یکی از همسایه ها و البته همان زن خبرنگار سمج تشکیل داده اند.

البته اُوِه وقتی به فکر تشکیل تیم انتقام افتاد که فهمید فحش دادن تلفنی مثل گذشته روی یقه سفیدها کارساز نیست! تیم انتقام کارش را این طور آغاز کرد؛ ابتدا پاتریک و جیمی با بند آوردن مسیر، جلوی آمد و شد یقه سفید را گرفتند و نیمه شب، ماشین او را که پشت این راه بندان گیر کرده بود با جرثقیل چند کیلومتر دورتر از خانه ها داخل یک گودال انداختند. در این میان، پروانه و آن زن خبرنگار به دنبال مدرک هایی کاردرست گشتند تا بتوانند آن را در صورت این یقه سفید کلاه بردار زورگو بکوبند. بقیه اعضای تیم انتقام هم نقش دستیار را داشتند.

بالاخره روی انتقام فرا رسید. یقه سفید با یک افسر پلیس که انگار بزرگترش است می آید تا ماشینش را از دست اُوِه نجات دهد. البته خیلی زود می فهمد که هیچ کس راجع به راه بندان چیزی نمی داند و تابه حال ماشین یقه سفید را ندیده اند. مرد یقه سفید از شدت خشم قرمز می شود اما این تازه اول ماجرا است. وقتی به سمت خانه رونه می رود تا او را به بیمارستان منتقل کند، پروانه و آن زن خبرنگار دسته ای از مدرک هایی که علیه او گیر آورده اند را نشانش می دهند. در این بین، اُوِه و دیگر مردها مثل سد، جلوی در خانه ایستاده اند تا اگر ماجرا بیخ پیدا کرد، یکی یکی با یقه سفید دست به یقه شوند.

اما زن خبرنگار کارش را خوب بلد است. او چنان ترسی به جان یقه سفید می اندازد که مثل یک آفتاب پرست، رنگش از قرمز به سفید تغییر می کند. خبرنگار دو راه پیش پایش می گذارد. اول اینکه از سد دفاعی بگذرد و رونه را به زور با خودش ببرد که در این صورت، مدرک ها هم به صورتی کاملا اتفاقی سر از میز رئیس یقه سفید و اینترنت درمی آوردند. راه دوم این است که او همه چیز را فراموش کند، راهش را بکشد و برود که در این صورت، همه اهل محله هم همه چیز را فراموش می کنند. یقه سفید کمی دست دست می کند و سپس بی آنکه چیزی بگوید راه حل دوم را عملی می کند. تیم انتقام برنده شد و رونه پیش همسرش باقی ماند.

اوه مسئولیت هایش را واگذار می کند

مدتی بعد، فرزند پروانه به دنیا آمد. محله از گذشته هم گرمتر و پرشورتر شد. دختران پروانه اُوِه را پدربزرگ صدا می زدند. پاتریک هم برای کوچک ترین کارها به سراغ اُوِه می آمد و بدون خجالت از او کمک می گرفت. البته او این کار را به بقیه همسایه های تازه وارد هم یاد داد. جیمی ازدواج کرد و یک دختر کوچولو را به فرزندی گرفت. چند سال گذشت و دختر کوچولوی سه ساله پروانه دست در دست اُوِه اولین روز مدرسه اش را تجربه کرد.

اُوِه دیگر به فکر خودکشی نیفتاد چون حالا سرش شلوغ تر از این حرف ها شده بود. او ترجیح داد کمی دیرتر اما سربلندتر به ملاقات سونیا برود. خودکشی نوعی سرشکستگی و مایه خجالت بود. اُوِه این را خوب می دانست اما چون دلیل زندگی کردن را از دست داده بود نمی دانست چطور باید با اوضاع کنار بیاید. او فهمید که پدربزرگ شدن یکی از راه های عالی برای دوباره زندگی کردن است. چهار سال به همین شادی و خوشی گذشت. صبح یک روز برفی، اُوِه این دنیا را ترک کرد و سربلند به دیدار سونیا رفت. او برای دختران پروانه و دختر جیمی یک میلیون کرون ارث گذاشت، ساب را به یکی از شاگردان سونیا بخشید و ماموریت مهم مراقبت از محله به ویژه سرکشی روزانه و جلوگیری از ورود ماشین ها را به پروانه واگذار کرد. مدتی بعد، پروانه خانه اُوِه را به یک زوج جوان که منتظر نوزادشان بودند و البته ساب داشتند سپرد. گویی دو نفر از جایی ناشناس، صاحبخانه های جدید را انتخاب کرده بودند.

نظر شما چیست؟

دوست دارید خلاصه کتاب بعدی در مورد کدام یک از کتاب های فردریک بکمن باشد؟

ادامه مطلب
خلاصه کتاب بلندی‌ های بادگیر
معرفی و خلاصه کتاب بلندی‌ های...

کتاب بلندی های بادگیر

هر داستان، سرگذشت یا ماجرایی که می بینیم، می شنویم یا می خوانیم، مجموعه ای از درس های ریز و درشت را در دل خودش پنهان کرده است. ما پا به پای قهرمان یا ضد قهرمان داستان پیش می رویم؛ گاهی با او همدردی می کنیم و گاهی در مقام یک قاضی، به سرزنش رفتار او مشغول می شویم. در این میان، برخی از داستان ها مرز میان خوب و بد را در ذهن ما به چالش می کشند. رمان «بلندی های بادگیر» اثر «امیلی برونته» یکی از داستان های پر سروصدای ادبیات است که بعد از گذشت سالیان دراز، هنوز هم جذابیت و شگفتی خودش را حفظ کرده است. در این قسمت از خانه سرمایه به سراغ بلندی های بادگیر می رویم و پای سخنان راوی این داستان می نشینیم. اگر می خواهید در کمتر از چند دقیقه از اصل ماجرای این رمان طولانی سر در بیاورید، تا پایان این گفتار همراهمان باشید.

لاک وود، مستاجر سمجی که به دنبال دردسر می گشت

ماجرای بلندی های بادگیر از آنجا شروع می شود که یک مستاجر جدید به نام «لاک وود» وارد املاک فردی مرموز به نام «هیت کلیف» می گردد و سر از داستانی سر به مُهر درمی آورد. لاک وود در بدو ورود به آن روستای ساکت اما بسیار زیبا، به دیدن صاحبخانه اش رفت. استقبال چندان گرمی از او نشد و حتی نزدیک بود به دست سگ های صاحبخانه اش تکه و پاره شود. در حقیقت، هیت کلیف، چندان تمایلی به برقراری ارتباط با دیگران نداشت و به نظر می رسید این مستاجر جدید را به زور تحمل می کند. وقتی لاک وود دوباره از او خواست که با هم ملاقاتی داشته باشند، تلاش کرد که با نشان دادن بی میلی فراوان از زیر این ملاقات، شانه خالی کند. اما مستاجرش غُدتر از این حرف ها بود و خودش، خودش را دعوت کرد. غافل از آنکه این سرخود دعوت کردن، او را به چه دردسری می اندازد.

لاک وود فردای آن روز به سمت خانه آقای هیت کلیف حرکت کرد. در میانه های راه بود که هوا ناگهان طوفانی شد و بورانی از ناکجا آباد راه آن بینوا را بست. او کشان کشان خودش را به دیواره ملک صاحبخانه اش رساند و با زحمت بسیار، درب خانه را پیدا کرد. اما هر چه در زد، کسی به او پاسخی نداد. سعی کرد خودش درب را با زور باز کند که بالاخره، مستخدم خانه سرش را بیرون آورد و گفت: «آقای هیت کلیف اینجا نیستند، از راه پشتی بروید تا ایشان را ببینید. بیخود هم منتظر نمانید، کسی در خانه را برای شما باز نمی کند!» بالاخره لاک وود پشت سر یک جوان که نه به خدمتکارها می ماند نه ارباب زاده به راه افتاد و بعد از سپری کردن چند پیچ و خم، سر از مرکز خانه و اتاق نشیمن درآورد. در خانه، یک بانوی جوان را دید که بدون توجه به حضور او و فریادهایی که پشت درب زده بود داشت کنار آتش استراحت می کرد. او سعی کرد باب صحبت را با تنها فردی که در آن اتاق بود باز کند اما بانوی جوان اهمیتی به او نمی داد.

وقتی مهمان بلندی های بادگیر، دچار سوءتفاهم می شود

لاک وود ابتدا گمان می کرد که این بانوی جوان، همسر صاحبخانه است. اما کاشف به عمل آمد که او همسر پسر مرحوم صاحبخانه و عروس او است. خیلی زود، سر و کله صاحب خانه پیدا شد. او لاک وود را سرزنش کرد که چرا بدون شناخت منطقه و آگاهی از وضعیت آب وهوایی اینجا مدام به این سو و آن سو سرک می کشد. بعد از صرف شام در سکوتی عجیب و خفه کننده، لاک وود به دنبال راه نجاتی می گشت تا از آن خانه بیرون برود. اما هیچ کس به تلاش های او برای یافتن یک راه تا خانه، اهمیتی نمی داد. کار به جایی رسید که لاک وود تنها فانوس مستخدم خانه را به زور از او قرض گرفت و سعی کرد به تنهایی راه خانه را پیدا کند. اما به دزدی متهم شد و سگ های هیت کلیف به او حمله کردند. در نهایت به کمک یکی از مستخدم های خانه از دست آن حیوان های درنده و بی احساس، رهایی پیدا کرد.

لاک وود شب را در یکی از اتاق های صاحبخانه اش ماند. اما از قضا، آن اتاقی بود که هیچ کس جز هیت کلیف، حق رفت و آمد به آن را نداشت. مستاجر نگون بخت که تحت تاثیر سرما، ترس از دریده شدن توسط سگ ها و حال و هوای خوفناک اتاقی که در آن اقامت داشت قرار گرفته بود، پشت سر هم کابوس می دید. حوالی نیمه شب بود که با کشیدن یک فریاد بلند، اهل خانه را از خواب بیدار کرد. هیت کلیف که فکر نمی کرد کسی در آن اتاق باشد، ترسان و لرزان، شمع به دست وارد اتاق شد و از دیدن یک موجود زنده روی تخت، سخت ترسید. اتاقی که لاک وود در آن شب را صبح کرده بود، متعلق به بانویی به نام «کاترین» بود که در کنار نام کوچکش سه نام خانوادگی «ارنشاو»، «لنیتون» و «هیت کلیف» دیده می شد. به طرز عجیبی، کابوس های لاک وود با این نام عجین گشته بودند و تکرار این موضوع برای هیت کلیف، او را سخت پریشان کرد؛ به اندازه ای که نیمه های شب، لاک وود را از اتاق بیرون کرد و با سوزی که از جگر می آمد اشک می ریخت.

ماجرای ورود هیت کلیف به خانواده ارنشاو

بالاخره لاک وود با همراهی هیت کلیف به خانه برگشت. اما ماجراهایی که در این دیدار بر او گذشت، وی را سخت بیمار کرد. زنجیر شدن او به تخت و صندلی، حس کنجکاوی اش را در مورد صاحبخانه عجیب و اندوهگینش برانگیخت. به همین دلیل از خانم «دین» که خدمتکار قدیمی املاک ارنشاو بود، ماجرا را جویا شد. لاک وود فهمید که صاحبخانه اش در گذشته، کودکی یتیم، گرسنه و سرگردان بوده است. آقای ارنشاو بزرگ او را می بیند و تصمیم می گیرد که بزرگش کند. همان طور که آقای ارنشاو فکر می کرد، همسر و فرزندانش از این کودک رها شده استقبال نکردند. اما او که مهر کودک را در دل نهاده بود، مثل کوه از آن محافظت می کرد.

با این وجود، باز هم نمی توانست در مقابل آزار و اذیت های پنهانی پسرش کاری از پیش ببرد. این کودک نگون بخت که «هیت کلیف» نام گرفت، به طرز عجیبی در برابر سختی ها ایستادگی می کرد، کسی را آزار نمی داد، دروغ نمی گفت و خبرچینی نمی کرد. حتی از آزار و اذیت های پسر آقای ارنشاو و کتک های بی رحمانه اش چیزی به او نمی گفت. آقای ارنشاو که شاهد این رفتارها بود، علاقه عجیبی به این کودک پیدا کرد و حتی او را از دختر و پسرش هم بیشتر دوست داشت. برای کم شدن تشنج حاکم در خانه، آقای ارنشاو، پسرش هیندلی را به دانشگاه فرستاد. کاترین، دختر ارنشاو، برخلاف برادرش از هیت کلیف خوشش می آمد و از او طرفداری می کرد. اما با مرگ آقای ارنشاو بزرگ، هیت کلیف، بزرگترین حامی خود را از دست داد و همه چیز در بلندی های بادگیر تغییر کرد.

شروع سلطنت هیندلی بر خانه و اهالی آنخلاصه کتاب بلندی  های بادگیر

هیندلی به همراه همسرش به خانه بازگشت. البته تا همان لحظه ورود، کسی نمی دانست که او ازدواج کرده است. با وجود آنکه هیندلی تغییر کرده بود اما ذره ای از نفرتش در مورد هیت کلیف کاسته نشده بود. حالا ارنشاو پسر، می توانست آزادانه، عقده های چندین و چند ساله اش را بر سر دزد قلب پدرش، خالی کند. هیت کلیف خیلی زود تا حد و اندازه یک خدمتکار سقوط کرد. دیگر به او اجازه داده نمی شد که مثل گذشته در کنار سایر اعضای خانواده ارنشاو زندگی کند. سخت گیری های هیندلی باعث شده بود تا هیت کلیف و کاترین بیش از گذشته به هم نزدیک شوند. هیندلی اغلب آن دو را با هم تنبیه می کرد. آنها هم برای فرار از این وضعیت، سعی می کردند خودشان را از چشم این حاکم عقده ای دور نگه دارند. در طول یکی از این تلاش هایشان، سر از املاک همسایه درآوردند.

خانه همسایه، سگ بی اعصاب و دو کودک فضول!

در ادامه ماجرای بلندی های بادگیر این طور آمده است که آن دو ابتدا می خواستند دزدکی نگاهی بیندازند اما صدای خنده هایشان آنها را لو داد. سگ نگهبان همسایه جستی زد و در یک چشم بر هم زدن، پای کاترین را گاز گرفت. هیت کلیف تلاش کرد تا سگ را از او دور کند. بالاخره خدمتکار خانه سر رسید و آن دو را به داخل برد. بعد از آنکه معلوم شد آنها دزد نیستند، هیت کلیف را به زور به خانه فرستادند. اما کاترین که پایش حسابی آسیب دیده بود را نزد خودشان نگه داشتند. فردای آن روز، آقای لنیتون بزرگ به املاک ارنشاو رفت و حساب هیندلی را بابت تنبیه های اشتباهی که باعث ایجاد چنین شرایطی شده بود، سرزنش کرد. پس از این ماجرا، اوضاع خانه کمی آرام تر شد. هیندلی دست از تنبیه های سختش برداشت و دیگر کاری به کار هیت کلیف نداشت. البته مشروط بر اینکه او هم دیگر با کاترین هم بازی و هم کلام نشود.

چند ماه دوری کاترین از اوضاع نابه سامان خانه و زندگی کردن در آرامش، روان او را هم آرام کرده بود. اما اوضاع هیت کلیف بدتر شده بود. تقریبا کسی او را نمی دید و کوچک ترین اهمیتی به او نمی داد. او کم کم به وضعیت جدید خود به عنوان یک مستخدم عادت کرد. اما در پشت پرده، منتظر یک فرصت مناسب بود تا از هیندلی انتقام بگیرد. کاترین، رفتاری دوگانه را در پیش گرفته بود. او در حضور خانواده لنیتون، نقش دختری جوان، مودب و با وقار را بازی می کرد. اما وقتی به خانه باز می گشت، همان حالت گستاخ و جسور درونش را به نمایش می گذاشت.

خنجری که کاترین از پشت به عشق هیت کلیف زد

مرگ همسر هیندلی، تنها نکته مثبت در اخلاق او را از میان برد. او حتی چشم دیدن فرزندش را هم نداشت. بزرگ کردن این کودک بی مادر به نلی – همان خدمتکار خانه که او را با نام خانم دین می شناسیم – سپرده شد. در همین گیرودار، «ادگار» پسر خانواده لنیتون از کاترین خواستگاری کرد. کاترین هم بدون آنکه از کسی سوالی بپرسد درخواست او را پذیرفت. کاترین که می ترسید این موضوع را با برادرش در میان بگذارد، سعی کرد ابتدا نظر نلی را بپرسد. از طرفی، نلی هم که حسابی غافلگیر شده بود، سعی کرد با سوال پیچ کردن کتی، علت اصلی این کار را جویا شود. در همین لحظه که نلی و کاترین در حال گفت وگو بودند، هیت کلیف بیرون درب روی نیمکت نشسته بود و به حرف هایشان گوش می کرد. بالاخره نلی از زیر زبان کتی، حقیقت این ازدواج را بیرون کشید.

کتی می خواست با ادگار ازدواج کند و از این راه به ثروت برسد تا بتواند از هیت کلیف حمایت کند. او که تازه 15 ساله شده بود به خیالش می توانست با این کار برای همه و از جمله خودش مفید باشد. کاترین، هیت کلیف را دوست داشت اما می ترسید که اگر با او ازدواج کند، هر دوی آنها از گرسنگی و فقر بمیرند. از طرفی، او نگران مقامش هم بود و نمی خواست از یک بانو به چیزی کمتر سقوط کند. هیت کلیف با شنیدن این حرف ها بسیار رنجیده خاطر شد و بی سروصدا بدون آنکه از کسی خداحافظی کند، بلندی های بادگیر را به مقصد نامعلومی ترک کرد. تلاش های نلی، کاترین و بقیه خدمتکارها برای پیدا کردن هیت کلیف راه به جایی نبرد. سه سال از آن ماجرا گذشت و بالاخره کاترین با ادگار لنیتون ازدواج کرد.

هیت کلیف به خانه برمی گردد

مدتی از ازدواج کاترین و ادگار می گذشت. عشق بی ریشه آنها کم کم رنگ باخت. در همین گیرودار، سروکله یک غریبه آشنا در املاک لنیتون پیدا شد. او کسی نبود جز هیت کلیف. اما نه آن هیت کلیفی که همه او را می شناختند؛ یک پسربچه فقیر، لجباز، نامرتب و عصیان گر. حالا او به آقای هیت کلیف تبدیل شده بود؛ جوانی تحصیل کرده، بسیار ثروتمند، خوش لباس و مودب. ملاقات با کاترین، اولین کاری بود که هیت کلیف پس از بازگشت انجام داد. هر چند که نلی و ادگار از این ملاقات، دل خوشی نداشتند. او برای اقامت به خانه قدیمی شان در بلندی های بادگیر رفت. اما این بار نه به عنوان یک یتیم بی جا و مکان. بلکه به عنوان شریک قدرتمند خانه. هیندلی که در همان اوضاع نابه سامان قبلی زندگی می کرد، نفوذ بر ثروت و سرمایه اش را از دست داده بود. به همین دلیل، وقتی هیت کلیف به او پیشنهاد کرد که در ازای مبلغ بسیار زیادی بگذارد که در خانه او بماند، بی چک و چانه آن را پذیرفت. هیت کلیف می خواست جایی نزدیک کاترین باشد و به شیوه ای متفاوت، از هیندلی، شکنجه گر دوران کودکی و نوجوانی اش انتقام بگیرد.

آتشی که عاشق تازه وارد ماجرا بر جان خانواده لنیتون زد

کم کم هیت کلیف توانست بدون هیچ ناراحتی به املاک لنیتون رفت وآمد کند. کاترین هم سعی می کرد از هر راهی که می تواند، میانه هیت کلیف و شوهرش را بگیرد و آنها را با هم در آشتی و صلح نگه دارد. رفت و آمد پیوسته هیت کلیف باعث شد که خواهر ادگار به او علاقه شود. تلاش های نلی و کاترین برای منصرف کردن ایزابلا – خواهر ادگار – راه به جایی نبرد. کتی که دید حرف هایش روی این عاشق کوچک تاثیری ندارد به سراغ هیت کلیف رفت و سعی کرد که او را از این ازدواج منصرف کند. اما هیت کلیف که بهانه خوبی برای زجر دادن ادگار پیدا کرده بود راضی نشد.

بعد از یک جر و بحث طولانی میان ادگار، هیت کلیف و کتی، ادگار تصمیم نهایی را گرفت. او اعلام کرد که اگر ایزابلا دست از این مسخره بازی بر ندارد، رابطه خویشاوندی اش را با او قطع می کند. اما ایزابلا که در عشق جوانی غرق شده بود اهمیتی به این حرف ها نمی داد. کتی که از این موضوع خیلی ناراحت بود، خواست با تظاهر به بیماری، توجه ادگار را به خود جلب کند. او چند روز خودش را در اتاق حبس کرد و به جز آب سرد و نان خشک، چیز دیگری نخورد. این نمایش، کار را به جای باریک کشاند، بیماری قدیمی کتی را بیدار کرد و او را تا مرز جنون پیش برد. وقتی ادگار سرگرم مراقبت از همسرش بود، ایزابلا از این فرصت استفاده کرد و همراه با هیت کلیف از بلندی های بادگیر به مقصدی نامعلوم گریخت.

نامه نگاری های عاشق پشیمان با نلیخلاصه کتاب بلندی  های بادگیر

چند ماهی از این ماجرا گذشت. هیت کلیف و ایزابلا به خانه قدیمی نزد ارنشاو و هاریتون بازگشتند. ایزابلا در این مدت کوتاه، با ذات هیت کلیف آشنا شد و سخت از تصمیمی که گرفته بود پشیمان گشت. اما راه چاره ای نداشت. چون خوب می دانست ادگار دیگر با او کاری ندارد. این یعنی خبری از پول، حمایت یا چیزهایی از این دست وجود نداشت. از طرفی، تحمل افرادی که در املاک ارنشاو زندگی می کردند فراتر از تحمل یک دختر 15 ساله بی تجربه بود. ایزابلا مرتب با نلی نامه نگاری می کرد. او می خواست از نلی کمک بگیرد تا بتواند این روزگار سخت را تحمل کند. نلی تا جایی که می توانست سعی کرد احساسات برادرانه ادگار را بیدار کند تا او برای دفاع از خواهر کوچک و بی عقلش قدمی بردارد. اما فایده ای نداشت. دست آخر، نلی شال و کلاه کرد و به سمت املاک ارنشاو در بلندی های بادگیر رفت تا به شکلی محترمانه به ایزابلا بفهماند که انتظار برای کمک از سوی برادرش، کاری بیهوده است و او باید فکری به حال خودش کند.

نلی دست به کار می شود

سفر کوتاه نلی به املاک ارنشاو، بیش از آنچه که فکرش را می کرد طول کشید و نتیجه ای ناخوشایند به همراه داشت. ورود نلی به خانه قدیمی در بلندی های بادگیر، او را بسیار شوکه کرد. همه چیز ویران و بی نهایت بی روح بود. ایزابلا مثل روحی آواره در میان خانه قدم می زد. ظاهرش آنقدر آشفته بود که گویی چندین روز است خودش را در آینه نگاه نکرده است. همه جا را خاک گرفته بود و کثیفی از سروکول آن خانه بالا می رفت. تنها چیز تمیز و قابل تحسین، خود هیت کلیف بود. او در گوشه ای ساکت و آرام نشسته بود و خودش را با تعدادی کاغذ مشغول کرده بود.

کمی بعد، نلی به ایزابلا گفت که برادرش چه فکری در مورد او و رفتارش می کند. دختر بیچاره و گول خورده، حسابی در خودش فرو رفت. هیت کلیف، چهره فردی شاد را به خود گرفته بود و انگار از این موضوع لذت می بُرد. او بدون کوچک ترین توجهی به ایزابلا، احوال کتی را جویا شد. نلی هم برای اینکه رفت و آمد او را به املاک لنیتون قطع کند، از حال بد کاترین و توصیه های پزشک برای حفظ آرامش خانه حرف زد. اما گوش این آدم اصلا بدهکار ماجرا نبود. در عوض، او با اصرار و تهدید، نلی را راضی کرد تا ترتیب ملاقات او و کتی را به دور از چشم های ادگار بدهد.

نگرانی های نلی برای این دیدار درست از آب درآمدند. کتی درست شب بعد از این ملاقات پنهانی از دنیا رفت و نوزاد کوچک خود را تنها گذاشت. حالا لنیتون مانده بود با فرزندی که اسم او را هم نام مادرش کاترین گذاشت.

وقتی ایزابلا، فرار را به قرار ترجیح می دهد

وظیفه نگهداری از نوزاد بر عهده نلی افتاد. او هم اتاق نشیمن را طوری مهیا کرد تا بتواند به بهترین شکل از او مراقبت کند. در یکی از روزهایی که نلی و نوزاد کاترین در اتاق نشیمن بودند، ناگهان یک غریبه سراسیمه وارد شد. نلی که تازه کودک را خوابانده بود، وی را به باد سرزنش گرفت. ابتدا فکر کرد که یکی از خدمتکارها است. اما کاشف به عمل آمد که او ایزابلا، خواهر ادگار و همسر هیت کلیف است. ایزابلا اوضاع بسیار آشفته ای داشت. از زیر گوشش خون می آمد و سر تا پا، خیس آب و گِلی شده بود. او مرتب به نلی می گفت که لباس هایش را در چمدان بگذارد و یک کالسکه برایش آماده کند. بالاخره وقتی فهمید که نلی اسباب رفتنش را برای او فراهم می کند، کمی آرام گرفت و زبانش باز شد. ظاهرا هیندلی که از سلطه هیت کلیف آسی شده بود، نقشه قتل او را ریخته بود. اما زورش به هیت کلیف نرسیده و شکست سختی خورده بود.

فردای این اقدام به قتل، ایزابلا با زخم زبان روی اعصاب هیت کلیف قدم رو می رود. هیت کلیف هم یک چاقو به سمت ایزابلا پرتاب می کند که از زیر گوشش می گذرد. هیت کلیف که هنوز در غم از دست دادن کاترین، حال روحی اش به هم ریخته بود، بعد از این ماجرا و بگومگو، در خودش فرو رفت و تمرکزش را از روی اهل خانه برداشت. ایزابلا هم از این فرصت استفاده کرد و پا به فرار گذاشت. سرانجام، ایزابلا به جایی در جنوب لندن گریخت و یک پسر را به دنیا آورد. او تمام سعی اش را کرد تا دست هیت کلیف از فرزندش دور بماند. اما پس از 13 سال، ایزابلا فوت کرد و پسرش به ناچار نزد پدری که تا به حال او را ندیده بود رفت. حالا بلندی های بادگیر باید حضور پسر هیت کلیف را هم پذیرا می شد.

کلاف سر در گم انتقام های دنباله دار هیت کلیف

هیت کلیف که پس از مرگ هیندلی، صاحب همه چیز شده بود، می خواست هاریتون، فرزند هیندلی را نزد خودش نگه دارد. تلاش های ادگار برای گرفتن سرپرستی هاریتون کوچولو راه به جایی نبرد. هاریتون به همراه لنیتون، پسر واقعی هیت کلیف در همان خانه قدیمی مستقر شدند. خیلی زود، هیت کلیف همان بلایی که هیندلی بر سرش آورده بود را روی هاریتون پیاده کرد. هاریتون مثل یک خدمتکار در املاکی که متعلق به خودش بود زندگی می کرد. لنیتون هم کم کم دستش آمد که اوضاع از چه قرار است و چرا مادرش این همه سال، پدرش را از او دور نگه داشته بود.

چندین سال گذشت و این سه کودک یعنی کتی کوچولو، هاریتون و لنیتون بزرگ شدند. اما آتش خشم و نفرت هیت کلیف از خاندان لنیتون همچنان پر قدرت باقی مانده بود. او تصمیم گرفته بود که ادگار را تا آخرین لحظه عمرش زجر دهد. ملاقات تصادفی کتی و هیت کلیف، این فرصت را به او داد.

دسیسه هیت کلیف برای فرزند کتی

هیت کلیف، دسیسه ای چید و کتی را که تا آن زمان زیر نظر ادگار و مراقب های شدید او بود، به خانه اش کشاند. کتی که از دیدن اقوامش ذوق زده شده بود، تمام قوانین پدرش را کنار گذاشت و به ملاقات های پنهانی به خانه قدیمی ادامه داد. این ملاقات های مخفی تا زمانی که ادگار به سختی بیمار شد ادامه پیدا کرد. هیت کلیف که دید رقیبش دارد خیلی راحت می میرد، خواست که ضربه آخر را به او بزند. به همین دلیل، کتی را به زور و تهدید به همسری پسرش درآورد. بعد از مرگ زودهنگام ادگار، کتی به اجبار، خانه پدری را ترک کرد و به املاک ارنشاو در بلندی های بادگیر رفت.

خیلی زود، لنیتون که مثل مادر و دایی اش بیمار بود، از دنیا رفت و کتی در حالی که هنوز نوجوان بود، بیوه شد. زندگی در کنار هیت کلیف و هاریتون که هر دو بد اخلاق و بی نزاکت بودند، کتی را به فردی گوشه گیر تبدیل کرد. او دریافت که به جز خودش کسی نمی تواند از او محافظت کند. به همین دلیل، سخت شد و مهربانی و نشاط از دل او کوچ کردند.

سرنوشت تنها شدن در بازی نفرت و انتقام

هیت کلیف دیگر حریفی نداشت تا دق و دلی اش را سر او خالی کند. به همین دلیل، هر روز آشفته تر از روز قبل می شد. او مدت های طولانی در خلنگزار قدم می زد، چیز زیادی نمی خورد و خودش را از دید همه دور نگه می داشت. سرانجام، در یک شب سرد در حالی که به پنجره باز اتاقش خیره مانده بود، از دنیا رفت. با مرگ هیت کلیف، پرونده نفرت های چندین ساله بسته شد. گویی کسی یک جارو برداشته بود و داشت بذر تمام دلخوری ها، اندوه و خشم های فرو خورده را می روفت و می بُرد. هیت کلیف در کنار مزار کاترین به خاک سپرده شد. مدت کوتاهی پس از این ماجرا، کتی با هاریتون که خلق و خوی آرامی پیدا کرده بود ازدواج کرد. اوضاع به قدری خوب و آرام شده بود که انگار هیچ وقت قبل از این، فردی به نام هیت کلیف روی زمین قدم برنمی داشته، کاترین ارنشاوی وجود نداشته و عشقی ویرانگر در خلنگزار جاری نبوده است.

کدام شخصیت را دوست داشتید؟

هر کدام از ما همراه با خواندن یک داستان، با برخی از شخصیت های آن همزاد پنداری می کنیم. در رمان بلندی های بادگیر، با کدام شخصیت، احساس نزدیکی بیشتری کردید؟ هیت کلیف؟ کاترین؟ نلی؟ ادگار؟ ایزابلا؟ هیندلی؟ هاریتون؟ کتی یا لاک وود؟

ادامه مطلب
خلاصه کتاب شازده کوچولو
معرفی و خلاصه کتاب شازده کوچولو...

بعضی از کتاب ها، عجیب بر دل انسان می نشینند. آنها مرموز و پر از معما هستند. با آنکه واو به واو واژه هایشان معنا دارد اما گویی کتابی پنهان در دل واژه هایشان نفس می کشد. کتاب «شازده کوچولو» اثر نویسنده ای پر از رمز و راز به نام «آنتوان دو سنت اگزوپری» است. او هم در نهایت همچون شازده کوچولو به اخترکی که از آن آمده بود بازگشت؛ بی سر و صدا و بی نام و نشان. در این قسمت از خانه سرمایه، سفری کوتاه به اعماق کتاب شازده کوچولو می کنیم. تا پایان این ماجرای پر از شگفتی با ما همراه باشید.

سلام و احوال پرسی با اهالی کتاب شازده کوچولو

بد نیست قبل از آغاز ماجرا آشنایی کوچکی با شخصیت های این کتاب داشته باشیم تا حساب کار دستمان بیاید:

  • راوی: یک خلبان – به روایتی خود آقای آنتوان دو سنت اگزوپری – که به خاطر کج فهمی بزرگ ترها کودکی اش را زیر نقاب بزرگسالی پنهان کرده است.
  • شازده کوچولو: یک آدم کوچولوی تنها که برای پیدا کردن هم زبان، سفری دور و دراز را آغاز کرد و در نهایت سر از زمین درآورد. اما چون اخترک و گلش را تک وتنها رها کرده است، باید خیلی زود برگردد.
  • گل سرخ: گلی بسیار زیبا اما مغرور که فکر می کرد زیباتر از او وجود ندارد. البته شاید هم وجود نداشت اما گل که نباید این قدر از خودش تعریف کند!
  • روباه: جانوری مهربان، دانا و سخت مشتاق اهلی شدن.
  • بره: چون هنوز در جعبه است، اطلاع درستی از چند و چون نقشش در دست نیست. اما همین را بدانید که خیلی کوچولو است و بائوباب هم دوست دارد.

خداحافظ مار بوآ

ماجرای داستان شازده کوچولو از یک نقاشی شروع می شود. آقای راوی در ابتدای کتاب، خاطره ای از کودکی اش را بیان می کند که در آن تحت تاثیر یک کتاب به نام «قصه های واقعی» به مار بوآ و شیوه زندگی او علاقه مند می شود. به همین دلیل تصمیم می گیرد که علاقه خود را روی کاغذ بکشد و هنرش را به بزرگ ترها اثبات کند.

غافل از آنکه بزرگ ترها اصلا نفهمیدند نقاشی او یک مار بوآ است که دارد یک فیل درسته را هضم می کند و بی آنکه بدانند آن اثر هنری مفهومی را در حد و اندازه یک کلاه، پایین آوردند. به همین دلیل، آقای راوی، نقاشی کشیدن را کنار گذاشت و به سراغ خلبانی رفت. او به بیشتر کشورهای جهان سفر کرد و در این راه از علم جغرافی کمک بسیاری گرفت. خلبان شدن آقای راوی باعث شد که او با آدم بزرگ های زیادی مراوده کند. نکته ای که هیچ کدام از آن آدم بزرگ ها نمی دانند این است که آقای خلبان، هنوز هم نقاشی شماره یک خود را نگه داشته است و به دنبال یک آدم بزرگ روشن فکر می گردد که بتواند مار بوآ را تشخیص دهد. اما هنوز چنین فردی را پیدا نکرده است.

سقوط در صحرا و آشنایی راوی با شازده کوچولو

تلاش های راوی برای پیدا کردن یک هم زبان که حداقل فرق بوآ با کلاه را بفهمد راه به جایی نبرد. او واقعا تنها بود و هیچ کس حرف هایش را نمی فهمید. روزگار راوی همین طور در تنهایی و جستجو می گذشت تا اینکه در یکی از سفرهایش موتور هواپیما دچار مشکل شد و او در صحرایی بی نام و نشان سقوط کرد.

چون از قبل، برنامه ای برای سقوط در صحرا نداشت، ذخیره آب و غذایش آن قدری نبود که بتواند بیشتر از هشت روز راوی را زنده نگه دارد. اوضاع خیلی خراب بود. او باید هر طور شده راهی برای تعمیر هواپیمایش پیدا می کرد وگرنه ممکن بود بدون اینکه فرصت آشنایی با یک هم کلام را پیدا کند، راهی سفر آخرت شود.

شب شده بود و راوی دیگر نایی برای وَر رفتن با موتور هواپیمایش نداشت. به ناچار، روی شن های بیابان خوابید تا شاید با طلوع آفتاب بتواند راهی برای تعمیر این ابوقراضه پیدا کند. آفتاب بالا آمده بود اما راوی هنوز در خواب بود که ناغافل با صدای یک آدمی زاد از خواب بیدار شد. در آدمی زادی که راوی را بیدار کرد، هیچ اثری از تشنگی، گرسنگی یا خستگی به چشم نمی خورد. حتی به نظر نمی آمد که گم شده باشد. تازه درخواست عجیبی هم از راوی داشت و مدام به او می گفت که یک بَره کوچک برایش بکشد. چون انگار جایش تنگ است و تنها به اندازه یک بره کوچک جا دارد.

راوی که از شدت تعجب، قدرت تفکر منطقی اش را از دست داده بود، بدون اینکه خیلی پاپیچ این آدم کوچولو شود، از جیبش یک خودکار و کاغذ در آورد و شروع به کشیدن کرد. اما یادش آمد که فقط بلد است مار بوآ بکشد. روی این حساب که این آدم کوچولو هم چیزی در مورد مار بوآ نمی فهمد و در آن بیابان فرق آن را با یک بره تشخیص نمی دهد، یک مار بوآ کشید و تحویل او داد. اما در کمال تعجب، این آدم کوچولو همه چیز را در مورد مار بوآ و آن فیل گُنده ای که در حال هضمش بود می دانست! راوی که هاج و واج مانده بود، تمام خلاقیت و هنرش را در یک کاسه ریخت و چندین بره کشید که در نهایت، یکی از آنها مُهر تایید را گرفت.

دو هوانورد با آغازهای متفاوت

این آقای کوچک که از این پس او را «شازده کوچولو» صدا می زنیم، فرد مرموزی بود که حرف چندانی نمی شد از زیر زبانش بیرون کشید. او فقط از راوی سوال می پرسید و از شنیدن جواب هایش روده بُر می شد. مثلا وقتی شازده کوچولو از راوی در مورد چند و چون آن آهن پاره پرسید، راوی بادی در غبغب انداخت و گفت: «این هواپیمای من است که با آن در آسمان پرواز می کنم.» با گفتن این جمله، شازده کوچولو و راوی متوجه یک نقطه مشترک میان خودشان شدند. هر دوی آنها از آسمان به دل این صحرا افتاده بودند، با این تفاوت که راوی اول روی زمین بوده، بعد به آسمان پرواز کرده و روی این صحرا افتاده، اما شازده کوچولو از همان اول روی یک سیاره دیگر بوده و بعد به زمین آمده است. اینجا بود که راوی فهمید، پروازش آن قدرها هم بزرگ و تعریفی نبوده است. ناگفته نماند از شنیدن اینکه شازده کوچولو اهل یک سیاره دیگر است، قند در دلش آب شد.

مسافری به سام شازده کوچولو

شازده کوچولو، مسافری بود که از اخترک «ب 612» پا روی زمین گذاشته بود. این اخترک، آن قدر کوچک بود که به زور می شد با کلی دم و دستگاه اخترشناسی، آن را دید. اولین بار یک اخترشناس تُرک موفق به مشاهده آن شد. البته آن بینوا به خاطر رخت و لباسش که ویژه اهالی ترکیه بود، چندان جدی نگرفته شد تا اینکه رفت و لباس آدم بزرگ های اروپایی را بر تن کرد. تازه آن زمان بود که به حرف هایش گوش کردند و اخترک «ب 612» را به رسمیت شناختند.

خانه شازده کوچولو خیلی کوچک بود؛ آن قدر کوچک که هیچ چیزی در آن گُم نمی شد. تنها مشکلی که داشت این بود که هیچ هم کلامی در آن پیدا نمی شد. برای همین، شازده کوچولو، شال و کلاه کرد و به سمت زمین آمد تا بلکن از این راه بتواند بره ای، هم کلامی، چیزی را با خود به سیاره اش ببرد. به همین دلیل بود که مدام پا پی راوی می شد تا برایش یک بره کوچولو بکشد. او می خواست تنهایی اش را با آن بره تقسیم کند.

خطر کهکشانی بائوباب ها برای سیاره نشین های منظومه شمسیخلاصه کتاب شازده کوچولو

گیاه ها هم مانند آدم ها خوب و بد دارند. چه روی زمین باشید و چه در اخترک های کوچولویی مانند «ب 612» باید چهارچشمی حواستان را جمع کنید و مواظب گیاه های دغل کاری که ناغافل، چهره واقعی خودشان را نشان می دهند باشید. چون این امکان وجود دارد که سیاره تان را به آن گیاهان ببازید.

در سیاره شازده کوچولو هم چنین گیاهانی وجود داشتند. مثلا یکی شان همین درخت بائوباب است که در جوانی، شباهت زیادی به گل سرخ دارد. اما همین که از جایش مطمئن شود، آن چهره گُنده و هیولایی خود را نشان می دهد. شازده کوچولو می خواست بره را با خودش به سیاره اش ببرد تا بتواند بوته های جوان و کم زور بائوباب را بخورد. اما قبل از آن باید مطمئن می شد که بره او اصلا اهل خوردن بائوباب هست یا نه؟

وقتی راوی این سوال را از شازده کوچولو شنید، یک لحظه حواسش پرت شد و در جلد یک آدم بزرگ فرو رفت. به همین دلیل، به رسم آدم بزرگ ها شروع به توضیح دادن و روشن کردن ماجرا برای شازده کوچولو کرد. راوی فکر می کرد شازده فرق بین درخت و بوته جوان را نمی داند. او هم با یک جواب درست و درمان، به راوی نشان داد که سخت در اشتباه است. شازده کوچولو گفت: «هر درختی بزرگی، روزی یک گیاه کوچک کم زور بوده است!» راوی که به خودش آمده بود، تازه با خطر کهشانی بائوباب ها آشنا شد!

شازده کوچولو، عاشق غروب آفتاب بود. سیاره کوچکش این اجازه را به او می داد که با کمی جابه جا کردن صندلی اش، بارها و بارها غروب آفتاب را تماشا کند. درست مثل آنکه به محض ظهر شدن در آمریکا سر از فرانسه دربیاورید و غروب آفتاب را از آنجا تماشا کنید. راوی و شازده کوچولو می دانستند دقیقا چه زمانی بهترین وقت برای تماشای غروب آفتاب است؛ وقتی که دلت از همه چیز گرفته باشد…

بگو مگوی راوی و شازده کوچولو بر سر خار گل سرخ

تا حالا برای شازده کوچولو روشن شده بود که بره اش می تواند بائوباب ها را بخورد. اما ناگهان حقیقت پنهان در یکی از جمله هایی که راوی از دهانش پریده بود، مثل یک گُرز سنگی بر سر افکار شازده کوچولو فرود آمد. راوی گفته بود: «بره همه چیز را می خورد!» اما این اصلا چیز خوبی نبود. چون او نباید سرش را پایین بیندازد و همه روییدنی های اخترک را بخورد.

با این حساب، این بره کوچک بنا داشت دمار از روزگار گل سرخ شازده کوچولو دربیاورد! گل سرخ برای شازده کوچولو، خیلی مهم بود. حتی مهم تر از بائوباب ها و تمام بره ها. شازده کوچولو که حسابی نگران شده بود، مدام از راوی در مورد رابطه بره و گل سرخ سوال می کرد. راوی هم که دستش را تا آرنج در موتور هواپیما فرو کرده بود و داشت از نهایت زورش برای باز کردن یک پیچ بد قلق استفاده می کرد از پرسش های بی امان شازده کوچولو، حسابی کُفری شد و مرتب به او جواب سربالا می داد.

مشکل این بود که راوی نمی دانست گل سرخ اخترک شازده کوچولو، دُردانه ای است که در هیچ سیاره دیگری مثل و مانندش پیدا نمی شود. راوی مثل آدم بزرگ ها شده بود حتی می توان گفت که به «آقا سرخ رویه» که در اخترکی نزدیک به شازده کوچولو زندگی می کرد شبیه شده بود. هر دوی آنها سرشان در حساب و کتاب بود و به خیالشان کار بزرگ و مهمی را انجام می دادند. شازده کوچولو از این وضعیت حسابی ناراحت شد و زد زیر گریه.

ماجرای آشنایی گل سرخ و شازده کوچولو

گل سرخ اخترک «ب 612» دانه ای بود که هیچ کس نمی دانست از کجا آمده است. او یک روز صبح از قالب دانه اش بیرون آمد و اطراف را دید زد. فهمید که در اخترکی کوچک فرود آمده و یک آدم کوچولو همسایه اش است. کمی که رشد کرد دست به کار ساختن گلش شد. برای این کار زحمت بسیار کشید و شازده کوچولو را حسابی منتظر گذاشت. اما در نهایت، همراه با طلوع خورشید، گلش را باز کرد.

شازده کوچولو که تاکنون چنین گل زیبایی را در هیچ کدام از اخترک های همسایه ندیده بود، حسابی سر ذوق آمد و شروع به تعریف کردن از زیبایی گل کرد. گل هم نه گذاشت نه برداشت ناغافل گفت: «البته که من زیبا هستم!» شازده کوچولو انتظار نداشت که خود گل هم شیفته زیبای خودش باشد. این گل زیبا اخترک کوچک شازده کوچولو را عطرآگین کرد. اما خورده فرمایش های زیادی داشت. مثلا با شازده کوچولو از نگرانی هایش در مورد خورده شدن توسط ببرها و شکسته شدن زیر وزش بادهای سهمگین صحبت می کرد. اما شازده می دانست که غیر از خودش و درخت های بائوباب هیچ موجود دیگری روی اخترک «ب 612» زندگی نمی کند!

شازده کوچولو که حوصله اش از تنهایی سر رفته بود، تصمیم گرفت به سیاره های اطرافش سفر کند. اما قبل از اینکه از اخترکش برود، دودگیرهای آتشفشان های اخترکش را تمیز کرد، چند جوانه مرموز بائوباب را از خاک بیرون کشید و با گلش خداحافظی کرد. شازده کوچولو موقع خداحافظی فهمید که گلش او را دوست دارد. اما شیوه ابراز محبت او عجیب تر از آنی بود که شازده کوچک ما متوجه اش شود.

شش اخترک تا زمینخلاصه کتاب شازده کوچولو

مکانی که اخترک شازده در آن قرار داشت، با شش اخترک ریز و درشت احاطه شده بود. اولین اخترک، متعلق به یک پادشاه بود. البته او تا قبل از دیدن شازده کوچولو، هیچ رعیتی نداشت. ردای او سرتاسر اخترش را پوشانده بود و حتی جایی برای نشستن پیدا نمی شد. شازده کمی پیش او ماند تا خستگی سفرش را از تن به در کند. در این میان، پادشاه مرتب او را از یک سِمَت به سِمَت دیگر منصوب می کرد. دست آخر هم زمانی که شازده کوچولو داشت به اخترک دوم می رفت او را به عنوان سفیر خود در میان سیاره ها برگماشت.

اخترک دوم، خانه یک فرد خودپسند بود. وقتی شازده کوچولو فرود آمد از او خواست که تحسینش کند تا او بتواند کلاهش را به نشانه تشکر از سرش دربیاورد. شازده که حسابی تعجب کرده بود، او را تحسین کرد تا به آرزویش برسد. سپس رهسپار اختر سوم شد.

شازده در اخترک سوم، توقف بسیار کوتاهی داشت. آن اخترک، متعلق به یک میخواره بود که برای فراموشی دردِ سرشکستگیِ حاصل از میخوارگی اش مِی می نوشید!

اخترک چهارم، متعلق به یک تاجر بود. او خیلی خیلی سرش شلوغ بود و داشت با دقت فراوان، کلی عدد را با هم جمع می زد. شازده کوچولو در مورد چیزهایی که این طور دقیق محاسبه می شدند از تاجر سوال کرد. دست آخر کاشف به عمل آمد که او آمار ستاره ها را می گیرد و به خیال خودش آنها را تصاحب کرده است. اما خود تاجر هم نمی دانست مالکیت چندین میلیون ستاره بودن به چه کارش می آید!

پنجمین اخترک متعلق به یک فانوس بان و فانوسش بود. فانوس بان با هر بار گردش اخترکش به دور خودش، یک بار فانوس را روشن و بار دیگر آن را خاموش می کرد. او آن قدر در انجام این کار جدی بود که حتی فرصت نمی کرد یک دقیقه بخوابد. چون آن یک دقیقه یک روز به حساب می آمد. شازده کوچولو سعی کرد با یاد دادن یک حقه، او را وادار کند تا کمی بخوابد و دست از سر این فانوس بردارد. اما فایده ای نداشت. به همین دلیل، دست از راضی کردن او برکشید و راهی آخرین اخترک شد.

آخرین اخترک

ششمین اخترک که از اخترک های قبلی یک سر و گردن بزرگ تر بود به یک جغرافی دان تعلق داشت. او کتاب های قطوری را روی میزش گذاشته بود و مدام در حال ثبت کو ه ها، دریاها، جنگل ها و بیابان هایی بود که هرگز در تمام عمرش یکی از آنها را هم ندیده بود.

جغرافی دان با دیدن شازده کوچولو سر ذوق آمد و از او درباره اخترکش پرسید. شازده هم از سه آتشفشان و گل دُردانه اش برای او گفت. اما جغرافی دان تاکید کرد که گل سرخ، عمر کوتاهی دارد و ما هیچ وقت نام او را در کتاب های جغرافی نمی آوریم. شازده با شنیدن این حرف، ناراحت شد. اما زود خودش را جمع و جور کرد. جغرافی دان به او پیشنهاد داد که سیاره زمین را به عنوان مقصد بعدی سفرش انتخاب کند و این طور شد که شازده داستان ما پا به زمین گذاشت. زمین، عجیب و بزرگ بود؛ آن قدر بزرگ که بالای 100 پادشاه داشت و شمار فانوس بان ها، میخواره ها، تاجرها، جغرافی دان ها و خودپسندهایش از دست در رفته بودند.

در جستجوی آدمی زاد

وقتی شازده کوچولو روی زمین فرود آمد هیچ نشانی از دریا، جنگل، کوه یا حتی آدم ها پیدا نکرد. هر چه به چشمش می آمد، خروارها ماسه آفتاب دیده داغ بودند. در آن بین که شازده کوچولو از این سو به آن سو سرک می کشید، با یک مار آشنا شد. آنجا بود که فهمید، در کویر فرود آمده است و در حالت معمولی سر و کله انسان ها در کویر پیدا نمی شود. چون خیلی زود زیر تابش آفتاب، بدون سرپناه، بدون آب و غذا از بین می روند.

مار که از سادگی شازده کوچولو خوشش آمده بود کمی با او صحبت کرد. پس از آن شازده یک گل سه برگ را دید و نشانی انسان ها را از او پرسید. اما گل در طول عمرش فقط چند انسان را دیده بود که مدت ها پیش در قالب یک کاروان از کنارش گذر کرده بودند. از نظر آن گل کوچک، بی ریشگی انسان ها اسباب زحمتشان شده است. به همین دلیل است که یک جا بند نمی شوند.

شازده کوچولو مسیر دیگری را در پیش گرفت و به یک جاده رسید که در پشت آن دشتی از گل های سرخ زندگی می کردند. همه آنها درست مثل گل خودش بودند. شازده کوچولو با آنها چاق سلامتی کرد و رفت. کمی جلوتر به یک روباه برخورد کرد و چیزهای زیادی را برای اولین بار در طول عمرش فهمید.

اهلی کردن و رازهای آن

روباه، حرف های زیادی برای گفتن داشت. اولش فکر کرد که شازده مثل خودش به دنبال مرغ می گردد. اما وقتی فهمید که او از سیاره دیگری برای پیدا کردن یک دوست روی زمین آمده است، از ماجرای اهلی کردن برایش گفت. شازده که تا آن زمان چیزی از اهلی کردن نمی دانست مدام از روباه سوال می کرد تا اینکه بالاخره فهمید. روباه به او گفت: «اهلی کردن یعنی علاقه مند شدن».

شازده کوچولو از زبان روباه شنید که آدم ها تا وقتی به یکدیگر علاقه مند نشوند، برای همدیگر هیچ فرقی نمی کنند. اما وقتی به هم علاقه مند می شوند، ریز حرکاتشان، لحن صدایشان و تمام ویژگی هایشان برای یکدیگر خاص می شوند. هر چیزی که ذره ای به محبوبشان شباهت داشته باشد، آنها را دلتنگ می کند.

روباه از شازده خواست که او را اهلی کند. چون احساس می کرد زندگی اش زیادی یکنواخت شده است. شازده کوچولو اول کمی مقاومت کرد. چون می دانست که ماندگار نیست و باید برود. اما روباه باز هم اصرار کرد و بالاخره اهلی شد. لحظه وداع برای روباه بسیار سخت بود. او اشک می ریخت و دلش نمی خواست شازده او را ترک کند. اما چاره ای نبود. روباه قبل از وداع آخر به شازده کوچولو گفت که اگر به دنبال یک دوست می گردد نمی تواند آن را با چشم های معمولی ببیند. چون دوست های واقعی فقط با چشم های دل دیده می شوند.

زمان وداع فرا می رسدخلاصه کتاب شازده کوچولو

شازده کوچولو یک ریز در حال تعریف کردن بود. زور تشنگی بر راوی غلبه کرده بود و داشت بی تاب می شد. شازده و راوی به راه افتادند تا یک چاه آب بیابند و خوشبختانه یک آبدارش را پیدا کردند. راوی فهمید که آقای کوچولوی دوست داشتنی اش فکرهایی در سر دارد. ظاهرا یک سال از فرود آمدن شازده کوچولو روی زمین می گذشت و اخترک او درست در مکان قبلی اش قرار گرفته بود. او می خواست به خانه برگردد. صحبت های راوی هم هیچ تاثیری در تصمیمش نداشت.

روز بعد، وقتی راوی دوباره به محل آن چاه برگشت، شازده را دید که بالای یک دیوار خرابه نشسته است و با یک مار زرد سمی صحبت می کند. او همان ماری بود که شازده کوچولو در اولین روز فرودش روی زمین با آن ملاقات کرده بود. قرار بود با کمک مار از دست جسم سنگینش خلاص شود و به اخترک خودش برگردد. راوی اندوهگین بود. شازده کوچولو هم به زور اشک هایش را پنهان نگه می داشت. شب که شد، راوی بر خلاف قولی به شازده کوچولو داده بود تا محل بازگشتش او را همراهی کرد. آنها وداع سوزناکی با هم کردند و در یک لحظه کوتاه، مار زرد کار خودش را کرد.

راوی هیچ وقت نتوانست جسم شازده کوچولو را پیدا کند. به همین دلیل، کمی دلش آرام گرفت و مطمئن شد که شازده واقعا به اخترکش برگشته است. موتور هواپیما درست شد و او توانست به شهرش برگردد. وقتی دوباره دوستانش را دید، آنها می خندیدند و راوی گریه می کرد. البته همه اتفاق نظر داشتند که او دچار شوک شده است و کمی که بگذرد حالش خوب می شود. اما او خوب نشد. راوی داستان ما که نمی خواست دوست عزیزش را از یاد ببرد، دست به کار شد و تمام ماجرایی که بر سرش گذشته بود را به یک کتاب تبدیل کرد. او هنوز هم مثل روز اول، دلتنگ آن آقا کوچولوی شیرین می شود. چون راوی به دست شازده کوچولو اهلی شده بود.

تجربه شما چیست؟

آیا کتاب شازده کوچولو را خوانده اید؟ این کتاب برای شما چه پیامی داشت؟ راستی، آیا تا به حال، اهلی شده اید؟

ادامه مطلب
خلاصه کتاب غرور و تعصب
معرفی و خلاصه کتاب غرور و...

غرور و تعصب

گاهی به عنوان یک انسان، خیلی تند می رویم. به راحتی دیگران را قضاوت می کنیم و در جایگاه یک قاضی برای اعمال دیگران سنگ معیار برمی گزینیم. در این جور مواقع، افراد دیو سرشت را فرشته و فرشتگان بی مانند را غول هایی وحشتناک در نظر می گیریم. همین موضوع باعث می شود که در حق خودمان و دیگران ظلم کنیم. در این قسمت از خانه سرمایه به سراغ کتاب «غرور و تعصب» از «جین آستن» می رویم و به ماجرای یکی از همین پیش داوری ها گوش می کنیم. با ما همراه باشید.

خانواده بنت و غریبه های ندرفیلد پارک

زندگی آرام خانواده «بنت» با ورود چند غریبه پولدار مجرد به «ندرفیلد پارک» جای خود را به هیجان و هیاهویی بی مانند داد. خانم بنت که این موقعیت را هدیه ای از جانب خدا برای ازدواج فرزندانش می دید، دست از پا نمی شناخت و تلاش می کرد تا آقای بنت را برای ملاقات با آنها راضی کند. اما گوش او اصلا بدهکار این ماجرا نبود.

خانم بنت که دید سخنانش راه به جایی نمی برند، دست از تلاش برداشت. اما آقای بنت بدون آنکه به کسی بگوید به ملاقات «آقای بینگلی» –غریبه تازه وارد – رفت و همه اهل خانه را شگفت زده کرد.

دست آخر قرار بر این شد که خانواده بنت در مجلس رقص با آقای بینگلی ملاقات کنند. روی هم رفته مجلس رقص به خوبی از آب درآمد و همه میهمانان به جز یکی از حضور در آن مجلس راضی بودند.

این مهمان ناراضی، فردی بود به نام «آقای دارسی» که چندان خوش مشرب و دوست داشتنی جلوه نمی کرد و به جز آشناهای خودش به هیچ دختری افتخار همراهی نمی داد.

جین، عاشق می شود!

آقای بینگلی، فردی سرزنده و خوش برخورد بود. جین از او خیلی خوشش آمد و در نظرش مردی برازنده، شوخ طبع و مهربان جلوه کرد. او نظر مثبتی هم در مورد خواهر آقای بینگلی داشت و به الیزابت می گفت که اگر فرصت آشنایی با او را پیدا کند، خواهد دید که چه بانوی خوبی است.

اما الیزابت که به سادگی خواهرش نبود، از رفتار همسایه های جدیدشان دل خوشی نداشت. او به روشنی دیده بود که این خانواده چطور از سر غرور و تعصب با دیگران برخورد می کنند.

فردای آن روز خانواده بنت البته به جز پدرشان به دیدار همسایه خود رفتند تا در مورد مجلس رقص دیشب با هم صحبت کنند. هر دو خانواده به این نتیجه رسیدند که آقای دارسی، مرد بسیار مغرور و بی نزاکتی است که هیچ اهمیتی به خانم های اطرافش نمی دهد.

غافل از آنکه مرد بداخلاق گفتگوها، دل به عشق الیزابت بسته بود. از نظر آقای دارسی، الیزابت بانویی با زیبایی های منحصر به فرد بود که زندگی در چشمانش موج می زد.

مردی که از همه فراری بود، حالا سعی می کرد به بهانه حضور در جمع، مجالی برای گفتگو با الیزابت پیدا کند. البته تلاش هایش بی نتیجه نماند. اما الیزابت که از غرور این مرد باخبر بود، نهایت تلاش خود را برای نادیده گرفتن توجه او به کار می بست.

وقتی آب و هوا با خانم بنت هم صدا می شود

خانواده بنت، پیامی از طرف خواهر آقای بینگلی خطاب به جین، دریافت کردند. کارولین از جین دعوت کرده بود تا شام را با آنها صرف کند. خانم بنت از شدت خوشحالی سر از پا نمی شناخت و دلش می خواست هر چه زودتر جین را راهی عمارت ندرفیلد پارک کند.

در این میان، فکری به سرش زد. هوا کمی ناآرام بود و جین فکر می کرد که حتما قرار است با کالسکه برود. اما مادرش او را سوار بر اسب راهی کرد. همان طور که همه حدس می زدند، گرفتگی هوا در دلش باران بسیاری را پنهان کرده بود. جین هم که در طول مسیر حسابی خیس شده بود، به راحتی بیمار شد.

صبح روز بعد، یک پیام از طرف جین به خانواده اش رسید که در آن نوشته شده بود به علت شرایط جسمی نامساعدش نمی تواند به خانه برگردد. از طرفی، میزبانش هم اجازه نمی دهد که با این وضع آنجا را ترک کند.

بنابراین به ناچار، چند روز آنجا می ماند. خانم بنت بسیار خوشحال شد. اما الیزابت نگران سلامتی خواهرش بود. به همین دلیل بدون توجه به سخنان مادرش و غرور و تعصب صاحبخانه به سمت ندرفیلد پارک حرکت کرد.

هم نشینی اجباری جین با اهالی ندرفیلد پارک

در اثر بارش دیشب، تمام مسیر گِلی شده بود. الیزابت هم که مجبور بود پیاده مسیر را طی کند، نتوانست از دست آب گِل آلود در امان بماند. وقتی به محل اقامت خانواده بینگلی رسید، حسابی خسته، نامرتب و گِلی شده بود. اما این موضوع، چیزی از نگرانی او نسبت به سلامتی خواهرش کم نکرد.

حال جین بدتر از چیزی بود که در نامه نوشته شده بود. خواهر بینگلی به الیزابت پیشنهاد کرد که تا زمان بهبودی خواهرش آنجا بماند. او هم پذیرفت و این موضوع را با یک نامه به خانواده اش اطلاع داد.

خانم بنت که می ترسید نقشه اش کار دستش بدهد و به جای شوهر، دست دخترش را در دست مرگ بگذارد، همراه با دو دختر کوچک ترش راهی ندرفیلد پارک شد. وقتی با چشمان خودش دید که حال جین بهتر شده است، دلش آرام گرفت.

خانم بنت، بعد از صرف یک فنجان چای و کمی بگومگو با آقای دارسی سوار بر کالسکه، به خانه اش بازگشت. در حالی که جین و الیزابت را در ندرفیلد پارک باقی گذاشته بود.

تاثیر حضور الیزابت

حضور الیزابت در کنار خانواده بینگلی، باعث شد تا دارسی که سرشار از غرور و تعصب بود بتواند عشق مخفی خود را به دقت زیر نظر بگیرد و او را بهتر بشناسد. تلاش های دارسی برای نزدیک شدن به الیزابت، باعث شد که حسادت خواهر آقای بینگلی برانگیخته شود. حالا کسی که خودش جین را دعوت کرده بود، خداخدا می کرد تا او هر چه زودتر بهبود یابد و همراه با الیزابت آنجا را ترک کند. کارولین فکر می کرد دارسی با ندیدن الیزابت، عشقش را فراموش می کند و او بالاخره مجالی برای جلب توجه دارسی می یابد.

کم کم جین حالش بهتر شد و توانست از اتاقی که برای چند روز به زندانش تبدیل شده بود، بیرون بیاید. جین و الیزابت نامه ای به مادرشان نوشتند و او را از وضعیت موجود با خبر کردند.

الیزابت در نامه از مادرش خواسته بود تا کاسکه را برای بازگشت آنها بفرستند اما مادرش که نمی خواست آنها به این زودی ندرفیلد پارک را ترک کنند، بهانه ای آورد و از آنها خواست که چند روز دیگر همان جا بمانند. الیزابت که داشت از دست حقه های مادرش عصبانی می شد از آقای بینگلی یک کالسکه گرفت و خواهرش را به خانه برد.

این نافرمانی، مادرشان را حسابی ناراحت کرد اما پدرشان بسیار خوشحال شد.

ورود غریبه میراث خور به خانه آقای بنت

آقای بنت، فرزند پسر نداشت. در نتیجه، تمام املاک و دارایی های ریز و درشت او به یکی از فامیل های دورش می رسید. یک روز این فامیل دور که آقای «کالینز» نام داشت طی یک نامه، خودش را به خانه آقای بنت دعوت کرد.

او به تازگی کشیش شده بود و می خواست به شیوه خودش، صلح و صفا را در فامیل برقرار کند. در روز تعیین شده، کالینز به خانه آقای بنت آمد. او مردی پر چانه بود که لحظه ای زبان در کام نمی کشید.

بسیار هم بادمجان دور قاب چین بود و از هر چیز کوچک و بزرگی به اندازه ای تعریف می کرد که گویی برای اولین در عمرش آن را می بیند.

البته خانم بنت از این تملق گویی بدش نمی آمد ولی وقتی یادش می افتاد که قرار است این جوان یک لا قبا، صاحب بی چون و چرای همه زندگی او و دخترانش شود، از شدت خشم، خونش به جوش می آمد.

ورود کالینز به املاک خانواده بنت، مانع از آن نشد تا دخترها قرار هفتگی با خاله شان را برهم بزنند. این بار کالینز هم همراه آنها به خانه خاله خانم آمد و با استقبال گرمی روبه رو شد.

دو دختر کوچک آقای بنت، مدام سراغ افسرها به ویژه آقای «ویکهام» و «دنی» را می گرفتند. خاله خانم هم به آنها قول داد که اگر قول بدهند همه افراد خانواده را در یک روز مشخص دور هم جمع کنند، آن دو افسر را برای صرف شام به خانه اش دعوت می کند. قرارها گذاشته شد و همه البته باز هم به همراه آقای کالینز به خانه خاله بچه ها رفتند.

دارسی، همراه با کوله باری از غرور و تعصب، نُقل مجلس خاله خانم می شودخلاصه کتاب غرور و تعصب

خاله خانم به قولش وفا کرد و دخترها توانستند مهمانی را با حضور چند افسر از جمله آقای ویکهام برگزار کنند. در طول مهمانی، کالینز طبق روال خودش مشغول چاپلوسی شد و از همه چیز با آب و تاب تعریف می کرد. آقای ویکهام که الیزابت را هم صحبت خوبی یافته بود در تمام طول مهمانی از هر دری با او سخن می گفت. الیزابت که از آشنایی دور این افسر و آقای دارسی با خبر شده بود، بیشتر می خواست در مورد دارسی پرس و جو کند.

کاشف به عمل آمد که ویکهام همراه با دارسی، بزرگ شده است، اما دارسی به دلیل غرور بیش از اندازه اش وی را از مزیت هایی که پدر دارسی برایش در نظر گرفته بود محروم کرده است.

به همین دلیل، ویکهام به جای اینکه کشیش شود و با درآمد خوب این کار، زندگی شرافتمندانه ای را برای خودش آغاز کند، به ناچار ارتش را انتخاب کرد تا دست کم دچار فقر نشود. الیزابت از شنیدن این حرف ها خیلی تعجب کرد و مدام از خودش می پرسید که یک انسان چطور می تواند دست به انجام چنین کارهایی بزند؟

برگزاری مهمانی و اتفاقات آن

وقتی دخترها به خانه برگشتند، جین و الیزابت با هم در مورد دارسی و بینگلی صحبت کردند. الیزابت هر چه در طول این مهمانی فهمیده بود را برای خواهرش تعریف کرد. در نهایت، آنها به این نتیجه رسیدند که رابطه میان دارسی و ویکهام با توجه به غرور و تعصب دارسی به این راحتی ها ترمیم نمی شود.

چند روز بعد از این ماجرا، آقای بینگلی همراه با خواهرهایش به خانه آقای بنت آمد و از آنها دعوت کرد تا در مهمانی روز سه شنبه شرکت کنند. این همان موقعیت مناسبی بود که می توانست روزهای کسالت آور با کالینز را به شیوه ای دلپذیر جبران کند.

اما کالینز با رفتارهای مشکوکی که از خود نشان می داد و دعوت عجیبش از الیزابت برای یک دور رقص در مهمانی، همین خیال خوش را هم از آنها گرفت. دخترها انتظار نداشتند که کالینز به عنوان یک کشیش، علاقه ای به این جور مهمانی ها داشته اشد.

اما متاسفانه معلوم شد که مهمان عجیب آنها چندان هم پایبند قوانینی دینی دست و پا گیر نیست و اگر موقعیت بطلبد، خیلی راحت با دین، جواب دین را می دهد!

مهمانی برگزار شد. در تمام طول جشن، آقای کالینز دنبال الیزابت راه افتاده بود و لحظه ای او را به حال خودش نمی گذاشت. البته الیزابت هم با ترفندهای ویژه خودش از دست کالینز فرار می کرد.

در طول جشن، آقای دارسی به دنبال فرصتی برای نزدیک شدن به الیزابت می گشت. بالاخره فرصتی نصیبش شد اما خیلی زود فهمید که الیزابت از ماجرای ویکهام با خبر شده و از دست رفتار بی منطق و غرور و تعصب بی جای او خشمگین گشته است.

دارسی به او پیشنهاد کرد که تمام ماجرا را از دید ویکهام نبیند و مجالی برای دغل کاری های این شخص باز بگذارد. مهمانی با این خبر که آقای بینگلی قرار است چند روزی را در لندن بگذراند، تمام شد.

کالینز، دست به کار می شود

روز بازگشت کالینز به خانه اش نزدیک می شد. به همین دلیل، او خجالت را کنار گذاشت و به طور مستقیم از الیزابت درخواست ازدواج کرد.

کالینز با خودش فکر می کرد که ازدواج او و الیزابت، نوعی لطف در حق خانواده بنت است. چون دست کم دیگر نیازی نخواهد بود که خانه و املاکشان را به یک غریبه واگذار کنند.

به راستی چه کسی بهتر از داماد خانواده می توانست دلسوز آنها باشد؟ با رد شدن درخواست او توسط الیزابت، توجه کالینز به سوی دوست الیزابت یعنی «شارلوت» جلب شد.

کالینز به راحتی انتخاب کردن کفش، عشق زندگی اش را از یکی به دیگری تغییر می داد و از انجام این کار هیچ ابایی نداشت. تلاش های خانم بنت برای راضی کردن الیزابت و حالا کالینز، راه به جایی نبردند.

کالینز به این نتیجه رسیده بود که خانم الیزابت با این ویژگی های اخلاقی ناپسند، نمی تواند او را خوشبخت کند.

ندرفیلد پارک، بار دیگر خالی از سکنه شد

در همان گیرودار که خانواده بنت مشغول کلنجار رفتن با فامیل عجیبشان بودند، نامه ای خطاب به جین رسید. آن نامه که از طرف خواهر آقای بینگلی بود یک خداحافظی سرشار از کنایه به شمار می رفت.

کارولین نوشته بود که تمام ساکنین خانه به شهر رفته اند و دیگر هرگز به این محدوده کسالت بار برنمی گردند. جین که به آقای بینگلی دل بسته بود سخت از این ماجرا ناراحت شد.

بعد از نامه نگاری متقابل جین با کارولین، روشن شد که بینگلی می خواهد با خواهر آقای دارسی ازدواج کند. کارولین با دقت زیاد درباره ویژگی های اخلاقی، هنرها و البته ثروت هنگفت خواهر دارسی سخن گفته بود. خواهر بینگلی شمشیر را از رو بسته بود و اصلا دلش نمی خواست برادر ثروتمندش را به دام خانواده بنت بیندازد.

ماجرای ناراحتی جین به علت یادآوری های بی توقف مادرش و ناله و زاری های او به درازا کشید. الیزابت هم سعی می کرد ماجرای عشق بینگلی به جین را یک هوس زودگذر یا اشتباهی از جانب خانواده بنت جلوه دهد. هر چند که خودش هم این موضوع را به سختی باور می کرد.

در این میان، ویکهام مرتب به املاک بنت سر می زد و نقش هوای خنک بهاری را در چله تابستان بازی می کرد. حضور او باعث می شد تا برای چند ساعت هم که شده، خانم بنت دست از شکایت در مورد رفتار خانواده بینگلی بردارد. در عوض، ویکهام مدام در مورد دارسی حرف می زد و نفرتی عمومی را نسبت به او ترویج می داد. با تلاش های پیوسته ویکهام، آقای دارسی به مرد منفور شماره یک در کل منطقه تبدیل شد.

کریسمس، شلوغی و دایی دوست داشتنیخلاصه کتاب غرور و تعصب

در ادامه ماجرای غرور و تعصب، ماه ها یکی پس از دیگری می آمدند و می رفتند تا آنکه بالاخره نوبت به زمستان رسید. طبق معمول هر سال، دایی و زن دایی بچه ها برای گذراندن کریسمس به املاک بنت آمدند.

حضور این دو فرد دوست داشتنی جانی دوباره به روحیه خسته و قلب شکسته دخترها داد. از همه بیشتر این خانم بنت بود که از دیدن برادر و همسر برادرش که او را «خواهر» خطاب می کرد، بسیار شادمان گشت.

نکته جالب این بود که زن دایی دخترها، اهل همان منطقه ای بود که خانواده آقای دارسی در آنجا زندگی می کردند. بنابراین او بیشتر از تمام افراد حاضر در آن جمع، آقای دارسی و پسرش را می شناخت.

این موضوع برای ویکهام چندان خوشایند نبود. چون او به شکلی ماهرانه سعی در پیچاندن حقیقت و مقصر نشان دادن آقای دارسی داشت. تلاش های ویکهام با حضور یک فرد آگاه به ماجرا در معرض نابودی و خودش در لبه پرتگاه رسوایی قرار گرفته بود.

زن دایی که بانویی عاقل و فهمیده بود، پیشنهاد کرد که جین بعد از کریسمس نزد آنها برود تا حال و هوایش عوض شود. از طرفی، چون نگران بود که الیزابت از سوی ویکهام آسیب ببیند، در خلوت و با مهربانی به او هشدار داد.

سفر به هانسفورد و ملاقاتی غیر منتظره با پادشاه غرور و تعصب!

الیزابت، مدتی بعد از ازدواج شارلوت با آقای کالینز همراه با خاله و شوهرخاله اش به دیدار او رفت. شارلوت از این دیدار بسیار خوشحال شد. کالینز هم از فرصت پیش آمده استفاده کرد و با زبان بی زبانی به الیزابت نشان داد که با رد خواستگاری، چه چیزهایی را از دست داده است.

مدتی از اقامت الیزابت در «هانسفورد» می گذشت که خبر آمد بانو کاترین مهمان مهمی دارد. این مهمان عزیز که آوازه اش گوش همه را کر کرده بود، کسی نبود جز آقای دارسی. الیزابت امیدوار بود که با او روبه رو نشود.

اما آقای دارسی در رکاب کالینز به خانه آمد و حالا الیزابت، راهی به جز ملاقات با او نداشت. دارسی تنها نبود.

او به همراه یکی از اقوام نزدیکش وارد خانه شد و در تمام مدتی که در هانسفورد حضور داشت با او آمد و شد می کرد. الیزابت از طریق این فرد متوجه شد که دارسی باعث جدایی جین و بینگلی شده است.

بهانه برای دیدار الیزابت

چند روزی به همین ترتیب گذشت. آقای دارسی مرتب به دنبال بهانه ای می گشت تا به خانه کشیش منطقه سر بزند و از این راه چند دقیقه ای را با الیزابت سپری کند.

بالاخره در عصر یک روز پاییزی، زمانی که الیزابت از رفتن به مهمانی بانو کاترین سر باز زده بود، آقای دارسی سراسیمه به دیدارش آمد. او گمان کرده بود که الیزابت بیمار شده است. اما وقتی او را سر حال دید خیالش راحت شد و بدون هیچ مقدمه چینی از او در خواست ازدواج کرد.

دارسی از عشق شدید خود و تلاش های نافرجامی که برای مقابله با آن کرده بود، سخن گفت. در ابتدا الیزابت از شنیدن این حرف ها جا خورد. او اصلا فکرش را نمی کرد کسی که این قدر از او متنفر بود به وی پیشنهاد ازدواج دهد. اما کمی بعد خودش را جمع و جور کرد و در پاسخ به دارسی گفت: «نه!»

دارسی که منتظر شنیدن پاسخ مثبت بود، از این رد شدن غیر منتظره حسابی تعجب کرد. وقتی علت را جویا شد، الیزابت به روشنی برایش توضیح داد که او از طرز صحبت کردن، تفکر و غرور و تعصب دارسی در مورد خانواده اش اصلا خوشحال نیست.

گذشته از این، هرگز به خودش اجازه نمی دهد که با عامل اصلی جدایی خواهرش و بینگلی ازدواج کند. ناگفته ماند که از ظلم های روا شده در حق آقای ویکهام هم باخبر است.

دارسی که تا آن زمان داشت به حرف های الیزابت گوش می داد با شنیدن نام ویکهام، مثل باروتی که به آتش رسیده باشد، کنترل اعصابش را از دست داد و منفجر شد. بعد از یک بگومگوی کوتاه، دارسی الیزابت را تنها گذاشت.

نامه خداحافظی دارسی به الیزابت

فردای آن روز، دارسی نامه ای را به الیزابت داد که در آن توضیح های کاملی در مورد تمام اتهام های دیشب داده شده بود. الیزابت نامه را خواند و متوجه شد که ویکهام تمام این مدت در حال گول زدن او بوده است. در واقع، این افسر خوش تیپ، چیزی نبود جز یک انسان ریاکار و خوشگذران که با سودای به دست آوردن ثروت، حتی خواهر دارسی را هم آزار داده بود. او خواهر نوجوان دارسی را که به زحمت 15 سال داشت، با عشقی سوزناک فریب داده بود و می خواست با او فرار کند. خوشبختانه دارسی، خواهرش را از دردسرهای وحشتناک این ماجرا نجات داده بود. الیزابت بعد از خواندن این نامه، احساس کرد در نظر این دو مرد، دخترک نادانی جلوه کرده است که فقط بنا به گفته این و آن، دست به قضاوت می زند. دارسی در انتهای نامه اش خداحافظی تلخی با الیزابت کرد. ظاهرا همه چیز تمام شده بود و الیزابت کسی بود که تمام این مدت در غرور و تعصب غرق شده بود.

وقتی خبرهای خوب با هم می آیندخلاصه کتاب غرور و تعصب

مدتی بعد از این ماجرا، الیزابت به خانه برگشت. اما با خبر شد که خواهر کوچکش به همراه همان آقای ویکهام فرار کرده است! این موضوع می توانست بدنامی را تا ابد در خانواده بنت باقی بگذارد.

در این میان، آقای دارسی که از ماجرا با خبر شده بود، بدون آنکه به الیزابت چیزی بگوید، ترتیبی داد تا ویکهام و خواهر کوچک تر الیزابت به طور رسمی با هم ازدواج کنند. البته بعدها معلوم شد که ویکهام تنها زمانی حاضر به ازدواج شد که از دارسی قول مقرری ماهیانه تا آخر عمر را گرفت.

الیزابت از زبان خواهرش که از قرار معلوم رازدار خوبی نبود، از جزئیات ماجرا با خبر شد.

اما فقط این نبود. بینگلی ناگهان و بی خبر سر از املاک بنت درآورد و در عرض یک ساعت از جین خواستگاری کرد. الیزابت از خوشحالی سر از پا نمی شناخت.

او می دانست که تمام این ها به لطف آقای دارسی است. در اعماق قلبش قدردانی عمیقی را نسبت به او احساس می کرد. این خوشی با ملاقات غافلگیر کننده بانو کاترین، متوقف شد.

او که خیال می کرد خواهرزاده اش می خواهد با دختر او ازدواج کند، از اینکه یک دختر حاشیه نشین موقعیت را به خطر انداخته بود، سخت آزرده خاطر گشته بود. به همین دلیل به تندی هر چه تمام تر با الیزابت صحبت کرد تا او را سر جایش بنشاند.

اما الیزابت هم بیکار ننشست و در مقابل حرف های بانو کاترین از خودش، خانواده اش و محبت آقای دارسی دفاع کرد. این بار بانو کاترین که غرق در غرور و تعصب شده بود آنجا را ترک کرد.

الیزابت هم که دیگر نمی توانست فضای خانه را تحمل کند، بیرون زد و در خلنگزار مشغول قدم زدن شد. هوا گرگ و میش بود و مه ای غلیظ همه جا را در بر گرفته بود.

دیدار مجدد دارسی و الیزابت

در آن میان، نگاه الیزابت به یک غریبه گره خورد که در حال نزدیک شدن به او بود. این دارسی بود که با ظاهری آشفته قدم برمی داشت. آن دو با هم صحبت کردند.

دارسی از اینکه خاله اش چنین رفتاری داشته سخت عذرخواهی کرد. اما الیزابت به او گفت که این بگومگوی کوچک در مقابل کارهایی که او برای خانواده اش انجام داده هیچ است.

دارسی غافلگیر شد. هم به دلیل اینکه نمی دانست الیزابت از آن ماجرا با خبر شده است و هم به دلیل اینکه رفتار معشوقش با او ملایم شده بود.

او دوباره درخواست ازدواج خود را با شوری بیشتر و اطمینانی عمیق تر تکرار کرد. الیزابت هم با قلبی سرشار از اطمینان به مردی که می دانست می تواند تا آخر عمر به اعتمادش تکیه کند، پاسخ مثبت داد.

شما رمان غرور و تعصب را چگونه دیدید؟

به نظرتان کدام یک از شخصیت های داستان غرور و تعصب با تعریف شما از خودتان بیشترین همخوانی را داشتند؟

ادامه مطلب
خلاصه کتاب 1984
معرفی و خلاصه کتاب 1984 اثر...

کتاب 1984

«رالف والدو امرسون» می گوید: «انسان های بزرگ، کسانی هستند که می‎بینند افکار بر دنیا حکومت می کنند.» تفکر، تنها چیزی است که می تواند زندگی ما را زیرورو کند. وقتی از قدرت تفکرمان استفاده ای نکنیم، استقلال فکری خود را از دست می دهیم و زیر نفوذ افکار دیگران قرار می گیریم. کتاب «1984» هم در مورد ملتی است که تفکر را نادیده گرفتند و به همین دلیل، کم کم اجازه تفکر هم از آنها گرفته شد. دیگر حتی اگر می خواستند هم نمی توانستند فکر کنند. «جورج اورول» با نوشتن این کتاب، گریزی دیگر به افراد زورگو و حزب های پوشالی زد که زندگی راحت را برای مردم به یک رویای دیرین تبدیل کرده اند. در این قسمت از خانه سرمایه، به شهر لندن سفر کوتاهی می کنیم و با برادر بزرگ آشنا می شویم. با ما همراه باشید.

سعید نفیسی، پژوهشگر، شاعر، نویسنده و مترجم ایرانی:

جهان، بزرگ تر و فراخ تر از آن است که مردمی کوته نظر آن را به خودشان اختصاص بدهند، از خود بدانند  و به آنچه خود دارند مغرور باشند.

برادر بزرگ، مراقب شما است!

در 1987 به روزهای پر از سرمای شهر لندن سر می زنیم که به خرابه ای غارت زده تبدیل شده بود. جایی که هیچ کس حق حرف زدن در مورد چیزهای بزرگ را نداشت؛ نمی توانست مطابق خواسته قلبش رفتار کند، اجازه نداشت احساسات درونی اش را بروز دهد و اگر جانش را دوست داشت نمی توانست در برابر این همه خفقان لب به سخن بگشاید.

انگلستان به دست مُشتی زورگوی دیکتاتور افتاده بود که ادعا می کردند بهترین انسان های روی زمین هستند. آنها باور داشتند که معیار جهانی خوبی و درستی به شمار می روند و به همین دلیل، همه جهان با آنها دشمن هستند.

این خودبرتر پندارهای پوچ، عکس خودشان را بر سردر کوچه ها، خیابان ها، اداره ها و حتی خانه های مردم قاب کرده بودند. آنها خودشان را حامی مظلومین و نجات بخش جهانیان می دانستند.

سردسته آنها که «برادر بزرگ» خطاب می شد، با صحنه سازی، دروغ، منحرف کردن افکار عمومی، گاهی چند قطره اشک، فریاد بی دلیل و اندوه بی پایان برای گمشدگان جهانی، برگزاری مراسم های بزرگداشت پیروزی یا اعلام نفرت به نیروهای بزرگ و مخوف جهانی و اظهار تاسف برای خارجی هایی که در کشورهای دور مثل آنها فکر نمی کنند، سعی می کرد مردم را در پیرامون خود نگه دارد.

در آن زمستان پر از سکوت، «وینستون اسمیت» شروع به نوشتن کتابی برای هیچ کس و همه کس کرد. کتابی که می توانست به آسانی هر چه تمام تر، زمینه مرگ او را فراهم کند.

رفیق، تو دوستی یا دشمن؟

«وینستون اسمیت» که در ادامه ماجرای کتاب 1984 او را «وینستون» می نامیم، کارمند یک اداره دولتی بود که توسط نیروهای حزب برادر بزرگ اداره می شد. او دهه سی سالگی عمرش را سپری می کرد. اما هنوز هم روزهای شاد دوران کودکی اش را – البته خیلی محو – به یاد داشت. چیزی در وجود او، مانع از آن می شد که به راحتی در مقابل شستشوی مغزی حزب برادر بزرگ تسلیم شود.

او در طول این سال ها یاد گرفته بود که چطور احساسات سرشارش را پشت چهره بی تفاوتی که از خودش نشان می داد پنهان کند. وینستون، دلیل بزرگ دیگری هم برای این کارش داشت.

جاسوس های برادر بزرگ در هر جایی که فکرش را بکنید، پرسه می زدند. برادر بزرگ با ذهن مردم کاری کرده بود که حتی کودکان هفت ساله هم با شجاعت هر چه تمام تر پدر و مادر خودشان را به عنوان خائنان خطرناک حزب به سازمان معرفی می کردند و با شادی به تماشای مراسم اعدام آنها می رفتند!

کسی که از دور، دوست به نظر می رسید

در میان این همه انسان ترسناک و غیرقابل اعتماد، یکی از همکاران وینستون به نام آقای «اُبراین» رفتاری متفاوت و عجیب را از خودش نشان می داد.

از یک طرف به گونه ای رفتار می کرد که گویی یکی از اعضای وفادار حزب است و از طرف دیگر در مقابل وینستون، نقش یک همفکر و شورشی متحد را بازی می کرد. این دوگانگی در رفتارهای اُبراین، وینستون را کاملا گیج کرده بود.

وینستون نمی دانست که او واقعا چه هویتی دارد و قصدش از این رفتار دوگانه چیست؟ آیا می خواهد او را به عضویت یک جبهه مخالف برادر بزرگ دربیاورد یا اُبراین هم یکی از مفتشان و ماموران تفتیش عقاید است که از شیوه ای جدید برای شستشوی مغزی مردم استفاده می کند.

وینستون، تمام این موارد را مو به مو در کتابی که نمی دانست چه کسی خواننده آن خواهد بود یادداشت می کرد.

قلم و آغاز پرسیدن سوال های ناب در 1984خلاصه کتاب 1984

با نوشتن هر جمله، ترس وینستون از قلم و کاغذ کمتر می شد. در حقیقت، او از جاری کردن افکارش روی کاغذ بسیار وحشت داشت. چون اگر یکی از آن جاسوس های نادان او را گیر می انداخت، چنان از صحنه روزگار محو می شد که گویی از ابتدا فردی به نام وینستون اسمیت قدم روی زمین نگذاشته است.

اما با این وجود، وینستون دیگر تحمل این شرایط را نداشت. از طرفی، وقتی طعم نوشتن را چشید، دیگر نتوانست آن را فراموش کند. او از طریق نوک قلم، خاطراتی را به یاد آورد که برادر بزرگ با تمام قوا در پی نابودی آثار آن بود.

وینستون، مادر، پدر، خواهر کوچکش، دشت سرسبزی که روزی در آن بازی می کرد و خانواده شادی که از بودن در کنار یکدیگر لذت می بردند را به یاد آورد. او پیرمردی را به یاد آورد که با چشم های غرق در اشک به همسرش می گفت: «ما اشتباه کردیم. نباید به آنها اعتماد می کردیم. دیدی چه شد؟ دیدی چه بر سر روزگار ما آوردند؟ آنها گرگ هایی درنده در پوست گوسفند بودند.»

از آنجا که چیزی به اسم «تاریخ» در دوره حکومت برادر بزرگ وجود نداشت و حتی صحبت کردن در این زمینه عاقبتی جز اعدام را برای فرد به وجود نمی آورد، وینستون نمی توانست بفهمد که آن گرگ ها چه کسانی بودند. اما با این وجود، می توانست حدس بزند!

برادر بزرگ تاریخ ساز

در کتاب 1984، شغل وینستون، اصلاح تاریخ بود. چون گاهی – همیشه! – آنچه در واقعیت رخ می داد با پیش بینی های برادر بزرگ جور درنمی آ مد. به همین دلیل، وینستون باید تاریخ را با حرف های برادر بزرگ هماهنگ می کرد.

او تک تک اعداد و ارقام، اسامی، رویدادها و ماجراهای رخ داده را بررسی می کرد و تمام اختلاف ها را از بین می بُرد. البته وینستون فقط مسئول بخش بسیاری کوچکی از این ماجرا بود. در سازمانی که او کار می کرد، تمام روزنامه ها، کتاب ها، عکس ها، فیلم ها، مستندها و حتی اشعار باید از فیلتر عقاید برادر بزرگ عبور می کردند.

در غیر این صورت، ممکن بود در یک روز معمولی، دیگر اثری از آن نویسنده یا شاعر، روی زمین باقی نماند. اصلا مگر چنین کسی از اول وجود داشت؟!

دروغ های تلخ و حقایق وارونه در 1984

برادر بزرگ و حزبش، مرزهای خلاقیت را در به هم بافتن دروغ های شاخ دار در هم نوردیده بودند. مثلا ممکن بود امروز در مورد پیروزی و کاهش 10 درصدی سهمیه غذا برای حمایت از سربازان حرف بزنند اما دقیقا فردای همان روز با اعلام اینکه ذخایر غذایی رو به افزایش است، همان مقدار سهمیه کم شده را به عنوان افزایش سهمیه اعلام کنند.

با وجود آنکه مردم از شنیدن چنین دروغ هایی تعجب می کردند اما ترس از لو رفتن به دست پلیس افکار یا جاسوس های ریز و درشتی که در اطرافشان وجود داشت، آنها را به سمت باور کردن این دروغ بزرگ سوق می داد. در واقع، آنها حق نداشتند سوال بپرسند، تعجب کنند و حتی دروغی را باور نکنند!

در کنار تمام این ماجراهای عجیب، برادر بزرگ در حال راه اندازی زبان جدیدی بود که در آن تمام راه های معمولی برای تفکر را از میان برده بود. مثلا در این زبان جدید، کسی نمی توانست از واژه «بد» استفاده کند و باید در عوض آن می گفت: «ناخوب».

به این ترتیب قرار بود که تعداد بسیار زیادی واژه در راه ساخت این زبان جدید از بین بروند و همه وجودشان را انکار کنند. حزب برادر بزرگ می خواست تمام کتاب های دوران سیاه انگلستان مثل نمایشنامه های شکسپیر را که رنگ و بوی شورش می دادند، به زبان نوین ترجمه کند.

کورسوی امیدی که در طبقه کارگر روشن بود

برادر بزرگ با دو گونه زنده، هیچ کاری نداشت؛ طبقه کارگر و حیوانات. در واقع، برادر بزرگ، طبقه کارگر را اصلا داخل آدمیزاد حساب نمی کرد.

به گفته برادران سلحشور حزب، قبل از انقلاب انگلستان و روی کار آمدن این حزب آزادی بخش، طبقه کارگر برده ای بیش نبودند که در فقر و گرسنگی به سر می بردند. اما بعد از انقلاب و در اثر تلاش های برادر بزرگ، آنها از بردگی نجات پیدا کردند و اکنون با وجود آنکه ارزششان از انسان های دیگر بسیار کمتر است، اما مورد لطف برادر بزرگ قرار گرفته اند.

به همین دلیل است که وظیفه بزرگ تولید به آنها عطا شده است. طبقه کارگر هم باید برای قدردانی از اعطای این وظیفه و لطف برادر بزرگ، از سن 12 سالگی در معدن ها و کارخانه ها کار کنند.

85 درصد جمعیت لندن را طبقه کارگر تشکیل می دادند. وینستون پیش بینی می کرد که روزی این طبقه، بنای حزب برادر بزرگ را به راحتی هر چه تمام تر و حتی در کمتر از یک روز، تمام خواهند کرد. اما برای این کار ابتدا باید به خودشان زحمت فکر کردن بدهند. اما متاسفانه، آنها هیچ اهمیتی به تفکر، تحول، آزادی و پیشرفت واقعی نمی دادند. به نظرتان این قسمت از 1984 آشنا به نظر نمی رسد؟

عشق روزهای جنگ در 1984خلاصه کتاب 1984

روزی نبود که در شهر لندن، بمب ها روی سر مردم آوار نشوند. مردم بی پناه، به ویژه طبقه کارگر، مدام زیر آتش توپخانه های دشمنی بودند که اصلا آن را نمی شناختند.

فقط از طریق حزب و رهنمودهای برادر بزرگ می دانستند که دشمنشان، تمام افراد خارجی به جز متحدان برادر بزرگ را شامل می شود. نکته جالب این بود که تمام بمب ها به طور کاملا اتفاقی فقط در منطقه های کارگر نشین می افتادند. به برکت وجود برادر بزرگ، هیچ بمبی مردم اصیل حزب را تهدید نمی کرد.

وینستون کم کم داشت به این موضوع فکر می کرد که تمام ماجرای این جنگ ها و بمب هایی که بر سر مردم آوار می شوند زیر سر حزب است و اصلا جنگی وجود ندارد. آنها خودشان مردم را می کشند تا با ساخت دشمن فرضی، بقای خودشان را حفظ کنند.

جاسوسی قهار یا معشوقه ای واقعی؟

در ادامه 1984 و در گیرودار ماجراهای عجیب، وینستون با دختری آشنا شد. البته او قبلا آن دختر را دیده بود اما به طرز عجیبی از وی وحشت داشت. وینستون فکر می کرد که آن دختر یا جاسوسی زبردست است که تا به حال صدها نفر را راهی مراسم اعدام کرده است یا یکی از اعضای مخفی پلیس افکار است که مثل شبح در هر سوراخی نفوذ کرده اند.

آن دختر مشکوک «جولیا» نام داشت و بر خلاف تصور وینستون، یکی از اعضای انجمن برادری و از مخالفان سرسخت برادر بزرگ بود. با تلاش های جولیا، وینستون کم کم به او اعتماد کرد و ماجرای عشق مخفی آنها به دور از چشم های برادر بزرگ آغاز شد.

وقتی ماجرا جدی می شود!

جولیا و وینستون، هر وقت که می توانستند، نقشه ای برای ملاقات مخفی با هم می کشیدند. جالب این بود که نقطه نظراتشان در مورد گذشته، تاریخ، برادر بزرگ و تمام توطئه هایی که به اسم واقعیت به خورد مردم می دادند یکی بود.

آنها می خواستند با هم ازدواج کنند و به یک خانواده واقعی تبدیل شوند اما تمام دستورهای ازدواج فقط از طریق حزب انجام می شد. در واقع، ملاک اصلی حزب برای یک ازدواج قابل قبول، تنفر دو نفر از یکدیگر بود!

اگر آنها می فهمیدند که چیزی به نام عشق، در قلب این دو متقاضی، شعله ور شده است، هرگز اجازه ازدواج را صادر نمی کردند. چون از نظر برادر بزرگ، عشق یک سم مهلک و از واردات دشمن بیگانه به شمار می رفت که برای نابودی حزب او ساخته شده است. این یکی از جالب ترین بخش های 1984 است، فاکتور گرفتن عشق و باقی گذاشتن نفرت.

وقتی اُبراین دست به کار می شود

در همین روزها، وینستون ماجرای عجیبی را از سر گذراند. او ملاقات رسمی اما بسیار عجیبی با همکار خود اُبراین داشت. در واقع، کارمندان یک سازمان، فقط روی کاغذ با هم همکاری می کردند اما در واقعیت از هر فرصتی برای جاسوسی کردن و گزارش دادن به پلیس افکار، نهایت بهره را می بردند.

به همین دلیل، رفتار دوستانه اُبراین با وینستون و حتی دعوت او برای ملاقات در خانه اش بسیار مشکوک به نظر می رسید.

اما وینستون در اعماق قلبش احساس می کرد که او هم عضوی از انجمن برادری است. به همین دلیل تصمیم گرفت که همراه با جولیا اما با حفظ تمام موارد احتیاطی، به خانه اُبراین برود.

عضویت در انجمن برادری، دو قدم تا در آغوش کشیدن مرگ

بالاخره روز ملاقات فرا رسید. وینستون و جولیا از دو راه متفاوت به خانه اُبراین رسیدند. وقتی وارد شدند، یک مستخدم از آنها استقبال کرد و همراه با وی به سمت اتاق نشیمن رفتند.

هر دوی آنها مات و مبهوت به در و دیوار خانه نگاه می کردند. چون آنجا با تمام مکان هایی که تا به حال دیده بودند فرق داشت. دیوارها با کاغذ دیواری های زیبا و تابلوهای رنگارنگ پوشانده شده بودند. در این ساختمان، هیچ اثری از کثیفی، بوی بد یا فقر به چشم نمی خورد. لحظه ای بعد، اُبراین داخل شد.

او قبل از هر کاری به سمت دستگاه جاسوسی رفت و با زدن یک دکمه، آن را خاموش کرد. خاموش کردن دستگاه جاسوسی که در تک تک خانه ها وجود داشت و تمام حرکات مردم را زیر نظر گرفته بود، رویایی دور و دراز بود که وینستون هرگز در خواب هم جرات تماشایش را نداشت. بعد از خاموش کردن دستگاه جاسوسی، اُبراین شروع به سخن گفتن کرد.

سه نفر، سه تفکر و سه جاسوس در 1984

در تمام مدت کوتاهی که از جمع کوچک سه نفری شان می گذشت، اُبراین، بدون هیچ ترسی در مورد نفرت از برادر بزرگ، دروغ هایی که به مردم تحویل می دهند و قتل و کشتاری که به راه انداخته اند سخن می گفت.

وینستون و جولیا هم جز تایید کردن سخنان اُبراین چیزی برای گفتن نداشتند. بالاخره جلسه کوتاه آنها تمام شد. قرار بر این شد که آنها تک تک از خانه بیرون بروند و اُبراین چند روز بعد، یک کتاب آموزشی در مورد اصول انجمن برادری را به دست وینستون و جولیا برساند. حالا آنها به طور رسمی، از اعضای انجمن برادری به شمار می رفتند.

سوءتفاهمی کوچک در نبرد با دشمن فرضی

با هم گفتیم که در 1984، مردم طبقه کارگر که در حالت معمولی با حیوانات مقایسه می شدند به وقت انجام تظاهرات و گردهمایی ها به بخشی غرورآمیز از حزب برادر بزرگ تغییر ماهیت می دادند.

قرار بود در یک تاریخ مشخص، تظاهرات بزرگی برای ابراز تنفر از دشمنان و عشق ورزیدن به برادر بزرگ که همچون یک پدر مهربان، ملت خود را در آغوش کشیده است و با دردمندی آنها را به سوی خود فرامی خواند برگزار شود.

همه مردم در شور و حالی عجیب به سر می بردند. آنها مدام در حال نوشتن شعارهای مختلف روی در و دیوار شهر بودند.

پوسترهای بزرگ را روی ساختمان ها می چسباندند، نوارهای رنگی را از یک طرف خیابان به طرف دیگر وصل می کردند و گاهی در اثر حجم هیجان های وارد شده بر آنها به صورت خودجوش، در قالب گروه هایی چند نفره تظاهراتی کوچک به راه می انداختند و شعار می دادند.

بالاخره روز تظاهرات فرا رسید

هزاران نفر از طبقه کارگر، پشت سر اعضای حزب برادر بزرگ، ایستاده بودند و شعارهایی بلند سر می دادند. کودکان دبستانی هم همراه با معلم خود مدرسه را تعطیل کرده و در مکانی مشخص به گونه ای که کاملا در چشم باشند، از اعماق حنجره خود، جیغ های وحشتناکی می کشیدند و نفرت خود را از دشمن ابزار می کردند.

سخنران هم که یکی از اعضای نامدار حزب بود داشت با آخرین توانش فریاد می کشید و از ظلم های دشمن بزرگ علیه مردم بیچاره و خیرخواه لندن سخن می گفت.

او دستهایش را در هوا تکان می داد و از شدت هیجان داشت قالب تهی می کرد. وینستون هم به عنوان یکی از اعضای حزب در حال شعار دادن بود و سعی می کرد که تعجب خود را زیر چهره مصنوعی اش پنهان کند.

وقتی جای دوست و دشمن در یک آن، عوض می شود

در همین حال، ناگهان یادداشتی به دست سخنران رسید. او بدون آنکه صحبتش را قطع کند، یادداشت را خواند و در عرض چند ثانیه، موضع دشمن را به دوستی قدیمی و یاری باوفا تغییر داد.

حالا نوبت آن بود که همسایه نزدیکشان به عنوان دشمن مورد لعن و نفرین مردم قرار بگیرد. این تغییر موضع ناگهانی، برای چند لحظه همه مردم را متعجب کرد.

تمام آن فحش ها، نفرین ها و آرزوی مرگی که برای دشمن خود می کردند، ناگهان رنگ باخت. عجیب تر آن بود که ناگهان همه مردم به سمت پوسترهای دشمن هجوم بردند و با سر دادن شعارهایی که مفهوم تشکر از دشمن قبلی و دوست فعلی را در خود داشتند پوسترها را ریزریز کردند.

این موضوع باعث شد تمام کارمندانی که مثل وینستون مسئول ویرایش دروغ ها و جایگذاری آنها با حقایق بودند، دچار زحمتی بسیار بزرگ شوند. چون حالا باید تمام مدارک این دشمنی به دوستی تغییر پیدا می کرد. تمام مرخصی ها لغو شد و افراد بدون اینکه اجازه رفتن به خانه را داشته باشند، باید تمام وقت آن اشتباه ها را اصلاح می کردند.

دستگیر شدن وینستون و جولیا به دست یک دشمن واقعی

در تمام مدتی که وینستون مشغول درست کردن اشتباه های این خرابکاری بزرگ بود، کتابی که از طریق یکی از واسطه های اُبراین به دستش رسیده بود را در کیفش نگه داشته بود.

بالاخره بعد از تمام شدن کار به مخفیگاهی که برای خودش و جولیا درست کرده بود رفت تا بتواند بدون حضور دستگاه جاسوسی، کتاب را بخواند و با جولیا صحبت کند. او شروع به خواندن کتاب کرد.

در آن کتاب تمام چیزهایی که وینستون کم کم آنها را فهمیده بود به زبانی ساده نوشته شده بودند. چیزی برای تعجب وجود نداشت. اما وینستون متوجه شد او تنها کسی نیست که چنین افکاری را در خود پرورش می داده است. وقتی جولیا آمد، وینستون یکی دو فصل از کتاب را برای او خواند.

صبح یک روز ابدی در 1984

خیلی زود صبح شد. هر دوی آنها باید مخفی گاه را ترک می کردند و دوباره به زندگی سرشار از تظاهر و دروغی که برادر بزرگ برایشان ساخته بود بازمی گشتند.

برای چند لحظه، هر دو به پنجره خیره شدند و به خانمی که در حال پهن کردن رخت ها بود نگاه کردند. وینستون گفت: «جولیا، من و تو هرگز روشنی تحول را در لندن نخواهیم دید. هرگز فرزندی نخواهیم داشت.

ما از وقتی که دست به قانون شکنی زدیم، مُردیم. شاید هزار سال بعد از ما، لندن بتواند روی آزادی و روشنایی را ببیند. اما اکنون، زمان ما نیست.»

جولیا که گویا حسابی در فکر و حسرت فرو رفته بود، گفته های وینستون را تایید کرد. ناگهان صدایی از پشتشان گفت: «شما از قبل مرده اید!» وینستون و جولیا از ترس زبانشان بند آمد.

صدا دقیقا از پشت یک تابلوی بزرگ چند صد ساله بیرون می آ مد که پیرمرد مهربان صاحبخانه درباره آن چندین دقیقه صحبت کرده بود. بله، درست حدس زدید. پیرمرد صاحبخانه، یکی از اعضای نامدار پلیس افکار بود و یک دستگاه جاسوسی، درست زیر آن تابلو جاسازی کرده بود. تمام صحبت های جولیا و وینستون در طول این چند ماه با کیفیتی باور نکردنی شنود می شدند.

عاقبت کسی که زیاد فکر می کرد

در ادامه ماجرای 1984، وینستون دستگیر شد. او و جولیا دیگر هرگز یکدیگر را ندیدند. وینستون چند ماه با تعدادی از زندانی های سیاسی دیگر مثل خودش و چند دزد و قاتل دستگیر شده از طبقه کارگر در وزارت عشق حبس شده بود. مدتی بعد، برای اعتراف احضار شد. مامور شکنجه ذهنی او کسی نبود جز آقای اُبراین! او در تمام این مدت، خودش را دشمن برادر بزرگ معرفی می کرد. اما در حقیقت، یکی از افراد رده بالا و پر نفوذ حزب بود که با این روش، هزاران جوان را به جوخه اعدام کشانده بود.

اُبراین، ماه ها با استفاده از تکنیک های نفوذ بر ذهن، هیپنوتیزم، شوک برقی و شستشوی ذهنی، روی وینستون کار کرد و او را از نظر جسمی و روحی زیر سخت ترین شکنجه ها قرار داد.

در انتهای دوران شکنجه، دیگر کسی به اسم وینستون، وجود خارجی نداشت. از او فقط یک تکه گوشت و استخوان باقی مانده بود که قرار بود آن را هم با عشق فراوان، تقدیم برادر بزرگ کند.

وینستون، قربانی ارزش های پوچ مترسکی به نام برادر بزرگ

در مسیر رسیدن به جوخه اعدام، وینستون برای آخرین بار با تصویر برادر بزرگ روبه رو شد. او عجب اشتباه بزرگی در حق این مرد مهربان کرده بود. برادر بزرگ، کسی بود که همه را دوست داشت و برای آسایش و غرور مردمش از هیچ تلاشی فرو گذار نمی کرد.

وینستون، سلانه سلانه قدم برمی داشت و زیر لب با خود می گفت: «وینستون ظالم! تو چطور جرات کردی به چنین مرد بزرگی تهمت بزنی!» فاصله او با گلوله ای که قرار بود از پشت گردن به او شلیک شود، مدام کمتر می شد.

اما وینستون دیگر نمی ترسید. چون به قول دوست، مربی و نجات بخشش آقای اُبراین، او اکنون یک قربانی لایق برای ارزش های برادر بزرگ بود. وینستون از صمیم قلبش به این موضوع افتخار می کرد.

پیام اصلی «جورج اورول» در کتاب «1984» چه بود؟خلاصه کتاب 1984

«جورج اورول» که قبلا هم با کتاب «قلعه حیوانات» با او آشنا شده بودیم، در کتاب «1984» روند قبلی خود را با عمقی بیشتر دنبال کرد. او در این کتاب از حکومت های پوشالی ای سخن گفت که خودشان را بهتر و برتر از تمام جهان می دانند.

اما در حقیقت، چیزی به جز زندانی بزرگ برای مردمشان نیستند؛ زندانی که کسی حق تفکر، اعتراض و سوال پرسیدن را ندارد.

جورج اورول در چند جای کتاب و از زبان وینستون به خوانندگانش گفت: «اگر امیدی برای تغییر باشد در طبقه کارگر نهفته است.» او معتقد بود که اگر مردم جهان از قدرت تفکر استفاده کنند، کسی نمی تواند مالکیت زندگی و دنیای آنها را به چنگ بگیرد.

نظر شما چیست؟

به نظر شما چرا قشر کارگر در کتاب «1984» هیچ تمایلی به تفکر نداشتند؟

ادامه مطلب
خلاصه کتاب ملت عشق
معرفی و خلاصه کتاب ملت عشق...

ملت عشق

زندگی بدون عشق، معنایی ندارد. اما این بدان معنا نیست که همه به یک شکل و به یک اندازه از نعمت عشق برخوردار می شوند. در واقع، هر کدام از ما به اندازه ظرفیت وجودی مان از عشق سیراب می شویم. در این میان، هر قدمی که برای نزدیک شدن به انسانیت برداریم، ظرف وجودی مان را گسترده تر و عمیق تر می کند و سهم بیشتری از عشق نصیبمان می شود. در این قسمت از خانه سرمایه به سراغ کتاب «ملت عشق» از «الیف شاکاف» می رویم و افسانه ای از عشق را به تماشا می نشینیم. با ما همراه باشید.

من خوشبختم یا فکر می کنم که هستم؟!

ماجرای رمان ملت عشق از یک بیداری آغاز می شود. «اِللا روبینشتاین» زنی است که سال ها خودش و آرزوهایش را وقف شوهر و فرزندانش کرده است. وقتی کسی از بیرون به خانواده آنها نگاه می کرد، موجی از خوشبختی را می دید که هر کسی آرزویش را داشت.

«دیوید» به عنوان یک همسر و پدر سه فرزند، مردی نمونه به نظر می رسید. اما در طول این سال ها چیزی میان او و اِللا گم شده بود. شاید ازدواج آنها از نظر اقتصادی و فرهنگی کاملا عالی به نظر می آمد اما اِللا به خوبی حس می کرد که دیگر محبتی میان او همسرش باقی نمانده است.

در واقع، آنها به جای اینکه عاشق هم باشند به زندگی یکنواخت و بدون ماجرا در کنار یکدیگر عادت کرده بودند و سعی می کردند سر خودشان را با بچه ها، مسائل کوچک خانه و محل کار گرم کنند.

البته این مورد آخر فقط شامل حال دیوید می شد. چون اِللا با وجود آنکه در رشته زبان و ادبیات انگلیسی تحصیل کرده بود، برای آنکه نبودش در خانه آسیبی به خانواده اش وارد نکند، هرگز به دنبال علاقه اش یعنی تبدیل شدن به یک منتقد ادبی نرفته بود.

بنابراین، دنیای او به آشپزخانه، بچه ها و زندگی با مردی که می دانست به او خیانت می کند محدود شده بود. با بزرگ شدن بچه ها، او فرصتی پیدا کرد تا تغییری کوچک در روزهایش به وجود بیاورد.

مخالفت مادر با ازدواج و دل بستگی دختر

اِللا در یک انتشارات به عنوان دستیار ویراستار اصلی مشغول به کار شد و قرار بود اولین گزارش ویراستاری خود را در عرض چند هفته تحویل دهد.

همه چیز داشت خوب پیش می رفت یا دست کم اِللا این طور فکر می کرد. این برکه به ظاهر آرام خانوادگی با سنگی که دختر بزرگشان «ژانت» به درون آن پرتاب کرد به یکباره پریشان شد.

در یک بعد ازظهر بهاری، ژانت بدون هیچ مقدمه ای به خانواده اش اعلام کرد که می خواهد به زودی با همکلاسی اش ازدواج کند. این خبر، چیزی نبود که اِللا بتواند آن را هضم کند.

او هنوز در مدیریت ازدواج خودش لنگ می زد و حالا دخترش در این سن کم، بدون اینکه حتی درسش را تمام کرده باشد یا شغلی داشته باشد می خواست به سرنوشتی مثل مادرش محکوم شود.

به همین دلیل، تمام تلاشش را کرد تا دخترش را از این ازدواج منصرف کند. اما ژانت دست برندار نبود و اصلا به حرف های مادرش توجهی نمی کرد. اِللا که حسابی عصبانی و نگران شده بود به دخترش گفت که عشق، هوایی زودگذر است و خیلی زودتر از آنچه که فکرش را بکند از سرش می پرد.

با گفتن این حرف، دیوید حسابی تعجب کرد؛ اِللا هم همین طور! در واقع، اِللا ناخواسته حرف هایی که مدت ها در دلش انباشته شده بودند را خطاب به دخترش بیان کرد. همان یک جمله کافی بود تا مخاطب گفتگو در ظرف چند ثانیه از ژانت به دیوید تغییر کند.

شروع ملت عشق

شام آن شب، خراب شد. همه به جز اِللا و دیوید، میز را ترک کردند. دیوید، اِللا را سوال پیچ کرد تا بتواند از منظور حرف هایی که همسرش به ژانت زده بود سر دربیاورد. اما اِللا که زیر فشار زیادی قرار گرفته بود ناگهان تقی زد زیر گریه.

در همین بین، تلفن زنگ خورد. ویراستار انتشاراتی که اِللا تازه کارش را با آنها شروع کرده بود می خواست میزان پیشرفت کار را از او بپرسد. بالاخره او فرصت خوبی پیدا کرد تا از ادامه دادن به بحثی که در آن گیر افتاده بود خلاص شود.

اِللا دست نوشته ای که قرار بود آن را ویرایش کند برداشت و به آلاچیق رفت تا بتواند در هوای آزاد این نوشته ها را وارسی کند. نام کتاب «ملت عشق» بود. ظاهرا هیچ کس در مورد نویسنده کتاب چیزی نمی دانست.

او حتی حق تالیف هم نمی خواست. تنها هدفش این بود که کتابش چاپ شود و افراد بیشتری فرصت خواندن آن و حتی شاید تغییر زندگی شان را به دست بیاورند. در میان تمام مردم جهان، این زندگی اِللا بود که بیشتر از همه دچار تغییر شد.

در ملت عشق چه می گذشت؟

اِللا برگه های کتاب ملت عشق را یکی پس از دیگری ورق می زد. در ابتدا نویسنده از ماجرای جنگ های بی امانی که در قرن 13 میان ملت های مختلف جهان در گرفته بود سخن گفت و پیش چشمان اِللا صحنه ای از شهرهای در حال سوختن و جنازه های تلنبار شده را به تصویر کشید.

همه جا بوی مرگ می داد. در این میان، دو نفر، دو عاشق، دو صوفی و دو اهل دل، یکدیگر را یافتند و در آن آشوب، نوید جهانی پر از صلح و خالی از تعصب را سر دادند که البته به مذاق خیلی ها خوش نیامد.

بعد از این مقدمه کوتاه، ماجرا به چندین سال عقب برمی گردد و «شمس تبریزی» را در یک کاروانسرا به تصویر می کشد. چهل سال از روزی که شمس تصمیم گرفته بود برای پیدا کردن خدا، زمین را زیر پا بگذارد، می گذشت.

حالا گذر او به یک کاروانسرا افتاده بود. شب هنگام، نوایی زیر گوشش زمزمه کرد: «برای یافتن پاسخ سوالت به بغداد برو.» شمس می دانست که باید بی چون و چرا راهی بغداد شود. چون آن ندا دروغ نمی گفت و قوانین چهل گانه عشق هم آن را تایید می کرد. بغداد، پاسخی را در دلش داشت که شمس دنیا را به خاطرش زیر پا گذاشته بود.

ترس از اشتباه تکراری

بعد از تمام کردن این بخش، اِللا به سراغ تلفن رفت تا ماجرا را از آنچه که بود بدتر کند! او به اسکات، همکلاسی ژانت زنگ زد و نطقی بلندبالا در مورد اشتباهی که آن دو می خواهند مرتکب شوند سر داد.

در انتها نه اِللا و نه اسکات، هیچ کدام حرف های طرف مقابل را قبول نکردند. خیلی زود خبر این تماس تلفنی به ژانت و دیوید رسید. همه اِللا را سرزنش کردند. اما او به عنوان مادر ژانت به خودش حق می داد که نگذارد دخترش اشتباه او را تکرار کند.

هر روز که می گذشت او بیشتر به یقین می رسید که ازدواجش با دیوید از همان ابتدا هم اشتباه بوده است. به دنبال این ماجرا، ژانت و دیوید خانه نیامدند. حالا او توفیقی اجباری پیدا کرده بود تا زمان بیشتری را روی کتاب ملت عشق بگذارد و از این راه، خشم فروخورده و اندوه عمیقش را برای چند ساعت، فراموش کند.

شمس، رهسپار بغداد شدخلاصه کتاب ملت عشق

تعداد قانون هایی که شمس در مورد عشق می دانست به 40 رسیده بود و این یعنی او باید به دنبال کسی می گشت تا قبل از مرگش قوانین عشق را به او انتقال دهد. اما او چه کسی خواهد بود؟

شمس باور داشت که در زمان درست، آدم درست را ملاقات خواهد کرد. به این امید، رهسپار بغداد شد. او حدود یک سال در خانقاهی که متعلق به «بابا زمان» بود منتظر ماند.

شمس با تمام وجودش احساس می کرد که بابا زمان می تواند او را به فرد درست متصل کند و این کار را هم کرد. بابا زمان به واسطه یکی از دوستان قدیمی اش از ماجرای «مولانا» باخبر شد.

مولانا هم مانند شمس به دنبال یک گمشده می گشت. دلیل دیگری که بابا زمان، مولانا و شمس را دو گمشده یکدیگر می دانست این بود که هر دو خوابی یکسان را دیده بودند. اما نویسنده نامه به بابا زمان هشدار داده بود اگر گمشده ای که فعلا در خانقاه او است به قونیه بیاید، دیگر زنده برنمی گردد.

شناخت مولانا

این جمله باعث شد تا بابا زمان یک سال از فرستادن شمس سر بپیچاند. اما دست آخر او را راهی قونیه و ملاقات با گمشده اش کرد.

به قونیه که رسید تصمیمی با خودش گرفت. شمس می خواست قبل از اینکه خودش با مولانا ملاقات کند، او را از زبان مردمی که با وی زندگی و کار می کنند بشناسد. می خواست بداند که مولانا کیست؟ چه می کند؟ چه می خواهد؟ چه می گوید و چگونه زندگی می کند؟

شمس در میان تلاش هایش برای تماشای تصویر مولانا با مردم قونیه آشناتر شد. غبار تعصب را بر چهره مردم دید؛ با دین دارانی سخن گفت که خودشان را بهشتی خطاب می کردند و با گدایان، روسپی ها و افراد مستی سخن گفت که تنها یک قدم تا خدا فاصله داشتند.

جالب اینجا بود که هر دو گروه شیفته سخنان مولانا می شدند. اما برداشتی که از حرف هایش می کردند به اندازه باوری که به ایمانشان داشتند با هم فرق می کرد.

نامه نگاری با نویسنده ناشناس

اِللا هر روز بیشتر با کتاب ملت عشق خو می گرفت. او احساس می کرد بسیاری از نوشته های کتاب برای او نوشته شده اند. این موضوع او را نسبت به هویت نویسنده کتاب کنجکاو کرد. با وجود آنکه امیدی نداشت نام مخفف نویسنده را در اینترنت جستجو کرد و در کمال ناباوری به یک وبلاگ رسید. اِللا فهمید که اسم کامل نویسنده کتاب «عزیز زهارا» است و یک سفر طولانی را به دور دنیا آغاز کرده است.

او آدرس ایمیل نویسنده را روی یک تکه کاغذ یادداشت کرد. چرا؟ خودش هم نمی دانست. شاید خیال می کرد که برای روز مبادا به این آدرس احتیاج پیدا خواهد کرد. البته این روز، خیلی زودتر از آنچه که فکرش را می کرد سر رسید.

همان روز، اِللا برای عذرخواهی به دخترش زنگ زد. اما هیچ پاسخی نگرفت. دخترش هنوز هم نمی خواست به خانه بیاید. اوضاع خوبی نبود. اِللا لپ تاپ را باز کرد و در طول یک ایمیل تقریبا طولانی، نظری کوتاه در مورد کتاب و چند کلمه ای هم در مورد خودش، دخترش و اوضاع نابه سامان خانه اش برای کسی که اصلا او را نمی شناخت یعنی عزیز زاهارا تعریف کرد.

چرا این کار را کرد؟ باز هم نمی دانست. در حقیقت، چیزهایی که اِللا دیگر هیچ دلیل منطقی ای برایشان نداشت روز به روز در حال زیاد شدن بودند و این خبر خوبی نبود.

عزیز، روز بعد برایش ایمیل فرستاد. او از درخت آرزوها که نزدیک اقامتگاه موقتش بود برای اِللا حرف زد و گفت که به نیابت از او یک تکه پارچه را به رسم بومیان منطقه همراه با یک آرزوی خوب برای درست شدن رابطه اِللا و دخترش به درخت گره زده است.

خواندن این ایمیل باعث شد که چراغ کوچکی از امید در اعماق تاریک وجود اِللا روشن شود. ژانت با یک تماس تلفنی و آشتی کردن با مادرش، این چراغ را روشن تر و پر نورتر کرد.

روز ملاقات شمس و مولانا فرا رسید

بعد از چند روز سرگردانی در قونیه، بالاخره شمس تصمیم گرفت خودش را به مولانا نشان دهد. برای همین به نزدیکی مسجد رفت و صبر کرد تا سخنرانی اش تمام شود.

سپس در حالی که مولانا و مریدانش در حال عبور از یک کوچه بودند جلوی آنها را گرفت. اسب مولانا رم کرد و نزدیک بود او را به زمین بیندازد. اما به همان سرعتی که برآشفته بود، آرام گشت.

مولانا تعجب کرده بود اما سعی کرد آرامش خودش را حفظ کند. شمس سلام کرد و از او خواست که برای پاسخ دادن به سوالی که از او دارد از اسبش پیاده شود.

مولانا که تا به حال با چنین رفتاری روبه رو نشده بود، قلبش پر از خشم شد. اما کنجکاوی اش در مورد این درویش غریبه و جسور او را وادار کرد تا به خواسته اش گوش دهد.

شمس از مولانا سوالی در مورد ظرفیت وجودی انسان ها پرسید. مولانا هم با آرامش جوابش را داد. گویی این سوال، آزمون ورودی مولانا برای پذیرش چهل قانون عشق بود. او قبول شد.

هر دوی آنها در اعماق قلبشان یکدیگر را شناختند. برای چند لحظه بدون آنکه واژه ای میان آنها رد و بدل شود به یکدیگر خیره شدند. مریدان مولانا که نمی دانستند قضیه از چه قرار است شروع به اعتراض کردند.

این موضوع باعث شد تا رشته افکار آن دو از هم باز شود. شمس آنجا را ترک کرد. اما هر دو می دانستند که این دوری موقتی است.

چله نشینی شمس و مولانا

تا اینجای کتاب ملت عشق، شمس به خانه مولانا آمد. آنها چهل شبانه روز در کتابخانه ماندند و به جز نان و شیر بز چیز دیگری نخوردند. در این مدت، تمام اهل خانه، شاگردان، مریدان و مردم قونیه سراپا تعجب شده بودند.

آنها نمی دانستند چرا مولانا با این مقام و منزلتی که پیش مردم و حاکمان دارد این گونه با شمس تبریزی رفتار می کند. مگر او چه تافته جدا بافته ای بود؟ اما این صحبت ها فایده ای نداشت. شمس و مولانا بعد از چهل روز گوشه نشینی و نجوا کردن بالاخره از کتابخانه بیرون آمدند. شمس در این مدت، چهل قانون عشق را به مولانا آموخت.

حضور شمس در خانه مولانا پر از لحظه های عجیب بود. شمس مرزهایی را می شکست که مولانا برای ساختنشان سال ها زمان گذاشته بود. مثلا مولانا به احدی اجازه نمی داد که به کتاب هایش نزدیک شود اما شمس آنها را یکی یکی از بین برد. آن هم درست جلوی چشم مولانا و تمام اهل خانه!

گذشته از این، مولانا و شمس زمان زیادی از روز را با هم خلوت می کردند. مولانا دیگر کارهای سابقش را انجام نمی داد، برای مردم سخنرانی نمی کرد، به مسجد نمی رفت و حتی شاگردانش را رها کرده بود. همین موضوع باعث شد تا مردم، پشت سر مولانا و شمس حرف های ناشایستی بزنند.

آغاز سماع، سفری زمینی به سوی آسمانخلاصه کتاب ملت عشق

اوضاع هر روز برای مولانا سخت تر از روز قبل می شد. اما او از این سختی شکایتی نداشت. احساس می کرد تمام کارهای شمس، آزمون هایی برای ثابت کردن عشق او به خدا هستند.

شمس هم دست بردار نبود و هر بار با درخواستی عجیب، مولانا را می آ زمود؛ یک بار با درخواست خرید شراب و بار دیگر با راه اندازی مراسم «سماع» آن هم جلوی دیدگان همه.

سماع، رقصی بود که با آوای نی انجام می شد. آن زمان، موسیقی جایی در خانه و قلب انسان های مومن نداشت. چون آن را نوعی عمل کفرآمیز به حساب می آوردند. اما شمس و مولانا تمام این قوانین را با انجام سماع در هم شکستند.

هر روز از تعداد طرفداران مولوی کمتر و به خیل منتقدانش افزوده می شد. کمی بعد از این ماجراها بود که شمس، بدون آنکه خبری بدهد، مولوی را ترک کرد. اما به کجا؟ هیچ کس نمی دانست.

سفر شمس از این جهان به جهان دیگر

در نبود شمس، مولانا بسیار اندوهگین شده بود. او که رفیق و همراز خود را از دست داده بود نمی دانست که چطور می تواند در میان این همه بی هم زبان تاب بیاورد. پسر بزرگش «ولد» که دیگر نمی توانست اندوه عمیق پدر را تحمل کند با کمک چند تن از مریدان به دنبال شمس گشت و بالاخره او را در دمشق یافت و نزد پدر برگرداند.
اما این بازگشت دوام چندانی نیافت. چون مخالفانی که ندانسته در مورد شمس و مولانا قضاوت می کردند نقشه قتل شمس را کشیدند.

در میان کسانی که در این توطئه دست داشتند، نام پسر کوچک مولانا یعنی «علاءالدین» هم به چشم می خورد. در یک بامداد، قاتل اجیر شده به همراه چند تن از متعصبان و مخالفان به حیاط خانه مولانا حمله کردند، شمس را کشتند و او را در چاه خانه انداختند. مولانا تا سال ها بعد در فراق یار عزیزش می سوخت و می سرود.

اِللا تغییر کرد

خواندن کتاب ملت عشق و آشنایی او با نویسنده مرموز آن باعث شد تا اِللا به چیزهای زیادی در زندگی اش فکر کند. مثلا عشق که فکر می کرد چیزی رمانتیک است و در زندگی های واقعی جایی ندارد، کم کم به شکلی عجیب و حتی بدون آنکه خودش بداند وارد زندگی اش شد.

او کم کم به این نتیجه رسید که زندگی کردن با دیوید، چیزی جز ادامه دادن یک اشتباه نیست. به همین دلیل دادخواست طلاق داد و همراه با یک چمدان برای آغاز یک زندگی تازه با عزیز همراه شد. اما این آغاز تازه فقط یک سال دوام داشت. چون عزیز به خاطر بیماری فوت کرد.

طبق وصیتش او را در قونیه دفن کردند. چند روز پس از برگزاری مراسم تدفین، اِللا همراه با قلبی که چهل قانون عشق شمس در آن حک شده بود به کشورش برگشت تا زندگی جدیدی را روی پاهای خودش آغاز کند. در این میان، امیدوار بود که فرزندانش روزی علت رفتار او را درک کنند.

چهل قانون عشقخلاصه کتاب ملت عشق

سخن اصلی کتاب ملت عشق، همان چهل قانونی بودند که شمس برای تحویل آنها به مولانا از جان خود هم گذشت. جوهره آن قوانین عبارت بودند از :

  • شیوه نگاه تو به خودت، همان عمق درکی است که از خدا داری.
  • راهی که به دنبال یافتنش هستی را با دلت پیدا می کنی نه عقلت.
  • قرآن، چهار پوسته دارد و درک درونی ترین پوسته آن فقط از عهده پیامبران برمی آید.
  • لازم نیست برای پیدا کردن خدا، خودت را به مکان خاصی گره بزنی. خداوند در همه جا هست. به هر جا که نگاه کنی او را می بینی.
  • عقل و عشق با هم جور درنمی آیند. هر کدام ساز خودشان را می زنند. عقل می ترسد و احتیاط می کند اما عشق، شجاع است و بی پروا. در میان قلب های شکسته، گنج های فراوانی پنهان شده اند.
  • نمی توانی عشق را با زبانی که در سرت داری به تصویر بکشی.
  • انسان با گوشه نشینی به خدا نمی رسد. تنها با زندگی در میان مردم و دیدن خودت در چهره آنها می توانی حقیقت را پیدا کنی.
  • ناامیدی را کنار بگذار و شکرگزاری کن. صوفی واقعی کسی است که سپاسگزاری را به زمان خاصی محدود نمی کند.
  • نباید صبر کردن و دست روی دست گذاشتن را یکسان بدانی. صبر واقعی یعنی در زمان حال به آینده و کارهایی که می خواهی انجام دهی و به نهایت چیزی که می خواهی باشی بیندیشی.
  • سفر واقعی، سفری است که به درون خودت آغاز می کنی.
  • برای تغییر کردن باید رنج تغییر را تحمل کنی.
  • عشق، سفری است که مسافر خود را تغییر می دهد.
  • معلم واقعی، شاگرد را برای دلخوشی خودش نگه نمی دارد. او راه سفر به اعماق درون را به شاگردش نشان می دهد و رهایش می کند تا خودش در این مسیر قدم بگذارد.
  • در برابر تغییرات مقاومت نکن بلکه با آنها همراه شو.
  • درون و بیرون انسان، کامل خلق شده است. نقص هایی که در وجود او پدیدار می شوند برای آن است که به فکر فرو برود و چاره ای برای کامل کردن خودش پیدا کند.
  • همه انسان ها عیب و نقص هایی دارند. تنها کسی که هیچ عیب و نقصی ندارد خداوند است. به همین دلیل، دوست داشتن انسان ها کار سختی است. چون باید آنها را با تمام خوبی ها و بدی هایشان دوست بداریم.
  • چیزهای واقعا آلوده نه در دنیای پیرامون ما بلکه در ذات نیت های شوم انسان ها نهفته اند.
  • وقتی برای شناخت نفسمان تلاش می کنیم به عنوان پاداش، خدا را خواهیم شناخت.
  • قبل از هر کسی باید عاشق خودت باشی. عشق به خودت، امید را در وجودت زنده نگه می دارد.
  • به جای فکر کردن به عاقبتی که هیچ اطلاعی از آن نداری، بهتر است روی اولین قدمی که هنوز برنداشته ای تمرکز کنی. باقی کارها به صورت خودکار درست خواهند شد.
  • برای هر تفاوتی که میان انسان ها دیده می شود، دلیلی ارزشمند وجود دارد. پس نباید خودت را برتر یا کمتر از دیگران بدانی.
  • نکته مهم در این دنیا، نیت تو به هنگام برداشتن تک تک قدم هایت است.
  • نباید زندگی را خیلی جدی یا خیلی سرسری بگیری. میانه دار بودن صفتی است که بهترین نتیجه را برای انسان به ارمغان می آورد.
  • انسان، زمانی خلیفه خدا روی زمین است که بتواند به جای جنگیدن با دیگر انسان ها با بدی های درونش مبارزه کند.
  • می توان روی زمین هم به بهشت و جهنم رسید. بهشت، لحظه هایی است که دست خیرت را به سمت کسی دراز می کنی و جهنم، وقتی وجودت را فرا می گیرد که عذاب وجدان داشته باشی.
  • انسان ها با نخ هایی نامرئی به هم وصل هستند. به همین دلیل، خوشی و غم آنها روی یکدیگر تاثیر می گذارد.
  • این جهان همچون آینه است. هر کاری که با دیگران بکنی، هر قدمی که در جهت خیر یا شر برداری، درست عین آن را در زندگی ات خواهی یافت.
  • گذشته رفته و آینده هنوز نیامده است. نکته مهم، درک زمان حال است.
  • نباید تقدیر را وسیله ای برای تسلیم شدن در برابر شرایط گوناگون معنی کنی. این تو هستی که زندگی ات را می نویسی.
  • به جای آنکه نقطه ضعف دیگران را در بوق و کرنا کنی، آنها را بپوشان.
  • برای پذیرفتن حقیقت باید قلب خود را نرم کنی.
  • مراقب باش که بت های درونت از بت های بیرونی بزرگ تر نشوند.
  • فضای خالی درونت را محترم بدار. بدون این فضای خالی، روحت هوایی برای نفس کشیدن نخواهد داشت.
  • وقتی در برابر خدا تسلیم می شوی، درونت سرشار از قدرت می شود.
  • تضادها تو را به سوی کمال سوق می دهند. نباید با آنها بجنگی.
  • هیچ خوبی یا بدی در این جهان بی پاسخ نمی ماند.
  • هر چیزی در زمان مناسب خودش رخ می دهد.
  • همیشه می توانی زندگی ات را از نو بسازی.
  • جهان همیشه در گردش است و نظم خود را حفظ می کند. در عوضِ هر چیزی که می رود، چیز دیگری می آید.
  • جهان بدون عشق، معنایی ندارد. این عشق است که حرف اول و آخر را می زند.

حالا نوبت شما است

باتوجه به قوانینی که از ملت عشق یاد گرفتیم، عشق در قاموس جان شما چه معنایی دارد؟

ادامه مطلب
خلاصه کتاب معمای کارائیب
معرفی و خلاصه کتاب معمای کارائیب

معمای کارائیب

طرفداران رمان های جنایی، «آگاتا کریستی» را به خوبی می شناسند. او که بانوی رمان های جنایی نام گرفته است، تخیلی بسیار فعال داشت و معماهایی جذاب را در قالب شخصیت ها و ماجراهای گوناگون در بستر گرم واژه ها جای می داد. خواننده با ورق زدن کتاب های آگاتا کریستی، کم کم خودش را در میان حادثه های عجیبی پیدا می کند و کنجکاوی اش برای حل کردن مسئله ها او را وا می دارد که تا آخرین صفحه کتاب را با دقت و تیزبینی یک کارگاه، دنبال کند. در این قسمت از خانه سرمایه به سراغ کتاب «معمای کارائیب» می رویم و همراه با خانم مارپل، به کشف معماها می پردازیم. اگر هنوز این کتاب جذاب را نخوانده اید، با ما همراه شوید تا با هم، معمای کارائیب را حل کنیم.

سفر اجباری خانم مارپل به هتل نخل طلایی

خانم «مارپل»، بانویی میانسال بود که در یکی از دهکده های آرام انگلستان زندگی می کرد. روزهای او با وجود ظاهر آرامشان، پر از ماجراهای ریز و درشتی بودند که او از حل کردنشان لذت می برد. اما یک بیماری ریوی، خانم مارپل را مجبور کرد تا برای مدتی از این دلخوشی کوچک، خداحافظی کند و به توصیه برادرزاده اش «ریموند» به هتلی در کنار آبهای آرام کارائیب برود.

آب و هوای منطقه ای که هتل در آن بنا شده بود، آفتابی و تقریبا بدون تغییر بود. به همین دلیل، می توانست به بهبودی خانم مارپل کمک کند.

این بانوی کنجکاو که روزهای معمولی خود را با حل کردن معماهای واقعی سپری می کرد حالا مثل یک پرنده غریبه درون قفسی پر از درخت نخل، گیر افتاده بود و نمی توانست کاری متفاوت تر از روز گذشته انجام دهد.

روزهای او در هتل نخل طلایی به شنیدن ماجراهای کسل کننده مُشتی پیرمرد بازنشسته، تماشای بافتنی های زشت خانم های پیر و البته از حق نگذریم، دیدن آب های آبی کارائیب، سپری می شد.

پال گریو

سرگرد «پال گریو»، یکی از همین پیرمردهای بازنشسته بود. یک ارتشی جهان دیده که حرف های زیادی برای گفتن و ماجراهای بسیاری برای تعریف کردن داشت. او از سفرهایش به هندوستان، جزیره های ناشناخته و ملاقات با افرادی که فرسنگ ها از فرهنگ انگلیسی او فاصله داشتند حرف می زد.

خانم مارپل که یاد گرفته بود به شکلی خود را شنونده حرف های کسل کننده نشان دهد، غرق در افکار خودش، به حرف های او گوش می داد. چون دلش نمی خواست او را ناراحت کند.

در یکی از همین روزها، تمام افراد حاضر در هتل به دلیل حضور یک گروه موسیقی، دور هم جمع شدند. با وجود آنکه خانم مارپل اصلا علاقه ای به این سبک از موسیقی و رقصنده های بی استعدادش نداشت اما خودش را مجبور کرد برای تنوع هم که شده در این دورهمی شرکت کند.

ناگفته نماند که حضورش چندان هم خالی از لطف نشد. چون توانست از زبان کسانی که آن هتل را پاتوق قدیمی خود می دانستند در مورد برخی از مهمان های عجیب آن چیزهایی بشنود.

مثلا در مورد آن چهار زوج جوانی که همه گیاه شناس بودند، یا آن آقای ثروتمندی که به صندلی چرخدارش وابسته بود یا حتی زوج جوانی که به تازگی صاحب این هتل شده بودند و هنوز به درستی تصمیمی که برای زندگی شان گرفته بودند شک داشتند.

معمای کارائیب، قتل مشکوک سرگرد پال گریو

صبح روز بعد، خانم مارپل از اتاقش بیرون آمد تا یک روز تکراری دیگر را آغاز کند. اما این روز با باقی روزها تفاوت شد. چون دیگر خبری از سرگرد پال گریو نبود. «مالی» همسر صاحب هتل، خبر فوت سرگرد پال گریو را به خانم مارپل داد.

او بسیار پریشان شده بود و می ترسید که فوت این مرد سالخورده، روی مهمان های هتل تاثیر بدی بگذارد. وقتی خانم مارپل علت مرگ ناگهانی سرگرد را جویا شد، مالی به او گفت که سرگرد مبتلا به بیماری فشار خون بوده و به همین علت فوت کرده است.

ذهن خانم مارپل نتوانست این ماجرا را بپذیرد. البته حق هم داشت. اول اینکه، تا همین دیشب، هیچ نشانه ای از ناخوش احوالی در سرگرد دیده نمی شد. این عجیب بود که مرد پر چانه ای مثل سرگرد، هرگز درباره فشار خون و قرص هایش حرفی نزده بود. گذشته از این، بیماری فشار خون به این سادگی ها نمی تواند باعث مرگ انسان شود.

در جست و جوی سرنخ برای حل معمای کارائیب

خانم مارپل که حسابی کنجکاو شده بود، سعی کرد از مرور جزئیات گفتگوی دیروزش با سرگرد، سرنخی برای این مرگ عجیب و ناگهانی پیدا کند. او به یاد آورد که سرگرد، داستان یک مرگ عجیب را برایش تعریف کرده بود.

این ماجرا مربوط به دو زوج مختلف می شد که در هر دو مورد، خانم خانه، درست شب قبل از خودکشی، با حالت روحی آشفته به پزشک مراجعه می کند. گذشته از این، سرگرد از یک عکس هم صحبت کرد که به احتمال زیاد از قاتل گرفته شده است.

او می خواست عکس را به خانم مارپل نشان دهد که ناگهان چیزی مانع از این کار شد و سرگرد خیلی ناشیانه، صحبت را به سوی عاج فیل، تغییر داده بود.

این موضوع باعث شد که خانم مارپل، به دنبال اطلاعات بیشتری بگردد. او سعی کرد با کمک پزشک ساکن در هتل، عکس را پیدا کند. اما موفق نشد. بعد فکری به سرش زد. اگر کسی توانسته به راحتی یک عکس را سر به نیست کند، می تواند به همان راحتی، برای کسی که هیچ نشانه ای از بیماری فشار خون ندارد، قرص دست و پا کند و چه بسا که آن قرص ها هیچ ارتباطی به فشار خون نداشته باشند.

خانم مارپل دست به کار می شودخلاصه کتاب معمای کارائیب

صبح روز بعد، خانم مارپل به ساحل رفت تا بتواند به طور نامحسوس از مهمان های هتل اطلاعاتی به دست بیاورد. اولین کسی که به تورش خورد، «اِوَلین هیلینگ دون» بود.

او جایی نزدیک به آقای رافیل، پیرمرد ثروتمند ویلچر نشین، روی شن های ساحل دراز کشیده بود. خانم مارپل، صحبت را به سمت ماجرای مرگ سرگرد پل گریو کشاند و در آنجا بود که با واکنش های عجیب مهمان ها روبه رو شد.

اِوَلین در مورد مرگ سرگرد، واکنش زیادی نشان داد. او با لحنی سرشار از نگرانی تاکید می کرد که مرگ سرگرد به خاطر فراموشی او در مصرف قرص های فشار خونش بوده است و هیچ دلیل دیگری نمی توانست در این ماجرا دخالتی داشته باشد.

از طرفی، آقای رافیل هم تاکید داشت که سرگرد هیچ مشکل جسمی به ویژه فشار خون، نداشته و این موضوع را از زبان خود سرگرد شنیده است. از اِوَلین اصرار و آقای رافیل انکار. بالاخره این صحبت بی فایده با آمدن ادوارد – همسر اِوَلین – و گِرگ، دوست ادوارد و همسر لاکی، به پایان رسید.

خانم مارپل سعی کرد به آقای رافیل نزدیک شود و با جا زدن خودش در قالب پیرزنی پرچانه، مقداری هم از او اطلاعات بگیرد که رافیل خیلی زود خدمتکارش را صدا زد و به داخل رفت. صحبت های خانم مارپل با استر – منشی و دستیار آقای رافیل – هم راه به جای نبرد. او هم همان چیزهایی را می دانست که بقیه می دانستند.

در این میان که خانم مارپل در حال تحقیقات نامحسوس میدانی بود، مالی و تیم – زوج صاحب هتل – در نگرانی به سر می بردند. چون «ویکتوریا» – یکی از خدمه هتل – برایشان تعریف کرد که شیشه قرص فشار خون، قبلا هرگز در اتاق سرگرد دیده نشده بود.

مالی و تیم هم که خیلی از این ماجرا ترسیده بودند به سراغ پزشک ساکن در هتل رفتند تا بتوانند خبری از او بگیرند. اما آقای دکتر، این فرضیه را رد کرد.

گردش ماجرا به سمت مرگ مشکوک همسر اول آقای گریگوری

یکی از مهمان های هتل، خانم و آقای «پریسکات» بودند. یک خواهر به همراه برادر کشیش اش که برای گذراندن تعطیلات و اگر موقعیت مناسب بود، به راه راست هدایت کردن برخی از مهمان های هتل به این جزیره آمده بودند.

خانم مارپل متوجه شد که خانم پریسکات، بانوی بسیار کنجکاوی است و می تواند اطلاعات زیادی در این زمینه به او بدهد و گرهی از معمای کارائیب باز کند. برای همین فرصت را غنیمت شمارد و سر صحبت را با او باز کرد.

بعد از کمی صحبت، خانم مارپل متوجه شد که لاکی، همسر دوم آقای گریگوری دایسون است. ظاهرا همسر اول او مدتی قبل فوت کرده و ثروت قابل توجهی را برای همسرش بر جای گذاشته است.

خانم مارپل، به این ماجرا مشکوک شد؛ نکند گریگوری همان قاتلی باشد که سرگرد عکس آن را در دست داشت؟ گریگوری هم متوجه این ماجرا شده و سرگرد را به قتل رسانده است تا رازش برملا نشود؟ در همین میان، برادر خانم پریسکات به سراغ خواهرش آمد تا کمی با هم قدم بزنند.

بازگو کردن رخداد برای پزشک ساکن هتل

از آن طرف، آقای رافیل به همراه پرستارش به سالن برگشت و برای چند دقیقه تنها ماند. خانم مارپل از این قضیه نهایت استفاده را کرد و به سرعت خودش را به آقای رافیل رساند. اما این پیرمرد غرغرو هم چیز زیادی نمی دانست.

خانم مارپل دیگر امیدی به پیدا کردن مدرک بیشتر نداشت. به همین دلیل تصمیم گرفت تمام آنچه را که می داند به گوش آقای دکتر – همان پزشک ساکن در هتل – برساند. او همه چیز را از اول تا آخر برای دکتر تعریف کرد.

آقای دکتر که ابتدا کمی جا خورد، دانسته های خانم مارپل را در کنار حدس های خودش قرار داد. ظاهرا همه چیز بوی خون می داد و یک قاتل در میان مهمان های محترم هتل نخل طلایی پرسه می زد. حالا حل کردن معمای کارائیب برای آقای دکتر نیز ضروری شده بود.

دکتر گراهام، که نمی توانست دست روی دست بگذارد، به سراغ دوستش در فرمانداری رفت و تمام ماجرا را برایش تعریف کرد. البته در ابتدا با کمی مقاومت از سوی دوستش روبه رو شد. اما او اصرار کرد که حق با خانم مارپل است و این قضیه قتل، ابدا معمولی نیست.

دوست آقای دکتر هم تصمیم گرفت ته و توی این قضیه را در بیاورد و یک بار برای همیشه، این شایعه ها را تمام کند. حالا ماجرای قتل سرگرد به فرمانداری و اداره آگاهی هم کشیده شد.

راز عجیب زوج خوشبخت گیاه شناسخلاصه کتاب معمای کارائیب

دو زوج خوشبخت ساکن در هتل یعنی «اِوَلین و ادوارد هیلینگ دون» و «گریگوری و لاکی دایسون» رابطه عجیب و مرموزی با هم داشتند. این رابطه برای اولین بار از زبان اِوَلین برای مالی بازگو شد.

ماجرا از این قرار بود که مالی احساس می کرد کسی مخفیانه او را زیر نظر دارد. او می ترسید و نمی خواست که این موضوع را با شوهرش در میان بگذارد. در واقع، نگرانی مالی از این بابت بود که نکند به عنوان یک دیوانه راهی تیمارستان شود.

وقتی اِوَلین، مالی را در این وضع دید، سعی کرد ماجرای خودش را برای او تعریف کند. با این کار، هم مالی را از افکار ترسناکش دور می کرد و هم خودش می توانست با کسی درد و دل کند. اِوَلین به مالی گفت که رابطه او و شوهرش ادوارد، اصلا آن چیزی نیست که به نمایش می گذارند.

پیچیدگی روابط و گره خوردن معمای کارائیب

در واقع، آنها مدت ها است که با هم غریبه شده اند و مثل دو دوست در کنار هم زندگی می کنند. شوهر اِوَلین، عاشق مالی، همسر گریگ شده است. البته گریگ روحش هم از این ماجرا خبر ندارد. اما ادوارد به اِوَلین گفته که عاشق مالی شده است.

مالی هم نمی خواهد از ثروت گریگ چشم پوشی کند و به همین دلیل، ما بدون اینکه از یکدیگر طلاق بگیریم به این رابطه مسخره چهار نفره ادامه داده ایم.

ادوارد و مالی به عنوان عاشق و معشوق، گریگ به عنوان یک لاُبالی که از قضای روزگار همسر هم دارد و من و ادوارد هم مثل دو دوست یا حتی دو هم اتاقی که تنها به خاطر دو فرزندشان در کنار هم مانده اند. مالی، مات و مبهوت مانده بود و نمی دانست چه بگوید.

اِوَلین به مالی پیشنهاد کرد که خیلی موضوع را جدی نگیرد و اگر باز هم این وضعیت ادامه پیدا کرد، حتما به پزشک مراجعه کند. مالی از این حرف اصلا خوشش نیامد و اِوَلین را با دلخوری ترک کرد.

ظاهرا این شب، قرار نبود به آرامی سپری شود. ادوارد، همسر اِوَلین به اتاقشان آمد و با نگرانی موضوعی را برای همسرش تعریف کرد. او گفت چند سالی است که دیگر عشقی نسبت به لاکی ندارد و رابطه او و لاکی تنها به تهدید و ترس خلاصه می شود.

حقیقت ترسناک

ادوارد دیگر نمی توانست چنین چیزی را تحمل کند. به همین دلیل به اِوَلین پیشنهاد کرد که با هم به خانه شان بگردند و این سال های وحشتناک و پر از اشتباه را فراموش کنند.

اما اِوَلین قبول نکرد و به او گفت که تا تمام ماجرا را برایش تعریف نکند آرام نمی گیرد. غافل از آنکه حقیقت، ترسناک تر از چیزی بود که تصورش را می کرد. در واقع، مالی چند سال قبل، ادوارد را مجبور کرده بود تا دارویی را از داروخانه بخرد و مالی با همان دارو، همسر اول گریگ را به قتل رساند.

ادوارد که خیلی ترسیده بود می خواست تمام ارتباطش را با لاکی قطع کند اما لاکی تهدیدش کرد که با خرید دارو از داروخانه او هم شریک جرمش است. خیلی زود، لاکی با گریگ ازدواج کرد و این رابطه مسخره چهار نفره ادامه پیدا کرد.

اِوَلین شوکه شده بود. نمی دانست چه بگوید. او ادوارد را سرزنش کرد که چطور چندین سال از عمر و زندگی زناشویی شان را به خاطر یک دختر دیوانه و قاتل به هدر داده است. حالا این اِوَلین بود که می خواست حق مالی را کف دستش بگذارد.

در جستجوی قاتل ویکتوریا

همان شب، اِوَلین به سراغ تیم – شوهر مالی – می رود و در مورد اوضاع نگران کننده مالی با او صحبت می کند. اما تیم اصلا زیر بار نمی رود و از صحبت های اِوَلین ناراحت می شود.

در همین گیرودار، تیم و اِوَلین، مالی را می بینند که با دست های خونی از پله ها بالا می آید. او بسیار پریشان بود و مدام از این طرف به آن طرف می رفت. مالی به جسدی در پشت بوته ها اشاره کرد.

این جسد ویکتوریا بود، همان خدمتکاری که در مورد قرص های مشکوک سرگرد پل گریو هشدار داده بود. دکتر هتل به سرعت به سراغ مالی رفت چون او داشت دیوانه می شد. خیلی زود، سرو کله پلیس ها هم پیدا شد.

مهمان های هتل که بسیار وحشت کرده بودند، گروه گروه از هتل می رفتند. تیم در وضعیت اسفناکی به سر می برد و کم مانده مثل مالی به آرام بخش احتیاج پیدا کند.

افسران پلیس هم شروع به تحقیق کرده بودند. آنها از مالی، تیم، اِوَلین، گریگ، ادوارد، آشپزها و خلاصه هر کسی که به شکلی با ویکتوریا ارتباط داشت، سوال کردند. حتی به این شک کردند که شاید خود مالی او را به قتل رسانده باشد، اما چه دلیلی داشت؟

طبق اظهارات مهمان ها و کارکنان هتل، آنها هیچ خصومتی با هم نداشتند و حتی برعکس، رابطه شان بسیار خوب بوده است. ظاهرا، افسران پلیس در پیدا کردن قاتل، دچار سردرگمی شده بودند.

گام به گام تا شناسایی قاتل ویکتوریا

خانم مارپل و آقای رافیل، دو سالخورده با تجربه ای بودند که دست روزگار آنها را در یک هتل دور هم جمع کرده بود. بنابراین، تصمیم گرفتند که با هم گوشه ای بنشینند و درباره مظنونان قتل های هتل نخل طلایی با هم تبادل نظر کنند و راهی برای حل کردن معمای کارائیب بیابند.

بعد از گفتگوی فراوان به این نتیجه رسیدند که قاتل، یکی از این سه نفر است: «آقای گریگ»، «آقای ادوارد» یا «پرستار آقای رافیل». چون طبق آخرین گفتگوهای سرگرد در زمان حیاتش، قاتلی که از آن حرف می زد، مرد بوده است.

در این میان متوجه شدند که افسران پلیس، جسد سرگرد را از قبر بیرون آوردند و کالبد شکافی مشخص کرده که مرگ او به علت مصرف نوعی سم بوده است. خانم استر به جمع آنها پیوست.

صحبت های استر در مورد سرگرد پال گریو، تمام معادله ها را بر هم زد. در واقع، استر از زبان سرگرد شنیده بود که قاتل زنجیره ای یک زن است و اتفاقا می خواست عکس او را نشان دهد.

اما باز هم این کار را نکرد. صحبت های این سه نفر با آمدن پرستار آقای رافیل به انتها رسید. حالا خانم مارپل باید در جایی دیگر به تحقیقات پنهانی خود ادامه می داد.

مالی، عجیب و غریب می شود

شب هنگام، تیم، سراسیمه به سراغ خانم اِوَلین می رود تا از او کمک بخواهند. ظاهرا مالی مقداری زیادی قرص خواب آور خورده و می خواسته خودکشی کند.

اِوَلین بالای سر مالی می رود و به تیم می گوید که فوری دکتر را خبر کند و یک قهوه غلیظ هم سفارش دهد. بالاخره مالی زنده می ماند. تیم هر چه تلاش کرد نتوانست از زیر زبان مالی، علت این کار را بیرون بکشد. قرار بر این شد تا زمانی که وضعیت روحی مالی به حالت طبیعی برگردد خانم مارپل در کنار او بماند.

بعد از یکی دو روز، حال مالی خوب شد. شوهرش خیلی خوشحال بود. اما خانم مارپل، احساس می کرد که ماجرای قتل ها هنوز تمام نشده است. انگار در هتل نخل طلایی، شب ها زمان مناسبی برای جرم و جنایت به شمار می رفتند.

چون همان شبی که در ظاهر، همه چیز آرامش قبلی خود را بازپس گرفته بود، باز هم تیم کندال، سراسیمه از این سو به آن سو می دوید. چون هیچ خبری از مالی نبود. تیم، بسیار نگران شده بود و همراه با مهمان هایی که در هتل باقی مانده بودند، به دنبال مالی می گشت.

ناگهان، صدای فریاد تیم بلند شد. مالی خودش را در نهر آب غرق کرده بود. تیم پریشان شد و به توصیه خانم مارپل به سراغ پلیس و دکتر رفت. در همان هنگام، خانم مارپل، جسد را برگرداند.

در کمال ناباوری، او کسی نبود جز لاکی، همسر گریگوری. شال و رنگ موهای لاکی و مالی درست شبیه هم بوده اند. در همین هنگام، چشمان خانم مارپل برقی زد و سراسیمه به سمت ویلای آقای رافیل رفت.

بازی دیگر تمام شدخلاصه کتاب معمای کارائیب

خانم مارپل، آقای رافیل را بیدار کرد و از او خواست تا جکسون را صدا بزند. آن دو شتابان به سمت ویلای تیم و مالی رفتند. خانم مارپل تقریبا مطمئن بود که مالی به اتاقش برگشته است و کسی که باید کشته می شد، مالی بوده نه لاکی.

در ویلا، مالی بسیار آشفته و هراسان روی تخت نشسته بود. او مدام با خودش حرف می زد و روی پیشانی اش می زد. تیم از راه رسید و گفت: «مالی تو زنده ای؟!» مالی به طرف تیم رفت و مدام به او می گفت: «لاکی مرده! من او را نکشتم تیم! یعنی ممکن است او را کشته باشم و چیزی یادم نمانده باشد؟»

تیم با عجله به داخل حمام رفت و با یک لیوان برگشت. در حالی که تیم سعی می کرد محتویات درون لیوان را به خورد مالی بدهد، خانم مارپل و جکسون از راه رسیدند. جکسون با یک اشاره از طرف خانم مارپل به داخل ویلا پرید و تیم را از پشت محکم گرفت.

تیم مدام فریاد می کشید و می خواست از دست جکسون فرار کند. بالاخره سر و کله آقای رافیل و خانم استر هم از راه رسید. حالا خانم مارپل می توانست ماجرا را تعریف کند و پرده از معمای کارائیب بردارد.

قاتل مرموز آشکار شد

در حقیقت، آن قاتل مرمزو که مرحوم سرگرد عکس آن را داشت، کسی نبود جز تیم! سرگرد با حرف هایی که در مورد قاتل زده بود، توجه تیم را به خودش جلب کرد و تمام تلاش سرگرد برای عوض کردن موضوع و بی اهمیت جلوه دادن ماجرا نتوانسته جان او را نجات دهد.

تیم، نوعی سم در نوشیدنی سرگرد ریخت و قرص های فشار خون ادوارد را در قفسه حمام سرگرد گذاشت تا توجه همه را منحرف کند. اما ویکتوریا به صورت اتفاقی او را در این وضعیت دید و خواست با گرفتن باج، پولی از صاحب هتل به جیب بزند. ولی در نهایت، جان خود را از دست داد.

آقای رافیل پرسید: «پس چرا دوباره این مرد به فکر کشتن همسرش افتاد؟ آنها اکنون پولدار هستند، هتل دارند و ظاهرا از بودن در کنار هم احساس رضایت می کنند.»

خانم مارپل رو به آقای رافیل کرد و گفت: «در واقع، آنها دیگر پولدار نیستند. تمام ثروت مالی در این هتل خرج شد. تیم از طریق جکسون فهمید که شما مقداری پول برای خانم استر در وصیت نامه تان در نظر گرفته اید.

او تصمیم گرفته بود مالی را که دیگر پولی برایش نداشت از بین ببرد و این بار با خانم استر که در آینده ای زود پس از مرگ شما صاحب ثروت می شد، ازدواج کند! چیزی که باعث شد تیم خودش را لو بدهد، نقشه تکراری او در کشتن همسرانش بود.»

داستان واقعی معمای کارائیب چه بود؟

آقای رافیل دوباره پرسید: «پس لاکی چه؟ چرا تیم او را کشت؟» خانم مارپل پاسخ داد: «تیم هیچ نقشه ای برای کشتن لاکی نداشت. این موضوع فقط یک اشتباه بود.

تیم، مالی را به یک بهانه بیرون فرستاده بود و می خواست او را در نهر خفه کند. اما مالی به دلیل مواد مخدری که تیم به خوردش داده بود، گیج و منگ شده بود و بسیار آهسته تر از حد معمول به سمت جایی که تیم گفته بود می رفت.

در این بین، لاکی که شالی مثل مالی دور گردنش انداخته بود و از قضا، رنگ موهایش مثل مالی بود، برای ملاقات با عاشق قدیمی اش یعنی ادوارد، به کنار نهر رفته بود. تیم او را از پشت می بیند و فکر می کند که مالی است. به همین دلیل او را در نهر خفه می کند. بله آقای رافیل، این تمام ماجرا بود.»

چند روز بعد، خانم مارپل به فرودگاه می رود تا بتواند به کشورش برگردد. این بار مالی که حالش واقعا خوب شده بود به همراه آقای رافیل، استر و جکسون برای بدرقه این بانوی باهوش آمده بودند.

آقای رافیل به مالی قول داده بود تا یکی از دوستانش را برای کمک در هتلداری به کمک او بفرستد. همه با قلبی سرشار از تحسین، خانم مارپل را بدرقه کردند و از اینکه دیگر چیزی به نام معمای کارائیب وجود نداشت، خوشحال بودند.

در فکرتان چه می گذشت؟

وقتی در حال خواندن خلاصه کتاب معمای کارائیب بودید، به چه کسی مظنون شدید؟ آیا شکتان درست از آب درآمد؟

ادامه مطلب